دانلود رمان جدید دانلود رمان قطره ی ماه با لینک مستقیم خواندن انلاین
فروش 300 رمان برتر ایرانی فقط 2000 تومان 5000

فروش 300 رمان  برتر ایرانی فقط 2000 تومان

سلاماین بار با مجموعه هایی شگفت انگیز در خدمت شما هستیم. دانلود مجموعه ۳۰۰ رمان عاشقانه ایرانی به صورت یکجا با لینک مستقیم با فرمت های قابل اجرا در کامپیوتر و گوشی.. برای تهیه این مجموعه زمان بسیار زیادی صرف شده تا بهترین رمان ها را با بهترین برایتان جمع آوری کنیم.دیگر نیازی نیست ساعت ها وقت خود را صرف پیدا کردن کتاب های رمان کنید و در سایت های مختلف با هزار دردسر دانلود کنید و …

دانلود رمان قطره ی ماه

دانلود رمان قطره ی ماه اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب قطره ی ماه : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان قطره ی ماه اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
1.gif نام کتاب رمان : قطره ی ماه
1.gif نام نویسنده : Soad
1.gifحجم رمان قطره ی ماه : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان قطره ی ماه :
به نام خدا
گلشیفته یکی از دزد ها و دربازکن های معروف شهر بود که به خاطر آدم فروشی یکی از دوستای نامردش تو زندان افتاد و بود و بعد از ۲ سال حبس تصمیم گرفت که دور هرچی کار خلافه خط بکشه و دنبالش نره.اما تو زندان با دختری به نام مریم آشنا میشه بهش پیشنهاد یه کاری میده که گذشتن ازش یکم سخته …..

دانلود رمان جدید

رمان جدید از Soad قطره ی ماه

بین اینهمه ضمیر ؛

فقط ” او ” کافیست …

هی ، هو ؛ او

این تشابه، تصادفی نیست .

اینبار تاکید جمله را عوض میکنم

بین اینهمه ضمیر ؛

فقط او ” کافی ” ست …

تسلیم میشوم و لبخند میزنم …

*******

-این چیه؟

صدای داد بلندش باعث شد همه بهش خیره بشن.سرم رو بالا آوردم و دیدم دختر۲۸،۳۰ ساله ایی که تازه اومده بود و شنیده بودم منتظر جواب آزمایش اعتیادشه رو به مسئول تحویل غذا ایستاده بود و طلب غذای بیشتری میکرد هیکل درشتی داشت و همین کافی بود برام تا ازش خوشم نیاد.

مسئول نگاهی تحقیر آمیز بهش انداخت و با خشم گفت:نکنه بیشتر می خوای؟مگه اینجا رستورانه!!؟

-یعنی چی؟چی هی زر زر میکنی؟حقمو می خوام یالا بیشتر بریز.

زن صداش رفت رو اعصابم به خاطر دادی که زد:برو از جلو چشام دور شو حرف اضافی هم نزن.پر رو

دعواشون زیاد داغ نشده بود حوصله ی داد و بیداد نداشتم زیادی هم گرسنم نبود برای همین ظرف غذامو برداشتم و به سمتش رفتم.دختر می خواست به اون زنه یه چیزی بگه که من سریع زدم به شونش…

همه داشتن ما رو نگاه میکردن افسر ها هم دیده نمی شدن.

دختر برگشت و با دیدن من گفت:فرمایش

-بیا بابا دعوا راه ننداز من نمیخورم این مال تو.

انتظار داشتم آروم بشه و ظرف رو ازم بگیره و بره پی کارش اما اخماش بیشتر رفت تو هم و تقریبا نعره زد:مگه من گشنه ام که میای صدقه میدی؟

و بعد با دستش زد زیر ظرف غذام و همش ریخت رو زمین.

دیگه اون روی سگم داشت بالا می اومد بیا و خوبی کن

-آره که گشنه ایی اگه نبودی که انقدر وحشی بازی در نمی آوردی!

دانلود رمان قطره ی ماه

و بعد حمله کردم بهش موهاش که از روسریش زده بود بیرون رو توی مشتم گرفتم و تا میتونستم میکشیدم اونم سعی داشت که موهاش رو از توی چنگم بیرون بکشه.

صدای بچه ها رو میشنیدم که میگفتن:گلی بزن،گلی بزن….

یکهو سوزش بدی توی بازوم حس کردم که باعث شد موهاش رو ول کنم…..

لعنتی بازوم رو گاز گرفته بود تا خواستم به خودم بیام لگدی به شکمم زد که پخش زمینم کرد.دلم به شدت در گرفته بود میخواستم بلند شم که افسرا اومدن یکیشون بازوی اون دختره ی اورانگوتان ایکبیری رو گرفت و دوتاشون هم به سمت من اومدن.

وقتی بهم رسیدن در حالی که کمک میکردن تا بلند شم یکیشون گفت:گلشیفته همیشه دردسر درست کن خوب؟

-بابا تقصیر من نبود اون ایکبیری عملی صداش رو واسه من میبره بالا.

-خیلی خوب بیا بریم پیش خانوم موسوی تا همه چی مشخص بشه.

وااااااای بازم اون زن….ایییی خدااااا

دختره رو جلوی من میبردن در همون حال هی میگفت:ندیدی چجوری موهام رو میکشید جغله بچه.

چهره ی نگران بچهه ها رو میدیدم دهنمو کج و کوله کردم به این معنا که چیزی نیست.

حالا اون زنه هم یکم واسه ی این بدبخت بیشتر می ریخت چی میشد؟

“آخ خدا شکمم چقدر درد میکنه؛دختره ی عوضی”

خانوم موسوی عاقل اندر صفیحانه نگاهم میکرد سرم رو پایین انداخته بودم و با ناخونای کوتاه و بلندم بازی میکردم.سکوت خیلی طولانی شده بود برای همین تو چشماش زل زدم و با طلب کاری گفت:خوب چیکار کنم تقصیر منه که میخواستم شر رو بخوابونم اه اینم شانسه من دارم؟!

موسوی حالتش رو تغیر نداد ولی گفت:خستم کردی!خسته

-اییییی بابا حالا هرچی من نگم بازم شما حرف خودتو میزنی که؛به مولا علی اینبار تقصیر من نبود باور کن.

-کی حبست تموم میشه؟

-۱ماهی مونده هنوز

کمی جلو اومد و با حرص گفت:۱ماه فقط۱ماه جون هرکی دوست داری شر درست نکن بذار به خوبی و خوشی تموم بشه خوب.

سرم رو به نشونه ی تایید بالا و پایین کردم.تو دلم گفتم :خوبه دیگه ریخت نحست رو نمی بینم

-حالا برو برای تنبیهت باید سرویس های بداشتی رو با بیتا تمیز کنی.

-بیتا؟!

-همونی که داشتی موهاش رو میکندی.

-نهههههه!

-چرا!زود باش برو

این زنک انگار با من پدر کشتگی داشت همش بهم گیرای الکی میداد.مسئول و همه کاره ی زندان بود.۴۰ بهش میخورد.اصلا باهاش حال نمیکردم فکر میکرد فقط خودش دین و ایمون داره.با اون چشمای سبز بد رنگش

به سلول خودمون که رسیدم سمیرا روی تخت لم داده بود و اعظم و ملیحه و سارا و شقایق داشتن حکم بازی میکردن.بادیدن من هر ۵ تاشون بلند شدن و به طرفم دویدن سمیرا دستم و گرفت و گفت:گلشیفته چی شد چی گفت بهت این سید؟

با بیخیالی به طرف تختم رفتم و از توی وسایلم روسری کهنه ایی برداشتم.در همون حال گفتم:مثل همیشه؛سرویس بهداشتی!

ملیحه صورتش رو جمع کرد و گفت:تو بیکاری واسه خودت دردسر درست میکنی مینشستی ناهارتو کوفت میکردی.

-حالا که شده.نمیدونستم انقدر دختره وحشیه.بیخیال

روسریمو در آوردم و اون یکیو سرم کردم و از پشت گره زدم.بلند وشاد گفتم:پیش به سوی کثافت

به سرویس های بهداشتی رسیدم و منصوری که یکی از نگهبان ها بود رو دیدم

ابرویی بالا انداخت و گفت:دیر کردی گلشیفته خانوم

طی رو از کنار دیوار برداشتم وگفتم:دستشویی که فرار نمیکنه.همشیه هم کثیفه…..نگاهی بهش انداختم و ادامه دادم: جا بهتر از اینجا نیست که وایستادی؟

ماسکی که ابراز احساسات بود رو بالا کشید و گفت:من جام خوبه شما به کارت برس.

پوفی کشیدم و وارد شدم کلا۱۴تا توالت بود ۷تا توی یه ردیف ۷تا هم روبه روش.بیتا رو دیدم که داشت یکییو تمیز میکرد تا منو دید با سردی گفت من این سمت تو هم اون سمت رو تمیز کن.به پروپام م نپیچ.

-کارتو بکن شر نگو

دانلود رمان قطره ی ماه

دستشو به معنای بروبابا تکون داد و مشغول شد منم یک خوشگلشو واسه تمیز کردن انتخاب کردم.

توالت ها از همیشه کثیف تر و بد بو تر بود برای همین روسریمو جلوی بینیم گرفتم تا خفه نشم.اینم عاقبت خیرخواهی !

حوصلم سر رفته بود همکارجذابی هم نداشتم که بخوام باهاش هم کلام بشم.برای همین تصمیم گرفتم که بزنم زیر آواز

“تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی……..”

صدام اکو میشد و به خاطر همین آوازم قشنگ تر به نظر میومد.

قسمت اوج آهنگ بود که صدای نکره ی بیتا بلند شد:ببین خیلی قشنگ میخونی ناز نفست اما خفه شو چون اصلا اعصاب ندارم.

به حرفش توجهی نکردم و به خوندنم ادامه دادم.سرم پایین بود و مشغول کار خودم که پاهای بیتا رو روی زمین دیدم کلمو بالا آوردم و به چهره ی داغونش خیره شدم.اخماش تو هم بود و وقتی نگاه منو دید خشمگین گفت:مگه نمیگم خفه شو تو حرف حساب حالیت نیست؟

انگشت اشارم رو تهدید آمیز جلوش آوردم و گفتم:واسه من صداتو نبر بالا مگر نه….

-مگر نه چی؟

-کاری میکنم که تا یه ماه نتونی از جات تکون بخوری فهمیدی؟

با دستش انگشتم رو پس زد تا خواست چیزی بگه منصوری پشتش ظاهر شد:چه خبرتونه قرار نبود با هم حرف بزنین…..و بعد بازوی بیتا رو گرفت و اونو به سمت توالت روبه رو هول داد . ادامه داد:تو هم به کارت برس.حرفی نباشه بینتون گفته باشم مگر نه هردوتون انفرادی تشریف میبرین.

وقتی رفت شکلکی براش در آوردم پشتم رو به بیتا کردم و به کارم مشغول شدم.

خسته به سلول رسیدم نگاهی به ساعت انداختم؛اوه ۱ ساعت داشتم توالت میشستم.اینم شده بود کار؟

ملیحه و شقایق روی زمین نشسته بودن و داشتن حرف میزدن تا ملیحه منو دید با خنده گفت:به!خسته نباشی دلاور.

-هه ممنون.انشاالله نوبت شما هم خواهد رسید

روی تختم دراز کشیدم و چشمام رو بستم هنوز ۲ دقیقه نگذشته بود که ملیحه گفت:میدونستی این دختره حامله است؟

-کدوم دختره؟

-بیتا.همونی که باهاش دعوا کردی

دانلود رمان قطره ی ماه

نیمخیز شدم و با تعجب گفتم جدا؟!!تو از کجا میدونی مگه جواب آزمایشاش اومده؟

-نه بابا . این دختره که بعضی وقتا باهاش صحبت می کنم….مریم از اون شنیدم.اون هم سلولیشه باهاش رفیق شده و از زیر زبونش کشیده.

-هعییی روزگار….حتما اولاشه چون که ظاهرش نشون نمیده.

-آره.

شقایق گلدوزیشو از کنارش برداشت و در همون حال گفت:بیخیال بابا چیکار به زندگی مردم دارین؟

ماماااااان.مامااااااااااااااان

سریع از خواب پریدم خدایا این دیگه چی خوابی بود؟مامانم داشت منو میکشت!چرا؟!

صورتم خیس عرق شده بود دستی بهش کشیدم.همه جا رو تاریکی فرا گرفته بود.این خواب لعنتی باعث شد که دیگه خوابم نبره

ذهنم مشغول شده بود؛خانوادم!واقعا الان اونا کجان؟چی کار دارن میکنن؟چرا هیچوقت دنبالم نگشتن؟

وقتی سیزده سالم بود یادمه خونمون یه روزم آروم نبود.همش مامانم با بابام جنگ و دعوا داشت.منم دیگه خسته شده بودم.یه دوست داشتم اسمش مهسا بود تصمیم گرفتم که بعد از مدرسه برم خونه یه اونا.اما غرورم اجازه نمیداد که برم خونه ی مردم تلب شم و هم اینکه یکم میترسیدم چون بعدش بابام منو پیدا میکرد و سرم رو از تنم جدا.

برای همین تمیم گرفتم فرار کنم.دو روز آواره ی خیابونا بودم و سعی میکردم پلیسا منو نبینن..چون میگرفتنم و دو دستی تحویل خانوادم میدادن.

شب روز دوم یه بابایی منو پیدا کرد به خونش برد از اون خون داغونا.بابای منم زیاد پولدار نبود یه رارنده تاکسی ساده اما دیگ از این خون ها نداشتیم.

اولاش یکم ازش میترسیدم اما انقدر برام خوراکی آورد که باهاش مهربون شدم اسمش کریم بود ۴۵سال رو داشت و تنها زندگی میکرد.

یه هفته ایی بود که پیشش بودم.کم کم رفتارش داشت تغیر میکرد یه روز بهم گفت اگه میخوای اینجا بمونی باید خودت خرج خودت رو دربیاری.

منم فقط دنبال سرپناه میگشتم واسه ی همین قبول کردم.برام جالب بود که چرا حس میکردم اینجا از خونه ی خودمون بهتره

دیگه مدرسه هم نمیتونستم برم.کم کم داشتم پشیمون میشدم چون دستفروشی توی کوچه بازار اونقدرم آسون نبود.باید زیر آفتاب داغ راه میرفتی و نگاه تحقیر آمیز مردم رو هم تحمل میکردی.آخرم با منت ۱۰۰ تومن میذاشتن کف دستت. اشتباه کرده بودم.نباید از خونمون میرفتم.بعد از ۱۲سال هنوزم پشیمونم و میدونم تا آخر عمرم پشیمون خواهم موند.

یه روز که داشتم میرفتم جای همیشگیم تا آدامس و چسب و این جور چیزام رو بفروشم دیدم یه پسره ایی هم سن و سال خودم جای منو گرفته.با خشم به سمتش رفتم و گفتم:هو پاشو اینجا جای منه!

پسر سرش رو بالا آورد لبخندی زد و گفت:از الان مال من میشه

-یعنی چی؟برو گمشو.پاشو زود باش

اون لبخند احمقانه از روی لبش نمی رفت: خوب اشکال نداره.بیا با هم جنسامون رو میفروشیم.تو سبد ها رو دستت بگیر منم داد میزنم و مشتری جمع میکنم.چطوره؟

حس کردم اگه قبول کنم برام خوبه برای همین باشه ایی گفتم و با هم شروع به کار کردیم.

بعد از یک هفته تقریبا با هم رفیق شدیم اونم مثل من کلاس دوم راهنمایی بود و اسمشم محمد بود.

محمد با صدای بلندش و البته چرب زبونی مشتری جمع میکرد تا جنسای کم ارزشمون به فروش بره.

قرار شده بود بعد از ظهر ها که مردم دیگه تو خیابون کمتر دیده میشن بریم تو پارک نزدیک محوطه و اون به من درسایی رو که تو مدرسه بهشون درس میدن رو به منم یاد بده.

یک ماه به همین منوال گذشت.

کریم میگفت همیشه دوست داشته تا یک دختر مثل من داشته باشه.اون به کار من کار نداشت و فقط ازم میخواست بعضی وقتا که شب خونه است براش شام درس کنم.هیچ پولی هم به من نمیداد مگر برای خرید خونه بود.

توی این مدت نه من با وجود محمد دلم هوای خانوادم رو کرده بود و نه ردی از اونا دیده میشد.بعضی وقتا دلم برای مامانم تنگ میشد اما به خاطر سنم حس میکردم اون منو اصلا دوست نداره و وقتی یاد دعواهایی که تو خونه پیش میومد میوفتادم از اینکه فرار کردم راضی بودم.

بعد از ۱ماه محمد از دست فروشی خسته شده بود و همش درباره کار برادرش صحبت میکرد.اون دزد بود.محمد میگفت در عرض ۳۰ ثانیه جیب یه نفر رو خالی می کنه و پولی که ما تو ۱ماه جمع میکنیم اون تو همین مدت کم بدست میاره.خلاصه انقدر گفت و گفت و گفت که از آخر پیشنهادش رو قبول کردم.من همیشه آدم پولکی بودم.چشمم دنبال پول بود.پول پول پول.فقط پول.با اینکه سن کمی داشتم.

یکی از دلایلی که باعث شد من از خونمون بزنم بیرون جیب متوسط بابام بود.

۱ماه اول پیش داداش محمد یعنی رسول آموزش دیدیم.چند بار نزدیک بود که گیر بیوفتیم اما سریع جیم میشدیم.طولی نکشید که ما جیب بر نیمه ماهر شدیم.

یه روز تو یکی از خیابونا داشتم با محمد راه میرفتم که عموم رو اونطرف خیابون دیدم.خوشبختانه یا بدبختانه اون منو ندید.کاغذ هایی توی دستش بود که به مغازه دار ها یا به مردم رهگذر می داد.

بعداز اینکه عموم از اونجا دور شد به محمد گفتم بره اون سمت و یکی از اون کاغذ ها رو برام بیاره.اونم به حرفم گوش داد و همین کار رو کرد.وقتی کاغذ به دستم رسید عکسم رو رو روش دیدم دیدم.زیرش مشخصاتم بود و زیر اون مژدگانی که برای پیدا کردن من تایین کرده بودن.

مبلغش ۵ ملیون تومن بود!حدس میزدم که بابام ماشینش رو برای اینکار فروخته.اون ماشین تنها منبع درآمد خانوادمون بود.برای چندثانیه یه حسی میگفت بهم که برگردم اما این حس بیشتر طول نکشید و به محمد گفتم سریع از اونجا دور شیم تا عموم منو ندیده

با این که محمد درساش خوب بود و خوب هم برام توضیح میداد که چی به چیه اما فایده ایی نداشت چون من نمیتونستم امتحان بدم و عملا مدرک سیکل هم نداشتم.خلاصه بعد از کلی التماس و خواهش به کریم قبول کرد تا یه شناسنامه ی جعلی به فامیل خودش برام درست کنه که من بتونم به مدرسه برم.

اما کریم یک شرطم گذاشته بود.اون می گفت برای جبران کاری که برام انجام میده باید هرچند وقت یه بار با پول خودم براش مواد جور کنم.منم روی حساب محمد شرطش رو پذیرفتم.

با کریم رفتیم و من مدرسه ایی که اون اطراف بود ثبت نام کردم.

محمد هرویین کریم رو جور میکرد منم به دستش میرسوندم.

دیگه من و محمد تو کیف قاپی و جیب بری حرف اول رو میزدیم.

اما من همیشه از یک نواختی بدم میومد.با خودم میگفتم که اگر قرار باشه تا آخر عمرم همینطور ادامه بدم زندگی یکنواختی خواهم داشت.این موضوع رو به محمد و رسول گفتم اونا هم تایید کردن.رسول بهم یه پیشنهادی داد.اون گفت یه رفیق داره که بهش میگن سعیید دربازکن هر دری که جلوش بذاری باز میکنه.از خودرو گرفته تا در خونه و گاوصندوق و……منم باخودم گفتم چه فکری بهتر از این!

سعیید ۲۵ سالش بود.اون واقعا تو کارش مهارت داشت.بعد از کلی آموزش و تمرین انقدر ماهر شده بودم که میتوستم در عرض سه سوت هر دری که جلوم بود رو باز کنم.

۴ گذشت زمان کنکور نه من ثبت نام کردم نه محمد.آخه با خودمون میگفتیم ما که کارمون خوب داره پیش میره چرا الکی خودمون رو درگیر درس و دانشگاه کنیم.اما در عوض محمد باید سربازی میرفت.اولا بهش پیشنهاد دادم که فرار کنه و کسی هم نمیفهمه اما اون میگفت ۱ماه میتونم آفتابی نشم بعدش چی؟راستم میگفت بالاخره این راهی بود که هر پسری باید میرفت!منم میتونسم تنهایی از پس کارم بربیام.

کریم روز به روز وضعش به خاطر اعتیاد بدتر میشد و منم با خودم میگفتم ولش کن چرا باید به کارش کار بگیرم.من بیشتر اوقات خونه نبودم.شب ها هم که میومدم خونه اون دیگه نبود.برای همین خوشبختانه ریختش رو نمیدیدم.توی این فکر بودم که برای خودم خونه اجاره کنم.برای همین شروع کردم به پول جمع کردن.

بعد از دوسال محمد از سربازی برگشت با کلی خاطره که بعضیاش خیلی خنده دار بود و بعضیاش هم ناراحت کننده.

همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه یه روز محمد ازم خواست تا باهاش یه جایی برم.به نظرم محمد بهترین آدمی بود که میشناختم اون واقعا مثل برادر همیشه و همه جا پشتم بود و ازم حمایت میکرد.خلاصه محمد منو به یکی از مناطق باکلاس و شیک شهر برد.یک ساختمون تو حاشیه ی اصلی قرار داشت با دست اونو به من نشون داد.

_خوب که چی؟

دانلود رمان قطره ی ماه

_خوب که چی نداره گلی ساختمونو ببین!

نگاهی دوباره به ساختمون انداختم و دوباره گفتم:ببین محمد من حوصله ندارم تو این گرما هلک و هلک منو کشوندی اینجا تا پولداری مردم رو بهم نشون بدی.

_نه دیوونه یکی از دوستای دبیرستانم اینجا الان کار میکنه آبدارچیه.میدونی چی میگه؟

_چیمیگه؟

_میگه بیا ببین چی پولی این یارو توی گاوصندوقش میذاره شاید نزدیک ۵۰ ملیون باشه توش.

_اون از کجا میدونه؟

_بابا به هر حال رفت آمد داره تو اتاقش دیگه حتما چشمش خورده

_میدونی محمد اینکار چقدر خطرناکه؟اگه بگیرنمون چی؟

_بابا میثم همه ی کلیدای شرکتو داره ما راحت میتونیم بریم تو !فقط میمونه بازکردن در گاوصندوق که اون هنر توئه دیگه

_باید فکر کنم.به ریسکش نمی ارزه.

