پیش بینی فوتبال

برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان شیوه ی یک جنتلمن

رمان شیوه ی یک جنتلمن رویای من

دانلود رمان دلمو برگردون

رمان دلمو برگردون:banoo pardis

دانلود رمان بی قرار قلبم

رمان بی قرار قلبمazidan

دانلود رمان بانوی قصه

رمان بانوی قصهbeste

دانلود رمان بگذار آمین دعایت باشم

رمان بگذار آمین دعایت باشمshazde koochool

دانلود رمان به من بگو لیلی

رمان به من بگو لیلیمهسا زهیری

دانلود رمان ماهی سفید

رمان ماهی سفید : sherry.si

دانلود رمان در جگر خاریست

رمان در جگر خاریستنسیم شبانگاه

دانلود رمان زود قضاوت نکن

رمان زود قضاوت نکنmastaneh77

دانلود رمان فریاد بی صدای عاشقی اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
http://dlroman.ir/%da%a9%d9%85%da%a9-%d9%85%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d8%aa

دانلود رمان فریاد بی صدای عاشقی اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب فریاد بی صدای عاشقی : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان فریاد بی صدای عاشقی اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

1.gif نام کتاب رمان : فریاد بی صدای عاشقی
1.gif نام نویسنده : زهرا۷۶
1.gifحجم رمان فریاد بی صدای عاشقی : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان فریاد بی صدای عاشقی :
بسم الله الرحمن الرحیم
دختری مهربون ، مثل خیلی از دخترا عاشق شیطنت و کل کل و زبون درازی به اسم محدثه که یه دوست خل و چل مثه خودش به اسم طهورا ، خب این وسط سه تا پسر مغرور و عاشق وارد میشن. آرمان که از محدثه به شدت متنفره و ازش انتقام میگیره … ولی آیا بالاخره سرنوشت محدثه با آرمان به کجا میرسه ….
در این راه یه فرشته نجات سر راه محدثه قرار میگیره که اتفاقای جالبی میفته ….

دانلود رمان جدید

رمان جدید از زهرا۷۶ فریاد بی صدای عاشقی

تو خونه نشسته بودم که زنگ تلفن به صدا درومد _بله ؟ _سالم محدثه ی عزیزم ، خوبی ؟ چه خبر ؟ _عه سالم خانم متقی پور ، شما خوبید ؟ منم داشتم رمان میخوندم ، هیچی سالمتی ، شما چه خبر ؟ _ممنون عزیزم ، منم سالمتی؛ راستش زنگ زدم که دعوتت کنم بیای مسجد المهدی ساعت ۵ و نیم اونجا باش دخترم . _چشم خانم حتما میام …. مرسی که به یاد من بودین ، متشکرم … _دیر نکنیا ، منتظرتم ، حتما بیا . ساعتو نگاه کردم ساعت یه ربع به یازده بود … اووووووف تا ساعت ۵ خیلی وقت دارم ، سریع رفتم یه دوش حسابی گرفتم و تو حموم برای خودم آهنگ )مرتضی پاشایی نگران منی (رو از گوشیم پلی کردم و زیاد کردم . خودم زیر دوش آب باهاش زمزمه میکردم. “تو بجای منم داری زجر میکشی یکی عاشقته که تو عاشقشی تو بجای منم پر غصه شدی نذار خسته بشم نگو خسته شدی نگران منی که نگیره دلم واسه دیدن تو داره میره دلم….. . . ۳ نمیدونم بار چندم بود که داشت پخش میشد که از حموم اومدم بیرون و قطعش کردمو لباسام رو پوشیدم رفتم سراغ کتری و آب ریختم توش و چایی دم کردم . ساعت بیست دقیقه به دوازده بود . _خب زود اومدم بیرون ، خداروشکر�???� چایی ریختم تو قوری و رفتم سراغ غدا تا ببینم چی داریم مامانم و بابام رفته بودن مشهد منم تو خونه تنها بودم و البته تک فرزندم ، ولی نه از اونایی که هروقت هرچی خواستن برام خریدن اصال مامانم مخالف بود میگفت بچه لوس بار میاد و از این حرفا … بابای عزیزم بابا محمدعلی که من بابا محمد صداش میکنم دیروز صبح رفتن به خالم سر بزنن منم که حوصله ی متلک های خاله و شوهر خالم و البته پسرخاله رو نداشتم موندم خونه و درس و کالس رو بهونه کردم … خداروشکر چون بابام میدونست با پسرخاله ی گور به گور شده)آرمان( آبم تو یه جوب نمیره و منو حرص میده البته منم حرصش میدما ، ولی خب اون پسره و زورش بیشتره و بسیار ادم پر رو منم دلم نمیخواد باهاش همکالم بشم چون یهویی ممکنه بخواد بزنتم یا کرم بریزه و چادرمو از سرم بکشه چون من چادریم … خودش میگفت منو دوست داره ولی من از کاراش بدم میومد اون با چادر من مخالف بود و یهویی میگفت عقب مونده ، تو چرا دوست پسر نداری ، کال آدم بازی بود اونم مثل من تک فرزند بود ولی من لوس نبودم ولی اون یه لوس به تمام معنا . البته قرار شد میثم داییم شب بیاد پیشم …. دایی میثمم ۵ سال از من بزرگتره و بسیار آدم خوش قلب و رئوفیه و روی من حساسه و از آرمان متنفر … خخخخ بحاطر من چون میدونه منو چقدر اذیت میکنه باهم خوب نیستن …. البته آرمان با دایی میثم خوب نیست چون همش طرف منو میگیره و درکل هوامو در حد اللیگا داره البته آرمان با دایی میثم خوب نیست چون همش طرف منو میگیره و اگه کسی بخواد اذیتم کنه لهش میکنه . دایی میثم عزیزم خیلی باهم راحتیم همیشه مراقبمه گوشیمو چک میکنه البته با اجازه ی خودم چون میگه مامان و بابات همش سرکارن من مراقبتم ، البته خودمم دوست دارم چون اون عشق منه باعث میشه اعتمادش بهم بیشتر بشه وبرام مثل یه داداش نداشتمه ؛ ولی هر روز خداروشکر میکنم که دایی میثمم هستش خیلی خیلی دوسش دارم راستی داییم ۲۴ سالشه و مجرده و من ۱۹ و پشت کنکوریم و رشته انسانی.

