پیش بینی فوتبال

برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان شیوه ی یک جنتلمن

رمان شیوه ی یک جنتلمن رویای من

دانلود رمان دلمو برگردون

رمان دلمو برگردون:banoo pardis

دانلود رمان بی قرار قلبم

رمان بی قرار قلبمazidan

دانلود رمان بانوی قصه

رمان بانوی قصهbeste

دانلود رمان بگذار آمین دعایت باشم

رمان بگذار آمین دعایت باشمshazde koochool

دانلود رمان به من بگو لیلی

رمان به من بگو لیلیمهسا زهیری

دانلود رمان ماهی سفید

رمان ماهی سفید : sherry.si

دانلود رمان در جگر خاریست

رمان در جگر خاریستنسیم شبانگاه

دانلود رمان زود قضاوت نکن

رمان زود قضاوت نکنmastaneh77

دانلود رمان از لب تا قلب باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )
http://dlroman.ir/%da%a9%d9%85%da%a9-%d9%85%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d8%aa

دانلود رمان از لب تا قلب

دانلود رمان از لب تا قلب باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب از لب تا قلب : PDF|APK|EPUB

از لب تا قلب
1.gif نام کتاب رمان : از لب تا قلب
1.gif نام نویسنده : تارا راد
1.gifحجم رمان از لب تا قلب : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان از لب تا قلب :
شده دو خط موازی بهم برسن ؟دخترخانوم رمان (خانوم لب )با لباس سپیدے ڪہ آرزوے هر دختریہ وآقا پسر رمان (آقاے قلب )با لباس دومادے ڪہ آرزوے هر جوونیہ هر دو سوار بر خودروهاے مجزا پشت چراغ قرمز مے خوان از مجلس عروسے یاشون فرار کنند …هر دو ڪاملا براے هم غریبہ …ولے سرنوشت هر دو خط موازے قسمتشونو طورے مے شکونہ تا این دو رو عاشق و بہ هم برسونہ اونم با اتفاقهای پیچیده و غیر قابل تصور …بقیہ در رمان از لب تا قلب
رمانے متفاوت ،جذاب و عاشقانہ با پایانے خوش

دانلود رمان جدید

رمان جدید از تارا راد از لب تا قلب

آرش **** پشت چراغ قرمز سوار بر یه ماشین مدل باالی قرمز با گلهای سفید تزیین شده …در عصر یک روز تابستانی کالفه از سر وصدا گیج می زدم کامال گاو پیشونی سفیدی تو ترافیک بودم …هر ماشینی هم با دیدن ماشین عروس که سوارش بودم پشت بندش یه بوق هم حواله ام می کرد …

دانلود رمان از لب تا قلب

چه دل خوشی داشتند … موبایلم داشت خودکشی می کرد می دونستم مامان پشت خطه اونم چی به قول سامیار ) پسر افشین برادرم ( شده تاوالوگا )اژدهای سبز ( خنده ایی به افکارش زدم وبه گوشیم جواب دادم … __ الو.?!.. __ الو آرش به خدا میام پیدات می کنم …یه پدری ازت در میارم تا مرغای آسمون برات گریه کنند ?… __ وای مادر من چرا باور ندارید …من گم شدم ?… __ اون ماشینی که سوارشی ))GPS))داره ؛بهتره تا مهمونا نفهمیدن دوماد مجلس رو پیچونده بیایی سر مجلس …پسر خوبی باش برو دنبال هانیه از زیباکده ی سیندرال بیارش …شیر فهم شدی …یا آدما مو بفرستم سراغت … __ چشم بانوی من …همین ساعه با عروست میام … __ حاال شد عروس من? … ۳ جناب سروان با بیسیم تو دستش به شیشه چند ضربه زد . شیشه رو پایین دادم وپرسیدم : چی شده جناب ? با بیسیم به لب وگوشش اشاره کرد که گرفتم تخلف با گوشی همراه، جریمه ناقابل رو نوشت وبه ماشین اشاره کرد و گفت : مبارکه ! با خودم گفتم :چی چی رو مبارکه دارن زور زورکی به نافم زن می بندند …حاال که فیلمبردار و افشین رو پیچونده بودم باید بر می گشتم حیف که گوشتم زیر دندون مامان خانوم بود … تو افکارم بودم ونگاهم به ثانیه شمار چراغ بود که با صدای باز وبسته شدن در خود رو نگاهم کشیده شد به صندلی بغلی و چشمای گرد شده من …من کی رفتم دنبال عروس که حاال عروس خانوم نشسته بود صندلی بغلی …چند بار چشمهامو باز وبسته کردم که ببینم خواب نمی بینم …نه خواب نبود این دیگه از کجا اومد?! … تا خواستم چیزی بگم دختره با اون همه بزک دوزک با اصرار وپریشانی التماس گفت : خواهش می کنم ترو خدا کمکم کنید اونا منو دزدیدن تو رو به جون عزیزترین کست کمکم کن … هنوز ماتش بودم که با ضربه وحشتناکی که به شیشه جلوخورد و صورت خشمگین یه مرد غول تشن…خدای من این دیگه کیه ?با یه دست خرخره مو گرفته بود وبا دست دیگه در رو باز کرد …تا مشت جلو آورد که بزنه پیرمردی با عصاش اونو کشید عقب پرسید : جوون چیکار می کنی نمی بینی عروس دومادن ?..

دانلود رمان از لب تا قلب

 غول تشنه که از یقه ام گرفته بود دادزد : اسماعیل دختره رو ببر تو ماشین .. دختره تو ماشین با کلید ها ور می رفت تا جلوی باز کردن در روبگیره…مونده بودم که چه بکنم پیرمرد وسط خیابون رفت ودستهاشو باال برد وفریادزد : ایها الناس تو روز روشن ببیند چیکار می کنند? …. باسربه فک غول تشنه زدم که مشتی به دهنم زد …شوری خون رو تو دهنم حس کردم … چند تا از عابرای پیاده با داد و فریاد پیرمرد اومدن کمک …وریختن سر دوتاشون پیرمرد با مهربونی گفت: پسر جون زود عروست رو بر دار از مهلکه فرار کن.. مونده بودم چی بگم که این عروس عروس من نیست. ولی لباس دومادی تن من و ماشین عروس همه بر علیه ام بودند … پریدم پشت رُل نشستم .هر چی بادا باد …دختره وحشت زده گفت : زود باش رفیقاشون رسیدن …ترو خدا …کمکم کن اگه بگیرنم بیچاره میشم .. تو خیابونا ویراژ می دادم …باورم نمی شد دوتا ماشین هم پشت سرم بودند …مثل خواب می موند … دختره یا التماس می کرد یا ناخنش می جوید ….تعقیب وگریز هم ادامه داشت …تا باالخره گممون کردن …خنده دار بود من عروسیمو پیچونده بودم و حاال با یه عروس دیگه سر گردونه کوچه پس کوچه ها بودم ….

دانلود رمان از لب تا قلب

مونده بودم کجا برم …هوا هم تاریک شده بود …مامان پوستمو غلفتی می کند …با لباسای تابلو وبا ماشین عروس هم که گاو پیشونی سفید بودیم از همه بدتر صورت هفت قلم بزک کرده دخترک چه می شد کرد .با اون لباس مزخرف عروس …تو داخل ماشین هر کی می دیدش می خوردش … ۵ من و اون دو تا غریبه …واقعا که …قرار بود من با یه دختری به حجله گاه برم اونم با یکی دیگه حاال ما باهم بودیم تنها نقطه اشتراکمون این بود که مخالف ازدواج بودیم …از شهر خارج تو جاده شمال بودیم … جلوی هتلی نگه داشتم پرسیدم : جایی برا موندن داری ? با سر جواب داد : نه … __ پدرت به زور داشت شوهرت می داد .? مات بهم خیره شد در جوابش خودم جواب دادم __ ولی مامان من منو به زور می خواست دوماد کنه … پوز خندی زد به یکباره نالید : حاال چکار بکنیم ? __ برم ببینم یه اتاق بهمون می دن …شب رو که سر کنیم صبح هر کی راه خودشو میره ?… صورتش و نگاهش داد میزد که ترسیده … __ البته اگه جایی داری می تونی بری ? با لحن خیلی مظلومانه ایی گفت: __نه با این لباس که جایی نمی تونم برم حداقل با شما ستم شما که اذیتم نمی کنید که ?

دانلود رمان از لب تا قلب

 __نه بابا من کبریت بی خطرم ?! __ دارید مسخره ام می کنید ?? __نه بابا من کی باشم شما رو مسخره کنم ? …. پیاده شدم و به هتل رفتم یه عالمه زبون ریختم برای اولین بار کلی هم نقش دومادای بخت برگشته رو بازی کردم که یادمون رفته شنا سنامه با خودمون بیاریم و داریم برای ماه عسل می ریم شمال قراره برادرم شناسنامه ها رو فردا صبح بیاره اینجا و… خدا رو شکر کردم که دختره هم با لباس عروس بود ودروغام باهم می خوند…زیاد ضایع نبود …عجب ماجرایی داشتیم …مثل خواب می موند … باالخره یه اتاق که نه یه سوییت بهمون کرایه دادن… برای اینکه رفتارمون طبیعی جلوه کنه… هنگام پیاده شدن… شنل سفید یی که روی شانه های دختره افتاده بود روی سرش کشیدم… ومثل عروس و دومادای واقعی وارد سالن شدیم… یه دفعه همه ی کارکنای هتل نمی دونم از کجا ریختن سرمون دست و پای کوبی و جمله های کلیشه ایی خوشبخت باشید و مبارک باشه و روب*و*سی متداول رو روی سر ما خراب کردند…

دانلود رمان از لب تا قلب

۷ همشونم چشم شده تا دلشون بخواد این عروس کذایی ما رو دید می زدند… منم ماشاهلل اون لحظه با سیب زمینی غرابت نزدیکی داشتم… وارد سوییت شدیم مونده بودیم چه کنیم… دختره هم روزه ی سکوت گرفته و حرفی نمی زد. تا اینکه در زدند، از طرف مدیریت هتل برامون پنج نوع غذا برای شاممون آورده بودند… اونم برا خیر مقدم وتبریک ازدواج سوریمون… هر چند هر دو استرس داشتیم ولی تا دلت بخواد از هر غذایی به اندازه ایی چشیدیم… گارسون اومد بساط شام رو برد بعدش منم رفتم تو کریدور از پنجره رو به بیرون …آسمون شب رو با ستاره هاش نگاه می کردم .که از ته سالن صدای مامان به گوشم خورد .که پذیرش رو زیر سوال گرفته بود .وسراغ منو می گرفت .. با آوردن اسم ))GPS))زدم رو پیشونیم …. اصال به فکر جی پی اس نبودم که حاال اینطوری راحتتر پیدامون کرده بودند … باعجله به اتاق برگشتم …دختره با لباس عروسش رو تخت نشسته وسرش رو زانوهاش قرار داده بود …دیگه راه فراری نداشتیم با عجله گفتم : زود لباستو در آر…. با چشمای گرد به من خیره شد وپرسید : چی ? عصبی داد زدم : پاشو دیگه ? بلند شد و با وحشت گفت : من همین لباس رو تنم دارم …یعنی چی که لباسم رو در بیارم?…

دانلود رمان از لب تا قلب

 از سر شانه های ل*خ*تش گرفتم و به دیوار کوبیدمش … __ ببین خانوم کوچلو این لب باد کرده ام به خاطر تو بوده وحاالم به خاطر تو آواره شدم االنم وقت تالفیه محبتیه که بهت داشتم فهمیدی باید کاری رو که بهت میگم انجام بدی راهی به جز این نداری? ….فهمیدی یا خودم حالیت کنم … با ترس ولکنت گفت : باشه …. ازش جدا شدم وشروع کردم به باز کردن دگمه های پیراهن سفیدم …با باز شدن هر دگمه رنگ از صورتش می پرید ….پیراهن رو که در آوردم اونم از ترس به دیوار چسبیده بود …پیراهنم رو به طرفش پرت کردم وگفتم : اینو به جاش بپوش ….دگمه هاشو نبند هرچی س*ک*س*ی تر بهتر …. __ من نمی پوشم اگه قرار بود چنین کاری بکنم چرا فرار کردم … __ نترس نمی خورمت باید یه کوچلو برا ننه ی من نقش بازی کنیم زود باش االن می رسن . به طرف سرویس بهداشتی رفت که گفتم : وایسا… چند قدم به طرفش برداشتم .وکمی از موهاش رو به هم ریختم .و با انگشت شصتم روی ل*ب*ش محکم کشیدم طوری که رژش دور ل*ب*ش پخش شد ….قبل از این که اعتراض کنه خم شدم وزیر گلوشو محکم گاز گرفتم …طوری که صدای جیغش در اومد … ۹

دانلود رمان از لب تا قلب

با تمام نیرو سعی کرد خودش رو عقب بکشه .. سرم رو بلند کردم وبه چشماش خیره شدم ..دست به گردنش برد .با لمس خونش زیر لب فحش داد : وحشی …عوضی این چه کاری بود … __ صحنه سازی برای به تصویری کشیدن صحنه ایی که برای سیمین جون قراره بکشیم … عصبی داد زد : سیمین دیگه کدوم خریه?? … __ نوچ ….نوچ توهین نداشتیم اونم در مورد مامان من …یاهلل…زود لباستو عوض کن ….صبر کن ببینم …چشمات لنزه ??… __ نه!! ….. __ پس خوشگلی?? …. __ چون لنز نیست خوشگلم … __ آره دیگه? … با صدای تق تق در باعجله ازسرشانه هاش گرفتم وانداختمش تو سرویس بهداشتی …. با خمیازه های قالبی هم در را باز کردم مامان عصبانی دست به کمر پشت در ایستاده بود …ویکی از پاهاش رو روی زمین می کوبید ….دوباره تشبیه سامیار اومد به ذهنم … نیم خندی زدم …مامان خودش با زدن تنه به بازوم وارد سوییت شد …نگاهی به اتاق وتخت انداخت پرسید : کو کجاست ? از پذیرش می گفتن با یه عروس اومدی اینجا??? …

دانلود رمان از لب تا قلب

__ تو سرویسه .!!.. __ می دونی امشب به کل آبروی منو بردی …مسخره عام وخاص شدیم?? … __ مامان من که گفته بودم نمی خوام …مگه من دخترم مثل عصر وزوزک منو سر سفره عقد می شونید اگه مسله پاسپورته برای المثنی اقدام می کنم …. __ یادت رفته چقدر سفته برا من امضا کردی با اونا می ندازمت زندون …. __ بعضی وقتا هم به مادر بودنت وهم به زن بودنت شک می کنم …همیشه بامن وافشین مثل یه کاال بر خورد می کنی ازاینکه هیچوقت صاحب دختر نشدی خدا رو شکر می کنم وگر نه از ما بدبختتر میشد ……. __ من صالح تو رو می خوام که اینجا بمونی …. با خروج دختره از سرویس بهداشتی مامان حرفش رو قطع کرد ونگاهی حاکی از تعجب به دختره کرد…. __ آرش این دیگه کیه? با این وضعش?? ….خدای من آرش اینجا اون خراب شده ایی که هی سنگشو به سینه می زنی نیست ??….اینجاتو ،توی ایرانی وهتل ایران ….تو چه غلطی کردی?? …. با بی تفاوتی گفتم : ماجراش مفصله ?…می خوای همین جا توضیح بدم ?…. ۱۱

دانلود رمان از لب تا قلب

به دختره نزدیک شدم ودست دور گردنش انداختم ….وگفتم : سیمین جون اینم مدرک که بفهمی مدرکایی که نوچه هات برات رو کردن همه اش دروغه …من برای نجات این دختر از دست چند آدم ….باهاش معامله کردم تا به تو ثابت کنم که من اونی نیستم که تو فکرشو می کنی …. وبعد از موهای دختره ب*و*سیدم …پیراهن من براش خیلی بزرگ بود کمی باالی زانو با لباس پف دار عروس خیلی بزرگ نشون می داد حاال مثل این بود که آب رفته کوچلو موچلو خیلی بغلی شده بود …. نگاه مامان دخترک بی چاره رو وجب وجب می کاوید نگاهش خیلی خریدارانه بود …چند تا دگمه اول پیراهن رو نبسته بود یقه اش بیرون بود معذب با دستهایش یقه رو مچاله ونگاه مامان روی گردنش وخون مردگی اش خشکید فکر کنم این گاز ناعادالنه که از گردنش گرفته بودم بیشتر تاثیر گذار بود … مامان پرسید : شب رو اینجا می مونید? … __ مگه چاره ایی هم داریم .?.. __ می ریم خونه …در موردش مفصل باید با هم حرف بزنیم …. __ باکی ندارم ?!…. __ آخ آرش امیدوارم حرفات راست باشه و گرنه من می دونم و تو …. به طرف دختره برگشت…ازش پرسید : اسمت چیه ? بیشتر مثل باز پرسها داشت می پرسید .تا به عنوان مادر من ..

دانلود رمان از لب تا قلب

__ هانیه ملکی __ آرش خدا رسونده که برات اینم اسمش هانیه اس … با این حرف دور هانیه چرخی زد …وپرسید : از این که با این وضعیتت جلوی پسر من وایستادی چه حسی داری? … گفتم __ مامان اون مجبور بود … مامان عصبی دادزد :با تو نبودم …هی خانوم کوچلو برو دوباره همون لباس عروس که حرفشه رو بپوش ….لباس این اعجوبه رو هم بده خودش بپوشه…می ریم خونه تا فردا تکلیف این دختره رو مشخص می کنم …. هانیه دوباره لباس عروسش رو تن کرد وشنلش رو هم به سر انداخت ومنم لباسم رو پوشیدم با همراهی مامان به پارکینگ رفتیم دوتا از نوچه های مامان اونجا بودن به دستور مامان مجبور شدم سوییچ رو به یکی از نوچه ها بدم وخودم پیش راننده مامان بشینم یعنی دستور مامان بود دیگه نشد نداشت … مامان وهانیه پشت سوار شن …تو ماشین همگی سکوت کرده بودیم …فقط مامان یه بار تلفنی با افشین حرف زد که داریم بر می گردیم و گفت موضوع فرار من با یه عروس دیگه هم صحت داره … خبرا چه زودم پخش شده بود …چراغهای ساختمون روشن بود در حالیکه یه ساعتی از نصف شب گذشته بود بابا و افشین و)نازلی( زنش تو سالن بودند همگی با دیدن هانیه تعجب کردند … مامان به کسی مهلت پرشش نداد وبه نازلی گفت : به عمه خانوم زنگ بزن بیاد اینجا … ۱۳

دانلود رمان از لب تا قلب

بابا با تاسف سر تکان داد و بلند شد وسالن رو ترک کرد …افشین هم به دنبالش … عمه متخصص مامایی بود شصتم خبر دار شد مامان برای صحت گفته های من می خواد هانیه رو عمه معاینه کنه تمام التماسم را به چشمهایم ریختم وبه نازلی دوختم …..نازلی دستپاچه گفت: مامان جون چه کاریه این وقت شب عمه خانومواز خواب بیدار کنید …وقتی من هستم … “” ایول زنداداش ,اصال یادم نبود نازلی هم ماماست”” مامان با تحکم گفت : اگه بخوای منو… نازلی با خود شیرینی گفت: مامان من اصال به شما دروغ می گم … __ پس ببرش .. نازلی به طرف هانیه رفت واز بازوش گرفت به داخل یکی از اتاقهای پایین رفتن **** هانیه *** زن جلوتر از من وارد اتاق شد و من پشت سرش وارد اتاق شدم .در را که پشت سرم بست ودست برد شنلم را از سرم برداشت و زل زد به صورتم …. __ وای تو چقدر خوشگلی ? لنز گذاشتی ?…

دانلود رمان از لب تا قلب

 __ نه چشمای خودمه …. __ اسمت چیه ? __ هانیه !! __ باید هانی صدات کنیم …خیلی بهت میاد … با استرس پرسیدم : شما می خواین چیکار کنید ? … __دیدی سیمین جون چی گفت ….باید معا…. نذاشتم جمله شو کامل کنه به همین خاطر به آرومی گفتم : بین ما … انگشت رو ل*ب*م گذاشت وگفت: من خودم فهمیدم …برا همین نذاشتم عمه خانوم بیاد یعنی صورت آرش خیلی تابلو بود …می دونی ….حال بهتره رو تخت بشینی و کم دامنت رو باال بزنی …اعتراض نکن من سیمین رو میشناسم یاخودش برا بازدید میاد یا یکی رو میفرسته تو .روی تخت نشستم … همون لحظه در باز وسیمین خانوم با یه اقتدار بر اریکه قدرت وارد اتاق شد وبا حالت عصبی پرسید : چی شد نازلی? __ تموم شد سیمین جون …همه چی امن و امانه… نازلی رو به من کرد وگفت :پاشو عزیزم کارم تموم شد ! سیمین لبخند کمرنگی به لب و آورد وبه نازلی گفت : پس هانی خانومو به سوییت آرش راهنمایی کن …آرشم امشب اتاق خودش می خوابه .تا فردا تکلیف این دو تا رو مشخص کنم … ۱۵

دانلود رمان از لب تا قلب

نازلی با عجله از بازویم گرفت وبا هم از در خارج شدیم …از پله های دوبلکس با هم باال رفتیم …نازلی آهسته پرسید: چرا اینهمه می لرزی دختر دیگه در امن وامانی نکنه از این که سیمین از آرش جدات کرد … حرفش رو قطع کردم وگفتم : نه حس آلیس در سرزمین عجایب رو دارم این یه هفته یه عالمه بال سرم اومده اصال باورم نمی شه … __ خب خانوم آلیس …نمی دونم اسمش چیه ,سرنوشته ویا قسمت …ولی هر چی که هست از دیدارت خوشبختم … __ هی نازلی چه خبر ,سیمین چی گفت ?…. نازلی عصبی به طرف آرش برگشت وگفت : هی خودتی بی تربیت …من چند سالی از تو بزرگترم …وظیفه داری بهم بگی زندادش …فکر کنم با جوابی که من به سیمین جون دادم فردا براتون مراسم بگیره … آرش با چشمای گرد شده گفت : دروغ می گی امکان نداره …من از عروسی فرار کردم که زن نگیرم …بعد تو داری می گی که از چاله در اومدم افتادم چاه … __ پس نشنیدی از قدیم گفتن هر کی خربزه می خوره پای لرزش هم می شنیه …با اون اتفاقی که بین تو وهانی جون افتاده بایدم مسئولیتش رو قبول کنی …. آرش چشمهاشو ریز کرد وپرسید: هانی دیگه کیه خربزه چیه ? لرز چیه ? نازلی شونه باال انداخت وگفت:

دانلود رمان از لب تا قلب

__ به من چه ? وبعد در بزرگی رو باز کرد وبه من گفت : هانی جون بیا اینم سوییت ,امیدوارم شب خوبی داشته باشی …فردا می بینمت …عزیزم… به طرفم برگشت .و از صورتم ب*و*سید .وگفت :شب به خیر لو ندی ها???… وبه سمت دیگه برگشت که بره …واز ما دور شد همه جای خونه سفید وتمامی کف زمین از سرامیکهای شفاف بود .خونه ی خیلی شیک و مدرنی بود که نقشه ی فوق العاده وخیلی لوکس وبی نظیر ی داشت … تا خواستم وارد جایی که سوییت نامیده شده بود بشم دستی منوبه عقب کشید .آرش بود ومحکم به دیوار کوبوندم … __ نازلی چی می گفت ?…منو باش فکر می کردم از این دخترای آفتاب مهتاب ندیده ایی? …مثال خواستم….ثواب کرده باشم …قرار نیست که کباب بشم ها ??…می فهمی …..خانوم کوچلو ?… با لکنت گفتم : من به خدا ….کاری نکردم …اصال حرفی نزدم اگه بهم یه دست لباس جور کنید از این جا می رم … با چشمای عسلی بهم خیره شد وای که چه چشمایی داشت کثافت …خیلی خیلی جذاب بودند .. __ بری که چی بشه ??منو تو مخمصه انداختی لعنتی?! … ۱۷ صدای سیمین جون )اَه…تیکه کالم اینا به منم سرایت کرد، سیمین جون…

دانلود رمان از لب تا قلب

هه ( از پشت سرمون شنیدیم ,که خیلی عصبی از آرش پرسید : __ چی شده آرش ? مگه نگفتم بری اتاق قبلی خودت بخوابی اینجا چیکار می کنی ?? آرش کمی از من فاصله گرفت تو این مدت مدام خجالت می کشیدم حاال هم از وضعیتی که با آرش بودم خیلی معذبم کرده بود… آرش پوز خندی زد وگفت: هیچی داشتم ازش می پرسیدم کبودی گردنش خیلی درد نمی کنه که ?? از تعجب چشمام گرد شد پسره دیالق چطور و با چه جسارتی داشت به وحشی کاری که کرده بود اشاره می کرد.. خجالتم نمی کشید لعنتی …پست فطرت ….اَه این دیگه کیه ??به شاهکار وحشی گریش ام چه می نازه … __ برو دیگه بخواب تا تکلیفت رو روشن نکردم دور بره این نبینمت… )) این(( به درخت می گن شیطونه می گه بزنم نفله اشون کنم …از این مادر همچین پسری بعید نیست واقعا لنگه ی همند… __ هی خانوم کوچلو تو هم برو بگیر بخواب …. بی اعتنا به هر دو ,مادر و پسر بی فرهنگ وارد سوییت کذایی شدم … وای چی می دیدم یعنی سوییت به اینجا می گن ..دیواری از شیشه که اونطرفش تراس خیلی بزرگ با میز و صندلیهای فرفوژه سفید خیلی خوشگل جون می داد روشون بشینی لم بدی …دوباره به طرف سالن برگشتم که تلویزیون بزرگ با اسپیکر های به شکل پایه دار می خوری

دانلود رمان از لب تا قلب

 استیل خیلی شیک با مجسمه های تزیینی خیلی لوکس که با مبلمان ال شکل خیلی خوب دکور شده بود در یکی را باز کردم که بیشتر شبیه به اتاق کار وکتابخانه بود دومین اتاق هم خالی وسومین اتاق را باز کردم که از دیدن اتاق خواب به آن زیبایی دهنم فکر کنم چند متری از هم باز شده بود.. تخت دونفره بزرگ با تورهایی که از باال آویزون شده بود مثل اتاق پرنسس ها ..مثل اتاق سارا کورول خیلی قشنگ و رویایی بود .آینه تمام قد

دانلود رمان از لب تا قلب

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب از لب تا قلب : PDF|APK|EPUB

نسخه PDF به صورت کامل

دانلود با لینک مستقیم

نسخه ePub برای آیفون و آندروید و …

دانلود با لینک مستقیم

نسخه آندروید با فرمت Apk

دانلود با لینک مستقیم

منبع تایپ رمان : roman4u.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

2
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم