دانلود رمان جدید دانلود رمان نازکترین حریر نوازش اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار ازمون راننذگی10000

نرم افزار ازمون راننذگی

بهترین سوالات با تضمین قبولی در آزمون آیین نامه را می توانید پیدا کنید بخش زیادی از سوالات به صورت رایگان در اختیار شما قرار داده شده است ولی در صورتی که بخواهید با هزینه ناچیز 10000تومان می توانید کاربر ویژه سایت شده و علاوه بر دسترسی به آزمون های ویژه به مجموعه فیلم های آموزشی در زمینه پارک دوبل، پارک موازی و سایر موارد مورد نیاز برای آزمون شهری دسترسی داشته باشید. قطعا از کیفیت انیمیشن های آموزشی شگفت زده خواهید شد. هزینه پرداختی شما صرف بهبود کیفیت سایت خواهد شد.

دانلود رمان نازکترین حریر نوازش اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب نازکترین حریر نوازش : PDF|APK|EPUB

نام کتاب نازکترین حریر نوازش
1.gif نام کتاب رمان : نازکترین حریر نوازش
1.gif نام نویسنده : ر اکبری
1.gifحجم رمان نازکترین حریر نوازش : 5 مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان نازکترین حریر نوازش :
داستان دختری به نام سالومه که بعد از فوت پدر و مادرش به خواست پدرش پیش خانواده پدری بر میگرده اما رفتار عمه ها و دختر عمه و پسر عمه هاش با اون خیلی بده چون اون و مادرش رو مقصر از دست دادن برادرشون میدونن. سالومه تو این خانواده که هیچ علاقه ای به اون ندارن زندگی میکنه و عاشق پسر عمه اش سالار میشه پسری که هیچ کس حق نداره رو حرفش حرف بزنه و ماجرای اصلی از اینجا آغاز میشه… برای دانلود کتاب رمان نازکترین حریر نوازش با ما همراه باشید.

دانلود رمان جدید

رمان جدید از ر اکبری نازکترین حریر نوازش

 چند  صفحه  اول رمان جدید از ر اکبری نازکترین حریر نوازش

شوق رسیدن و دیدن نزدیکان قلبم را به رقص انداخته بود . با اینکه خسته و گرسنه بودم اما تند تند قدم برمیداشتم هوای گرم و سوزان صورتم را ملتهب کرده بود اما من پر از هیجان بودم ، بعد از روزها تنهایی و غم حاال کسانی بودند که هم خون من بودند و من جایی را داشتم ، قلبم شادمانه می طپید . سر بلند کردم و یار محمد را نگاه کردم ، یار محمد تند و سر به زیر گام برمی داشت از وقتی که راه افتادیم ساکت و غم دار بنظر می امد . انگار متوجه نگاهم شد که برگشت و نگاهم کرد _ بجنب دختر شب شد ! در حالیکه نفس نفس می زدم خودم را به او رساندم : _ پس کی می رسیم ؟ سرش راتکان داد و به مقابلش اشاره کرد و گفت : _ رسیدیم مقابل یک در بزرگ و سفید ایستاد ، کوچه ی پهن و خلوت و سر سبزی بود . لبخندی زدم و پرسیدم : _ اینجاست ؟ قبل از اینکه پاسخی بدهد ساک مرا روی زمین گذاشت و بعد زنگ را فشرد . منتظر به در خیره شدم . اما کسی نیامد و در بی صدا باز شد . داخل رفتیم ، حیاط بزرگ وتمیز بود . کف پوش و دیوار ها از مرمر سفید بود و چندین باغچه ی گرد و بزرگ درست سمت چپ و راست حیاط قرار داشت . به یار محمد خیره شدم و گفتم : _ قشنگه نه؟ حرفی نزد و به مقابلش خیره شد . خواستم حرفی بزنم که صدای یار محمد مرا به سکوت دعوت کرد _ امدن ! نگاهم به مقابل خیره ماند . از سمت ساختمان سفید و بزرگ زنی بلند قامت و چهار شانه با قدم های سنگین به سمت ما می امد. وقتی نزدیک تر رسید سالم کردم و بعد یار محمد سالم کرد . نگاه زن چنان پر ابهت بود که قلبم را لرزاند .صدای زن سرد و محکم پاسخ سالم ما را داد ، چهره ی زن اخم آلود و خشک بود . یار محمد آرام و کوتاه گفت : _ اینم امانتی شما خانم … صدای بی روح زن در فضا پیچید : _ قوام هستم سر بلند کردم و با حیرت نگاهش کردم باورم نمی شد این زن عمه ی من باشد . زن نگاهم کرد اما هیچ نشانی از مهر و آشنایی درون چشمانش نبود . از نگاهش دلم #### شد و زانوانم سست شد . یار محمد که از رفتار خانم قوام راضی نبود رو به من کرد و با مهربانی پدرانه اش گفت : _ خوب دخترم از این به بعد اینجا خانه توست سعی کن خوب باشی ! مثل همیشه از این حرف یار محمد دلم گرفت ، دلم نمی خواست او از من دور شود . با التماس نگاهش کردم اشک چشمانم می خواست سرازیر شود که صدای یار محمد را دوباره شنیدم :

رمان نازکترین حریر نوازش

 _ می دونم برات سخته اما اینا قوم و خویش تو هستن ، خواست پدرت این بود و گرنه تا اخر عمر منتت رو داشتم ، حاال بخند تا من برم ! صدایش اهسته بود و زن که از ما دور بود نمی شنید . لبخند زدم و به چشمانش خیره شدم و پرسیدم : _ به من سر میزنی؟ سرش را تکان داد و لبش باز شد : _ راه خیلی دوره … خودت که دیدی برامون نامه بده ، گلی خیلی دلش برات تنگ می شه اما اگر شد چشم حتما می ام ! یار محمد رو به خانم قوام که هنوز مطمئن نبودم عمه من هست یا نه کرد و گفت : _ با اجازه ی شما خانم قوام ترو خدا مراقب این دختر باشین ، دختر خوبیه ! انتظار داشتم خانم قوام تعارف کند یا الاقل لیوانی آب دست یار محمد بدهد اما خشک و رسمی گفت : _ خیلی زحمت کشیدین ، دست شما درد نکنه ! و بعد پاکت سفیدی را به سمت یار محمد دراز کرد و گفت : _ بفرمایین ! یار محمد با شک پرسید : _ این چیه ؟ خانم قوام گفت : _ هزینه سفری که داشتین ، میدونیم راه بلندی بوده و زحمت … یار محمد ناراحت حرف او را قطع کرد : _ آقا فرید به گردن من خیلی حق دارن ، نه تنها من بلکه همه تا اخر عمر هرکاری بتونیم برای این دختر انجام میدیم . خدا بیامرزه آقا فرید رو مرد نازنینی بود یار محمد رو به من کرد و گفت : _ مراقب خودت باش هر وقت کاری داشتی نامه بده و به سمت در گام برداشت ، پشت سرش دویدم و مقابلش ایستادم و نگاهش کردم اشکام بی مهابا فرو می ریخت .یار محد نگاهش اگر چه پراز اشک بود اما محکم گفت : _ زشته دختر ! _ به پدر و مادرم سر بزنی ها ، اونا تنهان . االن کجا میری؟ یار محمد از کنارم گذشت و گفت : _ خیالت تخت باشه االنم میرم خونه یکی از آشناها آدرسش رو دارم ! خداحافظی کرد و من ایستادم تا در از در خارج شد و مردی مسن در را پشت سرش بست . هنوز نگاهم به در بود که صدای زن گوشم را پر کرد : وسائلت رو بردار دنبال من بیا ! ساکم رو برداشتم و به دنبال زن راه افتادم . با خودم گفتم حتما این خانم عمه ی من نیست و منو نمی شناسه ، و گرنه این همه سرد رفتار نمی کرد.

رمان نازکترین حریر نوازش

چهار پله بزرگ و پهن ما را به ایوان نیم دایره و سنگی رساند و وسط این نیم دایره در ورودی خانه بود. وارد یک راهروی بزرگ و مرتب و بعد به یک سالن وارد شدیم . خانه بزرگ و پر از وسائل زیبا بود . سالن ال مانند و گوشه دیگر آن رو به حیاط بود و زنی جوان همراه با یک پسر بچه ی پنج یا شش ساله روی راحتی ها لم داده بودند . سالم کردم و ایستادم . اما جوابی نشنیدم . خانم قوام کنار زن جوان که شبیه به خانم قوام بود نشست و مدتی طول کشید تا لب باز کرد : _ اسمت چیه ؟ با ترس نگاهش کردم : _ سالومه ! _کمی نگاهم کرد و باز پرسید : _ این چه اسمیه ؟ دلخور از رفتار او سکوت کردم و منتظر ماندم و صدایش دوباره گوشم را پر کرد : _ شنیده بودم کولی ها اسم های عجیب و غریب زیاد دارن سر بلند کردم و نگاهش کردم ، خانم قوام اگر چه سنش زیاد بود اما شیک پوش و چهره اش هنوز جوان بود. سبزه بود با چشمانی تنگ و کشیده ، بینی بلند و لب هایی باریک که جلوه دهان را از بین برده بود . نگاهش می کردم که صدایش را دوباره شنیدم : _ میدونی من عمت هستم ؟ با خود گفتم ، عجب عمه پر محبتی ! لبخند زدم و گفتم : راستی ؟ _ بی اعتنا به من گفت : _ این دختر کوچک من سارا و اینم تنها پسر سارا امیر ارسالن که همه امیر صدایش می کنن ، سمیه دختر بزرگ منه که خونه اش از ما کمی دوره و دو تا دختر بزرگ داره . تو چیزی در مورد ما می دونستی ؟ _ بله می دونستم … با تعجب نگاهم کرد : _ تو لهجه داری ؟ در حالیکع متوجه منظورش نمی شدم فقط نگاهش کردم ادامه داد : باید سعی کنی درست حرف بزنی بدون لهجه ، مثل ما مثل پدرت نه مثل مادرت فهمیدی؟ همان لحظه فهمیدم که از مادرم متنفر هستن و همین طور از خودم ، شاید مرا به اجبار قبول کردند . بغضی سخت راه گلویم را بست ، نگاهم را به فرش های خوش نقش و نگار دوختم که صدایش در فضا پیچید : _ توی این خونه من و ساالر تنها پسرم و کوچکترین فرزندم ، گوهر خانم که آشپزی میکنه و کارهای خونه رو انجام میده پسر گوهر که اون طرف حیاطند ، سید کریم که کارهای بیرون و خرید و باغچه ها رو انجام میده زندگی میکنیم عمه سکوت کرد ، پرسیدم : _ می تونم بشینم پام درد گرفت ؟ محکم گفت : بشین !

رمان نازکترین حریر نوازش

دلم میخواست بدوم و خودم را به یار محمد برسانم . به دسته مبل خیره شدم و شنیدم : _ این خونه نظم و انضباط خاص خودش و داره ف از زمان پدر خدا بیامرزم و بعد شوهر مرحومم با هیمن نظم اداره شده . حاال مسئولیت این خونه و کارهای دیگه همه روی دوش ساالر و ساالر هم به نظم و انضباط اهمیت زیادی میده و همه ی تصمیم ها رو اون می گیره . اون االن دو تا کارخونه بزرگ و اداره می کنه ف کارخونه فرش بافی و یکی هم تولید قطعات خودرو که خیلی هم موفق بوده ف داماد های من هم زیر دست ساالر کار میکنن و همین طور شوهر خواهرم و پسرش اون قدر گفت و گفت که گوشه ایم کرخ شد . وقتی سر بلند کردم و نگاهش کردم ، دستش را به سمت من دراز کرد و لحن کالمش عوض شد : _ پدر تو وقتی با مادرت ازدواج کرد و رفت از نظر همه ی فامیل مرد ! پدر و مادرم بیمار شدن و به مرور زمان مردن ، فرید تنها پسر این خانواده بود که براشون باقی مانده بود .اینا رو گفتم تا بدونی پدر تو آبروی خانواده قوام رو برد و اگه تواالن اینجا هستی به خاطر مسائل دیگه ای هست در تمام کلمات عمه نیش کینه نمایان بود . امیر به من خیره بود و سارا با دسته مبل بازی می کرد . دلم نمی خواست اینطور بی رحمانه راجع به پدر و مادرم صحبت کنند اما من به یار محمد و گلی قول داده بودم که تحمل کنم . یار محمد بهم گفت بود که شاید روزهای اول با تو خوب نباشند اما کم کم خوب می شوند و من به ناچار سکوت کردم . منتظر دستورات و سخنرانی های دیگر عمه نشستم که گفت : _ سارا اتاقت و بهت نشون میده ! ایستادم و ساکم را در دست گرفتم و منتظر شدم تا سارا جلو برود. سارا الغر و کشیده بود و با کت وشلواری که به تن داشت بلند تر نشان میداد . موهایش رنگ بلوند داشت و همه مرتب پشت سرش جمع بود . سارا از پله ها باال رفت و بعد به پاگرد رسید دو راه داشت که با سه پله به اتاق هایی متصل می شدند . سارا در اتاقی را باز کرد و گفت : _ برو تو ! داخل شدم و سارا در را پشت سرم بست و رفت . اتاقی که در ان خانه به من دادند یک اتاق دلباز با نور کافی بود که یک در شیشه ای داشت که به بهار خواب گرد و کوچکی وصل میشد . یک تخت ، کمد دیواری ، فرش ، میز و صندلی و مقداری وسائل که برای من زیاد هم بود . از همه قشنگ تر بهار خواب بود که ا ز انجا همه حیاط پیدا بود. گوشه ی بهار خواب نشستم و سرم را روی زانوانم گذاشتم ، غم همه عالم در دلم ریخته بود . بلند شدم و به اتاق بازگشتم ، ساکم را باز کردم و اولین چیزی را که بیرون کشیدم قاب عکس فلزی بود . عکس پدر و مادرم و عکسی از من که در ان فقط یک سال داشتم ، دستم را روی صورت انها کشیدم ، نمی دانستم چه چیز در انتظارم هست اما مر بود تلخ و غم آلود بنظر می رسید . البته من تلخ تر و سخت تر از این را هم گذرانده بودم و می توانستم تحمل کنم ، دست بی حم زمانه مرا چون کاهی سبک از ان سو به این سو انداخته و زندگی من از این رو به ان رو شده بود . با خستگی خودم را روی تخت رها کردم ؛ اگر چه راحت و نرم بود اما دلم برای خانه تنگ بود . یاد یار محمد افتادم و کم کم چشمانم بسته شد کسی شانه هایم را تکان میداد . به سختی چشم باز کردم و سارا را دیدم که نگاهم می کند و تازه یادم افتاد کجا هستم نشستم و سالم کردم و گفت :

رمان نازکترین حریر نوازش

_ هنوز خوابی ؟ _ خیلی خسته بودم … به در انتهای اتاق که نزدیک کمد دیواری بود اشاره کرد و گفت : _ اونجا حمامه ، مامان گفت دوش بگیر لباس عوض کن بیا پایین ، تا هشت اماده شو اون موقع شام می خوریم از اتاق خارج شد و من لباس هایم را در اوردم به سمت در رفتم ، از حمام که خارج شدم خستگی از تن بیرون رفته بود. وقتی از پله ها پایین رفتم ساعت هفت و نیم بود . عمه و سارا مقابل تلویزیون بسیار بزرگ و نقره ای رنگ نشسته بودند سالم کردم و عمه نگاهم کرد و قبل از اینکه پاسخ دهد گفت : _ اینا چیه پوشیدی ؟ به لباس هایم نگاه کردم و با ترس گفتم : _ خوب لباسه دیگه ! با خشمی پنهان گفت : _ می دونم نگفتم که کفشه ، این لباسا واسه ی اونجایی بود که قبال زندگی می کردی اینجا شهر و با اون جا فرق داره . تو کمدت همه چیز برات اماده شده ، سارا زحمت خرید همه چیز رو کشیده برو عوض کن ! وقتی از پله ها باال می رفتم صدای عمه بار دیگر بلند شد : _ وقتی از پله ها باال میری اهسته برو ، ساالر از سر و صدا خوشش نمیاد ! دلم میخواست از همان جا فریاد بزنم و چند تا فحش آبدار نثار ساالر کنم ، اما باال رفتم و با عصبانیت لباس هایم را در اوردم و از داخل کمد دیواری که چند دست لباس و کیف و کفش در آن بود یک کت و دامن شکالتی بیرون کشیدم و پوشیدم ، اما لباس هایم خودم را بیشتر دوست داشتم . لباسه ایم خودم و مادرم را داخل ساک پنهان کردم . این لباس ها بوی مادرم را می داد ، وقتی راه میرفت با هر قدمش گل های دامنش می رقصید و من غرق شادی می شدم عمه و سارا پشت میز نشسته بودند که پایین رفتم و نشستم . زنی چاق و سفید ، وسایل میز را آماده می کرد . وقتی نزدیک امد سالم کردم ، نگاهم کرد و گفت : سالم خوش امدین ! غذا را که آورد عمه رو به سارا گفت : _ خدا کنه ساالر شام بخوره ، بچم گرسنه نمونه سارا لبخند زد و گفت : _ مامان حاال یه شب براش کار پیش اومده خودتون رو ناراحت نکنین زیر نگاه تیز بین عمه و سارا غذا در دهانم زهر شد . بعد از غذا باال رفتم و خوشحال بودم از اینکه ساالر را ندیدم . داخل بهار خواب نشستم و به آسمان شب خیره شدم ، آسمان پر از ستاره بود و ماه نور می پاشید . دلم برای همه چیز تنگ بود ، برای گلی ، یار محمد ، برای مادرم و پدرم ، چقدر تفاوت بود بین زندگی انجا و اینجا ، این خانه و مردمش با من بیگانه بودند و مرا نیمی خواستند و من چه خوش خیال بودم که فکر میکردم از این به بعد تنها نیستم و کس و کاری دارم . آنقدر در افکارم بودم که موتجه ورود سارا نشده بودم ، وقتی سر بلند کردم که او محکم به شیشه ی در می زد . بلند شدم و داخل اتاق رفتم . نگاهش کردم ، صدای غریبش در فضا موج برداشت :

