دانلود رمان جدید

سلام دوستان گرامی ، خوشحالم که دی ال رمان رو واسه بازدید انتخاب کردید ;) امیدوارم لحظات خوبی رو باهم داشته باشیم :)
خانه / رمان / رمان های دانلودی / قندک / دانلود رمان قندک

دانلود رمان قندک

قندک

 دانلود رمان قندک

رمان قندک از نویسنده محبوب افسون امینیان

 دانلود رمان قندک

: با فرمت نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) , جاوا (JAR) و نسخه کامپیوتر (PDF)

خب ژانر رمان قندک چیه ؟

عاشقانه

خب رمان قندکچند صفحه داره ؟

این رمان انلاین میباشد !

خلاصه رمان قندک

قندک اسم دختری است که از اسم نا متعارف و غیر معمولش خوشش نمی آید و در صدد تعوبض آن بر می آید . و در ثبت احوال با زنی آشنا می شود که به او پیشنهاد کار میدهد . قندک باقبول شغل پیشنهادی داستان زندگی اش به شکل دیگری رقم میخورد و روزگارش دچار اتفاقات جدیدی می شود و کنار این کشمکش های روزگار عشق را نیز تجربه میکند.قندک داستان آدمهایی است که نا خواسته سر راه یک دیگر قرار می گیرند…. رمان موضوعی اجتماعی و البته عاشقانه دارد. با پایانی خوش.

چند صفحه ای اول رمان : قندک با هم بخونیم

” قندک “

پیشکش به تمامی عاشقان

زندگی ما آدمها پر از قصه های زیر و درشتی که اگه بخواهیم ، سفره ی دلمون رو پهن کنیم میشه مثنوی هفتاد من….قصه هایی که نخونده گوشه ی دلمون باقی میمونه و فقط گاهی این قصه هارو توی ذهنمون دوره میکنیم…
وقتی یه سنگ ریزه رو از سر تفریح پرتاب میکنی توی دل یه دریاچه ی ساکت و آروم …..اول دایره های کوچکی درست میشه و به دنبال اون دایره هایی بزرگ و بزرگ تر…..
و این دایره ها اونقدر بزرگ و بزرگ میشن که یادت میره سنگ ریزه رو دقیقا کجا پرتاب کرده بودی…..!
توی زندگی ما آدمها هم تصمیم های کوچک، اما تاثیر گذار مون حکم همون سنگ ریزه رو داره که توی دل روزگارمون پرتاب میشه …ومثل همون دایره ها که بزرگ و بزرگ تر میشن … اتفاقات ریز و درشت توی دل هم جون میگیرند…
تصمیم های که نه تنها مسیر زندگی و حتی همسفر هامون رو هم عوض میکنه.
همه چیز از آخرین روز تابستان شروع شد همان روزی که بچه مدرسه ایی ها عزای اول مهر فرادیش دارند ….و آفتاب تابستانی برای وداع پر قدرت و سوزان بر سر زمینی ها می تابدتا مبادا فراموش کند که هنوز تابستان پا بر جاست ….
و همانگونه که طبیعت راهیه استقبال از فصلی دیگر میشد ….برای او نیز فصل جدیدی از زندگیش آغاز شد…..

” فصل اول”

باید قیدش را می زد ….. و عطایش را به دست لقایش میسپرد….!
دست کوچک نبات را میان دستش فشرد و برای سومین بار راه پله هارا پیش گرفت ….
وقتی به طبقه ی دوم رسید دیگر نمی دانست در خان چندم گیر کرده است و چند خان دیگر پیش رو دارد….!
رستم کجا بود تا مقابل صبوری این «رستمی» بی یال و کوپال قرن حاضر لنگهایش را پهن کند….!
گویی قرار بود برای کوچک ترین و جزیی ترین کار ها کفش آهنی به پا میکرد و با کلاه خود و زره به میدان نبرد میرفت …
و عاقبت درست مثل دایره که نقطه ی شروع و پایانش یکیست بی نتیجه باز هم به نقطه ی اول میرسید…!
نگاهی به صورت خسته ی نبات انداخت ….
چانه ی مقنعه ای صورتی رنگ مدرسه اش کج شده و تا جایی حوالی گوشش بالا آمده بودو موهای صافش شلخـ ـته روی پیشانی اش ریخته و خستگی میان صورتش کوچکش اتراق کرده بود…اما باز بی گله و شکایت پا به پایش می آمد تا او به خواسته اش برسد…
اصلا این چاله ایی بود که بابا حمیدش و مامان فیروزه اش سالها پیش …. همان روزی که به دنیا آمد برایش کنده بودند …!
با انتخاب این اسم عجیب …!
آخر کدام مادر و پدری اسم دخترشان را «قندک »میگذارند که حالا قامت او به این نام مزین شده بود ….!
ای کاش اصلا پدیده ایی به اسم جو گیری وجود نداشت تا پدر و مادر ها با دیدن فرزند دلبندشان و دیدن صورت شیرین او اولین اسمی که به ذهنشان میرسد روی او بگذارند…!
آخر قندک هم شد اسم….!
دبستانی که بود به واسطه ی نام خاصش میان همکلاسی ها کلی سوسکه داشت به خود می بالید هر وقت که قندک صدایش میزدند….
اما دوران راهنمایی و دبیرستان کمی متفاوت شد و روح زلال همان بچه دبستانی ها رنگ شیطنت بد جنسـ ـی به خود گرفت …
آنها که دوستش داشتند به وقت مهربانی قندی و نون قندی و از این دست صدایش می زدندو بد جنس تر ها بزبز قندی….
و دامنه ی این اسامی و القاب ریز و درشت تا فامیل و کوچه و محل هم کشید شد…
اصلا به خاطر همین بز بز قندی که ورد زبان پسر های محل شده بود و بی رحمانه خرج دختر سر و ساکت و کم حرف محل میکردندبود که با وجود بی پولی بابا حمیدش به محله ی جدید نقل مکان کرده بودند…
حالا جای شکرش باقی بودکه دور از فامیل توی کلان شهری مثل تهران زندگی میکردندو گرنه لطف و عنایت پسرها ودخترهای فامیل بیش از این ها نصیبش میشد….
خاله فروزان و دختر لوس و ننرش پریسا هم که چندان خطری محسوب نمی شدند…!
روز های اول دانشگاه را مثل مامور مخفی آهسته می آمدو آهسته تر می رفت …و خود را فقط رستمی معرفی میکرد و چه خوش خیال بود که توانسته نامش را استتارکند .. ونفس حبس شده اش به هوای آزاد بر میگشت وقتی که استاد بی خیال خواندن اسامی میشد…
وبا هیچ مذکر و مونثی هم طرح دوستی نریخت به غیر از شقایق که هم دوست خوبی بود و هم راز نگه دار خوبی….
هرچند این همه استتار با آمدن نمره های میان ترم روی بُرد دانشگاه مانند دودی به هوا رفت و پسرها با خنده و مسخره بازی و دختر ها با تعجب میگفتند: « واقعا اسمت قندکه…..؟»
بله اسمش قندک بود و خیلی پیش از این ها باید اسمش را عوض میکرد اگر باباحمید و مامان فیروزه اش اینقدر روی این اسم تعصب نداشتند…!
دلش میخواست یک اسم ایرانی داشت ….
مثل آناهیتا که مخففش« آنی» میشد…یا آتوسا که « آتی » صدایش کند …
پانته آ هم خوب بود اگر پانی صدایش میزدند….!
خب دیگر مخفف قندک میشود قندی…! و نهایت همان بزبز قندی ….!
اصلا همین لقب بزبز قندی باعث شد که پرچم اراده اش را برافراشته شود وبرای تغییر نامش مصمم شود.

از فرط کلافگی نفس عمیقی کشید و بی توجه به ازدحام سالن دست نبات را گرفت و به گوشه ایی پناه برد و منتظر ایستاد تا شماره اش را اعلام کنند….ونگاهش را بین افرادی که توی سالن هر یک به طریقی لحظات را زیر پاهایشان له میکردند چرخی داد…
بعضی بی قرار و خسته تا آستانه ی غر زدن فاصله ایی نداشتندو بعضی دیگر سر در گوشی هایشان فرو برده بودند و گاهی هم لبخند ملیحی روی لبـ ـهایشان می نشست.
توی رویاهایش پشت تریبون خیالی اش رفت و میخواست در باب اینکه والدین وظیفه دارندجو گیر نشوند و اسمی خوب و شایسته که بعد ها باعث تمسخر دیگران هم نشودبرای بچه هایشان انتخاب کند …. سخنرانی کندکه گوشه ی مانتویش کشیده شدو سخنرانی به همراه افکار قندی اش و به گوشه ی ذهنش پرتاب شد.
به سمت نبات خواهر کوچک ترش برگشت و سرش را به علامت چیه تکان داد….
نبات هیجان زده که گویی به کشف بزرگی رسیده باشد گفت:
« میگم آبجی قندک اسمت رو بگذار ملیکا….. امروز که رفتم بودم جشن شکوفه ها یه دختره توی کلاس بود …..اینقدر خوشگل بود که نگو…. اسمش هم ملیکا بود!»
خیره به چهره ی خواهرش شد که مانند همیشه دستهایش همراه زبانش حرف میزدند و پر پیچ و تاب در هوا چرخ می خوردندو آبجی قندک ورد زبانش بود…
اصلا باید برای تغییر نامش از همین ورورجادو شروع میکرد که اگر همه ی عالم و آدم او را با نام دیگر می شناختند و صدا می زدند برای نبات همان آبجی قندک باقی می ماند و دیگر هیچ….!
هیجان نبات برای توصیف دختری به نام ملیکا لبخند روی لبش نشاندو بی خیال رویاهایش شد و تمام حواسش را پی حرف های او داد ….
« آبجی قندک موهاش بور بور بود و چشم هاش آبی آبی….این قدر خوشگل بود که نگو….!»
و نبات ساده دلش که تمام معیار زیبایش چشمان آبی با موهایی بور بود…. این واقیعیت را نمی دانست که تغییر اسمش هیچ تاثیری توی چهره اش که چندان چنگی هم به دل نمی زد نداشت …!
اولین و آخرین دوست پسـ ـرش به سال اول دبیرستان بر میگشت ….
و هیچ وقت فرصت نشد تا نظرش را در مورد چهره اش بپرسد ….!
چراکه عمر دوستی شان به یک هفته هم نرسید و وقتی یک تر گل و ورگل ترش را پیدا کرد …آن همه عشق پر سوز و گداز که از آن دم می زد به یک باره فرو کش کرد و قندک بینوا را به دست فراموشی سپرد…..!
و او در یک نتیجه گیری منطقی فهمید که عشق های خیابانی به مفت هم گران هستند و به این ترتیب دور دوست پسـ ـر گرفتن را خط کشید آن هم قرمز قرمز….!
توی فامیل هم دنبال دوست پسـ ـر گشتن کار بیهوده ایی بود چرا که آخرین مجرد فامیل هم پسر عمه حمیرا « آرش » بود که سال گذشته با هم دانشگاهیش ازدواج کرد و به این ترتیب نسل مجردهای فامیل البته از نوع مذکرش درست مثل نسل دایناسور ها منقرض شد ….!
دلش میخواست بی خیال تمام کسانی که آنجا ایستاده بودند به شانس گل وبته اش یه دهن کجی درست درمون بکند …!
صورت گردو چشمان بادامی اش چهره اش را از سایر دختر های فامیل و حتی دوستانش متمایز کرده بود …..
ودر آستانه ی ده سالگی این فکر مسخره را که ممکن است بچه ی واقعی پدر و مادرش نباشد وگرنه شبیه یکی از آنها میشد را پریسا دخترخاله فروزان با بدجنسـ ـی میان ذهنش نشاند ….
و از آنجایی که او استعداد عجیبی و شگرفی در خیال پردازی داشت …به تصور اینکه پدرو مادر واقعی اش ژاپنی هستند و او یک دختر ژاپنی است و احیانا بابا حمید و مامان فیروزه اش او را درون سطل ماستی داخل جوب پیدا کردند ….! یا یک شب سرد زمـ ـستانی زیر گذری با یک نامه ی پر سوز و گداز ….!
پاپیِ آن بینوا ها شد و پایش را به زمین کوفت که من دختر شمانیستم وگرنه شبیه یکی از شما ها میشدم….!و این همه سال به من دروغ گفتید…!
و دست آخر مامان فیروز بعد از هزار قسم و آیه از میان خرت و پرت هایش عکس جد مادری بابا حمید را پیدا کردو به او نشان داد!
عکس قدیمی سیاه و سفیدی کوچکی که از فرط کهنگی لبه هایش دندانه دندانه و زرد شده بود ….!
زنی که شباهت عجیبی به او داشت و مانند سیبی که از وسط به دونیم شده باشد …با همان چشمان بادامی و صورت گردو ظریف و موهای مشکی صاف که بی قید روی شانه اش نشسته بود…!
و او بازهم در عالم رویایش به این نتیجه ی منطقی رسید که مادر بزرگ پدرش ژاپنی بوده و احتمالا پدربزرگ بینوا هیچ وقت متوجه این موضوع نشده است…!
و در تمام مدتی که اشک می ریخت پریسا با بدجنسـ ـی آدامسی گوشه ی لپش بودو با لذت به او تماشا میکردو گاهی هم ابروهایش را از خوشی بالا می انداخت….
خاله فروزان هم به کمک مامان فیروزه اش آمد و دست به کمـ ـر شدو چشمانش را در حدقه تابی داد و گفت:
« والا خوراک من فیلم ها و سریال های اون ور آبیه که از این چشم بادومی ها پخش میشه هیچ کدومشون نه پوستشون سفیده نه چشماشون درشت حرفها می زنی که توی دکان هیچ عطاری پیدا نمیشه…!»
عمه حمیرایش هم میگفت « چشمان بادامی خیلی خوشگل و خوش حالتی دارد »و خاله فروزان هم حرف او را تایید میکرد اما از آنجایی که آنها فامیل بودند و شاید از سر رو در بایستی حرفی برای دل خوشی او زده باشند حرف آنها جز همان دل خوشی اعتباری نداشت….
از افکار کودکی اش که رنگ سادگی داشت … فاصله گرفت و لبخندی روی لبـ ـهایش نشست….
و با صدای زنی که کنار دستش ایستاده بود از دوران کودکی به زمان حال پرتاب شد.
« شما هم برای تغییر اسم کوچیکتون اومدید…؟»
به ناگاه چشم از سرامیک های چرک و کثیف که روزگاری میگفتند سفید بوده گرفت و سرش را بالا آورد….
و نگاهش روی صورت کشیده و لاغر و چشمان موربی که گوشه هایش پر از چین و شکن بود ثابت ماند وخستگی را پشت لبخند بی رمقش مخفی کرد و به« بله ایی »کوتاه اکتفا کردو سرش را به سمت نبات که دیگر بنای بی تابی گذاشته بود و مدام مثل صابون در حال لیز خوردن از میان دستانش بود کردو آهسته گفت:
« نبات چرا اینقدر تکون میخوری…!؟»
نبات کیف صورتی رنگش را که عکس باب اسفنجی روی آن حک شده بود را در هوا تابی داد و بی حوصله گفت:
« آخه خسته شدم اسمت رو عوض کن بریم دیگه….! تازشم گرسنمه کی می ریم خونه….!؟»
زن کنار دستش که گویا از بی هم زبانی به ستوه آمده بود و به دنبال همصحبتی میگشت کمی سرش را نزدیک تر برد و گفت:
«میشه بپرسم اسمتون چیه….؟»
خب این کنجکاوی کمی رنگ فضولی داشت …..
و فضولی غریبه ی تازه از گرد راه رسیده روی اعصاب درب و داغونش قدم میزد….
سرش را به سمت دیگری کج کرد و حرف او را نشنیده گرفت که باز هم نبات ورور جادو شد و با هیجان تند و سریع رو به زن گفت:
« اسم آبجیم قندکه … ولی چون صداش می زنند بزبز قندی میخواد اسمش رو عوض کنه »
خب این حقیقت رو نمی شد پنهان کرد که نبات استعداد عجیبی در آبرو ریزی و دهن لقی داشت …!
قندک با ابروهای گره شده و چشمان برزخی و لحن توبیخی گفت: « نبات…!»
و نبات ازتعداد گره ابروهای خواهرش فهمید که باز هم دهانش زیادی تکان خورده … کف دستش را محکم روی دهانش گذاشت و فقط گفت: «بخشید آبجی قندک….!»
زن خنده هایش را میان لبـ ـهایش نگه داشت و نگاهش را روی چهره ی ظریف و چشمان بادامی خوش حالت او چرخی داد و گفت:
« اسم با مزه ایی داری ….! حالا معنی هم داره …؟ یا منظور همون قند کوچیک و ریزه میزه است….!؟»
نگاهش را از رژلب عنابی او که روی پوست سبزه اش زار میزدو مانند وصله ایی ناجور بود گرفت و گفت:
« قندک به سیب کوچک و نرم پیش رس میگن، اما توی فرهنگ نامه ی دهخدا چراغ کم فروغی که عیاران دارند معنی شده…ولی وقتی پدرم و مادرم این اسم رو برام انتخاب کردند معنی اش رو نمی دونستند و صرفا به خاطر اینکه به نظرشون با مزه بودم اسمم رو قندک گذاشتند که حالا هم شده بلای جونم»
زن که گویا چیزی به خاطرش آمده باشد نفس عمیقی کشید چشم چرخاند و کمی سرش را به سمت او نزدیک تر کرد و پچ پچ وار گفت:
« برو خدا رو شکر کن اگه اسمت مثل من « ناله» بود چیکار میکردی …!»
خب دیگر بیراه نمی گویند که خدا همیشه جای شکرش را باقی میگذارد…
حاضر بود هزار بار قندی و قندون از این دست صدایش می زدند اما اسمش «ناله» نبود که همیشه همراه « آه» می آمد …
پدر مادر او دیگر ته سلیقه و ابتکار بودند….!
توی ذهنش اسامی احتمالیه خواهر و برادر های « ناله» را حدس میزد که نبات با صدایی بلند گفت:
« آبجی قندک ناله یعنی چی … ؟من از اسم این خانومه خوشم نمی یاد اسمت رو بگذار ملیکا…؟ »
خب گویا پچ پچ هاش خیلی هم در گوشی نبود ….!
اخم ریزی به نبات آبرو بر کردو سوالش را بی پاسخ گذاشت و رو به ناله گفت:
« معذرت میخوام جسارتا می پرسم چرا تا به حال اسمتون رو عوض نکردید …؟ فکرمیکنم ثبت احوال برای اسم های نا متعارف مثل اسم شما سخت نمیگیره و راحت و سریع میتونیداسمتون رو عوض میکنه…؟»
ناله نفس عمیقی کشید و قدمی پیش تر گذاشت تا گفتگو هایشان دو نفره باشد و توجه اطرافیان را جلب نکند سپس گفت :
« والا قصه اش یه کم طولانیه …خیلی کوچیک بودم که بابام شوهرم دادو از شانس من شوهرم مرد شکاک و بد دلی بود که از ترسش جرات آب خوردن نداشتم …تازه چند ماه که ازش جدا شدم و به کمک یه حاج آقای خَیّری یه مهد کودک باز کردم حالا که دخترو رو هم فرستادم خونه ی بخت و خیالم راحت شده …. میخوام یه زندگی تازه رو شروع کنم»
ناله دستی به پر شالش کشید و چشم هایش را بار دیگر در سالن چرخی داد و گفت:
« راستش رو بخوای من آدمی نیستم که سفره ی دلم رو برای کسی حتی اگه آشنا و فامیل باشه پهن کنم ولی بی رودربایستی بگم ازت خوشم اومد ….می خوام اسمم رو بگذارم « نهال» به نظرت قشنگه…؟»
خب در این که نهال اسم قشنگیه شکی نبود …
ولی برای او که چیزی حدود بیست سال از دوران نهالی اش گذشته چندان مناسبت نداشت …!
فکرش رابرای خودش نگه داشت و گفت:
« اسم قشنگیه فکر کنم بی درد سر موافقت کنند…»
ناله که در آینده به نهال تبدیل می شد لبخندی از سر رضایت روی لبـ ـهای عنابی اش نشست و تشکر کوتاهی کرد و دهان باز کرد تا حرفی بزند که قندک با شنیدن شماره اش از پشت بلند گو بلافاصله عذر خواهی کوتاهی کرد و دست نبات را گرفت و کشان کشان او را به سمت اتاق برد….

روبروی تنها میز اتاق که پشت به پنجره و رو به در بود ایستاد ….
عاقله مردی با محاسن سفید و عینک ته استکانی سرش را از روی پوشه ی آبی رنگ کنار دستش برداشت و گفت :
« دخترم مدارکت رو بده …»
متعجب نگاهی به تنها برگه دستش که فرم درخواست تغییر نام بود انداخت و آن را روی میز گذاشت …
« من فقط فرم رو پر کردم و شناسنامه ام رو هم اوردم مگه چیز دیگه ایی هم نیاز داره…!؟»
مرد پوشه های آبی و سبز را که روی هم قطار شده بود دسته کرد و مرتب گوشه ی میز گذاشت و گفت:
« بله که نیاز داره لابد فکر کردی همین جا اسمت رو توی شناسنامه خط می زنیم و هر اسمی که دلت خواست جاش می نویسیم…»
مرد سرش را بالا انداخت و ادامه داد…
« نه دختر جون … حالا حالا ها کار داری …! مدارکت رو که دادی به ثبت احوال باید بری دادگاه وجلوی قاضی از اینکه چرا میخوای اسمت رو تغییر بدی جلوی قاضی دفاع کنی…»
دادگاه و قاضی را دیگر کجای دلش میگذاشت….!
برای تغییر این اسم کوفتی باید هفت اقلیم رو طی میکرد…همان بهتر که عطایش را به لقایش پس میداد…!
«آب دهانش را فرو دادو پرسید دادگاه واسه چی مگه تغییر اسم جرمه…؟»
مرد دستمال کاغذی از جعبه جدا کرد و عینکش را از روی تیغه ی بینی اش بر داشت و در حالی که شیشه هایش را با دقت تمیز میکرد گفت:
« نه دخترم جرم نیست ولی قانونه …از بس که مردم با تغییر اسمشون هزار تا خلاف ریزو درشت کردند ودیگران رو گول زدن این قانون رو گذاشتند تا جلوی سوء استفاده های احتمالی رو بگیرند ..»
مرد عینکش را روی تیغه ی بینی اش سوار کرد و نیم نگاهی به چهره ی وارفته ی او انداخت و پرسید :
« حالا مگه اسمت چیه …؟ که میخوای عوضش کنی…!»
نفس هایش که را که بوی نا امیدی میداد را از سیـ ـنه اش بیرون فرستاد و آهسته گفت:« قندک»
نگاهی از زیر عینک ذره بینی اش به دختر پیش رویش انداخت … ریزه میزه و بامزه بود….! نیم نگاهی هم خرج ساعت مچی اش کرد و گفت:
« دخترم اسمت که به قیافه ات میخوره به نظرم اسم قشنگی داری …. واسه چی میخوای عوضش کنی…!؟»
خب برای توضیح به مرد پیش رویش باید القاب و اسامی که به آن ملقب شده بود را بر می شمرد … که از همه افتضاح تر همان بزبزقندی بود…
باید کمی ابتکار عمل به خرج میدادو بزبز قندی را فاکتور میگرفت و از القابش میگفت که نبات ورور جادو شد و به تصور اینکه مرد پیش رویش همان قاضی است تند و شتاب زده پشت سر هم مسلسل وار گفت:
« آقای قاضی آبجی قندکم اسمش رو دوست نداره و برای اینکه صداش می زنند بزبز قندی ..! واسه همین از اون محله ی قدیمی مون اومدیم خونه ی جدید … تا آبجی قندک دیگه غصه نخوره…!»
سپس نفس جا مانده در سیـ ـنه اش را بیرون فرستاد و سر بلند کرد تا تایید و تشویق را از این نطق غرا در چهره ی خواهرش ببیند که تنها چیزی که نصیبش شد اخم های درهم او بود ….
نفس هایش را از ترس قورت داد و برای درست کردن اوضاع پیش آمده گفت:
« آبجی قندک بد ازت دفاع کردم….!؟»
قندک نفس های پر حرصش را فرو داد …
باید امروز نبات را داخل چایی اش می انداخت و کاملا حلش میکردو بعد همه را یک جا سر میکشید تا از دست آبرو ریزی های وقت و بی وقت او خلاص میشد…
مرد با لبخند وسیعی از کشوی میزش شکلاتی بیرون آورد و پیش روی او گرفت و گفت:
« نه خانوم خوشگله خیلی هم خوب دفاع کردی ولی حیف که من قاضی نیستم وگرنه همین جا اسم خواهرت رو با این دفاع جانانه عوض میکردم ….»
نبات شکلات را تند وسریع درون جیب کوچک روپوش مدرسه اش پنهان کرد و لبخندش دندانهای او را که مانند زیپ خراب یکی در میان افتاده بود را به نمایش گذاشت…!
مرد پرونده ی پیش رویش را بست رو به قندک گفت:
« دخترم وقت اداری تموم شده مدارک تو هم کامل نیست لیست مدارکی که نیاز داری روی کاغذ به دیواری سالن نسب شده فردا با مدارک کامل بیا ….»
سپس نیم نگاهی به نبات کرد و ادامه داد :
« اگه من جای تو باشم روزی که بخوام برم دادگاه این وروجک رو هم با خودم میبرم… زبونش مارو هم از لونه میکشه بیرون…»
حق با او بود زبان نبات مثل آسیاب میچرخید و به قول مامان فیروزه اش… « آلو توی دهانش نمی ماند تا کمی خیس بخورد….!»
وقتی از اتاق بیرون آمد…. با پایان وقت اداری، قیافه نهال به همان ناله تبدیل شده و لبـ ـهایش آویزان بود وبا دیدن او قدمی پیش گذاشت و پرسید:
« چی شد موفق شدی ….؟»
قندک در حالی که نگاهش را روی دیوار های سالن که حالا کمی خلوت تر شده بود چرخی میداد و به دنبال لیست مدارک مورد نیاز می گشت گفت:
« نه متاسفانه مدارکم کامل نبود حالا هم که وقت اداری تموم شده…»
بی تابی نبات و تکون خوردن های مداومش او را بی خیال لیست کوبیده شده به دیوار کردو سپس رو به زنی که خودش راناله معرفی کرده بود و دوست داشت که نهال صدایش کنند کرد و مودبانه گفت:
« از آشنایی با شما خیلی خوشحال شدم امیدوارم موفق باشید »
و سپس بی انکه منتظر جوابی بماند دست نبات را گرفت و از سالن ثبت احوال خارج شد.

****
نبات تند و تیز روی اولین صندلی خالی اتوبـ ـوس نشست و کمی بعد شکلات تعارفی را از جیب روپوش مدرسه اش بیرون آورد و آن را به دوقسمت نامساوی تقسیم کردو کف دستش گذاشت و گفت:
« آبجی قندک بیا شکلات بخور….»
قندک که پاهایش از خستگی آهنگ ذوق ذوق میخوانندکمی جا به جا کردو نگاهش را از او گرفت و آهسته گفت:
« بخور قربونت برم نوش جونت….»
و نبات بلافاصله آن را گوشه ی لپش گذاشت و چشم از ماشین شاسی بلند مشکی رنگی عریض و طویل که کنار اتوبـ ـوس شرکت واحد ایستاده بود گرفت و به سمت او برگشت و پرسید :
« آبجی قندک ما پولداریم….؟»
قندک کمی روی صندلی چرک و درب و داغون اتوبـ ـوس جا به جا شد و گفت:
« نه ما طبقه ی متوسطیم….!»
سپس باقی جمله اش را در ذهنش کامل کرد و با خودش گفت:
«یک طبقه ی متوسط …. البته از نوع رو به پایینش…!»
نبات که کلمه ی که متوسط در دایره لغاتش جایی نداشت پرسید:
« آبجی قندک متوسط یعنی چی….!؟»
اتوبـ ـوس که به راه افتاد چشم از ماشین شاسی بلند ی که به کشتی کوچکی شبیه بود گرفت و گفت:
« متوسط یعنی «معمولی» مثل همه ی آدمهایی که هر روز توی خیابون و کوچه و بازار می بینیم….یعنی نه اونقدر پول دارند که ندوند باهاش چیکار کنند … نه اونقدر بدبخت هستند که کاسه چه کنم دستشون بگیرند….»
نبات میخواست بپرسد کاسه ی چکنم چه نوع کاسه ایی است که اتوبـ ـوس به ایستگاه رسید و قندک از جایش بلند شد و دست نبات را گرفت و از اتوبـ ـوس پیاده شدند….

یک هفته ایی میشد که به محله ی جدید آمده بودند ….
خوبی خانه جدید این بود که ایستگاه اتوبـ ـوس درست سر کوچه قرار داشت …
از این کوچه ی بن بست و تک درختی که در انتهای آن فاتحانه از دست تبر بساز بفروش ها جان سالم به در برده بود،حس خوبی میگرفت…!
خانه را هم دوست داشت ، با آن حیاط نقلی اش که سمت چپ آن باغچه ی مربع شکل کوچکی قرار داشت که وسط آن تک درخت بید مجنونی با شاخه های سر به زیر به زیبایی نشسته بودو کمی آن سوتر جایی نزدیک باغچه چهار تا صندلی حصیری تابستانی با یک میز گرد و سفیدزینت این حیاط نقلی بود.
پنجره ی سالن پذیرایی صاحب خانه درست رو به باغچه باز میشد ….و سهم آنها از این خانه طبقه ی دوم آن بود که بعد از ورود به ساختمان با پله های سیخ و بدون انحنا درست مثل نردبان بازی « مارو پله» مـ ـستقیم به پاگردی کوچک نصب میشدو از آنجا به آپارتمان اجاره ایی آنها…
نبات از فرط خستگی مانند پلنگ صورتی کیف صورتی رنگش را روی زمین میکشیدو چیزی نماند بود پله هارا چهار دست و پا بالا برودو آستانه تحملش به مرز غر زدن رسیده بودو مدام نق میزدبهانه هایش هر دقیقه شکل تازه ایی به خود میگرفت…
هنوز اولین قدمشان به پله نرسیده بود که در آپارتمان صاحب خانه باز شدو زنی نسبتا فربه که پایش را از مرز پنجاه کمی آن سوتر گذاشته بود و پیراهن چیت گلدار ساده اما خوش رنگ لعابی به تن داشت در آستانه ی در ظاهر شد….
قندک به احترامش ایستاد و آهسته سلامی گفت و زن با لحن نرمی پاسخش را داد و نگاهش را از نبات که روی اولین پله با کیف مدرسه اش نشسته بود گرفت و گفت :
« سلام دخترم توباید قندک باشی و این خانوم کوچولو هم نبات درسته…؟»
آه از نهادش بر آمد حالا می فهمید که چانه ی لق نبات به مامان فیروزه اش رفته که آلو در دهانش خیس نمی خورد…!
و حرف توی دهانش صبر نمیکند…!
و اگر از شانس گل و بته اش این خانوم صاحب خانه هم چانه اش فقط کمی لق میزد از فردا کل محل شجره نامه ی خانواده ی رستمی و البته القاب ناب او زیر بغـ ـل اهالی محل بود…!
افکارش را روی هم چید و گوشه ی ذهنش گذاشت و گقت:
« از آشنایی تون خوشبختم شما باید خانوم افشار باشید …؟»
خانوم افشار که صورت گردو ظریف قندک باآن چشمان بادامی درشت و خوش حالتش به دلش خوش نشسته بود لبخند وسیعی زدو در حالی که نگاهش روی نبات که از خستگی روی پله پخش و پلا شده بود ثابت مانده بود گفت:
« پروین افشار هستم …. حالاهرچی دوست داری صدام کن ….! الان هم بیاید تو آش رشته درست کردم بخوریدتا خستگیتون در بره….!»
اسم آش رشته که می آمد دست و پایش میلرزید چه برسد به دلش …! آب دهانش هم که بی تعارف سرازیر میشد…!
اما جانب ادب را نگه داشت ودر حالی که سعی میکرد نبات را همراه کیفش از روی پله بلند کندو به بغـ ـلش بگیرد تشکر کوتاهی کردو گفت:
«ممنونم از لطفتون ولی مامانم غذا گذاشته مزاحم شما نمی شیم…»
خب دیگر«تعارف آمد و نیامد دارد »نخ تعارف رو که رها کنی شل می شود و دیگر نمی آید ….
این را وقتی فهمید که از آش رشته تعارفی فقط بوی سیر داغ و پیاز داغ و کشکش نصیبش شد ….بماند که هر پنج دقیقه یک بار نبات می پرسید :
« آبجی قندک به نظرت آش رشته ی خانوم افشار چه مزه اییه…!؟»

آخرین گیره ی پرده را که نصب کرد پله ها ی نردبان را با احتیاط و نرم پایین آمد و کف دستانش را بهم کوبید و گفت:
« خب این هم از پرده …»
سپس رو به مامان فیروزه اش کرد و ادامه داد…
« مامان جعبه های شکستی و رو هم باز کردم و توی کابینت ها جا دادم… »
باباحمیدش جوراب هایش را از پابیرون آورد و آن را در هم گره زدو مانند همشیه مثل توپ فوتبالی به کنج دیوار پرتاپش کرد و گفت:
« دستت درد نکنه خونه خیلی مرتب شده ….»
نبات سراز دفتر نقاشی که به قصد تمام شدنش تا نیمی از آن را پر کرده بود برداشت و از جایش برخاست و دو انگشتش را روی بینی گرفت و درحالی که صدایش تو دماغی شده بود گفت:
« پیف پیف بابا حمید چه بوی گندی….!؟»
سپس با غیض مداد رنگی هایش را همراه دفتر نقاشی جمع کرد و گوشه ایی دیگر بساطش را پهن کرد….
آقای رستمی پاهای بلند و استخوانی اش را کش و قوسی داد و گفت:
« وروجک واسه من پیف پیف بو میده راه ننداز …اگه تو هم جای من دوازده ساعت پاهات توی کفش بود بویی بهتر از این نمی داد…!»
فیروزه خانوم سفره ی سفید و چهار گوش را پهن کرد و دیس استانبولی پلوی خوش آب رنگی وسط سفره گذاشت و چهار تا بشقاب دورتا دور سفره یک کاسه ماست هم کنارش…
نگاهی به پرده های شسته شده که به قواره ی این پنجره ها چندان برازنده نبود انداخت و گفت:
« دستت درد نکنه مادر خوب شد….بیا شام حاضره…»
بابا حمیدش تکه نان جدا کردو داخل کاسه ماست فرو بردودر دهانش چپاند و رو به قندک با دهانی پر گفت:
« بابا امروز قرار بود بری برای مصاحبه نتیجه اش چی شد …؟دارم از آلان میگم اگه شرکتش معتبر و شناخته شده نباشه نمیگذارم بری ها… »
خب این یک اولتیاتوم جدی بود …
به یاد صف عریض و طویلی افتاد که حداقل دویست نفر برای استخدام پا پیش گذاشته بودند …!
آن هم با مدرک لیسانس و فوق لیسانس و البته دختر های آنچنانی ….!
همان جا بود که فهمید بهتر است با این مدرک فوق دیپلم حسابداری دمش را روی کولش بگذارد و قبل از تعطیل شدن نبات به مدرسه اش برود تا بلکه کار مفید تری انجام داده باشد…
کنار نبات نشست و مداد رنگی آبی رنگی که نوکش به انتها رسیده بود را در دست گرفت و گفت:
« هیچی بابا متقاضی زیاد بود منم بی خیالش شدم …»
بابا حمیدش لقمه ی پر و پیمان دیگری برداشت و داخل کاسه ی ماست فرو بردو گفت:
« راستش رو بخوای من اصلا موافق کار کردن زن نیستم… دوست دارم زنم خونه دار باشه و حواسش پی بچه هاش …اگه می بینی اجازه دادم فیروزه کار کنه دو علت بیشتر نداشت اول اینکه محیط خیاط خونه زنونه است و خیالم راحته، دوم اینکه حقوق کارگری من کفاف خرج و مخارج این زندگی مـ ـستاجری رو نمی ده…»
فیروزه خانوم هیکل گردو قلـ ـبمه اش را کنار سفره جابه جا کرد و در حالی که بشقاب ها را از استانبولی قرمز و خوش بو برنگ پر میکرد گفت:
« من که میگم بیا پیش خودم بریم کارگاه خیاطی و اونجا مشغول شو …. محیط هم زنونه ست و زیر دست خودم کار یاد میگیری آقا ندیم رو حرف من که کارگر با سابقه اش هستم حرفی نمی زنه ….خودم کار یادت میدم و یه مدت دیگه میشی یه چرخ کار ماهر…!»
چینی به بینی اش انداخت ….
از تصور اینکه توی کارگاه خیاطی روزگار ش را متر کندو زیر چرخ بگذارد و روی یک خط صاف بدوزد…! موهای تنش هم سیخ شد چه برسد به افکارش….!!!
چانه ایی بالا انداخت و نچ محکم و صدا داری گفت …
ترجیح میداد مثل بابا حمیدش با وانیل و پکینگ پودر و آرد و شکر و تخم مرغ سرو کار داشته باشد تا نخ و سوزن و پارچه…
کنار سفره نشست و قاشقی از آن استانبولی خوش آب و رنگ مامان فیروزه اش به دهان گذاشت و گفت:
« بابا حمید …توی کارگاه شیرینی پزی جایی واسه ی من نیست… توی خود شیرینی فروشی هم میتونم فروشندگی کنم…»
آقای رستمی در حالی دهانش پر بود سری بالا انداخت و گفت :
« نه باباجون … اون جا یه محیط مردونه است و خودت که بهتر میدونی منم اونجا یه کارگرم و روز مزدم از خودم اختیاری ندارم … توی شیرینی فروشی هم خود حاجی پشت دخل می شینه و یه کارگر قدیمی هم داره ….»
سپس در حالی که ماست را گوشه ی بشقابش مهمان میکرد… ادامه داد:
« تو که ماشالله درس خونده ایی بالاخره یه جا مشغول کار میشی… نشد هم عیبی نداره من و مامانت هردومون کار می کنیم و نمیگذاریم زندگیمون لنگ بمونه …»
بابا حمیدش هم دل خوشی داشت…!
این مدرک فوق دیپلم حسابداری را باید میگذاشت در کوزه آبش را یک جا سر میکشید …!
توی این مدت کم به خوبی فهمیده بود که برای یک کار خوب باید پارتی خوبی هم داشته باشی…!
نبات بی میل قاشقی از برنج پر کردو به دهانش گذاشت و رو به مامان فیروزه اش گفت:
« مامان امروز خانوم افشار میخواست یه کاسه آش رشته بده آبجی قندک قبول نکرد.. مامان به نظرت آش رشته ی خانوم افشار چه مزه اییه…!؟»
فیروزه خانوم دو دستش را روی سر نبات گذاشت و آن را محکم بـ ـوسیدو گفت:
« قربونت برم….آبجی قندک کار خوبی کرد خودم برات آخر هفته آش رشته بار میگذارم…»
نبات که خیالش از بابت آش رشته راحت شده بود با دهان پر رو به پدرش گفت:
« بابا حمید امروز با آبجی قندک رفتیم دادگاه تا اسمش رو عوض کنه…. آقای قاضی میگفت باید از اسمش دفاع کنه …منم وقتی دیدم آبجی قندک ساکته …! از اسمش دفاع کردم..»
مامان فیروزه باید به جای دوختن درزهای لباس مردم زبان این ورور جادو را کمی کوتاه میکردو بعد هم می دوخت که این چنین زبان درازی نکند…!
آقای رستمی ابرو های کوتاه و پرش را در هم کردو رو به قندک گفت:
« قندک بابا… نبات چی میگه….!؟»
هول و دست پاچه قاشقش را مملو از پرنج کرد و در دهانش گذاشت و جویده و نجویده آن را فرو داد و گفت:
« امروز رفته بودم ثبت احوال… میخوام اسمم رو عوض کنم یه اسم معمولی بگذارم که لقبی بهش نچسبه خودتون می بینید که هرکی هر جور دلش میخواد صدام میکنه…!»
خب ظاهرا در مجاب کردن پدر و مادرش چندان موفق نبود ….
این را از تعدادگره های کوری که میان ابروهایشان افتاده بود فهمید… چنان با غیض نگاهش کردند که گویی فحش ناموسی شنیده باشند…!
باباحمیدش لقمه اش نجویده فرو دادو با همان اخم های درهم گفت:
« واسه چی میخوای اسمت رو عوض کنی بیکار که نبودیم … که وقتی به دنیا اومدی اسمت رو گذاشتیم قندک که بیست و یک سال بعد بری عوضش کنی…»
بله بیکار نبودند اما به پدیده ایی به نام جو گیری دچار بودند و گرنه به جای این اسم که هزار تا لقب از گوشه و کنارش بیرون آمد یه اسم گوگولی و شیک انتخاب میکردند …
شاید اصلا سرنوشتش هم جور دیگر رقم میخورد … خدا را چه دیدی شاید قدری هم خوشگل تر و تو دل برو تر میشد…
عمه بلور اعتقاد داشت که هر بچه به اسمش میرود و زمان نام گذاری نوزدان فامیل حضوری پر رنگ داشت و اجازه نمیداد که از این نامهای« عَجق وجق» روی بچه هایشان بگذارند…
فقط نمیدانست زمان نام گذاری او عمه بلور پی کدام نخود سیاه رفته بود…؟ وقتی مامان فیروزه و بابا حمیدش برای او اسم قندک را انتخاب می کردند…!
فیروزه خانوم پست چشمی غلیظ و کش دار برایش نازک کرد و گفت:
« اسم به این قشنگی و خوبی ….چرا تو چند وقته گیر دادی به اسمت…!؟ گفته باشم اگه اسمت رو هم عوض کنی برای من و بابات همون قندکی …»
بابا حمیدش هم که مثل مامان فیروزه منطقش را به مرخصی فرستاده بود با حفظ همان اخم ها گفت:
« ببین قندک میخوای اسمت رو توی شناسنامه ات عوض کنی حرفی ندارم … ولی توقع نداشته باش توی خونه یا حتی فامیل به اسم دیگه ایی صدات کنیم… حالا خود ت میدونی…!»
و قندک میدانست که این « حالا خودت میدونی » یعنی اگه جرات داری این کار رو انجام بده…!
نبات که قیافه ی دمغ و دلخور خواهرش را دید …. فهمید باز هم زبانش زیادی به حرکت در آمده … از جایش بلند شدو موهای صاف و نرمش را پشت گوشش هدایت کردو دستهایش را کنار گوش قندک کمی جمع کردو آهسته و پچ پچ وار گفت:
« آبجی قندک حرف بدی زدم… !؟ آقای قاضی میگفت من خوب دفاع میکنم میخوای ازت دفاع کنم… »
نباتش را که براستی به شیرینی نبات بود در آغـ ـوش گرفت و روی پایش نشاند و گونه اش را محکم بـ ـوسیدو سپس شروع به قلقلک دادن او کرد و گفت:
« نه قربونت برم …»
صدای خنده های نبات که توی فضا پیچید بحث تغییر اسم قندک هم به فراموشی سپرده شد…!

****

کلید را در قفل چرخی داد و دو لنگه ی در آهنی را آهسته و نرم بازکرد ….
آنچنان که صدای غژغژلولاهایش سکوت خانه ایی را که غرق در تاریکی و سکوت بود برهم نزند….!
وبی صدا تر ماشینش را درون حیاط جا داد .
آنقدر پشت فرمان نشسته بود که حس میکرد هنوز جاده پیش چشمانش کش می آید…!
پرده ی پذیرایی خانه شان که جا به جا شد فهمید که مادر همیشه نگرانش میان دل دل هایش همچنان به انتظار نشسته …
کمی سرش را بالابرد و نگاهش به سمت طبقه ی دوم کشید شد ، که پرده های آویخته ی آن حکایت از مـ ـستاجر های جدید داشت و به یاد مرد معقول و محترمی افتاد با قامت متوسط و موهایی جو گندمی و لاغر اندام که در بنگاه معاملات ملکی دیده بود…
پروین خانوم در آپارتمان راتا نیمه باز کردو با بـ ـوسه هایی محکم و والبته آبدار به استقبالش آمد و در آستانه ی در صورتش را غرق بـ ـوسه کرد..
و به احترام مادری که نفس هایش گره شده به نفس های او بود کمی سر خم کرد تا هم قد و هم اندازه ی او شود و سپس گونه هایش را بـ ـوسید و گفت:
« سلام به پروین خانوم گل خودم حالت چطوره روبراهی …؟»
پروین خانوم که حرف زدنش به پچ پچ تبدیل شده بود تا مخل آسایش همسایه های جدید نشود گفت:
« سلام سهراب جان خوش اومدی مادر خسته نباشی… دلم برات یه ذره شده بود…یه آبی به دست و صورتت بزن و بیا بنشین تا برات چای بریزم…»
دلش پر میکشید برای چایی های لیوانی مادرش اما آنقدر خسته بود که از خیر چایی های خوش رنگ و طمعش گذاشت و خود را روی مبل جلوی تلویزیون رها کرد و کش و قوسی به تن خسته اش داد و سگکه کمـ ـر بندش را باز کرد تا قدری راحت تر بنشیندوموبایل و سوییچش را روی میز پیش رویش گذاشت و رو به مادرش گفت:
« پروین جون نمی خواد چایی بیاری میل ندارم … بیا بنشین یه دقیقه ببینمت میخوام برم بخوابم از خستگی دارم هلاک میشم…از بعد از ظهر تا حالا یک سره دارم رانندگی میکنم…»
پروین خانوم راه رفته را برگشت و جایی کنارش نشست و پرسید :
« حال عمو اردشیرت چطور بود ..؟ حدا رو شکر به خیر گذشت و از بیمارستان مرخص شد… حال زن عمو لیلا چطور بود … طفلک حیلی اذیت شد اگه اون جوری هول هولی نمی رفتی منم باهات می اومدم..مهتاب و مهناز چطور بودند…؟»
خب اگر چانه ی پروین جون رو رها میکردی از احوالات رفتگر های شیراز هم غافل نمی شد…!
جمله ی مادرش را بایه خوب بودند قطع کرد و در حالی که پاهای خسته اش را از حصار جوراب نجات میداد با سر به سقف اشاره کرد و پرسید:
« از مـ ـستاجر های جدید چه خبر …؟ دیدم که پرده هاشون آویزون بود …چه جور آدمهایی هستند سرو صداشون که اذیتت نمیکنه…!؟»
پروین خانوم دستی به پیراهن چیت گلدارش کشید و کمی روی مبل جابه جا شد و گفت:
« نه مادر آدمهای خوب و سرو ساکتی هستند … زن و شوهر هر دو میرن سر کار دوتا دختر هم دارند …راستی تا یادم نرفته سودابه هم زنگ زده بود خونه و سراغت رو میگرفت …یه زنگ بهش بزن طفلک دلواپسه…»
سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت:
« باشه تماس میگیرم…»
و به یاد سودابه افتاد که به اندازه ی موهای سرش امروز تماس گرفته بود وخودش را هلاک میکرد تا بفهمد دقیقا کجای جاده است و کی می رسدو هر بار یک سوال را مثل طوطی تکرار میکرد….« کجایی…؟»
یک بار هم پلیس راه به خاطر حرف زدن با موبایلش ضمن رانندگی جریمه ی توپولی برایش نوشته بود که باید آن را از حلقوم سودی وراج بیرون میکشید…!
موبایلش را برداشت پیامک های ردیف شده سودی را نخوانده بی خیال شدو برایش نوشت :
« من رسیدم برو بخواب فردا می بینمت…»
و بعد از ارسال موبایلش را خاموش کرد چون یقینا می دانست بازهم بی خیال نمی شود و تماس میگیردو که بپرسد که کی رسیده است وبعد هم همراه پیامک هایش بـ ـوس های بی جانش را روانه میکرد…!
از جایش بلند شد و جوراب هایش را برداشت و در حالی که به سمت اتاقش می رفت گفت:
« پروین جون موبایلم رو خاموش کردم اگه فردا مازیار زنگ زد بگو سهراب دیشب دیر وقت رسیده و می خواد بیشتر بخوابه… ولی تا ساعت ده یازده خودم رو می رسونم…»
وقتی تنش را به خنکای رختخوابش سپرد جاده هنوز پیش چشمانش جان داشت و همچنان کش می آمد…!

از امیدوارم رمان قندکخوشت اومده باشه اگه خوشت اومده پس یکم برو پایین تر رمان رو با فرمت های دلخواهت دانلود کن

برای  دانلود  فایل  فشرده  شده pdf  به  پایین  صفحه مراجعه کنید !

اینم رمان قندک از نویسنده محبوب افسون امینیان براتون تدارک دیده بودیم

منبع تایپ رمان : dlroman.ir

ادرس کانال  دی ال  رمان  رو  یادتون نره اینجا کلیک کنید  😀 

اگه رمان درخواستی دارین میتونید تو  سوپر گروه ما  عضو  بشید به همین راحتی !

اگه  شما نویسنده  رمان  قندک  هستین و  دوست ندارین  رمانتون  اینجا  باشه  از بالا  با تماس با ما  در ارتباط باشید

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان قندک
3 از 1 رای


برای داشتن رمان های جدید در کانال ما عضو شوید فقط با یک کلیک