دانلود رمان فریاد بی صدای عاشقی

چون پارسال نرفتم دانشگاه البته تهران شرق روانشناسی قبول شده بودم ، دایی عزیز تر از جانم گفت نه عزیزم ، ان شاءاهلل سال بعد یه جای بهتر اینجا محیطش برای تو جوجوی من خوب نیست محدثه جون داییم رشتش هنر بود و مهندس کامپیوتر و حسابی حالیش میشد از این چیزا . جلوی خیلی از پسرا حالشون میگرفت و کسی جرات چپ نگاه کردن رو نداشت. من واقعا داییم رو دوست داشتم و قرار شد شبا بیاد تو اتاق مامان و بابام بخوابه . ولی وقتی دیشب اومد من ساعت ۱ بود که رفتم الال. البته به اصرار دایی خوشگلم .من چشمهای عسلی خوشگل و ابرو مشکی و دماغ عروسکی خدادای داشتم هیکلم هم به هیکل دخترونه شیک بود .. در کل خوش استایل بودم . داییم چشمای طوسی و بینی خوش فرم و صورت ناز و خوردنی داشت و ورزشکارم بود و مربی ورزشگاه بدنسازی میثم … من خواب بودم که یهویی صدای تفنگ اومد داشتم سکته میکردم و جیغ میزدم که داییم اومد تو طفلک منو که دید هول کرد و گفت چیشده جوجو کوچولوی من ترسیده ، منم گفتم صدای شلیک گلوله بوده اونم از پنجرم بیرون رو نگاه کرد و گفت چیزی نیست و شب اومد تو اتاق من رو زمین خوابید عزیزم دلم براش سوخت �� همینجوری که داشتم با گوشیم بازی میکردم یه دفعه برام اسمس اومد شماره ناشناس بود از تلگرام داده بود ، عکس پروفایلش نامشخص بود و متنش این بود ” سالم عزیز دلم ، خوبی ؟ من اسمم سپند ، میدونم تو محدثه ایی یه کاری باهات داشتم ولی قبلش ازت میخوام باهام دوست بشی ، کارم واجبه لطفا ” من واقعا نمیدونستم این کیه و چه کاری با من داره و اسممو از کجا میدونه ؟ آخه چه کاری باهام داره ؟ تو همین قکرا بودم که دوباره ازش اسمس اومد “محدثه جون شماره یادت نره میخوام چیزی بهت بگم که مهمه” واقعا مونده بودم چیکار کنم از طرفی میخواستم ببینم کارش چیه از طرفی میترسیدم کسی داره اذیتم میکنه ساعت ۲ بود و من داشتم غدایی که دیشب داییم برام گرفته بود رو میخوردم جاااتون خالی پیتزا استیک بود با سیب زمینی و ساالد و نوشابه … خیلی چسبید داییم واقعا جیگر منه یهویی یه سورپرایزهایی برات داره که اصال تشکر یادت میره .. �?� پاشدم گوشی تلفنمو برداشتم و به داییم زنگ زدم ۵ _بله بفرمایین؟ _سالم آقا خوشگله من دوست دالم باهام دوست میشی عشقم _آره جیگر من ، تو که عشق منی مگه میشه از دستت بدم خانم خوشگله …حاال شمارتو بده بیاد که بریم اسمس بازی . _من شماره نمیدم تازه تو خیلی هم زشتی من باهات قهلم ، تازشم اصال هم دوست ندارم … خخخخخ☺️☺️�????????� _من زشتم؟ باشه محدثه خانم من میام خونه باالخره دیگه ، نه ؟ _حقیقت تلخه دایی جونم بپذیر و انتقاد پذیر باش. خخخخ بعدش هم کلی خندیدیم و من گفتم : دایی جون من ساعت ۵ میرم مسجد تا شب هم میام میشه شما هم زودتر بیای ؟ کارت دارم لطفا؟ _باشه فنچ کوچولوی من ، چه ساعتی میای خونه ؟ _نمیدونم دایی جون فکرکنم ۸ _خودت تنها نیا صب کن من میام دم مسجد دنبالت ، خطرناکه اونوقت شب تو تنها بخوای برگردی خونه خصوصا با این وضع کوچه ایی که پسرا همش چششون دنبال دختراس . _چشم دایی جون ؛ ولی من خودم میتونم بیام خونه ها…… ! _نه عزیزم صب کن من میام دنبالت فقط گوشیتو بردار هر وقت من زنگ زدم بیا پایین حاال هم دیگه مزاحم یه آقای خوشگل نشو که کار دارم صدام میکنن _مهم نیست ؛ من مهم ترم ؛ بعدشم باید برای شما یه کالس تقویتی برای صحبت به خانم محترم بذارم و باهاتون کار کنم تا قوی بشی اقا دلقکه _چشم منم ثبت نام میکنم فقط قول بده رایگان باشه وگرنه من شرکت نمیکنم …محدثه من میام خونه اونوقت من میدونم و تو … _خخخخ ؛ دایی جون من خونه نمیااام میخوام شب مسجد بخوابم راستی دایی جونم شب یادت نره زود بیایا ، دایی جون ناهار خوردی؟ _ باشه عزیز دلم ؛ ناهار میخواستم بخورم تو خوردی؟

دانلود رمان فریاد بی صدای عاشقی

_من آره دایی جون همینجور ک شما حرف میزدین من ناهارم تموم شد. خخخخ _ای شیطون ؛ خب من مردم از گشنگی بی دایی میشیا . _عه دایی خیلی بدی من قهرم _باشه قهرنکن ببخشید خداحافظ . _خداحافظ گوشی رو قطع کردم و رفتم به درسام برسم ساعت یه ربع به پنج بود سریع آماده شدم و کارامو کردم و به سرایدار گفتم میرم مسجد ، اوتم گفت باشه دخترم به سالمت مراقب باش عزیزم، خدانگهدار به سمت مسجد راه افتادم تو راه مسجد بودم که دیدم یه نفر دنبالمه هرجا میرفتم دنبالم میومد یهویی پا گذاشتم به فرار و با تمام سرعت دویدم و رسیدن به یه کوچه بن بست داشتم سکته میکردم دیدم اونم اومد سریع زنگ خونه یکی از دوستامون رو زدم و داد زدم کمک ….کمک مرد دستم رو کشید و منو داشت می کشید سمت ماشین اش . منم فقط جیغ میزدم … آقا مرتضی و خاله زهرا )دوست مامانم و بابام( تا منو دیدن سریع اومدن سمتم و منو از دست اون دیو نجات دادن ، من که دیگه از جیغ و ترس رنگم پریده بود و دیگه نمی تونستم حرکتی بکنم فقط نگاه میکردم که آقا مرتضی برام آب خرید و با آبنبات کوچک بهم داد و خاله منو تو بغلش گرفته بود و آرومم میکرد و نوازشم میکرد ساعت یه ربع به شش بود بهشون گفتم من باید برم مسجد منتظر من هستن اونا منو گذاشتن تو مسجد و رفتن وقتی وارد شدم دیدم خانم متقی پور داره پذیرایی میکنه رفتم سالم کردم و کمکمش کردم. ۷ تا هفت و نیم کمکش کردم و بعدش بهم گفت بیا عضو بسیج مسجدمون بشو ، برات خوبه ؛ از تنهایی هم در میای و اینجا دوست پیدا میکنی _چشم خانم میام مرسی از لطفتون. �� بعداز خداحافظی گوشی من زنگ خورد و رفتم پایین که دایی عزیزم رو دیدم سوار ماشین اش شدم و بعد از اینکه یه ماچ آبدار از لپش گرفتم و اون هم یه گاز خوشگل از لپ من بدبخت گرفت و بعد باهام چاق سالمتی کرد و گفت: این مزد اذیت امروزت و بعد به سمت خونه رفتیم … مونده بودم جریان امروز رو چجوری بهش بگم. نمیدونستم بگم یا نه ؛ آخه اون مرد کی بود چرا میحخواست من رو ببره ؛ اصن چیکار بامن داره ؟ ای خداا چیکاار کنم….؟؟؟؟�?� رو تخت نشسته بودم و فکر میکردم که خوابم برد ، نمیخواستم بخوابم ولی از خستگی نتونستم خودمو کنترل کنم و نخوابم ، آخه تازه ساعت ۱۰ بود . خواب خواب بودم که احساس کردم کسی داره نگام میکنه ، ناخودآگاه جیغ زدم و گفتم دست از سرم بردار ، برای چی میخوای منو بدزدی؟؟؟ که داییم منو تو بغلش گرفت و گفت ،منم میثم محدثه جون نترس عزیزم ، آروم باش ،کسی کاریوباهات نداره ، هیچ کس هم نمیتونه تو رو از چنگ من دربیاره من خودم مثه کوه پشتتم و هواتو دارم ، من اینجام بعدش هم که من یه کم آروم کرد و روی موهامو ب*و*س کرد و بلند شد رفت برام آب قند آورد.آروم آروم به خوردم داد…. بعدش دستامو تو دستاش گرفت و گفت : محدثه چرا تو اینقدر دستات سرده ؟ چرا از موقعی که از مسجد برگشتی اینقدر کالفه ای؟ چرا میترسی چت شده عزیزم؟؟؟ _اوووووم …. هیچی… راستش میترسیدم بهش بگم .ولی مطمئن بودم اگه بعدا بفهمه دمار از روزگارم درمیاره و باهام قهر میکنه ، من اصال تحمل قهرشو نداشتم ، کمی مِن مِن کردم و دلو زدم به دریا وگفتم _بگو چی شده عزیزم؟ کسی اذیتت کرده؟ بهم بگو چون اگه بعدا بفهمم دیگه باهات صحبت نمیکنم .

