برترین رمان های امروز

دانلود رمان بد خون

رمان بد خونمهدیس

 دانلود رمان اسیر دست غرور

رمان اسیر دست غرور نگار قادری

دانلود رمان پوکر

رمان پوکرحوا م.فراهانی

دانلود رمان تابستان لاکچری

رمان تابستان لاکچریسحر

دانلود رمان هوس و گرما

رمان هوس و گرمامهلا علی راد

دانلود رمان عشق شيطون من

رمان عشق شیطون من نیلوفر جعفری

دانلود رمان در انتظار آرامش

رمان در انتظار آرامشmohaddese989

دانلود رمان نمایشنامه بهشت پوشالی

رمان بهشت پوشالیثمین

دانلود رمان دکتر خشن

رمان دکتر خشنمرضیه

دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت
به کانال تلگرام سایت ما دید
دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت دانلود رمان جدید و بسیار زیبای لحظات تلخ سرنوشت از Parisa.Hekmat دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت از Parisa.Hekmat رمان لحظات تلخ سرنوشت : با فرمت نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) , جاوا (JAR) و نسخه کامپیوتر (PDF) خب ژانر رمان لحظات تلخ سرنوشتچیه ؟ عاشقانه _ اجتماعی خب رمان لحظات تلخ سرنوشتچند صفحه داره ؟ ۵۳۰ خلاصه رمان لحظات تلخ سرنوشت در این دنیا ما محکوم هستیم… من و تو… محکوم به زیستن… زیستنی پر از درد… محکوم هستیم تا در تراژدی غمناک سرنوشتمان بازی کنیم… در این دنیا مهم من نیستم… مهم تو نیستی… تنها چیزی که اهمیت دارد، سرنوشت است… سرنوشتی که از قبل نوشته شده… سرنوشتی که زندگی را برایمان زهر می کند… سرنوشتی که خودش تصمیم می گیرد تا چه بازی هایی با ما بکند… کاری هم به دل های شکسته ما ندارد… و ما فقط محکوم هستیم به اطاعت کردن… و چه تلخ است جدایی من و تو… اما این سرنوشت بی رحم گاهی دلش نرم می شود… گاهی به جای زجر دادن… عاشقی را به معشوقی می رساند… شاید در میان این تلخی ها کور سوی امیدی پیدا بشود…. تا من و تو را از این سیاهی نجات دهد… اما از بد روزگار سرنوشت دلش به حال ما نمی سوزد… انگار ما باید همچنان محکوم باشیم به این بازی… محکوم به این لحظات تلخ سرنوشت… چشمام از شدت اشک می سوخت، جلوی اشکام رو نمی تونستم بگیرم! لعنت به این اشکای لجباز… با احساس سوزش و درد زیادی رو نوک انگشتم، با حرص از جام بلند شدم و چاقو رو انداختم تو ظرف… اشک جلوی چشمامو گرفته بود اما به هر طریقی هم که شده بود خودمو به ظرفشویی رسوندم و اول با دست سالمم یه مشت آب به صورتم زدم. وقتی محیط اطراف برام واضح شد انگشتمو گرفتم زیر آب سرد، برش سطحی بود اما خون زیادی ازش میومد. چند صفحه ای اول رمان : لحظات تلخ سرنوشت با هم بخونیم مقدمه ای یار! این را خوب میدانم دلت، خسته شده... آنقدر در انتظار نشسته... پژمرده شده... اما چه کنیم؟ مجرم شدیم... جرم کردیم... عاشق شدیم... آری! جرم ما عاشقی است و مجازاتش جدایی... دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت مجازاتش شده تکرار روزهای آشنایی... بیا ای یار من، تا غروب نکرده این عشق... بیا ای عشق من تا زنده است این عشق... بیا ای هم نفس! شاید آخرین آمدنت باشد... آمدنی که بعد از آن دیگر آمدنی نباشد... بیا برس به من، وصالی رخ نما... شاید نباشد دیگر پس از این وصالی بین ما... بیا مجرم باشیم برای آخرین بار... بیا شاهد نباشیم این سرنوشت تلخ را... بیا فقط عاشقی کن امروز را... تا هنگام جدایی عاشقی کردن نباشد حسرت ما... بیا باز هم باید برقصیم به ساز سرنوشت، ما بیا شاید بعد از جدایی وصالی شد نصیب ما چه باید کرد با این "لحظات تلخ سرنوشت"؟ که همین بود سرنوشت ما، از این همه عاشقی... چنانچه در آخر جدایی شد نصیب ما... "ثمین" دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت چشمام از شدت اشک می سوخت، جلوی اشکام رو نمی تونستم بگیرم! لعنت به این اشکای لجباز... با احساس سوزش و درد زیادی رو نوک انگشتم، با حرص از جام بلند شدم و چاقو رو انداختم تو ظرف... اشک جلوی چشمامو گرفته بود اما به هر طریقی هم که شده بود خودمو به ظرفشویی رسوندم و اول با دست سالمم یه مشت آب به صورتم زدم. وقتی محیط اطراف برام واضح شد انگشتمو گرفتم زیر آب سرد، برش سطحی بود اما خون زیادی ازش میومد. با شنیدن صدای جیغی با وحشت سرمو برگردوندم که مامانو دیدم با عصبانیت اومد جلو وگفت: چیکار کردی دختر؟ خودمو و مظلوم کردمو گفتم: ببین انگشت بیچارم چی شد مامان؟ من به تو هی میگم من به پیاز حساسیت دارم از دور که میبینمش اشک از چشمام میریزه اما تو هی اصرار میکنی آخرش هم.... مامان با نگاهی عصبی حرفمو قطع کرد و گفت: خوبه خوبه،خجالتم نمیکشه خرس گنده انگار زخم شمشیر خورده... آخه بچه تو هنوز بزرگ نشدی؟خیر سرت ۲۷ سالته ها! نمیدونی نباید دست خونیتو تو ظرفشویی بشوری؟ ببین کل دنیامو نجس کردی، خدا بگم چیکارت نکنه دختر... نمی خواد تو اصلا کار کنی واسه من، برو تو همون گوشی که دردسرش واسم کمتره... با چشمای گرد شده داشتم نگاهش میکردم، منو باش فکر میکردم نگران من شده نگو نگران نجس نشدن ظرفشوییش بود! هی! شانس نداریم که... مظلوم سرمو انداختم پایین و اومدم در برم که مامان گفت: کجا؟ با تعجب گفتم: خوب خودت گفتی برم دیگه... مامان_ بله گفتم ولی بعد از اینکه کار پیازا تموم شد میری سر اون صاحاب مرده دختر جون با عجز به مامان نگاه کردم که گفت: ننه من غریبم بازی درنیار یالا کارتو انجام بده... با حرص رفتم سمت ظرف که دوباره اشک از چشمام سرازیر شد... دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت مقدمه ای یار! این را خوب میدانم دلت، خسته شده... آنقدر در انتظار نشسته... پژمرده شده... اما چه کنیم؟ مجرم شدیم... جرم کردیم... عاشق شدیم... آری! جرم ما عاشقی است و مجازاتش جدایی... مجازاتش شده تکرار روزهای آشنایی... بیا ای یار من، تا غروب نکرده این عشق... بیا ای عشق من تا زنده است این عشق... بیا ای هم نفس! شاید آخرین آمدنت باشد... آمدنی که بعد از آن دیگر آمدنی نباشد... بیا برس به من، وصالی رخ نما... شاید نباشد دیگر پس از این وصالی بین ما... بیا مجرم باشیم برای آخرین بار... بیا شاهد نباشیم این سرنوشت تلخ را... بیا فقط عاشقی کن امروز را... تا هنگام جدایی عاشقی کردن نباشد حسرت ما... بیا باز هم باید برقصیم به ساز سرنوشت، ما بیا شاید بعد از جدایی وصالی شد نصیب ما چه باید کرد با این "لحظات تلخ سرنوشت"؟ که همین بود سرنوشت ما، از این همه عاشقی... دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت چنانچه در آخر جدایی شد نصیب ما... "ثمین" چشمام از شدت اشک می سوخت، جلوی اشکام رو نمی تونستم بگیرم! لعنت به این اشکای لجباز... با احساس سوزش و درد زیادی رو نوک انگشتم، با حرص از جام بلند شدم و چاقو رو انداختم تو ظرف... اشک جلوی چشمامو گرفته بود اما به هر طریقی هم که شده بود خودمو به ظرفشویی رسوندم و اول با دست سالمم یه مشت آب به صورتم زدم. وقتی محیط اطراف برام واضح شد انگشتمو گرفتم زیر آب سرد، برش سطحی بود اما خون زیادی ازش میومد. با شنیدن صدای جیغی با وحشت سرمو برگردوندم که مامانو دیدم با عصبانیت اومد جلو وگفت: چیکار کردی دختر؟ خودمو و مظلوم کردمو گفتم: ببین انگشت بیچارم چی شد مامان؟ من به تو هی میگم من به پیاز حساسیت دارم از دور که میبینمش اشک از چشمام میریزه اما تو هی اصرار میکنی آخرش هم.... مامان با نگاهی عصبی حرفمو قطع کرد و گفت: خوبه خوبه،خجالتم نمیکشه خرس گنده انگار زخم شمشیر خورده... آخه بچه تو هنوز بزرگ نشدی؟