دانلود رمان جدید دانلود رمان همخونه دیونه اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
    
شنود صدای دیگران و شماره یاب10000

شنود صدای دیگران و شماره یاب

برنامه ای ساخته شده توسط شرکت سامد انفورماتیک کیش – سهامی خاص - . با استفاده از این برنامه میتوانید به صورت مخفیانه و بدون فهمیدن شخص در هر نقطه و مکانی صدای او را بشنوید و از موضوع مکالمات مخاطب خود مطلع شوید . نیازی به فاصله نزدیک نیست ! حتی کیلومترها دورتر ! شما به راحتی با نصب این اپلیکیشن بر روی" موبایل خود " و انجام تنظیمات مربوطه ، در هر لحظه میتوانید با گوشی خودتان ، گوشی مخاطبتان را تبدیل به یک دستگاه شنود پیشرفته کنید و از گوشی مخاطب خودتان به عنوان یک دستگاه شنود استفاده کنید و تمام صحبتهای او را بشنوید ! این اپلیکیشن حتی هنگامیکه گوشی مخاطب شما خاموش است نیز فعال است ، فقط کافیست گوشی موبایل در فاصله ای کمتر از 10 متری فرد باشد تا کاملا صدای او را واضح بشنوید !

دانلود رمان همخونه دیونه اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب همخونه دیونه : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان همخونه دیونه (موبایل و PDF)
1.gif نام کتاب رمان : همخونه دیونه
1.gif نام نویسنده : mahtab مهتاب
1.gifحجم رمان همخونه دیونه : 5 مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان همخونه دیونه :
رمان درباره دخترى ب اسم رها هست که ى دختر شرو شيطونه و پدر و مادرش رو از دست داده و خونواده پدر و مادرش هيچ سراغى ازش نميگيرن و اون با دو تا از دوستاش همخونه هست و دانشجوى زبانه و هم تو يکى از آموزشگاههاى زبان تدريس ميکنه و خرج درس و دانشگاهو زندگيشو خودش درمياره و قلبش درگير يک عشق يک طرفس .
بنابر دلايلى رها و دوستاش مجبور ميشن از خونه اى که هستن دربيان و اتفاقاتى که باعث تغيير زندگيش ميشه و اون رو تو دوراهى سختى قرار ميده و بين دو عشق قرار ميگيره
رمان از زبان رها نوشته ميشه
حالا با خوندن رمان قضايا براتون روشن ميشه ………پایان خوش

دانلود رمان جدید

رمان جدید از mahtab مهتاب همخونه دیونه

دانلود رمان جدید

قسمت از داستان:

چند صفحه اول رمان همخونه دیونه

مقدمه خب اول از شخصيتاى داستانم بگم رمان درباره دخترى ب اسم رها هست که ى دختر شرو شيطونه و پدر و مادرش رو از دست داده و خونواده پدر و مادرش هيچ سراغى ازش نميگيرن و اون با دو تا از دوستاش همخونه هست و رمان:همخونه دیونه/

.

.

رمان جدید از mahtab مهتاب همخونه دیونه

.

.

دانشجوى زبانه و هم تو یکى از آموزشگاههاى زبان تدریس ميکنه و خرج درس و دانشگاهو زندگيشو خودش درمياره و قلبش درگير یک عشق یک طرفس . بنابر دالیلى رها و دوستاش مجبور ميشن از خونه اى که هستن دربيان و اتفاقاتى که باعث تغيير زندگيش ميشه و اون رو تو دوراهى سختى قرار ميده و بين دو عشق قرار ميگيره رمان از زبان رها نوشته ميشه حاال با خوندن رمان قضایا براتون روشن ميشه ……… خسته و کوفته از سر کار برگشتم و در رو باز کردمو وارد خونه شدم طبق معمول هما تو آشپزخونه بود اینو از صداى بهم خوردن ظرفا بهم فهميدم پاتوقش آشپزخونه بود زیادى ب خورد و خوراک شکمش ميرسيد ى دختر تپل بود ولى خيلى مهربون بودبهش سالم دادم و رفتم طرف حموم تا دوش بگيرم خستگى از تنم در بره زیر دوش بودم که یهو ى تيکه کوچيک از اون آجراى سقف شتلق افتاد رو گردنم جدا از اینکه خستگيم در نرفت ى درد هم نصيبم شد مات و مبهوت هنوز تو شوکه این بودم که چجورى آجر تکه شد و خورد به گردنم خيره شدم به سقف و زود دوش گرفتم و حوله رو پيچيدم به تنم و از حموم زدم بيرون. هاله؟هاله؟نکبت کجایى؟ صداش از داخل آشپزخونه اومد چقد این بشر شکموء هاله:چى ميگى باز صداتو مث کالغ انداختى سرت بنال رها:مگ تو به این صدرى نکبت نگفتى بياد خونه رو ى ترميمى چيزى بکنه همين روزاس که رو سرمون خراب شه ه:چرا پریروز بهش گفتم ولى گفت مشکل خودتونه ر:ینى چى مشکل خودتونه مگ ما بهش اجاره نميدیم خونش بخوره تو سر کچلش گدا رمان:همخونه دیونه/

.

.

رمان جدید از mahtab مهتاب همخونه دیونه

.

.

همينجورى داشتم فحش ميدادم که سودابه از در اومد تو س:چى شده ,صدات داره از هفت تا کوچه اونورتر شنيده ميشه ر: هيچى از فردا دنبال ى خونه دیگ ميگردیم اینجا بدرد نميخوره همين روزاس رو سرمون آوار بشه س:عزیزم پول همينجا رو هم داریم ب زور ميدیم با این چندر غاز پولى ک درمياریم خونه دیگ کجا بود ر:اونش بامن اونقد ميگردیم تا پيدا کنيم شمام ميل خودتونه خواستين همين جا بمونين اگ از جونتون سير شدین و ميخواین برین سفر آخرت بى توجه ب غرغراى هما و سودابه رفتم اتاقمو لباسامو پوشيدم اوخ اوخ گردنم اى خدا جا قحطى بود باید درست ميخورد ب گردن بى صاب من ؟ بدون اینکه موهامو خشک کنم همينجورى باز نگهشون داشتم و رفتم طرف آشپزخونه چقدم گشنم بود اوف چ بویى بوى قورمه سبزى همه جارو گرفته بود عاشق این غذا بودم کال بوش مستم ميکرد داشتم ناخنک ميزدم ک قاشق تلپى خورد پشت دستم اوخ اوخ دستم ر:چته روانى چرا رم کردى ميزنى ؟ ه:صد دفه گفتم من خوشم نمياد کسى,ب غذاهام ناخنک بزنه برو بيرون وقتى حاضر شد کوفت ميکنى ر:برو بابا ى ساعته تو آشپزخونه افتادى بيچاره شوهرت از گرسنگى ميميره تا تو غذارو آماده کنى بدون توجه ب غرولند هما غذامو کشيدم و مشغول خوردن شدم آخ هم گرسنه بودم هم خسته فردا هم کلى کار داشتم باید زود ميخوابيدم. ظرفارو تو ظرف شویى گذاشتم رفتم تو اتاقم خودمو انداختم رو تخت و ب چند ثانيه نکشيد ک خوابم برد . رمان:همخونه دیونه/

.

.

رمان جدید از mahtab مهتاب همخونه دیونه

.

.

صب با آهنگ مالیم گوشيم بيدار شدم از تخت اومدم پایين و بعد شستن دست و صورتم آماده شدم تا برم دانشگا تا ساعت دو کالس داشتم کفشامو پوشيدمو قبل اینکه از خونه خارج بشم با صداى بلند داد زدم ساعت دو نيم تو کافى شاپ هميشگى منتظرم باید بریم دنبال خونه شيرفهم شد؟ سودابه مث جت از اتاق شيرجه زد بيرون تيمار روانى فک کردم چى شده ميميرى عين آدم بگى ؟قلبم افتاد کف پام ر:تا تو باشى تا لنگ ظهر نخوابى داشت دمپایيشو در مياورد پرت کنه طرفم که باسرعت از در بيرون اومدم و الفرار . طبق معمول این اتوبوس لعنتى هم دیر کرده اوف پختم از گرما الهى جزغاله شى راننده ن ن اول بيا منو برسون دانشگا بعد هر بالیى سرت مياد بياد بعد کلى تاخير باالخره اتوبوس راضى شد ک بياد منظورم همون سرویس دانشگاس سوار شدم و برا در آوردن حرص راننده گفتم سالم اتوبوس صب بخير ینى آتيشش زدم با این کالم حقشه تا این باشه دیر نياد وقته من خيلى با ارزشه . حاال انگار جت جنگنده هوا ميکنم یا ریيس جمهور آمریکام هههه باالخره بعد ى ربع تاخير رسيدم دانشگا , یادم باشه ب مسئول آموزش بگم ک این راننده سرویس هر دفه دیر مياد . بدو بدو رفتم کالس و با ى عذرخواهى وارد کالس شدم و مث هميشه ته کالس نشستم واس شيطنت جاى خوبى بود . استاد شروع کرد ب درس دادن اى خدا آخ چهار ساعت با ى استاد ؟اونم با این هوف هيشکى گوش نميکرد هرکسى با ى چيزى ور ميرفت منم از بيکارى ته خودکارمو در آوردم و ى تيکه کاغذ کوچولو مچاله کردم و گذاشتم تهش حاال دنبال طعمه بودم ک نشانه برم آهان خودشه آرش داشت با گوشيش کلش بازى ميکرد سر کالسم دست از این کارا بر نميداره با خودکار نشانه رفتم پشت گوشش و فوت کردم درست زدم ب هدف خخخخ یهویى عين جن زده ها گوششو

.

.

رمان جدید از mahtab مهتاب همخونه دیونه

.

.

گرفت و برگشت ببينه ک کى این کارو کرده آرنجش خورد ب گوشيش و شتلق افتاد رو زمين اوخ اوخ استاد برگشت و آرش رو از کالس انداخت بيرون آخ ب گوشى خيلى حساسه من ب زور خندمو قورت دادم و تا آخر کالس جيکمم در نيومد. آخيش تموم شد چقد فک ميزنه این سرم رفت . از کالس خارج شدم واى واى آرش تکيه داده بود ب دیوار روبرویى و با اخماى درهم خيره شده بود بهم خواستم جيم بزنم و سریع از کنارش رد بشم ک مچ دستمو گرفتو کشون کشون بردتم طرف ماشينش جورى غرید کم موندم سکته کنم . تو سر کالس چ غلطى کردى ؟ با من من گفتم د د داداشى باورکن شيطون رفت تو جلدم خودت ک ميدونى من چ دختر خوب و نازیم )بهش داداشى ميگفتم چون خيلى مهربون بود و تو خيلى چيزا کمکم ميکرد( آ:آره خيلى نميدونم این شيطون چرا هى مياد ميره تو جلد تو فقط آدم قحطيه ر:خب حتما من براش از بقيه متفاوت ترم آ: روتو برم از زبون کم نميارى ک سوارشو برسونمت خونه ر:پس کالس بعدى چى ؟ آ:اون استادش استعفا داده قراره یکى دیگ بياد ب جاش ولى هنوز معلوم نيس کى یادم افتاد ک قرار بود از مصطفى چن تا کتاب بگيرم برا همين گفتم آرش منو ببره آموزشگاه و اونم گفت ک مسيرش همون طرفه وقتى رسيدیم تشکر کردم و پياده شدم ,رفتم سراغ مدیر آموزشگاه و سراغ مصطفى روگرفتم خانم شفيعى آقاى سرتراش امروز کالس داشتن؟قبل اینک خانم شفيعى جواب بدن خودش از پشت سرم جواب داد بله کالس دارم بفرمایيد ضربان قلبم رفت رو هزار نه رو دو هزار ,أه حاال هرچى برگشتم طرفش.

.

.

رمان جدید از mahtab مهتاب همخونه دیونه

.

.

زول زدم ب چشماى آبى آسمونيش لباش تکون ميخورد ولى من چيزى نميشنيدم ب خودم اومدم دیدم داره صدام ميکنه خانم ارشاد حالتون خوبه ؟)فاميليم ارشاد بود واس همين بچه ها وقتى ميخواستن سربسرم بذارن بهم ميگفتن گشت ارشاد اومد و حاال بماند ک چقد کفرى ميشدم( گفتم ن ن فکرم ى جایى رفت ببخشيد خاک تو سرت رها انقد تابلو بهش زول زدى ک اونم فهميد چقد هيزى م:خيلى خب بفرمایيد تو اتاقم تا آدرس دوستمو بهتون بدم کتابایى ک خواستين رو بهتون بدن قدمام ميلرزید االنه ک قش کنم تنهایى تو اتاقش اى خدا این قلبمم ک صداش گوشمو کر کرد جلوى در خشکم زد جرات نداشتم ى قدم دیگ بردارم رفتارام دست خودم نبود تعارف کرد ک برم تو ولى من گفتم ک راحتم و عجله دارم اگ بشه زود آدرسو بنویسه تا برم رو ى کاغذ آدرسو نوشت و داد دستم بعد تشکر و خدافظى خودمو تند رسوندم ب بيرون آموزشگاهو ى نفس عميق کشيدم . ریه هام پر شدن از هوا نفسمو دادم بيرون چقد سخت بود پيشش خودمو کنترل کنم ینى اونم بهم حس داشت ؟ چجورى باید ميفهميدم؟خسته شده بودم از این عشق یک طرفه بى اراده قطره اشکى چکيد روى گونم زود پاکش کردم ساعتو نگاه کردم درست دو بود ى تاکسى گرفتم و آدرس کافى شاپ رو بهش دادم نميخواستم دخترا زیاد منتظرم بمونن با وجود ترافيکى ک بود درست سر ساعت رسيدم هما و سودابه نشسته بودن جاى هميشگى و داشتن کيک و قهوه ميخوردن منم رفتم کنارشون و نشستم . س:یهو سالم ميکنيا ر: گرسنه بودم خوردم ,کوفتتون بشه ميمردین واس منم سفارش بدین ؟مردم از گرسنگى ه:نمير االن واست سفارش ميدم هما رفت تا برا منم سفارش بده بعد آوردن سفارشم و نوش جون کردنم پا شدیم تادنبال ى خونه بگردیم ک هم مناسب با بودجمون باشه هم اینک توش سالم باشه . ب چند تا بنگاه سر زدیم ولى قيمت خونه ها غوغا کرده بود حقوق پنج ماهمو باید ميدادم واس اجارش کال نااميد شده بودم دیگ خسته شده بودیم رفتيم خونه هما رفت تا ى چيزى بياره بخورن ولى من اصال ناى هيچ کارى نداشتم یک راست رفتم اتاقمو خوابيدم.

.

.

رمان جدید از mahtab مهتاب همخونه دیونه

.

.

ى هفته بود ک بعد کالس و درس و دانشگا هرروز ميرفتيم دنبال خونه ولى انگار ن انگار هيچ اثرى از ى خونه مناسب واس سه تا دانشجو نبود امروزم ک کالس آخر رو فک ميکردم مثل اونروز کنسله ولى گفتن انگار ى استاد جدید پيدا شده و کنسل نيس پکر رفتم نشستم سر کالس بعد پنج دیقه استاد هم اومد فکر نميکردم انقد جوون باشه واقعا خوشتيپ بود کت و شلوار پوشيده بود و موهاى سياه و پرپشتى داشت ولى بيشتر از هرچيزى جذابيت چشماش جلب توجه ميکرد همينطور ک داشتم آناليزش ميکردم ى چيزى خورد ب بازوم خواستم برگردم فوحشش بدم ک دیدم استاده و باال سرمه اونقد درگيره آناليزش بودم ک متوجه نشدم کى اومده باال سرم.با لحن جدى گفت اسمتون چيه ؟ ر:رها ارشاد هستم استاد استاد:احيانا اگ آناليزتون تموم شد ميخوام خودمو معرفى کنم و درس رو شروع کنيم بد جورى خورد تو غرورم منم گفتم بله اجازه ميدم فقط فک کنم شما داشتين منو آناليز ميکردین ک بين اینهمه آدم تشخيص دادین من فکرم تو کالس نيس آخ من کاراى مهمترى از آناليز کردن شما دارم دقيق معلوم بود ک زدم تو برجکش از اخماى توهم رفته و صورت سرخش فهميدم. رفت طرف تخته و خودش رو معرفى کرد آرشام بهادرى هستم درس زبان تخصصيتون بامنه قبل همه چيز بگم ک من از دلغک بازى تو کالس متنفرم اگ موردى ببينم از کالس بيرون ميشه و باید بره خودش درسمو حذف کنه این حرفا رو ک ميگفت بمن نگا ميکرد,ک ینى این دفه رو بخشيدمت دفه دیگ از این غلطا نکن , بعد شروع کرد درس دادن جداى از رو مخ بودنش واقعا طرز درس دادنش عالى بود حاال نميشه این موردشو بى انصافى کنم ,آخر کالس گفت ک همه ميتونن برن ولى بمن گفت ک بمونم باهام کار داره . رفتم سر ميزش و گفتم کارى داشتين؟چند تا کتاب گذاشت جلومو گفت بردار همون کتابایى هستن ک ميخواستى شوکه از حرفش,همينجورى خشکم زده بود ک این از کجا ميدونه ک خودش

.

.

رمان جدید از mahtab مهتاب همخونه دیونه

.

.

گفت امروز مصطفى بهم زنگ زد ک آیا اومدى دنبال کتابا یا ن منم گفتم ک ن اونم شمارتو داد چن بار تو آموزشگاه از دور دیده بودمت ميخواستم بعد کالس زنگ بزنم ک وقتى اسمتو پرسيدم فهميدم خودتى بنابراین لزومى ب زنگ زدن ندیدم وقتى خودتون اینجایيد. خيلى شرمنده شدم و سرمو انداختم پایين آرشام:خيلى خب خجالتتو نگه دار بعدا بکش نميخواى کتابارو بردارى؟ کتابارو برداشتم و ازش تشکر کردم و بدون حرف دیگه اى کالس رو ترک کردم . داشتم از سالن دانشگا ميرفتم ب طرف در خروجى ک گوشيم زنگ زد با کلى کلنجار رفتن تو کيفم باالخره گوشى رو پيدا کردم سودابه بود ب کلى یادم رفته بود بيچاره ها از صب دنبال خونه ميگشتن قرار بود منم برم پيششون زود جواب دادم الو عجقوليه من چطوله؟ س:عجقوليو زهرمار ى ساعته معطل تویيم کدوم گورى هستى؟ ر:اصال بهت نيومده نازتو بکشم تخم مرغ گندیده تازه کالسم تموميد دندون رو جيگر بذارى رسيدم س:الزم نکرده بيا جایى ک ميگم االن آدرسشو برات ميفرستم ر:کجا؟مگ خونه پيدا کردین؟ س:آره ى جا هست منو هما ميریم توهم زود خودتو برسون باى تلفنو قطع کردمو تندى رفتم بيرون محوطه دانشگاهو باعجله ى تاکسى گرفتم و آدرسى ک سودابه اس کرده بود رو ب راننده گفتم جلوى ى خونه نقلى نگه داشت هماوسودابه هم جلوى خونه بودن وقتى پياده شدم هردوشون ب طرفم یورش آوردن خواستم برگردم فرار کنم ک گرفتنم إى إى مچم وحشيا مگ از باغ وحش فرار کردین ه:از صب داریم دنبال خونه ميگردیم بعد خانم طلبکارم هستن ر:مگ من رفتم یللى تللى خو کالس داشتم

.

.

رمان جدید از mahtab مهتاب همخونه دیونه

.

.

بعد کلى جروبحث باالخره راضى,شدیم بریم داخل خونه رو ببينيم ک بنگاه چى داشت دم در قش قش ب حال و روز ما خل و چال ميخندید اى بگم خدا چکارتون کنه آبرو واسم نذاشتيد. خونه کوچيکى بود و فقط ى اتاق داشت و ى سالن خيلى کوچيک وسرویس بهداشتى و ى آشپزخونه ک بزور ى نفر ميتونست توش راه بره و صاحبش گفته بود ک فقط واس دونفر ميتونه اجاره بده از اینجا هم ک چراغى واسمون روشن نشد دمق دمق از خونه بيرون اومدیم . هر روز کارمون شده بود همين ولى منک دیگ کال اميدمو از دست داده بودم امروز باید ميرفتم دانشگاه و پروژمو تحویل استاد بهادرى ميدادم. داشتم دنبالش ميگشتم ک دیدم داره از یکى از کالسا درمياد دوان دوان طرفش رفتم و سالم دادم اونم جوابمو داد ولى انگار عجله داشت چون سریع قدم برميداشت. ر:استاد استاد؟ميشه آرومتر راه برید ؟آخ من سرعتم ب سرعت شما نميرسه یهو واستاد و ب طرفم چرخيد و من چون پشت سرش راه ميرفتم نتونستم خودمو کنترل کنم و رفتم تو سينش,خودمو عقب کشيدمو زول زدم بهش آ:تو مجبورى هميشه مزه بریزى؟نميتونى یکم جدى رفتار کنى؟ ر:ن استاد مشترک مورد نظر جدیتم در دسترس نميباشد متاسفانه ى نفس عميق کشيد ومثل آه فوت کرد آ:خب چکارم داشتى؟ ر:آهان قرار بود پروژمو تحویل بدم استاد همون ترجمه رمان برو تو اتاقم و منتظر باش تا بيام منم فرمانبردارى کردم و ب اتاقش رفتم . تو اتاق منتظرش بودم خيلى,ساده بود خب بيشتر از اینم انتظار نداشتم چون تو دانشگا نميشه ک هرچى خواستى بذارى ,بعد نيم ساعت سروکلش پيدا شد ب نشانه احترام پاشدم آ:بشين ,ى کار کوچيک داشتم براى همين دیر کردم

.