_ای بابا گلشیفته فکر کن ۵۰ ملیون اگه توش باشه چی میشه هم تو میتونی یه خونه دست و پا کنی هم من یه وانت میخرم و شروع به کار میکنم باهاش اونوقت دور هرچی خلافه خط میکشیم.بابا بعدش ما میتونیم مثل بقیه ی مردم زندگی درس درمون داشته باشیم.

_محمد خطرناکه.چرا قبول نمی کنی.درسته که ۵۰ ملیون پول زیادیه اما اگر گیربوفتیم میدونی چی میشه؟

محمد انگار از سماجت من کلافه شده بود.

_گلی تا فردا فکر کن اگر موافق بودی خبرم کن.حالا هم بیا حوصله ندارم با اتوبوس بریم.یه در بست میگیرم.

_پولدار شدی!

محمد پوزخندی زد و دست دراز کرد برای نگه داشتن تاکسی.

هرچی فکر کردم دیدم بد نمیشه اگه بریم.بابا به هر حال آدم باید کارشو گسترش بده دیگه.نحوه ی گسترش دادن منم اینجوری بود!

بالاخره از این خونه ی نکبت میرفتم.

محمد یه بار بهم گفت برم با اون برادرش زندگی کنم،اما جواب من یه تو گوشی بهش بود.درسته که آدم درست درمونی نبودم اما یه نیمچه آبرو که داشتم.مردم چی میگفتن!

بالاخره بعد از کلی فکر کردن تصمیم گرفتم قبول کنم.که ای کاششششش همون شب میمردم و تمام.

**************************************************

انقدر به گذشتم فکر کردم که نفهمیدم چجوری خوابم برد.مردم هم خواب میبینن ما هم خواب میبینیم!

بعد از ورزش اجباری صبگاهی نیم ساعت مهلت هواخوری بود.داشتم تو محوطه راه میرفتم که با صدای مریم به پشت برگشتم.《اه اصلا از این دختره خوشم نمیاد》

_چیشده ماری؟

سلام گلشیفته جون چه عجب چشم ما به جمال شما روشن شد بابا تو که اصلا پیدات نیست.

_هه شما دنبال ما نمیگردی مگر نه ما هستیم.

به اجبار باهاش هم قدم شدم.نه از گذشتش خبر داشتم و نه دلم میخواست که بدونم.نمی دونم چرا یه حس بدی نسبت بهش داشتم.

دلم نمیخواست بیشتر از این کنارم راه بره برای همین گفتم:ماری کاری داشتی باهام؟

_نه به جون گلی فقط میخواستم احوالتو بپرسم.

_مطمعنی؟

_آره حالا خوبی؟کی آزاد میشی؟

_من خوبم به لطف شما یه ماه دیگه هم آزاد میشم اگر شما با من امر دیگه ایی نداری من برم چون باید یه سر به فخری بزنم میدونی که تو بهداری و حالشم اصلا خوش نیست.

بدون اینکه منتظر جوابش باشم پشتم رو بهش کردم و میخواستم برم.هنوز یه قدم برنداشته بودم که بازوم رو گرفت و گفت:گلی صبر کن کارت دارم.

برگشتم و به صورتش منتظر چشم دوختم.

بعد از یکم من و من کردن و گرفتن وقت من نگاهی به دور و برش کرد و گفت:اینجا نمیشه بریم یه جای خلوت.

به زور دستم و کشید و منو به یه گوشه برد کلافه گفتم:ماری این مسخره بازیات چیه سریع بگو کار دارم.

_راستش گلی من میخوام بهت یه پیشنهاد بدم.

با تمسخر گفتم:نه بابا شما هم بلدی!!!؟

بدون توجه به لحنم ادامه داد:ببین من دنبال یه دربازکن میگردم.

_فکر کنم تو آشپزخونه باشه.

عصبانی گفت: دارم جدی میگم گلی.ببین یه گروهی هست که یه رارنده و یه دربازکن میخوان.من قراره رارندشون بشم.اما خوب بهم گفتن یکیو پیدا کنم که بتونه در گاوصندوق رو باز کنه در اون صورت میتونم وارد گروهشون بشم.مگر نه منم بیرون میکنن.من شنیدم که تو خیلی واردی.تروخدا….

_حالا رارنده و دربازکن واسه چی میخوان.

_منم کامل نمیدونم اونا هنوز به من چیزی نگفتن اما فکر میکنم ماجرا درباره ی چیز نون و آبداری باشه.

_خوب حرفات تموم شد؟

_چی؟

ببین ماری من دیگه پشت دستمو داغ کردم تا از این کارا نکنم.بوسیدم گذاشتم کنار.از من به تو نصیحت دنبال این کارا نرو آخر و عاقبت خوشی نداره.تش میشه همین جایی که نشستیم شایدم بدتر.ولا!

بدون توجه به واکنش ماری بلند شدم و رفتم.حتی دیگه به پیشنهاد مسخرش فکرم نکردم.

ساعت ۱ بعد. از ظهر بود.خسته تر از همیشه به خاطر کارکردن تو کارگاه خیاطی به سلولم اومدم و روی تخت لم دادم.یه ربع دیگه زمان ملاقات بود و همه منتظر و مشتاق برای دیدن عزیزاشون.اما من چی؟تو این۳سالی که افتادم زندان دریغ از یه نفر که بیاد ملاقاتم.

《آخه دختر مثلا کی میخواد بیاد ملاقاتت؟ کریم که فکر کنم هنوز نفهمیده تو تو زندانی یا اون محمد نامرد که رفیق نیمه راه بود.کی؟ تو کیو داری که دلش واست بسوزه.داشتی اما از دست دادی!پای احمقی و بچگی کردن خودت مگر نه به جای اینکه بهترین سال های عمرتو اینجا هدر بدی،الان دانشگاه بودی.شاید ازدواج میکردی و بچه داشتی!

هععععععععی خدا!اینم زندگی که من دارم؟……….اما هنوز دیر نشده شاید بتونم جبران کنم.بعد از اینکه آزاد شدم میرم خونمون.اگر از اونجا رفته باشن اشکالی نداره شده کل شهر رو بگردم تا پیداشون کنم و ازشون حلالیت بگیرم.آره من پیداشون میکنم.اگر منو بخشیدن که خدا درهای رحمتشو به روم باز کرده اگرم نبخشنم انقدرررررر التماس میکنم تا دلشون به رحم بیاد.بالاخره من دخترشون بودم.

اگر یه وقت مامان بابام از هم جدا شده باشن یا یا یه وقت فوت کرده باشن چی؟

نه نه امکان نداره این فکرارو به ذهنت راه نده دختر.》

صدای زنی از پشت بلندگو میومد که داشت اسم زندانی هایی که براشون ملاقاتی اومده رو میخوند.هیچوقت به این صدا گوش نمیدادم چون میدونستم من برای هیچکس عزیز نیستم.اما اینبار دلم میخواست توجه کنم《.خوب خدارو چه دیدی شاید اسم منم باشه》

زهرا جلالی،سحر جان افروز ،مهین وطن خواه،گلشیفته مظاهری،……….

《وای خدا این اسم من بود این زن درست میگفت یعنی واسم ملاقاتی اومده.》

سریع از روی تخت بلند شدم و چهره ی خوشحال بچه ها رو دیدم اعظم اومد جلو بازوم رو کشید گفت:پاشو گلی پاشو واست ملاقاتی اومده!

《اما کی؟

حتما کریمه گلی پاشو پاشو دست دست نکن》

با این که خوبی آنچنانی ازش ندیده بودم اما به هر حال فامیل اون کنار اسمم بود.دلمم یکم تنگ شده بود براش!

خوشحال و با فتخار بلند شدم تا به محل مربوطه برم.خیلیا توی این مدت بهم میگفتن که من بی کس و کارم و با حرفای جورواجورشون دلمو میشکوندن.الان موقع این بود که بهشون نشون بدم نه گلیشفته هنوز تنها نشده!

نزدیک ۱۰ تا صندلی چیده شده بود برای زندانیا تا از پشت یه شیشه نزدیکاشون رو ببینن و با یه گوشی باهاشون صحبت کنن.

یکی یکی از کنار صندلیا میگذشتم تا ببینم کریم پشت کدوم یکیشون نشسته.

به صندلی شماره ی ۱۰رسیدم نگاهی به فرد پشت آینه کردم که با دیدن محمد چشمام گرد شد.تو این ۳ سال خیلی عوض شده بود مخصوصا به خاطر ریشاش چهرش جذاب و مردانه تر به نظر میومد.

لبخند احمقانه ایی روی لبش بود.با اشاره ازم خواست تا بشینم.

واقعا درباره ی من چی فکر کرده بود.یعنی من به راحتی از نامردیش میگذرم؟

تعجب روی صورتم جاش رو به یه اخم غلیظی داد.محمد تا اخم منو دید از روی صندلی بلند شد.به نظر میومد داشت التماس میکرد تا بیام و باهاش صحبت کنم.حتما میخواست کارش رو توجیه کنه.منم آدمی بودم که به راحتی همه چیز رو میپذیرفتم اما اینبار دلم نمیخواست ببخشمش.بدون توجه به بالا و پایین پریدنشاش از اونجا رفتم و خودمو به سلول رسوندم.

بچه ها با دیدن من تعجب کردن.ملیحه از جاش بلند شد و گفت:چه زود اومدی گلی!

دلم نمیخواست اونا چیزی درباره ی محمد بدونن برای همین گفتم:سرکاری بود،اسمم رو اشتباه خوندن

بچه ها با ترحم نگاهم میکردن.از این کار متنفر بودم…..

همه تو سالن جمع شده بودن و داشتن سریال میدیدن.یه تلوزیون۲۰اینچی نصب کردن تو ارتفاع۱۰ متری.خودش نوعی شکنجه بود.گردن آدم میشکست تا میخواست یه چیزی نگاه کنه.تازه صندلی هم نداشت!

دانلود رمان قطره ی ماه

با این وجود بیشتر خانوما مشغول دیدن تلوزیون بودن.

داشتم با یکی از رفیقام که اسمش مهری بود صحبت میکرم.اون داشت از خاطرات۱۰سال حبسش میگفت و منم با دقت گوش میدادم که یکدفعه مریم از پشتمون در اومد یک دستش رو دور شونه ی من انداخت و اون دست دیگش رو شونه ی من.

_چطورین بچه ها؟

مهری که یکم شوک زده شده بود گفت:ماری ترسوندی منو.این چه وعضشه؟

_وای ببخشین مهری جون.چقدر سوسولی تو!……راستی مهری دوستت شبنم کارت داشت خیلی هم عصبانی بود!

_چرا؟

_نمیدونم برو تو سلولتونه

مهری سریع از ما دور شد.میدونستم فرستادتش دنبال نخود سیاه.

_گلی به پیشنهادم فکر کردی؟

_یک بار گفتم اینبارم میگم،نه من نیستم.

مریم ناراحت گفت:آخه چرا؟

_اولا من میگم میخوام هرچی کار خلافه رو بذارم کنار.دوما من اصلا به تو اعتماد ندارم،سوما منکه نمیدونم پروژه ی اونا درچه حده.شاید جرمش اعدام باشه!

__واقعا متشکرم از لطفت که بهم اعتماد نداری.هرجور دوست داری من میتونم یه نفر دیگه رو پیدا کنم اما تو دیگه این فرصت گیرت نمیاد حالا خود دانی.درضمن یه هفته دیگه من آزادم اگه تا اون موقع نظرت عوض شد بیا بهم بگو.

داشت میرفت که من صداش کردم با خوشحالی برگشت که من گفتم:تو ۲ساله تو زندانی چجوری با اونا درارتباطی؟

مریم خوشحالی از چهرش رفت عادی گفت:ملاقات…..

دیگه سوالی نپرسیدم تا یک وقت با خودش فکر نکنه که من نسبت به پیشنهادش مشتاقم.

بدون حرف دیگه ایی راهمو کشیدم و رفتم.
*******

یک….دو….سه…..

_اه گلشیفته چیکار میکنی محکم بزن دیگه!

_بابا رو دستم ننشست

ملیحه به نشانه بروبابا دستشو تکون داد و دوباره رفت سر جاش وایستاد.

داشتیم با بچه ها والیبال بازی میکردیم.منو ملیحه و شقایق مهری و شبنم یه طرف،مریم و بیتا و ۳تا دیگه از بچه ها که زیاد نمیشناختمشون یه طرف دیگه وایستاده بودن.

به خاطر و جود مریم و بیتا اصلا دلم نمی خواست ازشون ببازم.اما با این حال ما یه ست عقب بودیم.

بیتا سرویس زد و اومد تو زمین ما و با فاصله ی کمی از خط اوت شد.من سریع با خوشحالی گفتم:آخ جوووون اوت شد.بیشتریا طرفدار تیم ما بودن برای همین صدای دست و صوت بلند شد اما بیتا جلو اومد و جدی گفت:چی چیو اوت شد من خودم از اونجا دیدم که تو بود!چرا الکی جر میزنین.

_تو یه متری خودتم نمیبینی حالا از فاصله ی ۷متری دیدی توپ داخله؟

بیتا اخماش به هم گره خورد و با عصبانیت هرچه بیشتر گفت:هووووو من چشام نمیبینه یا توی مو پشمکی.

_مو پشمکی هفت جد و آبادته…..

دعوا داشت بالا میگرفت و مامور ها مشکوک به این سمت نگاه میکردن.مریم برای اینکه بحث رو تموم کنه گفت:آقا اصلا بیتا یه بار دیگه سرویس میزنه نظرتون چیه؟

همه تایید کردن.اما من دلم میخواست این دختره ی پررو رو سر جاش بنشونم.

با کف دست محکم کوبیدم به سینش که باعث شد یکم ناخواسته عقب بره.فاصله ی زیاد شده رو با قدمام پر کردم خیره تو چشاش گفتم:مو پشمکی کیه؟

ملیحه جلو اومد و منو از بیتا دور کرد و رو به من آروم طوری که فقط خودم بشنوم گفت:بابا بیخیال دیگه دنبال شر میگردی که پاپیچ این دختره ی غربتی میشی.

_خوب داره جر میزنه.

_اههههه گلشیفته تو که اهل بچه بازی نبودی بیخیال شو.

ناچار شدم که بیخیال بیتا بشم.نگاهی پر از خشم بهش انداختم و زمین رو ترک کردم.

اینبار صدای بلندش رو میشنیدم گه میگفت:جنبه نداری نیا بازی.تو هنووووووز خیلی بچه ایی!

بی توجه بهش به راهم ادامه دادم.ارزش هم کلام شدن نداشت.

خدایا خودت شاهد بودی که من باهاش کاری نداشتم اما بیتا یه فحش ناموسی داد که باعث شد من سر جام بایستم.

سریع به زمین نگاه کردم یه سنگ اندازه ی یه گردو برداشتم و به سمتش پرتاب کردم نشونه گیریم حرف نداشت برای همین رفت و صاف خورد وسط کلش.

به محظ برخورد سنگ سرشو گرفت و فریاد میزد.همه دورش جمع شده بودن.صدای داد بلند و آخ آخ گفتن بچه ها منو ترسوند.خوشبختانه هیچ ماموری اونجا نبود که ببینه من چه غلطی کردم.اما با سر و صدای بچه ها حتما تا ۱۰ ثانیه ی دیگه میومدن.برای همن معطل نکردم و پا به فرار گذاشتم….

خودمو به سرویس های بهداشتی رسوندم و توی یکی از توالت ها چپیدم.در رو قفل کردم.

دانلود رمان قطره ی ماه

اما حتما میفهمین کار منه به هر حال بچه ها لو میدادن.

《واییییییی خدا کنه کاریش نشده باشه مگر نه که بد بختم》

نمیدونم چقدر صلوات فرستادم…۱۰ تا ۲۰ تا ۳۰ تا ۵۰ تا ۱۰۰تا….نمیدونم…..

همیشه موقع نماز جماعت من الکی یه چادر مینداختم رو سرم و ادای نماز خوندن در می آوردم یا به بهانه های مختلف از زیرش در میرفتم.

حتما خدا زده به کمرم به خاطر نماز نخوندنام!

حدود۲ ساعت همینطور تو دستشویی بودم تا اینکه صدای ملیحه رو شنیدم:گلشیفته….گلشیفته اینجایی؟بیا بیرون منم فقط کسی دیگه نیست.

آروم در توالت باز کردم و بیرون اومدم.

ملیحه با اخم بهم نگاه میکرد.با ترس گفتم:بیتا که چیزیش نشد نه؟

_نمیدونم.بهداریه……

نمی خواستم ملیحه فکر کنه که من ترسوام برای همین گفتم:الام میرم خودم به خانوم موسوی همه چیو میگم.

ملیحه دست به سینه ایستاده بود

_لازم نکرده.مریم کار اشتباه تو رو به گردن گرفته.

با تعجب گفتم:چی؟چرا؟مگه من از اون کمک خواستم الان خودم میرم درستش میکنم.فکر کردی من میترسم؟

_اگه نمیترسیدی دختر جون که خودتو توی دستشویی قایم نمی کردی!

اینو گفت و از اونجا رفت.

《چرا مریم همچین کاری کرده ؟نکنه میخواد مدیونم کنه تا پیشنهادشو قبول کنم؟حتما میخواست منو تو عمل انجام شده بذاره》

از کنار هر کس رد میشدم با تمسخر بهم نگاه میکرد.

ته دلم از کار مریم ممنون بودم.از مهری شنیدم که بدبخت الان تو انفرادی بود.

میگم من شانس ندارم همه میگن نه تو بدبینی خوب بیا اینم مدرکش!

خودمو به بهداری رسوندم.باید اوضاع بیتا رو میدیم.

یکی از نگهبان ها دم در بود تا افرادی که وارد یا خارج میشن رو کنترل کنه.

با دیدن من اخماش رو تو هم برد و گفت:بفرمایید.

_میخوام برم داخل؟

_چرا؟

بیتا…دوستم….با یکی از بچه ها دعواش شده بعد مثل اینکه به سرش سنگ زدن الان میخوام ببینم حالش چطوره.

مامور نگاهی به سرتاپام انداخت و گفت:میری یک دقیقه بیشتر نمیمونی خب؟

_چشم حتما

با احتیاط وارد شدم تا یه وقت بیتا منو نبینه.پزشک پشتش به من بود.نگاهی به ۳ تا تخت بهداری انداختم.

بیتا رو تخت وسط دراز کشیده بود.سرش رو باندپیچی کرده بودن و چشماش هم بسته بود.

پس احتمالا خوابه…..

آروم خودمو به پزشک رسوندم و همونطور یواش گفتم:ببخشید………

با صدای من برگشت،زن خوشرو و مهربونی بود.

_سلام کاری داشتی عزیزم؟

با دست اشاره ایی به بیتا کردم و پرسیدم:حال دوستم چطوره خانوم دکتر؟

نگاهی بهش کرد و لبخندی زد بعدش گفت:سرش ۵تا بخیه خورده.چیزی نیست نگران نباش یه مسکن بهش زدم الان خوابه تا شبم خوب خوب میشه

خوشحال از اینکه بیتا چیزیش نیست از بهداری خارج شدم و به کارگاه خیاطی رفتم.اصلا هم برام نگاه های زنا مهم نبود.

مشغول دوختن یه شلوار برای خودم بودم که خانوم موسوی وارد کارگاه شد همه با دیدنش بلند شدن و بهش سلام کردن.منم به اجبار از بچه ها تبعیت کردم.

خانوم موسوی با خوشرویی به همه گفت:بچه ها به کارتون برسین.

یکی یکی بالای سر همه میرفت و باهاشون خوش و بش میکرد.

به من که رسید لبخند روی لبش رو بیشتر کرد.

_مشغول چه کاری هستی گلشیفته خانوم خوشگل؟

هه انگار مهدکودک بود.

_شلوار….

_آفرین به کارت ادامه بده.

چیز دیگه ایی نگفت و از کنارم رد شد.

《اینم میخواد واسه ما تریپ آدمای خوبو برداره》

صدای چرخ ها و پچ پچ بچه ها بهم آرامش عجیبی میداد با عشق داشتم به دوختنم ادامه میدادم که صدای داد یکی از بیرون کارگاه اومد‌.

_خدااااااااااا خدااااااااااااااااااااااااا

صدا هی به ما نزدیک تر میشد.بیشتریا به سمت در هجوم آورده بودن تا ببینن چیشده.اما من سرجام نشسته بودم و با تعجب به اطراف نگاه میکردم.

دختری که من قیافشو نمیدیدم با جیغ و فریاد میگفت:خانوم موسوی،خاااااانوم.

_چیه؟چیشده دختر؟

_بهداری….بهداری آتیش گرفته.

خانوم موسوی و عده ایی از بچه ها سریع و با دو از کارگاه خارج شدن.

بهداری………..وای خدا بیتا!

اگر بیتا و اون بچه ی تو شکمش کاری میشدن من هرگز..هرگز خودمو نمیبخشیدم.

سریع ازجام بلند شدم تا برم ببینم چیشده.

دانلود رمان قطره ی ماه

بهداری یه سالن جدا اونطرف محوطه بود.در ورودی بند باز بود و همه خارج میشدن تا خودشونو به بهداری برسونن.

شعله های آتیش و دود سیاه داشت ارتفاع می گرفت.هرکسی یه سطل آب دستش بود تا روی آتیش بریزه.

احمقا نمیفهمیدن که این آب فقط شعله رو بیشتر میکنه.

《خدایا بیتا و پزشک مهربون زندان اون تو ان حالا من باید چیکار کنم》

یک دفعه یه فکری به ذهنم رسید.سریع خودمو به بند رسوندم و از توی اولین سلول یه پتو برداشتم.با دو به سمت بهداری رفتم.

تو اون لحظه هم به فکر نجات اون دوتا بودم و هم میخواستم به بقیه ثابت کنم گلشیفته اونقدرا هم که فکر می کنن ترسو نیست.

پتو رو روم انداختم و یک راست به سمت در بهداری رفتم.نباید ترس به دلم راه میدادم.مگر نه سرعتم کم میشد و ممکن بود آتیش منو بسسوزونه.

صدای داد موسوی رو شنیدم که میگفت:چیکار داری میکنی دختر.یکی اونو بگیره

منتظر نموندم با یه لگد در رو باز کردم.

به محض این کار داغی وصف ناپذیری صورتمو سوزود.پتو رو بیشتر رو خودم کشیدم.

اطراف رو برای پیدا کردن پزشک نگاه کردم…..یه گوشه مچاله شده بود به خاطر حجم زیاد دود نمی تونست نفس بکشه.

سریع به سمتش رفتم و زیر بغلشو گرفتم.کشون کشون به سمت در بردمش و پرتش کردم بیرون.

تنم از گرمای بیش از حد داشت زیادی اذیت میشد.

همه جا رو دود و آتیش گرفته بود.نه میتونستم چیزی ببینم و نه حتی نفس بکشم.برای همین داد زدم:بیتاااااااااااا….بیتاااااااا

صدای آه و ناله ی خفیفی از سمت چپم به گوش رسید.چشمام رو به زور باز نگه داشتم تا بتونم بیتا رو ببینم.

اونم مثل پزشک کنج اتاق پناه گرفته بود.

با تمام توان خودمو بهش رسوندم بازوش رو گرفتم تا باهم از اونجا خارج بشیم.

سعی میکردم از مسیری برم که آتیش کمتره…بیتا رو جلو انداختم بدون هیچ حرفی به سمت در هلش دادم.خودش میتونست دیگه اون یه قدمو بره.

دیگه داشتم خفه میشدم….انقدر دود زیاد بود که انگار هیچ اکسیژنی اون اطراف وجود نداشت.

چند قدم دیگه مونده بود تا به در برسم که یک دفعه یه تیکه از کمد چوبی کنارم افتاد جلوی پام و سد راهم شد.

نگاهی به اطرافم کردم تا یک راه دیگه پیدا کنم اما دور تا دورمو آتیش گرفته بود.

نه راه پس داشتم و نه راه پیش….هیچ کاری نمیتونستم بکنم.

تا حالا انقدر نترسیده بودم.

مغزم به حنجرم فرمان داد که جیغ بکش.منم نمیتونستم اطاعت نکنم برای همین شروع کردم به جیغ کشیدن

_کمممممممممممممممک کمککککککککککککککک یکی بیاد کمکم کنه.دارم میسوزززززززززم

نه……انگار فایده یی نداشت هرچی بیشتر داد میزدم دود بیشتری میرفت تو گلوم و اوضاع رو بدتر میکرد.

آتیش هر لحظه داشت بهم نزدیک تر میشد.

《آخه این چه غلطی بود که کردی دختر تو رو چه به انسان دوستی؟نمیدونی که شانس نداری؟یعنی هنوز اینو نفمیدی؟》

دو زانو روی پاهام نشستم و پتو رو بیشتر دور خودم پیچوندم سعی میکردم تا به هیچی فکر نکنم.اینطوری بهتر بود.

بدنم واقعا داشت کباب میشد.

دیگه نمی تونستم نفس بکشم هر چی سرفه میکردم فایده ایی نداشت.برای همین چشمام رو بستم و به خودم قبولوندم که گلشیفته خانوم کارت تمومه

سر درد عجیبی داشتم و گلوم به شدت میسوخت….آروم چشمام رو بازکردم و نگاهی به اطراف انداختم.

یه اتاق ۳*۴ با دیوارای سفید و پرده ایی آبی که الان کنار رفته بود و بیرون دیده میشد.

سمت راستم یه میز پایه بلند فلزی قرار داشت با یه پارچ آب و یه لیوان روش.

از روی تخت بلند شدم و این کارم باعث شد سرم بیشتر درد بگیره.

به دست باندپیچی شدم نگاه کردم.هنوز گنگ بودم و نمیدونستم که چه خبره.

قیافه ی اونجا بیشتر شبیه بیمارستان بود تا زندان.

سعی کردم به یاد بیارم که قبلا چه اتفاقی افتاده که حالا من اینجام.

《بهداری…آتیش….دود….بیتا…》

_کسی اون بیرون نیست؟

بعد از چند ثانیه در باز شد و یه افسر خانوم اومد داخل.

لبخندی به لبش داشت.با خوشحالی گفت:بیدار شدی؟

_نه الان تو کمام….تا ۱۰ دقیقه ی دیگه هم مرگ مغزی میشم.

لبخندش بیشتر شد و گفت:تو این حالتم دست از شیطنت بر نمیداری.

_من کجام؟

_بیمارستان.اااا اگر حالت بده برم پرستار رو خبر کنم!

_نه خوبم.

_پس یکم دیگه استراحت کن تاشب انشاالله مرخصی.

دانلود رمان قطره ی ماه

دانلود رمان قطره ی ماه

سرمو به معنای باشه تکون دادم و اونم از اتاق بیرون رفت.

********ا

_وایییییییییییی گلشیفته نمیدونی من اون موقع چی کشیدم!

_ااااا خیلی خوب حالا بس کن ملیحه اصلا خاطره ی خوشی نیستش ها.دیگه درباره ی این موضوع حرفی نزن

دانلود رمان قطره ی ماه

_باشه بابا ولی من گفتم که تو دیگه مردی!

چپ چپ بهش نگاه کردم که باعث شد سرش رو پایین بندازه

اینبار اعظم گفت:حالا حالت خوبه؟درد مردی نداری؟

_نه بابا این سوسول بازیا چیه؟خوبه خوبم

بعد از این که از بیمارستان خارج شدم و به زندان اومدم به محض رسیدنم به سلول بچه ها دورم کرده بودن و هر کدوم یه حرفی میزدن.

رو به ملیحه پرسیدم:حالا چرا آتیش گرفته بود؟

ملیحه همینطور نگاهم میکرد و جواب نمی داد.

_هووووو با توام.

اینبار عصبانی شد:خوب خودت گفتی دیگه زر نزنم.

_نه الان جوابمو بده.

_منو مسخره کردی؟

_آره

دوباره سوالمو از شقایق پرسیدم که گفت:میگن نشت لوله ی گاز بوده.

_هههه پس خوبه که اونجا منفجر نشده.

_آره.

_شقی حال بیتا خوبه؟

شقایق چهرشو جمع کرد و گفت:آره بابا بعد از اینکه اومد یکم خودشو به غش و ضعف زد اما هیچیش نبود…..من هنوز نفهمیدم که چرا نجاتش دادی؟از یک طرف بهش سنگ میزنی و از طرف دیگه میپری تو آتیش تا تجاتش بدی.ها؟

_دیگه اونش به خودم مربوطه.حالا یا بگیرین بکپین یا حرف نزنین.خسته ام میخوام بخوابم.

بدون توجه به بچه ها خودمو روی تخت پرت کردم و چشمام رو بستم.

فردا باید یه سر به مریم میزدم احتمالا از انفرادی آزاد شده بود.

بعد از ورزش صبگاهی اجباری و هواخوری وارد بند که شدم،دیگه هیچ کس بهم بد نگاه نمی کرد،بلکه همه باهام خوب شده بودن و انگاری که من قهرمان بودم.

داشتم با مهری صحبت می کردم که یکی از مامور ها اومد دم در سلول ایستاد و گفت:گلشیفته،دنبال من بیا.

_چرا من که کاری نکردم!

_مگه من گفتم تو کاری کردی؟زود باش بلند شو خانوم موسوی کارت داره.

《واییییی خدا نه باز چیشده!؟》

بالاجبار بلند شدم و دنبال مامور رفتم.

پشت در اتاق خانوم موسوی ایستادم و در زدم.صداش اومد که گفت:بیا تو

آروم وارد شدم و سلام کردم.

با لبخند به صندلی اشاره کرد و گفت:بیا بشین…..

و بعد ادامه داد:دستت بهتره؟

نگاهی به دستم که باندپیچی شده بود انداختم و گفتم:آره خوبه.

_با این که بیتا و خانوم دکتر کمانی رو نجات دادی اما میدونی که کارت خیلی خطرناک بود.اگر یه اتفاقی برات می افتاد چی؟

_حالا که نیافتاده خانوم موسوی.چرا بیخود جو میدین؟

موسوی سرشو تکون داد. بعد از چند ثانیه سکوت گفت:تو دختر خوبی هستی گلشیفته.نمی خوام وقتی از زندان آزاد شدی دوباره بری سمت خلاف…..برای همین سفارشتو کردم تو یک کارگاه خیاطی،میتونی بری اونجا و کار کنی.حقوق خوبی هم بهت میدن……به شرطی که….

خوشحال و مشتاق گفتم: چی؟

_قول بدی دور خلافو خط بکشی.قول میدی؟

_وای خانوم موسوی ایول دستت طلا…….اااا یعنی ممنونم،نمیدونی چقدر خوشحالم کردی،همش غصه داشتم که بعد از زندان چیکار کنم الان دیگه خیالم راحته.قول میدم…..قول میدم دیگه سمت خلاف نرم…قول قول

با لبخند بهم نگاه میکرد

_آفرین…حالا میتونی بری دختر خوب.

چشمی گفتم و از جام بلند شدم.

دانلود رمان قطره ی ماه

اولین بار بود که از خانوم موسوی خوشم میومد،این همه خوبی ازش بعید بود!

خوشحال به سلول رسیدم و قضیه رو برای بچه ها تعریف کردم.اونا هم مثل من خوشحال شدن.

باید میرفتم یه سر به مریم میزدم و ازش تشکر میکردم.برای همین به سلولشون رفتم.

مریم تنها روی تخت نشسته بود.با دیدن من لبخندی زد و گفت:به گلشیفته خانوم قهرمان!آوازتون همه جای زندان پیچیده

رفتم و کنارش نشستم.بی مقدمه گفتم:چرا اون کارو کردی؟

مریم سرش رو انداخت پایین و گفت:فکر کردم اینجوری با هم رفیق میشیم.

_درسته که در حقم لطف کردی.من باهات رفیقم اما اگر فکر کردی که پیشنهادتو قبول میکنم کور خوندی.

_نه به قرآن باور کن به خاطر اون نبود من از اول ازت خوشم میومد اما خوب تو به من روی خوش نشون نمیدادی با خودم گفتم شاید اینطوری اوضاع یکم فرق کنه.

_دمت گرم….حالا باهات چیکار کردن؟

_هیچی یه روز و نیم تو انفرادی بودم…همین.

_مریمممم….یه سوال بپرسم؟

_بپرس….

_چرا اینجایی؟

مریم آهی کشید و گفت:با ماشین زدم به یه بابایی!

_هههه واقعا!!!!؟حالا چیشده؟مرده؟

_نه خدارو شکر…یک ماه تو کما بود تازه یکی دوروزه که به هوش اومده داییم رفته و ازشون رضایت گرفته.برای همین تا چند روز دیگه آزادم….

_آها….خوب خداروشکر….اگه کاری نداری من دیگه برم…

_گلشیفته….

_ها؟!

یکم من و من کرد و بالاخره گفت:راستش….نمی خوای به پیشنهادم دوباره فکر کنی؟

چینی به پیشونیم دادم و گفتم:نه…دیگه هم دربارش با من صحبت نکن اوکی!؟

ناراحت گفت:حله آبجی…حله

از جام بلند شدم تا برم.اما بلافاصله بعد از این کار بیتا وارد سلول شد.

بهش نگاه میکردم،منتظر یه واکنش ازش بودم.

سرش رو انداخت پایین آروم و سرد گفت:سلام…

منم مثل خودش سلام کردم و آهسته از کنارش رد شدم.

اما بیتا از پشت صدام زد:گلشیفته…

برگشتم و بهش خیره شدم…

_دستت درد نکنه دختر…از اینکه نجاتم دادی…

_حرفشو نزن آبجی…من باید ازت معذرت بخوام به خاطر سنگ پرت کردنم….

لبخندی زدم و از اونجا رفتم‌.

نباید زیاد با مریم صمیمی میشدم اینجوری ممکن بود تو رودربایستی گیر کنم و مجبور بشم به پیشنهدش جواب مثبت بدم….

من به خودم قول داده بودم که دیگه به خلاف فکر نکنم….

**************ا

امروز قرار بود مریم آزاد بشه.اینجا رسم داشتن که هر کس میخواست آزاد بشه واسش یه مراسم کوچولو میگرفتن.

همه تو سلول مریمشون جمع بودن.

یکی از بچه ها که صدای قشنگی داشت شروع کرد به خوندن و بقیه دست میزدن.این بین بعضیا یک اداهایی هم در می آوردن.

بعد از نیم ساعت بچه ها پراکنده شدن و سلول خلوت تر شد.چند نفری هم که بودن داشتن دو به دو باهم صحبت میکردن.منم میخواستم پاشم برم که مریم اومد و کنارم نشست و مانع از این کارم شد.

_خوبی؟

_شما که باید بهتر باشی،بالاخره امروز قراره آزاد بشی…..

_آره…تو هم انشالله چند وقت دیگه از اینجا میری.

_آره…

مریم با دست زد رو پام و گفت:ولی از آخرم به من نگفتی که چرا افتادی زندان؟

_ولش کن،هم قصش طولانیه و هم اینکه الان خیلی خوابم میاد.میخوام برم بخوابم.

همونطور که از جام بلند میشدم گفتم:اگر دیگه ندیدمت خدافظ!!!

_گلشیفته…

بهش نگاه کردم….کاغذی رو جلوم گرفت و گفت:این شماره ی موبایلمه…اگر به وقت نظرت برگشت بهم بزنگ…

من با خودم فکر کردم که اون دیگه از اینجا میره من نمیبینمش پس اگر شمارشو بگیرم هیچ اتفاقی نمی افته

مریم دستشو تکون داد و گفت:نمیگیریش؟

_چرا…

کاغذ رو از دستش گرفتم و بعد کوتاه بغلش کردم.دستی تکون دادم و از سلولشون خارج شدم…..

یک هفته ایی میشد که مریم آزاد شده بود.

۱۰ روز بعدشم من آزاد میشدم.

داشتم توی راهرو تاریک و دلگیر بند راه میرفتم.ساعت۴ بعد از ظهر بود دو ساعت وقت استراحت…

نمیدونم چراحوصله ی هیچکسو نداشتم.فقط میخواستم تنها باشم….اما صدای جیغ دختری که از یکی از سلول ها اومد مانع این تنهایی و آرامشم شد.سر جام ایستادم…

_ولم کنییییییییین بابا من حامله ام دستتو بکش عوضی …..نمیخوام……. میخوام به درد خودم بمیررررررررررم…..چرا نمیرین گمشین.

بچه ها دور سلولی که صدا ازش بیرون میومد وایستاده بودن…ملیحه از بین جمعیت اومد بیرون و به طرف من اومد..وقتی بهم رسید پرسیدم:چیشده؟کی بود داشت داد میزد؟

ملیحه سری تکون داد و گفت:بابا بیتاست…یادته جواب آزمایش اعتیادش منفی در اومد؟

_آره یادمه…یعنی معتاد نبوده دیگه.

_چی میگی؟قیافش زار میزنه معتاده…مثل اینکه خانوم موسوی گفته دوباره ازش آزمایش بگیرن…مثبت در اومده….

_خوب الان باهاش چیکار میکنن؟

_گیج میزنی گلشیفته ها….معلومه دیگه میبرنش قرنطینه…

_آها…..

بدبخت بیتا….با یه بچه تو شکم….البته همچین بی تقصیرم نیست….

***************ا

اعظم رو به شیراز انتقال داده بودن و این یعنی بزودی یه آدم جدید وارد سلول ما میشد.

چادر رنگیشو دورش گرفته بود و به ما نگاه میکرد.خیلی کم سن و سال بود شاید از ۲۰ هم کمتر بود.

آروم و سر به زیر گفت:سلام…..

بچه ها که داشتن منچ بازی میکردن به یک سلام کوتاه اکتفا کردن و دوباره مشغول بازیشون شدن.

من با دست به تختی که قبلا مال اعظم بود اشاره کردم و گفتم:این تخت توئه…

دختر چادرشو از دورش جمع کرد و روی تختش گذاشت.

قیافه ی معصومی داشت.اصلا بهش نمی خورد خلافکار باشه

_دختر جون اسمت چیه؟

دختر نگاهی بهم کرد و گفت:ملیکا…

ملیکا…اسم قشنگی داشت….

_منم گلشیفته ام……

با لبخند آرومی گفت:اسم قشنگی دارین.

_خودم میدونم….حالا چند سالت هست؟

دانلود رمان قطره ی ماه

_من ۲۱سالمه…..

_هعییییی منم وقتی تقریبا هم سن و سال تو بودم تو زندان افتادم…الانم۲۵سالمه…

ملیکا نگاهی به اتاق رنگ و رو رفته و تخت های زشت فلزی انداخت و با غم آروم و زمزمه وار گفت:هنوز خیلی مونده تا به اینجا عادت کنم!

رو بهش گفتم:بهت نمی‌خوره که خلافکار باشی.

ملیکا تنها به یک لبخند غمگین اکتفا کرد .

زود بود تا ازش بپرسم که چرا زندان افتاده.آدمای اینجا الکی الکی سفره ی دلشونو باز نمی کردن.

*************ا

امروز روز ملاقات بود.خوب این شاید برای بعضی از زندانیا مهم به نظر میرسید…اما برای من نه.

تو فکر این بودم که به کریم یه زنگی بزنم.به هرحال ۳سال ازش دور بودم.هرچند مهم نبودم براش اما خوب معرفت کجا رفته.

تو لاک خودم بودم که ملیحه منو تکون داد.از روی تخت با ترس بلند شدم و گفتم:چیه؟چیشده؟

_چقدر خنگی تو دختر….پاشو واست ملاقاتی اومده!

_ها؟!ملاقاتی؟

ملیحه انگاری از من ذوق زده تر بود

_وای آره ایندفعه دیگه سرکاری نیست!پاشو

حدس میزدم که محمد باشه.نمی خواستم ریختشو ببینم.اما حالا یه نگاه که ضرری نداشت!

با بی میلی تمام بلند شدم و داشتم به سمت محل قرار ملاقات میرفتم که از پشت صدای ملیکا اومد:گلشیفته….

به راه رفتنم ادامه دادم اما یکم سرمو به سمتش برگردوندم.تقریبا کنارم بود….

با هم هم قدم شدیم….ملیکا پرسید:توام ملاقاتی داری؟

سرمو به نشونه ی آره تکون دادم.

ادامه داد:ددی منم اومده ملاقاتم….

《اوه مای نیو فولدر!ددی؟!》

اینجا کسیو نمیشناختم که به باباش بگه ددی.اصلا طرز صحبت کردن ملیکا با بقیه فرق داشت…یه جوری با کلاس بود…من حتما باید از زندگی این دختر سر در می آوردم..

《یکی نیست بگه بهت شما رو سنن چرا به زندگی مردم کار میگیری؟تو خودت تاحالا درباره ی محمد چیزی به کسی گفتی که حالا انتظار داری این دختر تازه وارد به تو چیزی بگه!》

به محل مورد نظر رسیدیم.ملیکا با لبخند روی صندلی شماره ی ۱ نشست.زیر چشمی به آدم پشت شیشه نگاهی انداختم،یه مرد مسن فوق العاده خوشتیپ و باکلاس…..!

یکی یکی آدمای پشت شیشه رو از زیر نظر گذروندم.به هشتمین صندلی که رسیدم با دیدن مریم چشمام گرد شد تعجبم وقتی بشتر شد که یه پسر جوون هم همراهش بود!

آروم و آهسته به سمت صندلی رفتم…در همون حالت هم چشمم به هر دوتاشون بود

مریم یه چادر مشکی سرش بود.ابروهاشم برداشته بود و در کل خیلی تغیر کرده بود .

نگاهی به پسر انداختم قد بلندی داشت با چشم و ابروی مشکی و صدرت استخونی و ته ریشی که خیلی جذابش میکرد.

مریم گوشی تلفن رو برداشت و منم به تبعیت از اون همین کار رو کردم

_سلام گلشیفته جون.خوبی؟

_سلام.مرسی خوبم… راستش یکم از اومدنت تعجب کردم….

و بعد با سر اشاره ایی به پسر کردم و ادامه دادم:همراه با خودت آوردی…..

مریم نگاهی به پسر که پشت صندلی مریم ایستاده بود و سرش پایین بود انداخت و گفت:کی؟سروش رو میگی؟….آره….راستش گلشیفته منو و سروش اومدیم تا باهات صحبت کنیم….

نمیفهمیدم که چی میگفت،گنگ نگاهش میکردم

مریم از روی صندلی بلند شد و به جاش اون پسر یا به اصطلاح سروش جاش رو گرفت…

صدای مردانش تو گوشی پیچید:سلام گلشیفته خانوم…

_سلام.با من کاری داشتین؟

_آره…ولی قبلش باید یه چیزی بگم….من حرفامو اول میزنم بعد شما اگر اعتراضی داشتین یا سوالی براتون پیش اومد ازم میپرسین باشه؟

با سر تایید کردم و سروش ادامه داد:راستش من و مریم با هم تو شهربازی آشنا شدیم و الانم قراره باهم ازدواج کنیم

_به سلامتی….

《خوب به من چه》

_این اصل قضیه نیست….اینو گفتم تا نسبتم با مریم برای شما روشن بشه….زیاد وقت نیست باید تند تند همه چیو بهتون بگم….

بعد از قورت دادن آب دهنش ازم پرسید:اول شما به من بگین که محمد رو میشناسین؟

با تعجب گفتم:محمد؟!کدوم محمد؟

_میشناسیش….همون محمدی که تو ذهنته….

_خوب حالا میشناسمش که چی؟

_میدونی الان چیکار می کنه؟

اخمی کردم گفتم:نه…هر غلطی بکنه به من مربوط نیست…من حسابم از اون سواست

وبعد از کمی مکث ادامه دادم:حالا تو اونو از کجا میشناسی؟

_محمد الان یکی از آدمای آقای یزدانیه…حالا آقای یزدانی کی هست؟…بزرگترین….بزرگترین تاجر جواهرات ایران!فکرشو بکن….

_خوب به من چه؟

اما یکم تعجب کردم محمد چجوری جزء نوچه های این آدم کله گنده شده؟…..نامرد…من اینجا تو زندان دارم می پوسم و اون داره عشق و حال میکنه…

_ببین گلشیفته خانوم…این یارو چند وقت پیش از هند یه گردنبند قدیمی و فوق العاده ارزشمند آورده…اگر ما بتونیم اون گردنبند رو بدزدیم تا آخر عمرمون از نظر مالی تامین هستیم…تو میتونی از طریق محمد وارد خونه ی اون بشی و ۵۰ درصد نقشه ی ما رو جلو ببری در ضمن می تونی در گاوصندوق رو هم باز کنی…تو پول خوبی گیرت میاد شاید نزدیک به یک ملیارد!

《یک ملیارد!》

اما من به خودم قول داده بودم که دیگه خلاف نکنم برای همین گفتم:ببین آقا سروش من یه بار به مریم گفتم الانم به شما میگم….من دیگه دزدی نمی کنم….گذاشتم کنار توبه کردم…

سروش بعد از کمی مکث گفت:میخوای تا آخر عمرت همینطور بدبخت باشی…؟ببین دختر منم دزد نبودم اما با خودم که یکم فکر کردم دیدم من که کاری ندارم پولی ندارم یا حتی خانواده ایی که بخوان پشتیبانم باشن…پس چجوری می تونم آینده ی خوبی برای مریم درست کنم….تو هم مثل منی….می دونی از زندان که اومدی بیرون بازخورد های مردم چه شکلیه؟می دونی در چه سطحی هستی؟ هیچ کس قبولت نمی کنه…حتی نمی تونی ازدواج کنی…آخر سر دوباره مجبور میشی که بری سراغ خلاف….شک نکن…اما اگه این پول دستت بیاد زندگی هممون از این رو به اون رو میشه…..در ضمن شاید با این کارت بتونی از محمد به خاطر نامردیش انتقام بگیری!

نه…نه من دیگه نمی خواستم به زندان برگردم…نه…نه

وقتی سروش سکوت منو دید دوباره گفت:ببین اگر ما اون گردنبند رو برداریم واسمون خیلی خوب میشه اما هیچ اتفاقی واسه ی اون یارو نمیافته.

بعد از کمی فکر گفتم:من یه نفر رو میشناسم که خودش استاد من بوده با محمد هم رفیقه می تونی به اون بگی….

سروش بعد از این حرف من بلند خندید به طوری که توجه همه به سمت ما جلب شد…مریم که صدای من رو نمیشنید به خاطر این کار سروش تعجب کرد…منم همینطور آخه حرفم خنده دار نبود!

همینطور که می خندید گفت:خخخخ سعید رو میگی!؟

چشمام گرد شد..

_تو اونو از کجا میشناسی….

_من و سعید با هم دوستیم اون خودش اومد به من گفت که محمد دیده آقای یزدانی از هند جواهرات با ارزشی آورده که یکیش همین گردنبنده…فقط اونو توی خونش نگه داشته تا به زنش هدیه بده بقیه رو برده یه جای دیگه که هیچ کس نمی دونه کجاست…

_خوب چرا شما از سعید کمک نمیگیرین…

_ما هم قرار بود همین کار رو بکنیم اما سعید چند روز پیش گیر پلیسا افتاد…به جرم دزدی از طلا فروشی….۵سال حبس واسش خورده

《طفلک…..البته حقش بود عاقبت دزدی همینه….》

_اون به ما تو رو پیشنهاد داد حالا هم ما اومدیم پیش تو….

لا مذهب زل زده بود بهم…نگهبان بلند اعلام کرد که وقت ملاقات تمومه…

برای اینکه دکشون کنم برن گفتم:باید فکر کنم اگر نظرم عوض شد بهتون زنگ میزنم…..

مریم و سروش باهام خداحافظی کردن و رفتن….

ملیکا جلو تر از من داشت میرفت ک بازوش رو گرفتم…ترسیده برگشت و گفت:چیه؟!

آروم دم گوشش گفتم:اینجا هیچکس به باباش نمیگه ددی!تو هم مراقب حرف زدنت باش مگر نه بچه ها بد سوال پیچت میکنن…

با تعجب بهم نگاه میکرد..منم بازوش رو ول کردم و رفتم پی کارم….

***********

تازه داشت خوابم میبرد که صدای پچ پچی توجهم رو جلب کرد…..گوشام رو تیز کردم

-خدایا خودم میدونم که اشتباه کردم اما من رو ببخش…نباید بهش اعتماد میکردم….آخه اون..اون نمی تونست این کاره باشه..حالا من باید چیکار کنم؟

ملیکا بود…داشت با خدا راز و نیاز میکرد….

“اینم الان وقت گیر آورده اه اه اه….”

-هیسسسسسسسسسس

بلافاصله سکوت شد و منم انقدر خسته بودم که نفهمیدم چجوری خوابم برد……..

**********

وقت هواخوری بود….نمیدونم چرا این چند روز آخر انقدر دیر میگذشت….

من و چند تا از بچه ها نشسته بودیم و داشتیم حرف میزدیم…همه از خاطرات خیرالنسا دلاشون رو گرفته بودن و داشتن از خنده میمردن….منم با لبخند بهشون نگاه می کردم که یک لحظه چشمم به ملیکا افتاد…

طفلی یک گوشه تک و تنها نشسته بود….بلند شدم و به سمتش رفتم…تا منو دید لبخند ریزی زد

بدون مقدمه گفت:تو با بقیه فرق داری…….

-جدا؟چرا؟از چه نظر؟

-خب اونا همه از قیافشون زار میزنه که خلاف کارن..اما تو خیلی مهربون به نظر میای……چشمات خیلی معصومن….تازه از همشونم خوشگل تری….میتونم از توی نگاهاشون بخونم ک چقدر به تو حسودی میکنن.

-هه نه بابا ما رو چه به خوشگلی؟ببین ابروهامو چه وضعیه….جان ما به صورت پر موم یه دست بزن….یه چیزی میگی ها…

-خوب اینا که نقص نیست…تو باید به خودت برسی ….که فکر کنم همچین کاری نمی کنی….من بلدم ها می تونم یه دستی به صورتت ببرم….

با ترس دستی به صورتم کشیدم و گفتم :نه جون هرکی دوست داری اگر بچه ا ببینن میدونی چقدر مسخرم می کنن؟

-واییییی چرا انقدر حساسی….بابا زندگیتو بکن نگران حرفای مردمم نباش اونا چرت و پرت زیاد میگن….تو کاری رو که فکر می کنی درسته انجام بده

-چه میدونم ولا…تو فکر میکنی درسته؟خیلی تغیر نکنم شکل این نوعروسا بشم!

ملیکا خندید و گفت:نه بابا بلدم کارمو….راستش مامانم آرایشگاه داره منم بعضی وقتا میرفتم اونجا…

وبعد به آسمون خیره شد و آه بلندی کشید…..

-ملیکا

-هوممم….

-چرا افتادی زندان؟تو که دیگه ددی داری!

با خنده گفت:یعنی هر کس ددی داره نمیافته زندان؟

-نه دیگه هر کی ننه بابا ی درست و حسابی داشته باشه اینجور جاها گیر نمی افته…..

-نه گلشیفته…درسته که من پدر مادر خوبی دارم اما آدم خودشم یکم مقصره…..من از اعتماد اونا سو استفاده کردم…هر وقت میپرسیدن کجا میری الکی میگفتم میرم کتابخونه درس بخونم…میرم از دوستم جزوه بگیرم….

-شک نمی کردن بهت؟هر روز جزوه؟هر روز کتابخونه؟

-خوب نه…آخه اونا هم درگیر کار بودن…پدر که از صبح تا شب درگیر شرکت بود و مامانم همش آرایشگاه…….

بعد از یکم سکوت پاشو نیشگونی کوچیک گرفتم و گفتم:ولی خوب میپیچونیا….

-چی؟!!!!آخ پام

-خوبه پرسیدم برای چی افتادی زندان…واسه ی من قصه ی لیلی منون تعریف میکنی…..

و شروع کردم به اداش رو در آوردن….:پدرم صبح تا شب کار میکرد مادرم مرا دوست داشت….

ملیکا داشت میخندید

ادامه دادم:بابا این حرفا چیه…..

-خودت موضوع رو کشوندی این سمت…

-خیلی خوب حالا…نمی خوای بگی؟

ناراحت گفت:نه دلمو به درد میاره…

-اه اه اه سوسول…..خوب نگو..

ایشی گفتم و از کنارش بلند شدم….

***********

شب ملیکا با یک قرقر نخ و قیچی و تیغ اومد نشست کنارم….

اصلا یادم نبود که میخواست چیکار کنه با تعجب بهش نگاه میکردم و گفتم:می خوای منو بکشی؟

-وا گلشیفته مگه نمیخواستی صورتت رو تمیز کنی…

نگاهی به بچه ها کردم که هر کدومشون مشغول کار خودشون بودن…آروم به ملیکا گفتم:می خوای بیخیال شیم….خیلی ضایع است…
-چی چیو ضایع است؟….ضایع قیافه یپشمکی توئه…دلیل نمیشه چون اونا شلخته پلخته ان تو هم همینطور باشی

به ناچار روی تخت دراز کشیدم و ملیکا مشغول به کارش شد…..

بعد از نیم ساعت کار روی صورتم و در آوردن پدرم ملیکا با لبخند رضایت بخشی عقب کشید و بهم خیره شد…بچه هاوهم دورم جمع شده بودن و باتعجب بهم نگاه میکردن.

از جام بلند شدم و رو به ملیحه گفتم:آینه بده زود باش….

ملیحه همونطور که بهم خیره شده بود گفت:باشه وایستا…

سمیرا دستی به صورتم کشید و رو به ملیکا گفت:بابا کارت خیلی درسته!

ملیکا خندید و گفت:کار من همچین تعریفی نداره…گلشیفته خیلی تغیر کرده…الان پوست سفیدش بیشتر به چشم میاد…

ملیحه آینه رو جلوم گرفت،تا خودمو دیدم نزدیک بود سکته کنم خیلی تغیر کرده بودم اما بچه ها هم زیادی شورش کرده بودن.

**********ا

فردای اون روز همه ی توجه ها سمت من و بود و یه عالمه مشتری گیر ملیکا اومد.

شب ملیکا روی تخت نشسته بود و چهرش نشون میداد که خیلی ناراحته رفتم کنارش نشستم و گفتم:نمی خوای به من چیزی بگی؟خوب شاید بتونم کمکت کنم یا حداقل از دردت کم کنم…فکر میکنی من توی زندگیم مشکل ندارم؟

شروع کردم از گذشتم براش تعریف کردن…کامل کامل…تاحالا تو زندان با هیچ کس در این باره صحبت نکرده بودم.

بعد از اینکه همه چیو گفتم احساس کردم که سبک شدم.نفس عمیقی کشیدم و گفتم:آخییییی چقدر درد و دل کردن خوبه!

ملیکا سرش رو انداخت پایین و گفت:منم مثل تو نامردی دیدم….تو دبیرستان با یکی دوست شدم اسمش مارال بود؛از اون دخترای جینگول مینگول !

همش درباره ی دوست پسرش سپهر صحبت میکرد منم اصلا تو خط این حرفا نبودم سرم تو درس و کار خودم بود اما انقدر از سپهر و مهربونیاش گفت و گفت و گفت و گفت که مشتاق شدم تا از نزدیک ببینمش.خیلی به مارال به خاطر داشتن سپهر حسودی میکردم

با خودم می گفتم آخه چرا اون باید سپهر رو داشته باشه؟من که از اون خوشگل ترم بهترم .بابام پولدار تره….

خلاصه بعد از کلی فکر کردن تصمیم گرفتم شمارشو از تو گوشیش بردارم،بهش زنگ زدم و ازش خواستم تا همدیگه رو ببینیم…اولش قبول نمی کرد اما بعد از زنگ زدن های پشت سرهم من و فرستادن عکسم براش قبول کرد تا با هم یه جایی قرار بذاریم تا ببینمش….هه نمی دونی اون روز چقدر خوشحال بودم….

بالاخره من و سپهر با هم دوست شدیم…بهم قول داده بود تا با مارال کات کنه…همین کار رو هم کرد…گذشت و گذشت و گذشت تا اینکه یه روز بهم یه چیزی گفت…

سپهر:ملیکا…

_هوم

درحالی که میخندید گفت:هوم نه بگو جانم عزیزم….

_حال ندارم سپهر!

_ااا چرا؟

_با بابام دعوا شده!

_جدا؟برای چی؟

با حرص گفتم:دیشب رو تختم دراز کشیده بودم و خودمو زده بودم به خواب…بابام یواشکی اومد تو اتاقم….دیدم که داره گوشیم رو چک میکنه….اون اصلا اهل این کارا نبود…هیچ وقت سوال پیچم نمی کرد نمیدونم چرا دیشب همچین کاری انجام داد..منم بلند شدم به دعوا کردن…دیگه خسته شدم سپهر…

سپهر آهی کشید و گفت:حیف که پول مول درست و حسابی ندارم مگر نه میومدم خاستگاری و از اونجا نجاتت میدادم..

_اشکال نداره من پول میخوام چیکار فقط منو از اون خونه ببر…یک جوری زندگیمونو راه میبریم…

_نه ملیکا پدر مادرت تو رو دست من نمیسپارن….

_یعنی هیچ جوره نمیشه؟

_چرا…دو راه داره…اولیش اینکه صبر کنی تا من بتونم گلیمم رو از آب بکشم بیرون …

_خب اینجوری که صد سال طول میکشه…دومین راهت چیه؟

_اینکه باهم فرار کنیم….

با تعجب گفتم:فرار کنیم؟مثل تو فیلما؟

با هیجان گفت:آره…اینجوری هر دومون راحت میشیم گلم…

_واییی نه،اگه پیدامون کنن چی؟بابام منو میکشه سپهر!

_نترس عزیزم یه جایی میریم که دست هیچکس بهمون نرسه!اما..

_اما چی؟

در حالی که به درختای توی پارک نگاه میکرد گفت:اما ما که پول نداریم….بعدش چیکار باید بکنیم بدون پول…فکر کردی؟

_خوب….خوب تو کار میکنی دیگه…

_نه عزیزم به تین راحتیا نیست…ولی میشه یک کاریش کرد…

کلافه گفتم:میشه انقدر لفتش ندی؟عین آدم حرفتو بزن دیگه…

_ببین ملیکا من یک دوست دارم که کمک میخواد…اگر کمکش کنم پول خوبی بهمون میده…اونقدری که میتونیم یه کار و باری دست و پا کنیم و تا آخر عمر کنار هم خوشبخت باشیم…

_چه کمکی میخواد؟

_مگه بابای تو شرکت حمل و نقل نداره؟

_چرا…

_خوب دیگه….ببین این پسره میخواد تا ما واسش یک بسته ایی رو جابه جا کنیم….

_بسته!؟؟؟چه بسته ایی؟

_منم نمیدونم چیه فقط باید مخفی باشه میخواد از اینجا ببره تا کرمان….تو میتونی یواشکی توی یکی از ماشین های بابات جاساز کنی و ببری تا کرمان…همین

_خوب حتما چیز بدیه…یک وقت مواد پواد نباشه سپهر میدونه چقدر خطرناکه….

از حرف من خندش گرفت و گفت:مواد؟وایییی نه بابا فکر کنم یک مقدار پودر دوپینگ باشه…

_پودر دوپینگ؟!!!

_آره نترس زیاد خطرناک نیست…میتونی همچین کاری بکنی؟

_باید ببینم چی میشه….آخه من چیز زیادی درباره ی کار بابام نمیدونم…

_سعیتو بکن ملیکا…به اون پول آبدار فکر کن…

_سپهر…

_جانم

_حوب چرا خود یارو بستشو تا کرمان نمیبره؟

_چون امکاناتش رو نداره…اما ما راحت میتونیم همچین کاری انجام بدیم…با وجود پدر تو!

عصر که رسیدم خونه مجبور شدم با پدرم آشتی کنم تا بتونم سر از کاراش دربیارم…کلی بهش التماس کردم تا اجازه بده فردا باهاش برم شرکت…

وقتی با بابام رفتیم بهم گفت تو اتاقش یک گوشه بشینم تا بره به کاراش برسه..به محض اینکه رفت منم شروع کردم به گشتن لیست رارنده ها با مقصد کامیونا….

بالاخره بعد از ۵ دقیقه گشتن متوجه شدم یک کامیون فردا ساعت ۵ صبح.. به مقصد کرمان حرکت میکنه…سریع اسم رارنده رو با شماره تلفنش یادداشت کردم….

با پدرم رفتیم به محل پارک کامیون ها..یکی یکی پلاکاشون رو نگاه میکردم تا با پلاک یادداشت شده مطابقت بدم…

بالاخره پیداش کردم…یک خاور بود که بار چای خشک داشت بعد از اینکه خوب دیدمش و ظاهرش رو حفظ شدم برگشتم تا بابام شک نکنه….

شب به سپهر زنگ زدم و گفتم یک کامیون به مقصد کرمان پیدا کردم………….

به اینجا که رسید ملیکا سرش رو گرفت و گفت:واییییی من چقدر احمق بودم…چقدر…چقدررررررررر

_آخی…. ابله جان….

_چی؟

_ابله جان…خوب کی به یک پسری که تازه ۱ ماه میشناسدش اعتماد میکنه؟آدم از تو اسکل تر ندیدم….

_خودم میدونم….

_این قضیه مال چند سال پیشه؟

_دوسال پیش…..

_خوب بعدش…البته اگر ناراحت میشی بقیش رو بذار برای بعدا ها؟

_نه….هیچی دیگه سپهر بهم گفت منم باید با اون بسته برم…گفتم آخه چرا؟گفت:مگه نمی خواستی از خونه فرار کنی؟….یک ساعت دیگه دم در منتظر باش تا بیام دنبالت…الان مامان بابات خوابن؟

_آره…ولی سپهر من برای چی باید با بسته برم؟

_برای اینکه اون کامیون تو رو صاف میبره جایی که ما میخوایم…میدونی نرسیده به کرمان چند تا از بچه ها جلوش رو میگیرن و تو با بسته پیاده میشی… اونا تو رو میارن جای من….دیگه کی میخواد بدونه ما کجاییم؟تازشم پول خوبی گیرمون میاد در حدی که میتونیم بزنیم باهاش از ایران بریم…

_سپهر راست میگی؟من میترسم…خفه نشم اونجا!

_چی میگی عزیزم…من مطمعنم که تو دختر قوی هستی…پس نباید بیخود بترسی…حالا زود باش وسایلت رو جمع کن…باید بریم..

 خیلی میترسیدم نمیدونستم کاری که میکنم درسته یا نه..خلاصه بعد از ده دقیقه بی هدف وایستادن یک ساک کوچیک از وسایل ضرورویم رو جمع کردم و از خونه زدم بیرون….

در گاراژ بسته بود.اونجا۲تا نگهبان داشت که یکی یکی شیفت وامیستادن…

یک دسته کلید بزرگ از تو کشوی میز بابام برداشته بودم نمی دونستم دقیقا کدوم یکی مال گاراژه…تند تند دسته کلیدا رو امتحان میکردم و سپهر هم از بالای دیوار یواشکی کشیک میداد تا یک وقت نگهبان به سمت در نیاد…بعد از ۱۰ دقیقه کلید رو پیدا کردم و در به آرومی باز شد…..

سپهر:ملیکا…..

_ها؟

دستش رو روی بینیش گذاشت و آروم گفت:یواش برو سمت کامیون….

آروم آروم از بین ماشینا رد میشدیم تا به کامیون مورد نظر رسیدیم….میخواستم در بار رو باز کنم اما قفل بود…

نگران گفتم:حالا چیکار کنیم…قفله…!

سپهر دور کامیون یک چرخی زد و منم دنبالش رفتم…آروم قدم بر میداشتیم و آهسته صحبت میکردیم تا اون نگهبان های احمق چیزی نفهمن…

بین اتاقک و بار کامیون یک فضای خالی بود سپهر نگاهی به اونجا انداخت و رو به من گفت:بپر بالا…

صدام یکم رفت بالا…با تعجب گفتم:چی؟

سپهر سریع بهم پرید و دهنمو گرفت…آروم و با حرص گفت:خفه شو…اه…یالا برو دیده نمیشی اینجا…

نگاهی به ساعت مچیش انداخت و ادامه داد:نگا ساعت سه شده…دیر بجنبی رارنده ها میان…اونوقت هردومون بدبختیم..

_واییی نه سپهر…خیلی وحشتناکه…نگاه کن چقدرم کثیفه!

_الان وقت تیتیش بازی نیست ملیکا…برو بالا زود باش…

قلاب گرفت و منم به ناچار رفتم بالا…اون لحظه به خودم گفتم:اینا ها همش تموم میشه فکر زندگی خوبی باش که با سپهر قراره شروع کنی….!

میخواستم کفش داراز بکشم که سپهر یک بسته ی نسبتا کوچیک رو بهم داد و گفت:اینو بذار تو کولت…بقیش حله عزیزم….

کف کامیون دراز کشیدم و سپهر هم یک پارچه انداخت روم…اگر کسی دقت نمی کرد…دیده نمیشدم…

صدای سپهر رو میشنیدم که آروم میگفت:ملیکا…از جات تکون نخوری ها….خوب؟آفرین دختر خوب…چشماتو ببند و سعی کن که بخوابی…..

سپهر از اونجا رفت و منو تنها گذاشت…………

_اصلا با عقل جور در نمیاد…..

_وای گلشیفته،من اون موقع فقط به رفتن فکر میکردم……بعد از دوساعت کم کم هوا روشن شده بود و صدای رارنده ها میومد….دیروز که رفته بودم سرک بکشم داشتن بار میزدن پس حتما رارنده یک راست حرکت میکرد….

_اکبر…راه بیفت که دیگه به تاریکی نخوری…

_باشه داداش پس ما رفتیم…

_همه چی درسته؟

_آره دیروز هرچی بود راست و ریس کردم…گازوئیل هم زدم…

۱۰ دقیقه بعد ماشین روشن شد و حرکت کرد….اون زیر هرچی دعا بلد بودم رو می خوندم تا سالم برسم…

از شدت گرما حالم داشت به هم میخورد…دیگه داشتم بالا می آوردم که کامیون ایستاد….بعد صدای بستن در ماشین اومد…

یکم چادر رو کنار کشیدم و اطراف رو دید زدم به جز زمین خشک و بی آب و علف چیز دیگه ایی دیده نمیشد…..نمیدونستم این رارنده ی احمق الان این موقع کجا پاشده رفته…..

یک دفعه صدای یک مرد دیگه به گوشم رسید:مدارکت رو بیار…

_بابا جناب سروان منکه کاری نکردم…

_زود باش برو مدارکت رو بیار….

آخ بدبخت شدم پلیسه….نکنه فهمیده من اینجام…

رارنده ناراحت گفت:بفرمایید اینم از مدارک….

_بارت چیه؟

_چای خشک…

_کجا میبری؟

_کرمان آقا…

صدا هر لحظه نزدیک تر میشد…

_در رو باز کن میخوام با رو ببینم…

_چشم جناب سروان…

نمیدونم یک چیزی زیرم وول وول میکرد منم کلا خیلی حساس بودم برای همین یک تکون خفیفی خوردم….

یکدفعه صدای پلیس انگار که بالای سرم باشه اومد:صبر کن ببینم…..پشت اتاقکت چی داری؟

رارنده متعجب گفت:بله؟

_میگم پشت اتاقک چیه؟تکون خورد…..

وای خدا خودت رحم کن….

 اپدیت  شده  دوشنبه ۱۴ تیر ۹۵  ساعت ۱۲:۵۰ am
ادامه دارد  در حال  تایپ
منبع  انجمن  نگاه دانلود ! forum.negahdl.com

دانلود رمان جدید

1.gif

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
دانلود ۱ اختصاصی دی ال رمان اپدیت شد ۱۴ تیر ۹۵ اخر شب
3 از 2 رای
بازدید : 81 بار بار دسته بندی : قطره ی ماه تاريخ : ۸ تیر ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

دوازده − 6 =

ترانه
شنبه , ۱۲ تیر ۱۳۹۵
پاسخ دهید

چرررررررررررررراااااااااااااا دانلود نمیییییییییییییییشههههههههههههه……………. 🙁

رمان نویسمدیر
شنبه , ۱۲ تیر ۱۳۹۵
پاسخ دهید

همونطور که میدونید این رمان درحاال تایپ هستش !!!

ثمین
یکشنبه , ۱۳ تیر ۱۳۹۵
پاسخ دهید

منبعش از کجاست؟

رمان نویسمدیر
یکشنبه , ۱۳ تیر ۱۳۹۵
پاسخ دهید

منبع انجمن نگاه دانلود ! forum.negahdl.com

نگین
شنبه , ۳ مهر ۱۳۹۵
پاسخ دهید

چرا دانلود نمیشه این همه دنبالش گشتم آخرم هیچیییییی

نگین
شنبه , ۳ مهر ۱۳۹۵
پاسخ دهید

کی تایپ رمان تموم میشه

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،