دانلود رمان جدید دانلود رمان نعمتی در لباس محنت اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار ازمون راننذگی10000

نرم افزار ازمون راننذگی

بهترین سوالات با تضمین قبولی در آزمون آیین نامه را می توانید پیدا کنید بخش زیادی از سوالات به صورت رایگان در اختیار شما قرار داده شده است ولی در صورتی که بخواهید با هزینه ناچیز 10000تومان می توانید کاربر ویژه سایت شده و علاوه بر دسترسی به آزمون های ویژه به مجموعه فیلم های آموزشی در زمینه پارک دوبل، پارک موازی و سایر موارد مورد نیاز برای آزمون شهری دسترسی داشته باشید. قطعا از کیفیت انیمیشن های آموزشی شگفت زده خواهید شد. هزینه پرداختی شما صرف بهبود کیفیت سایت خواهد شد.

دانلود رمان نعمتی در لباس محنت

دانلود رمان نعمتی در لباس محنت اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب نعمتی در لباس محنت : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان نعمتی در لباس محنت
1.gif نام کتاب رمان : نعمتی در لباس محنت
1.gif نام نویسنده : pardis banoo پریسا بانو
1.gifحجم رمان نعمتی در لباس محنت : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان نعمتی در لباس محنت :
بعضی وقتا تو زندگی یه اتفاق نو میفته یه چیز جدید که روال عادی زندگیتو متحول میکنه….
اولاش تا بیای خودتو باهاش وفق بدی اونو یه اتفاق بد و یه بدشانسی تلقی میکنی و سعی میکنی زندگیتو به حالت قبل اتفاق برگردونی ولی دیگه هیچی مثل اول نمیشه…..
تموم اتفاقای که تو زندگی تک تکمون رخ میده حتی اونایی که تو اون برهه زمانی اونو بدبختی محض میدونیم وقتی بعد از گذشت چندین سال یه نگاه به گذشته میکنی و دور انداز زندگیتو زیر ذره بین میگیری میفهمی که خدا با گذاشتن این بدبختی جلو پات چه لطف بزرگیو در حقت کرده.
یه زمانی میرسه که اونقدر شاد زندگی میکنی که به خودتو خدات میگی
خدایا….. مرسی که اون ارزومو براورده نکردی…..

دانلود رمان جدید

رمان جدید از pardis banoo پریسا بانو نعمتی در لباس محنت

نام رمان: نعمتی در لباس محنت

نام نویسنده: banoo_pardis

ژانر رمان: عاشقانه.اجتماعی

 }حال{ تقریبا داشتم به سمت خونه پرواز میکردم. حس ترس، شرم و هیجان همه وجودمو به لرزه انداخته بود. نیما پشت سرم میدوید و منو به اروم شدن دعوت میکرد ولی اون از بی تابی قلب من که خبر نداشت. اون که درد تو سینه منو حس نمیکرد…. از چند تا پله جلو خونه باال رفتمو انگشتمو رو زنگ در فشار دادم. خستگی ناشی از چند ساعت پرواز باعث شده بود که قیافه م حسابی به هم ریخته و شلخته به نظر بیاد. ساعت یازده شب بودو من مثل خواب نماها به محض خروج از فرودگاه به سمت این خونه کوک شدم و حاالم جلو درش تند تند دارم زنگ میزنم تا کسی درو برام باز کنه. با اینکه میترسم سرم داد بزنه یا اصال تو خونه راهم نده ولی این استرس ها نتونستن چشمه اشتیاق دیدن عشق زندگیمو بخوشکونن. در باز شد و بعد از دیدن مبل های نخودیو فرش گلبهی اولین چیزی که نظرمو جلب کرد چهره اشنا و دور جلو روم بود. فقط نگاهم میکرد و عکس العملی نشون نمیداد. حتما پیش خودش فکر میکنه که داره خواب میبینه و این یه رویاست….. اما درمورد خوب یا بد تلقی کردن این رویا از نظر اون …. نمیتونم حدسی بزنم. _سالم….. اومدم سیاوشو ببینم. و جواب اون فقط زل زدن به سرتاپام بود. یعنی دلتنگ بود؟!……. از زیر دستش که گوشه درو گرفته بود رد شدمو بدون اجازه وارد خونه ش….. یا خونه مون شدم. مثل دیوونه ها….. مثل من….. داد زدم…. صداش زدم…. که بیاد….. که ببینمش….. عزیزترینمو…… _سیاوش؟….. سیاوش

دانلود رمان نعمتی در لباس محنت

در اتاقی که قبل رفتن وسایلشو توش چیده بودم باز شد و موجود کوچیکو دوست داشتنی اومد بیرون نمیتونم احساسمو وصف کنم…. تنها چیزی که تو مغزم بود اون لحظه، فقط این جمله بود…. چقدر خوشکله خدای من…. قد کشیده بود و چشماش….. اون موقع هنوز رنگ چشمهاش ثابت نشده بود ولی االن با غرق شدن تو چشمهای توسی عسلیش….. خودمو…… مادرشو میدیدم. موهای خرمایی لختش بهم یاداوری میکرد که پسر دارابه. درحالیکه داشت چشم هاشو با دستاش میمالید به منو داراب نگاه میکرد. با وجود سرشار از اشتیاق گفتم _سیاوش؟ عزیزم؟ یکم با تعجب به منو دستای باز شده برای بغل گرفتنش نگاه کردو به سمت داراب رفت و شلوارشو تو دستای کوچیکش گرفتو دستاشو مشت کرد. اجزا صورتم وا رفت….. زیاده روی کرده بودم. پسر کوچولوم ترسیده بود. انتظار اینکه نشناستم رو داشتم چون انگیزه ای برای داراب نمیدیدم که منو بهش معرفی کنه. _عزیز دلم بیا اینجا. ببین واست چی خریدم. سعیم بر این بود که از عالقه ش به اسباب بازی سواستفاده کنمو اونو به سمت خودم بکشونم… و چه معصومانه دل در گرو این فریب چند ثانیه ای گذاشته بودم. دستمو به پشت سر داراب و سیاوش و به سمت نیما دراز کردم تا هلکوپتر کنترلی که برای سیاوش اورده بودم و االن تو دست نیما بود و بهم بده. داراب به عقب برگشتو به مسیر دستم نگاه کرد. اخم رو صورتشو حتی با اینکه بهم پشت کرده و نمیتونم ببینمش میتونستم تصور کنم. نیما از بینشون رد شد و زیر لب چیزی شبیه ببخشید زمزمه کرد و جعبه هلکوپترو به من داد و دوباره عقب رفت و سر جای اولش واستاد. جعبه رو با دستایی لرزان و هل کرده پاره کردمو اسباب بازی داخلشو دراوردم.

دانلود رمان نعمتی در لباس محنت

برق تو چشم سیاوش وقتی هلکوپترو دید مشهود تر از اون بود که دیده نشه. دستامو به سمتش دراز کردم _بیا عزیزم. اینو واسه تو خریدم…. مال توه سرشو باال بردو به داراب نگاه کرد و این یعنی اجازه خواستن….. و این یعنی اوضاع برای نفوذ من سختر از اونیه که فکرشو میکردم. با پایین اومدن پلک داراب، سیاوش به سمتم اومد وهلکوپترو لمس کرد. به سمت خودم کشیدمش…. یه جورایی مجبورش کردم که روی پاهام بشینه. کنترل هلکوپترو به دستش سپردم و بهش اجازه دادم تا به روش ازمونو خطا بازی باهاشو یاد بگیره و منم تو این فاصله حسابی بغلش کنمو بوی خوششو به ریه هام بکشم. شاید باالخره به ارامش برسم. چه حس عجیبیه که با هر بار بو کردنش حس دلتنگی که امونمو بریده بود کمتر نمیشد که هیچ…. تازه انگار براش نیروی کمکی میفرستادم. نمیدونم چقدر گذشت ولی به نظرم خیلی کم میومد که داراب اومد باال سرمونو کنترلو از سیاوش گرفت بعدم اونو به رفتن تو اتاقش و استراحت کردن دعوت کرد. وقت رفتن سیاوش….. وقتی داشت دستشو از تو دستم بیرون میکشید ب*و*س*ه سریعی روی دستش گذاشتمو چند لحظه بعد پشت در اتاقش غیب شد. _امیدوارم درک کنی که االن زمان نامناسب و دیری برای تجدید دیداره. اون فردا صبح باید بره مهدکودک نباید تا این ساعت بیداره باشه. حرفش به قدری منطقی بود که کلمه ای برای مخالفت باهاش نداشتم و همه حس حقارت و تنفر چند لحظه قبلمو از بین برد. بدون حرف اضافه ای از جام بلند شدمو به سمت در خروجی رفتم. نیما مثل جوجه اردک پشت سرم راه میرفت…. تو ماشین نشستم و منتظر شدم نیما کمربندشو ببنده و راه بیفته. ارنجمو به پنجره ماشین تکیه دادم و دستمو روی صورتم گذاشتم تا تکیه گاه سرم باشه اما با احساس خیسی روی سر انگشتام

دانلود رمان نعمتی در لباس محنت

دستامو جلو صورتم گرفتمو بهشون نگاه کردم… کی گریه کردم که متوجه نشدم؟….. تو خونه هم گریه میکردم یعنی؟….. کی فکرشو میکرد به اینجا برسم؟ انقدر دل نازک بشم؟ خوشه ای که گریه کردنو خجالت اور میدونست حاال چپ میره راست میاد زرتی میزنه زیر گریه. وقتی یه اتفاقی تو زندگی ادما میفته تا خودشونو باهاش وفق بدن اونو یه اتفاق خیلی بد تلقی میکنن و حس میکنن دیگه از این بدتر نمیشه شروع میکنن به دست و پا زدنو فرار از اون موقعیت و برگشتن به موقعیت اول… ولی دیگه هیچی مثل قبل نمیشه…. قرار نیست همیشه همه چی یه جور بمونه. اتفاق بعدی که میفته سعی میکنی باهاش کنار بیای ولی همیشه چیزایی پیش میاد که پیش بینیتو خراب کنه. باالخره به یه مرحله میرسی که وقتی به پشت سرت نگاه میکنی میبینی اوضاع انقدرام که تو فکر میکردی بد نبود…. دیگه اون اتفاقو بدبختی و خونه خراب کن نمیبینی بلکه میشه یه فرصت برای تغییر زندگیت. بستگی به خودت داره خوب تمومش کنی قصه تو یا بد…… هیچی خوب مطلق یا بد خالص نیست…. همیشه تو هردوشون ناخالصی هست. تو غم شادی هست تو شادی غم هست….. فقط باید یاد بگیری صبور باشی و به زمان اجازه بدی همه چیو درست کنه زمان…… چیز عجیبیه….. فکرم رفت به اون دور دورا…. وقتی که اولین تغییر زندگیم پیش اومد. }گذشته{ _پرواز شماره ۲۱۱ ایران- ترکیه هم اکنون به زمین نشست. با خروجم از هواپیما نفس عمیقی کشیدم و به سمت ساختمان فرودگاه رهسپار شدم. به سمت تسمه گردانی که چمدان مسافرا روش قرار داشتن رفتم و منتظر شدم چمدانم تو دیدم قرار بگیره و برش دارم.

دانلود رمان نعمتی در لباس محنت

 از عمد چمدان قرمز خریده بودم که تو همچین مواقعی بشه راحت تشخیصش داد و کمتر وقتمو بگیره. با بی حوصلگی که منوط بر خستگی پرواز بود چمدانمو که از جلوم رد میشد بر داشتم و راهی شدم. حس غریبی دارم…. انگار دیگه مال اینجا نیستم و از دیار خودم دور شدم. پدرو مادرمو از دور دیدم ولی انگار اونا زودتر متوجه من شده بودن و برام دست تکون میدادن که منم اون ها رو ببینم. لبخند کجکی رو صورتم اومد. با دیدنشون سیل دلتنگی به قلبم هجوم اورد. انگار دیدنشون اهرم فشاری برای ریختن آوار خاطرات و دلتنگی ها روی روح و جسمم بود. با طمانینه قدم بر میداشتم. مادرم اما صبرش طاق شد و با قدم های تند خودشو بهم رسوند و منو مهمون اغوش گرمش کرد. مادرم زیاد آدم احساساتی نیست. تا یادم میاد همیشه پدرم بوده که بیشتر نازمو میکشید. ابراز عالقه های مادرم مختص به خودش بود…. اروم اما غلیظ…. عشقش و ابرازش بهت عیان نبود اما همیشه گرماشو حس میکردی و همیشه گرم نگهت میداشت. دلم برای قدیما تنگ شده…. این جمله، عجیب با ادم و ادمییت عجیین شده….. _مامان _جان دلم…. جان دلم دخترم….. چیزی واسه گفتن نداشتم…. چی بگم؟….. دلم براتون تنگ شده؟ یعنی خودش نمیدونست….. خب…. چی بگم؟

دانلود رمان نعمتی در لباس محنت

گیر کردم. تو بغل مادرم حس غریبگی کردم. من اینجا چیکار میکنم؟ کل زندگیمو ول کردم اومدم اینجا که چی؟ که چی بشه؟ مگه از اول این خودم نبودم که از اینجا رفتم؟…. فرار کردم؟…. نمیتونستم حرفی بزنم. یعنی کاری از دستم بر نمیومد. قبلنا انقدر کم حرف نبودم…. قبلنا یکی دیگه بودم……….. باالخره از بغل مادرم جدا شدم. رو بروی پدرم قرار گرفتم. چشم تو چشم….. چقدر هردومون سرکشیم. چقدر بد جنس شدم. کاش بابام عکس العملی نشون بده…. تو خودم انقدر بزرگی سراغ نداشتم که اولین حرکتو عکس العملو انجام بدم. خوب از غرور یه مرد آگاهی دارم. اما دلخورم و شدیدا شکسته…. دستاشو برام باز کرد. چه عکس العمل خوبی…. چه فکر بکری….. اولین عکس والعمل از اون و کار اصلی با من….. حفظ غرور و رام کردن حس سرکش پدرانه…. بغلش کردم….. سفت و محکم….. وقتی رفتم اون ور تازه فهمیدم چقدر مرد بودن…. تکیه گاه بودن….. تنها بودن سخته. _یعنی دلت برامون تنگ نشده بود که نمیخواستی یه سر بهمون بزنی _خب شما…. انگشت اشارشو رو لبش گذاشت _شششش…. بهتره بریم دیگه خب حرف میزنن فرصتم بدن ادم از خودش دفاع کنه. توی ماشین نشستیم. بابام داشت چمدونو تو صندوق عقب میذاشت.

دانلود رمان نعمتی در لباس محنت

_پرهام کجاست؟ _فردا اخرین کالسشون برگزار میشه و بر میگرده دلم واسه جوجوم تنگ شده. تا یادم میاد تنها دوست و غم خورم اون بوده. کوچولیه من حتما حاال واسه خودش مردی شده. با بسته شدن درب ماشین از خاطرات خارج شدم و به چشم های پدرم که از ایینه ماشین بهم خیره شده بود نگاه کردم. دلتنگی…. دلخوری….. اشتیاق….. این چیزهایی بود که من از نگاه های اون چشم های در حصر چین و چروک متوجه شدم. دلم میخواست چین های صورتشو لمس کنم…. ببوسم. زیادی دلتنگ بودم و اینو تا زمانی که از نزدیک ندیدمشون نمیدونستم. همه فکر میکنن ادم هایی که حس هاشونو بروز نمیدن ادم های بی احساس و بی عشقین اما حقیقت غیر اینه. ماشین راه افتاد. مغزم پر بود از انواع و اقسام فکرو خیال…. خسته بودن از پروازم مزید بر علت بود تا خیلی زود خوابم ببره. با حس دستهای مادرم روی شونه هام از خواب بیدار شدم. _پاشو عزیزم نهار بخوریم. چشمامو مالیدم و کش و قوسی به بدنم دادم…… چقدر جام تنگ بود. _گشنه م نیست _پاشو پاشو شدی استخون با یه الیه یه نازک گوشت. _مامان تورا خدا خستم _غذاتو بیارم تو ماشین با یاد آوری مکان و زمانی که درش گیر کردم زود از جام پریدم. من این همه لعبت رو تو رستوران ول کنم تو ماشین چی کوفت کنم….. هرگز.

دانلود رمان نعمتی در لباس محنت

 _نه میام کفش هامو پوشیمو شال له شده مو سرم کردم. از ماشین پیاده شدمو با مامانم به سمت رستوران رفتیم. به محض ورودمون به رستوران اولین چیزی که به چشمم اومد میز های سنتی و یه عالمه مردم بود. از بین اونایی که سرشونو بخاطر صدای بازو بسته شدن در باال اورده بودن پسر کوچولویی بود…. عجیب نازو تو دل برو. پدرمو جلوی صندوق رستوران دیدم. به میزی اشاره کرد و گفت _برید اونجا بشینید شما. به سمت جایی که با دست اشاره کرده بود رفتیم. هنوز نگاهم به سمت پسر کوچولوه بود. اونم بهم نگاه میکرد. براش دست تکون دادم که اونم با لبخند کار منو تکرار کرد. لبخند رو لبم اومده بود. بهش چشمک زدم و با دستام شکل قلب دراوردم. _چیکار میکنی خوشه؟ _دارم یه دوماد واستون جور میکنم دستمو جلو دهنم گذاشتمو اروم خندیدم. مامانم سرشو برگردوند تا بعد از دیدن دوماد ایندش متلک بارم کنه و بعدشم حلق اویزم کنه. _زشته دخترم االن مردم فکر میکنن مخاطبت یه ادم بزرگتره. _فکر مردم چزمثقال مهم نیست. تازه هیچکدومشونو دیگه نمیبینیم _قرار نیست چون نمیبینیشون ادبو رعایت نکنی _ کارم خالف شرع که نیست _کال گفتم. _حق با شماست.

دانلود رمان نعمتی در لباس محنت

 حق کامال با مامانم بود و به قول معروف حرف حساب جواب نداره. پدرم به سمتمون اومد و کفش هاشو دراورد و کنار مادرم نشست _کفش هاتو درآر خوشه. بیا باال راحت بشین منوط به اینکه تقریبا همیشه کفش اسپورت و بند دار میپوشم از میز های سنتی متنفرم. _راحتم مامانم رو کرد به پدرم و گفت _چی سفارش دادی؟ _قرمه سبزی حتی اسمشم اب دهنمو راه مینداخت. یکم به اطرافم نگاه کردم و با قیافه ای متفکر رو به بابام گفتم _اینجا کجاست؟ _رستوران دریا….. یادت نیست یه بار با همدیگه مجردی اومدیم هرچند منظورم این نبود ولی جوابی که گرفتم باعث شد برم تو فکر و سعی کنم از بین پرونده های آتیش نگرفته قدیم این خاطره کمرنگو پیدا کنم _اونجا که تو هستی نصف اینجا صفا داره؟ _دلم واسه بی صفاییش تنگ شده سرشو به معنای تاسف خوردن برام تکون داد _خوشه…. واسم حرف بزن. چرا انقد ساکت شدی؟ _چی بگم مامان جان؟ _ دلم برات تنگ شده فقط دوست دارم صداتو بشنوم. لبخند کمرنگی زدم. _خب اون طرف خوب بود اگه دلتنگی و تنهاییشو فاکتور بگیریم عالی بود. خوشحال بودم و……

دانلود رمان نعمتی در لباس محنت

 _و؟ موهامو از دو طرف صورتم پشت گوشم انداختم. _و بیخیال _عموتو که اذیت نکردی مدته مدیدی بود که خنده هام تبدیل به پوزخند شده بود. نه از سر مسخره کردن یا بی احترامی فقط عادت بود و عادت. پوزخندی زدم و به اولین روز هایی که رفته بودم پیش عموم فکر کردم….. به کم غذا خوردنام… زیاد کار کردنام…. و آروم بودنام. یه عمو شدن به این معنی نیست که وظیفه نگه داری از منو داره یه عمو شدن پدر شدن نبود…. کار بزرگی کرده بود منو تو خونه و خلوت خودشو همسرش راه داده بود. خونشون بزرگ نبود ولی گرم بود….. سقف بود. پدرم نبود اما…… پدرم بود. _فکر نمیکنم… ولی این سوالو باید از اون بپرسید. به نگاه پر از مهر مامانم لبخند زدم _بزرگ شدی خوشه دستامو جلو دهنم گرفتم و اروم خندیدم. بعد از صرف کردن غذا که به معنای واقعی کلمه چسپید دوباره وارد اتوبان شدیم و به سمت خونه رفتیم. خونه….. چه کلمه دور اما نزدیکی. _من یه ذره بخوابم _خواب چی خانم. نمیذارم بخوابی _کامران …. اذیت نکن خستم

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب نعمتی در لباس محنت : PDF|APK|EPUB

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان نعمتی در لباس محنت اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
5 از 1 رای
بازدید : 214 بار بار دسته بندی : نعمتی در لباس محنت تاريخ : ۱۲ تیر ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

چهار + 4 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،