دانلود رمان جدید دانلود رمان مجازی باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر 10000

نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر

در هر مکانی هستین نیازی نیست از مکانتون خارج بشین به راحتی در لحظه کار رو تو خونه سفارش بگیرین، انجام بدین و پولش رو تو خونه دریافت کنین اگه دنبال یه شغل خونگی یا شغل دوم هستین این نرم افزار بهترین انتخاب ممکن هست در اینجا میخوایم شما را با روند انجام پروژه آشنا کنیم. پس با ما همراه باشین

دانلود رمان مجازی باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب مجازی : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان مجازی
1.gif نام کتاب رمان : مجازی
1.gif نام نویسنده : هستی صدقی پویا(الینا) و اسما رحمتی
1.gifحجم رمان مجازی : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان مجازی :
شخصــیت اصــلی پســر، مســـیـحِ
یه دختـرم داریم به اسـم دلارام … دلارام ما یه دخـتر خیلی آرومه که طی یک رو کم کنی مجبـوره که به صورت مزاحمی به یه شـماره ی رُندی زنگ بزنـه
از غذا اون شماره هم شماره ی مسیــــــحه ک بعد با اتفاقاتی ک میفته …

دانلود رمان جدید

رمان جدید از هستی صدقی پویا(الینا) و اسما رحمتی مجازی

از زبون مسیـــح رو تخت دراز کشیده بودم و آرش و کیان روبه روم رو کاناپه لم داده بودن کیـان:مسیـح ،امشب مهمونیه هسـتی؟ من:نه امشـب قراره آقای مجیـدے رو ببینم! کیان:همون آهنگسازه؟؟ آرش :آره دیــگهـ کیـان :آرش تو که دیگ میای ؟ آرش:نیازی هس منم بیام مسیح ؟؟ من:نه خودم کارارو ردیف میکنم تو برو،منتها مواظب باشا دوباره حوصله این خبرنگارارو با حاشیه سازیشون ندارم ،گاف ندی!! آرش با خنده گف :خیالت تخت داداش پس من برم یکم استراحت کنم تا شب فلن کیان:فلن بدونه اینکه منتظر جوابی از من باشه از اتاق زد بیرون ،میدونست معموال جواب نمیدمـ،چشمام رویه هم افتاد که با صدایه کیان باز شد:مسـیح کپیدی؟ من:گمشو بیرون کیان خستم کیان:حال داریا کجا برم؟؟ بعد از چن لحظه خودشو پرت کرد جفتم…با بیخیالی چشمامو بستم عادتش بود بیشتر مواقع پیش من میخوابید از زبون دالرام: صبح با صدای مامان ک اروم نوازشم میکرد بیدارشدم و

دانلود رمان مجازی

ب مامی صبح بخیر گفتم پاشدم رفتم توcwوبعد از انجام عملیات اومدم بیرون موهامو کنار بستم ک چون مقنعم کوتاه بود از زیر مقنعه میومد بیرون مانتو و شلوارفُرممو هم پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون ب بابا و دانیال )داداش ۳ بزرگترم(صبح بخیر گفتم و رفتم اشپزخونه پیش مامان ک بزور دوتا لقمه چیز کرد تو دهنم ک مخم برا امتحان کار بده و از مامان خدافظی کردم ک بابا گفت میرسونمت دالرام وایسا +باشه بابا و بعد رفتم دم در و کفشامو پوشیدم ک ست کیفم بود و منتظر بابا وایسادم ک بیاد باهم رفتیم و سوار ماشین بابا شدیم حرکت ک کردیم بابا گفت-دالرام عزیزم این امتحانه اخرتوهم با سربلندی ب پایان برسون تا موفق باشی+چشم باباجونم بعد از ۳۰مین ک رسیدیم ب مدرسه از بابا خدافظی کردم پیاده شدم رفتم پیش بچه ها و باهم رفتیم سر کالس وقتی برگه های امتحانوودادن پووووف هیچکدومو ک بلد نیسم همه سواالرو پیچیده کردن اَهــــــــ با گرفتن و دادن تقلب باالخره اخرین امتحانمونم تموم کردیم و از مدرسه اومدیم بیرون ک مانیا:بیاین پیاده بریم ساغر:اره موافقم .دلی و مبی شماهم میاین دیگ من :شک نکن مبینا:ن من باید زود برم خونه خدافظ بچه ها خدافظی کردیم و سه تایی راه افتادیم سمت خونه ک هممون ی دو کوچه فاصله داشتیم تو راه ک بودیم گرممون شد و تصمیم گرفتیم بریم و از تریا کنار پارک بستنی بگیریم ک البته بستنیمون تبدیل شد ب یخ در بهشت بعد از اینکه یخ در بهشتارو گرفتیم رفتیم تو پارکو داشتیم میرفتی سمت صندلیا ک ی پسری ک داشت با عجله میومد مثل گاااااو اومد خورد ب من ک باعث شد همش بریزه روم تلفنشو قطع کرد و گفت : وااااای خانوم واقــــــعا شرمندم معذرت میخوام پسره ک فک میکرد االن پاچه پاره بازی در میارم ،تا دید فقط گفتم اشکالی نداره پیش میاد تشکر کرد و رفت منم رفتم تو سرویس بهداشتی اونجا و مانتومو تمیز کردم و برگشتم پیش بچه ها ک همونجا نشسته بودن داشتم میرفتم ک دیدم وااااا عکس اون پسره و ی کارتی ب همراه شمارشو دو شماره دیگ و دو عکس دیگ افتاده رو زمین با تکون دستی بیدار شدم… چشمامو که باز کردم با نیش باز کیان روبه رو شدم

دانلود رمان مجازی

 با صدای خش داری گفتم:نمیبینی خوابم ،چته ؟؟ کیان:داریم میریم منو آرش کاری نداری؟ -فقط گمشـو کیان همین . کیان:اَی به چشـم جیگـر…. بعد ازچند دقیقه یادم اومد که قرار شام داشتم با آقای مجیدی…. به سرعت از جام بلند شدم ورفتم حموم… ٭٭٭ با سر خوشی ناشی از قراردادی که با اقای مجیدی بسته شده بود سوار ماشین شدمو به سمت خونه روندم.تو همین حین گوشیم زنگ خورد… جواب دادم:بله؟ صدای کیان بین اون همه هیاهو گم بود…:سالم….چی…قراردادو؟ _کیان صدات مفهوم نی …. و بدون مکث قطع کردم … با ریموت در ورودیه خونه رو باز کردم و ماشین و سمت پارکینگ هدایت کردم…گوشی تلفنم و کتم رو از ماشین برداشتمو پیاده شدم. به سمت خونه قدم برداشتم،،،،، مادرمو دیدم که وسط خونه ایستاده بود و به آرش ناسزا میگف حوصله نداشتم که بیاد دوباره خِر منو بگیره پس طی یک تصمیم ناگهانی راهی که اومدم برگشتم که با صدای مامانم به شانسم یه فش ناموسی دادم… مامان:کجا مسیـــــــــــــــح خان؟؟میری تنگ اون داداشت دیـــــــــــــــــــگه؟؟؟ ۵ نمیدونم چرا وسط جیغ جیغای مامان خندم گرف ،آخ حرص میخورد مامان:مـــــــــــــــــــــرض ،چرا میخندی ؟ با صدایی که خنده توش موج میزد گفتم:سالم به روی ماهت مامان خوشکلم،…..با پاچه خواری ادامه دادم:ماشاال بزنم به تخته مامان روزبه روز جوون تر میشی مامان با شنیدن حرفام بدون مکث اومد طرفم و بغلم کرد در گوشم گف:قربون مسیحم برم من ،کجایی تو گل پسرم؟نمیگی یه مامان دارم که نگرانمه؟ ]بعد با خشم ادامه داد:اون آرش گور به گور شده که فقط بلده بره پی الـــــــــــــــــــــواتیش . همچین الواتیشـو کشید که گوشم زنگ زد…. با محبت پی شونیشو ب*و*سیدم و گفتم : به واهلل درگیر بودم مامان ، تا همین االن داشتم قراردادمو میبستم مامان:میدونم عزیزم تو که همیشه درگیر کارتی اون آرشو بگو با خنده گفتم:سوزنت رو آرش گیر کرده مادر من؟؟؟اونم به موقش درگیر میشه بزار االن خوش باشه… مامان اهی کشید و ادامه نداد. به ارومی گفتم:میرم باال لباسامو عوض کنم … مامان :برو عزیزم منم دیگ میرم، االن حسین میاد دنبالم باشه ی ارومی زیر لب گفتم و به سمت پله ها قدم تند کردم…. الــــــanileـــــینا: دالرام :

دانلود رمان مجازی

منم ک کنـــــــــــجکـــــــــاو کارتو برداشتم و ب بچه ها گفتتم ک اونا هم اومدن و هرکدوم ی جووووووون کشداری گفتن ک زدم پس کلشون و کارتو برداشتیم و راهی خونه شدیم و بعد ی ساعت مسخره بازی رسیدیم ک تا وارد شدم دانی گفت:تو مگ نباید دوساعت پیس میرسیدی؟ +چرا ولی بستنی گرفتیم و رفتیم تو پارک خوردیم و یکم نشسیم و پیاده اومدیم -از این ب بعد خبر میدی بهمون +چشم و رفتم تو اتاقم و لباس عوض کردم اومدم پاایین ک گوشیم نگ خورد و مانیا بود +جوووونــــــــم -ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ +اممممم وایسا بپرسم بت خبر میدم -ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ +اره عزیزم تو تله خبرشو میدم تلفنو ک قطیدم رفتم پیش بابا و ازش خواستم ک بزاره شب برم خونه مانیا تا فردا و اینا و چون بابا مانیا وخانوادشو میشناخت قبول کرد قرارشد شب دانی منو برسونه خونشون پاشدم رفنم تو اشپزخونه ک وقتی سونیا خانوم)خدمتکار میانسالمون(داشت ساالد درس میکرد رفتم وپشو ب*و*سیدم و گفتم +الهی من قربونتون برم شما یکم بشینین خسته شدین بزارین من بقیرو انجام بدم سونیا خانوم:ن دخترم زحمت نکش من: ع ا ع ع برین استراحت کنین و رفت منم بقبه ساالدارو درست کردم میزو هم چیدم و بقیرم صدا زدم سونیا جونم پیش ما غزا میخورد همیشه چون فقد خودشو ی دختر ۱۰سالش بودن بیچاره شوهرش ک باغبونمون بود فوت کرده ۷ بعد از خوردن غذامون من رفتم تو اتاقم من بیشتر تو خونه تو اتاق بودم چون با ارامش بیشتر حال میکردم و خودمو با اهنگای حصین و شایع و …..

دانلود رمان مجازی

سر گرم میکردم و یا چت بادوستام چون از شلوغی زیاد خوشم نمیاد….رفتم پا لپتاپمو شروع کردم ب درست کردن عکس خواننده های محبوبم ک یهو عکی دو نفر نظرمو جلب کرد وااا این چقد شبیه اون پسره رو کارت امروزه اره اره خودشه ووااااای این ک مسیح و اینم ارشــــــــــــــــ باید حتماب بچه ها بگم لپتاپو بستم و رفتم رو تخت ولو شدمووموهامو باز کردم و خوابیدم خیلی اروم خوابیده بودم بدون هیچ خواب دیدنی عصر بیدار شدم و شروع کردم ب اماده شدن مسیح: لباسامو که عوض کردم رفتم حموم.تو وان دراز کشیدمو چشمامو بستم …معموال ادمی نیستم که زیاد فکر کنم همیشه بیخیال بودم و خوب چنان خوبم نبود بیخیالی …بعد از تقریبا رب ساعت از حموم بیرون اومدم.یه شورت فقط پام کردم و دمر رو تخت خوابیدم…. با حس سنگینیِ چیزی رو شکمم از خواب پریدم با تعجب به آرش و کیان نگاه کردم .پوووووف بلندی کشیدم و به ساعت نگاه گذرایی انداختم نه صبح بود …قطعا این دو نفر زودتر از ساعت شیش خونه نبودن …با خشم پایِ کیانو انداختم کنار که خورد به کمر آرش ….آرش با عصبانیت بیدار شد و با صدایی که به دلیل خواب خش دار شده بود گف : هــوی کیان؟ کوری نمیبینی خوابم؟ با تمسخر گفتم: -آرش جان خوابه نمیبینه آرش غرید :زهــر مار مسیـح …بالفاصله بعدش جفته کیان دراز کشید و چشماشو بست …. با کسلی از جام بلند شدمو پتو رو رو این دو نفر انداختم ،هوای اتاق به شدت سرد بود ….با همون شورتم وسط اتاق بی حوصله ایستاده بودم، نمیدونستم االن چیکار کنم ،مغزم هنوز بیدار نشده بود بعد از چند لحظه به سمت کمدم رفتم و یه شلوارک کشیدم بیرون ،شلوارکو پام کردمو از اتاق زدم بیرون …رفتم تو سالن غذاخوری و پشته میز نشستم ،روبه خدمتکاری که داشت صبحانه رو میچید گفتم: برو باال هم اون دوتارو بیدار کن هم گوشیمو بیار. -چشم آقا سپس با کمی مکث گفت :فقط گوشیتون…

دانلود رمان مجازی

 پریدم وسط حرفشو گفتم :رو عسلی جفته تخته . بی حرف راهی اتاقم شد … پـارت چهـار….مســیح: با صدای غر غر کیان و آرش دست از خوردن برداشتم ،خدمتکار بدون حرفی گوشیمو گذاشت رو میز و رفت ،،، کیان یکی محکم زد رو شونـم و گفت: چطـــــوری شاسڪــول؟؟ تک خنده ای کردم و گفتم:تو انگار بهتری؟ شاد میزنی دیشب چه خبــر بوده؟؟ چشمای کیان برقی زد و آرش زد زیر خنده ،ابرویی باال انداختم و چیزی نگفتم ….نگاهی به آرش انداختم که داشت با سرعت هرچه تمام هرچی رو میز بود رو جارو میکرد….به کیان نیم نگاهی انداختم که دیدم کم از آرش نداره روبه هردوشون با تمسخر گفتم : آرومترم میشه جارو کرد داداشیا روبه آرش با لبخندمزخرفی ادامه دادم:مامان دیشب اینجا بود،کلی دلش برات تنگ شده…گف حتمن شب بری پیشش … بالفاصله چایی پرید توگلوی آرش و شروع کرد به سرفه کردنه پیاپی طو ری که من از جام بلند شدم و شروع کردم به زدن پشت کمرش ،کیان مات مونده بود با داد رویه کیان گفتم:چرا ماتت برده تو یه لیوان آب بده کیان هول هولکی یه لیوان آب ریخت که خالی میداد لیوانو سنگین تر بود،آرش آبو خورد و تک سرفه ای کرد … سپس با خشم روبه من غرید:این چه طرز خبر دادنه مسیــــــــح؟؟ با لودگی گفتم:جــــــــــــــووووونه مسیـــح؟؟ آرش نیشخندی از روی عصبانیت زد و گفت:مامان دیشب اینجا بود؟ چی گف؟؟ ۹ جدی شدم و گفتم: گف آرش رفته پی الواتیش با کیـان؟؟؟؟ زیر چشمی نگاهی به کیانی که رنگش پریده بود انداختم مـثله سگ از مامانم حساب میبرد… کیان با تعجب و رنگی پریده گفت: دِ آخه به من چه این همش پِیـه ک*ص بازیاشـه؟؟؟ تک خنده ای کردم و چیزی نگفتم آرش اروم گفت: ینی باید برم امشب؟؟ مثـله خودش اروم گفتم: برو مامانو راضی کن ، میدونی که چه قد تورو دوس داره؟ ارش اوهومی زیر لب گفت و ناراحت از سر میز بلند شد …. گوشیمو برداشتم و رفتم تو اتاق تا آماده شم برم سمت استودیو برا ظبط اهنگ جدید … داشتم کتمو میپوشیدم که کیان سر زده اومد تو اتاق ، محلش ندادم و رفتم جلو آیینه و عطر تلـخمو به مچ دستام و گردنم زدم، بوش تو اتاق پیچید کیان: اووووووم پسر عجب عطریـه لبخندی زدمو گفتم: نمیخوای لباساتو بپوشی؟؟ کیان با بیخیالی :کجا بسالمتی؟ _استودیو کیان:عـه ؟؟ یه رب صب کن تا اماده شم ….لبخنده یه وری تحویلش دادم و رفتم پایین … آرش با سردرگمی وسط سالن ایستاده بود منو تا دید گف :مسیح کجا؟ یه ابرومو انداختم باال و گفتم: استودیو ،چرا؟ _واس اهنگ مثـله دیوونه ها؟؟؟ -اوهومـ ،

دانلود رمان مجازی

 با من من گفت :چیزه مسیح …اممم با بیحوصلگی گفتم: هوم؟ دوباره من من کنان گف :بابا چیزه چپ چپ توپی بش رفتم و گفتم:دِ جون بڪن ! تند تند شروع کرد به حرف زدن:بابا این امیر زنگ زده ؟ -خو امیر زنگ زده باشه؟؟معاونه ها ؟؟حاال چی گفته ؟ بعدم ریلکس به سمت مبل قدم برداشتم تا بشینم ، آرش با استرس مشهودی گف: امیر گفت که این قرارداد با سلیمانی فسخ شد حالت نیم خیز بودم که تو همون حالتم موندم فقط سرمو نود درجه با تعجب به سمت آرش چرخوندم و با ناباوری زمزمه کردم:چــی گف؟؟؟ آرش با سرعت به سمتم اومد که زود کمرمو صاف کردم و با عصبانیت زل زدم به چشمایه رنگیه آرش :گف فسخ شده فقط منتظر همین جمله موندم تا قشنگ آتیشی شم ،با خشم یقه آرشو چسبیدم و غریدم:پس تو این یه هفته چه گوهی میخوردی ؟؟؟با داد گفتم:هـــــــــــــــــا؟؟؟؟؟؟؟؟ کیان سراسیمه از پله ها اومد پایین و گفت :چتونه ،چی شده؟؟؟ با دیدن وضعیت مادونفر به سرعت به سمت ما اومد و دستامو از رو یقه ارش جدا کرد مقاومتی نکردم و خودمو رو یه مبل انداختم ،کیان بلند گفت:طیبه خانم دوتا لیوان اب لطفا …

دانلود رمان مجازی

بی هیچ حرفی زل زدم به ارش ،نمی دونم نگاهم چجوری بود که ارش به با تته پته گف :مـرگه کیان که برام عزیزه کیان پرید وسط حرفش:مــرگه اون عمت ڪ*سـ*ڪ*ش به من چه؟ آرش به کیان چپ چپی رفت و روبه من ادامه داد: سهل انگاری کردم درست، دسته کم گرفتم درست ولی به جونه تو مسیح نمیدونستم اینطور میشـه سپس با شرمندگیِ بیشتر گفت:شـرمندتم داداش ….. ۱۱ جوابی ندادم و به تابلو فرش ابریشمیِ رو به روم زل زدم کیان سینی رو از طیبه خانم گرفت و گفت: فداسرتون بابا مگـه چی شده حاال این نشد یکی دیگ… آرش یه خفه شویی زیر لب بش گف که کیان بهش چشم غره رف. پووووفی کردم و از سر جام بلند شدم درحالی که از سالن خارج میشدم گفتم: تو ماشین منتظرم ،کیان تا دو دیقه نیومدی دیـگه نیـا از پلـه های ورودی پایین رفتم و به طرف پارکینگ راهمو کج کردم.سوئیچ ماشینو بی حرف از راننده گرفتم و سوار المبورگینی مشکی رنگم شدم…. پشت چراغ قرمز بودیم که کیان گف: عـه راسـتی مسـیح، دیشـب چی شد؟ با یادآوری دیشب تک خنده ای کردم و گفتم: چیز خاصی نشد، یه قرارداد بود بستیم رف پی کارش . کیان ایولی گفت و ساکت نشست. با سبز شدن چراغ پامو روی پدال گاز گذاشتمو به سرعت حرکت کردم…. ٭٭٭ سوئیچو سمت کیان پرت کردمو گفتم :تو برون سوئیچو گرفت و نشست پشته رول…بی هیچ حرفی کنارش نشستمو گفتم :کیـان؟ هومی گفت با چشمایی که بر اثر خواب الودگی خمــارتر شده بودن گفتم :امشـب میری خونت؟ -آره بابا کلی کار ریخته سرم -زر نزن امشب میای پیش ما -نه جونه مسیـح به موال کار عقب افتاده زیاد دارم.

دانلود رمان مجازی

چپ نگاش کردم و با تمسخر گفتم:عاشق اون چش و ابروت که نیستم ،بیا امشب پیش ارش باش ،االن کلی عذاب وجدان گرفته البد بلند خندید و گفت :بسوزه پدر رفاقت ،اَی به چشـم نیشخندی زدم و چیزی نگفتم الــــــanileـــــینا: دلـــــــارام: .بعد از اینکه اماده شدنم تموم شد گوشیمو هم برداشتم و گزاشتم تو کیف رفتم دانیالو صدا زدم ک برسونتم دانی هم اومد و رفتیم تو ماشینشو بعد ۱۰دیقه رسیدیم خونه مانیا ک ساغرم اونجا بود با مامان باباش سالم کردیم و رف تیم توواتاق مانیا ک یهو ساغررگفت:اهه تموم شد من:چچچچی تموم شد ساغر :رابطم با علی مانیا :بدددددرک من:اوهوم موافقم با مانیا بدرک ک بهم زدین اکیپ دخترونمون رو عششششقققه و رفتم لپشو ب*و*س کردم ک دیدم دارع گریه میکنه مانیا:اههههه ساغی بیخی بابا بره بدرک یاد بگیر از دلی ک یبارم با یکی دوس نشده من:خب اخه من خوشم نمیاد از این جور چیزا مانیا:اووووم نچ نگو بدم میاد بگو چون ک نمیتوووونم مخ کسیو بزنم ی ذره بدم اومد و گفتم:وووواااااه مانی کی گفته نتونم؟ مانی:ینی میگی میتونی؟ ۱۳ من:اره ساغی:پ بیا زنگ بزن ب این شماره هه ک نوشته مسیح و اینو مخ کن من:میتونم اما زشته ها مانی:زشت نی بگو نمیتتتوووونم من:شماررو به من ببینم شمااررو گرفتم و زنگ زدم بعد از سه تا بوق جواب داد دلـــــــــارام : جواب داد من:سالم مسیح:بـله؟ من:خوب هستید؟ مسیح:مچکـرم،به جا نیاوردم؟ من:بله بله بهتون حق میدم نسناسین چون من یکی از طرفداراتونم ک شمارتونو…..هیچی مسیح تک خنده ای کرد و گفت:خوب االن چه کاری از دست من بر میاد ،خانووووم؟ من:واقعا قصد مزاحمت نداشتم ک اینجور برخورد میکنین مسیح دوباره اروم و مردونه خندید و گفت: مگه برخوردم چجوریـه خانووووم؟ یهو تموم جرعتمو جمع کردمو با پرویی گفتم:میشه بیشتر اشنا شیم ک شاید بتونم بتون بگم برخوردتون چجوریه اقـــــــــــا

دانلود رمان مجازی

 یهو مسیح بلنــــد زد زیر خنده ،جوری میخندید که دلم براش ضعف میرفت کم کم که از شدت خندش کم شد با صدایی که خنده توش مـووج میزد گفت: اے جـان ،،،،نـه خوشـم اومـد یـه نمـه پـرویی خـانووووومـ من:عععععع اتفاقا همه بم میگن خیلی خجـالتـی ام اقـــــــــــا مسیـح تک خنده ای دوباره کرد و گفت: اووهومـ ،شــک نکـن من:نچ شکی ندارم ب %۱۰۰رسیده مسیح بعد از مکثی :خـوب دیـگه من باید برم ،… همون لحظه صدای یه دختری اومد اوووه چ با عشـــوه خیـــــــلیـــــی حرصم گرف برا همین گفتم:اوهوم ببخشیدمزاحمتون شدم مث اینکه صداتون میکنن مسیح : خوشـحال شـدم خانوووم ..خدانگهدار من:همچنین اما اخرش بد ضدحالی خوردم روز خوش…و بعد قطع کرد اووووف چقد عصبیم کرد دیدم از اونور مانیا و ساغی سرخ شدن از خنده ک گفتن افرین اگ اون دختره نمیومد خوب داشتی پیش میرفتی اما حاال ک فمیدیم پیش دوس دخترشه هر چقدم پروگی میکردی فایده نداشت …فکرم مشغول شد وواااای ینی چقد االن خُرد شدم جلوش اهههه….تو یه تصمیم ناگهانی شمارشو سیو کردم رفتم تو واتس تا ببینم پروفایلشو …پروفایلی نزاشته بوداستاتوسشم )eleineana)بود..

دانلود رمان مجازی

اه..خالصه با بچه ها کلی زدیم ر*ق*صیدیم و بمون خیلی خوش گذش اما هنوز فکر مسیح تو ذهنم بود . دلـــــــــارام: بعد از اونهمه دیوونه بازی ک دراوردم رفتیم شام خوردیمـ و دباره اومدیم تو اتاق هر کدوم یجا ولو شدیم ک یهو داداش مانیا اومد و ما همه پریدیم باال و سالم کردیم ک از ترسیدن ما خندش گرفت و بعد جواب سالممونو داد و گفت:نظرتون چیه بریم بیرون بتابیم؟ ما همگی موافقتمونو اعالم کردیم و اون رفت و ماهم رفتیم اماده شدیم ک منو ساغی و مانی ست کردیم هر یه سفید و مشکی بودیم ینی مانتو مشکی با شلوار مشکی ۹۰و کفش سوپر استارامون و یذره ارایش کردیم ورفتیم بیرون اتاق ک داداشش گفت بریم تو ماشین و ماهم رفتیم سوار شدیم و حاال تو ماشین ی دوستا دیگشم سوار کرد و ما دختراعقب و خودشو دوستش جلو تو ماشین اننننننقدر دیوونه بازی دراوردیم ک ۱۵ رسیدیم ب سی و سه پل و پیاده شدیم و پسرا رفتن برامون بستنی بگیرن و ما رفتیم رو پل ک هی همه متلک مینداختن و میخواستن شماره بدن ک باالخره اونا ک با بستنیا اومدن نجاتمون دادن مسیــــــح بعد از اینکـه قطع کردم،لبخندی روی لبم اومد 🙁 هـع کیـان: اے پدرسوخـته با کی الس میزدی؟؟؟ با خونسردی برگشتم سمت کیان و گفتم: مـردی یه بار دیـگه ریپیت کن حرفتو کیان:گفتم داداش با کی حرف میزدی الهی من قربونت برم؟ آروم گفتم: خودمم نمیشناسم ،گف طرفدارمه کیان نیش خندی زد :از جنس مونث کلک؟؟؟خجالت نمیکشی؟ کوثنه مبلو پرت کردم طرفش که صاف خورد تو دماغش و گفتم:حاال چرا انقد پاکدامن شدی برا من؟؟؟ رویا باهمون صدای تو دماغیش گفت:اِِ بسـ کنیـد دیـگه روبه من گف:مســـــــــــــــــیححححححححححح؟؟ همچیـن مسیحو کشید کیان اروم گفت: با همین غلظت؟ هومی زیر لب گفتم که رویا ادامه داد:من دیگه واس کارای شرکت نمیرسم بخدا ،،تکو تنهام یه منشی دیگ ام استخدام کنین خووووووو…همون موقع آرش از پله ها پایین اومد مثه اینکه حرف رویا رو شنیده بود که گفت :میدم آگهی بزنن برا استخدام دیگه چی بـانوووو؟؟؟؟؟ رویا:وای مرسی آررررررررررررررررررررررررررش کیان دوباره زیرلب :این از اون مسیح غلیظ تر بودا تک خنده ای کردم : بریم بیرون شام بخوریم؟

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب مجازی : PDF|APK|EPUB

نسخه PDF به صورت کامل

دانلود با لینک مستقیم

نسخه ePub برای آیفون و آندروید و …

دانلود با لینک مستقیم

نسخه آندروید با فرمت Apk

دانلود با لینک مستقیم

منبع تایپ رمان : roman4u.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
بازدید : 219 بار بار دسته بندی : مجازی تاريخ : ۲۱ مرداد ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

12 + 1 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،