دانلود رمان جدید دانلود رمان ماه و مهتاب باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
    
شنود صدای دیگران و شماره یاب10000

شنود صدای دیگران و شماره یاب

برنامه ای ساخته شده توسط شرکت سامد انفورماتیک کیش – سهامی خاص - . با استفاده از این برنامه میتوانید به صورت مخفیانه و بدون فهمیدن شخص در هر نقطه و مکانی صدای او را بشنوید و از موضوع مکالمات مخاطب خود مطلع شوید . نیازی به فاصله نزدیک نیست ! حتی کیلومترها دورتر ! شما به راحتی با نصب این اپلیکیشن بر روی" موبایل خود " و انجام تنظیمات مربوطه ، در هر لحظه میتوانید با گوشی خودتان ، گوشی مخاطبتان را تبدیل به یک دستگاه شنود پیشرفته کنید و از گوشی مخاطب خودتان به عنوان یک دستگاه شنود استفاده کنید و تمام صحبتهای او را بشنوید ! این اپلیکیشن حتی هنگامیکه گوشی مخاطب شما خاموش است نیز فعال است ، فقط کافیست گوشی موبایل در فاصله ای کمتر از 10 متری فرد باشد تا کاملا صدای او را واضح بشنوید !

دانلود رمان ماه و مهتاب

دانلود رمان ماه و مهتاب باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب ماه و مهتاب : PDF|APK|EPUB

mah-va-mahtab.jpgفثب
1.gif نام کتاب رمان : ماه و مهتاب
1.gif نام نویسنده : پریسا قاسمی
1.gifحجم رمان ماه و مهتاب : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان ماه و مهتاب :
داستان درمورد دختری به نام مهتاست که توی مهمونی دوستش شادی که به مناست برگشتن داداش شادی از خارج برگزار شده با پسردایی شاد ی اشنا میشه و…..مابقی ماجرا رو خودتون بخونید

دانلود رمان جدید

رمان جدید از پریسا قاسمی ماه و مهتاب

هوا دیگه کم کم داره سرد میشه آخه چیزی به اول پائیز باقی نمانده دلم میخواد در این هوای سرد کنار حوض بشینم و از آخرین روز های پائیزی لذت ببرم پس به حرف دلم گوش میدم و میرم کنار حوض وقتی لب حوض نشستم و عکس خودموتو آب دیدم به خودم گفتم خب رها خانم تو دیگه بزرگ شدی حاال دیگه انتظارات همه از تو بیشتر میشه تو باید به همه ثابت کنی که دختر نمونه ای هستی تا امروز درست مثل دختر بچه ها رفتار میکردی ولی از امروز به بعد باید به همه نشون بدی

دانلود رمان ماه و مهتاب

که رهای واقعی چطوریه و چقدر باوقاره چون دو سال دیگه مانده تا درست دبیرستانو تموم کنی و بعد از اون اگه خدا بخواد راهی دانشگاه بشی . آه…. وقتی به جدایی از دوستام فکر میکنم تنم میلرزه چون به همه اشون حسابی وابسته شدم و خیلی دوستشون دارم . اینقدر به فکر فرورفته بودم که سردی هوا را به کل فراموش کرده بودم وقتی به خودم اومدم بدنم از سرما کرخ شده بود نمیخواستم از جام بلند بشم دلم میخواست تو همون حال هوا باقی بمونم ولی ترس از سرما خوردگی باعث شد از جام بلند بشم و خودمو به در ورودی خونه برسونم وقتی وارد خونه شدم زنگ تلفن به صدا در اومد ولی من بهش توجهی نکردم و رفتم تو اتاقم احساس خستگی میکردم رو تختم دراز کشیدم که صدای مامانو شنیدم که گفت : _ رها جان شادی پشت خطه باهات کار داره. وقتی اسم شادیو شنیدم از جام پریدم و به سرعت هرچه تمام خودمو رسوندم پائین و گوشیو از مامان گرفتم و شروع به صحبت کردم .شادی پارسال به مدرسه ما اومد اون هم شاگرد و هم دختر نمونه ائیه اون چشمایی به سیاهی شب های بی مهتاب داره و اندامی ظریف و دخترانه و موهای بلندش زبانزد همه آشنایانه در کل دختر جذابیه و اخالق خوبی که داره باعث شده همه دوستش داشته باشند ولی ناگفته نمونه که گاهی اوقات نسنجیده رفتار میکنه و باعث سوء تفاهم میشه و دیگه اینکه نسبت به من خیلی حساسه دوستی من و شادی بیشتر از دو همکالسی بود و این صمیمیتی که بین ما بود بین خانواده هامون هم به وجود اومده بود او یه خواهر به اسم شیوا داره که سال دوم دانشگاهه و شاهین تنها پسر خانواده در آلمان فارغ التحصیل شده و به زودی بر میگرده مادر شادی هم زنگ زده بود که خانوادۀ مارو برای مهمونیی که به افتخار بازگشت شاهین گرفته بودند دعوت کنه مامان هم تشکر کرد و دعوت عالیه خانمو پذیرفت شادی هم میخواست که من همراهش به خرید برم منم با اجازۀ مامان همراهش رفتم و تا غروب خورشید باهم بیرون بودیم وقتی برگشتم بابا اومده بود منم با گفتن سالم ورودمو اعالم کردم بابا با دیدن من لبخندی زد و گفت _ سالم دخترم… بیرون بهت خوش گذشت؟ گفتم _مگه میشه با شادی باشم و بهم خوش نگذره گفت _نکنه خبریه؟ مامان هم جریان مهمونیو براش تعریف کرد وقتی حرفای مامان تموم شد بابا خندید و گفت :

