دانلود رمان جدید دانلود رمان نفرین ایندرا | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر 10000

نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر

در هر مکانی هستین نیازی نیست از مکانتون خارج بشین به راحتی در لحظه کار رو تو خونه سفارش بگیرین، انجام بدین و پولش رو تو خونه دریافت کنین اگه دنبال یه شغل خونگی یا شغل دوم هستین این نرم افزار بهترین انتخاب ممکن هست در اینجا میخوایم شما را با روند انجام پروژه آشنا کنیم. پس با ما همراه باشین

دانلود رمان نفرین ایندرا

رمان نفرین ایندرا از نویسنده محبوب ویراستاران: narcissus، ناز آفرین، A*T*E*F*E*H نارینه

دانلود رمان نفرین ایندرا

: با فرمت نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) , جاوا (JAR) و نسخه کامپیوتر (PDF)

خب ژانر رمان نفرین ایندراچیه ؟

جنایی،معمایی ،فانتری

خب رمان نفرین ایندراچند صفحه داره ؟

این رمان انلاین هستش !

خلاصه رمان نفرین ایندرا

چند صفحه ای اول رمان : نفرین ایندرا با هم بخونیم

مقدمه:
تنها من بودم
خانه ای با رازهای سیاه
من بودم
کابوس شب های بی پایان
با بودن تو
دهشتناک ترین نفرین ها را تجربه کردم.
به جستجوی نور
کدامین وادی سفری آغاز کنم!
******

 دانلود رمان نفرین ایندرا
رکسان روزنامه صبح را برداشت مطلبی نظرش را جلب کرد:
“ایندرا” مهم ترین خدای آیین ودایی آریایی های هند بوده است. وی ” خدای روشنایی”، “باران”، “پاره کننده ابرها” و”شکافنده ی کوه ها” و” خدای رعد” است که با اژدهای ” ورترا” یعنی ” خدای تاریکی” و ” قحطی” می جنگد و او را می کشد.
روزنامه را روی توی کوله پشتیش گذاشت.طول کوچه را نگاه کرد،هومن سرش را توی موتور ماشینش فرو کرده بود،رکسان به طرف خیابان اصلی به راه افتاد.
-اوغور بخیر کجا به سلامتی!
صدای نکره هومن روی اعصابش بود، رکسان عصبی به طرفش گشت لنگه ابروی سیاهش را بالا برد، هیکل دراز وسیبیل های سیاه هومن را رصد کرد:
-باز تو مفتش شدی!
هومن دست های روغنی اش را با دستمال چرک آلود پاک کرد:
-بشین برسونمت!سالار روغن سوزی داشت!
رکسان باخود زمزمه کرد..بهتر..

 دانلود رمان نفرین ایندرا
هومن اول دستی به موهایش کشید،با همان دستمال چرک کتانی های سیاه و رنگ و روفته اش را پاک کرد.
در ماشین را به سرعت باز کرد و سوار شد.رکسان نیشخندی از سرشیطنت زد،جعبه وسایل را روی صندلی عقب گذاشت ،میمون عروسکی از آیینه جلو آویزان بود.
هومن بالاخره ماشین را روشن کرد:
-خاله افی چطوره؟
رکسان موهایش را درون شال برد:
-بهتر از من وتو!تا منو نکشه نمی میره!
دست توی جیب مانتویش کرد،آدامس نعنایی بیرون آورد:
-پیرزن صد سال عمر می کنه!
هومن آدامس را از دستش گرفت:
-بیخی بابا!چرا حرص می خوری ؟
رکسان آدامس را کمی توی دهانش چرخاند ، هومن با شیطنت ابرو بالا داد:
-کجا به سلامتی؟
رکسان به نرمی خندید:
-می دونم از فضولی داری می میری! خبرشو داشتی که وکیل شدم ،الان هم با دوستم شریکی دفتر گرفتیم.
هومن پشت چراغ قرمز ایستاد:
-افرین!

 دانلود رمان نفرین ایندرا
-آره همه فکرمی کردند رکسان گدا رو چه به وکیل شدن ،ولی دیدین رکسان پوز همه رو به خاک مالید!
هومن پقی زد زیر خنده:
-حالا چرا جو می گیردت؟ مگه تو دادگاهی؟ حالا آدرسو بگو..
رکسان نیشخندی زد و آدرس را داد، هومن همیشه سریش و از خود راضی بود، خطهای سفید وسط جاده در هم گره می خورد ، صدای جواد یساری در سکوت ماشین جاری شد.
هومن نگاهی به ساختمان سه طبقه کرد و زیر لب سوتی کشید:
-نه بابا خوشم اومد.
رکسان کوله پشتی و جعبه اش را برداشت:
-خیلی ممنون !به ننه ملی سلام برسون!
هومن دستی به موهاش کشید. یعنی رکسان داشت با زبان نرم دکش می کرد! عصبی سوار ماشینش شد و پرگازشو گرفت.رکسان آهی از ته دل کشید…
هر کی دیونه اس تو طالع من بدبخته!

 دانلود رمان نفرین ایندرا

رکسان نگاهی به در قهوه ای شیک کرد،کلید را درون قفل چرخاند، چشم هایش رامثل کودکی سرشار از ذوق بست ،اینجا ثمره سالهای بی کسی اش بود.
چشمهایش را به آرامی باز کرد، فضای کوچک برای منشی دو اطاق کوچک کار جلوی دیدش بودند،در آبدارخانه را باز کرد، سینک ظرفشویی و چند لیوان کثیف رویش جا خوش کرده بود، لبخندش مثل صبح بهاری درخشان بود.
در اطاق سمت راست را باز کرد، دعایی برای دورماندن از چشم بدخواند به در ودیوار فوت کرد ،سمانه به شوخی خرافاتی اش می خواند.
روی زمین پراز کاغذهای باطله بود، میز و صندلی کهنه هم شعفش را ضایع نکرد.
لای پنجره را باز کرد صدای بوق ماشین ها به درون ریخت.کوله وجعبه وسایلش بیرون توی اطاق انتظار بود.
روی صندلی چوبی قهوه ای رنگ نشست.
جمشید توی دهانش زده بود، موهایش را کشیده ولگدی هم نثارقوزک پایش کرده بود. در آن زیرزمین نمور تمام خوشی های کودکی اش گم شد. صدای جیر جیرموشها روانش را می خراشید، دست روی سرش کشید.

 دانلود رمان نفرین ایندرا
ننو وار..عقب وجلو…با خود زمزمه می کرد:
آروم رکسان اینجا هیچ خبری نیست.در امانی برای همیشه. عقب وجلو… یک… دو…
خدا چرا تموم نمی شه، زندگی من دست خودمه! ببین جمشید نیست! افی ازت دوره! این بی چارگیو تمومش کن! دختر….
صدایی از خیابان به گوشش رسید، با کنجکاوی به طرف پنجره رفت،مردی کودک نیمه بیهوش را درآغوش گرفته بود جلوی سپر ماشین پراز قطره های خون بود.
مرد راننده دستهایش را عصبی تکان می داد. مردمی که همه چیز برایشان عادی شده، گویا به تماشای تئاتر خیابانی ایستاده اند جوانکی از خون ریخته روی آسفالت خیابان فیلم می گرفت! رکسان زهر خنده ای از درد و نفرت زد .سمانه از بیرون اسمش را صدا می کرد.
********

 دانلود رمان نفرین ایندرا

هومن سرش را داخل موتور ماشین کرده و با دل و روده اش کلنجار می رفت، زیرلب با خود غر می زند:
– دختر پررو واسه من کلاس میزاره هرکی نشناستش فکر می کنه ننه باباش راکفلرن، من که می دونم تو دختر ایرج بی ریختی!
صدایی به غرغرش پایان می دهد.
-چته مثل کنیز حاج باقر غر می زنی؟
سرش را به آهستگی بالا می آورد.احسان رفیق گرمابه وگلستانش پایه هر کار خلافی است،با اینکه به مامان ملیش قول داده دور خلاف راخط بکشد، ولی دل لاکردار بازهم هوای دوستش را می کند.
-به به!داش احسان پارسال دوست ،امسال آشنا..
چشمان باباقوری احسان قد چرخ تریلر گشاد شد:
-داداش تب داری؟!من دیروز اینجا نبودم؟

 دانلود رمان نفرین ایندرا
هومن دستی به موهای شبق رنگش کشید:
-دیروز ماه پیش بودا!
احسان هیکل چاقش را روی تنها صندلی درست وقابل استفاده ،مغازه مکانیکی رها کرد..مکانیکی یک مغازه کوچک بایک چال وچند تایر ولاستیک ماشین وچند تا دوچرخه درب و داغان برای جلب مشتری بود.
هومن به طرف فلاسک چای رفت ،دو تا لیوان زرد کدر چای ریخت با قندان استیل،سینی را روی میز کوتاه سیاه رنگ گذاشت.
-از این ورا؟
احسان لیوان چایی را برداشت:
-از دست بابام ذله شدم،گیرسه پیج داده برو سر یه کار درس ودرمون!
هومن قند را توی دهان قرچ قرچ جوید :
-راس می گه! چقدر دله دزدی می خوای بکنی؟ ازعلافی خسته نشدی!

 دانلود رمان نفرین ایندرا
نصف لیوان چای را داغ داغ خورد.
احسان ابرویی بالا داد:
-تو این شهر کار کجا بود ،نه هنری دارم ،نه حوصله ای برام مونده.
-آره تو به پول مفت عادت کردی!
احسان لیوان چای را توی سینی گذاشت ،چشم های رنگ لجنش برق عجیبی داشت:
-بابام هم همین و می گه ،نوه افی خانم و می زنه تو سرم رکسان وکیل شده…
-رکسان خانم! دیگه نشنفم بی چایی پسرخاله شی!
احسان نیشخند زهر آگینی زد:
-داداش از من به تونصیحت فکر این دختره رو ازسرت بیار بیرون وکیل شده! محل سگم دیگه بهت نمی ده!
دردو ثانیه یقه اش گیر دست های قوی هومن بود:
-چه زری زدی! تو این راسته همه می دونن رکسان مال منه!

 دانلود رمان نفرین ایندرا
احسان یقه اش را از دستش بیرون کشید:
-چرا منو خفت می کنی!
هومن پوفی کشید:
-اول صبحی اعصاب واسم نذاشتی! عین دریل مغزم سوارخ می کنی!
احسان لباس هایش رااز گرد و غبار تکاند:
– نمی ذاری که بگم! داود پیغوم داده بری دیدنش
هومن پوفی از بی حوصلگی کشید، داوود را کجای دل زندگی پر دردسرش می گذاشت!

*******

 دانلود رمان نفرین ایندرا
رکسان در حیاط را محکم بست، برگهای رنگارنگ روی زمین را فرش کرده بود.
نگاهش را به خانه روبرویش انداخت؛ نصف خانه مخروبه بود فقط دو اطاق و آشپزخانه کوچک سرپا بود. سایه درخت پیر گیلاس روی خانه افتاده بود، رکسان از این خانه متنفر بود.دو پله را با خستگی بالا رفت کلید را درون قفل انداخت.
شیشه های رنگی در جابه جا ریخته بود، سعی کرد آهسته قدم بردارد، وارد اطاق سه در چهارش شد.
کوله راروی زمین انداخت، گلیم خوش رنگی روی زمین پهن بود، انبوه کتابهای حقوق گوشه دیوار روی هم چیده شده بودند.
شالش آبی رنگ را در آورد دستی میان موهای فرش لغزاند.
باید گلدان شعمدانی را به دفتر کارش می برد، تابلوی وان یکادی هم می خرید.
چند پرونده خوب می گرفت ،بعد اتاقی کوچک جای دیگری از این شهر درندشت اجاره می کرد.
جایی که خبری از افی نباشد، خودش و تنهایی حزن آورش باشد.
هنوز چشمهایش گرم خواب نشده بود، صدای فحش های مادر بزرگش بلند شد:
-رکسان سلیطه کجایی؟بی ایمون؟!

 دانلود رمان نفرین ایندرا
رکسان دندان هایش را از خشم به هم سایید:
-رکسان و درد…رکسان و زهر هلال …کی می میری از دستت راحت شم!
حرص آلود در اطاق را باز کرد ، از بوی ادرار چهره اش را در هم کشید.
افی با چشمان درشت ، موهای رنگ کرده زرد و بد رنگ طلبکارانه نگاهش می کرد:
-تا حالاکدوم گوری بودی؟ از تنهایی تو این خراب شده پوکیدم، عین ننه ات پی ولگردی رفته بودی؟
رکسان پوزخند برلب نگاهش می کرد.
افی نیشخندی برلب داشت:
-ها؟ چته عین اسبی که به نعلبندش نگاه می کنه….بهم زل زدی؟
رکسان دستهایش را روی چهار چوب در گذاشت:
– می دونی دارم فکر می کنم از اینجا برم چی میشه؟
دخترت که نمیاد بهت سر بزنه!

 دانلود رمان نفرین ایندرا
اول خودت و خراب می کنی، بعد تو گند خودت می مونی و کرم می ریزی بعدشم بوی تعفنت همه جا رو می گیره…می میری ،هیشکی پیدا نمیشه جنازه تو از زمین برداره..نچ ..نچ
چشمان سیاه افی برق نفرت باری داشت:
-آره مثل ننه خودت تو پایین شهر تو یه کثافت دونی مرد.
رکسان به طرفش رفت:
– عین سگ دروغ می گی !مادر من نمرده…
خنده های هیستریک آمیز افی بلند شد:
-واسه یه تیکه نون افتاد به گدایی و هزار کار چندش دیگه…
رکسان با خشم به طرفش یورش برد مستعد کشتنش بود، هیولای درونش ترغیبش می کرد… ساکتش کن…اگه ساکتش کنی..برای همیشه راحت می شی …چشمان افی از وحشت گشاد شد، گویا چهره رکسان خیلی وحشتناک شده بود.
صدای ممتد زنگ در از بهت بیرونش آورد، نبض شقیقه اش بی امان می کوبید ، کوبش ضربان قلبش به هزاران بار در ثانیه رسیده بود.

  دانلود رمان نفرین ایندرا
از اتاق سراسیمه بیرون دوید، هر غریبه ای پشت در بود فرشته نجاتش شد، برای یک پیرسگ همه زحمت هایش را داشت بر باد می داد.
دمپایی پاره ای را پوشید،بی حواس طول حیاط را دوید.خش خش برگ ها سمفونی دلنوازی با خرت خرت دمپایی ایجاد کرده بود.
درحیاط را با خشم باز کرد چشم های براق هومن زیر نور تیر چراغ برق می درخشید:
-به رکسان خانم! این چه سرو وضعیه؟
رکسان مبهوت دست بر موهای رها شده اش کشید،
جیغی کشید در را محکم به رویش بست.
صدای خنده های بلند هومن از پشت در شنیده می شد:
-اومدم پی آق جمال، حتمی تو خونه خرابه شما لونه کرده؟
رکسان حرص آلود لگدی به در زد:
-برو بمیر کفتر باز اینجا نیست!
 دانلود رمان نفرین ایندرا
صدای غرغر هومن بلند شد:
-اذیت نکن رکسی…الان لقمه گربه سیاه می شه !
رکسان جیغی از حرص کشید:
-دفعه آخرت باشه به من می گی رکسی..
صدای هومن از خشم دو رگه شد:
-با من یکی به دو نکن ،یه لچک بنداز سرت بیا درو باز کن، والا از دیوار بالا میام.
رکسان به طرف خانه رفت :
-هر غلطی دلت می خواد بکن…حوصله تو یکی رو ندارم.
هومن لگد محکمی به در زد.در لرزید:
-رکسان!
هومن سوت زنان به خود تشری زد؛ خاک تو سرت هومن ندیدی گریه کرده ولی موهاش عین جنگلی ها بود.
******
 دانلود رمان نفرین ایندرا
هومن
داود چایش را هورت کشید ، قند را درون دهانش قرچ قرچ می جوید،قل قل قلیان ها و جرینگ جرینگ استکان ها موسیقی جاری برفضا بود.
هومن به استکان سرد چایی اش زل زده بود:
-چی می خوای ؟
چشمان وزغی داود قد نعلبکی گشاد شد:
-یه کار واست دارم!
هومن نگاهش را به صورت سراسر زخمی داود چرخاند:
-خلاف باشه نیستم!
داود شلینگ قلیان را برداشت:
-توبه می کنی!پولش رقم خیلی درشته…
هومن ابرو در هم کشید:
-به ننه ام قول دادم دور خلافو خیط بکشم…
 دانلود رمان نفرین ایندرا
داود پکی زد ، عروسک ته قلیان رقصید:
– واسه همیشه پشتتو می بندی ،راحت می شی از آلا خونی …
هومن بلند شد، پولی روی میز چوبی انداخت:
-دیگه سراغ من نیا، عزت زیاد !
راهش را به طرف خروجی کشید، دود در هوا شناور بود.
صدای خنده داود بلند شد:
-دس خالی خانم وکیل تف تو صورتت هم نمی اندازه .
هرکس هومن را می شناخت، چشم های غرق به خونش را می دید می فهمید نباید دست روی نقطه ضعف هومن بگذارد.
هومن دست به یقه داودبرد:
-مردک چه زر زری زدی؟هان؟
کله ای تو صورت داود زد، صدای داد و فریاد مردان بلند شد.
صدای نعره هومن بلند شد:
-مردک فقط یک بار دیگه اسم ناموس منو بیاری…تیکه تیکت می کنم!

داود عقب عقب رفت و کمرش محکم به میز اصابت کرد،
خشم مثل سمی درهوا جاری بود.

 دانلود رمان نفرین ایندرا
داود دستی به بینی اش کشید ، چشمهای وزغی اش را از درد بست، خون روی رومیزی های چرک آلود پاشید.
یکی از مردها هومن را نگه داشته بود تا دوباره از خشم افسار پاره نکند.
داود دستمال چرک مرده ای را به سر و صورتش کشید،زیر لب فحش رکیکی نثارش کرد:
-آخه یابو! مگه دروغ می گم؟!
هومن از خشم دندان غروچه ای کرد:
-خفه می شی یا بیام خفت کنم!
سعی کرد خود را از حصار دست هایی که احاطه اش کرده بودند رها کند، تا بتواند مشتی دیگر نثار فک کج و کوله داود کند.
داود روی صندلی کهنه نشست ،به مردان اطراف چشم غره ای رفت:
-چتونه…معرکه تموم شید…..گم شید.
هومن به سختیاز پشت صندلی بلند شد ،به صدا کردن های داود محل نداد.
از قهوه خانه دود گرفته بیرون آمد، راه طولانی تا خانه را پیاده طی کرد.
خیابان های دراز و گرمای سوزان را حس نمی کرد.با نوک کفش ضربه ای به قوطی خالی نوشابه زد ، قوطی چند متر آن طرف تر با صدای ناهنجاری
ایستاد، زندگی او هم مثل آن قوطی تو خالی بود
رکسان همیشه توی بازی بچگی بود ، مظلوم با موهای فر و چشمان درشت سیاه، رکسان درتار و پودش تنیده بود حتی اگر قبولش نداشته باشد. هرچند حالا محل سگ هم به او ندهد.

 دانلود رمان نفرین ایندرا
وقتی تیرهای چراغ برق روشن شد.به کوچه همیشگی برگشت،رکسان را دید چمدان به دست از خانه خارج می شد.
قلب هومن از دلهره فرو ریخت ، دو قدم خودش را به او رساند چشمان رکسان از گریه پف کرده بود.
رکسان با دیدنش ایستاد و چمدان کهنه را زمین گذاشت:
-دارم از دستش فرار می کنم.
بادست به طرف خانه اشاره کرد:
-کم مونده بکشمش، عفریته روحم و کشته..
هومن چمدان را برداشت:
-بیا بریم خونه ما، یه کم آروم شی!
رکسان دستی به چشمانش کشید:
– می رم دفتر…
هومن صدایش را بلند کرد:
-کجا نصف شبی تک وتنها توی یه ساختمون ،شب خونه دوستم می رم تعلل رکسان را دید…بیا دیگه..
رکسان شانه هایش را بالا انداخت، در خانه هومن باز شد ،زنی کوچک اندام پوشیده در چادر سفید سرش را
بیرون آورد:
– ببم هومن چرا نمیایی تو؟
وضع آشفته و چشمهای ریز شده از گریه رکسان را دید، چنگ بر صورت کشید:
-عزیزم..
رکسان خودش را در آغوش بی بی انداخت:
-بی بی پناهم بده.

 دانلود رمان نفرین ایندرا
دستهای پر از چروک بی بی نوازش وار پشت کمر رکسان حرکت می نمود:
-جان دلم آروم باش.
رکسان هق هقی از درد کرد:
-دیگه صبرم تموم شده…
صدای هومن از حرص دو رگه شد:
-بریم تو…
-ناله ریز رکسان بلندشد:
-پس کو این خدا
بی بی آرام سرش را بوسید :
-صبر داشته باش ،بیا تو حالا…
باید امروز حواسم باشد
که اگر قاصدکی را دیدم ،
آرزوهایم را
بدهم تا برساند به خدا ،
به خدایی که خودم می دانم ،
نه خدایی که برایم از خشم ،

 دانلود رمان نفرین ایندرا
نه خدایی که برایم از قهر،
نه خدایی که برایم ز غضب ساخته اند .
به خدایی که خودم می دانم
به خدایی که دلش پروانه است ،
و به مرغان مهاجر هر سال راه را می گوید
و به باران گفته است باغ ها تشنه شدند ،
و حواسش حتی
به دل نازک شب بو هم هست،
که مبادا که ترک بردارد ،
به خدایی که خودم می دانم
چه خدایی
جانم….

*****
رکسان خیره به تابلوی دست نوشته شعر سهراب پوزخندی زد.توی این زندگی بی در و پیکر شعر سهراب را کم داشت.
خانه بی بی کوچک بود و نقلی..با دو اتاق کوچک سماور کوچک طلایی رنگ گوشه اتاق قل قل می کرد.
رکسان روی گلیم نخ نما شده نشست، چشمهایش از گریه خط باریکی شده بود.
بی بی لیوان چایی را جلویش گذاشت ،ظرف پولکی رابه طرفش هل داد.
موهای حنایی رنگ بی بی اززیر روسری زیر گلو سنجاق کرده بیرون ریخته بود، چایی خوشرنگ بوی بهشت می داد:
-از خونه در اومدی؟
 دانلود رمان نفرین ایندرا
رکسان دستی به موهای آشفته اش کشید:
-اره ،به من چه بمیره… پیرسگ اونقدر به مادرم فحش داده خستم کرده به حد کافی تحملش کردم، به دختر عفریته اش زنگ می زنم بیاد جمعش کنه،
همشون لنگه مادرشون هستن!
اون بابای بیشرفم اگه دنبال زن…
صدای سرفه هومن از بیرون اطاق آمد،رکسان ساکت شد شالش راتا پیشانی جلوتر کشید.
هومن یا الله ای گفت سر به زیر وارد اطاق شد. رکسان خودش را با لیوان چای سرگرم کرد.
هومن چمدان را زمین گذاشت ،دستی به لباسهایش کشید:
-بی بی من دارم میرما کاری نداری؟
بی بی لیوان چایی به دست هومن داد:
-بخور برو…
رکسان سربه زیر با پولکی ور می رفت:
-ببخشید تورم آواره کردم.
هومن دستی به سبیلش کشید:
 دانلود رمان نفرین ایندرا
-تصمیمت و گرفتی؟
رکسان چشمهایش را بالا آورد،درون چشمان هومن نگرانی بود با چیزی مرموز، رکسان از درکش عاجز بود.
-بله با دوستم حرف زدم ،مادر بزرگش تنهاست قرارشده…
هومن نیشخندی زد:
-یک بار به جای فرار وایسا حقت و بگیر!
رکسان اخم کرد:
-از اون خونه متنفرم!
هومن دستی به شلوارش کشید:
– اینجا بمون من میرم مغازه.
رکسان پولکی از ظرف برداشت:
-آخرش که چی باید برم.
هومن باتفاله چایی شناور در لیوان کلنجار می رفت ؛خواست دهان باز کند.
بی بی تشر زد:
-نمی بینی خسته اس.
هومن زیر لب خداحافظی کرد و غرغر کنان بیرون رفت.
بی بی لبخندی زد:
-دل نگرانته بی بی…
گاهی محبت غریبه ها چه لذت بخش تر از آب روان است.
سمانه توی آیینه دستی نگاهی به آرایشش کرد:
-حالا میای یا نه؟
رکسان موهای فرش را دور انگشتش می پیچید:
-باید تکلیف افی رو معلوم کنم.
رکسان نگاهی به کتابخانه دکوری انداخت ،کتاب های قانون بهش دهان کجی می کردند.
-فکر می کردم هفته اول اینجا پر موکل باشه.
سمان با دو لیوان آب جوش برگشت آنها را روی میز گذاشت:
-بیا نسکافه، تو که صبرت زیاد بود.
رکسان پودر نسکافه را توی آب جوش ریخت:
-باورت می شه صبرم لبریز شده! می خواستم دیشب افی رو بکشم.
سمان ابرویی بالا انداخت:
-بازهم داستان همیشگی، رکسان چند بار بگم نزار مادرت نقطه ضعفت باشه .
رکسان آهی کشید، قاشق کوچک را درون لیوان گرداند:
 دانلود رمان نفرین ایندرا
-وقتی نمی دونم کیه؟ چرا ولم کرده…
سمان آهی از ته دل کشید:
-عزیزم…
رکسان کوشید به صدایش رنگی ازبی خیالی بدهد:
– هاچ زنبور عسل شدم دنبال مادری می گردم که حتی نمی دونم مرده است یا زنده ،سمان موکل نداریم.
سمان لیوان نسکافه خودش را برداشت:
 دانلود رمان نفرین ایندرا
-طول می کشه صبور باش!
صدای زنگ تلفن رکسان بلند شد،سمان خندید:
-تو دست از سر پلنگ صورتی بر نداشتی؟!
رکسان نگاهی به شماره کرد:
-به به عمه بهجت..
-….
-برو ننه تو جمع کن…من چند روزه اونجا نیستم!
-….
-عمه جان ،اگه تا حالا ریق رحمتو سر نکشیده باشه!
-….
-می تونی بری به درک…
رکسان تماس را قطع کرد،لبخند پهنی بر لبش بود.
سمان به لبخند خبیث اش چشمکی زد:
-اونجا می خوای بری؟
 دانلود رمان نفرین ایندرا
رکسان شقیقه هایش را فشرد:
-فکر کن همچین چیزی رو از دست بدم ،هومن راس می گه یه بار برای همیشه می ایستم و حقم و می گیرم!
-رکسان من دارم می رم کاری نداری؟
رکسان به طرف پنجره رفت ، پرده کرکره ای را کنار کشید.بیرون درخیابان روشنایی روز رنگ باخته ، لامپ های رنگی از دور سو سو می زنند.
آدمی
در انتظارِ
مرگ است…
غافل از این‌که
مرگ همانِ دل‌مُردگی‌ست
که در لابه‌لای زندگی‌اش پنهان شده..!
هومن پتوی کهنه را دور خودش پیچید،احسان پارچ آب یخ را کنارش گذاشت.
 دانلود رمان نفرین ایندرا
نگاهی به سقف طبله کرده انداخت ،زردی بد رنگش توی ذوق بیننده می زد.
-هومن؟
-هوم…
احسان گوشه اطاق روی پتوی کهنه دراز کشید:
-فکراتو کردی؟
هومن با دو انگشت گوشه چشمانش را مالید:
-راجع به چی؟
احسان با تعجب گوشه لبش را جوید:
-داود و پروژه!
 دانلود رمان نفرین ایندرا
هومن پتو را روی سرش کشید پشتش را به او کرد،احسان از ناراحتی حرفی نزد.
هومن آهش را فرو خورد،ذهنش به قشقرق ظهر کشیده شد،به رکسان با اخلاق جدیدش فکر کرد.
جلوی خانه افی مادربزرگ رکسان جماعت انبوهی جمع شده بود.
آمبولانسی دم در بود ،هومن به قدم هایش کمی سرعت داده بود.
دو نفر افی را روی تخت برانکارد می بردند،افی با دهان کف کرده از تشنج عربده می زد:
-دختره کثافت ،سر خور..
مددکارها افی را سوار آمبولانس کردند. آمبولانس میان هیاهو و زمزمه جماعت آژیر کشان دور شد.
رکسان با چشم های تو خالی و چهره سنگی به تئاتر روبرو زل زده بود.
مرد و زن به تاسف سر تکان می دادند زیر لب غری می زدند.
بهجت هن هن کنان با چمدانی قهوه ای و کهنه از خانه بیرون آمد.
موهای بلوندش از زیر روسری بیرون ریخته بود:
-چه خبره؟ چرا معرکه گرفتید!
رکسان پوزخندی زد گوشه لبش به بالا رفت.بهجت قفل بزرگی را از کیفش بیرون آورد، می خواست روی در بزند.
رکسان دو قدم جلوتر آمد:
-اوی …وسایل من هنوز اینجاست.
 دانلود رمان نفرین ایندرا
حرفش مثل شعله کبریتی در انبار باروت بود،بهجت چشمانش از حدقه بیرون زد:
-دختره چش سفید!
غبغبش تکان ریزی می خورد، از عصبانیت صورتش مثل گوجه قرمز شده بود:
-حیف مادر من عمرش و گذاشت پای تو!
-مادر تو تمام بچگی منو به آتیش کشید با نیش زبونش که مثل عقرب بود،مادرتو یه کپه کثافته.
همه اهالی کوچه متعجب نگاه می کردند، در حافظه طولانی مدتشان رکسان همیشه گریان بود.
کوچه همه چشم شده بود ، رکسان جدید را نگاه می کرد.
 دانلود رمان نفرین ایندرا
رکسان انگشت تهدیدش را بلند کرد:
-اون رکسان بزدل و ترسو مرده! اینو به اون داداش خوش غیرتت و زنشم بگو…
بهجت چمدان را توی ماشین گذاشت چیزی زیر لب گفت.
رکسان دو قدم جلو آمد:
-بلند بگو جوابتو بدم!
بهجت اعتنایی به رفتار تهاجمی اش نکرد،فرار را برقرار ترجیح داد. وقتی دود ماشین لکنته بهجت در خم کوچه ناپدید شد
رکسان دوباره برگشت ،به جماعت مبهوت چشم غره ای رفت.
خ*ی*ا*ن*ت شاید
فروشِ مروارید است
در بازاری سیاه
به دستِ ماهی‌گیرِ فقیر…
که یک دریا صدف را سوگوار می‌کند..!

هومن به نرمی صدایش کرد:

 دانلود رمان نفرین ایندرا
-بیا دیگه واسه چی ماتت برده!
رکسان لبش را گزید :
-تو برو من می خوام آخرین وداع و بکنم.
صدای خروپف بلند احسان از هپروت بیرونش آورد،دستش را روی پیشانی اش گذاشت چشم هایش را روی خاطرات روزبست.
******
دستی به آلبوم عکس کهنه کشید،خانه بوی گند ادرار می داد.
فردا برای همیشه این خانه را ترک می کرد،دستش را روی عکس پدرش لغزاند ،روی موهای فر زنی…عکس پاره شده بود، نشانی از مادر نداشت.
رویای کودکی اش پراز حسرت آغوش مادری مهربان بود، در رویاهایش مادر قد بلند بود با چادری سفید که بوی گل مریم می داد.

 دانلود رمان نفرین ایندرا
مادر برایش مداد رنگی بیست و چهار تایی می خرید، با او در ترسیم نقاشی از رنگین کمان شریک می شد.
دیوارهای خانه از هر طرف به سویش هجوم می آورند،آلبوم را با خشم به طرفی پرتاب می کند. رو به اشباح و سایه ها فریاد می زند:
-اون رکسان مرده، هیچی نمی تونه شکستم بده حتی تو مادر،اگر مادر خوبی بودی! می موندی و فرار نمی کردی، همه گذشته اینجا چال می شه، دیگه هیچی نمی تونه اذیتم بکنه.
صبح کرخت و بی حس بود،شالش را روی موهایش انداخت.بوی نای ناشی از ماندگی و ادرار بیشتر شده بود.دستی به مانتوی چروک آبی اش کشید.حتی دریغ از نیم نگاهی به پشت سرش بیندازد.
قار قار کلاغ ها با خش خش برگ ها سمفونی غریبی ایجاد کرده بود. درحیاط را به روی گذشته وکابوس هایش بست.
هومن سرش پایین بود ،با نوک کفش با سنگ ریزه ای بازی می کرد.
رکسان متعجب براندازش می کرد:

 دانلود رمان نفرین ایندرا
-سلام.
پاییز سرمایش را زودتر فرستاده بود،شهر رنگ زیبای خزان گرفته بود.
هومن نگاه گنگی به او انداخت:
-اومدم لباس بردارم زود می رم .
رکسان شالش را جلوتر کشید:
-من امروز می رم دیگه، توام برگرد خونه..
هومن نگاهش را دزدید، کلید را درون قفل چرخاند. رکسان مبهوت رفتارهای عجیب و غریب بود، بنابر تجربه هایش هومن الان باید داد و بیداد می کرد.
در تقی کرد و باز شد.هومن در را هل داد:
-آدرسو بده برم تحقیق کنم.

 دانلود رمان نفرین ایندرا
رکسان سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد ولی پقی زد زیر خنده،صدای هومن بلند شد:
-کوفت هیچی بهت نمی گم روت زیاد شده ..برو تو ببینم..
رکسان لب هایش را زیر دندان گزید:
-آخه یه جوری شدی جنتلمن بودن بهت نمیاد..
هومن به طرفش خیز برداشت ،رکسان جیغ کشان به طرف خانه دوید.

*******
چند ماه بعد…
سمانه پرونده را روی میز گذاشت، رکسان سرش را بالا آورد،موهای فرش از زیر شال قرمز بیرون ریخته بود.
سمانه نیشش را بازکرد:
-پرونده یه دزدیه، بگیر بخون آشنای دورمونه،اولین پرونده درست و حسابی،فردا خواهرش میاد باهات حرف بزنه.
رکسان پرونده را باز کرد، عکس جوانی لاغر و باچشمان درشت بود، غمی تو دل رکسان ریخت.انگشتی روی عکس کشید،نگاهی کوتاه به پرونده کرد:
اسم :امین الهی ،سن :۲۴
 دانلود رمان نفرین ایندرا
جرم:دزدی
خلاصه پرونده را خواند ، متهم شاکی خصوصی داشت.
پرونده را بست ،به طرف پنجره اطاق رفت،برگ خشکیده را از گل شعمدانی جدا کرد،چیز عجیبی در پرونده پسرک بود، هیچ اعترافی درباره شریک جرمش نکرده بود.
توی شلوغی سرسام آور خیابان ماشینی می زد
عابری از لای ماشین ها عبور می کرد.ماشینی ناگهان روی ترمز زد ،صدای جیغلاستیک ها بلند شد.عابر شوکه ایستاده بود، راننده از ماشین پیاده شد فحش رکیکی نثارش کرد عابر ازخجالت رنگش سرخ شد ،به طرف راننده یورش برد،ثانیه ای بعد جماعت جمع شدند.رکسان به طرف میز کارش برگشت، هیچ توضیحی درباره شی مسروقه نبود.
****
زن کوچک اندام بود پوشیده در چادر سیاه و روسری
 دانلود رمان نفرین ایندرا
سفیدی که زیر گلو سنجاق کرده بود، دستهایش را درهم می مالید اضطراب از رفتارش پیدا بود،کیف بافتنی قرمز رنگش را روی میز شیشه ای جلوی رویش گذاشت.رکسان لبخند اطمینان بخشی بر لب آورد.
زن کاسه چشمهایش پراز اشک شد ،رکسان جعبه دستمال کاغذی را از روی میزش برداشت ،روبروی زن روی مبل نشست . تعارفش کرد:
-من اینجام تا کمکتون کنم ،اگر اروم باشید ماجرارو کامل برام بگین.
زن هق هق خفه ای کرد ، دستمال کاغذی را روی چشم هایش کشید:
-دلممی سوزه خانم جان این داداش ساده من بی دست وپا مظلومه،این ها همش تهمته…
رکسان آهی کشید بلند شدو به طرف آشپزخانه رفت ، لیوان آبی از یخچال کوچک دست دومی که تو حراجی خریده بود،برای زن آورد هنوز هق هق ریز زن به گوش می رسید.
نفس های عمیق کشید از گریه زن ها بدش می آمد چند سال بود گریه نکرده بود،از وقتی دانشگاه حقوق قبول شد،تا حالا اشکش را کسی به ندرت دیده بود، لیوان آب را به طرف زن گرفت:
-بخورید همه ماجرا را از اول برام تعریف کنید.
 دانلود رمان نفرین ایندرا
زن جرعه ای آب خورد دست هایش پراز رگهای برجسته بود ،گذر زمان به صورت و جسمش تاراج زده بود.
با دستمال کاغذی اشک هایش را پاک کرد.

-خانم برادر من بیست و چهار سالشه، این بچه همش از بچگی کار می کرد خیلی مظلومه !
خانم حقیقت چند وقت پیش یه شب اومد گفت دوست قدیمشو دیده، یه کار خوب پیدا کرده،تو یه مغازه عتیقه فروشی شاگرد شد ، شب ها اون جا می موند، پولش خوب بود از صاحبکارشم راضی به نظر می رسید.
هق هق زن بلند شد ،با دستمال کاغذی آب بینی اش را گرفت.
رکسان روی کاغذ نکته های مهم را می نوشت:-بعد چی شد؟

 دانلود رمان نفرین ایندرا
زن انگار تو خیالاتش سیر می کرد:
– یه شب پر کابوس بود ،خانم جان بارون هی شر شر می بارید ،سر سفره بودیم امین خیلی فداکاره کباب گرفته بود ،ازدوستاش خاطره تعریف می کرد، ما هم از خوشی می خندیدیم،یکی با مشت به در می زد،آقای زند با پلیس اومده بود دم در، خیلی عصبانی بود از خ*ی*ا*ن*ت حرف می زد خانم جان نفهمیدیم چی شد امین با هول و هراس لباس پوشید دست بند بستن بردند، خانم جان چند وقت هی این کلانتری اون کلانتری فهمیدیم بهش انگ دزدی زدن، خانم جان اگه دزد بود فرار می کرد ، تو هفت تا سوراخ موش قایم می شد.
رکسان نگاهی به عکس پرونده کرد ،پسرک لاغر و بی رنگ ، با ابروهای پیوسته چشمهای تیز و براق بود.

 دانلود رمان نفرین ایندرا
رکسان سعی کرد لبخندی بزند:
-من با برادرتون ترتیب ملاقاتی می دم ،اگه خدا یاری کنه مشکلتون و حل می کنیم.
خانم الهی از روی مبل بلند شد زیر لب چیزی راجع به دستمزد گفت ،رکسان از پشت میز بلند شد با لبخندی گرم دستش را فشرد:
-وقت زیاده بزارید به توافق می رسیم.
زن انگاری باری سنگین از گرده اش برداشتند نفس راحتی کشید.
رکسان نگاهی به یاد داشت هایش کرد. دوقدم به طرف پنجره رفت ،عصر تابستان بود خیابان شلوغ و پرازهیاهوی زندگی بود.
کودکی بستنی در دست لیسمی زد ، فواره وسط خیابان باز بود ،رکسان دست به زنجیر گردنش کشید ، هجوم خاطرات را حس کردبعضیا یار نیستن بارن ، با رفتنشون آدم سبک می شود…

  دانلود رمان نفرین ایندرا

انسیه صدای نازکش را روی سرش انداخته بود، رکسان همیشه فکر می کرد صدای زن باباش مثل ناخن کشیدن گربه سیاه لنگشان به در آهنی است.کسی عمدی دبه ترشی انسی رو توی زیر زمین چپه کرده بود.
افی مادربزرگش بدتر از عروسش فحش می داد.کسی غریبه بود به گمانش این زن ها لات های چاله میدانی به نظر می رسیدند.
رکسان ترسیده ،توی پستو پنهان شده بود،تا از تیرهای زهر آلود زبان افی و انسی درامان باشد.
خیاری از یخچال به تاراج برده ،با لذت خرت خرت می جوید، خنکای خیارزیر زبانش لذت بخش بود.
عروسک پاره اش را روی پایش خوابانده ،زیر لب لالایی نامفهومی برایش زمزمه می کرد.
سنگینی نگاهی راحس کرد سرش را بالا آورد ، نگاه خیره و چندش آشنا بود پسر لبخند زده چشمکی نثارش کرد:
-موش کوچولو؟

 دانلود رمان نفرین ایندرا
صدای سمانه از هپروت بیرونش کشید:
-جلسه ات خوب پیش رفت؟
ظرف بستنی سنتی را روی میز گذاشت، رکسان لبخند آرامش بخشی زد:
-سمانه به بانک شبیخون زدی ،بستنی خریدی؟ تو و این همه دست و دل بازی محاله!
سمانه لبخندی به زیبایی مروارید زد:
-نه بابا یه همکار دارم یه پرونده قبول کرده،قراره پولدار بشه گفتم اون شیرینی نمی ده خسیس هم هست ولی من حاتم طایی شدم.
رکسانه در ظرف را باز کرد، قاشق یک بار مصرف را درونش فرو برد:
-پرونده جالبیه خواهره می گه بیگناه اول باید یه سر برم موکلم و ببینم.
سمانه مشغول خواندن خلاصه پرونده شد:-اره ببینم چند مرده حلاجی…
رکسان نگاهی به حیاط بزرگ و سرسبز کرد،ردیف درخت های تزئینی و چمنی سبز و حوض بزرگی که مجمسه زنی کوزه به دوش درونش بود روی صندلی حصیری توی ایوان نشسته بود.
گاهی دلش برای آن خانه نمور تنگ می شد.پرونده را بست روی میز شیشه ای انداخت، مجهولات زیادی به چشم می خورد. باید تحقیقات خودش را از زندان شروع می کرد

 دانلود رمان نفرین ایندرا

اینم رمان نفرین ایندرا از نویسنده محبوب ویراستاران: narcissus، ناز آفرین، A*T*E*F*E*H نارینه براتون تدارک دیده بودیم

منبع تایپ رمان : http://forum.negahdl.com/threads/76985/

ادرس کانال  دی ال  رمان  رو  یادتون نره اینجا کلیک کنید  😀 

اگه رمان درخواستی دارین میتونید تو  سوپر گروه ما  عضو  بشید به همین راحتی !

اگه  شما نویسنده  رمان   نفرین ایندرا  هستین و  دوست ندارین  رمانتون  اینجا  باشه  از بالا  با تماس با ما  در ارتباط باشید

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان نفرین ایندرا
1 از 1 رای
بازدید : 94 بار بار دسته بندی : نفرین ایندرا تاريخ : ۲۲ آبان ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

2 × پنج =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،