دانلود رمان جدید دانلود رمان ملکه منزوی باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر 10000

نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر

در هر مکانی هستین نیازی نیست از مکانتون خارج بشین به راحتی در لحظه کار رو تو خونه سفارش بگیرین، انجام بدین و پولش رو تو خونه دریافت کنین اگه دنبال یه شغل خونگی یا شغل دوم هستین این نرم افزار بهترین انتخاب ممکن هست در اینجا میخوایم شما را با روند انجام پروژه آشنا کنیم. پس با ما همراه باشین

دانلود رمان ملکه منزوی باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب ملکه منزوی : PDF|APK|EPUB

igzx_malake_monzavi
1.gif نام کتاب رمان : ملکه منزوی
1.gif نام نویسنده : نازنین اقایی
1.gifحجم رمان ملکه منزوی : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان ملکه منزوی :
به نام خدا
یه دخترکه پیله ای ازانزوا روبه سختی به دورخودش تنیده تاکسی نتونه واردخلوت وتنهایی هاش بشه…تاازورود هرمسافری به زندگیش جلوگیری کنه.هرمسافری که یه باردیگه باعث عروسک خیمه شب بازی شدن احساسش بشه.تاراحتتربتونه خاطرات شیرین مردی روکه بابی رحمی به اون بدترین خیانت ممکن روکرد مرور کنه…روزبه روز این پیله تنهایی رو مستحکم ترمیکنه تاباردیگه غرورش خردوتکه تکه نشه.این دخترغروری داره به وسعت دریا…این دخترمغرور میبخشه..مهربونی میکنه…عشق میورزه اماهمه ی خوبیاش روپشت غرورش پنهان میکنه .
این دختریه ملکه ست .ملکه ای که توی قصربزرگش هیچ پادشاهی نداره وپادشاه قصرهم بافرسنگ هافاصله ازملکه قصه پشیمونه وبه دنبال راه واسه جبرانه…امانمیدونه که خیلی زوددیر میشه واون دخترمغروری که توخاطراتش هست خیلی باالانش فرق کرده…حالا دیگه شده یه ملکه…یه ملکه تنهاکه روز به روزبیشترتوانزوافرو میره…حالا دیگه اون ملکه منزویه…باید دید پادشاه قصه میتونه ملکمون روازپیلش بیرون بیاره یانه…پایان خوش!

دانلود رمان جدید

رمان جدید از نازنین اقایی ملکه منزوی

مقدمه : من ملکه ی تنهایی هایم هستم غروری دارم که برای تنها نبودن له نمی شود قلبی دارم که هنوز تیزی خنجر نامردی ایه عزیز ترینش درد میکند زیبایی هایی دارم که حراج چشم های بیگانه نخواهد شد

دانلود رمان ملکه منزوی

 اینگونه است مشق شب های انزوا وارانه ی من اینگونه است که به جای خیسی اشک بر گونه هایم دفتری از خاطرات را سیاه میکنم با جوهری به سیاهیه قلبی تیره شده از خیانت و تنهایی به انزجار از ملکه بودنی که هیچ کس فرمانبردارت نیست شاهی که تاج و تخت دارد اما خدم و حشم ندارد تاجی دارم بر سر اما نگین سر دسته اش را از من ربوده اند مردی که زندگی ام بود تمام سلطنتم را از من ربود و من را در دنیایی از تنهایی تنها گذاشت و حال انزواست که هجوم میاورد به سمته منی که ملکه ی خود بودم روزگاری و این روزها من فقط ملکه ی منزوی ای هستم و بس به نام خدا *او بند باز بود و اندر تمام شهر بدین پیشه او یکه تاز بود آرام چون پلنگ آزاد چون نسیم

دانلود رمان ملکه منزوی

در آسمان چشم تماشاگران خویش می گسترید نقش می آفرید بیم همچون عقاب قله نشین بلند رای بر بند می نشست آنگاه با هزار فسون هراس خیز بر حاضران نفس را در سینه می شکست در زیر آسمان سرمایه ای نداشت به جز جان و ریسمان لیکن چه جان که بود سراپا خراب دل دل پای بند مهری بی پا و جان گسل افسوس بر پلنگ که مهتابش عاقبت از صخره می کشاند بر دره هالک اندوه بر عقاب که او را شکار خرد از قله های سر به فلک می کشد به خاک یک روز روی بند در جست و خیز بود بر رهگذار زندگی ومرگ و نام و ننگ با سرنوشت خویشتن اندر ستیز بود دختر میان مردم دیگر نشسته بود یک چشمه مانده بود آغوش ها گشود و به یم پای ایستاد سر را بلند کرد و به سوی ستارگان با دست بوسه داد فواره زد غریو تماشاگران او صد پاره شد سکوت بلورین جایگاه خم گشت تا ستایش فتح غرور را در چشم های دختر زیبا کند نگاه لغزید روی بند افتاد از طناب افسوس برپلنگ اندوه بر عقاب* مشغول نوشیدن کافی میکسم بودم که با تقه ای که به در خورد با آرامش فنجونه قهوه رو رو میز گذاشتم و اجازه ی ورود رو صادر کردم .بنفشه وارد اتاق شد این دختر تنها کسی بود که نیازی به دیدن چهره ی جدی من نداشت از همون بچگی هم از من حساب نمیبرد و این رفتارش گاهی اوقات زیاد از حد رو اعصابم بود . وقتی دیدم ساکت و صامت وایستاده و به من اجازه ی غرق شدن تو فکر و خیال داده به خودم اومدم و گفتم :چی شده بنفشه ؟برای چی اومدی ؟ -یکی از سهامدارا اومده -سهامدار؟برای چی ؟ -خانم شیروانی سهامداره عمده ی استراحتگاهی که جدیدا توی فروشگاه افتتاح کردی -خب که چی ؟برای چی اومده؟اومده اینو به من بگه ؟ -چه بدونم به من که نگفت اصرار داره خودتو ببینه با عصبانیت ضربه ای به میزم میزنم و میگم :صد دفعه گفتم تو محله کار با من صمیمی نشو ایشی میگه و بدون جواب دادن از اتاق خارج میشه و این دختر زیاد از حد رو اعصاب منه و کاش اینقدر دوستش نداشتم و از اون مهم تر اینقدر تنها نبودم .

دانلود رمان ملکه منزوی

 صدای تق تق کفش های پاشنه بلندی که به پارکت دفترم کوبیده میشه مسبب اینه که نگاه مغرورم رو به چشم های زنی که تماما از سر و روش ادا میریزه بدوزم تا نگاه من رو به خودش خیره میبینه با صدای نازکش پنجه رو تارهای عصبی ام میکشه :خانم پارسین عصبی میشم و از اینکه یکی باال سرم عین طلبکارا بایست و باهام با این لحن حرف بزنه اصال خوشم نمیاد . -بشینید خانم شیروانی نشسته هم میتونید حرف بزنید با ناز روی یکی از صندلی های دفترم میشینه و میگه :قهوه لطفا ابروهام رو باال میندازم و حقه این زن دو تا کشیده ی آبدار نیست ؟ -فک نکنم موندنتون به قدری طوالنی بشه که به صرف قهوه مهمونتون کنم اخم هاش تو هم میره و جمله ی زودتر شرت رو کم کن رو از توی جمله ام برداشت کرده . با حرص نشان اسمی رو روی میزم کوبید که با تعجب پرسیدم :این دسته شما چیکار میکنه ؟ -این برای یکی از کارمنداتونه -خودم اینو میدونم دارم از شما میپرسم نشان اسم کارمند من دسته شما چیکار میکنه ؟ از صدای بلندم ترسیده بود میتونستم کم شدن اون غروری که از اول تو اتاقم پاگذاشت بود رو ببینم با صدایی که به لرزه افتاده بود گفت :خوب یعنی چیز شد این خانم کارمند دوستش رو توی استراحتگاه اورده بود با عصبانیت بهش چشم میدوزم و شماره ی ۱ تلفن رو میزنم همینکه بنفشه جواب میده میگم :بیا دفترم در که باز میشه و بنفشه قدم جلو میذاره نشان اسم رو بهش میدم و میگم :این دختره رو صداش بزن پنچ دقیقه هم نمیگذره که بنفشه با دختری الغر اندام و ضعیف وارد اتاق میشه دختر به شدت رنگ پریده میزد و میتونستم اون لرزه ای که از ترس تو جونش افتاده بود رو حس کنم . با قدم هایی لرزون بهم نزدیک و نزدیک تر میشن که با قیافه ای جدی رو به بنفشه میگم :تو مرخصی بنفشه که از اتاق خارج میشه از جام بلند میشم و با قدم های مقتدرانه به دختر نزدیک میشم نشان اسمش رو به طرفش میگیرم و میگم :این مال تو اه ؟ بی هیچ حرفی فقط سرش رو تکون میده که داد میزنم :برای من سر تکون نده من رئیستم پس یا باید بله بگی یا خیر در بیشتر مواقع هم باید بگی چشم فهمیدی ؟

دانلود رمان ملکه منزوی

لرزشش بیشتر میشه و من اون بله ی به زور در اومده از تارهای صوتی اش رو میشنوم .با حرص میگم :برای چی این خانم نشانت رو گرفته ؟ اشکهاش سرازیر میشه و با گریه میگه :خانم ببخشید داد میکشم :یک کلمه بگو چرا ؟چرا تویی که کارمند منی اجازه میدی یه غریبه نشانت رو ازت بگیره ؟من ریستم من اینجا استخدام و اخراج میکنم من کارمند ضعیف و تو سری خور نمیخوام که یه مشتری ازش کولی بگیره خانم شیروانی که طی این مدت فکر میکرد من دارم اون دختر رو مواخذه میکنم و خوشحال پا روی پا انداخته بود و با لذت به این صحنه نگاه میکرد با شنیدن این حرف از زبون من بادش خوابید و با بهت گفت :خانم پارسین ؟ رو به دخترک باز داد میکشم :برای چی این خانم به خودش این جرائتو داد ؟ دخترک فرصته توضیح پیدا نمیکنه وبه جاش خانم شیروانی میگه :ما توی اون استراحتگاه پول نمیدیم که فرد اشتباهی قهوه ی رایگان نصیبش بشه پوزخندی تمسخر آمیز روی لبهام میشینه و با لحنی تحقیر آمیز میگم :یعنی شما اینقدر ندارید که به خاطره یه قهوه اینقدر خودتونو به آب و آتیش میزنید ؟میخواید براتون سفارش بدم که از تایوان یکی از بهترین قهوه ها رو براتون بیارند ؟ صورتش سرخ شده نیش تحقیرم بدجور عصبی اش کرده اون هم صداش رو رو سرش میندازه و با جیغ میگه :من توی استراحتگاه شما ده ها ملیون سرمایه گذاری نکردم که این جوابم باشه با خونسردی پشت میزم میشینم و برگه ی فسق قرارداد رو جلوش میذارم و میپرسم :چقدر سرمایه گذاری کردید ؟ با بهت میپرسه :چی ؟ دست به سینه بهش خیره ام و سوالم رو دوباره تکرار میکنم :مبلغی که سرمایه گذاری کردید چقدره ؟ با عصبانیت میگه :میخواید معامله رو فسق کنید هیچ میفهمی داری چیکار میکنی من اولین و بیشترین سهم رو بین سهامدارای اون استراحتگاه دارم زیر خنده میزنم و میگم :ما مسابقه ای برای اول دوم بودن نذاشتیم من هم نیازی به پول شما ندارم اگر هم قبول کردم اون استراحتگاه سرمایه گذاری داشته باشه به خواست هیئت مدیره ی فروشگاه بود و بس وگرنه من خودم از پس هزینه هاش بر میام و مطمئنن از سود بیشتر هم بدم نمیاد با حرص مبلغ پول رو میگه و من هم براش چک روز میکشم و بی بدرقه از اتاقم بیرونش میکنم و خوب حاال میرسیم سر وقت مقصره اصلی.

دانلود رمان ملکه منزوی

رو به دخترک که لرزشش کمتر شده بود و خیالش راحت از نگرفتن اخطاری از طرف رئیس بد اخالقش میکنم و میگم :خوب بر میگردیم سر موضوع اصلیمون دخترک نگاه شرمنده اش رو به زمین میدوزه که داد میزنم :تا حاال دیدی من ریئس از یکی از این مغازه های فروشگاه که نصفه بیشترش مال خودمه مجانی چیزی بگیرم ؟ مغازه مال منه ،جنس مال منه ،همه چی مال منه اما نه چیزی رو برای خودم رایگان میخوام نه برای فک و فامیل و اقوام پس تو به چه اجازه ای دوستت رو به صرف یک فنجون قهوه توی استراحتگاه پاساژه من که نصفه ملت به خاطره نداشتن پول توش پا نمیذارن دعوت کردی ؟ دختر جوابی نمیده که با بی رحمی نشان اسمش رو ازش میگیرم و میگم :اون زن حق نداشت نشانت رو بگیره چون کاره ای تو دم و دستگاه من نبود که برای من کارمند اخراج و استخدام کنه اما من هستم من میتونم و تو اخراجی دختر به گریه می افته و التماس میکنه :خانم تو رو خدا ،خانم ببخشید غلط کردم به خدا خسته بود تازه از سرکار برگشته بود کلید خونه رو نداشت هر دوتامون یتیمیم به زور کارکردن اجاره ی خونمونو میدیم منو اخراج کنید دوستم یه تنه نمیتونه خرجمونو بده دل نمیسوزونم و دل سوزوندن کاره من نیست و هیچ وقت هیچ کس دلش برام نسوخت که من دل سوختن بلد بشم . فقط یک کلمه میگم :بیرون و دختر به ناچار بیرون میزنه آوازه ی خانم پارسین بودن بدجوری بین کارمندا پیچیده و میدونن حرف خانم رئیس دوتا نمیشه . دخترک که از در بیرون میزنه دوباره دکمه ی ۱ تلفن فشرده میشه . صدای عصبی بنفشه تو گوشی میپیچه :بله ؟ -این دختره که فرستادمش بیرون میپره وسط حرفمو من همیشه متنفر بودم از این بی احترامی های گاه و بیگاه این دختر . -دیگه چیه ؟میخوای بدم چهارتا چپ و راستشم کنن ؟اخراجش کردی دیگه دردت چیه ؟ -بنفشه اون زبونتو غالف کن فهمیدی ؟من هرکسی نیستم که اینطوری باهاش حرف میزنی اون دختره هم بفرست یه شعبه ی دیگه نگو من گفتم خودت برو بهش بگو دور از چشم من داری اینکارا رو میکنی ر

دانلود رمان ملکه منزوی

صدای بنفشه نرم میشه :خب آخه چه دردته دردت به جونم وقتی خودت اینقدر خوبی چرا میخوای خودتو بد نشون بدی جوابم میشه کوبیدن گوشی و من بدم و بد میمونم که اگه بد نبودم پس درده این ملت همیشه با من دشمن چیه ؟ بعد از ناهار رو به بنفشه میگم :من میرم خونه -برنمیگردی ؟ -نه خسته ام -باشه برو به سالمت خداحافظ جوابش میشه تقه های کفشم روی کف سالن و من همیشه از خداحافظی بدم میومد از همون اول خداحافظی برام بوی دل کندن داشت از اون دل کندنایی که فقط ۷ سالت و وقتی بابات میخواد بره مسافرت و تو خودتو براش لوس میکنی و سفارش کلی سوغاتی میدی خوشحال و شاد ازش خداحافظی میکنی و اون آخرین خداحافظی ات با بابا جونیت میشه خداحافظی ای که داغ دوباره سالم دادن رو رو دلت میذاره و تو دیگه باباتو نمیبینی از همون خداحافظی هایی که توی ۹ سالگی وقتی داشتی از خیابون رد میشدی و مامانت هلت میده کنار و ماشین خودشو زیر میگیره زیر لب مامانت میشنوی و تو حتی فرصت نداشتی جواب خداحافظی مادرت رو بدی …و من از همون روز یاد گرفتم جواب خداحافظی مثل سالم واجب نیست و من دیگه خداحافظی نمیکنم ،مگر اینکه اون شخص برام مرده باشه چون وقتی کسی که دوستش داری رو به خدا بسپاری و اون شخصم عزیز کرده ی خدای مهربونش باشه برای کمتر زجر کشیدنش میبرتش پیش خودش تا زیر بال و پرش بگیره از همون خداحافظی هایی که اون مثال مرد هیچ وقت به زبون نیاورد و من هم به زبون نیاوردم نه اینکه دوستش داشته باشم نه فقط نمیخواستم مورد لطف و مرحمت خدا قرار بگیره همونطوری که خودش نخواست خدا حافظه من باشه . *وقت طالست اما نه وقته خداحافظی که حتی آهن قراضه هم نیست * روزهام با نهایت بی حوصلگی سر میشه و من گاهی اوقات تو هدف خلقتم میمونم و این همه بی حوصلگی و بیکاری میتونه چه دلیلی داشته باشه ؟

دانلود رمان ملکه منزوی

بی حوصله مشغول دیدن مستند راز بقام گاهی اوقات حتی به این حیونا هم حسادت میکنم که حداقل گریز و ستیزی دارن و زندگی اشون به یکنواختی من نیست ،یه خط صاف و ممتدد که تا وقتی عمرم به سر نیاد همچنان یکنواخت مسیر زندگی خودش رو طی میکنه از این یک نواختی خسته بودم دلگیر بودم از این زندگی ای که بعد از اون هیچ فراز و نشیبی نداره . اشرف مخلوقاتم و به زندگی حیوونا حسادت میکنم پوزخندی برای خودم میزنم و واقعا هدفت چی بوده از خلقت من خدا جون ؟ من به این باور رسیدم که اگه از حیونا کمتر نباشم باالتر هم نیستم بیشتر مردم اطرافم هم همینن اما اونا به رکی من نیستن بعضی از حقایق هست که این روزها ما آدما خودمونو پشتش پنهان میکنیم درست مثل یه پارچه ی سیاه که روی چشمهامون بستیم و گریزون از نور خورشیده حقیقت خودمونو به کری و کوری زدیم . فرق ما کم از ماشین یا حیون نیست میخوریم میخوابیم کار میکنیم و گاهی هم تولید مثل …. من توی زندگی خودم فقط نقش یه ماشین پولساز رو دارم خودم باور دارم و نیازی هم به منکر شدنش ندارم اما این پول کجای زندگی من دستمو گرفت ؟توی هفت سالگی که من بابا میخواستم برام بابا شد ؟ توی نه سالگی که مامانم زیر ماشین رفت برام پناه شد ؟ توی این ۴ سالی که از تنهایی عین مار به خودم میپیچم برام مسکن شد ؟ تونست جبران کنه درده نبودن اون نامرده از خدا بی خبرو ؟ تونست التیام بده غروره زخم خوردم رو ؟ تونست مرهم بذاره روح تیکه تیکه از زخم زبون ها و اسیب های اطرافینام رو ؟ پول فقط برای من غروری آورد که به واسطه ی اون تمام اطرافیانم رو از دست دادم . غروری که میدونم باعث تمام زخمامِ و هنوز که هنوزه تابه خار به پاش رفتن رو ندارم . محو فکر و خیال حس میکنم ورود اون بنفشه ی همیشه خیره سر رو به خونه ام و عجب اشتباهی کردم برای گوش سپردن به حرف عمه برای زندگی کردن تو عمارت بزرگش که یکی از خونه هاش برای من باشه و همسایه ی بغلی اش این بنفشه ی همیشه نافرمان . بنفشه بی توجه به من به سمت آشپزخونه میره و بعد از دقایقی با ظرف غذایی به سمت من میاد و بعد از گذاشتن سینی روی میز روی کاناپه ی روبه روم جا میگیره و پا رو پا میندازه بی حوصله نگاه بی روحم رو به صورتش میدوزم و این دختر بیش از اندازه زیباست و حتی اگه زیبا هم نبود اون شور و نشاط همیشه تو وجودش بوده ر

دانلود رمان ملکه منزوی

زیباش میکرد ،اون لبخند همیشه روی چهره اش خودنمایی کرده عامل مهمی تو این زیبایی بود نه منه ۲۷ ساله ای که از زخم روزگار و جدیت و غرورم سن ۲۷ سالگی رو یدک میکشم اما روحا و جسما ۵۰ سالمه .. بنفشه که نگاه خیره ام رو به خودش میبینه بعد از دقایقی به جوش و خروش می افته و میگه :چیه ؟نگاه میکنی ؟ناهارتو بخور همیشه باید بیام لقمه بذارم دهنت ؟خودت نمیتونی ؟خودت عقل نداری ؟شعور نداری ؟کسی نیاد بهت سر بزنه باید از گشنگی بمیری ؟ پوزخندی روی لبم میشینه و منظور بنفشه از کسی خودش و عمه است دیگه نه ؟وگرنه منکه برای کسی مهم نیستم و حتی اگر هم باشم کسی رو ندارم که اگه بود عین یه اشغال پرت نمیشدم یه گوشه و بی سر و صدا زندگی ام رو نمیکردم .حس زمانی که فکر میکردم واسه یکی مهمم اینکه واسه یکی عزیزم لذت بخش بود عین خواب عمیقی که حتی اگه رنج و دردی هم داشتی به واسطه ی اون توی دنیای بی خبری میرفتی و هیچ خبر از دنیای واقعی نداشتی یه دنیای فانتزی که توش خبری از درد و غم نبود و من این روزها عجیب دلتنگ اون روزهام . اما حیف که شاهزاده ی سوار بر اسب سفیدم ثابت کرد که پادشاه دنیای خیالی من نبود ،نبود که رهام کرد ،نبود که نامردی کرد با خنجری که پشتم نشست مهر تایید به تمام نامردی هاش زد .کاخ ارزوهام رو رو سرم اوار کرد و به سرعت باد و لطفات نسیم از من گذشت …. *در این بازار نامردی به دنبال چه میگردی ؟ نمی یابی نشان هرگز تو از عشق و جوانمردی! برو بگذر از این بازار از این مستی و طنازی ! اگر چون کوه هم باشی در این دنیا تو می بازی * بنفشه پوفی میکشه و از جاش بلند میشه قاشق رو پر از برنج و خورشت میکنه و به سمت دهن من میاره اشتهایی برای خوردن نداشتم اما خوب اجباره دختری مثل بنفشه که حتی از من حساب نمیبرد مجبور به خوردنم کرد .

دانلود رمان ملکه منزوی

 از اون روزا بود که نای انجام هیچ کاری رو نداشتم حتی مردن از اون روزا که نه حوصله داری نه اشتها نه کاری برای انجام دادن از اون روزا که فقط دلت دراز کشیدن رو تخت رو میخواد و از بیکاری خوابیدن آدم وقتی بهونه ای برای زندگی نداشته باشه درد میکشه ،از بیکاری و یکنواختی درد میکشه مثل منی که کاسه ی چه کنم چه کنم دستم گرفتم برای انجام دادن کاری متفاوت تر از تمام اونهایی که این همه مدت انجام دادم .میشه منی که یه زمانی تیکه گاه داشتم و با وجود اون هیچ وقت اینطوری کسل نمیشدم اینطوری بی حال که حتی نای تکون دادن دستم رو ندارم اینطوری مرده که تنها توانایی ام تکون دادن مردمک چشمهامه ،درد داره تویی که با تمام بد بودنت دورت رو کلی ادم گرفته بود با رفتن یه نفر از زندگی ات تنهای تنها بشی و همدمت بشه دفترچه خاطراتی که گاهی به محرم راز بودن اون هم شک بکنی . *درد یعنی …. زیر آوار کسی بمونی که قرار بود تکیه گاهت باشه …* بنفشه بعد از خوروندن تمام غذا به معده ی بیچاره ی من میپرسه :فردا نمیای شرکت ؟ سری به عالمت منفی تکون میدم که باز میگه :فروشگاه هم نمیای ایندفعه جوابم میشه باال انداختن ابروهام به نشونه ی نفی که بنفشه با حرص میگه :پس میخوای چیکار کنی ؟دو روز در هفته میای فروشگاه ماهی دوبار شرکت ؟این کارو زندگیه تو برای خودت درست کردی ؟میشینی خونه یا تلوزیون میبینی یا کتاب میخونی یا میخوابی غذا هم که شکر خدا به زور باید بیام بریزم تو حلقت میشه توضیح بدی این چه نوع وضع زندگیه بی خیال شونه ای باال میندازم و میگم :به این وضع زندگی میگن زندگی سگی از یه آدم بی حال و حوصله که حوصله ی خودش رو هم نداره اینقدر راجب شیوه ی زندگی اش نپرس -دِ اخه بیشعور من تو رو عین خواهرم دوست دارم مگه میتونم ببینم نشستی خودتو پر پر میکنی برای یه آدم خائن -اون آدمه خائن مرد اینقدر بحثش رو پیش نکش -مرد ؟پس چرا هر ثانیه بهش فکر میکنی ؟ با بهت انکار میکنم انکار مردی رو که همیشه تو خیالم هست اما نمیخوام بقیه بفهمن که من چقدر زخم خوردم چقدر آسیب دیدم نمیخوام کسی بدونه که اون هنوز برای من زنده است نمیخوام کسی حتی حس کنه که من لعنتی هنوز دوستش دارم . *دوست داشتن

دانلود رمان ملکه منزوی

درد است نه دردی که از پای بیفکند دوست داشتن زخم است زخمی که انسان با دست خویش بر قلب میزند جریانی تند و دائم از مبدا تا مقصد دوست داشتن فریاد همیشگی قلبها است و دردی است که مرحمش درد است * -اون ارزش فکر کردن رو نداره که من دائم بهش فکر کنم درده من اینه که من اینقدر تنها و بدبختم که با رفتن اون همه تنها گذاشتن بغلم میکنه که با حرص به عقب هلش میدم و داد میکشم :من بدبخت هستم تنها هستم اما کسی اجازه ی دلسوزی برای من رو نداره تو حق اینکه بهم ترحم کنی رو نداری بنفشه با ناراحتی میگه :ترحم چیه ؟من فقط دارم میگم تو منو عمه رو داری -من هیچی ندارم شما هم تنهام میذارید شما هم یه روز میرید و من تنها تر از اینی که هستم میشم بنفشه سعی در آروم کردن حالت هیستریکم داره :هیــــــــــــــس آروم باش هیچ کس قرار نیست تنهات بذاره ببین ما هستیم چه بخوای چه نخوای تنهات هم نمیذاریم حتی اگه خودت بخوای پس بهتره اینهمه عذاب دادنه خودت رو بس کنی همچنان میلرزم حالت های عصبی ام رو که میبینه با ترس به سمت اشپزخونه میره و ثانیه ای نمیگذره که با بسته ی قرصهام و لیوانی اب که ذرات ریز اب از سرماش رو دیوارهای شیشه ایش سعی در فرار دارن به سمت من میاد .