رمان نازکترین حریر نوازش

مادرم باهات کار داره نگاهش گردش کرد و روی قاب عکس ثابت ماند . لبخند زدم _ مادرم با … حرفم را برید و کوتاه گفت : _ توی این خونه هیچ وقت نامی از اونها نبر ! با حیرت نگاهش کردم ، کنار در مکثی کرد و ادامه داد : _ سعی کن آروم زندگی کنی و دردسر درست نکنی . فهمیدی ؟ دقیقا فهمیدم و سرم را تکان دادم و بعد مثل یک بره مطیع به دنبال سارا از اتاق بیرون رفتم . وقتی مقابل عمه ایستادم نگاهم کرد و گفت : _ بیا این طرف چرخیدم و دور تر از او نشستم . امیر ارسالن کنار عمه نشسته بود و کنجکاو و کودکانه نگاهم می کرد ، لبخند زدم و به عمه خیره شدم ، چیزی نردیک در چهره عمه وجود داشت ، چیزی که بوی پدرم را میداد . صدای عمه مرا از افکارم جدا کرد : چند سالته ؟ تازه رفتم توی هیجده سال پرسید : _ سواد داری؟ متعجب نگاهم را به عمه دوختم ؛ اینها فکر می کردند که من از غار یا پشت کوه آمده ام . محکم گفتم : _ من دیپلم دارم و یک بار هم کنکور شرکت کردم و … عمه ابروهایش را باال برد و با ناباوری گفت _ راستی ؟ لبخند زدم و گفتم : _ بابا فرید همیشه می گفت که من صدای عمه مثل بمب در فضا پیچید و زبان در دهانم قفل شد : _ بس کن ! مدتی در سکوتی سنگین و تلخ گذشت تا اینکه عمه لب گشود : _ باید یه چیزهایی رو یاد بگیری ، برت گفتم این خونه آداب و رسوم خودش و داره ، اگه قراره اینجا باشی باید مثل ما رفتا ر کنی . تو در مورد خانواده ما چیزی می دونستی ؟ _ خیلی کم ، اینکه پدرم دو تا خواهر بزرگ تر از خودش داره و یک برادر که در نوجوانی فوت می کنه و پدر من اخری فقط همین ! نمی دانم چرا عمه سعی میکرد نگاه از من بگیرد . ادامه داد : _ فامیل ما هم خیلی سر شناس و هم خیلی بزرگ ، بیشتر ازدواج های ما فامیلی بوده و هست ، شوهر خدا بیامرزم پسر داییم بود و شوهر خواهرم پسر خاله ام . ما سالهاست که با آبرو و احترام بین مردم زندگی می کنیم

رمان نازکترین حریر نوازش

پیش خود فکر کردم مگه همه مردم بی آبرو زندگی میکنن که صدای عمه دوباره در فضا پیچید : _ ما ساله ا پیش پدر و مادرت رو فراموش کردیم ، اما شاید قسمت این بوده که نامه پدرت به دست ما رسید ما به عنوان تنها قوم و خویش تو باید مسئولیت تو رو قبول می کردیم . این تصمیم باعث اختالف بین خانواده و فامیل ما شد ، باید بدونی این لطف ساالر بود که قبول کرد ، پس باید مراقب رفتارت باشی فهمیدی ؟ سرم را تکان دادم گفت : _ میتونی بری ! _ میشه برم توی حیاط؟ سرش را تکان داد من از انجا خارج شدم باالی ایوان سنگی و سفید ایستادم و به باغچه ها خیره شدم . پر بود از گل های رنگی و معطر ، با تعداد زیادی درخت که مرتب دور تا دور هم کاشته شده بودند . اگر چه حیاط خیلی بزرگ بود اما با خساست قسمت کمی از آن را به باغچه ها اختصاص داده بودند . شاید حدودا هزار متر با غچه درست کرده بودند و بقیه حیاط بود . سمت دیگر دو ماشین تمیز و مدل باال پارک بود . هیچ چیز این خانه بزرگ و اشرافی برای من دل انگیز و دلپذیر نبود . حرفهای عمه نشان می داد که تنها مرا از روی اجبار و بخاطر وظیفه قبول کردند و هیچ کدام مرا نمی خواهند . می دانستم زندگی خوشایندی در پیش ندارم و شاید روزهای سختی در انتظارم باشد اما لبخند زدم و نفس عمیقی کشیدم و زمزمه کردم : _ نباید مثل اینا بشم ، من همون دختر شاد و خندان همیشه خواهم ماند خانه ی گرم و پر مهر خودمان ، مادر با همان لباسهای محلی و پر چین ، با همان شال حریر رنگی ، همان سکه های طالیی که پایین دامنش جرینگ جرینگ می کرد ، برایم بهترین صدا و تصویر بود و با هیچ چیز عوض نمی کردم . از وقتی وارد این خانه شدم حتی یک لبخند ندیدم ، همه سرد و خشک و غزیب بودند . دستم باال رفت و روی گردنم ثابت ماند ، گردن بند مادرم دور گردنم بود . مهره های آبی و درشتش را لمس کردم و حس خوبی در من ایجاد شد ، این گردنبند مهلو بود و بوی آشنای مادر را می داد . آن دورتر در بین درختان انگار مادر ایستاده بود و مرا تماشا می کرد ، اما چرا لبخندی نداشت ؟ _ سالومه ؟ برگشتم و سارا را پشت سرم دیدم ، قدش از من کوتاه تر بود ، اسمم را سخت و بیگانه تلفظ می کرد . نگاهش کردم ، گفت : _ بیا تو … آهسته روی مبل مقابل عمه نشستم ، وحشت حضور ساالر دلم را فرا گرفت و دعا کردم هرگز نیاید . عمه محکم گفت : _ زیاد توی حیاط نرو مخصوصا شب ، فهمیدی؟ اگر می شمردم از وقتی وارد این خانه شده بودم بیشتر از پنجاه بار از من پرسیده بودند فهمیدی . سرم را تکان دادم ، عمه با خشم گفت : _ زبون نداری ؟

رمان نازکترین حریر نوازش

_ بله فهمیدم عمه جون ! صدای سرد و بیروح عمه گوشم را پر کرد : مادرت یک کولی بود و کولی ها بی قانون ترین ادمای روی زمینن ، نباید مثل مادرت باشی ! دلم میخواست با تمام توانی که دارم روی دهان عمه بکویم ، دلم می خواست از مادرم دفاع کنم اما باید سکوت می کرد ، آرام گفتم : _کولی ها آدم های ساده و پاکی هستن ! عمه انگشتش را به طرفم دراز کرد و گفت : _ با من بحث نکن ، دیگه حق نداری حتی یکبار … اسم پدر و مادرت رو توی این خونه بیاری . تو حاال نوه ی حاج غالم و فروغ الزمان هستی و نام فامیل تو قوامه دختر ؟ _ بله ! دست روی موهایش کشید و گفت : _ می تونی بری ! پشت در اتاقم نشستم و چشمانم را روی هم گذاشتم ، در مقابل چشمانم پهنای سربی رنگ رودخانه شکل گرفت ، موجهای رقصان و پر برق ، همهمه ی سنگین آب و صدای بچه ها که کنار آب بازی می کردند ، چیزی ، کسی در ذهنم فریاد کشید … تموم شد ، تموم شد ، همه چیز تموم شد . اشک تمام صورتم را خیس کرد ، کسی در را می کوبید ، کنار رفتم و گوهر خانم را مقابل در دیدم ، سالم کردم و صورتم را پاک کردم . گرم و مهربان پاسخم را داد ، متعجب نگاهش کردم وگفتم : _ شما اولین نفری هستین که پاسخ سالم منو درست دادین ! خندید و نگاهم کرد . در را پشت سرش بست و نزدیک آمد ، صدای مهربانش گوشم را پر کرد : ناراحت نباش همه چیز درست میشه ! خندیدم و روی صندلی کنار دیوار نشستم ، گفت : _ وقتی می خندی خیلی خوشگل میشی خانومی ! کمی سکوت کرد و دوباره ادامه داد : _ هزار ماشا اهلل ، چشم بد دور ، فکر نمی کردم دختر آقا فرید این همه خوشگل و خانوم باشه _ شما پدرم و می شناختین ؟ سرش را تکان داد . گل از کلم شکفت و خندیدم و چشم به دهان گوهر خانم دوختم . لب باز کرد : _ چی میگی دختر ، خودم بزرگش کردم . وقتی اومدم توی خونه فروغ و زمان ، هیمن عمه فخری تازه رفته بود خونه بخت و آقا فرشید خدا رحمتش کنه بود و پدرت ، دو تا نوجوان بودند . فرشید خان که رفت پدرت تنها پسر فامیل و تنها پسر حاجی شد ، همه دورش می گشتن . دخترا چشمشون دنبال پدرت بود … _ اما چشم بابا فقط دنبال مادرم بود ! خندید و گفت : مادرت با اون چشما و اون بر و رو هر کسی رو دیوانه می کرد ، تو هم به اون رفتی ، همون چشم های قشنگ و پوست سفید و همون گونه های صورتی … خدا نگه دارت باشه و خوشبختت کنه ! خواستم حرفی بزنم که گفت :

رمان نازکترین حریر نوازش

_ حاال دیگه برو بخواب ، چیزی احتیاج داشتی اون کلید رو بزن به خونه من وصل ، صبح می آم بیدارت می کنم ! _ شب بخیر ! خندید و از اتاق خارج شد . آن شب از خستگی و افکار در همی که داشتم خیلی زود خوابم برد و نفهمیدم چه وقت صبح شد ! با صدای گنجشکان چشم باز کردم و سر حال از یک خواب شیرین ، بلند شدم . از باالی بهارخواب حیاط دیدنی بود ، هوای خنک و عطر سنگین گیاهان حیاط را پر کرده بود ، نفس کشیدم و لبخند زدم و بعد بی سر و صدا از اتاق خارج شدم و به حیاط رفتم . انگار همه اهل خانه در خواب بودند . پا برهنه وارد باغچه شدم و بین درختان قدم زدم ، عطر گل ها لذت بخش بود . وقتی خورشید کم کم پهنای زمین را پر کرد به ساختمان برگشتم ، گوهر خانم با دیدنم گفت : _ اگه خانم یا آقا می دیدنت چی؟ _ سالم صبح بخیر ! خندید و گفت : سالم عزیزم . بیا برو تو مثل گل ها رنگی و قشنگ شدی . ال حول و ال … دعایی زیر لب زمزمه کرد و به من فوت کرد ، خندیدم و از او دور شدم . صدایش را شنیدم : _ لباس عوض کن و مرتب بیا برای صبحانه _ چشم ! سر میز تنها من بودم و عمه فخری که اخم آلود نشسته بود . صبحشان را با اخم آغاز میکردند . صبحانه را با اشتها خوردم و از اینکه هنوز ساالر را ندیده بودم خوشحال بودم . وقتی تمام شد به عمه نگاه کردم ، چهره ی عمه فکور و پر غم بود _ عمه جون ؟ سر بلند کرد و نگاهم کرد. گفتم : _ شما از اینکه من اینجام ناراحتین ؟ حرفی نزد و دوباره سرش را پایین انداخت _ سارا خانم رفتن ؟ لب باز کرد : _ بله دیشب رفتن . دخترا هفته ای یکبار می ان ، اخر هر هفته ، تا آخر هفته ما تنها هستیم . من ، ساالر و تو غ ماهی یک یا دوبار هم خواهرم و بقیه می ان از پشت میز بلند شد و نگاهش را به من دوخت و گفت : _ تا وقت ناهار می تونی هر کاری دوست داری انجام بدی ، کتابخونه همین کنار ، اگه می خوای کتاب بخون فقط سر وصدا نکن ! و به سمت آشپرخانه رفت . زندگی کسل کننده ای در پیش رو داشتم ، هنوز ننشسته بودم که عمه از آشپزخانه بیرون امد و به سمت اتاق خودش رفت . به آشپرخانه رفتم ، بهترین کار این بود که گوهر خانم را تماشا کنم و با او حرف بزنم . پر حوصله و با وسواس کار میکرد . از سکوت خسته شدم و گفتم :

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب نازکترین حریر نوازش : PDF|APK|EPUB

 

دانلودرمان براي اندرويد،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان براي آيفون،ايپد،،اندرويد،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان براي جاوا بافرمت jar

دانلود رمان براي کامپيوتر PDF

منبع تايپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
بازدید : 447 بار بار دسته بندی : نازکترین حریر نوازش تاريخ : ۲۴ خرداد ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

نه − هفت =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،