خیر سرت ۲۷ سالته ها! نمیدونی نباید دست خونیتو تو ظرفشویی بشوری؟ ببین کل دنیامو نجس کردی، خدا بگم چیکارت نکنه دختر... نمی خواد تو اصلا کار کنی واسه من، برو تو همون گوشی که دردسرش واسم کمتره... با چشمای گرد شده داشتم نگاهش میکردم، منو باش فکر میکردم نگران من شده نگو نگران نجس نشدن ظرفشوییش بود! هی! شانس نداریم که... مظلوم سرمو انداختم پایین و اومدم در برم که مامان گفت: کجا؟ با تعجب گفتم: خوب خودت گفتی برم دیگه... مامان_ بله گفتم ولی بعد از اینکه کار پیازا تموم شد میری سر اون صاحاب مرده دختر جون با عجز به مامان نگاه کردم که گفت: ننه من غریبم بازی درنیار یالا کارتو انجام بده... با حرص رفتم سمت ظرف که دوباره اشک از چشمام سرازیر شد... دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت با ناراحتی سرشو تکون داد. من با قیافه ای متفکر گفتم: خیلی دوست دارم ببینمش. و با دیدن قیافه ی برزخیه میترا گفتم: البته جای برادری دیگه. اشاره ای ریز به سوگند کردم و گفتم:خبر داره؟ میترا_ نه من_نمیخوای بهش بگی؟ میترا_ترجیح میدم بین خودمون بمونه باتو راحت ترم. من_هرجور میلته عزیزم زیاد فکرتو درگیرش نکن. پوزخندی زد و جوابی نداد. یهو صدای سوگند هردوتامونو از جا پروند. سوگند با حرص غر زد: هوی نفله قبلا میومدی جلو دانشگاه دنبالمون میرفتیم یه بستنی کوفت میکردیم الان دیگه ما بمیریم هم مسیرت به این طرفا نمیخوره. خندیدم و گفتم: سوگند اذیت نکن خودت میدونی این اواخر چقدر درگیرم ولی این هفته که تموم بشه به رسم قدیم میام پیشتون غصه نخور و چشمکی بهش زدم. سوگند_ایول بستنی مجانییییی... من_جون به جونت کنن مفت خوری سوگند_بی ادب خندیدیم و به پیشنهاد سیمین از جا بلند شدیم تا یه دوری هم تو پارک بزنیم. "سوگند" دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت بعد از اینکه کلی با بچه ها گفتیم و خندیدیم عزم رفتن کردیم. همین که رسیدم خونه خودمو شوت کردم رو تخت... فردا باید برم دانشگاه من و میترا تو دانشگاه شریف درس میخونیم و البته هم رشته ای هم هستیم رشتمون هم مهندسی شیمیِ، با میترا هم تو دانشگاه آشنا شدم و وارد اکیپ دو نفره من و ثمین شد.با ثمین رابطش روز به روز بهتر می شد .الانم که گاهی احساس میکنم با ثمین راحت تر از منه... پووووف فوق العاده خوابم میاد اما باید بشینم یه دور درس رو مرور کنم این کریمی ذلیل شده میخواد امتحان بگیره... غرق درس بودم که مامان صدام زد. از اتاق رفتم بیرون که همزمان بابا از حموم خارج شد سلام گرمی کردم و رفتم پیش مامان تو آشپزخونه من_جانم مامان؟ صدام زدی؟ مامان_آره سوگند بیا اینجا حواست به سیب زمینیا باشه من برم نمازمو بخونم بیام. من_چشم مامان برو خیالت راحت. مشغول سرخ کردن سیب زمینیا بودم که متوجه شدم بابا هم رفت نماز بخونه. فقط من این وسط مونده بودم. اشکال نداره بزار مامان بیاد بعدش من میرم. همین جوری که فکرم درگیر بود دیدم مامان هم اومد منم رفتم وضو گرفتم و مشغول نماز شدم بعد حدود یه ربع رفتم بیرون که دیدم مامان داره سفره رو میندازه رفتم وسایلو از دستش گرفتم و توی سفره چیدم. نشستیم سر سفره و منم تقریبا یه بشقاب پر از برنج به همراه یه تیکه مرغ برداشتم و بسم ا.. گفتم اولین لقمه از گلوم پایین نرفته بود که تلفن خونه زنگ خورد. بابا_دخترم برو جواب بده ببین کیه؟ با گفتن چشمی از جام بلند شدم و تلفن رو جواب دادم. دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت من_سلام بفرمایید؟ عمه رقیه_سلام به برادرزاده ی عزیزم! چطوری سوگند جان؟ من_ممنون عمه جان شما خوبید؟ خانواده خوبن؟ عمه رقیه_ قربونت عزیزم اوناهم سلام میرسونن. سوگند جان عزیزم خونه ای؟ جایی نمی خواید برید؟ من_خونه ایم جایی نمیریم عمه رقیه_پس مزاحم میشیم دیگه من_مراحمید تشریف بیارید منتظریم. عمه رقیه_ قربانت عزیزم فعلا خداحافظ من_خداحافظ عمه جان و تماس قطع شد. آخ جووووون عمه اینا میخوان بیان. عمه رقیه ۳۳ سالش بود و یه پسر گوگولی ناز به اسم مهدی داره... یعنی من عاشق این بچه ام رفتم دوباره سر سفره بابا_کی بود سوگند؟ من_عمه رقیه بود دارن میان اینجا مامان خندید و گفت: پس همینه انقدر شارژ شدی آره؟ لبخندی دندون نما زدم و مشغول خوردن باقی غذام شدم. بعد از جمع و جور کردن سفره و آماده کردن وسایل پذیرایی زنگ خونه زده شد در رو باز کردم و منتظر رسیدن عمه اینا شدم. روسریمو کمی کشیدم جلو و در ورودی رو هم باز کردم که با عمه رقیه و آقا سینا (شوهرعمه ام) و مهدی رو به رو شدم. تعارفشون کردم به داخل و مشغول سلام احوال پرسی شدیم. دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت همون اول مهدی پرید بغلم منم از خدا خواسته یه ماچ گنده کردمش که اونم غش غش خندید. همه باهم رفتیم سمت مبلا مهدی همچنان بغلم بود یه کوچولو که نشستیم و منم با مهدی بازی کردم از جا بلند شدم و رفتم تا چای بریزم. چایی ها رو آوردم و به همه تعارف کردم و اومدم نشستم پیش مامان اینا. داشتم به حرفای مامان اینا گوش میدادم که مهدی اومد جلوم وایساد و تو چشمام خیره شد و یهو بهم گفت:خوشگلللللل حالا من چشمام از تعجب شیش تا شده بود و همه هم داشتن میخندیدن لبخندی به این شیرین زبونیش زدم و لپشو کشیدم و گفتم: آخ من عاشقتم که... اونم در کمااااال تعجب گفت:فدااااات حالا یکی بیاد منو جمع کنه انقدر خندیده بودم که اشک از چشمام میومد آخه بچه دو ساله واین حرفا؟ خلاصه این مهدی کوچولو با شیطونیاش کلی مارو خندوند. ساعت حدودای ۱۰ شب بود که عمه اینا عزم رفتن کردن. منم بعد از رفتنشون پریدم تو دستشویی و مثل دخترای خوب مسواکمو زدم و رفتم که بخوابم. دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت صبح با صدای آلارم گوشیم از جا بلند شدم وااااای جون ننت بیخیاااال من هنوز خوابم میاد که! با بدبختی از جام بلند شدم و چپیدم تو دستشویی دست و صورتمو شستمو و اومدم بیرون موهامو شونه کردم و یه شلوار لی و یه مانتو مشکی و یه مقنعه مشکی سرم کردم و رفتم تو آشپزخونه یه لیوان چای ریختم و با کره پاستوریزه خوردم داشتم وسایل صبحانه رو جمع میکردم که یه صدایی از پشت گفت: حاضری بابا؟ با ترس برگشتم و گفتم:اااا؟ بابا شما نرفتی سرکار؟ من که سکته کردم! بابا خنده ای کرد و گفت: امروز دیر میرم بیا تورو هم برسونمت. من با ذوق پریدم بالا و گفتم:عاشقتممممم باباااا صبر کن چادرمو سر کنم الان میام. سریع چادرمو برداشتم و کتونیامو پوشیدم و با بابا رفتیم پایین سوار پراید بابا شدیم و پیش به سوی دانشگاه. از بابا خداحافظی کردم و پیاده شدم امروز کلا دوتا کلاس بیشتر ندارم. وارد کلاس که شدم میترا رو فوق العاده خواب آلود دیدمش رفتم سمتش و گفتم: درود برتو ای آریایی! خندید و گفت:و درود برشما نشستم کنارش و گفتم:چیه؟خوابت میاد؟ با بیچارگی گفت:واااای سوگند دارم از بی خوابی میمیرم همون لحظه گوشیم زنگ خورد!وا این کیه اول صبحی؟ گوشیمو از تو کیف درآوردم که اسم ثمین روش خودنمایی کرد جواب دادم: دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت من_الو؟چته نفله اول صبحی زنگ زدی؟ ثمین_بی شخصیت سلامت کو؟ نفله هم خودتی من_خوب حالا کارتو بگو ثمین_امروز تا چه ساعتی دانشگاهی؟ من_تا ۱۲٫ چطور؟ ثمین_ میخواستم بیام اونجا بریم بستنی خوری من_ایووول دختر یعنی عاشقتم ثمین ثمین_خیلی خوب من ۱۲ جلو در دانشگاهم علافم نکنیدا... من_چشم دوستییی خندید و لوسی نثارم کرد و با گفتن خداحافظی قطع کرد. میترا کنجکاوانه پرسید: ثمین بود؟آره؟ چی میگفت؟ من_هیچی میگفت امروز میاد اینجا بریم بستنی خورون! میترا با خوشحالی ایولی گفت و خواست چیزی بپرسه که استاد اومد سر کلاس. اسامی رو درآورد و شروع کرد به حضورغیاب _سارا آملی سارا دستشو برد بالا و حضورشو اعلام کرد همینطور اسامی خونده میشد که رسید به اسم میترا استاد_میترا رضایی میترا هم با بی حالی جواب داد دوباره چند تا اسم خونده شد تا رسید به من استاد_سوگند فلاح دستمو بردم بالا و اعلام حضور کردم. "میترا" دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت بعد از تموم شدن هر دوتا کلاس از ساختمون دانشگاه زدیم بیرون که ثمین جلومون سبز شد با خنده گفت: سلام بر دوستان عزیز و گرامی ماهم جواب سلامشو دادیم همون لحظه یکی از بچه های کلاس که اسمش سارا بود سوگندو صدا زد و اونم با گفتن الان برمیگردم مارو ترک کرد. همین که سوگند رفت ثمین چشماشو ریز کرد و شیطون گفت: کجاست این آقا امیر شما؟ خندیدم و با چشمام اطرافو دید زدم تا پیداش کنم دیگه داشتم از دیدنش نا امید می شدم،که یهو دیدم داره از رو به رو میاد خیلی سعی کردم ریلکس باشم اما با نیشی باز برگشتم سمت ثمین گفتم: رو پله هاست داره میاد پایین ثمین پرسید: چه شکلیه؟ من_ یه تیشرت قهوه ای پوشیده با شلوار لی موهاش تقریبا بوره و چشماش روشنه ولی تا حالا نتونستم دقیق بشم ببینم چه رنگیه ثمین با خنده گفت: دختر خوب از این فاصله که چشاش معلوم نمیشه! منم خندم گرفت ثمین_همون که کنار اون پسرست که بلوز آبی تنشه؟ من_آره خودشه ثمین متفکر گفت:قیافش معمولیه عاشق چیه این شدی؟من منتظر بردپیت بودم که! من با حرص گفتم: اولا که خوشگلی ملاک نیست دوما خیلیم خوشگله دقت کنی کپیه دیوید بکهامه... ثمین اول با تعجب نگام کرد بعد زد زیر خنده و گفت: راست میگن عاشقا دیووننا... پشت چشمی نازک کردم و خواستم جوابشو بدم که سوگند اومد و مجبور به سکوت کردن شدیم. سوگند_اه این دختره چقدر سوال میپرسه مخم ترکید. بیاین بریم بریم بستنی بزنیم که همچین خستگی از تنم بپره همه باهم به سمت در خروجی رفتیم همین که داشتیم میرفتیم یهو یه پسره سرشو از پنجره ماشینی که روبه روی دانشگاه پارک شده بود بیرون آورد و داد زد: د بدویید دیگه با تعجب برگشتم پشتمو ببینم که متوجه امیر و دوستش شدم. اونم خندید و گفت:الان میایم پسر عجله نکن دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت ضربان قلبم رفت بالا. اولین بار بود صداشو میشنیدم. چه صدای قشنگی داره. سعی میکردم جلوی لبخندمو بگیرم اما چندان موفق نبودم رومو برگردوندم که دیدم اون پسره تو ماشین یه نگاه کوتاه اما همراه با شک به ثمین انداخت. یه ذره که از اونا دور شدیم ثمین گفت: بچه ها این پسره چه آشنا میزدددد کجا دیدمش اینو من؟ سوگند_کدوم پسره؟ ثمین_همین که از تو ماشین داد زد. سوگند-شاید از دوست پسرای سابقته ثمین_خیلی بیشعوری.نکبت من_منم دیدم اونم یه نگاه شک دار انداخت بهت سوگند_بیا دیدی گفتم. ثمین_ خودت میدونی من تو خط این مسخره بازیا نیستم. تمومش کن. همیشه همین بود. ثمین سر این بحثا به شدت قاطی میکرد چون مخالف عجیب پسره نمیدونم چرا! یعنی جوریه که به پسرا محل سگ نمیزاره البته بستگی داره به آدمشا اگه بچه خوبی باشه مریض نیست که معمولیه رفتارش با اونا ولی خب... سوگند مشغول منت کشی بود و منم به رفتاراشون میخندیدم. رسیدیم به کافی شاپ با هم داخل شدیم. رفتیم و یه گوشه دنج نشستیم. گارسون اومد و ما هم سفارامونو دادیم من_بستنی هفت میوه سوگند_بستنی با طعم طالبی ثمین هم از اونجایی که عاشق شکلات و کاکائو هستش، بستنی شکلات تلخ سفارش داد. دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت "ثمین" سفارشا رو که گارسون آورد یه سکوت خاصی بینمون حاکم شد. داشتم با عشق بستنیمو می خوردم که دیدم یهو حالت میترا تغییر کرد، گونه هاش سرخ شد و سرشو انداخت پایین. رد نگاهشو دنبال کردم تا رسیدم به سه تا پسر! یکم که دقت کردم دیدم امیر جزو اون سه تا هستش و اون پسره هم که آشنا بود برام هم بینشون بود. ای خدا من اینو کجا دیدم؟ هنوز درگیر این بودن که کجا بشینن!اون پسر بلوز آبیه تا چشمش به ما یا در اصل میترا خورد سریع به میز کنار ما اشاره کرد. بی توجه به اونا مشغول خوردن بقیه بستنیم شدم. ساکت بودیم که صدای گوشیم سکوتمونو شکست. با تعجب به اسم بابا که روی صفحه گوشی خودنمایی میکرد نگاهی کردم و جواب دادم: من_سلام بابا_سلام دخترم.کجایی؟ من_با سوگند و میترا اومدیم بستنی بخوریم. بابا_ آهان...خب چیزه.... میگم... من و مامانت داریم میریم بیرون معلوم نیست کی برمیگردیم! با شک گفتم: چیزی شده بابا؟ چرا اینجوری حرف میزنی؟ بابا که مشخص بود هول شده تند گفت:نه بابا چی میخواد بشه؟ بستنیتو بخور عزیزم اصلا هم چیزی نشده... من_مطمئنی بابا؟ بابا_ آره بابا چیزی نشده که... دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت دیگه مطمئن شدم که یه چیزی شده و بابا نمی خواد بگه! با اعتراض گفتم:بابا؟؟؟ بابا_ ای بابا هیچی نشده گل دختر برو پیش دوستات خداحافظ و بدون اینکه فرصتی بده به من قطع کرد. دلشوره بدی افتاد تو دلم. نکنه واسه مامان اتفاقی افتاده؟ خدانکنه! دستی جلوی صورتم حرکت کرد و منو به خودم آورد. نگاهی به سوگند و میترا که استرس از چهرشون میبارید کردم و گفتم:بچه ها من میرم خونه! و از جام بلند شدم. میترا دستمو گرفتو و گفت:کجا میری ثمین؟ چی شده؟ اتفاقی افتاده؟ چرا انقدر نگرانی؟ با بی حالی دوباره نشستم. و رو به بچه ها با استرس گفتم: بابام یه جوری حرف میزد انگار اتفاقی افتاده و نمیخواد بگه. سوگند لبخندی دلگرم کننده زد و گفت: نگران نباش عزیزم ان شاءا... که چیزی نیست. خودتو اذیت نکن! بستنیتو بخور همه باهم بریم. یهو یاد سیمین افتادم واااااای نکنه اون چیزیش شده باشه؟ با عجله گوشیمو از تو کیف درآوردم. شماره سیمین رو گرفتم! جواب نمیده... چرا؟ دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت دوباره شمارشو گرفتم،یه بوق دو بوق... هفت تا بوق...مشترک مورد نظر پاسخگو.. با عصبانیت قطع کردم و تو دلم به صدای آزار دهنده ی زن که اون جمله رو تکرار میکرد فحش دادم. میترا و سوگند سعی میکردن دلداریم بدن اما آروم نمیشدم. اگه واسه سیمین اتفاقی افتاده باشه من میمیرم! سوگند که دید من حالم بده از جاش بلند شد تا بره حساب کنه و بریم. میترا اشاره ای به سوگند کرد و گفت: بیا بریم. از جام بلند شدم و رفتم سمت در خروجی... سوگند_ ثمین مامانت اینا خونه ان؟ من_ نه بابا گفت نمیان خونه... میترا_تورو که نمیتونیم تنها بزاریم! سوگند_آره پس تا مامانت اینا بیان میمونیم پیشت لبخندی برای این محبتشون رو لبم اومد و گفتم: خودتونو اذیت نکنید بچه که نیستم. سوگند با حرص گفت: نگاه کن نفله رو چه تعارفی تیکه پاره میکنه راه برو ببینم میترا_وای بچه ها کیفمو جا گذاشتم!!! سوگند درحالی که دستشو به نشونه خاک تو سرت بلند کرده بود گفت: دختر مگه تو عاشقی؟ زودتر گمشو برو وردار بیارش!' دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت میترا لبخندی زد و سریع رفت سمت کافی شاپ، که دقیقا اون طرف خیابون بود همین که خواست وارد کافی شاپ بشه اون پسر بلوز آبیه اومد بیرون و نکته قابل توجه اینجاست که کیف میترا دستش بود میترا وایساد و اول با شک به کیف نگاه کرد بعد انگار خواست حرفی بزه که پسره چیزی گفت و کیف رو گرفت سمتش میترا هم زیر لبی چیزی گفت که فک میکنم یه چیز تو مایه های ممنون اینا بود پسره هم لبخند مکش مرگ مایی زد و چیزی گفت و رفت داخل. میترا با گونه های سرخ اومد پیشمون و گفت: واااااای خاک تو سرم الان میگه دختره چقدر گیجه و با استرس به من نگاهی انداخت من منظورشو فهمیدم اما سوگند که فکر کرده بود منظورش پسرست گفت: ولش کن بابا بیا بریم این بنده خدا رنگ به رو نداره! خاک تو سرم اصلا یادم رفته بود با شنیدن این جمله تکونی خوردم و گفت: آره آره بدویید بریم. همین که رسیدیم جلوی در خونه با استرس کلیدو انداختم و رفتم داخل. برقا خاموش بود و خونه توی تاریکی فرو رفته بود چراغو روشن کردمو رفتم تو میترا و سوگند هم پشت من اومدن داخل و سوگند یا ا... بامزه ای گفت و سرکی کشید. بی حال روی اولین مبل وا رفتم و گفتم: نیستن نه مامان نه بابا... نه سیمین! داشت دیگه اشکم در میومد. گوشی رو برداشتم و شماره بابا رو گرفتم به سه بوق نرسیده جواب داد: بابا_ سلام دخترم! رسیدی خونه؟ من_ سلام هنوز نمیخوای بگی؟ بابا با کلافگی مشهودی گفت: نمیخوام نگران بشی. من_بابا اذیت نکن اینجوری بیشتر دارم عذاب میکشم... بابا_خیلی خوب ولی قول بده آروم باشی... باشه ی آرومی گفتم و گوشامو تیز کردم. دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت بابا_ راستش چجوری بگم؟... سیمین اومدنی تو راه تصادف میکنه با یه موتور... الان هم بیمارستانیم احساس کردم نفسم برای لحظه ای قطع شد دستمو روی گلوم کشیدمو و به زور گفتم: حالش چطوره؟ بابا_ پاش شکسته و بدنش هم یه ذره کبود شده دکترا میگن امشبو باید بمونه بیمارستان... من_کدوم بیمارستان؟ بابا_ نمیخواد تو بیای. حالت بدتر میشه الان هم برو بگیر بخواب فردا خواهرتو سالم میذارم کف دستت. اصرار نکردم چون زشت بود بخوام میترا و سوگندو از خونه بندازم بیرون بگم میخوام برم بیمارستان... تنها به گفتن :پس بیخبرم نزاریدی اکتفا کردم و بعد هم قطع کردم. به محض قطع شدن تلفن سوگند و میترا هجوم آوردن سمتم تا ببینن چی شده. با بغض تمام حرفای بابا رو براشون گفتم. هممون رفته بودیم تو فاز غم که گوشیه سوگند زنگ خورد. همیشه موقع سکوت ما باید گوشیه یکیمون زنگ بزنه هاااا! بعد از پایان مکالمش با ناراحتی گفت: ثمین؟ به خدا مجبورم برم مامان میگه زود برم خونه ناراحت نشو تو رو خدا لبخندی به روش پاشیدم و گفتم: سوگند؟ من همچین آدمیم؟ همین که شماها منو تو همچین شرایطی تنها نذاشتین خودش یه دنیا می ارزه واسم. برو خونتون راحت باش عزیزم! من هیچوقت از دست شماها ناراحت نمیشم. سوگند با لبخند گفت: خیلی ماهی به خدا و ب*و*س*ه ای آروم روی گونه ام نشوند و چادرشو سر کرد و رفت. دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت سکوت سنگینی بینمون حاکم شده بود. دلم نمیخواست انقدر جو ناراحت کننده باشه. برای همین با لبخند رو به میترا گفتم: میگمااااا راست میگفتیا! این آقا امیر یه شباهتایی به دیوید بکهام داره. میترا با ذوق برگشت سمتم و با هیجان گفت: دیدی گفتم ازش خوشت میاد؟ من که سلیقم بد نیست. صورتمو جمع کردمو و گفتم: خودشیفته! میترا یهو با کنجکاوی پرسید: راستی ثمین... یادت نیومد اون پسره رو کجا دیدی؟ با گفتن این حرف دوباره رفتم تو فکر اما بازم چیزی یادم نیومد. با حالتی عصبی گفتم: اه... نکبت خیلی آشنا میزنه ولی اصلا یادم نمیاد کجا دیدمش! شاید تو دانشگاه دیدمش! نمیدونم... میترا صورتشو جمع کرد و با حالت شیطون و چندش گفت: وااااای نه تو رو خدا پسر به اون خوشگلی باید بره دکتر یا مهندس بشه یا حداقل یه شرکت زیر دستش بچرخه نه اینکه بیاد بره رشته گیاه پزشکی بخونه! با حرص کوسن مبل که توی دستم گرفته بودم و پرت کردم سمتشو داد زدم: خیلی بیشعووووور و بی شخصیتیییی آخه رشته من چشه؟ رشته به این ماهی! به این لطیفی! به این حساسی! همش با گل و گیاه سر و کار دارم... میترا متفکر گفت: بله کاملا لطیفه البته اگه اون سوسکا و موجودات چندش رو فاکتور بگیریم و لبخندی ژکوند تحویلم داد. دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت من_ خوب چه ربطی داره؟ بالاخره گیاه به اینجور موجودات هم مربوط میشه دیگه! باید نوع هرکدومشونو بدونیم و فایده و ضررشون واسه گیاها و خیلی... میترا با حرص گفت: خیلی خببببببب باشه اصلا رشته تو عالییییی رشته تو معرکهههه! فقط بیخیال شو... بعد از کمی مکث پرسید: فردا میری دانشگاه؟ من_آره و به احتمال زیاد باید خودم برم و با غر غر اضافه کردم: حالم از هرچی مترو و اتوبوسه بهم میخوره... میترا_تقصیر خودته میخواستی نری تو رشته ای که وقتی دانشگاه تهران قبول شدی مجبور بشی از اینجا هی بری کرج! پشت چشمی نازک کردم و گفتم: چون رشتمون خاصه دانشگاهش هم باید جدا و خاص باشه. میترا گفت: باشه اینجوری گول بزن خودتو... حدود ساعتای ۷ یا ۸ شب بود که میترا هم رفتش. حالا خودم بودم و خودم! سعی کردم به هرچیزی غیر از سیمین فکر کنم تا اعصابم خورد نشه. خودمو با درسام کمی سرگرم کردم و حدود ساعتای ۹:۳۰ هم رفتم که بخوابم گرسنه هم نبودم پس یه راست رفتم سمت اتاق... جای خالی سیمین اعصابمو بهم میریخت اما هی به خودم دلداری میدادم و میگفتم که چیزی نیست و یه تصادف سادست و اونم زود میاد خونه همینجوری که ذهنم بهم ریخته بود خوابم برد. دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت با صدای زنگ ساعت بی حوصله و عصبی از جام بلند شدم و اول از همه رفتم دستشویی تا صورتمو بشورم. وضو گرفتم و اومدم بیرون. سجادمو پهن کردم و چادرو سرم کردم و قامت بستم بعد از خوندن نماز صبح صبحانه ی نه چندان کاملی خوردم و بعد هم رفتم تا حاضر بشم. همون مانتو سرمه ایمو پوشیدم به همراه یه جین مشکی و مقنعه مشکی چادرو سرم کردمو و کیف و گوشیو برداشتم و زدم بیرون. تو ایستگاه اتوبوس منتظر بودم که بالاخره اتوبوس بعد از بیست دقیقه اومد. نزدیک مترو پیاده شدم و تا اونجا کمی راه رفتم . همین که پام رسید به ایستگاه، قطار هم اومد و منم با خواب آلودگی داخل شدم. روی اولین صندلی خالی نشستم معمولا این موقع صبح زیاد شلوغ نیست. سرمو تکیه دادم به صندلی و سعی کردم بخوابم، کم کم چشمام داشت گرم میشد که یه صدای گوش خراش و بلند گفت: خانوماااااااا شال آوردمممم ببینین چه شالایی بهترین جنسو داره تو همه رنگ و همه مدلللل بیایدددد ببینید چه شالاییییی!!! با حرص چشمامو باز کردم و نگاهی به زن دستفروش کردم و گفتم: خانوم چه خبره کله صبحی؟ آروم تر دیگه. چه گناهی کردیم که اینجا هم نمیزارید درست و حسابی بخوابیم؟ دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت انگار که حرف دل خیلی از جمعیت اونجا رو من زدم ولی زن پشت چشمی نازک کرد و همچنان به هوار زدن ادامه داد. اوووووف کی میشه من یه ماشین بخرم از دست این مترو و این دست فروشا راحت بشم؟ خلاصه با بدبختی رسیدم دانشگاه و مستقیم حرکت کردم سمت کلاس... تو راهرو بودم که یهو یه صدا با داد گفت: محمد وایسا دو دقیقه کارت دارم. پسری که جلوم بود روشو برگردوند که در کمال تعجب همون پسره رو که با امیر اینا بود رو دیدم. آهاااان حالا یادم اومد این همون پسرست دیگه چی بود فامیلیش؟ یادمه خیلی شبیه فامیلیه من بود؟ آهان فامیلیش محبوب بود فکر کنم... آره... همین بود اسمش... محمد محبوب... با به یاد آوردن اسمش اون روز دوباره برام تداعی شد و باعث شد خندم بگیره اما خودمو کنترل کردم. یادمه سر کلاس وقتی استاد داشت حضور غیاب میکرد تا اینکه رسید به اسم "محبوب" منم که فکر کرده بودم منظورش منم با غیظ بهش گفتم: استاد محجوب هستم نه محبوب... استاد هم با لبخند شیطونی گفت: شما آقای محمد محبوب هستید؟ دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت با گیجی بهش نگاه که کردم فهمید نگرفتم منظورش چیه. و همون لحظه در زده شد و پسری اومد داخل و با استرس گفت: سلام استاد عذر میخوام تو ترافیک بودم. محبوب هستم. محمد محبوب... و اینجا بود که کل کلاس از خنده رفت رو هوا... سوتی بدی داده بودم! اون بنده خدا هم مونده بود که چی گفته که همه ترکیدن... با اخم رفت نشست سر جاش و اونم بعدا متوجه اتفاق شدش و به احتمال صد در صد دوستاش براش تعریف کردن. با یاد آوریش خواست باز هم لبخندی بیاد رو لبام که باز هم کنترلش کردم. وارد کلاس شدم و مستقیم رفتم و کنار شیرین نشستم و کمی مشغول صحبت شدیم تا استاد بیاد. "محمد" دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت با خستگی وارد خونه شدم و اول از همه به اتاق بابا سرکی کشیدم. خواب بود. لبخندی زدم و رفتم تو آشپزخونه که مامانو دیدم که داره زیر لب غرغر میکنه. سلام آرومی کردم که برگشت سمتم و گفت: سلام پسرم مادر قربونت بشه که خستگی از سر و روت میباره... لبخند گرمی زدم و گفتم: خدا نکنه مامان جان... حالا چرا غرغر میکردی؟ مامان با ناراحتی نگاهم کرد که چشمامو باریک کردم و گفتم: نکنه بازم این ملیحه خانوم بلند شده اومده اینجا؟ مامان سری تکون داد و گفت: هربار که میاد اینجا چندتا تیکه میندازه به من و تو و بابات و میره... به خدا به حرمت همسایگیمونه جوابشو نمیدم... عصبی گفتم: دوباره چی اومده بلغور کرده؟ مامان لبشو گزید و گفت: زشته پسر... بزرگتره با حرص گفتم: د آخه مامان چه بزرگتری؟ این زنیکه اگه این چیزا حالیش میشد که نمیومد چرت و پرت بلغور کنه...واقعا مامان بعضی وقتا فکر میکنم که بابا رفت و اینجوری برگشت تا نگاه های تحقیر آمیز و توهینای این مردمو به جون بخره؟ به جسمش که اون عراقیای وحشی رحم نکردن، حالا هم که دارن هموطنای خودش اینجوری با حرفاشون روحشو آزار میدن... به قرآن قسم که درد این یکی بیشتره به قرآن قسم.... دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت و سرمو تو دستام گرفتم مامان با بغض مشهودی گفت: اینجوری نگو پسر... درسته! پدرت رفت تا از همین مردم محافظت کنه و داره اینجوری جواب میگیره... اما یادت باشه خدا پشت ماست، همین که میدونم خدا از حق بندش نمیگذره دلمو آروم میکنه... فکر میکنی واسه من آسونه هرروز بشینم و توهینای این زنو به شوهرم و خانوادم بشنوم؟ به خدا منم عذاب میکشم... ما حق نداریم کفر بگیم، پدرت با عشق رفت و جنگید و هیچوقت هم پشیمون نشد از این کارش ما نباید کفر بگیم پسرم... نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم تا خودمو کنترل کنم. مردمای این دوره زمونه چقدر نامرد شدن... صفت نامردی کمه براشون... کمه به خدا کمه... با ناراحتی از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم و سوییچ رو برداشتم و تا خواستم بزنم بیرون مامان از آشپزخونه اومد بیرون و گفت: وا، مادر تو که چیزی نخوردی! بیا غذاتو بخور جون داشته باشی بری سرکار.... نخواستم دلشو بشکنم لبخندی زدم و به سمت آشپزخونه راه افتادم. چند قاشق خوردم و با تشکر از مامان از جام بلند شدم و گفتم: دیگه میرم مامان جان کاری داشتی صدام بزن... دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت مامان لبخند غمگینی زد و گفت: بمیرم برات که از صبح تا شب آرامش نداری... با اخم گفتم: مامان این حرفا چیه؟ دیگه نشنومااااا مامان لبخندشو عریض تر کرد و گفت: کپی باباتی مثل اون هم زور میگی و دستور میدی... لبخندی نشست رو لبم و گفتم: من غلط کنم به شما دستور بدم یا زور بگم بانووو. مامان خندید و گفت: برو محمد دیرت میشه هاااا... با خنده از مامان خداحافظی کردم و به سمت شرکت کوچیکی که توش کار میکنم راه افتادم.... شانس آوردم با کامپیوتر آشنایی کامل داشتم و این شرکت هم بدجور گیر کرده بود، وگرنه همچنان علاف بودم... رفتم داخل و پشت میز نشستم و کارو شروع کردم. ساعت حدودا ۸ شب بود که کارم تموم و شد و بعد از دادن گزارش کار به رییس شرکت حرکت کردم سمت خونه... از دور یه شیرینی فروشی رو دیدم و ماشین رو گوشه ای پارک کردم. وارد شدم و به عشق مامان یه کیلو ناپلئونی که عاشقش بود خریدم. بعد از اینکه حساب کردم رفتم بیرونو و مستقیم روندم تا خونه. پشت در بودم و میخواستم درو باز کنم که صدای قهقهه از تعجب ثابت نگهم داشت. شونه ای بالا انداختم و با تعجب در رو باز کردم و دیدم که بلهههه! زن و شوهر نشستن دارن گل میگن و گل میشنون... با شیطنت رو به مامان بابا گفتم: اوه شرمنده انگار بدموقع رسیدم مزاحمم برم؟ دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت بابا خندید و گفت: بیا تو پسر ببینمت، باز تو با مزه بازی درآوردی؟ لبخندی دندون نما زدم و گفتم: انقدر ضایع بود؟ مامان خندید و باباهم لبخندی زد. بابا_ حالا چرا نصفه نیمه اومدی تو؟ نگاهی به سرتا پام انداختم و خندم گرفت. نصفم اومده بود تو و نصفم بیرون مونده بود. کامل وارد شدم که بابا گفت: پس بگو! شازده میخواسته غافلگیر کنه مارو! بده ببینم چی گرفتی شیرینی... با خنده جعبه شیرینی رو گذاشتم رو میز و گفتم: بزارید منم بیام بعدش شروع کنید. اون شب با خنده و خوشی کنار مامان و بابا سر شد. "امیر" با خنده به حامد که در حال کلنجار رفتن با موهاش بود نگاه میکردم و گفتم: بسه بابا اون بیچاره هارو کشتیشون! بیا بریم تروخدا... حامد با حرص گفت: نگاه کن تو رو خدا یعنی وقتی از خواب بیدار میشم مدل موهام بهتر از اینه! گفتم: حالا چه اصراریه؟ بلند شو بریم دیرمون شد حامد. حامد گفت: ای مردشور هرچی جشن تولدرو ببرن... به درک بیا بریم و کتشو از روی میز برداشت... من_ بیخیال... همینجوریشم خوشتیپی داداش... فقط تو رو خدا بیا بریم. دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت با حامد رفتیم جلوی در که محمد تک بوقی برامون زد. رفتیم سمتش نشستیم تو ماشین، من جلو و حامد عقب... صدای خشن محمد بلند شدش: داشتید چه غلطی میکردید اون تو؟ خوبه شما دختر نشدید وگرنه باید قید امشبو میزدیم... من با غیظ گفتم: به من چه؟ این جناب ( و با دستم به حامد اشاره کردم) هی میگفت وای موهام اِله وای موهام بِله... محمد نگاهی انداخت به حامد و گفت: همش به کنار دیگه چرا گوشیاتونو جواب نمیدادید؟ حامد یهو گفت: ای وای گوشیم... شرمندتم داداش دو مین صبر کن برم بیارمش... محمد با حرص گفت: شما لازم نکرده بری بیاری... حالا میری بالا شیش ساعتم جلو آینه وایمیسی و عاشق چشم وابروت میشی بعد میای پایین دوباره میگی گوشیم یادم رفت. بعد رو به من کرد و گفت: امیر داداش دو دقیقه بپر بالا اون گوشیه اینو وردار بیار، دمت گرم! از ماشین پیاده شدم و به سمت خونه رفتم و درو باز کردم. گوشی حامد روی تختش بود. برداشتم و رفتم پایین... دوباره سوار ماشین شدم و گوشیو پرت کردم تو بغل حامد و گفتم: دیگه یادت نره این بی صاحاب شده رو هااااا... حامد با استرس گفت: بابا بدویید دیگه الان دیر میرسیم همش هم تقصیر شما دو تاست که وایسادید غر میزنید عین پیرزنا... دهن منو محمد از پررویی این بشر شده بود غارعلیصدر... محمد بچه پررویی نثارش کرد و ماشینو به حرکت درآورد. گوشیه محمد زنگ خورد محمد نگاهی به صفحه گوشی انداخت و گفت: بیا! نویده خاک تو سرت حامد که انقدر لفتش میدی و تلفنو جواب داد. محمد_سلام نوید داریم میایم تو راهیم... نوید:....... دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت محمد: بله پس کی میتونه جز حامد آماده شدنش از صدتا دختر بیشتر طول بکشه؟ حامد اعتراض کرد اما محمد بی توجه به اون به حرفی که نوید پشت خط زده بود خندید و بعد از گفتن کلمه فعلا تماسو قطع کرد. بقیه راه تو سکوت طی شد. میثم یکی از رفیقای دانشگاهمون تولدش بود و به خاطر همین ما و نوید و سهراب و رو برای شام دعوت کرده بود. بالاخره رسیدیم. داخل رستوران شدیم و بلافاصله به نوید برخوردیم. نوید اومد جلو و بعد از سلام علیک مارو به سمت طبقه بالا برد. همگی باهم سلام و احوالپرسی میکردیم. یه ذره که سکوت برقرار شد، محمد با قیافه ای حق به جانب گفت: میثم داداش انتظار نداشتم از تو یکی! اخه این چه تولدیه؟ من دیگه کمه کمش وقتی از در خونمون زدم بیرون منتظر بودم یه لیموزین فرستاده باشی دنبالم... نه اینکه خودم مجبور باشم این دوتا تن لشو جا به جا کنم. همزمان با حامد اسمشو با اعتراض صدا زدیم. میثم بنده خدا که تا اون موقع داشت سکته میکرد حالا دلشو گرفته بود میخندید. بقیه هم همینطور دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت حامد زیر گوشم گفت: دلم میخواد چنااااااان مشت بزنم زیر فکشون که دیگه به ما نخندن. منم متقابلا گفتم: برای اولین بار یه حس مشترک داریم و ماهم زدیم زیر خنده شب خوبی بودش من برای میثم یه ساعت و حامد یه کروات و محمد هم یه عطر خریده بود سهراب و نویدهم یادم نمیاد. از بس اینا مسخره بازی درآورده بودن. ساعت حدود ده شب بود که رسیدم خونه و وارد شدم: سلام به والدین گرامی مامان و بابا که در حال تماشای تلویزیون بودن جوابمو دادن. بابا_خوش گذشت؟ من_جاتون سبز  دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت با کنجکاوی پرسیدم: پس ارشیا کجاست؟ مامان_تو اتاقشه... از دستت خیلی ناراحته چون نبردیش پوفی کردمو از جام بلند شدم رفتم سمت اتاق مشترکم با ارشیا... وارد شدم بهش سلام کردم. زیر لبی جوابمو داد. این یعنی اینکه اگه منت کشی کنی میبخشمت! لبخندی اومد رو لبم و گفتم: احوالات برادر جان؟ جوابی نداد. رفتم نشستم رو تختش و گفتم: با شما بودما؟ باز هم سکوت... گفتم: خاک تو سرت خیر سرت ۱۷ سالته بزرگ شدی بعد مثل این دخترای تیتیش مامانی با من قهر کردی؟ چپ نگام کرد و گفت: خودت میدونی خیلی وقته محمدو ندیدم دلم تنگ شده بعد اونوقت منو نبردی! با دستم موهاشو بهم ریختم و گفتم: میخوای فردا بیای دانشگاه با من؟ عصبی گفت: دانشگاهو میخوام چیکار؟ من_بعد کلاسم بیا اونجا محمدم میگیم میاد بریم بستنی بخوریم. با ذوق نشست رو تخت و گفت: قول؟ منم خندیدم و گفتم:قول"محمد" من_باشه میام. دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت امیر_یادت نره هاااا به ارشیا قول دادم. من_باشه چشم یادم نمیره. میام دیگه امیر_پس یادت نره ساعت ۱ جلو در باشیا و دیگه اجازه نداد تا اعتراض کنم به این پافشاریش... ارشیا رو دوست داشتم مثل برادر خودم میموند. خیلی باهم جور بودیم و حدود ۱ ماهی میشد ندیده بودمش... ساعت تقریبا ۱۲:۳۰ بود که کارام هم تموم شدو از شرکت زدم بیرون امروز چون کلاس نداشتم صبح زود اومدم کارامو انجام بدم. تقریبا پنج دقیقه به یک بود که رسیدم جلو در دانشگاه... بوقی برای امیر و ارشیا و حامد زدم که متوجهم شدن... امیر اومد جلو و ارشیا و حامد عقب نشستن. ارشیا با ذوق گفت: سلام داداش محمد؟بیمعرفت تا من دلم تنگ نشه تو ارشیا یادت نمیوفته؟ لبخندی زدم به روش و گفتم: شرمندتم به خدا مشغله ها زیاد شدن از این به بعد دیگه انقدر طولانی نمیشه ارشیا جان... و جلوی در کافی شاپ توقف کردم... هر چهار تامون پیاده شدیم و به سمت کافی شاپ رفتیم همین که وارد شدیم نگاهم گره خورد تو دوتا جفت چشمای قهوه ای ولی سریع هردومون نگاه از هم گرفتیم. دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت این دختر عجیب آشنا بود برام...عجیـــــب... انگار قرار بود هروقت ما میومدیم اینجا این دخترا رو ببینیم! حامد به میزی کنار اونا اشاره کرد و گفت: بریم اونجا... مشکوک نگاش کردم و گفتم: چرا کنار اونا؟ خودشو زد کوچه علی چپ و گفت: کنار کیا؟ من_بستست با تعجب گفت: چی؟ من_کوچه علی چپ با حرص گفت: نمیخوای بشینی چرا الکی بهونه میاری... خودمم بی میل نبودم شاید میتونستم از بین حرفاشون اسم دختره رو بفهمم و ببینم کیه... بدون حرف به سمت همون میز رفتم که متوجه شدم اخم هر سه تاشون رفت تو هم... مهم نیست... من تا کنجکاویم برطرف نشه از جام جُم نمیخورم! بقیه هم اومدن نشستن... من بستنی نسکافه ای... امیر وانیلی... حامد نگاهی میز بغلی انداخت و گفت:هفت میوه و ارشیا هم که خوراکش بستنی توت فرنگی بود... با آرامش داشتیم بستنیامونو میخوردیم که یکی از دخترا با جیغ گفت: واااااایییییییی ثمین سوسکککککک.... اون دختر که ثمین خطاب شده بود با تعجب نگاهش کرد و گفت: کجاست؟ اون دختره گفت: زیر پاته... دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت اما ثمین با خونسردیه کامل خم شد و با دیدن سوسک رو به مسئول کافی شاپ که اومده بود اونجا گفت: این چه وضعشه آقا اینجا واقعا بهداشتیه؟ سوسک اینجا چیکار میکنه و برای قطع کردن صدای جیغ جیغوی اون دختره سوسکو با کفشش له کرد... با عصبانیت گفت: بیاید بریم بچه ها... مسئول کافی شاپ سعی داشت منصرفشون کنه اما فایده ای نداشت. پس اسمش ثمین بود... کمی به مغزم فشار آوردم که فقط یه خاطره واسم تداعی شد... آره این همون دختره بود که فکر میکرد استاد فامیلیشو اشتباه خونده... چی بود فامیلیش؟ محبوب؟ نه خنگه محبوب که خودتی! آهان محجوب! فامیلیش محجوب بود... ثمین محجوب..."ثمین" در خونه رو باز کردم مامان تو آشپزخونه بود. بابا هم رفته بود سرکار طبیعتا... سلامی کردم و پرسیدم: سیمین رو مرخص کردن دیگه؟آره؟ مامان لبخندی زد و گفت: سلام به روی ماهت آره مادر بچم تو اتاقشه داره درس میخونه... بمیرم واسه بچم! با کنجکاوی گفتم: کی زده بود بهش؟ چیکارش کردید؟ مامان_ یه آقایی بود که ماهم رضایت دادیم و اونم رفت پی زندگیش... با تعجب گفتم:ولش کردید؟رضایت؟به همین راحتی؟ مامان جان مگه کشکه؟خدایی نکرده اگه بلای بدتری میومد سر سیمین چی میشد؟ مامان _ فعلا که خداروشکر یه شکستگی سادست و بچم چیزیش نشده... اون بیچاره هم کلی التماس کردش... ماهم رضایت دادیم. پوفی کردم و سریع رفتم تو اتاق... دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت سیمین تو اتاق بود روی تخت دراز کشیده بود و کتاب میخوند. مامان بیچاره منم فکر کرده داره درس میخونه ایشون... رفتم نشستم روی تخت که متوجهم شد... لبخندی به روش زدم و گفتم:حالت چطوره بچه؟ دیدی انقدر شیطونی کردی آخر پاتو به فنا دادی؟ اخماشو کشید توهم و حرصی گفت: خدایی خیلی مسخره ای! به من میگی بچه؟ خیر سرم ۲۳ سالمه ولی رفتارت با من مثل بچه دو ساله هاست... خندیدم و گفتم:حالا که زیاد تفاوتی نداره اون ۳ رو از کنار ۲ برداریم حله دیگه و سیمین با نگاه پرحرصش باعث شد صدای خندم بالا بره! دلم براش تنگ شده بود. بی نهایت دوستش داشتم...میترا و سوگند هم نگرانش بودن امروز گفتن بریم کافی شاپ تا حال و هوام عوض بشه با اینکه میخواستم سریعتر بیام خونه و سیمین و ببینم ولی دلشونو نشکوندم و همین رفتن به کافی شاپ باعث اون اعصاب خوردی شد. ولی سوگند بدجوری ترسیده بود از اون سوسکه...یاد قیافش میوفتم خندم میگیره... از همون اول که دیدم اون پسرا اومدن تو تصمیم گرفتم دیگه نیایم اون کافی شاپ هربار که ما میرفتیم اوناهم بودن و منم احساس خوبی نداشتم...و سوسک هم بهونه ای بود برای اینکه میترا و سوگند قانع بشن... فوق العاده خسته بودم و دلم یه چرت کوتاه میخواست... لباسامو عوض کردم و خودمو شوت کردم رو تخت.... دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت چشمامو که باز کردم هوا تقریبا تاریک شده بود... گوشیمو که چک کردم متوجه شدم ساعت ۷ شبه... از جا بلند شدم و کف دستمو محکم به پیشونیم زدمو و زیر لب گفتم: خاک تو سرم نمازم قضا شد! ای الهی بمیری ثمین مگه انقدر خواب واجب بود؟ با اعصاب خوردی از جام بلند شدم و رفتم بیرون از اتاق... مامان تو آشپزخونه بود و بابا هم طبق معمول جلو تلویزیون مشغول تماشای اخبار بود. من نمیدونم این اخبار چیه که مردا به چشم وعده ی غذایی نگاه میکنن بهش! صبح اخبار، ظهر اخبار، شب اخبار... وقتی وارد آشپزخونه شدم متوجه تدارکات عظیم برای شام شدم! با تعجب گفتم: مامان چه خبره؟ کی میخواد بیاد؟ مامان_ خاله مریم اینا و دایی شهرام اینا... آهانی گفتم و سعی کردم به این فکر نکنم که امشب بدبختم! خاله مریم دوتا پسر و یه دختر داشت. دخترشون مهلا یه سال از من بزرگتر بود و اون دوتا پسرش سینا وسورنا که از قضا دو قلو هم بودن سه سالی ازم بزرگتر بودن. و دایی شهرام که قربونش برم ترکونده... چهارتا پسر! بزرگترینشون فک کنم ۳۳ سالش باشه و اسمش افشینِ،آی من از این اسم چندشم میشه... آخه چیه؟ اصلا خوشم نمیاد...دومین پسرش امین که فکر کنم ۲۹ سالشه...سومیش هم آرین که ۲۷ سالشه مثل خودم...چهارمین پسرشم ایمان که ۲۰ سالش بود... دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت به خاطر همینه که میگم امشب بدبخت شدم! هیچ دختری واقعا احساس راحتی نمیکنه با وجود شیش تا پسر تو خونشون البته میدونم که تنها نبودیم، مامان اینا و مهلا هم بودن ولی بالاخره آدمه دیگه احساس معذب بودن بدجوری منو میگیره... از حق نگذریم خدایی همشون پسرای خوب و محجوبین ولی این خوی شیطنت تو وجود این پسرا همیشه هست... خدایی خیلی باحالن...اما بدجوری ضایع میکنن آدمو...پووووف... به مامان تو درست کردن سالاد کمک کردم و وسایلا رو آماده کردم نزدیک ساعت ۷:۳۰ بود که اومدن... در خونه رو باز کردم و برای استقبال ازشون جلوی در ایستادم... اول از همه خاله مریم بعد شوهرش آقا اردشیر ومهلا بعدش دایی شهرام و زنش شمیم خانوم... و بعدش هم در آسانسور بسته شد و پایین رفت. با تعجب گفتم: پس بقیه؟ دایی خندید و گفت: انتظار داری اون غولا با ما تو آسانسور جا بشن؟ خندیدم وگفتم:حواسم نبود...بفرمایید خوش اومدید... یکی یکی اومدن داخل و با همه سلام علیک کردیم به مهلا که رسیدم پرید بغلم و گفت:دلم برات تنگ شده بود... پس سیمین کجاست...؟ من_تو اتاقه... دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت مهلا_الهی بمیرم خیلی درد داره؟ایشالا زودتر خوب بشه... من_مرسی عزیزم،ان شاءا... و همون لحظه در آسانسور باز شد و همشون ریختن بیرون و هرکس یه چیزی میگفت... امین با شیطنت گفت: اااا؟ بچه ها از طفلان مسلم یکیش نیست... و بعد رو به من گفت:اون یکی طفله مسلم کو؟خوردیش؟ با اخم سعی داشتم جلو خندمو بگیرم حرصی گفتم: بیا تو بعد شروع کن به نمک ریختن... همشون دونه دونه اومدن تو ماشاا... تموم نمیشدن که این میرفت اون یکی میومد... خلاصه هر شیش تاشون اومدن تو و منم رفتم به سیمین کمک کنم بیاد بیرون... سیمین داشت آماده میشد. زیر بغلشو گرفتم و گفتم: بیا بریم سیمین گفت: من که میدونم الان برم بیرون اون بیشعورا هی میخوان تیکه بپرونن... و مظلوم گفت:ثمین؟ خدایی خودت جوابشونو بده من زورم نمیرسه بهشون... دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت من_بیا بریم غلط کردن چیزی بگن... همین که از اتاق پا گذاشتیم بیرون و بقیه متوجهمون شدن صدای شلیک خنده پسرا بلند شد: افشین_اوه اوه داغون شدیا دخترعمه... سینا_ با تریلی تصادف کردی مگه تو؟ سورنا_ بابا دادش بیخیال با تریلی تصادف میکرد که سالم تر میموند امین_ شماره چشماتم بالا رفته! واقعا موتور به اون گندگی و پر سرو صدایی رو ندیدی داری میاد سمتت؟ آرین_قشنگ زدی چلاق کردی خودتو! حالا دیگه میمونی خونه میترشی... ایمان اومد دهن باز کنه که چشم غره توپی بهش رفتم و گفتم:تو دیگه چی میخوای بگی بچه؟ بنده خدا آب دهنشو قورت داد و گفت: به جان ننم که همینجا نشسته (و با دست به شمیم زندایی اشاره کرد) فقط میخواستم بگم خدا شفاش بده همین... دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت همه زدن زیر خنده و امین گفت:چرا زورت به ایمان رسیده حالا؟ میتونی حال ماهارو بگیر! ابرویی بالا انداختم و گفت: حساب شما پنج تا کلا به کنار... برید دعا کنید زنده بمونین... افشین_اوهوع... مثلا چیکار میخوای بکنی... در حین اینکه سیمینو بردم سمت یکی از مبلا و نشوندمش گفتم: دیگه اونشو خودتون بعدا میفهمید... در گوش سیمین گفتم:اصلا توجه نکن بهشون... جوابشونم نده... نمیدونم از روی خوش شانسی بود یا بدشانسی که هر شیش تا حالشون از فسنجون بهم میخورد و مامان امشب برای شام فسنجون درست کرده... از اونجایی که به شکمو بودنشون ایمان دارم میدونم که تا چند ساعت عین این افسرده ها میشینن رو مبل و دیگه دمشون قیچی میشه... موقع شام بود همه اومدن سر سفره نشستن پسرا هم که دیگه الان منتظر غذا بودن و فوق العاده گرسنه... همه وسایلو بردیم ولی از قصد خورش رو آخر از همه بردم... همینکه خورش رو گذاشتم سر سفره صدای اعتراض همشون بلند شد...و چهره همشون توهم رفت... دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت مامان گفت:چی شده؟ دوست ندارید؟اگه دوست ندارید یه چیز دیگه بیارم؟ لبخندی روی لبهای اونا و لبخندی شیطانی رو لبای من نشست گفتم:آره مامان راست میگه... یه مقدار میرزاقاسمی داریم...میدونم که خیلی دوست دارید... چشمای همشون از کاسه زد بیرون ولی امین گفت:بیخیال ثمین نمیخواد زحمت بکشی ما همینو خیلی دوست داریم. من_ولی مطمئنم که از میرزاقاسمیای مامانم نمیتونید بگذرید... باید حتما امتحان کنید وگرنه مامانم ناراحت میشه ها؟ پسرا با اکراه سری از روی ناچاری تکون دادن... یعنی مطمئنم از هیچ غذایی به اندازه میرزاقاسمی بدشون نمیاد... البته به جز فسنجون... با لبخندی شیطانی ظرف رو گذاشتم پیششون و گفتم:نوش جاااان چشم غره ای بهم رفتن و منم مشغول غذا خوردنم شدم...زیر چشمی نگاهی به قیافشون کردم و روبه مهلا و سیمین چشمکی زدم که از چشم امین دور نموند و زیر لب چیزی شبیه به میکشمت گفت. خلاصه هرکدوم یه لقمه برداشتن و امین و سینا که کم مونده بود بالا بیارن! شب خوبی بود در کل با این حال گیری کلی هم حال داد بهمون... دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت جلو در وایساده بودم واسه بدرقه مهمونا مامان و بابا هم همینطور... هرکدوم از پسرا که داشتن رد میشدن یه چیزی گفتن و رفتن که من فقط یه لبخند حرص درار میزدم و چیزی نمیگفتم. همین که مهمونا رفتن سیمین رو به من گفت:آخ ثمین دمت گرم بدجوری حالشونو گرفتی! آی که قیافه هاشون دیدنی بود. منم از به یاد آوردن قیافشون خنده رو لبم نقش بست... فوق العاده خسته بودم به همراه سیمین رفتیم تو اتاق و منم به خوابی عمیق فرو رفتم..."سوگند" با عجله رفتم سمت سارا که داشتش از دانشگاه میزد بیرون. صداش زد،ایستاد و برگشت. درحالی که نفس نفس میزدم گفتم: صبر کن یه دقیقه... و کیف پولمو از تو کیف درآوردم و یه ده تومنی کشیدم بیرون... من_دستت درد نکنه بگیر اینو اگه میذاشتمش واسه فردا یادم میرفت... سارا اخمی کرد و گفت:مسخره بازی درنیار بزار تو کیفت اون پولو... حالا من یه بار یه چیز خریدم برات خواستم اعتراض کنم که گفت:جدی ناراحت میشم... دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت باشه ای گفتم و دوباره تشکر کردم. اومدم پولو بزارم تو کیف پولم که متوجه شدم کارت دانشجوییم نیست... یا خداااا کجاست؟ بدبخت شدم که! با استرس هی به اطراف نگاه میکردم که یه صدای بم و مردونه ای گفت: خانوم فلاح؟ با تعجب برگشتم و پسری رو دیدم.نمیشناختمش!پرسشی نگاهش کردم که لبخندی زد و سرشو انداخت پایین دستشو گرفت جلوم و گفت:این کارت برای شماست؟درسته؟ با تعجب به کارت دانشجوییم که تو دست اون پسر بود نگاه کردم. واسه من بود ولی دست این چیکار میکرد؟ کارتو گرفتم ازش و به رسم ادب لبخندی کوتاه زدم و گفتم:ممنونم... سرشو کوتاه آورد بالا و گفت:قابلی نداشت. دیدم از کیفتون افتاد آوردم بهتون بدم. باز هم تشکری کردم که صدای میترا اومد که گفت:سوگند؟ سری برای پسر تکون دادم و رفتم سمت میترا که با اخم غلیظی نگاهم میکرد... همین که رسیدم گفت:چیکارت داشت؟ من_داشت خواستگاری میکرد! میترا ناباورانه بهم چشم دوخت و آب دهنشو قورت داد و گفت:جدی؟ مشکوک از این رفتارش گفتم:نه بابا... کارت دانشجوییم انگار افتاده زمین اونم دیدش آورد داد به من... لبخندی زد و گفت: خوب بیا بریم دیگه... دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت متعجب از این رفتارای ضد و نقیضش دنبالش راه افتادم. قرار بود بریم خونه میترا اینا... جلوی در خونشون که رسیدیم یه صدای وحشتناکی از پشت سرمون اومد و ماهم برگشتیم که ماشینی رو دیدیم که به شدت ترمز کرد و پسری عصبانی از ماشین خارج شد و به طرفمون اومد، به میترا نگاه کردم که دیدم رنگش شده عین گچ دیوار... این پسر کیه مگه؟ پسر اومد نزدیکمونو محکم کوبوند تو گوش میترا که میترا افتاد تو بغلم... جیغی زدم و گفتم:داری چه غلطی میکنی مردتیکه؟ میترا به حالت اولش برگشت و گفت: برو پی کارت میلاد... شر درست نکن واسمون،برو گمشو... دست بلند کرد تا دوباره بزنه تو گوشش که میترا دستشو گرفت و با فریاد گفت: د میگم گمشو آشغال برو پی کارت... دست از سرم بردار... دست از سر مامان بردار... دست از سر مینا بردار پسر که فهمیدم اسمش میلاده گفت:دهنتو ببند دختره ی بی همه چیز... اون چه غلطی بود کردی؟؟؟و بلند تر داد زد: هاااااااااان؟ اون چه غلطی بوووود؟ دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت میترا با اینکه ترسیده بود بلند تر از اون داد زد: خوب کردم... دوست داشتم به تو چه؟ تو چی میگی؟احمق نمیفهمی مامان حالش خوب نیست؟ نمیفهمی دیگهههه د اخه نمیفهمییی... و بعد آروم گفت:برو میلاد تو رو خدا برو... میلاد_برو بابا واسه من دم درآوردی تا نشونمت سر جات آروم نمیشینم... بعضی از همسایه ها اومده بودن بیرون. یه پیر مردی اومد جلو و گفت: چیکار داری با دختر مردم پسر؟ بیا برو پی کارت مزاحم نشو... میلاد داد زد:خفه شو بابا پیرمرد...تو چی میگی این وسط! پیرمرد نگاهی خشمگین به میلاد انداخت و زیر لب لا اله الا ا... ای گفتی و رفت عقب... میلاد انگشت اشارشو به سمت میترا گرفت و گفت: همینجا تموم نمیشه میترا... تاوان کارتو پس میدی... میترا_برو گمشو... میلاد پوزخندی زد و به سمت ماشینش رفت. وقتی که رفتش همه هم رفتن تو خونشون... میترا با بی حالی درو باز کرد و رفت تو بعدم گفتش:بیا تو سوگند... رفتیم داخل و منم سریع پرسیدم:خوبی؟ میترا سری تکون داد و روی مبلی نشست. رو به روش نشستم و آروم پرسیدم:میترا؟این پسره کی بود؟ دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت میترا در حالی که سرشو تو دستاش گرفته بود گفت:میلاد...داداشم و پوزخندی زد. از تعجب حرفی نمیتونستم بزنم! میترا چی میگفت؟داداشش؟چطور ممکنه آخه؟ با نهایت ناباوری گفتم: جدی که نمیگی؟ بی حوصله نگام کرد و گفت: به نظرت تو الان من حس و حال شوخی کردن دارم؟ سکوت کردم. پرسیدم:اگه داداشت بود چرا اینکارو کرد؟ این کارش واقعا نهایت نامردی بود... اشک تو چشمای میترا جمع شده بود پیشش نشستم و کشیدمش تو آغوشم، در گوشش زمزمه کردم:میخوای حرف بزنی تا خالی بشی؟ میترا پوزخندی زد و گفت: سوگند، کار من از این حرفا گذشته، من اونقدر پر شدم از غم و درد که خالی شدنی نیستم... مگه گناهم چیه؟ چه گناهی انجام دادم که تاوانش شده این؟ اصلا چرا باید اینجوری میشد؟ نفس عمیقی کشید و بعد از چند دقیقه سکوت شروع کرد: دقیقا ۱۶ سالم بود که پدرم فوت کرد و من موندم و میلاد و مینا و مامانم... میلاد پنج سال ازم بزرگتر بود. دل هممون گرم بود به حضور همین پسر ۲۱ ساله... به اینکه تنها نیستیم و یه مرد بالا سرمونه... خواهرم مینا که ۶ سال کوچیکتره ازم از وقتی بابا رفتش خیلی گوشه گیر شده بود... مامان دیگه انگار روحش با بابا رفته بود و میلاد هم... میلاد هم اولاش گفت که پشتمونه و میره کار میکنه و خیلی حرفای دیگه... منم اون وسط سعی میکردم بهشون دلگرمی بدم در حالی که خودم داغون شده بودم، چند ماهی گذشت و حال و روزمون بهتر که هیچ بدتر شده بود... مامان یه بار سکته کردش و اونجا بود که فهمیدیم بیماری قلبی داره... مینا هر روز کم حرف تر و منزوی تر میشد دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت اما میلاد... میلاد کمتر خونه میومد... دیگه اون داداشی نبود که گفته بود من پشتتون هستم، میدیدم که هرروز ضعیفتر و عصبی تر و بداخلاقتر میشد... و من احمق هم اینارو میذاشتم پای فشار کاری... قرصای مامان تموم شدش همه پولا دست میلاد بود... رفتم پیشش بهش گفتم میلاد مامان قرصاش تموم شده... پول بده خودم برم بگیرم اگه تو نمیتونی... اونجا بود که فهمیدم حتی یه قرون واسمون نمونده...  دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت از امیدوارم رمان لحظات تلخ سرنوشتخوشت اومده باشه اگه خوشت اومده پس یکم برو پایین تر رمان رو با فرمت های دلخواهت دانلود کن دانلود نسخه رمان PDF لحظات تلخ سرنوشت به صورت کاملDownload PDF Version دانلود نسخه رمان ePub لحظات تلخ سرنوشت برای آیفون و آندروید و ...Download EPUB Version دانلود نسخه آندروید رمان لحظات تلخ سرنوشت با فرمت ApkDownload APK Version دانلود نسخه جاوا رمان لحظات تلخ سرنوشت با فرمت JarDownload Java Version اینم رمان لحظات تلخ سرنوشت از نویسنده محبوب Parisa.Hekmat براتون تدارک دیده بودیم منبع تایپ رمان : http://forum.negahdl.com/threads/87966/ ادرس کانال  دی ال  رمان  رو  یادتون نره اینجا کلیک کنید  :-D  اگه رمان درخواستی دارین میتونید تو  سوپر گروه ما  عضو  بشید به همین راحتی ! اگه  شما نویسنده  رمان   لحظات تلخ سرنوشت  هستین و  دوست ندارین  رمانتون  اینجا  باشه  از بالا  با تماس با ما  در ارتباط باشید

جعبه دانلود سایت

0
قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر