دانلود رمان جدید دانلود رمان نا آرام | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
    
شنود صدای دیگران و شماره یاب10000

شنود صدای دیگران و شماره یاب

برنامه ای ساخته شده توسط شرکت سامد انفورماتیک کیش – سهامی خاص - . با استفاده از این برنامه میتوانید به صورت مخفیانه و بدون فهمیدن شخص در هر نقطه و مکانی صدای او را بشنوید و از موضوع مکالمات مخاطب خود مطلع شوید . نیازی به فاصله نزدیک نیست ! حتی کیلومترها دورتر ! شما به راحتی با نصب این اپلیکیشن بر روی" موبایل خود " و انجام تنظیمات مربوطه ، در هر لحظه میتوانید با گوشی خودتان ، گوشی مخاطبتان را تبدیل به یک دستگاه شنود پیشرفته کنید و از گوشی مخاطب خودتان به عنوان یک دستگاه شنود استفاده کنید و تمام صحبتهای او را بشنوید ! این اپلیکیشن حتی هنگامیکه گوشی مخاطب شما خاموش است نیز فعال است ، فقط کافیست گوشی موبایل در فاصله ای کمتر از 10 متری فرد باشد تا کاملا صدای او را واضح بشنوید !

نا آرام

 دانلود رمان نا آرام

رمان نا آرام از نویسنده محبوب هستی صفاری

 دانلود رمان نا آرام

: با فرمت نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) , جاوا (JAR) و نسخه کامپیوتر (PDF)

خب ژانر رمان نا آرام چیه ؟

معمایی ، عاشقانه

خب رمان نا آرام چند صفحه داره ؟

این رمان در حال حاظر انلاین میباشد !

خلاصه رمان نا آرام

داستان زندگی دختری به نام آفتاب که دچار مشکلاتی میشود که به او ربطی ندارد

چند صفحه ای اول رمان : نا آرام با هم بخونیم

بسم الله ارحمن رحیم

نا آرام
لبخندت شهر را بهم میزند ……
تو بخند … من دوباره شهر را میسازم
همه چیز از یک مهمونی شروع شد ، تو اون مهمونی اون شب زندگی کسی نابود شد و زندگی من رنگ تازه ای گرفت ….
به اصرار دوستم ستاره به اون مهمونی رفتم . یه مهمونی بی خود و بدون دلیل … معمولا از این جور جاها خوشم نمیاد اما اون شب قبول کردم سرنوشت میخواست که قبول کنم کی باورش میشه یه مهمونی ساده زندگی آدمو از این رو به اون رو کنه ….
خودمو درست کردم و یه لباس که سال هاست نگاشم نکرده بودم رو پوشیدم ، دوسش نداشتم زیادی منو شاد نشون میداد اما لباس دیگه ای مناسب یه مهمونی نداشتم .
ساعت هشت شب شد، گفتم دیگه ستاره نمیاد دنبالم ، چه میدونم شاید مهمونی کنسل شده ، شایدم ستاره پیچونده و تنها رفته … بهتر رفتم که لباسمو عوض کنم که زنگ زد …
سلاااام .. من اووومدم …. عجله کن آفتاب باید سر راه پمپ بنزینم بریم …
باشه الان
به همین سادگی ، داشتم تو یه اتوبان صاف و بدون دردسر و فکر و خیال میرفتم و به زندگیم ادامه میدادم ، اما ستاره منو با خودش کشید تو یه جاده خاکی پر فراز و نشیب …. جاده خاکی که برام یه عذاب شیرین بود … خیلی شیرین که به خاطرش همه کار کردم و همه چیز رو فراموش کردم … یه خود آزاری لذت بخش ….
تا برسیم به مهمونی تو خودم بودم ، فکر میکردم با کیا آشنا میشم و کیا رو میبینم ، تو آرامش خودم بودم که ستاره با اون صدای مزخرفش از اعماق خودم کشیدم بیرون … صداش مثل سیلی میمونه یا کشیدن ناخون رو تخته سیاه…..
_ آفتاب ، داری به چی فکر میکنی؟؟
به اینکه الان ساعت ۸.۵ وقتی برسیم مهمونی تموم شده و کلی مسخره میشیم
_ نه ، نترس اون مهمونی که من دربارش شنیدم الان تازه داره پا میگیره…..
اون لحظه منظورشو خوب نفهمیدم ، یعنی نخواستم رو حرفاش تمرکز کنم ، سر سری رد شدم فقط میخواستم زود تر خفه بشه
سرعتشو کم کرد و پیچید تو یه کوچه ، جلوی یه خونه ی ویلایی دوبلکس وایستاد ..
_ پیاده شو دیگه خانوم
اینجاس؟؟
_ نه چهار تا بلوار بالا تره من این جا وایستادم
مسخره بازی در نیار بی مزه
ستاره رفت و زنگ در رو زد ، تو خونه هیچ نوری روشن نبود و صدای آهنگ کل کوچه رو برداشته بود، در باز شد و رفتیم تو به محض اینکه وارد خونه شدیم نور گردون ها و آدمای زیادی رو دیدم که هر کدوم مشغول یه کاری بودن ، یه عده میرقصیدن . یه عده داشتن یه چیزی میخوردن ، بعضی ها هم داشتن پاسور و بیلیارد بازی میکردن ، من مات بودم که یهو یکی اومد جلو و با ستاره سلام و احوال پرسی کرد اسمش فرشته بود مثل این که دوست ستاره بود اما من تاحالا ندیده بودمش .
ستاره: فرشته خود فرهاد کجاس؟؟ نمیبینمش.
فرشته: چه میدونم ، با فرهاد چی کار داری ؟
ستاره: هیچ
فرشته: بیا بریم پیش بچه ها همه هستن
دختره احمق راستی راستی داشت میرفت … دستشو محکم گرفتم و گفتم : کجا داری میری من چی کار کنم ؟؟
ستاره : برو .. برو با چهار نفر آشناشو ، عین عقب افتاده ها هی نچسب به من …… اینو و گفت و با اون دوستش رفت به اون طرف سالن ..
از دستش عصبانی بودم اون منو آورده بود به این مهمونی و الان به جای اینکه پیش من باشه ول کرد و رفت …
رو یه صندلی یه گوشه این نشستم ، یه گوشه نسبتا خلوت …
داشتم صدای تیز و گوش خراش ستاره رو تو اون شلوغ پلوغی میشنیدم ….
ستاره: خب نگفتین فرهاد کو؟
فرشته : با اون پسره چی کار داری حالا تو
ستاره: هیچی ، فقط میخواهم بدونم کو
فرشته : اون دیوونس ، ولش کن بزار تو انقدر تنها باشه که بمیره
ستاره : دوباره دعواتون شده نه؟؟؟
فرشته : دیگه تموم شد ، الان فقط به خاطر مهمونام اینجام ، دیگه تموم شد ،
ستاره: خودتون میدونید.
داشتم به حرفاشون گوش میدادم که یهو چشمم به یه سری سایه خورد. بیشتر که توجه کردم دیدم یه چیزی شبیه سایه ی آبه …. مثل استخر….
رفتم اون طرف سالن ، وقتی پله های مارپیچ رو دیدم که به پایین میرفت مطمئن شدم استخر ….. از پله ها رفتم پایین …
من هیچ وقت آدم فضولی نبودم ، اما اون شب انگار یه آدم دیگه شده بودم …
وقتی رفتم پایین یه استخر دیدم با دو تا صندلی
کسی پایین نبود و صدای کم تری هم میومد پایین ، منم سرم درد گرفته بود پس نشستم و چشمام رو بستم …
بعد از سه چهار دقیقه ، صدای کسی اومد … داشت با تلفن حرف میزد و از پله ها میومد پایین … چشمام رو باز کردم
اون به من با تعجب نگاه کرد و تلفنش رو قطع کرد ….
_ چرا بالا نیستی ؟؟؟
من … من.. سرم درد گرفته بود ، شما چرا اومدید پایین
_ با کی اومدی؟؟
من همراه ستاره اومدم ، دوست فرشته
شما با کی اومدید؟؟؟
_ مگه همه رو میشناسی؟؟؟
شما مگه همه رو میشناختید؟
یه خنده ی ریزی اومد گوشه ی لب هاش ، اما انگار یه اتفاقی براش افتاده بود ، نشست روی صندلی بغلی من … چشماشو بست و یه نفس عمیق کشید ،

یه لبخند زد و گوشیش رو از جیبش در آورد و گذاشت رو میز ….
سعی کردم بهش توجه نکنم. منم چشمام رو بستم ، پایین سکوت نسبتا خوبی داشت ، اما یهو گوشیش زنگ خورد ، ویبره هم میرفت ، صدای گوشیش تو اون آرامش و سکوت کلی آزار دهنده بود ، اما اون هیچ واکنشی نشون نمیداد … اما بعد از ویبره ی سوم چشماش رو باز کرد ، گوشیش رو برداشت و پرت کرد تو آب،.. حتی نگاه هم نکرد ببینه کی داره زنگ میزنه …. گوشیش رو پرت کرد تو آب و دوباره چشماش رو بست ، منم حرفی نزدم ،‌ سرم داشت بهتر میشد که گوشی خودم زنگ خورد ، ستاره مسیج داده بود من رفتم تا سوپر مارک سر کوچه و بر میگردم ، دیدی نیستم هول نکن اگر هم کسی به اسم فرهاد رو دیدی بهش محل نزار ، نگاهشم نکن .. نمیدونم چرا فکر کرد هول میکنم… مسیجش رو پاک کردم و به ساعت نگاه کردم ۱۰ بود …. آروم زیر لبم گفتم این مهمونی مسخره کی قراره تموم بشه نمیدونم چطور صدامو شنید و گفت معلوم نیست کی
گفتم شما قرص سر درد دارید ؟ گفت آره الان برات میارم ‌، رفت بالا و یه کوله آورد پایین از تو کولش یه استامینیفن داد به من و سه تا هم خودش خورد … خیلی بود سه تا …
یه سر رفتم بالا ببینم چه به چیه و کی به کیه، انگار اصلا قرار نبود این مهمونی تموم بشه و ملت برن خونه هاشون ، تازه یه سری داشتن میومدن …. حوصلشونو درک نمیکردم ، اصلا یکی نبود به من بگه تو که حوصله نداری چرا اومدی
———-
اصلا چرا نمیری ؟؟ اما من دوباره برگشتم تو استخر
نشستم و به فکر فرو رفتم ، که یکی از بالا فرهاد کنان اومد پایین
پسره که اون ور نشسته بود جواب داد بله ، تازه من اونجا بود که فهمید فرهادی که اینا هی ازش صحبت میکنن کیه
فرهاد رفت بالا و بعد از یک رب یا نیم ساعت برگشت پایین و خیلی خونسرد به من گفت که همه رفتن ،
امکان نداره …. ستاره
_ اگه منظورت اون دوست احمقته که اصلا تو حال خودش نبود
حالا من چی کار کنم ؟؟ چه جوری برم
وقتی اومدم از جام بلند بشم دستمو گرفت و با یه لحن خواهشی گفت میشه باهات حرف بزنم ؟؟ حرفی نزدم فقط نشستم و بهش خیره شدم ؛ بدون هیچ مقدمه ای گفت
_ من آدم عجیبی ام ؟؟
من …. خوب من الان فقط دو ساعته که تو رو میشناسم
_ تو همین دو ساعت
چرا بالا تو مهمونی نبودی ؟؟
_ حوصله ی اونا رو ندارم مخصوصا فرشته
مگه نامزدت نبود ؟؟
_ بیشتر شبیه فرشته ی مرگم بود
دوسش نداشتی؟؟
_ نه
چند دقیقه ای سکوت شد بعد گفت
_ یه قهوه با هم بخوریم بعد من میرسونمت خونتون
باشه
یه قهوه ی تلخ درست کرد و آورد ، همون موقع تلفن خونه زنگ خورد جواب نداد تا رفت روی پیغامگیر
الووو …. الوووووو فرهاد ، مهمونی بعدی هفته ی دیگه سه شنبه خونه ی کامرانه ……. بعدم قطع شد
قهوه رو خوردیم بعد دوباره از اون پله ها که میرفت استخر رفتیم پایین ، از استخر به پارکینگ راه داشت ، سوار ماشین شدیم، منو تا دم دره خونه رسوند ، خداحافظی کرد و رفت
آدم عجیبی نبود ، به نظرم کسی درکش نمیکرد ، نمیدونم مشکلش چی بود ، دیگه داشت صبح میشد
یه خواب کوتاه کردم ، وقتی از خواب بلند شدم و دنبال گوشیم گشتم فهمیدم که کیفمو خونه ی فرهاد جا گذاشتم
زنگ زدم به یه آژانس و آدرس خونه رو گفتم ، هنوز لباسای دیشبو از تنم در نیاورده بودم ، وقتی رسیدم دیدم در بازه ، بدون اجازه رفتم تو اما اون لحظه این بهترین کاری بود که تو زندگیم کردم
به محض این که پامو گذاشتم تو استخر فرهاد رو دیدم ، به نظر نمیومد حالش خوب باشه ..
فرهاد …… آقا فرهاد ……
چشماشو باز کرد .. چشماشو مالید و گفت
_ تو ….. اینجا چی کار میکنی ؟؟
ببخشید بدون اجازه اومدم تو
_ مهم نیست رانندگی بلدی؟؟
آره برای چی ؟
دلشو گرفته بود ، انگار دل درد داشت ، آروم گفت سوییچ هنوز رو ماشینه برو ماشینو روشن کن
منم که دیگه مطمئن بودم حالش بد ، بدون هیچ حرفی ماشینو روشن کردم و از پارکینگ بردم بیرون ، داشت آروم میومد
سوار شد منم با آخرین سرعت رفتم …
تو ماشین ناله میکرد ، نمیدونستم چشه فقط میتونستم بگم دیگه داریم میرسیم ….. کم مونده …
باهاش حرف میزدم که فهمیدم به هوش نیست …. از حال رفته بود
از ترس داشتم سکته میکردم … بالاخره رسیدیم ، رسوندمش به اورژانس …. منم تو بخش انتظار منتظر بودم …
پرستار اومد ….
-همراه این آقا شما هستید؟
بله چی شده خانم؟
– چه نسبتی باهاش دارید ؟
دوستشم میگید چی شده یا نه ؟
– خونریزی معده کرده ، اگه نمیاوردینش مرده بود
اون لحظه منم حالم بد شد …. خدارو شکر کردم که من رسیدم و براش اتفاقی نیوفتاد
رفتم بالا سرش نشستم … چند ساعت گذشت …. به هوش اومد
وقتی منو دید خوشحال شد
_ اینجا موندی ؟؟
آره خب حالت بد بود ….
_ ممنونم
خواهش میکنم ، هرکس دیگه ای هم بود همین کار رو میکرد
_ نه نمیکرد
پرستار اومد و گفت ، میتونید ببریدش اما باید تا چهل و هشت ساعت چشم ازش برندارید
حرفی نزدم …. فرهاد ب

لند شد … به سختی راه میرفت
رسیدیم خونه ،
اتاقت کجاس ؟؟
_ بالا
تا تختش باهاش رفتم ،
نمیخوای به پدر مادرت زنگ بزنی؟؟
_ نه اصلا نمیخواهم ببینمشون
به کی زنگ بزنم بگم بیاد پیشت؟؟
_ هیچ کس ، کلی بهم لطف کردی دستت درد نکنه به کار و زندگیت برس دیگه ………
اینو گفت و چشماشو بست … از پله ها اومدم پایین کیفمو پیدا کردم تا دم درم رفتم اما نتونستم برم … نتونستم اون جوری تنهاش بذارم
برگشتم تو … خونه از دیشب کلی بهم ریخته بود . خونه رو جمع و جور کردم و رفتم تو آشپزخونه و با وسایلی که پیدا کردم سوپ پختم ، از پله ها اومد پایین منو دید تعجب کرد
_ مگه تو نرفتی ؟؟
نه نتونستم تنهات بذارم حالت خوب نیست
حرفی نزد ، اومد نشست ..
_ خونه رو تو جمع و جور کردی ؟؟؟ دستت درد نکنه
آره تازه برات سوپم پختم
_ آفرین آشپزی هم بلدی ؟؟
آره چی فکر کردی
خندید و دلشو گرفت …
_ خیلی وقت بود نخندیده بودم
منم یه لبخند کوچیک زدم …..
غذاتو بیارم اینجا یا میای آشپز خونه؟؟
_ میام
اون روز اولین باری بود که تو درست کردن یه چیزی سنگ تموم گذاشتم

———-
تو همه چیز …..
اومد تو آشپز خونه داشت سوپ میخورد که گفت
_ یه سوال ازت بپرسم ؟؟
آره بپرس…… خندید …..
چرا میخندی؟
_ اسمت چیه؟؟
مگه نگفتم !!؟
_ نه
آفتاب
_ چه اسم قشنگی
مرسی
_ واقعا ازت ممنونم ، سوپم خیلی خوش مزه بود ‌، مادر پدرت نگرانت نشن ، اگه میخوای برو نگران من نباش
نه مادر پدرم ایران نیستن تنها زندگی میکنم
_ آها
رو یه مبل نشست و شروع کرد
_ میدونی منم کسی رو ندارم ، دلم لک زده بود با کسی صحبت کنم ، اما هیچ کس با من حرف نمیزنه .. به حرفام گوش نمیده ، منو که میبینن یاد مهمونی و بریز و بپاچ میوفتن
من فقط گوش میدادم …….
روز داشت تموم میشد .. غروب شده بود که فرهاد بلند شد و به سختی رفت و د ر یه اتاق رو باز کرد و گفت
_ اینجا اتاق مهمونه ، اگر خواستی پیش من بمونی میتونی اینجا باشی، اگرم خواستی بری که هیچ ، تا الان انقدر شرمندم کردی که نمیدونم چه طور جبران کنم…….
تو چشماش یه چیزی داشت خواهش میکرد بمون ، رفتم تو اتاق و گفتم : امشبو اینجا میمونم تا ببینم فردا حالت چه طور
یه خواب عمیق کردم اون شب ….. خیلی عمیق ….
چشمامو که باز کردم ساعت نه صبح بود … از اتاق رفتم بیرون ، فرهاد هنوز بیدار نشده بود ، یه صبحانه کامل درست کردم و منتظر موندم تا بیدار بشه …..
بالاخره بیدار شد ، حالش خوب بود ، من دیگه باید میرفتم اما حس کردم دلم براش تنگ میشه ، زمان کمی بود که میشناختمش اما شخصیتشو دوست داشتم ، شماره تلفن خودمو رو یه کاغذ نوشتم و براش گذاشتم کنار میز صبحانه ، به خاطر صبحانه تشکر کرد و برام یه تاکسی گرفت و تا دم در همراهیم کرد ‌ ، برگشتم خونه اما هنوز یکم نگرانش بودم که ستاره زنگ زد ، از دستش عصبانی بودم که دیشب منو تو اون وضعیت تو مهمونی ول کرده بود و رفته بود اما جوابشو دادم
بله
_ چیه از دستم ناراحتی
نه خیلی خوشحالم ولم کردی ،
راست گفتم … خوش حال بودم که به خاطر گیجی ستاره با فرهاد آشنا شدم …
چیه حالا چی میخوای؟
_ هیچی زنگ زدم عذر خواهی کنم دیشب زیاد حالم خوب نبود
چرا مثلا؟؟
_ نبود دیگه ، حالا چه جوری برگشتی
هیجی مگه بی سوادم ، تاکسی گرفتم برگشتم ، کاری نداری من باید برم ؟؟
_ باشه برو ، ولی من بعد از ظهر میام پیشت
باشه بیا
تا بعد از ظهر سه چهار ساعتی مونده بود ، به کارام رسیدم رفتم حموم اومدم ، نگران بودم ، اما نگران کی و چی نمیدونم اصلا نمیدونم چرا نگران بودم …
نگرانیم به جا بود … گوشیم زنگ خورد …
_خانم آفتاب ….. فامیلیتون رو نمیدونم شما شخصی به اسم فرهاد میشناسید ؟؟
بله خودمم بفرمایید چی شده؟
_ باید بیاد بیمارستان شما چه نسبتی باهاش دارید؟؟
من …. هیچی دوستشون هستم‌، میشه بگید چه اتفاقی افتاده ؟
_بیاید اینجا همه چیز رو براتون میگیم
همین الان ، وقتی آدرسو گفت نفهمیدم چه جوری خودمو به بیمارستان رسوندم …
ببخشید به من زنگ زدن گفتن بیاید بیمارستان
_ همراه کی هستید؟؟
فرهاد …. تا اومدم بگم فامیلیشو نمیدونم گفت
_ آها همون که یه تصادف شدید کرده؟؟
دهنم باز موند …. اشک تو چشمام جمع شد ، تصادف!!!!
_ آره خانم ، الان تو کما
یعنی چی من صبح دیدمش
_ من نمیدونم وقتی تصادف کرده یه دفترچه تو ماشینش بوده فقط شماره ی شما توش بوده ، دفتر رو بهم داد …. تو صفحه ی اولش شمارم بود زیرش نوشته بود ، فرشته ی زندگی ….. یادمه به نامزدش گفته بود فرشته ی مرگ .. تو اوج ناراحتی و گریه خندم گرفت
یکی از پرستارا به اتاقش راهنماییم کرد ، حالش خوب به نظر نمیرسید …. تا حالا انقدر گریم نگرفته بود دلم براش میسوخت …. آخرین باری که درست و حسابی باهاش حرف زدم گفت کسی رو نداره که به حرفاش گو بده …. به خودم اومدم دیدم صورتم از اشک خیس شده … خیسه خیس ، پرستار ا

ون بخش رو دیدم که داشت منو به یه پلیس نشون میداد …. پلیسه اومد طرفم و شروع کرد به حرف زدن
_ سلام شما چه نسبتی با این آقا دارید؟
هیچ نسبتی من دوستشم
_ موقع تصادف فقط شماره ی شما همراهش بوده
من نیدونم چرا ولی مدت زیادی نمیشه که هم دیگه رو میشناسیم
_ حرفاتونو اینجا بنویسید و زیرشو امضا کنید
برگه رو که دیدم باورم نشد ، انگار به برق وصلم کرده بودن ، تو قسمت گزارش پرونده نوشته بود مشکوک به خودکشی …… باورم نمیشد…. با سرعت زیاد به یه دیوار کوبیده بود …….پلیسه برگشت و گفت
_ تنها کسی که فعلا ما از آشنا های این آقا میشناسیم شما هستید پس فردا به آدرسی که بهتون میدم بیاید و ماشین رو تحویل بگیرید…
———-
آدرسو بهم داد و رفت …. آخه چرا باید همچین کاری میکرد ، تو حال و هوای بدی بودم که ستاره بهم زنگ زد
_ معلومه کجایی؟؟ من الان یه ساعته دارم زنگ در خونه رو میزنم و کسی جواب نمیده ، کجایی؟؟
نمیخواستم بهش بگم چه اتفاقی افتاده ، نمیدونم چرا ولی دلم نمیخواست ….
معذرت میخواهم کار مهمی برام پیش اومد باید میومدم بیرون
_ چه کاری؟؟
ببخشید من الان باید برم آخر شب برات تعریف میکنم خداحافظ
_ باشه خداحافظ
دکتر بخش اومد….
_ خانوم این آقا اصلا حالش خوب نیست، به سرش ضربه ی محکمی خورده و الان در کما ، فقط باید دعا کنید …..
اینو گفت و رفت … همین …… اون شب اونجا موندم ، تمام شب به فرهاد زل زدم ، به حرفاش فکر کردم ، بهش اصلا نمیومد خودکشی کنه …. آخه چرا؟؟
صبح شد از اون صندلی که رو به روی اتاق فرهاد بود دل کندم و به آدرسی که اون پلیسه برای تحویل گرفتن ماشین داده بود رفتم …. پارکینگ کلانتری بود ……. ماشین رو پیدا کردم ….. رو راست میتونم بگم داغون شده بود … هیچی ازش باقی نمونده بود … وقتی ماشینو دیدم تازه به شدت ضربه ای که به فرهاد وارد شده بود فکر کردم و بیشتر از قبل ترسیدم …….
رفتم که ببینم چه جوری میشه ماشین رو از اینجا خارج کرد
آقا ببخشید من میخواستم این ماشینو ببرم
_ نمیشه خانوم باید جرثقیل بیارید
باشه میارم
_ ببینم شما مجوز دارید دیگه نه؟
نه ندارم از کجا باید بیارم؟
_ برید همین کلانتری ، مدارک لازم رو بگیرید و بعد بیاید اینجوری من نمیتونم ماشینو به شما تحویل بدم مسئولیت داره
باشه آقا ممنون
رفتم تو کلانتری و بعد از کلی توضیح و تعریف تونستم با مسئول این پرونده ملاقاتی داشته باشم
_گفتید چه نسبتی دارید؟؟
قبلا هم توضیح دادم ، نسبتی نداریم اما به جز من کسی رو در ایران ندارن ….
نمیدونم چرا این حرفرو زدم اگر کس و کاری ازش بیاد و بعدا شاکی بشه چی؟
_ خب خانوم الان من چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟؟
رفتم پارکینگ گفتن برای گرفتن ماشین به مجوز احتیاج دارم ، میخواهم ماشینو بگیرم و ببرم تعمیرگاه … پلیسه یه پوز خند زد و گفت بهتره به جای خرج کردن پول برای اون ماشین یکی دیگه بخرید فکر نکنم درست بشه …
بعد از کلی حرف بی خود بالاخره مجوز رو داد، اما با خودم فکر کردم به چه دردم میخوره ؟ ماشینو کجا ببرم ؟! از تلاش بی خودی که کرده بودم احساس حقارت کردم ، ناچار برگشتم بیمارستان ،… فکر کردم به خیلی چیزا این که چرا تو اون دفتر فقط اسم و شماره ی من بوده؟؟ یه جرقه تو ذهنم خورد …. باید میرفتم خونه ی فرهاد و دنبال یه نشونی از یه آشنا میگشتم …. باید یکی از اعضای خانوادش میدونستن چه بلایی سرش اومده….. رفتم خونش ….. درا باز بود…. رفتم تو و چراغ ها رو روشن کردم … همه جا رو گشتم… همه جا هیچی پیدا نکردم… ولی یه دفتر توجهم رو جلب کرد شبیه دفتر خاطرات بود میدونستم نباید فضولی کنم اما کردم …. تو اون دفتر جمله ای دیدم که این اتفاقات برام شبیه یه معما شد …. نوشته بود: امروز با کسی آشنا شدم که مثل یه فرشته زندگی منو نجات داد……
چقدر شبیه اون یکی جمله ای بود که فرهاد نوشته بود …. چیزی پیدا نکردم و برگشتم خونه ی خودم … یه دوش گرفتم یه چیزی خوردم باید دوباره برمیگشتم بیمارستان با این شرایط نباید تنهاش میذاشتم….. تو حال و هوای خودم بودم که ستاره دوباره زنگ زد… نمیخواستم جوابشو بدم اما اگر جوابشو نمیدادم ممکن بود بیاد ، من نمیخواستم درباره ی ماجرای فرهاد چیزی بفهمه نمی دونستم چرا اما نمیخواستم….، پس جوابشو دادم
بله
_ ببینم تو سلام کردن بلد نیستی؟؟؟
چرا سلام
_ ببینم تو هنوز ناراحتی
نه ، داشت صدای خنده میومد ، باز فضول شدم … کی‌اونجاست؟
_ فرشته ، همونی که تو مهمونی بود یادته؟؟
آره ، ستاره من باید برم باشگاه …
_ باشه برو
از شرش راحت شدم … حاضر شدم و رفتم بیمارستان …..
نشسته بودم پشت شیشه و به همه ی این اتفاقات فکر میکردم….
که یهو یه چیزی تو ذهنم جرقه زد …. فرشته….
فرشته نامزد فرهاد بوده پس حتما یه خبر یا آدرسی از خانواده یا آشناهاش‌ داره….
با عجله خودمو رسوندم به خونه ی

ستاره ….
_ سلام خانوم از کدوم طرف دراومدی آفتاب
لوس نشو یه کار مهم باهات دارم مهمونت رفت؟؟
_ آره رفت ، راحت باش …
رفت تو آشپز خونه تا یه چیزی بیاره …
منم از فرصت استفاده کردم و حسابی گوشیش رو بالا و پایین کردم
از توش دو تا شماره که اسمشون فرشته سیو شده بود پیدا کردم ،‌هر دوشو یاد داشت کردم بالاخره یکیشون باید اونی می بود که من دنبالش بودم
از آشپز خونه با یه سینی چایی اومد بیرون
_ خب آفتاب جونم چه کار مهمی داشتی که تا اینجا اومدی
من که اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم کلی به خودم فشار آوردم و بالاخره یه چیزی بافتم….
خب تو چرا منو تو مهمونی ول کردی و رفتی؟
_ همین ، به خاطر همین کوبیدی اومدی اینجا
جواب منو بده
_ ببخشید شرمنده ، تو حال و هوای خودم نبودم همین به خدا
باشه ، من نگرانت شدم فکر کردم برات مشکلی پیش اومده …
باشه ، اگر چیزی لازم داشتی به من بگو
رفتم بالاخره ، به شماره هایی که پیدا کرده بودم زنگ زدم از شانسم اولیش خودش در اومد
ببخشید خانوم فرشته….؟ فامیلیتونو دقیقا نمیدونم
_ بله من فرشته ام بفرمایید
شما شخصی به اسم فرهاد میشناسید؟
بله نامزدش هستم
نامزد!؟؟
_نامزد که نه نامزد سابق بفرمایید کارتون
میخواستم ببینم شما از خانواده شون خبر دارید
با تعجب خیلی زیاد گفت خانواده….؟؟؟؟!!!!

پایان فصل ۱
شروع فصل ۲

الوووو خانوم….
_ اون به شما گفته خانواده داره؟
یعنی چی خانوم
_ اصلا شما کی هستین؟؟
یعنی چی کی هستین؟
_ اون خانواده ای نداره … هیچ کس رو نداره
برای چی ؟
_ اصلا شما کی هستین ؟؟ من تا نفهمم شما
کی هستین دیگه به سوالاتتون جواب نمیدم
———-
ببینید خانوم فرهاد تصادف تصادف کرده الان حالش خوب نیست
من باید یه نشونی یا یه شماره ای از خانوادش پیدا کنم…
_ به من ربطی نداره خانوم من دیگه نامزد فرهاد نیستم به من ربطی نداره ، تا اونجایی هم که میدونم فرهاد هیچ کسی رو نداره…..
قطع کرد ……
یعنی چی هیچ کس رو نداره ….. حالا من چی کار کنم؟؟
دنبال این بودم که یکی رو پیدا کنم که به فرهاد ربطی داشته باشه … یکی از اعضای خانوادش …
تلفنم زنگ خورد ، از بیمارستان زنگ زدن …
_ خانوم پیدایش
بله اتفاقی افتاده
_ نه فقط باید بیاید اینجا به یسری دارو نیاز داریم که شما باید آزاد از بیرون بخرید …
باشه من الان میام
رفتم بیمارستان و داروهایی رو که گفته بودن خریدم .
هیچ فرقی نکرده بود ….. به کمک دستگاه ها نفس میکشید
دکتر از اتاق اومد بیرون …
_ خانوم پیدایش ما باید یه جراحی دیگه روی بیمار انجام بدیم دفعه ی اول چون حالشون خیلی بد بود من به اختیار خودم این کار رو انجام دادم اما این بار چون جراحی مهمیِ و ممکنه نتیجه اش زیاد خوب نباشه به اجازه احتیاج داریم …
یعنی چی ممکنه نتیجه ی خوبی نداشته باشه؟
_ متاسفانه خطر مرگ داره ….
آقای دکتر این شخص هیچ کسی رو نداره ، هیچ کس ، اگر ممکنه خودم فرم رو امضا کنم
_ شما چه نسبتی باهاش دارید
فعلا همه کسی که داره ….. از این جمله خوشم اومد .. قشنگ بود
_ اگر این طوریه که باشه ولی مسئولیت همه چیز با خودتونه
باشه ……
خیلی راحت این تصمیم رو گرفتم …. خطر مرگ ……وقتی بردنش اتاق عمل تازه ترسیدم …. به لرز افتاده …. انتظار سختی بود انگار سال ها بود که برده بودنش ، هر ثانیه هزار سال میگذشت ….
اومد … از اتاق عمل آوردنش بیرون ، خیالم راحت شد ، اومد بیرون …
آقای دکتر بیمار حالش چه طوره؟؟
_ هنوز تو کماست ،، به مغزشون ضربه ی محکمی وارد شده …
یعنی چی ؟
_وضعیت خوب نیست من امیدی به ، بهوش اومدنشون ندارم…. هر وقت شما تصمیم بگیرید ما دستگاه ها رو خاموش میکنیم ….
انقدر حالم بد شد که انگار از برق کشیدنمو خاموش شدم …… نفهمیدم چه طور شد …
چشمام رو که باز کردم دیدم رو تخت خوابیدم و بهم سروم وصله ..
_ چی شد خانوم وقتی داشتی با دکتر حرف میزدی از حال رفتی
با بی حالی کامل گفتم …. میشه سروم رو از دستم در بیارید ؟
درآورد ، تا دم اتاق فرهاد تلو تلو زدم….
قلبش داشت میزد…. هنوز داشت میزد ،‌ نتونستم اون فرم رو امضا کنم…
همه ی هزینه های بیمارستان رو حساب کردم … به همه ی پرستارا سپردم که حسابی حواسشون بهش باشه ….
برگشتم خونه….
یعنی چی الان من باید تصمیم بگیرم یه آدم زنده بمونه یا نه؟
آخه چه طور ؟ شاید هیچ وقت به هوش نیاد….. شاید هیچ وقت…
شایدم به هوش بیاد اگه زود تصمیم بگیرم و اون به خاطر تصمیم من جونشو از دست بده؟؟؟
دوباره گوشیم زنگ خورد…. فرشته بود ….. نذاشتم زنگ سوم رو بخوره سریع جواب دادم…
بله بفرمایید …
_ من اسم شما رو نمیدونم اما میخواهم راجب فرهاد یه چیزایی رو به شما بگم …
بله حتما آدرس منو یادداشت کنید
آدرسو دادم و منتظر موندم تا بیاد …. ساعت چهار بود ، دیر کرده بود من میخواستم برم بیمارستان ….
اومد و

لی ساعت شیش….
درو که باز کردم با تعجب یه نگاه سر تا پا به من انداخت
_ شما!!؟؟
بله من
_ اسمت آفتاب بود نه؟
آره ، بفرمایید تو
_ ببین من تقریبا یک سال با فرهاد نامزد بودم ، تو این یه سال فهمیدم که آدم عجیبه ، فرهاد همه ی خانوادشو از دست داده به جز یکی از خواهرش که الان شمال زندگی میکنه ، کسی زیاد ازش خبر نداره کلا آدما ی عجیبین…
بلند شد بره…
صبر کن ، یه اسم یه نشونی یه چیزی بده که بتونم پیداش کنم
_ اسمش فرنوشِ تو بندر انزلی زندگی میکنه ، این کل چیزی بود که من میدونستم …
تو میدونی شناسنامش کجاست ؟ برای بیمارستان احتیج دارم
_ تو اتاق زیر تخت یه کیف هست ، معمولا مدارکش رو اون جا میذاره…
اینو گفت و رفت ….. حتا نپرسید که فرهاد حالش چه طوره

———-
نمیدونم چرا مسئولیت یه آدم به عهده ی من افتاده….
یه آدم که شرایط عجیب و غریبی داره ….
من الان دو تا نشونه دارم برای این که از این شرایط و این تصمیم سخت راحت بشم …
رفتم خونه ی فرهاد … فرشته راست گفته بود ، زیر تخت یه کیف بود که یسری مدارک مثل شناسنامه ، گواهی نامه و کارت ملی توش بود
کیف رو برداشتم و رفتم بیمارستان ….
پرستاری که فرهاد رو بهش سپرده بودم پیدا کردم …. کیف رو بهش دادم با یکم پول ..
خانوم طباطبایی من برای پیدا کردن خواهر فرهاد باید یه چند روزی برم شمال لطفا حواستون به فرهاد باشه ، تو این کیف مدارک و پوله اگر اتفاقی افتاد اینا بدردتون میخوره ….
لطفا هر اتفاقی افتاد با شماره ی من تماس بگیرید…..
_ حتما
فرهاد ، اون مسئولیت بزرگی که داشتم رو به پرستار سپردم و به سمت مسئولیت بزرگ تر حرکت کردم ….
باید تو بندر انزلی دنبال زنی به اسم فرنوش فرجام …. چقدر این اسم برام آشنا بود…..
اما یادم نمیومد … حالا من چه طوری باید این آدمو پیدا کنم ؟!
زیاد بهش فکر نکردم بیشتر به خودم امید دادم که میتونم پیداش کنم….
فرهاد فرجام…… من نمیخواستم فرم مرگشو امضا کنم ، نمیدونستمم تا کی قراره اون حال بمونه،
بعد از ساعت ها رانندگی خسته آور ، رسیدم شمال ، اما شب شده بود شانس آوردم از قبل زرنگی کردم و تو یه هتل نسبتا خوب یه اتاق رزرو کردم ، یه راست رفتم هتل و خوابیدم …. تخت …..
صبح با صدای در زدن از خواب بیدار شدم …
_ خانوم پیدایش صبحانه رو براتون ییارم بالا یا تو رستوران میخورید ؟
خودمو جمع و جور کردم و درو باز کردم …
نه میام پایین میخورم
یه دوش آب سرد گرفتم ، سردِ سرد ، لباسامو عوض کردم و رفتم پایین ، شروع کردم به فکر کردن ، اول باید از کجا شروع کنم؟؟ از کی بپرسم ؟ نمیتونم راه بیوفتم تو شهر و در تک تک خونه ها رو بزنم و سوال بپرسم که ….
تو درگیری های خودم بودم که گارسونه دوباره پیداش شد
_بفرمایید چی میل دارید؟
آقا میتونم ازتون یه سوال بپرسم؟
_ بفرمایید اگر دنبال جاهای تفریحی میگردین که تو راه رو پستر زدیم …
نه ، من اومدم اینجا تا کسی رو پیدا کنم .. اما به جز یه اسم و این که شمال زندگی میکنه هیچ نشونیه دیگه ای ازش ندارم …
_ نمیدونم شاید بتونید پیداش کنید اما سخته
یعنی چی ؟؟ از کجا پیداش کنم؟

_ اینجا شهر کوچیکیه … بیشتر آدما هم دیگه رو میشناسن .. اون _کسی که دنبالش میگردین چیه؟؟ فرنوش فرجام ….
_ فرجام؟؟ !؟!؟؟
بله شما میشناسیدش ؟؟
_ بله خانوم اونا این جا معروفن ، داستان های زیادی پشت سرشونه ..از خانوادشون فقط دو نفر باقی مونده ، فرنوش و فرهاد …. فرهاد بعد از اون اتفاقات رفت تهران زندگی کنه….
کدوم اتفاقات؟؟
_ من بیشتر نمیتونم براتون توضیح بدم ….
داشت میرفت … رفتم دنبالش …. آقا حداقل آدرش فرنوش رو به من بدید.
_ فایده ای نداره … اون خیلی وقته حرف درست و حسابی نمیزنه ..
باشه شما آدرسشو به من بدید….
یه آدرس بهم داد …. گفت یه ویلا نزدیک دریا ….
رفتم اونجا …
خانوم فرجام…. خانوم فرجام ….
_ بله بفرمایید
سلام شما فرنوش فرجام هستید؟؟
_ بله بفرمایید
شما …. شما… برادری به اسم فرهاد دارید؟؟
_ بله دارم ..
شما…. شما حالتون خوبه
_‌شما اومدید حال منو بپرسید ؟
نه … من اومدم یه خبری به شما بدم ، اما اهالی شهر گفتن شما حال خوبی ندارید……
_ مردم حرف مفت زیاد میزنن.
من درباره ی فرهاد با شما حرف دارم
اسم فرهاد که اومد حالش دگرگون شد… حالش بد شد
چی شد خانوم …..
_ شما چی کاره ی فرهادمیشی ؟
من هیچ کاره ام اما کار مهمی دارم
_ کار مهم یعنی چی ؟
فرهاد حالش بده، بیمارستانه
_ بیمارستان….؟ چرا؟؟؟
تصادف کرده
_ به من ربطی نداره ، به اندازه ی کافی پول داره که به من احتیاج نداشته باشه …..
موضوع پول نیست ، حالش خیلی بده ….
_ حال بدش به من ربط نداره از این جا برو ….
نمیدونم چرا همچین حرفی زد …. برو ‌ من راجبه برادرش حرف زدم اما اون هیچ عکس العملی نشون نداد …..
شاید باید شدت ماجرا رو میگفتم

، اینکه داره میمیره و همه ی مسئولتش افتاده به گردن من ، اینکه من باید اوم فرم لعنتی رو امضا کنم یا نه…..
ماجرای عجیبی بین این خانواده بود …شاید یه راز
دلم میخواست بدونم چیه اما باید الان مشکل فرهاد رو حل میکردم
با این فکرام یه نیم ساعتی گذشت…. شمارمو نوشتم رو یه کاغذ از زیر در فرستادم تو ….
خانوم فرجام به من زنگ بزنید مسئله ی مرگ و زندگیه …
برگشتم هتل حس میکردم اون گارسون یه چیزی میدونه ولی نمیگه

———-
رفتم سراغش ، آقا من رفتم خونه ی خانوم فرجام اما اون آدم عجیبی نبود فقط نسبت به فرهاد بی تفاوت بود … خیلی بی تفاوت … آقا مسئله ی زندگی یه آدمه .. کمک کنید…
_ خانوم من همینایی کن بهتون گفتم رو میدونستم همین …
یه سوال آقا ، چند نفر بودن؟ چرا مردن ؟
_ شیش نفر ….
_فرهاد دو تا خواهر و یه برادرم داشت …
یعنی همه مردن ؟
_ به طرز عجیبی همه در یک شب
داشت تعریف میکرد …. اما اونجا شانس باهام یار نبود و یهو یکی صداش کرد….. فرید….. فرید بیا ….. اینجا به کمک احتیاج داریم ،
میخواستم بیشتر شمال بمونم .. شاید نکته های بیشتری پیدا میکردم اما باید برمیگشتم …به کارام میرسیدم به فرهاد سر میزدم و خیلی کار های دیگه…. پس صلاح رو در این دیدم که شبانه حرکت کنم…..
صبح نزدیک ساعت پنج بیمارستان بود ….
خانوم طباطبایی …
_ سلام خانوم پیدایش حالتون چه طوره؟؟
من مهم نیستم فرهاد چه طوره؟
_ متاسفم تغییری نکرده …..
میشه ببینمش؟
_ بله بفرمایید
نشستم کنارش … بهش خیره شدم ….. نمیدونم چرا این داستان برام عجیب بود… اون خواهری که وقتی شنید حال برادرش در حد مرگ بده و هیچ عکس العملی نشون نداد…. اون گارسون که به نظر زیاد از حد از خانواده ی فرجام میدونست …. خود فرهاد … من خودم شب قبلش از بیمارستان آوردمش خونه و پیشش موندم آخه برای چی باید مشکوک به خودکشی باشه؟؟
همه ی اینا دور سرم میچرخید و ذهنم رو در گیر کرده بود ….
من باید همه چیز رو میفهمیدم… همه چیز رو .. این معما ها رو باید یکی یکی حل میکردم،
خسته شدم ، فکر کردم شاید دارم خواب میبینم ….. شاید خوابه و شاید تو یه دنیا ی دیگم … چشمام رو باز کردم ، تو اتاق فرهاد خوابم برده بود،
یه پرستار تو اتاق بود
_ خانوم خیلی دوسش داری ها….
اینو گفت و رفت …. دوسش دارم!؟ نمیدونم شاید دوسش دارم …
رفتم و اومدم …. رفتم و اومدم از زندگی روزمره ام برای فرهاد گفتم… یادمه گفته بود کسی رو نداره که به حرفاش گوش بده …. حالا خودش شده بود دو تا گوش برای من ….. منی که از وقتی با هاش آشنا شدم پر از راز شدم … پر از معما های جور وا جور ، نمیدونستم چه طوری میتونم این معما های سخت رو حل کنم ….از به کما رفتن فرهاد سه ماه گذشت ….. سه ماه بهش رسیدگی کردم.. خودم باورم نمیشد سه ماه از اون روز گذشته …..
رفتم خونه… فکر هر چیزی رو میکردم به جز اینکه فرنوش زنگ بزنه
چی شد بعد از سه ماه یاد فرهاد افتاد…..
بله ما فرنوش هستید دیگه خواهر فرهاد …
_ بله من هستم… میخاستم بگم فرهاد بهتر شد؟؟
شوخیتون گرفته …. بهتر؟؟ تو کما ….. شما هم که انگار نه انگار
_ یعنی حالش انقدر بده؟؟
من با شما حرفی ندارم … الان سه ماه از اومدن من به شمال میگذره اما شما الان به یادش افتاد .. شما چه جور خواهری هستید… داشتم از این حرفا میزدم که حرفم رو قطع کرد
_ شما هیچی از زندگی گذشته ی ما نمیدونید…
ندونم هر چی هم که باشه هر اتفاقی هم که افتاده باشه شما نمیتونید نسبت به حال برادرتون اونقدر بی تفاوت باشید
_چرا میتونم
حالا برای چی زنگ زدید؟
_ میخواهم بیام و ببینمش …. آدرس بیمارستان رو میخوام
براش آدرس بیمارستان رو گفتم ، فکر نمیکردم بیاد اما بعد از ظهر اومد… خودشو از شمال رسونده بود ، وقتی من رسیدم بیمارستان پشت شیشه داشت به فرهاد نگاه میکرد ….
_ خیلی عوض شده !
مگه شما چند وقته ندیدینش؟
_ دوازده سال
خیلی زیاده چرا؟
جوابمو نداد … فقط به فرهاد خیره شده بود ، بعد از چند ثانیه بدون هیچ حرفی رفت…
کلی سوال تو ذهنم بود … چرا یه خواهر و برادر نباید دوازده سال هم دیگه روذببینن….
رفتم خونه ی فرهاد که هم یه سری بزنم هم گلدونا رو آب بدم …
از اول خونه تا آخر خونه رو یه دور گشته بودم اما چیزی پیدا نکرده بودم …. اما این بار یه کشو که تو آشپز خونه بود توجه منو جلب کرد… درش باز نمیشد …. یه کشو تو آشپز خونه!!! چه چیز مهمی میتونه توش باشه؟؟
داشتم سعی میکردم درشو باز کنم که از بیمارستان باهام تماس گرفتن……
_خانوم پیدایش …. الو
بفرمایید خانوم طباطبایی
_ سریع خودتونو برسونید بیمارستان ، آقای فرجام ……
نذاشتم بقیه اشو بگه .. بدون اینکه کفشامو پام کنم دوییدم سمت ماشین و با آخرین سرعت خودمو رسوندم بیمارستان ….
از صبح حس میکردم قرار یه اتفاق بد بیوفته .

… همش دلم شور میزد وقتی رسیدم کلی دکتر و پرستار تو اتاقش بود …. همین جوری که اشک میریختم و هق هق میکردم گفتم:
خااا.. خااانم طباطبایی چی شده؟
_ نترسید … خطر رفع شد … اما….
چی شده بود؟
_ دچار ایست قلبی شده بود
اینو که گفت دنیا رو سرم خراب شد….
ایست قلبی …… حتا اسمشم وحشتناک بود …..
_ خانم پیدایش خوبید؟؟
بله ، مرسی
_ کفشاتون کو؟
کفش!!!!!
یه نگاه به پاهام کردمو تازه فهمیدم که کفش پام نکردم …..
اشکامو که پاک کردم فرنوش رو دیدم که ته راه رو وایستاده بود و بی تفاوت به فرهاد نگاه میکرد …. وقتی متوجه نگاه من شد نزدیک تر اومد و گفت:
_ چرا به خاطر یه غریبه انقدر نگرانی؟؟
چون آدمم، تو وجودم انسانیت دارم ….. این حرفا رو با تنفر کامل میزدم …. خاهر به این سنگ دلی ندیده بودم …
بعد از اینکه دکترا اتاق رو ترک کردن فرنوش رفت …. اما من یه سه چهار ساعت پیشش موندم … رفتم داروخانه و دارو های همیشگیشو خریدم ، تحویل بیمارستان دادم و برگشتم خونه ی فرهاد …. اون کشو بد جوری داشت رو ذهنم رژه میرفت … باید بازش میکردم …. حتما یه چیزی توش هست که میتونه به حل این معمای خانوادگی کمک کنه…. با چکش افتادم به جون کشو، کشوی بد بخت قر شد اما باز نشد …. با خودم فکر کردم ببینم کلیدش کجا میتونه باشه ؟؟ اما منی که کل اون خونه رو گشته بودم کلید ندیده بودم ….
رفتم و یه قفل ساز آوردم … تونست بازش کنه کلی خوشحال شدم دستمزد کلید ساز رو دادم و راهیش کردم ….
با عجله خودم رو رسوندم به آشپز خونه ….. تو کشو یه پاکت بود …
در پاکتو باز کردم ….. یه عکس قدیمی با یه نامه توش بود …..
عکس یه خانواده ی شش نفره رو نشون میداد …..
یه پسر چهارده ، پونزده ساله ، یه دختر هفده ، هیجده ساله و یه دختر سه ، چهار ساله ، با یه نوزاد چند ماهه… با یه خانوم و آقا که مهربون به نظر میرسیدن….
تو نامه فقط یه جمله نوشته بود……
ساده همه چیز تموم شد …..
منظورشو نمیفهمیدم ….. یعنی اون خانواده ی فرهاد بود؟؟
پس بقیه چی شدن؟؟ به اون دختر هیجده ساله نمیخورد که فرنوش باشه …. شبیهش نبود … به نظرم فرنوش ازش کوچیک تر به نظر میرسید …..
دیگه داشتم گیج میشدم …
نشستم و کارایی که باید انجام میدادمو لیست کردم
اول از همه باید ماشین رو از پارکینگ می آوردم بیرون ..
پس رفتم کلانتری و با همون آقایی که روی پرونده ی فرهاد کار میکرد صحبت کردم ….


شروع فصل ۳

بی خیالی من و کمای فرهاد دو سال شد……
دوسال که من تو یه برزخ گرفتار شدم …..
باید چی کار میکردم ، یکسری سرنخ داشتم که هیچ کمکی بهم نمیکرد بد تر گیجم میکرد ….
فرهادم که افتاده بود روی اون تخت …. هیچ عکس العملی نشون نمیداد ….
برام عجیب بود ، فرهاد دو سال بود که توی کما بود اما هیچ کس نگرانش نشده بود …. هیچ تماسی نداشت …
من دو سال بود که به جز مسیر بیمارستان و خونه هیچ جای دیگه ای نرفته بودم ، نذاشته بودمم هیچ کس از ماجرای کما ی فرهاد خبر دار بشه ….
نزدیکای زمستون بود …. رفتم تو اتاق پیش فرهاد … شروع کردم به درد دل کردن….
فرهاد …
میدونی الان دو ساله که خوابی ، دو ساله که من دارم میام و میرم خواهش میکنم بیدار شو …..
ازت خواهش کردم ، میدونم که میدونی من هیچ وقت نمیتونم اون فرم رو اضا کنم ….
نذار اینقدر اذیت بشم …..
تکلیف منو روشن کن … یا بمیر یا به هوش بیا ….
اینو گفتم و اشک از چشمام سرازیر شد ….. خیلی زود پشیمون شدم که بهش گفتم بمیر ……
قطره ی اشکی روی صورت فرهاد توجه منو جلب کرد….
از گوشه ی چشم چپش رد اشک بود تا روی گونش ….
اول فکر کردم از صورت من چکیده رو ی صورتش اما نه…
فرهاد داشت به هوش میومد ….
دوییدم توی راه رو و همه ی پرستار ها رو خبر کردم …..

.
خانوم طباطبایی: _ آفتاب ، آقای فرجام امروز مرخص میشن ، شیرینی یادت نره….
شما خیلی زحمت کشیدید حتما
_ امیدوارم دیگه هیچ وقت تو بیمارستان نبینمت …
ممنون
_ راستی ، امروز وقتی رفتی خونه خواهر آقای فرجام اومد ….یه پاکت داد و گفت بدمش به تو که بدی به آقای فرجام
پاکت رو گرفتم …. این بار درشو باز نکردم ولی ای کاش کرده بودم ..
نامه رو مستقیم دادم به فرهاد …
نخوند گذاشت رو داشبرد ماشین … داشتم میبردمش خونش ….
رسیدیم خونه…..
_ اینجا چقدر تمیزه
آخه من هر هفته میومدم اینجا و تمیز کاری میکردم …. به اولین جایی که سر زد آشپز خونه بود … به کشو خیره شده بود …
_ درشو بازکردی؟
متاسفم اما برای بیمارستان یه چیزایی لازم داشتم…
_ پاکتو چی کار کردی؟
گذاشتم سر جاش بدردم نمیخورد
_ باشه مهم نیست ، تو میدونی ماشین چی شد؟
آره دیگه بدرد نمیخورد ، فروختمش به قبرسون ماشین ها ، پولشم تو حسابته….
_ چرا این کارا رو کردی؟
چی کار؟
_ از من نگهداری کردی …
نه ، تو بیمارستان بودی به من ربطی نداشت
_ میتونستی اون فرم رو امضا کنی تا هر وقت لازم شد دستگاه هارو از من جدا کنن….
هیچی نگفتم … چند دقیقه ای سکوت بر قرار شد ….
پاکتی که فرنوش داده بود رو بهش دادم و گفتم که بازش کنه…
_ گفتی کی داده؟
خواهرت ….
چیزی نگفت درشو باز کرد یه کاغذ توش بود … وقتی خوندش دویید به سمت دستشویی …. حالش بهم خورد …
نامه رو که نگاه کردم فقط یه جمله توش نوشته بود ….
حالت که بهتر شد بیا همون جایی که سرنوشت رقم خورد ……
_ رفتی شمال؟
آره
_ از کجا فهمیدی باید بری؟
از فرشته پرسیدم
_ چیزی هم فهمیدی؟
نه ، چی باید بفهمم؟
_ حالا دیر نمیشه میفهمی …
فرهاد …. پلیسا میگفتن خودکشی بوده ..
_ نمیدونم شاید بوده، میخواهم پس فردا باهام بیای شمال … میخواهم یه چیزایی رو روشن کنم …
یه روز مثل برق و باد گذشت…..ن ویلا برنگشت … فرهور و فرید رو فرنوش بزرگ کرد … منم شالیزار ها رو فروختم و اومدم تهران …..
من نمیتونم هیچ وقت فرنوش رو ببخشم… اون در حق همه ی ما ظلم کرد…..
اون روز تو خودکشی کرده بودی؟
_ آره ، میدونی چرا؟
نه چرا؟
_ اون روز از یه نشونی ناشناس برام یه نامه فرستادن…… دست خط فرانگیز بود ، دوازده سال پیش برای من نوشته بود …. توش نوشته بود که دانشگاه قبول شده ، نوشته بود داره به آرزو هاش میرسه … اما به خاطر فرنوش…….
_ فرانگیز کلی آرزو داشت که همش به خاطر من به باد رفت….
چرا تو؟
_ چون من بهش گفتم مادر و پدر چه جوری مردن…. نباید میگفتم …اون شبی که فرانگیز مرد ، منم مردم……. همه مردن…
فرید و فرهور این ماجرا رو جور دیگه ای شنیدن …. نمیخواستم فرنوش رو تو ذهنشون خراب کنم… چون فرنوش اونا رو بزرگ کرده…..
_ آفتاب من نمیخواستم درگیر این موضوع کنمت …..
اون شب شمال نموندیم … سریع برگشتیم تهران….
_‌آفتاب ، من میخواهم یه چند روزی تنها باشم ..
باشه درکت میکنم ………..
چند روز فرهاد شد یک هفته ، نگران شدم ، فکر کردم دوباره مشکلی براش پیش اومده ….
رفتم دم در خونش …..در زدم ، اما کسی در رو باز نکرد ……
داشتم میرفت که همسایه ی رو به رویی منو دید ، از اون موقعه ای که به خونه ی فرهاد سر میزدم میشناختمش …..
_ خانوم پیدایش ، آقای فرجام براتون یه کاغذ گذاشت زیر پادری گفت اگه اومدید بهتون بگم….
نامه رو پیدا کردم توش نوشته بود :
آفتاب ، نمیدونم چه جوری بابت این دوسال ازت تشکر کنم …. در حقم خیلی لطف کردی… من دیگه باید برم، باید برم به سمت آینده …خیلی دوست دارم بازم ببینمت ، نپرس کجا رفتم …
باید با خودم کنار بیام ، خودی که الان وضع خوبی نداره …..
ولی مطمئن باش یه روز برمیگردم ، خونمو مثل اون دو سال یه تو میسپارم …. ، برمیگردم امیدوارم فراموشم نکنی……… فرهاد
تموم شد … دو سال از عمرم رو گذاشتم پای یه آدم عجیب …. کسی که همه میگفتن عجیبه اما من باور نمیکردم ……
راست میگفتن عجیب بود ، عجیبه که بدون هیچ مقدمه ای ول کرد و رفت …..
اما من منتظرش میمونم ، هرچقدر که طول بکشه ، چون عاشق شدم، عاشق یه انتظار …..تا دو هفته ی پیش منتظر به هوش اومدنش بودم حالا منتظر برگشتنش………….ولی میدونم برمیگرده پس بازم انتظار میکشم…………..


 


 

از امیدوارم رمان نا آرام خوشت اومده باشه اگه خوشت اومده

اینم رمان نا آرام از نویسنده محبوب هستی صفاری براتون تدارک دیده بودیم

منبع تایپ رمان : dlroman.ir

ادرس کانال  دی ال  رمان  رو  یادتون نره اینجا کلیک کنید  😀 

اگه رمان درخواستی دارین میتونید تو  سوپر گروه ما  عضو  بشید به همین راحتی !

اگه  شما نویسنده  رمان  نا آرام   هستین و  دوست ندارین  رمانتون  اینجا  باشه  از بالا  با تماس با ما  در ارتباط باشید

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
 
بازدید : 54 بار بار دسته بندی : نا آرام تاريخ : ۲۱ آذر ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

7 − چهار =

نسرین
یکشنبه , ۲۱ آذر ۱۳۹۵
پاسخ دهید

سلام تشکر بابت سایت خوبتون من همیشه رمانهام رو از اینجا دانلود میکنم این رمان ناارام رو میشه برام بفرستید

رمان نویسمدیر
یکشنبه , ۲۱ آذر ۱۳۹۵
پاسخ دهید

این رمان انلاین هستش متسفانه امکان ارسال وجود نداره !

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،