دانلود رمان جدید

سلام دوستان گرامی ، خوشحالم که دی ال رمان رو واسه بازدید انتخاب کردید ;) امیدوارم لحظات خوبی رو باهم داشته باشیم :)
خانه / رمان / رمان های در حال تایپ / دانلود رمان فریاد زندگی دی ال رمان ( pdf موبایل )

دانلود رمان فریاد زندگی دی ال رمان ( pdf موبایل )

دانلود رمان فریاد زندگی  دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب فریاد زندگی : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان فریاد زندگی اندروید, دانلود رمان فریاد زندگی ایپد, دانلود رمان فریاد زندگی ایفون, دانلود رمان فریاد زندگی پی دی اف, دانلود رمان فریاد زندگی تبلت, دانلود رمان فریاد زندگی جاوا, دانلود رمان فریاد زندگی ePUB, دانلود رمان فریاد زندگی PDF, دانلود رمان فریاد زندگی اندروید APK, دانلود رمان فریاد زندگی فرمت جاوا , دانلود کتاب فریاد زندگی اندروید, دانلود کتاب فریاد زندگی ایپد, دانلود کتاب فریاد زندگی ایفون, دانلود کتاب فریاد زندگی پی دی اف, دانلود کتاب فریاد زندگی تبلت, دانلود کتاب فریاد زندگی جاوا, , رمانی ایرانی فریاد زندگی, کتاب فریاد زندگی , دانلود رمان فریاد زندگی (موبایل و PDF) دانلود فریاد زندگی, رمان هایی golyakh(نوری, , رمان فریاد زندگی از golyakh(نوری, golyakh(نوری, فریاد زندگی, بیوگرافی نویسنده golyakh(نوری, رمان فارسی golyakh(نوریاولین سایت رمان ایرانی , خواندن رمان فریاد زندگی , خواندن انلاین فریاد زندگی , فریاد زندگی, , دانلود رمان بدون سانسور, ، رمان های golyakh(نوری, ، رمان, دانلود رمان فریاد زندگی, ، دانلود رمان برای اندروید فریاد زندگی, ، دانلود رمان برای جاوار فریاد زندگی, ، دانلود رمان فریاد زندگی برای کامپیوتر نسخه PDF, ، دانلود رمان فریاد زندگی برای موبایل نسخه پرنیان, دانلود رمان فریاد زندگی برای موبایل نسخه کتابچه , دانلود رمان فریاد زندگی برای موبایل اندروید و آیفون نسخه EPUB , داستان, داستان ایرانی, داستان عاشقانه, دانلود, دانلود رایگان رمان, دانلود رمان, دانلود رمان pdf, دانلود رمان الکترونیکی, دانلود رمان اندروید, دانلود رمان ایرانی, دانلود رمان بدون سانسور, دانلود رمان برای اندروید, دانلود رمان عاشقانه, دانلود رمان عاشقانه ایرانی, دانلود کتاب, دانلود کتاب اندروید, دانلود کتاب ایرانی, دانلود کتاب ایرانی عاشقانه , دانلود کتاب برای اندروید , دانلود کتاب داستان , دانلود کتاب رمان , دانلود کتاب رمان ایرانی , دانلود کتاب عاشقانه , دانلود کتاب موبایل , رمان , رمان pdf, رمان اندروید, رمان ایرانی , , رمان برای اندروید , رمان جدید , رمان دانلود , رمان عاشقانه , رمان عاشقانه جدید , کتاب مخصوص موبایل , نوشته کاربر نجمن , نوشته کاربر نودهشتیا دانلود رمان, دانلود رمان ایرانی , رمان بدون سانسور, ,رمان عاشقانه, ,dlroman, دانلود رمان, دانلود رمان عاشقانه, دانلود رمان , دانلود رمان عاشقانه , ، دانلود رمان زیبا ، دانلود رمان هیجانی ، دانلود رمان جدید ، رمان پربازدید, نود و هشتیا , تک سایت , رمانستان , رمانسرا , رمان نویس, رمان عاشقانه, رمانی ها , بوستان رمان , دنیای رمان, دوسـتـداران رمـان, رستوران رمان, شهر رمان, رمان عاشقانه جدیدو, رمان جدید, سایت رمان نگاه دانلود , رمان 98, رمان رمان رمان,
1.gif نام کتاب رمان : فریاد زندگی
1.gif نام نویسنده : golyakh(نوری
1.gifحجم رمان فریاد زندگی : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان فریاد زندگی :
داستان فریاد؛زندگی زندگی دختری رو‌مطرح‌میکنه که پدرش بخاطر بیماری به اعتیاد روی اورده و‌زندگیش طوری پیش رفته که میتونه روی پای خودش بایسته، دراین بین چن از برادرش بیزاره ، از جنس مخالف هم بدش میاد.
ولی شخصی وارد زندگیش میشه که الارقم بیزاری مجبور به تحملش میشه و ……

دانلود رمان جدید

رمان جدید از golyakh(نوری فریاد زندگی

صدای ضبط ماشینو تا اخرش باالبرده بودم و با آهنگ زمزمه میکردم دل من یروز به دریا زد و رفت پشت پا به رسمدنیا زد و رفت زنده ها خیلی براش کهنه بودن خودشو تو مرده ها جازد و رفت هوای تازه دلش میخواست ولی آخرش توی غبارا زد و رفت …… کالفه از گرما کمی باالتراز سرعت مجاز توخیابونای شهر میروندم . دلم میخواست زودتر برسم خونه وخودمو به یه خواب عصرتابستون مهمون کنم …..یه دستم به فرمون ماشین بود و دست چپمو به پنجره کنار م تکیه داده بودم و با چتریام که از شال بیرون زده بود ور میرفتم و به پیشرفت دفتر و کارمندا و اتفاقات روزمره فکر میکردم ، نفهمیدم چی شد که کنترل ماشینو از دست دادم و فقط دیدم به پراید جلویی کوبیده شدم با هول دودستی فرمونو گرفتم و بی هوا چرخوندم و جفت پا روی ترمز فشار آوردم و قبل ازینکه به جدول کنار خیابون کوبیده بشم ماشینومتوقف کردم ،،،کامال گیج بودم ، حواسم به جاده بود چیز غیر عادی نبود پس چرا اینطوری شد !!!!راننده پرایدی که بهش زده بودم هم جلوتر نگه داشته بود و غرغرکنان سمتم می اومد ، بدنم بخاطر تکونای شدید ماشین تو همین چندثانیه حسابی کوفته شده بود ،،،،چیشد؟؟؟چه اتفاقی افتاد؟؟عابرا ومغازه دارای اطراف دورماشینم جمع شدن ، ازین حاالت آدما بیزارم !!جمع میشین که چی بشه ؟؟؟؟ پیاده شدم ،کمی دست وپام از استرس میلرزید ولی همیشه تو همچین شرایطایی خودمومحکم تر جلوه میدم و سعی میکنم خونسرد رفتار کنم ، آرامشمو حفظ کردم و نگاهی به ماشینم انداختم ، سپر جلویی کال نابود شده بود و الستیک سمت راستم ترکیده بود ، پس این بود که باعث شد ماشین از کنترلم خارج بشه……مرد میانسالی که راننده پراید خصارت دیده بود ،با فهمیدن اینکه از یه خانوم ضربه خورده عصبانیتش بیشتر شد و با صدای نکره اش سرم داد زد:،دختر جون رانندگی بلد نیستی ننداز توخیابون ، ملتو بیچاره میکنی!!!!!! بی توجه به عصبانیتش جوابشو ندادمو چرخی دور ماشین زدم تا ببینم دیگه چه بالیی سر ماشین نازنینم اومده ، دوباره داد زد:دختر با توام….اللی؟؟؟؟ماشینمو داغون کردی …. ۳ میخواستم جوابشوندم چنعصبانی بود و حق هم داشت ولی زیادی پرروبود ،مثل خودش صداموانداختمپس سرم و گفتم:آقا صداتو بیار پایین …خصارتتومیدم….بیخود معرکه نگیر …..چاله میدون که نیست … پوزخند پر کنایه ایی حواله ام کرد و با تمسخر و همون صدای نکره ی بلندش گفت:هه…پول میدی؟؟؟توی جوجه؟؟؟؟زنگ بزن بزرگترت بیاد … از حرفش جوش آوردم .دلیل نداره چن ریزه میزم اینطوری خطابم کنه با غیظ نگاش میکردم که یکی از کاسبای محل برای میانجیگری گفت:آقا تقصیر ایشون نیست که …الستیک ماشینش ترکیده که کنترل از دست دادن … مرد دوباره همونطور عصبی نعره زد:هر مشکلی عاقا…..ماشینم داغون شد چیکار به مشکل خانوم دارم .. عصبی دوقدمی سمتش حمله کردم و انگشت اشاره مو جلو صورتش گرفتم و گفتم:گفتم خصارتتومیدم دیگه ساکت باش دست به کمر زد وگفت:برو بابا…. بروبگو بابات بیاد عصبی تر داد زدم:تو چیکار داری که کی میاد …گفتم خصارتتومیدم …. حسابی جوش آورده بودم . تو حالت معمولی تن صدام باال هست و االن تو این شوک عصبی دیگه کنترل صدامو نداشتم ، لیوان آبقندی جلوی صورتم قرار گرفت همونطور عصبی چشم از لیوان گرفتم و به خانمی که لیوان دستش بود نگاه کردم ، از چادر گلدار رنگیش فهمیدم ساکن یکی از خونه های همین کناره ، بخاطر مهربونی چهره اش لیوانو از دستش گرفتم و تشکر آرومی کردم لبخندی زد و گفت:ترسیدی مادر ، بخور آروم شی لیوانو یک نفس سرکشیدم و بهش پس دادم بازومو گرفت وگفت:بشین مادر تا افسر بیاد ، دهن به دهن مرد جماعت نگیر … با اشاره ی دستش لبه ی جدول نشستم و به مرد خصارت دیده که با چندنفر گپ میزد نگاه کردم ، هرازگاهی نگام میکرد و طوری که متوجه بشمغرغر میکرد ، ولی من همچنان حواسم به موزیکماشینم بود که خاموشش نکرده بودم و صداش تا بیرون میومد و برای اینکه دوباره با این مردک دعوام نگیره متن موزیکو تو ذهنم زمزمه میکردم…. با رسیدن افسر بخاطر شلوغی وجمعیت فقط تونستم مدارک ماشینو تحویل بدم و چن همه مرد بودن کنار ایستادم ، باالخره من مقصر بودم و حرف زدنم دردی دوا نمیکرد ، بارفتن افسر مرد کیف مدارکمو سمتم گرفت وگفت:یه برگ بیمه بده و بسالمت ….

فریاد زندگی

 مدارکمو گرفتم وحین چک کردن کامل بودنشون ضبط ماشینو خاموش کردم و گفتم:بیمه نمیدم ،بریم صافکاری هرچی هزینه داشت حساب میکنم ……. دوباره صداشو انداخت هوا:یعنی چی بیمه نمیدی زنگ میزنم افسر برگرده …توافق شد ایششش با کی توافق کرد آخه؟؟؟منکه کنار نشسته بودم!!!!سعی کردم عصبیش نکنم و گفتم:ماشین از بابامه، ده سال سابقه بیمه داره ، نمیخام باطل بشه …..گفتم هرچی خصارتت بشه میپردازم .حوصله داری با بیمه سروکله بزنی برا پولت ؟؟؟… انگار راضی شد که جوابی نداد منم با خیال راحت رو صندلی نشستم و اوراق وکاغذا ودستکای دفتر که بخاطر شدت ضربه کف ماشین پخش شده بود رو جمع کردم و با خونسردی مرتب کردم و داخل کیف چرم سامسونت گذاشتم ، انگار از آرامشم کالفه شد که با طعنه گفت:راحت باشید اصال عجله نفرمایید …..مردم بیکارن وقتشونو با شما تنظیم میکنن…. پیاده شدم و درو بستم ،اطرافمون از جمعیت خبری نبود مطمعنم تو خیابون امام رضا صافکاری دیده بودم !!!از یکی از مغازه دارا که جلوی مغازه اش رو صندلی نشسته بود پرسیمژدکردماین نزدیکی صافکاری کجاست؟؟؟؟ مرد کالفه پشت سرم ایستاده بود و با خودش غرغر میکرد ، مغازه دارهم ایستاد و دوطرف خیابونو نگاه کرد با اشاره به سمت راستمون گفت:دو خیابون پایین تر یکی هست…. میتونین برید اونجا…. کارش درسته … نگاهی به مرد کردم و گفتم:شما بفرمایید ماشینتونو ببرید منم پیاده میام …. مرد بدون تعارف که باهاش برم سمت ماشینش رفت ،بیشعور خو تعارف میکردی !!تو این گرما و خستگی پیاده روی محشره دیگه… با همون الستیک داغونماشینو درست و حسابی پارک کردم و قفلش کردم و کیف مدارک دفترو دستم گرفتم و سمت کارگاه صافکاری نقاشی ماشین رفتم ، وقتی رسیدم ماشینش وسط محوطه کارگاه بود و دوتا از تعمیرکارا هم کنارش ایستاده بودن و با هم پچ پچ و خنده راه انداخته بودن ، چه زود با هم صمیمی شدن!!!!تعجب کردم ولی میدونستم البد داستان تصادفو براشون گفته و دارن فیلمم میکنن،،،کم که از رانندگی خانوما جوک نمیسازن !!!اینم یکی ؛با این تفاوت که من بی تقصیر بودم . از پوزخند پیروزمندانه کنج لب مرد فهمیدم تبانی هم کردن ولی به روی خودم نیاوردم و از تعمیر کار برآورد خصارت خواستم ، کیفمو باز کردم و دسته چک دفترو برداشتم و االرقم مبلغ خسارت صدتومنم اضافه نوشتم و بدون حرفی سمت مرد گرفتم ، عصبی و با اخم گفت:چک بگیرم که جیم بشی؟؟؟؟؟برو یه بزرگتر بیار بشه روش حساب کرد … ۵ بزور چکو تو بغلش چپوندم و گفتم:همین االن ببر نقد کن تا من الستیک ماشینمو عوض میکنم .. نگاهی به مبلغ چک کرد تعجبشو که از مبلغ دیدم حین بستن کیفم گفتم:با حق خور که طرف نبودی ؛نیازی به تبانی نبود … پوزخند ماسیده شده رولبشودیدم توجهی نکردمو از کارگاه بیرون زدم و پیش ماشینم برگشتم ، کیفو رو صندلی شاگرد پرت کردم و آستین مانتومو باال دادم و چتریامو داخل شال محکم کردم و گوشه های شالمو هم محکم جمع و جور کردم که حین عوض کردن الستیک اذیتم نکنه، ولی در صندوق عقبوکه باز کردم با دیدن جای خالی زاپاس آهم دراومد ، حرصی با تمام قدرتم در صندوقوکوبیدم و لگد محکمی حواله ی الستیک عقب کردم ، بخشکی شانس …..میکشمت حامد … اگه حرصمو سرش خالی نمیکردم آروم نمی گرفتم ، گوشیمو برداشتم و شماره شوگرفتم ، به محض اینکه تایمر شروع مکالمه به حرکت دراومد با تمام عصبانیتم بهش توپیدم:کثافت آشغال ، چرا زاپاس منو برداشتی؟؟؟؟ -ببخشید… نذاشتم حرف بزنه و عصبی تر داد زدم :ببخشید ودرد بی درمون بابا……زاپاس منو چرا برداشتی؟؟؟وسط شهر پنچر کردم چه غلطی کنم االن؟؟؟؟؟ -ببخشید خانوم ، حامد شرکت نیست ، گوشیشم جا مونده …. با شنیدن صدای پسر غریبه ایشی گفتم و تماسوقطع کردم ، اعصابم خورد شده بود گفتم کمی پیاده برم آروم بشم ماشینو قفل زدم و کیف کارمو برداشتم و پیاده راه افتادم و بین زائرایی که پیاده میرفتن سمت حرم محو شدم ….. حدود دو بعد ظهر رسیدم خونه ، گوشیم خودکشی کرد ازبس زنگ خورد ولی از بس عصبانی بودم جواب ندادم ،حتی نگاه ننداختم ببینم کیه…..همینکه پامو تو هال گذاشتم بابا از باالی پله ها در حال پایین اومدن بود گفت:سالم گل دختر بابا ،،،چرا پکری؟؟؟ کیفمو رو اولین مبل سالن پرت کردم و عصبی گفتم :دنبال کارای دفتر ….اونم با پای پیاده پکر میکنه آدمو دیگه

فریاد زندگی

نگام به بابا بود که با احتیاط و ارومپله ها روپایین می اومد ، صورت سفید و بیروحش ولی مهربون و همیشه با آرامشش ، و موهای خوش فرمش همه ی عاشقانه های من بودن تو زندگیم ….دستش تو جیبای شلوار راحتیش بود و یه تیشرت آستین بلند کرم رنگ تنش بود در حالیکه سمت آشپزخونه میرفت با صدایی که جدیدا شکسته تر شده گفت:ماشینت کجاست؟؟؟چرا پیاده؟؟؟؟ پووووفی کردم وگفتم::الستیک ترکوند بابا:خب مگه بلد نیسی زاپاس عوض کنی؟؟؟؟ شالمو دراوردم و پرت کردم رو کیف و عصبی و تقریبا با داد گفتم:مگه زاپاس داشتم که عوض کنم؟؟؟؟اونحامد نکبت زاپاس ماشینو برداشته و نذاشته سر جاش …..تازه اون الستیکی که ترکید هم از الستیککهنه های خودش بود بسته روماشین من ….. بابا تو آشپزخونه مشغول کاری شد و چن باز هم حق با من بود سکوت کرد ، در حالیکه دکمه های مانتومو باز میکردم که از گرما نپزم ، کیفمو برداشتم و روی صندلی پشت اپننشستم و اوراق داخل کیفو دراوردم و رواپن گذاشتم ، بابا چایسازوروشن کرده بود و فنجون داخل سینی میچید ، در حالی که کاغذا رو مرتب میکردم با همون تن باالی صدام شروع به غرغر کردم :بابا این حامد بد رومخمه ها….. کلی خصارت ماشین مردمو دادم ، دسته چک شما امضا نداشت مجبور شدم از چک دفتر حساب کنم ، برای حقوق کارمندا کم میارما…. اونطرف اپنروصندلی درست جای همیشگیش نشست و سینی رووسط گذاشت ، و گفت:مگه زدی به کسی؟؟؟؟؟ سعی کردم حرصمو سر بابا خالی نکنم و ارومتر گفتم:آره کنترل ماشین از دستم خارج شد سرعتم باال بود زدم به ماشین جلویی، شانس آوردمتو پیاده رو روی زوّار چپ نکردم ..وگرنه خدا میدونه با اون سرعت من چه فاجعه ای میشد…. میدونست برای آرومکردنم چیکار کنه ، دستشوگذاشت رودستمو مهربون پرسید:خودت خوبی؟؟؟؟ نمیخواستم آروم بشم ، شایدم میخواستم بیشتر نازمو بکشه که دستمو پس کشیدم و گفتم:خوبم فقط اعصابم خورده ، آخه تقصیر من نبود … موهامو از تو صورتم عقب زدم و شروع کردم امورات امروز دفترخدمات رو برای بابا توضیح دادن:مخابرات وپست هماهنگیا روکردم ، چک کارمندا روهمنوشتم امضا کنین ، پول کم داره حساب دفتر !!!دوتا از ادارات هنوز حسابامونو واریز نکردن … ۷ حین توضیح دادن من بابا هم توفنجونا چایی ریخت و توبشقاب برام بیسکوییت گذاشت ، تو ضیحاتم که تموم شد گفتم:این پسره رحمانی که حامد معرفی کرده اضافه است تودفتر ، درسته نیروکمداریم ولی این واقعا قوز باال قوزه باباجان…..هم دخترا تودفتر معذبن ،هم اینکه هرروز یه بساطی داریمباهاش ،مردمم شاکی ان دستش…. اوراقومرتب روهم صاف کردم و سمت پدر هل دادم تا دقیق چک کنه و برای بایگانی برگردونم دفتر ، بی مقدمه پرسید :تقصیر حامد چیه پنچر کردی بابا جان … حرف بابا عصبیم کرد ، بیسکوییتی که برداشته بودم با غیظ گاز زدم و غریدم:بابا جان یه بار زاپاس بر میداره ،یه بار قایمکی الستیک عوض میکنه والستیک سابیده میذاره برام ، چرا مارموز بازی در میاره؟؟؟؟خودش کارودرامد داره عاقا ازبس راحت طلبه نرفته برا خودش الستیکبخره ما منوبرداشته ، هروقت این پسرت سمت ماشین من میره من یه برنامه دارم از دستش… خونسرد گفت:چیزی نگو خودم باهاش حرف میزنم این حرفش کفری ترمکرد ، همیشه از حامد دفاع میکرد ، با صدای گوشیم که کنار دستم گذاشته بودم نگاهی به جوشی کردم ،مژده بود ،برای جواب دادن دو به شک بودم ولی برای خالص شدن از بحث با بابا گزینه خوبی بود گوشی روبرداشتمو به بابا کفتم:مالیمت فایده نداره ، چرا نمیذاری خودمیه بار حسابی ادمش کنم؟؟؟؟ بابا سرتاسفی تکون داد وچاییشو سر کشید تماس مژدهرووصل کردم وحین باال رفتن از پله ها گفتم:چته دختر ، کچلم کردی !!!!چقدر بیکاری تو آخه که یکریز پای تلفنی مژده:سالااام جیگررررم ، کجایی یاسی جون جواب نمیدی نگرانت شدم پله ها رودوتا یکی باال میرفتم گفتم؛:برووو گمشوووووو تو نگران من باشی!!!!!!چه مرگته باز چی میخوای؟؟؟ مژده:امشب پارتی شهرامه، خواستم بیای … -من نمیام مژده ، کالفم اعصاب ندارم حالم خوش نیست االنم میخام بخوابم صدا گوشیمو در بیاری پوستتو میکنم …بای … مطمعن بودم حرف بعدیش سرزنشم برای اینکه من همیشه حالم همینه هست ، برای همین منتظر نموندم و تماسو قطع کردم و شماره حامد و گرفتم ولی جواب نداد ، با رسیدنم به اتاق خودمو روتخت پرت کردم و غرق فکر به سقف خیره شدم ، برای دختری مثل من ، دخترونه زندگی

فریاد زندگی

 کردن خیلی سخته ، از زمانی که یادم میاد اطرافم خبری از احساسات و عواطف زنانه نبوده و همیشه یاد گرفتم مث مردا رفتار کنم ، همیشه با حامد جدال داشتم و مجبور بودم مثل خودش پسر باشم که حریفش باشم ….از رابطه صمیمانه با همه میترسیدم و ترجیح میدادم با گند اخالقی تنها باشم تا اینکه حسرت بخورم که از مهربونیم سواستفاده کردن ، برای همین دوستان زیادی نداشتم و فقط در حد کار و دانشگاه هر کسی روتحمل میکردم،،،،با اینکه یکسالی از فوق دیپلمم میگذره و دیگه دانشگاه نرفتم و مژده تنها دوستیه که برام مونده ومنو مثل دوست پسرش دوست داره از بس که مثل پسرا قلدور رفتار میکنم ، اونقدر مژده به این شخصیت خشنم پرو بال داده که خودمم باورمشده نمی تونم عواطف دخترونه داشته باشم … برخالف ظواهر رفتاریم ، ظاهرم کامال ریز ودخترونه است و تو سایز سی و شش طبقه بندی میشم ، و از نظر مردا ریزه میزم ، البته قدم مناسبه ۱۶۰بنظرم برای یه دختر خوب باشه ولی درکل پسرا ده تا بیست سی سانت ازم بزرگترن و همینطور هیکالشون درشت تره !!!!همونطور که ظاهرم با رفتارم متفاوته ،اتاقمم با روحیاتم تقارن داره ، فوق العاده لوس ودخترونه است بابا اینطوری دوست داره ومنم بهش احترام میذارم ، یه کمد پراز اسباب بازی های دخترونه که چن بابا برام خریده همه رو دوست دارم چن گاهی وقتا دختر بودنو یادم میاره و اینکه باید یه کمی لوس باشم یه کمی شکننده باشم و یه کمی احساس داشته باشم …..اتاقم کوچیکه ولی طراوت داره یه پنجره بزرگ که پشتش با درخت پیچک حیاط خلوت پوشونده شده و یه پرده حریر سوسنی که سنجاقای پروانه ای شکل بهش آویزونه .تختم کنار پنجره است و کتابخونه هم موازات تخت قرار گرفته و بخاطر کمبود جا کمد دراورم هم به تخت چسبوندم و میز کامپیوترم هم کنار پنجره است و فقط یه مسیر راهرو مانند تا روبروی پنجره فضای آزاد اتاقم محسوب میشه …… با صدای در گیج از خواب بیدار شدم ، تنبلیم شده بود مانتومو از تنم در بیارم با اینکه دکمه هاشم باز کرده بودم ، بفرماییدی گفتم ،در اتاق باز شد وحسام تو چارچوب در ایستاد وگفت:یاسی نمیخوای شام درست کنی؟؟؟نوبت تویه ها … خوشحال از دیدنش همونطور که دستام برای کش و قوس دادن به بدنمباز بود گفتم:به به حسام عزیز دل خواهر …..