دانلود رمان ماه و مهتاب

 _خوب واسه خودتون میبرید و میدوزید حداقل به منم مشورت میکردید که من مجبور نشم قرارامو به هم بزنم با اتمام حرف بابا من اونارو تنها گذاشتم و رفتم تو اتاقم تا لباسامو عوض کنم وقتی برگشتم کورش هم اومده بود کنارش نشستم و گفتم _جناب وکیل تشریف اوردند …چرا دیر کردی؟ کوروش خندید و نگاهشو بهم دوخت و گفت _سالمت کو خواهر کوچولو ؟ گفتم_سالم …لطفاَ بحثو عوض نکن جواب منو بده اخمی کرد و گفت _میشه واسه یه شبم که شده منو سؤال پیچ نکنی ؟ و با همون لحن رو به بابا کرد و گفت _ بابا شما یه چیزی بهش بگید مثل اینکه فراموش کرده من متأهلم بابا خندید و گفت _مگه نمیدونی رها تو این خونه حکومت میکنه پس اگه میخوای بهت سخت نگذره تو هم مثل من اطاعت کن کورش نگاهی به من کرد و قبل از اینکه چیزی بگه گفتم _حواستو جمع کن در غیر این صورت… حرفمو قطع کرد و گفت _من تسلیمم از این به بعد منو یکی از یارای وفادار خودت بدون این حرف کورش بابا رو به خنده انداخت و مامان برای اینکه بحثو تموم کنه گفت _رها پس رویا کجاست؟ شانه هامو انداختم باال و گفتم _نمیدونم حتماَ تو اتاقشه گفت _پس تا من میزو میچینم برو صداش کن حتماً نمیدونه کورش نیومده

دانلود رمان ماه و مهتاب

منم با گفتن چشم از جام بلند شدم و رفتم دنبال رویا تا رویا لباسشو عوض کرد یه خرده طول کشید و بعدهر دو باهم رفتیم پائین وقتی رسیدیم میز چیده شده بود و مامان داشت میومد دنبال ماکه با دیدن ما منصرف شد کورش با دیدن ما از جاش بلند شد یه صندلی عقب کشیدو گفت _بفرمائید سرورم ولی تا من اومدم حرفی بزنم رویا نشست و گفت _ از این استقبال گرمت ممنونم عزیزم خیلی عصبی شدم ولی اهمیتی ندادم و میخواستم یه جای دیگه بشینم که کورش گفت _حاال دیدی رئیس من کیه تو فقط میتونی یه خواهر دوست داشتنی باشی و یه صندلی کنار کنار خودش عقب کشید و گفت _حاال افتخار میدی ؟ این کار کورش عصبانیت منو بیشتر کرد منم کنار بابا نشستم و بدونه اینکه نگاهش کنم گفتم _نه با این کار من کورش فهمید که ناراحت شدم بابا هم متوجه این مسئله شد نگاهی به من کرد و گفت _دخترم بشقابتو بده برات غذا بکشم منم بشقابمو دادم بابا و گفتم _ممنون بابا زیاد برام نکش گفت _باشه دخترم هر چقدر خواستی برات میکشم منم ازش تشکر کردم و مشغول خوردن شدم وقتی غذامو تموم کردم از مامان تشکر کردم و رفتم تو نشین من ومشغول تماشای تلوزیون شدم وقتی بقیه غذاشونو تموم کردند رفتم تو آشپزخونه وکمک مامان ظرفارو جمع کردم و شستم و بعد از اون چندتا فنجان چای ریختم و رفتم پیش بقیه و فنجان های چایو بین همه پخش کردم و کنار بابا نشستم بابا دستشو انداخت رو شونه ام و گفت _دست دختر گلم درد نکنه

دانلود رمان ماه و مهتاب

لبخندی زدم و گفتم _نوش جان و چایمو سر کشیدم واز جام بلند شدم به همه شب بخیر گفتم و مامان و بابا رو بوسیدم و رفتم تو اتاقم لباسامو عوض کردم و رو تختم دراز کشیدم طولی نکشید که کورش اومد تو اتاقم و گفت _چراغو روشن کنم ؟ ولی من جوابشو ندادم چون حوصله بحث کردن نداشتم اون که با سکوت من رو به رو شد اومد کنار تختم نشست و چراغ مطالعه رو روشن کرد بازم بهش کم محلی کردم که بره اما اون دستمو گرفت و گفت _میدونم بیداری پس به حرفام گوش کن ولی من بازم بهش اهمیتی ندادم که گفت _قدیمیا یه چیزی حالیشون میشه که گفتند آدم خوابو میشه بیدار کرد اما کسی که خودشو زده به خوابو هرگز نمی شه بیدار کرد از این حرفش خنده ام گرفت به طرفش چرخیدم و گفت_حاال دیدی خواب نبودی گفتم_خب میشنوم گفت _رها تو از من دلگیری ؟ گفتم_ به چه دلیل ؟ گفت _سر شام احساس کردم ناراحت شدی گفتم _البته که ناراحت شدم نگاهشو به چشمام دوخت و گفت _رها تو دیگه بزرگ شدی باید درک کنی که… حرفشو قطع کردم و گفتم _من به خاطر کار رویا ناراحت نیستم نبایدم ناراحت بشم ولی از حرف تو ناراحت شدم گفت _من که جبران کردم گفتم _خب که چی ؟…تو با این کارات رابطه من و رویا رو خراب میکنی

دانلود رمان ماه و مهتاب

 گفت _ببخشید من دلم میخواد تو و رویا مثل دوتا خواهر باشید با اینکه هنوز دلخور بودم دلم نیومد اذیتش کنم برای همین لبخندی زدم و گفتم _باشه مگه من چندتا داداش دارم ولی قبول کن که حرفت بد بود لبخندی زدو گفت _میدونم حرفم بد بود واسه همین اینجام و صورتمو بوسید و گفت _خوب بخوابی عزیزم گفتم _تو هم همین طور و رو تختم دراز کشیدم و اونم از اتاق خارج شد اون شب من خیلی به این موضوع فکر کردم با اینکه من برنده شده بودم درس خوبی هم گرفتم فهمیدم که من نباید توقع زیادی از کورش داشته باشم و باید بهش احترام بذارم چون به قول خودش دیگه متأهله و ممکنه من با شوخیای بی جام اونو دچار مشکل کنم صبح روز بعد با صدای مامان از خواب بیدار شدم اون میخواست که هر چه زودتر بیدار بشم و کارامو زودتر انجام بدم تا شب برای رفتن به مهمونی دچار مشکل نشم وقتی چشمامو باز کردم لبخندی زد و کفت _صبح بخیر گفتم _سالم گفت _سالم دختر تنبل من آخه چقدر میخوابی؟ گفتم _مگه ساعت چنده؟ گفت _نزدیک نه خمیازه ای کشیدم و گفتم _ولی من میخوام بازم بخوابم اخماشو در هم کشید و گفت _پاشو خودتو لوس نکن واز اتاق خارج شد منم از جام بلند شدم و یه دوش گرفتم و رفتم پائین رویا با دیدن من لبخندی زد و گفت _صبح بخیر نشستم سر میز و گفتم _صبح تو هم بخیر و مشغول خورد صبحانه شدم وقتی غذام تموم شد میخواستم ظرفا رو جمع کنم که مامان گفت _نه دخترم تو برو تو اتاقت کارای خودتو انجام بده من و رویا اینارو جمع میکنیم

دانلود رمان ماه و مهتاب

گفتم _باشه …اگه کاری داشتی صدام کن و رفتم تو اتاقم تختمو مرتب کردم و پنجرۀ اتاقمو باز کردم که هوای اتاق عوض بشه ویه کتاب برداشتم مشغول خوندن کتاب شدم اونقدر سرگرم کتاب خوندن شده بودم که زمان از دستم رفت وقتی به خودم اومدم که مامان برای خوردن غذا صدام زد منم رفتم پائین و بعد از خوردن غذا برگشتم تو اتاقم و دوباره مشغول خوندن کتاب شدم نزدیک غروب خورشید بود که کتابو کنار گذاشتم ورفتم سراغ کمد لباسیم برای انتخاب یه لباس ساده ولی زیبا، میخواستم در عین سادگی و متانت از همه زیباتر و جذابتر باشم پس یه ماکسی قرمز پوشیدم که با پوست سفید من همخوانی زیادی داشت و وقتی سندالی قرمزمو پوشیدم و موهامو دورم رها کردم جذابیت خاصی پیدا کرده بودم یه آرایش مالیم هم رو صورتم انجام دادم میخواستم برم پائین که مامان و رویا وارد اتاقم شدند منم به طرفشون چرخیدم و گفتم _چطوره؟ مامان با نگاهش بر اندازم کرد و گفت _عالیه گفتم _رویا نظر تو چیه؟ لبخندی زد و گفت _مثل ماه شدی مامان گفت _آره مثل ماه شدی ولی اتاقتو مثل آشغال دونی کردی با این حرف مامان نگاهی به اطرافم کردم مثل اینکه بمب افتاده بود تو اتاقم با تعجب گفتم _وای اینجارو مامان خندید و گفت _چیه شوکه شدی کار خودته خودتم باید تمیزش کنی گفتم _نمیخوای بگی که اول باید اینجارو مرتب کنم گفت _مشکل خودته خودت باید حلش کنی حاالچه االن چه فردا گفتم _پس بی خیال فردا مرتبشون میکنم

دانلود رمان ماه و مهتاب

و از اتاق خارج شدم و اونا همراهم اومدند و با اومدن بابا به طرف خونه آقای کیان به راه افتادیم وقتی رسیدیم خانم و آقای کیان به استقبالمون اومدند و بعد از احوالپرسی با هم مارو به سالن پذیرائی راهنمایی کردند وقتی وارد سالن شدیم شادی از وسط یه جمعی از جوونا منو صدا زد و گفت که برم پیشش ولی من از این کارش خوشم نیومد و کنار مامانم موندم بعد خودش اومد کنارمون و گفت _سالم به همگی بابا از این اخالق شادی که با همه خیلی گرم و صمیمی برخورد میکنه خیلی خوشش میومد و با هم کلی شوخی میکردند برای همین لبخندی زد و گفت _سالم تربچه حالت چطوره ؟ شادی گفت _اِ …عمو من که تا دیروز پیازچه بودم دلیل این ارتقای مقام چیه ؟ بابا خندید و گفت _چون حسابی خوشگل شدی گفت _آره ولی به پای رها نمیرسم بابا گفت _دختر منه دیگه شادی گفت _حاال اجازه میدی دخترتو با خودم ببرم ؟ بابا گفت _البته بفرمائید شادی هم دست منو گرفت و گفت _ببخشید که تنهاتون میذاریم ومنو همراه خودش برد گفت _حسابی به خودت رسیدی خیلی جذاب شدی گفتم _من در حالت عادی هم جذابم زیادم به خودم نرسیدم گفت _خبه خبه …حاال نمیخواد واسه من کالس بذاری لبخندی زدم و گفتم _چیه حسودیت شد؟ دیگه رسیده بودیم به اون جمعی که شادی توش بود برای همین لبخندی زد و آروم گفت

دانلود رمان ماه و مهتاب

_جواب این حرفتو بعداَ میدم وارد اون جمع شدیم وشادی گفت _بچه ها میخوام امشب این افتخارو بهتون بدم که به بهترین دوستم آشنا کنم یکی از اون دخترای حاضر در جمع با نگاهش منو برانداز کرد و گفت _حتماَ دوستت رها که همیشه ازش تعریف میکنی ایشونه؟ شادی گفت _آفرین النا جان درست زدی به هدف دیگه نوبت من بود که یه چیزی بگم منم لبخندی زدم و گفتم _سالم من رها وفائی هستم و دستمو به عنوان آشنائی جلوی همون دختر دراز کردم اونم لبخندی زد و گفت _خوشبختم منم النا شمس هستم ودستمو به گرمی فشرد و بعد از اون پسر جوونی که کنارش ایستاده بود دستشو دراز کرد و گفت _منم عماد برادر النا هستم دستشو فشردم وگفتم _خوشبختم بعد از اون یکی دیگه از جوونا دستشو دراز کرد و گفت منم رامینم پسر عمه شادی دست اونو هم فشردم وبعد به ترتیب با نوید وسارا و سپیده هم آشنا شدم و بعد سارا گفت _شما تک فرزند هستید ؟ گفتم _نخیر من یه برادر به اسم کورش دارم که با همسرش باما زندگی میکنند شادی ادامه داد_کورش خان وکیل پایه یک دادگستری هستند لحن شادی به حالت تعریف بود به خاطر همین احساس کردم سارا از روی حسادت منو با نگاهش برانداز کرد و گفت _کدوم آرایشگاه رفتی ؟….رنگ موهات خیلی طبیعی از آب در اومده

دانلود رمان ماه و مهتاب

میخواستم چیزی بگم که شادی گفت _رنگ موهای خودشه رها با رنگ مخالفه گفت _ولی من اینطوری فکر نمیکنم گفتم _من همش پانزده سالمه اونایی موهاشونو رنگ میکنند که بخواند سنشونو مخفی کنند فکر میکنم آرایشگر تو ناشی بوده چون رنگ موهات خیلی بد شده از این حرف من همه خنده اشون گرفت ولی برای اینکه سارا ناراحت نشه به زحمت خودشونو کنترل کردند سارا که حسابی ضایع شده بود گلویی صاف کرد و گفت _تو از کجا میدونی من موهامو رنگ کردم شاید داری اشتباه میکنی و باید عذر خواهی کنی لبخندی زدم و گفتم _گفتم که آرایشگرت ناشی بوده میخواست حرفی بزنه که عماد گفت _سارا جان بهتره این بحثو همین جا تموم کنی بعد نوید برای اینکه بحثو تموم کنه گفت _شما از خودتون نگفتید …دوست دارید اوقات فراغتتونو چطور بگذرونید؟ گفتم _من کتاب زیاد میخونم استعداد عجیبی هم تو طراحی دارم شنا رو هم دوست دارم زیاد میرم باشگاه گفت _از شادی شنیدم درست خیلی خوبه چطور برنامه ریزی میکنی که به تمام کارات میرسی ؟ گفتم _من عادت ندارم خونه درس بخونم تمام درسو سر کالس یاد میگیرم تو خونه فقط تکالیفمو انجام میدم و همین باعث میشه درسو دوباره مرور کنم و تو ذهنم بمونه لبخندی زد و گفت _پس شما هم به روش من درس میخونید گفتم _این روش اوایل مامانمو نگران میکرد چون اون فکر میکرد من تنبلم ولی وقتی کارنامه امو گرفتم از تعجب داشت شاخ در میورد گفت _درست مادر منم همین مشکلو با من داشت ولی االن من یه دکترم و مطمئنم شما هم به یه جایی میرسید

دانلود رمان ماه و مهتاب

گفتم _ولی من دوست ندارم دکتر ومهندس واز این چیزا بشم من به هنر عالقه دارم از ماجرا جوئی هم خوشم میاد دوست دارم دور دنیا سفر کنم در مورد تاریخ و اشیاء قدیمی اون مناطق تحقیق کنم یه چیزی مثل کاوش گری ولی دوست ندارم از خانوادم دور بشم به خاطر همین ترجیح میدم یه هنرمند بشم گفت _این خیلی عالیه تو این دوره زمونه پر از دکتر مهندسای بیکاره به نظر من خانما باید مثل شما به هنر و چیزای خانه داری توجه کنند وراهو واسه ما مردا باز بگذارند گفتم _من با این حرفت کامالَ مخالفم زن و مرد هیچ فرقی با هم ندارن و امروزه خیلی از مردا هم هستند که خانه داری میکنند و خانماشون خرجشونو میدن که من با اینم مخالفم شما چون مردید حق ندارید به خانما توهین کنید اگه پاش بیوفته زن ها از شما مردا قوی ترند گفت _ این حرفتو قبول ندارم خانما تا عرصه بهشون تنگ میشه خودشونو میبازند گفتم _کی همچین چیزیو گفته ؟…مثالَ تو یه جریان عشقی ساده اگه مردا شکست بخورند زود افسردگی میگیرند و این برای یه مرد خیلی بده و باعث میشه عبوث و بد اخالق بشه و دیگه هیچ دختری به طرفش نره ولی یه دختر چند روز گریه میکنه و فوقش خودشو تو اتاقش حبث میکنه و بعد از چند روز فراموشش میکنه و زندگیشو دوباره میسازه گفت _این حرفتو هم قبول ندارم چون دخترا فوراَ خودکشی میکنن گفتم _اونایی خود کشی میکنن که آبروی هرچی دختره رو بردند وخودشونو ….نمیخوام وارد جزئیات بشم گفت _باشه تو این یک مسئله حق با توئه ولی مردای زیادی هستند که تو معادن کار میکنند و خم به ابرو نمیارن گفتم _من زنای زیادیو میشناسم که تو معدن کار کردند ولی اینو هم نادیده میگیریم تو تا حاال زایمان یه خانمو دیدی؟ گفت _نه گفتم _اگه ببینی روزی هزار بار خدارو شکر میکنی که مرد شدی بهت توصیه میکنم وقتی ازدواج کردی و خواستی بچه دار بشی حتماَ تو زایشگاه حضور داشته باشی اون وقت روزی هزار بار از

دانلود رمان ماه و مهتاب

همسرت بابت بچه تشکر میکنی البته ما خانما احتیاج به این چیزا نداریم چون خیلی قوی تر از شما آقایونیم رامین گفت _با تمام این حرفا هر جای دنیا که بری میگن زن ضعیفه گفتم _این یه تفکر پوچ و بیهوده است اینو میگن چون خانما ظریف و روحیه لطیفی دارند و شما مردا هیکل بزرگتری دارید به خاطر همینه که همیشه به خانما توهین میکنند شادی خندید و گفت _خب آقایون برید کنار اجازه بدید باد بیاد دیگه باید شکستو قبول کنید رامین گفت _ولی اینا همش تفکر یه دختر بچه است شادی به حمایت از من گفت _چرا توهین میکنی ؟ لبخندی زدم و گفتم _آروم باش دوست من معموالَ آقایون وقتی شکست میخورند از سالح توهین استفاده میکنند تا این طوری مارو عصبی کنند و از ما یه کار غیر منطقی سر بزنه این طوری مارو سرزنش کنند و مارو مجبور به قبول شکست بکنند النا گفت _واقعاَ تو پانزده سالته؟ گفتم _بهم نمیاد ؟ گفت _من که چند سال از تو بزرگترم تا حاال به همچین چیزایی حتی فکرم نکرده بودم گفتم _این نتیجه مطالعه زیاده اومد کنارم وگفت _حق با رهاست به قول شادی برید کنار تا باد بیاد رامین رو به عماد کرد و گفت _تو نمیخوای چیزی بگی داریم شکست میخوریم عماد لبخندی زد و گفت _آخه چی بگم رامین جان باید قبول کنیم که شکست خوردیم گفتم _اینجا که میدان جنگ نیست شما با واقعیت رو به رو شدید پس شکستی در کار نیست نوید گفت _خوشم اومد …بحث خیلی خوبی بود خیلی چیزا ازت یاد گرفتم

دانلود رمان ماه و مهتاب

ناخواسته همه رو مجذوب خودم کرده بودم و تعریفای اونا باعث شد که احساس غرور کنم و همه به من خیره شده بودند که ببینند چی در جواب نوید میدم منم با اینکه خوشحال بودم سعی کردم تغییری تو چهره ام ایجاد نکنم و خیلی خونسرد گفتم _بی خود نیست که کتابو بهترین دوست آدم معرفی کردند همون موقع آقای کیان اومد و گفت _همین االن هواپیمای شاهین فرود اومد ما میخوایم به استقبالش بریم هر کس دوست داره میتونه مارو همراهی کنه شادی دست منو گرفت و گفت _تو با ماشین ما بیا گفتم _نه عزیزم من میرم کنار خانوادم هر تصمیمی اونا گرفتند منم بهش عمل میکنم گفت _هر طور راحتی من تورو مجبور به کاری نمیکنم منم رو به بقیه کردم و گفتم _از آشنایی با شما خیلی خوشنودم و امیدوارم دوستای خوبی برای همدیگه بشیم النا گفت _منم امیدوارم ….دلم میخواد بازم یه همچین موقعیتی پیش بیاد گفتم _این خواسته منم هست پس به امید دیدار اینو گفتم و از جمع شون خارج شدم و رفتم کنار مامان ، مامان با دیدن من گفت _چطور بود ؟ گفتم _بد نبود ….میخواید چیکار کنید میرید فرودگاه ؟ گفت _آره چطور مگه ؟ گفتم_ من نمیام تو که میدونی از جو فرودگاه خوشم نمیاد گفت _اگه نریم ممکنه عالیه خانم ناراحت بشه گفتم _خب شما برید گفت _پس تو چی ؟ گفتم _من همین جا منتظر میمونم

دانلود رمان ماه و مهتاب

 گفت _باشه فکر نمیکنم زیاد طول بکشه پس تا ما برمیگردیم تو هم همین جا بمون و مراقب خودت هم باش گفتم _چشم برید به سالمت وقتی اونا رفتند تقریباَ خونه خالی شد من که تنها بودم رفتم تو باغ فضای اونجا خیلی زیبا و خیال انگیز بود اونجا پر از درختای بزرگ و کهن سال بود که کنار هر کدورمشون یک چراغ رنگی کوچک کار گذاشته شده بود که هم زیبایی خاصی به باغ میداد هم فضارو روشن میکرد کنار یک درخت کردو یه نیمکت بود ترجیح دادم اونجا بشینم و از زیبائی اونجا لذت ببرم طولی نکشید که احساس کردم یه نفر پشت سرم ایستاده بدونه اینکه نگاش کنم گفتم _اگه مزاحمی برو در غیر این صورت اونجا واینسو بیا بشین اومد رو به روم و گفت _فکر میکردم رفتید فرودگاه از جام بلند شدم وگفتم _شمائید آقای شمس؟…فکر نمیکردم االن شمارو اینجا ببینم گفت _منم همین طور چون شنیدم شما نشون شده اید گفتم _یعنی چی ؟…نشون شده واسه چی ؟ گفت _شاهین …مگه شما به خاطر شاهین نیومده اید اینجا ؟ گفتم _من به خاطر شادی اومدم نه شاهین گفت _ولی من چیز دیگه ای شنیدم اشکالی نداره اینجا دخترای زیادی هستند که به خاطر شاهین اومدند تا یه جور نظر اونو به خودشون جلب کنند ولی من مطمئنم تو قبول میشی این حرفش عصبیم کرد اخمی کردم و گفتم _از این حرفتون اصالً خوشم نیومد من اصالً همچین قصدی ندارم و با کسی که یه همچین شوخی بی مزه ای باهام بکنه شدیداً برخورد میکنم گفت _چرا عصبانی میشی من که چیزی نگفتم

دانلود رمان ماه و مهتاب

گفتم _نمیخوام دچار دردسر بشم من االن وقت ازدواجم نیست و به این چیزا هم اصالً فکر نمیکنم پس لطفاً عذر خواهی کن و دیگه این حرفو هم تکرار نکن گفت _مگه شاهین چشه ؟ گفتم _شاهین چیزیش نیست ولی منم از اون دخترایی نیستم که خودمو به کسی تحمیل کنم لبخندی زد و چیزی نگفت خیلی دلم میخواست بدونم چی تو سرش میگذره گفتم _کجای حرفم خنده دار بود ؟ گفت _متأسفم نمیخواستم ناراحتت کنم گفتم _ولی این کارو کردید گفت _میدونی چیه من میخواستم هدف واقعی تونو از اومدن به این مهمونی بفهمم میخواستم بدونم چه احساسی به شاهین دارید گفتم _خب میتونستی اینو ازم سؤال کنی منم صادقانه جوابتو میدادم گفت _ولی میتونستی راحت بگی به تو ربطی نداره مثل بقیه دخترا لبخندی زدم و گفتم _شاید…ولی من زیاد از این جمله استفاده نمیکنم گفت _این خیلی خوبه این یکی از نشونه های شخصیت آدماست گفتم _شما روانشناسید ؟ گفت _چرا فکر میکنید من روانشناسم؟ گفتم_همین طوری پرسیدم لبخندی زد و گفت _نه من معلم موسیقیم ویه مدرسه موسیقی تقریباً موفق دارم گفتم _من عاشق موسیقیم ولی تاحاال سعی نکردم یاد بگیرم گفت _خوشحال میشم معلمت باشم گفتم _دلم میخواد ولی فکر نمیکنم دیگه وقت آزاد داشته باشم چون چند روز دیگه مدارس باز میشن و باید به درسام برسم

دانلود رمان ماه و مهتاب

گفت _یه سؤال ازت بپرسم ؟ با حرکت سرجواب مثبت دادم گفت _تو واقعاً با خوندن کتاب این همه چیزو یاد گرفتی واین تاثیر کتابه که تو تو این سن اینقدر باشخصیت و متینی گفتم _به نظر من دارید اغراغ میکنید گفت _یعنی دارم درمورد تو اشتباه میکنم ؟ گفتم _نه ولی اونقدرام که شما فکر میکنید درست نیست گفت _ولی از هم سن و ساالی خودت خیلی با شخصیت تری من تا االن دخترای پانزده ساله رو بچه میدنستم ولی نمیتونم به شما لغب بچه بدم گفتم _هر کسی تو هر سنی که باشه گاهی وقتا یه کارایی میکنه که از یه بچه هم بعیده گاهی وقتام بر عکس بچه ها کارایی میکنند که بزرگترا شگفت زده میشن پس این جای تعجب نداره گفت _میخوای این باورو به من بدی که یه بچه ای ؟ گفتم _نه من یه نوجوانم لبخندی زد و گفت _یه نوجوان با درک و شعور یه آدم بالغ گفتم _شاید این یکی درست باشه ولی من هنوز فکر میکنم دارید اغراغ میکنید گفت _خیلی جالبه گفتم_ چی؟ گفت _اینکه به خودت مغرور نمیشی گفتم _میشه خواهش کنم دیگه درمورد من حرف نزنیم دیگه دارم خجالت زده میشم بلند خندید و گفت _تو دختر جالبی هستی باید اعتراف کنم که از صحبت با تو لذت میبرم باور کن اینو از ته دلم گفتم گفتم _من خواهش کردم

دانلود رمان ماه و مهتاب

 گفت _خیلی خب با این که دست خودم نیست ولی سعی میکنم دیگه چیزی نگم که ناراحت بشی لبخندی زدم و گفتم _این شد یه چیزی گفت _رابطه ات با برادرت چطوره ؟ گفتم _خیلی زیاد دوستش دارم و به خاطر همین خیلی دلم میخواد اذیتش کنم یعنی به این کار عادت کردم ولی اون از وقتی که ازدواج کرده دلش میخواد من چلوی همسرش بهش احترام بذارم واما متأسفانه من که به این کار عادت ندارم برام خیلی سخته ولی اون به من خیلی احترام میذاره تا منم یاد بگیرم گفت _من همچین خواهری دوست دارم ولی النا زیادی به من احترام میذاره تقصیری هم نداره مامانم این طوری بارش اورده نگاهی به ساعتم کردم و گفتم _به نظر تو دیر نکردند؟ اونم نگاهی به ساعتش کرد و گفت _نگران نباش هنوز دیر نکردند از جام بلند شدم و گفتم _پس بیا قدم بزنیم اونم از جاش بلند شدو با هم هم گام شدیم مدتی هر دو سکوت کرده بودیم و من محو تماشای باغ بودم و اون به فکر عمیقی فرو رفته بود تا اینکه اون سکوتو شکست و گفت _میتونم بپرسم به چی فکر میکنی ؟ گفتم _محو زیبایی این باغ شدم اینجارو خیلی دوست دارم …تو چی دیدم به فکر فرو رفتی ؟ مکثی کرد و گفت _مهم نیست بیا درموردش حرف نزنیم گفتم _باشه و دوباره سکوت بینمون حاکم شد این بار منم به فکر فرو رفتم خیلی دلم میخواست بدونم چی توسرش میگذره به این فکر میکردم که اون به چه چیزی میتونه فکر کنه که منو از دونستنش محروم میکنه دوباره اون سکوتو شکست و گفت _خسته شدی؟ لبخندی زدم وگفتم _چیه پیرمرد نکنه به این زودی خسته شدی

دانلود رمان ماه و مهتاب

خندید و گفت _نه چون نوپائی نگران شدم که پاهات درد نگیره گفتم _نگران من نباش من از پیرمردا تحملم بیشتره گفت _میتونی ثابت کنی؟ گفتم _چطوری؟ گفت _بیا مسایقه بدیم گفتم _با این کفشا نمیتونم دلم نمیخواد پام بشکنه گفت _حیف شد …تا حاال از کسی شکست خوردی؟ گفتم _نه یادم نمیاد کسی تونسته باشه شکستم بده گفت _من یه روز این کارو میکنم گفتم _زیاد امیدوار نباش چون دوی من خیلی خوبه نگاهشو به چشمام دوخت و گفت _مطمئنی؟ منم همین کارو کردم و گفتم _شک نکن لبخندی زد و گفت _تو خیلی شجاعی گفتم_باید ازت بترسم ؟ گفت_نه گفتم _پس چی؟ میخواست حرفی بزنه که سرو صدایی که به وجود اومد نظر هر دومونو به خودش جلب کرد و هر دو رفتیم جلوی در فکر کردیم دعوا شده ولی این طور نبود این سرو صدای مهمونا بود که از فرودگاه برگشتند ما هم به بقیه پیوستیم وبعد از قربانی کردن گوسفند به سالن پذیرائی رفتیم وشاهین از همه تشکر کرد و از همه اجازه خواست که بره تو اتاقش تا لباسشو عوض کنه با رفتن شاهین شادی اومد کنار ما و گفت _تو چرا نیومدی فرودگاه ؟