.

رمان جدید از mahtab مهتاب همخونه دیونه

.

.

ر:اشکالى نداره استاد آ:خيلى خب پروژت کو؟ سریع از کيفم درش آوردم و گذاشتم روى ميزش برداشتش و نگاهى بهش انداخت و سریع صفحه هاشو رد ميکرد منم طبق معمول ب کنکاش صورتش پرداختم ابروهاى پر و چشماى سياه و بينى کوچک متناسب صورتش و لبایى ک ن زیاد پر و ن زیاد نازک بود قيافش جذاب بود با سرفه اى ک کرد ب خودم اومدم رها اینم فهميد هيزى خاک تو مغز نداشتت,گفت خب دیگ ميتونى برى اگ اشکالى تو پروژت باشه بهت ميگم,پاشدم و خدافظى کردم داشتم از اتاقش بيرون ميرفتم ک صدام کرد آ:خانم ارشاد؟ برگشتم ب سمتش ر:بله استاد کمى مکث کرد وقتى دید منتظرم گفت تو دنبال خونه ميگردى؟ کمى از سوالش تعجب کردم ر:بله استاد ولى شما از کجا ميدونيد؟ آ:اونروز داشتى تو سالن تلفنى صحبت ميکردى تصادفى شنيدم ر:درسته ولى چرا پرسيدید؟ آ:اگ ميشه فردا ى جایى قرار بذاریم و دربارش مفصل صحبت کنيم آدرسشو ب شمارت اس ميکنم اميدوارم ک بياى گيج و گنگ خدافظى کردم و از اتاق زدم بيرون. داشتم فک ميکردم ک چى ميخواد بهم بگه باید ميرفتم آموزشگاه قرار بود از بچه ها امتحان بگيریم. ميخواستم ورقه ها رو پخش کنم ک مصطفى صدام زد .خانم ارشاد ميشه ى لحظه بياین؟

.

.

رمان جدید از mahtab مهتاب همخونه دیونه

.

.

فکر حرفاى آرشام کال از ذهنم پرید دوباره قلبم شروع کرد تندتند زدن ى نفس عميق کشيدمو رفتم بيرون از کالس ر:بله بفرمایيد م:ميشه کالسارو مخلوط کنيم امتحانشون رو شما بگيرید؟من ى قرار مهم دارم جمله آخرشو تو مغزم تکرار کردم “من ى قرار مهم دارم”ینى با کى قرار داشت؟ینى پاى کسى تو زندگيشه؟با فکر خودم درگير بودم ک دیدم ى دستى جلوى چشام ب چپ و راست ميره ب خودم اومدم وقتى دید متوجهش شدم پرسيد حالتون خوبه ؟با دستپاچگى گفتم آ آره خوبم م:خب قبول ميکنين ؟ کم مونده بود سوتى بدم و بگم چى رو ک یادم افتاد حرفشو و گفتم بله مشکلى نيس ميتونن بيان تو این کالس اونم سریع ب بچه ها گفت و بچه ها پاشدن و ب طرف کالس من اومدن مصطفى اومد کنارمو بعد از تشکرى زود از آموزشگاه رفت . تا وقتى بچه ها ورقه ها رو بدن فکرم درگيره حرف مصطفى بود خيلى کنجکاو بودم ک با کى قرار داره فکر اینک کس دیگه اى تو زندگيشه داشت دیونم ميکرد بچه ها یکى یکى ورقه هاشونو ميدادن و باالخره آخرین نفر هم ورقشو تحویل داد منم همه رو توى کيفم گذاشتم و راهى خونه شدم. تو تاکسى بودم ک گوشيم رفت رو ویبره برداشتمش ى اس اومده بود شماره ناشناس بود بازش کردم نوشته بود “سالم آرشام هستم فردا تو کافه دانشجو منتظرتم ساعت ده اميدوارم بياى” کافه رو ميشناختم ولى دودل بودم ک برم یا ن از ى طرفم کنجکاو بودم ببينم چى ميخواد بگه,رسيدم. هيشکى,خونه نبود رفتم سراغ یخچال تا ى چيزى بخورم ک روش یادداشت دیدم ما رفتيم با صاحب خونه دیروزى حرف بزنيم شاید قبول کنه سه تامون اونجا بمونيم هما.

.

.

رمان جدید از mahtab مهتاب همخونه دیونه

.

.

هه قبول کنه هم مگ ما اونجا جا ميشيم ولى هرچى بود بهتر از اینجابود,یخچالو باز کردم ى ساندویچ ساالد الویه توش بودمطمئن بودم ک هما برام درستش کرده ى دختر تپل مو بلوند بود وقدش هم 061 بودبرعکس اون سودابه دختر مو مشکى بود و اندام ظریفى داشت و هم قد من بود 071.و اخالق خيلى تندى داشت تنها کسى ک تحملش ميکرد منو هما بودیم.بعد خوردن ساندویچم ى دوش گرفتمو رفتم تا بخوابم حاال فردا ازشون ميپرسم نتيجه صحبتشون با صاحب خونه چى شد. صب ک از خواب پاشدم یاد پيام آرشام افتادم دلشوره داشتم نميدونستم چکار باید بکنم از طرفى هم فضوليم گل کرده بود ببينم ى استاد چکارى ميتونه با دانشجوش داشته باشه براهمين تصميم گرفتم ک برم ى مانتو آبى و شلوار سفيد وشال سفيد و کفش همرنگ مانتوم پوشيدم و آرایش مالیمى کردم و ازخونه بيرون رفتم ازبس کنجکاویم زده بود باال ک نگا نکردم ببينم هماوسودابه خونن یا ن ساعت 9 بود تا برسم کافه ى ساعت ميگذشت آخ از خونه تا اونجا خيلى دور بودمنم برا اینکه زود نرسم ترجيح دادم بااتوبوس برم. وقتى رسيدم داشتم دنبالش ميگشتم ک ى پسرى اومد طرفم قارسون بودازم پرسيد:خانم ارشاد؟ ر:بله خودمم ق:آقاى بهادرى باال منتظرتونن باسر تأیيد کردم و از پله هاى مارپيچى ک کنار سالن پایينى بود ب طبقه باال رفتم کنار پنجره ک رو ب منظره شهر بود نشسته بودو بيرون رو نگاه ميکرد ى کت کاهویى و ى بلوز لجنى باشلوار آبى پوشيده بود هه چ بامنم ست کرده بود. رفتم طرفش ولى متوجهم نشد با صداى مالیمى سالم کردم ک چرخيدطرفم اونم سالم کرد, بلند شدو مثل جنتلمنها صندلى روبرام عقب کشيد و خودشم روبروى من نشست. گارسون اومد تا سفارش بدیم من ى قهوه تلخ خواستم آرشامم شيرکاکائو سفارش داد گارسون ک رفت دوباره چرخيد طرف پنجره و خيره شد ب خيابون نميدونم تو رفت و آمد ماشينا چى دیده بود ک اینجورى بهشون زول زده بود خواستم چيزى بگم ک خودش برگشت سمتم و لباشو تر کرد انگار مطمئن نبود حرفشو بزنه یا ن. هى لباشو باز ميکرد تا حرف بزنه ولى دوباره منصرف ميشد.

.

.

رمان جدید از mahtab مهتاب همخونه دیونه

.

.

آقاى بهادرى ميشه حرفتون رو بگيد؟انگار تو گفتن یانگفتنش دودل هستين آ:نميدونم از کجا شروع کنم ینى نميدونم عکس العملتون نسبت ب حرفم چى ميتونه باشه دو ب شکم ک چجورى باهاتون در ميون بذارم داشت حرف ميزد ک این گارسون عين بختک اومد کنار ميز و سفارشارو روى ميز چيد چن تا بيسکویيت هم تو ى بشقاب گذاشت وسط ميز حاال انقد هم آروم حرکت ميکرد انگار خونه خالشه بعد چيدن رفت کنار و ایستاد پشت سرم و گفت آقاى بهادرى سفارش دیگ اى ندارین؟ ینى ميخواستم پاشم بزنم فکشو بيارم پایين سرشو بذارم الى دوتا ميزو زبونشو تيکه تيکه با چاقوببرم آخ معلول ذهنى سفارش دیگ داشتيم همون اول ميگفتيم دیگ افتادى وسط حرف ما خيال رفتنم ندارى.داشتم تومغزم باگارسون جنگودعوا ميکردم ک آرشام گفت ن خيلى ممنون . ق:با اجازه بعد رفتن گارسون آرشام خيره شد بمن و چشم ازم برنميداشت فک کردم چيزى رو صورتمه دست کشيدم ب صورتم ولى چيزى نبود ک آرشام گفت:با من ازدواج ميکنى؟ تو شوکه حرفش بودم ینى داشت ازم خواستگارى ميکرد؟اونک دوسه بار بيشتر ندیدتم پس چطورى این تصميمو گرفته,جداى از این منک نميتونم پيشنهادشو قبول کنم من مصطفى رو دوست دارم نگاهمو دوختم بهش و گفتم ولى من عاشقتون نيستم.با این حرفم آرشام قهقه بلندى زد ک چن نفرى ک تو کافه نشسته بودن بهمون نگاه کردن منم متعجب از رفتاراى ضدونقيض آرشام فقط ب خندش,خيره بودم ک گفت:آخ دختر مگ من گفتم عاشق چشم و ابروت شدم و دوباره خندید تو دلم حرصم گرفت مگ من چمه بوزینه انگار چن دیقه پيش نبود ک پيشنهاد ازدواج داد بهم آ:چيزى گفتى؟ واى بازم فکرمو باصدا ب زبون آوردم )آخ بعضى وقتا فکرمو با صدا بيان ميکردم و سوتى ميدادم اینم ى نمونشه( ر:ن ینى آره ,پس چرا پيشنهاد ازدواج دادین? ر

.

.

رمان جدید از mahtab مهتاب همخونه دیونه

.

.

آ:ببين نميدونم چجورى بهت بگم ولى قرار نيس ازدواج رسمى باشه ینى ى ازدواج دروغى بين منوتو البته اگ قبول کنى ر:اونوقت واس چى بایدمن این پيشنهادو قبول کنم ؟ آ:مگ دنبال خونه نيستى؟ ر:خب ک چى؟ آ:خب ب جمالت اینجورى هم مشکل تو حل ميشه هم مشکل من ر:ميشه واضحتر بگيد مگ شما چ مشکلى دارید ک ب فکر همچين پيشنهادى افتادین؟ آرشام ب فکر فرو رفت بعد از چن دیقه ب حرف اومد ببين من ى دخترخاله دارم ک خارج از کشوره بخاطر سنتى بودن خونوادمون تو بچگى پدربزرگم مارو بهم وصله زده ینى وقتى بزرگ شدیم باید باهم ازدواج کنيم حاال ب دالیلى این وصلت صورت نگرفت تا اینکه بعد چندسال دوباره خونوادم بحثش رو انداختن دقيقا یک سال پيش, ک إل و بل باید باهاش ازدواج کنى منم چون خونوادم آمریکا بودن و دیدى بهم نداشتن گفتم ک ازدواج کردم و هردفه ک ميخواستن عکسى از این همسرخيالى براشون بفرستم یا تلفنى و تصویرى باهم حرف بزنن من هى بهونه مياوردم و طفره ميرفتم,فک کنم بهم شک کردنو قراره بيان ایران تا مثال مچمو بگيرن و مجبور بشم با دختر خالم ازدواج کنم, ر:خب چرا باهاش ازدواج نميکنين؟ آ:چون عالقه اى بهش ندارم ر:خب بمنم عالقه ندارید ى نگاه از اون نگاها ک ینى تو چقد مونگلى بهم انداختو گفت:با تو دارم دروغى و فقط رو کاغذ ازدواج ميکنم ولى اگ با اون ازدواج کنم مجبورم … و حرفشو نصفه گذاشت خودم گرفتم ک چى ميخواد بگه برا همين سرمو انداختم پایين مطمئنم ک صورتم سرخ شده .پرسيد:حاال جوابت چيه؟قراره تا مدتى ک زنوشوهریم خونه من ميمونى ميتونى هر شرایطى هم ک خواستى بذارى بعد طالق هم خونه رو بنام تو ميکنم تا بعد از اونم مشکل خونه نداشته باشى.

.

.

رمان جدید از mahtab مهتاب همخونه دیونه

.

.

پيشنهادش بد نبود ینى عالى بود ولى اگ مصطفى ميفهميد چى بعد دیگ هيچ راهى براى رسيدن بهش رو نداشتم کى با ى زن مطلقه ازدواج ميکرد آخ حتى اگ اتفاقى هم نيوفتاده باشه. ر:نميدونم باید فک کنم باید بسنجم ک بعدش چى ب سر زندگيم مياد

1.gif

فرمت کتاب همخونه دیونه : PDF|APK|EPUB  

دانلودرمان براي اندرويد،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان براي آيفون،ايپد،،اندرويد،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان براي جاوا بافرمت jar

دانلود رمان براي کامپيوتر PDF

منبع تايپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
 
بازدید : 577 بار بار دسته بندی : همخونه دیونه تاريخ : ۲۱ خرداد ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

یک × 1 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،