دانلود رمان ملکه منزوی

 قرصهام رو که به زور تو دهنم میچپونه بعد از ۵ دقیقه کرختی و سنگین شدن دست و پاهام نشون دهنده ی اثر کردنشونه و من از این حالت های عصبی متنفرم از این حالت هایی که نشون میده بعد از رفتن اون من چقدر شکسته و اسیب دیده ام . روی کاناپه ولو میشم و میگم :میخوام تنها باشم -از اینهمه تنها بودن چی نصیبت میشه ؟بگو شاید من هم باهات همراه شدم جوابی نمیدم که میگه :فردا بیا شرکت -نمیام -میای وگرنه به عمه میگم -هرکاری دلت میخواد بکن خودت میدونی من از هیچکس حساب نمیبرم -آره اما حداقل برای عمه احترام قائلی -من شرکت نمیام – دِ آخه اون شرکت نباید یکی رو داشته باشه که به کارهاش رسیدگی کنه ؟ -پس تو برای چی حقوق میگیری؟ -من حقوقه یه مشاوره و دست راست رئیس رو میگیرم نه حقوقه رئیسو -مشکلت پولِ ؟هر چقدر میخوای بگو همونو بهت میدم -واااای ممنون از لطفتون قربان اینقدر دست و دلبازی نکنید ورشکست میشید حرف اخرم یا فردا صبح با اون ماشین خوشگلت میای دنبالم با هم بریم شرکت یا با عمه میام سر وقتت بعد از اتمام جمله اش درب خونه به هم کوبیده میشه و من بی حال و کسل از جا بلند میشم تا به سمت اتاقم برم و ذره ای خواب رو برای قوت بخشیدن به این تن خسته امتحان کنم . از جلوی کتابخونه که رد میشم دلم تاب نمیاره و راهم رو کج میکنم به سمت آشپزخونه تا خودم رو به صرف یه هات چاکلت داغ توی بالکن با یکی از کتابهای دوست داشتنیم دعوت کنم . به سمت قفسه ی کتابخونه که میرم دست میبرم و کتاب آنا کارنینای تولستوی رو از قفسه بیرون میکشم همون کتابی که بعضی جاهاش شباهت بی اندازه ای با زندگی من داشت . با خیالی آسوده به سمت بالکن میرم و روی صندلی گهواره ای میشینم و خودم رو تاب میدم لبخندی از این حس شیرینِ لحظه ای گوشه ی لبم میشینه و گاهی اوقات دقایق چقدر شیرین و دلپذیر میشن …

دانلود رمان ملکه منزوی

هات چاکلتم رو مزه مزه میکنم و کتاب رو باز میکنم هنوز شروع به خوندن نکردم که تصویر خاطرات قدیمی پیش روی چشمهام قد علم میکنه / کنارم روی نیمکت میشینه و میگه :فکر نمیکردم اهله ادب و ادبیات باشی پر غرور بدون ذره ای انعطاف میگم :چرا فکر میکنی همه باید مثل خودت بی سواد باشن ؟ بلند میخنده و من حرص میخورم از این خنده ی بلندی که نگاه ها رو به سمت ما خیره کرده خونسردی دقایق پیشم رو از دست داده میگم :میشه نیشتو ببندی و بری ردکارت خوشم نمیاد منو با تو ببینن اشاره ای به بچه ها میکنه و میگه :کیا ؟بچه های دانشگاه رو میگی ؟نترس همه میدونن چه آدم نچسبی هستی و از اون بهتر میدونن که پسره خوشتیپ و اجتماعی ای مثل من هیچ وقت سمت تو نمیاد چشمهام رو گرد میکنم و این مرد خدایِ اعتماد به نفسه پوزخندی تحقیر آمیز رو لبهام نقش میبنده و جوابش رو نمیدم و چه دلیلی داره با دهن به دهن گذاشتن باهاش شائن و فرهنگ خودم رو پایین بیارم ؟ جوابی که ازم نمیگیره پوفی میکشه و با حرص میگه :دلیل اینهمه غرورت چیه ؟فکر کردی کی هستی ؟ باز هم جوابش سکوت و خوندن جنگ و صلح تولستوی و کتابای تولستوی همیشه مورده عالقه ی منه . جوابی که نمیگیره با حرص از جاش بلند میشه و به سمت دوستاش میره و من میدونم نقشه ی پلیده تو ذهن این پسرای احمق دانشگاهی رو / از یاد اوری حرص و جوش خوردن هاش لبخندی رو لبم میشینه و به ثانیه نمیکشه که لبخند رو لبام خشک میشه و چه گیج بودم منی که تو دام اون افتادم با دونستن تمام اون نقشه هاش شاید نقشه اش عوض شده بود اما در هر صورت آدمی که از اول با نقشه پیش اومده تا انتها با نقشه پیش میره نقشه ی ۱و۲ داره اما در هر صورت نقشه داره و چه بی رحمانه شکست اون غروری رو که از اول خاره چشمهاش بود . *ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد بر دام افتاده باشد صیاد رفته باشد * کتاب رو میبندم و فکر میکنم به اندازه ی کافی خوندم همون یک جمله و تجدید اون خاطره برام کافی بود تا روز بدم بد تر بشه .

دانلود رمان ملکه منزوی

 کتاب و فنجون خالی رو بر میدارم و بعد از مرتب کردن همه چی به اتاقم میرم و خودم رو مهمون خوابی دلپذیر میکنم که بر خالف زندگی من هیچ وقت تکراری نمیشه . با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار میشم و با چشمهایی که هنوز از خواب میسوختن خیره به ساعت روبه روی تختم خمیازه ی بلند و باالیی میکشم با دیدن عقربه های ساعت که ۳۰:۷ صبح رو نشون میدادن ضربه ای به سرم میزنم و سریع گوشی رو از روی دروار بر میدارم و با بنفشه تماس میگیرم صداش که توی گوشم میپیچه میپرسم :کجایی؟ با لحن عصبی ای میگه :تو آدم نمیشی دیگه نه ؟دارم میرم خونه عمه با عمه بیام سراغت حداقل تکلیفتو مشخص کنه -وایستا سر جات ببینم خواب موندم االن حاضر میشم -عجله نکن یه لقمه صبحونه هم بخور ضعف نکنی بی خداحافظی گوشی رو قطع میکنم و با عجله مسواکی به دندونام میزنم و آماده میشم شاید از کسی نمیترسیدم اما جدا این روزها اعصاب هیچی رو نداشتم حتی عمه ی مهربونم رو که با تمام تلخی های من شیرین میکنه مزاج به زهر نشسته ی این سالهام رو عمه ای که با تموم دلتنگ بودنم براش نمیخوام ببینمش چون تحمل نصیحت های ریز و درشتش رو ندارم . وارد شرکت که میشم همه ی کارکنا چه اون هایی که توی سالن بودند و چه اونهایی که توی اتاق هاشون بودند بیرون اومده و و ادای احترام میکنند بنفشه زیر گوشم ویز میزنه :اصال آدم کیف میکنه با تو میاد بیرون همچین ابهت داری که انگار وزیر یا پادشاه کشوری چیزی هستیم چشم غره ام رو ندید رد میکنه و به سمت در اتاقم میره درب رو باز میکنه که با معاون و مدیر مالی و یک سری از هئیت مدیره رو تو اتاقم میبینم ابروهام باال میپره اما همچنان پر غرور به سمت میزم میرم صندلی رو عقب میکشم که آقای شریفی معاون کل پوشه ای رو رو میزم میذاره و میگه :این نقشه ی مجتمع تجاری سفیره همونطور که دستم روی صندلی خشک شده میگم :من هنوز حتی نشستم شریفی-لطفا درک کنید وقتی که اداره ی شرکت رو به عهده میگیرم مضطرب میشم ابروهام باال تر میپره و این مرد خیلی خودش رو دسته باال گرفته و مگه کسی ازش درخواست کرده ؟ رو صندلی ام میشینم و میگم :اگه اینقدر مضطرب و نگران اید پس چرا امضاش نکردید؟هنوز نمیتونی اید امضای منو جعل کنید ؟چرا خودسر مثل دفعات قبلی برای خودتون قرار داد نمیبندید و قرار داد لغو نمیکنید ؟

دانلود رمان ملکه منزوی

به وضوح جا خوردنش رو میبینم رنگ پریده اش خبر از افتضاحی که سعی در باال آوردنش داشت میداد کامال واضح بود از اینکه من خبر داشتم جا خورده اما سعی در ال پوشی داشت . شریفی-شایعه فقط شایعه است به خاطر اینکه شما سرکار نمی اومدید باعث شده که شایعات رو باور کنید وسط حرفش میپرم و میگم :من معموال سه شنبه ها و پنجشنبه ها میام سرکار ادامه ی حرفم رو تو هوا میقاپه و میگه :شما باید شنبه ،یکشنبه ،دوشنبه و چهارشنبه هم بیاید قیافه ام سخت میشه و خیلی دلم میخواد اینجور مواقع تربیت خانوادگی و اتیکت اشرافی مابانه ام رو کنار بذارم و بهش بتوپم )به تو هیچ ربطی نداره (اما ناچار با همون قیافه ی سخت و سرد میگم :به خاطر ترافیک نمیخوام بیام قیافه ی هئیت مدیره تو هم میره و بهم دیگه خیره میشن و بهتشون رو باهم به اشتراک میذارن این بین فقط بنفشه است که انگار داره لذت میبره از دیدن این دعوای لفظی بین من و شریفی و خوب شد این دختر به زور هم که شده من رو همراه خودش آورد تا حساب کار دست این اقای نسبتا محترم بیاد . آقای شریفی سری تکون میده و میدونم این سر نه نشانه ی تفهیم نه نشانه ی تحسین بلکه نشانه ی تهدید برای منیِ که حتی طوفانهای کاترینای آمریکا هم به سختی تکونم میده و نابودی کسی مثل شریفی برام کاری نداره و من فقط منتظره یه حرکت نابه جام پرونده رو تو دستم میگیرم و بدون اینکه حتی زحمت باز کردنش رو به خودم بدم رو به شریفی میگم :این بهترین کار و ایدیه که میتونی بدی ؟تمام توانت در همین حده ؟ آقای امیری دستیار شریفی میگه :مطمئن نیستم ،اما….میشه بگید چه چیزش رو دوست ندارید ؟ خونسرد دست به سینه به صندلی ام تکیه میکنم و میگم :چطور میتونم بدونم ؟من فقط عنوانش رو دیدم دوباره بهت که قاطی قیافه های جمع میشه و من گاهی بیش از اندازه لذت میبرم از این همه عجیب بودنم برای مردم !بنفشه لپ هاش رو پر باد میکنه تا از اون خنده ی تا پشت لب هاش اومده جلوگیری کنه ادامه ی حرفم رو میگیرم و میگم :اگه این بهترین کاری که میتونی انجام بدی و درباره اش مطمئن نیستی ،پس دوباره باید انجامش بدی رو به شریفی میگم :شما چی فکر میکنید آقای شریفی ؟ لبخندی مضحک که در پسش حس تنفره عمیقش رو نسبت به خودم حس میکنم رو لب مینشونه و میگه :من خیلی زود یه نقشه ی جدید طرح میکنم پوشه ی مربوط رو جلوش پرت میکنم و متقابال لبخندی نصفه و نیمه میزنم و بهش خیره میمونم بعد از دوئل نگاه های من و شریفی و در آخر مغلوب شدنش رو به همه میگم :مرخصید

دانلود رمان ملکه منزوی

همه ی افراد حاضر البته به جز بنفشه از اتاق خارج میشن بنفشه خنده اش رو ول میکنه و قهقه های بلنده این دختر حتی به من پر از مردگی هم زندگی میده . دنیا پر از آدمهای مرده شده آدمهای مرده ای که آرزویی ندارند و فقط نفس حروم زندگی بی روحشون میکنن . برای اینجور دسته از آدمها داشتنه یکی مثل بنفشه ضروریه یکی که تو اوج بی نشاطی نشاط بخشه زندگیه کسالت بارمون باشه یکی که منبع انرژی باشه برای مایی که از کمبوده انرژی هر روز به زوالمون نزدیک تر میشیم بنفشه معنای زندگی بود برای منی که تمام زندگی ام رو از دست داده بودم . با تموم همه چیز بودنش برای من رو بهش میتوپم :نمیری تو چته ؟چی اینقدر خنده داشت ؟که ۱۰ دقیقه است یه بند داری میخندی ؟ در حالی که از خنده یکی از دستهاش رو بنده شکمش کرده بود و دست دیگه اش رو مشت و به پاهاش میکوبید بریده بریده گفت :واییی خدا قیافه ی شریفی رو دیدی ؟ لبخندی رو لبم میشینه و این دختر منو کور فرض کرده انگاری . خنده اش که تموم نمیشه با حرص میغرم :بنفشه برو سرکاره ات ببینم سرم رفت از بس عین کارکترهای کارتونی بیخ گوشم خندیدی بنفشه اما عادت به این گوشت تلخی های من داره به دل نمیگیره و با بخشش باز هم منو پیش وجدانم سر شکسته میکنه . کارهای شرکت تو این دو هفته ای که نبودم حسابی بهم ریخته و من برای اولین بار میخوام دست از لجاجت بر دارم و به جای کنج خونه نشستن این مدت رو مشغول رسیدگی به کارهای شرکت و فروشگاه و بقیه ی جاها بشم . تایم کاری که تموم میشه اما من هنوز درگیره یکی از پرونده هام که هیچ جوره محساباتش جور در نمیاد و اعصابم رو حسابی خورد کرده جدا از این یه عالمه کار دیگه مربوط به شرکت هست که باید بهشون رسیدگی کنم تا کارمندا و مخصوصا آقای شریفی هوا برشون نداره که خانم پارسین حواسش پرت و بتونن برای خودشون بخور بخور راه بندازن . به ناچار تصمیم میگیرم پرونده ها رو با خودم به خونه ببرم تا اونجا دستی به سر و روشون بکشم. درب اتاق که میخوره در حالی که در حال جمع کردن و مرتب کردن پرونده های روی میزم اجازه ی ورود صادر میکنم که بنفشه پر انرژی مثل همیشه وارد اتاق میشه و میگه :آماده ای ؟ رو بهش با جدیت میگم :بیا این چهارتا پرونده رو مرتب شده بذار تو کیفم

دانلود رمان ملکه منزوی

بنفشه بدون گالیه شروع به جمع کردن و مرتب کردن میشه و من با خیالی آسوده روی کاناپه ی گوشه ی دفتر دراز میکشم و چشمهام رو روی هم میذارم تا از سوزششون کم کنم . دقایقی بعد صدای بنفشه دلیلی برای گشودن دوباره ی پلکهای متورم و خسته ام میشه بنفشه با نگرانی میگه :خوبی ؟چرا یهویی اینطوری شدی تو ؟ دستی به صورتم میکشم میپرسم :چطوری شدم مگه ؟ دستی روی پیشونیم میذاره و میگه :چرا اینقدر داغی چیکار کردی با خودت ؟ -هیچیم نیست بنفشه فقط یه سردرد جزئیه فعال گشنمه یادت باشه سر راه یه چیزی بخریم بنفشه به ناچار سری تکون میده و چاره ای جز اطاعت داره مگه ؟ به پارکینگ شرکت که میرسیم بنفشه با دلواپسی میگه :اگه حالت خوب نیست میخوای من بشینم ؟ جوابم یک کلمه است “نه”یک نه ی قاطع یک نه ای که من دوست ندارم کسی جز خودم پشت فرمون ماشینم بشینه یک نه ای که به سختی حاضرم توی ماشینی که راننده اش کس دیگه ای بشینم به سختی به اجبار به ناچار مگر اینکه راننده اش اونی باشه که حس تکیه گاه بودنش بند بند وجودم رو تحکیم ببخشه مگر همون مردی که نگاهم رو به دیدن رگهای بیرون زده ی دست بند فرمونش بدوزه من تنها قبول میکنم پشت ماشین یه راننده بشینم و اون راننده هم ۴ سال که نیست …۴ سالی که یه عمره و من توی سپری کردن این عمر عادت کردم به نبودن مرد نامردم ماشین رو که راه میندازم چشمهام سیاهی میره تازه به حرف بنفشه میرسم و چه دلیلی داره این سر درده شدید ناگهانی که سرگیجه باعث عدم تعادلم میشه و پرده ی سیاه جلوی چشمهام میکشه ؟ به زحمت ماشین رو تو خیابون حرکت میدم و بنفشه هم فهمیده این مثل همیشه نبودن منو ،منی که عادت به سرعت باال داشتم حاال مورچه وار حرکت میکردم توی خیابونهای خلوتی که برای آدمایی مثل من که جنون سرعت دارن فرصتیه برای خالی کردن تمام زورشون روی پدال گاز و اما من از این فرصت چشم پوشی میکنم و مورچه وار به حرکت ادامه میدم برای ترس از عدم تصادف برای اینکه این سرگیجه ی لعنتی گاهی باعث میشه دیدم رو به خیابون از دست بدم و این خطرناک بود خیلی خطرناک . همچنان در حال کند و کاو دلیل این سر درد ناگهانی ام که بنفشه یاد آوری میکنه که توی این خیابون یکی از رستوران های مورد عالقه اش که غذاهای لذیذی داره رو میتونیم پیدا کنیم با احتیاط ماشین رو پارک میکنم و به دلیل سرگیجه ی شدیدی که دارم محتاطانه از ماشین پیاده میشم و قدم هام رو آروم و شمرده بر میدارم . موقع صرف غذا هم دستام به قدری میلرزه که بنفشه طاقت نمیاره و دوباره میپرسه :چته ؟میخوای بریم دکتر ؟

دانلود رمان ملکه منزوی

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب ملکه منزوی : PDF|APK|EPUB

 

تعداد صفحات کتاب : پی دی اف ۳۶۵ جار۵۷۳۶

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

منبع تایپ رمان :  negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
بازدید : 199 بار بار دسته بندی : ملکه منزوی تاريخ : ۲۴ مرداد ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

2 × 5 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،