دانلود رمان ماه و مهتاب

گفتم _تو که میدونی من از جو فرودگاه خوشم نمیاد گفت _ولی این بار باید میومدی من به شاهین قول داده بودم گفتم _چرا ؟ گفت _هیچی ولش کن بعداً برات توضیح میدم …فعالً باید تنهات بذارم زود برمیگردم اینو گفت و رفت بعد عماد نگاه پرسشگرشو به من دوخت و گفت _تو میدونی جریان چیه ؟ گفتم _نه ولی فکر نمیکنم برای من خوشایند باشه گفت _چرا؟ گفتم _چون از حرفای شادی خوشم نیومد طولی نکشید که شادی به همراه شاهین اومد کنار ما اون موقع النا هم تازه به ما پیوسته بود شاهین با نگاهی هر سه نفرمونو برانداز کرد و گفت _سالم به همگی تازه فهمیدم که اون با نگاهش منتظر سالم ما بود به خاطر همین خنده ام گرفت وبه زحمت خودمو کنترل کردم و وقتی با عماد و النا احوالپرسی کرد گفتم _به خونه ات خوش اومدی گفت _حالت چطوره رها جان؟ گفتم _خیلی خوبم البته اگه به جای پسوند جان از خانم استفاده کنی با نگاهش دوباره براندازم کرد و گفت _نسبت به پارسال که دیدمت خیلی تغییر کردی لبخندی زدم و گفتم _حاال این از نظر شما خوبه یا بد؟ گفت_خب معلومه خیلی خوبه گفتم _پس از تعریفتون خیلی ممنونم گفت _من چی به نظرت من تغییری نکردم ؟

دانلود رمان ماه و مهتاب

 گفتم _دفعه اول که دیدمتون سرتاپاتون پر از روغن ماشین بود چون داشتید ماشینتونو تعمیر میکردید به نظر من فقط ظاهرتون تغییر کرده این کت شلوار شیک کجا و اون لباسای روغنی کجا کفت _ولی منظورم ظاهرم نبود گفتم _پس سؤالتون احمقانه بود گفت _چرا ؟ گفتم _چون با یک نگاه نمیشه از باطن آدما باخبر شد چه برسه به اینکه تشخیص بدی چه تغییری کرده به نظر خودت احمقانه نیست ؟ گفت _درسته حق باتوئه از ظاهرش معلوم بود که خیلی عصبیه ولی خودشو خونسرد نشون داد و تسلیم شد منم لبخندی زدم و گفتم _هر کسی اشتباه میکنه اشتباه منم این بود که رک حرفمو زدم و ناراحتت کردم پس عذر منو بپذیر این حرف من لبخندو رو لبش اورد و گفت _اشکالی نداره حرفت منطقی بود بعد آقای کیان شاهینو صدا زد و اونم با شادی مارو تنها گذاشتند وعماد با نگاهش بدرقه اشون کرد ولبخند مرموزی به لب اورد وبعد نگاهشو به طرف من کشید ونگاهمون به هم برخورد کرد منم نگاهمو ازش گرفتم ورو به النا کردم و گفتم _بهتره من برم کنار زن داداشم طفلک تنهاست گفت_دلم میخواد باهاش آشنا بشم گفتم _پس بیا باهم بریم و رو به عماد کردم و گفتم _شما نمیخواید با برادر من آشنا بشید ؟ لبخندی زد و گفت _باعث افتخارمه

دانلود رمان ماه و مهتاب

 وهر سه به طرف کورش و بقیه به راه افتادیم وقتی رسیدیم بابا و بقیه خانواده کنار هم بودند و یه آقا و خانم دیگه هم کنارشون بودند و با دیدن ما بابا گفت _اینم از دختر من رها منم لبخندی زدم و دست هر دوشونو فشردم و گفتم _سالم بابا گفت _ایشون آقای شمس دوست جدید من و برادر خانم آقای کیان هستند ایشون هم همسرشونه گفتم _خیلی خوشبختم بابا نگاهی به عماد و النا کرد و گفت _تو نمیخوای دوستاتو به ما معرفی کنی ؟ میخواستم حرفی بزنم که عماد گفت _من عماد پسر دوست جدید شما ام و ایشونم خواهرم الناست بابا با نگاهش عمادو برانداز کرد و گفت

دانلود رمان ماه و مهتاب

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب ماه و مهتاب : PDF|APK|EPUB

 

منبع تایپ رمان : negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
 
بازدید : 67 بار بار دسته بندی : ماه و مهتاب تاريخ : ۱۴ شهریور ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

پنج × 4 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،