دانلود رمان فریاد بی صدای عاشقی

_دایی جون یه چیزی بگم دعوام نمیکنی؟ _بگو عزیزم من برای چی دعوات کنم؟مگه چیکار کردی ؟زود بگو چیشده جون به لب شدم _دایی جونم ، امروز داشتم میرفتم مسجد ، دیدم یکی همش دنبالمه ، اول فکر کردم اشتباه میکنم ولی بعدا دیدم نه واقعا دنبال منه …. دویدم تا اینکه خوردم به یه کوچه بن بست گیر افتادم.اومد سمتم میخواست منو سوار ماشینش بکنه که آقا مرتضی و خاله زهرا منو از دستش نجات دادن و اقا مرتضی اونو فراری داد…. _چرا ؟ برای چی اخه ؟ کسی باهات دشمنه ؟ البته خداروشکر وگرنه معلوم نبود چه بالیی سرت میاد … باید بیشتر مراقبت باشم. قیافه ی یارو رو یادته؟ _نمیدونم دایی جون ، من دشمنی به غیر از آرمان ندارم …قیافشم به نظرم آشنا بود… دایی من میترسم…آخه برای چی ؟؟ زدم زیر گریه…. دایی میثم که اعصابش خورد شده بود و حسابی کالفه بود شب رو طفلک از دست من نمیتونست بخوابه .. ازبس تو خواب من جیغ میزدم و کاب*و*س میدیدم … دایی قشنگم هر سری منو اروم میکرد و گونم رو ب*و*س میکرد و بهم میگفت هیچی نیست من پیشتم … از هیچی نترس عزیز دلم.. چقدر من این دایی میثم رو دوست دارم …عشق منه … )یادمه وقتی دوسال پیش تصادف کرده بود و دستش شکسته بود من از گریه از حال رفتم…تا باالخره منو بردند بیمارستان و بهم سِرُم وصل کردن… هر روز کارم گریه و زاری بود تا اینکه باالخره داییم از بیمارستان مرخص شد . و من حسابی الغر …که داییم بعدا کلی از دستم ناراحت شد که چرا خودتو اذیت کردی عشق من … میدونی اگه تو خدایی نکرده چیزیت بشه من می میرم ؟ _عه دایی نگو خدانکنه…. _آخه دختر خوب ، من دستم شکسته بود چیزیم نبودش که … حاال هم بیا روی آتلم یه طراحی خوشگل بکن… خخخ …( میثم که تا صبح نتونست بخوابه …صبح چشماش پف کرده بود معلوم بود وقتی من خواب بودم گریه کرده… هم بخاطر بی خوابی هم بخاطر گریه … چشاش کاسه ی خون بود ولی به روی خودش نمیاورد…صبح پاشدم دیدم داییم صبحونه رو آماده کرده و منتظر من نشسته …. گفت خوشگل دایی بیا صبحونه که روده بزرگه ، روده کوچکه رو خورد تنبل خانم .. ۹ خخخخ ….اومدم دایی جونم… سریع دویدم به سمت دستشویی مسواک کردم و دست و صورتم رو شستم و دویدم تو آشپزخونه… _مرسی دایی جون… مگه شما سرکار نمیرین؟رئیستون داعوتون میکنه ها… من حوصله وساطت ندارم…. _شیطون خانم …. نه عزیزم .. امروز نمیرم … به رییس گرامم هم گفتم چون مرخصی زیاد طلبکارم بدون هیچ حرفی قبول کرد … وساطت تو رو هم نمیخوام… راستی گفتی محدثه قیافه ی یارو یادته ؟ _اره دایی جون چطور مگه؟؟ _باید بریم کالنتری گزارش بدیم…نباید شل بگیریم. _نمیخواد دایی جون….من میترسم _چرا الزمه… تا وقتی من پیشتم از هیچی نترس خوشگلم. _آخه… _آخه بی آخه … غلط کرده یارو اومده سمت خواهر زاده ی کوچولوی خوشگل من… دستشو قلم میکنم … باید بریم کالنتری بگیم تا دیگه از این غلطا نکنه . _من که حریف شما نمیشم ،چشم… _آفرین حاال صبحونتو بخور بریم کالنتری … صبحونمونو با کلی شوخی و اذیت های دایی میثمم خوردیم.بعدش به سمت کالنتری به راه افتادیم. _سالم آقا ، خسته نباشین من با جناب سرگرد رضایی کار دارم. _سالم مرسی ، شما ؟ کارتون چیه ؟ _من میثم مهدویان فرهستم دوست جناب سرگرد علی رضایی.میخواستم یه مورد مشکوک در رابطه با دزدی رو بهشون بگم . _یه چند لحظه صبر کنین .. دست راست گوشیاتونو و اگه چیزی دارین تحویل بدین تا من هماهنگ کنم…

دانلود رمان فریاد بی صدای عاشقی

_چشم .. رفتیم گوشیمونو با سوییچ ماشین رو تحویل دادیم و بعد رفتیم تو .. _جناب سرگرد تشریف دارن ؟ _بله بفرمایین منتظرتونن.. _مرسی .. میثم دوتا تقه به در زد و بعد از شنیدن بفرمایین باهم وارد اتاق شدیم.. _سالم جناب سرگرد خوبی بی معرفت؟ +سالم میثم جون ، من خوبم تو خوبی؟ چه خبرا ؟ آفتاب از کدوم سمت درومده یاد ما کردی ؟ این خانم کیه ؟ +ما همیشه یاد شماییم… راستش برای یه زحمتی برات داشتم…. ایشون خواهر زاده ی عزیزم .. محدثه جون _بگو عزیزم…. سالم محدثه خانم … ببخشید این داییتون اینقدر پرحرفه حواس نمیذاره برا ادم… خوبید .. خوش اومدین. _مرسی ولی دایی من پرحرف نیست…خوش صحبته درضمن شیرین هم هست . _جوابتو گرفتی حاال ساکت بذار کارمو بگم +بگو … چه کاری از دست من ساخته اس…. _دیروز که این خواهر زاده ی عزیزم داشته میرفته مسجد … یه بارو دنبالش میکنه میخواسته بدزدتش که دوست خواهرم با شوهرش سر میرسن و اونو فراری میدن…. نمیدونم اون کثافت با خواهر زادم چیکار داشته و چرا میخواسته بدزدتش … +قیافشو یادتونه محدثه خانم؟؟ ما بررسی میکنیم می بینیم علتش چیه نگران نباشین ایشاال میگیریمش می فهمیم چرا …

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب فریاد بی صدای عاشقی : PDF|APK|EPUB

 

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

منبع تایپ رمان :  roman4u.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم

!-- بسم الله الرحمن الرحیم -->

فیلم دوبله