کجا بودی داداشم ؟؟؟؟ ۹ لبخندش عمق گرفت و کنارم روتخت نشست ، دستمو دور شونه هاش انداختم و محکم بخودم فشردمش ، هر چی از حامد متنفر بودم ،عاشق حسام بودم داداش پونزده سالم که فوق العاده مهربونه، ذوق زده ازینکه تو بغلمه گفت:من تو اتاقم بودم ، معلم خصوصی گرفتم برای ریاضی …ظهری دیدم خیلی توپت از حامد پره ترسیدم حرفی بزنی آبروم جلو معلمم بره …. از حرفش بلند خندیدم و قهقهه زدم دستشو جلو دهنم گرفت که اروم باشم ،دستمو پشتش کوبیدم و گفتم:ای وروووجک ، یعنی من اینقدر بد عصبانی میشم؟؟؟؟فوقش دوتا خاک تو سری حواله حامدمیکردم دیگه … پشت سرشو خاروند ومظلوم گفت:نه تو خوبی ولی این معلمم زیادی محترمه دوباره خندم گرفت ، حسامم خندید بازوشوگرفتم و مجبورش کردم بایسته سمت بیرون اتاق هلش دادم وگفتم:االن میام یه چیزی درست میکنم ،،،،ببینم حامد اومده یا نه ؟؟؟ جلوی در رسیده بود درحالی که درومیبست گفت:نه هنوز نیومده ولی باالغیرتا اگه اومد جلو این معلمم آبرو داری کن چیزی نگو …. لبخنداطمینان بخشی تحویلش دادم و با دست براش ب*و*سه فرستادم و درو بست و رفت …بلند شدم و مانتو رو از تنم دراوردم و برای تعویض لباس سمت کمد رفتم و بعد هم جلوی آینه به ریختم رسیدم ، این اطوارای دخترونه ، رژ زدن و آرایش کردنو خط چشم و ….رودوست داشتم ولی هیچوقت روش اجرای درستشونو یاد نگرفته بودم ، یادم نمیاد تو عمرم خط چشم درست حسابی کشیده باشم ولی همینطوریشم چشمام قشنگه واال!!!!چشمای درشت مشکی و بینی کوچیک و مرتب ،البته کمی چاق دیده میشه ولی در کل به میمیک صورتم میاد ، لبامم مث خیلی از لبا صورتی مالیمه و نمیدونم خوبه یا بده که قلوه ای نیست و کامال معمولیه ، گاهی وقتا محو خودم میشم دوست دارم ساعتها خودمو تماشا کنم ولی یه وقتایی به خودم حسودیم میشه که اینهمه خوشگلی به دردم نمی خوره که ،!!!!یه چال هم کنج لپ چپم دارم که همه دوستام بهش حسودی میکنن ولی خودم یه جای خوندم که وجود چال کنج لپ نوعی معلولیته و مژده زد تو سرم که خداشانس بده مردم معلولیتشونم خوشگله !!!! باقی صورتم یکدست و یکنواخته و جز خط اشک و لبخند نگاره ی دیگه ایی به صورتم ندارم ….

فریاد زندگی

 بقول بابا کپی مامان صدفم هستم و مثل اون خوشگلم ولی منکه هیچوقت مامانو ندیدم ، حتی یه عکسم ازش ندیدم ، ولی هز میکردم که بابا دوستم داره چن مثل مامانمم….. آرایش مختصری روصورتم انداختم و لباسایی که از کمد برداشته بودمپوشیدم یه تیشرت آزاد آبی رنگ با شلوار راحتی که کمی رنگش تیره تر بود ، با دو از پله ها پایین رفتم ، بابا جلوی تلوزیون نشسته بود و شبکه عوض میکرد از پشت سر بغلش کردم وگونه شو ب*و*سیدم و گفتم:معذرت بابایی ،،،،ظهری عصبی بودم بد رفتار کردم لبخدی نثارم کرد و دستشو رودستام که رو سینه اش قفل شده بود گذاشت و گفت:دیر وقته ، چی میخوای درست کنی؟؟؟؟زنگ بزن پیتزا بیارن با بیزاری گفتم:واااای نه بابا جون …دیشب نوبت حسام بود پیتزا خوردیم ….با ماکارونی موافقید؟؟ دستامو از بغل بابا جدا کردم و سمت آشپزخونه رفتم ، بابا هم ایستاد و دنبالم راه افتاد وگفت:پس منم کمکت میکنم، حوصله ام سر رفت ،،،مهمونم داریما ،،،معلم حسامو هم برای شامنگه داشتم از توکابینت قابلمه برداشتم و گفتم:عیب نداره بابا جان …..حاال کی هست این معلم بقول حسام زیادی محترم ؟؟؟ بابا هم یکی از کابینتا رو باز کرد و قبل ازینکه چیزی بگه حسام:از دوستای حامده …..پسر خوبیه… با چشمای گرد وعصبی سمت در آشپزخونه که حسام ایستاده بود چرخیدم و داد زدم:دوستای حامد؟؟؟؟ بابا وحسام هردومتعجب و البته کمی با ترس نگام میکردن ، میترسیدن الم شنگه راه بندازم که ازم بعیدم نبود با عصبانیتی که از حامد داشتم!! عصبی تر گفتم:مگه نگفتم دوستای این پسره رونمیخوام تو خونه ببینم ؟؟؟؟؟ بابا:آدم حسابیه این یاسمنم…. سمت بابا چرخیدم وگفتم:حامد مگه دوست درست حسابی هم داره؟؟؟؟ ۱۱ حسام میونه داری کرد و آروم گفت:آبجی از همکاراشه ،،،،مدیر شرکت حامده ، بخاطر من اومده با اون دک و پزش،مثل باقی دوستاش نیست بخدا ،ریاضی روافتادم داره کمکم میکنه رحم کن ایندفه رو یکی دوقدم سمت حسام رفتم و گفتم:خوب میگفتی خودم کمکت میکردم ….دوست ندارم دوستای اون لندهور پاشون به خونه باز بشه ….ناسالمتی دختر جوون دارین توخونه…. عصبی و با حالت قهر از آشپزخونه بیرون زدم ، آخه حامد خودش اونقدر هیزه ، دوستاش از خودش بدترن با اون موهای تیغ تیغی و سنگ و قالبایی که به گردناشون آویزونه ،ایییششششش آدم عقش میاد نگاشون میکنه …خودمو رومبلی که چند دقیقه پیش بابا نشسته بود ولوکردم و به صفحه خالی تلوزیون خیره شدم که دست حسام رو شونه هام قرار گرفت و درحالیکه ماساژ میداد اروم ومهربون گفت:این همکارشه خواهری،،،دوستش که نیست، بعدشم تو که اینقدر گیر کارای دفتری برا دیدن خودت باید وقت مالقات گرفت…..واستا بهش میگم بیاد پایین اگه قیافش قانعت نکرد میگم دیگه نیاد ….بجهنم که ریاضی رو رد بشم شهریور… همیشه پیش حسام کوتاه می اومدم ، از بس که این پسر مهربون بود دستشو رو شونم تودست گرفتم وگفتم:نمیخواد وقت شام بیاد پایین میبینمش…االنم بروبه درست برس

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب فریاد زندگی : PDF|APK|EPUB

 

منبع تایپ رمان :  roman4u.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post




نوروز پیروز
نوروز پیروز