پیش بینی فوتبال

برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان شیوه ی یک جنتلمن

رمان شیوه ی یک جنتلمن رویای من

دانلود رمان دلمو برگردون

رمان دلمو برگردون:banoo pardis

دانلود رمان بی قرار قلبم

رمان بی قرار قلبمazidan

دانلود رمان بانوی قصه

رمان بانوی قصهbeste

دانلود رمان بگذار آمین دعایت باشم

رمان بگذار آمین دعایت باشمshazde koochool

دانلود رمان به من بگو لیلی

رمان به من بگو لیلیمهسا زهیری

دانلود رمان ماهی سفید

رمان ماهی سفید : sherry.si

دانلود رمان در جگر خاریست

رمان در جگر خاریستنسیم شبانگاه

دانلود رمان زود قضاوت نکن

رمان زود قضاوت نکنmastaneh77

دانلود رمان فروشی نیست باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )
http://dlroman.ir/%da%a9%d9%85%da%a9-%d9%85%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d8%aa

دانلود رمان فروشی نیست باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب فروشی نیست : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان فروشی نیست
1.gif نام کتاب رمان : فروشی نیست
1.gif نام نویسنده : ساحل زندی
1.gifحجم رمان فروشی نیست : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان فروشی نیست :
حاصل دو سال تحقیق و تایپ شبانه روزی?
داستان درمورد دختری به اسم ناتالیاست که زندگیشو توی یه پرورشگاه گذرونده و استعداد خاصی توی موسیقی و نقاشی داره و همین استعداد باعث میشه هدف یه باند قاچاق قرار بگیره در برخورد با اعضایه باندی که مسیر زندگیش رو عوض میکنن.دختر روسی که شباهتی به روس ها نداره!دختری با کلی راز کشف نشده درمورد زندگی گذشته و آینده ای که حتی در محالترین باورتون نمیگنجه و زمانه حالی که به اجبار و زورگویی داره میگذره! اما چیزی درمورد ناتالیا وجود داره تو اینهمه بدبختی عشقیه که در کماله ناباوری جوونه میزنه و رشد میکنه

دانلود رمان جدید

رمان جدید از ساحل زندی فروشی نیست

موهای خوش رنگ و خوش حالت جسی رو نوازش کردم و رو به ایزابال گفتم: -ممنون که بازم به جسی سر میزنین!اون االن اینجا کلی دوست پیدا کرده.دیگه الزم نیست نگرانش باشین. حقیقت این بود که جسی نمیتونست با کسی ارتباط برقرار کنه.ایزابال زنی که اونو توی جاده بعد از تصادف و مرگ پدر و مادرش پپیدا کرده بود اینو خوب درک نمیکرد!نمیدونست که بعد از اون حادثه جسی نمیتونه مثل خیلی از بچها شاد باشه و راحت زندگی کنه اما شاید اینطوری بهتر و بود میتونستم الکی خیالشو راحت کنم که جسی با قضیه کنار اومده در حالیکه اون فقط با من حرف میزد و فقط وقتی من بودم میخوابید یا غذا میخورد. با این حال انگار ایزابل متوجه دروغ من شد و گفت: -وقتی اوردمش به این پرورشگاه سعی کردم دیگه درموردش نگران نباشم اما انگار اونقدرا هم که تو میگی اوضاع خوب نیست!مدیر پرورشگاه بهم گفته که اون فقط با تو راحته و بدون تو حتی غذا هم نمیخوره.میدونم مراقبشی اما من میتونم ببرمش پیش یه روانشناس کودکان. جواب دادم: -نه خانوم.از لطفتون ممنونم اما هیچوقت به بچه های پرورشگاه همچین لطفی نکنین!اونا باید یاد بگیرن خودشون با زندگیشون کنار بیان.این سرنوشت ماهاست.اینجور کارا فقط شرایط و برامون سخت تر میکنه. جسی رو بغل کردم و ادامه دادم: -جسی هم قول داده که دیگه پسر خوبی باشه و انقد تنهایی یه گوشه نشینه!مگه نه جسی؟! دستای کوچولوشو تو هم گره کرد و بدون اینکه حتی لبخندی بزنه فقط سرشو تکون داد. ایزابال دستشو روی شونه ام گذاشت و با یه لبخند نسبتا دوستانه گفت: -ناتالیا!االن چندین ماهه که من اینجا میام و تو رو میبینم.

دانلود رمان فروشی نیست

بهت گفتم که میتونی منو ایزابال صدا کنی!و البته میدونم که تو نمیخوای جسی به یه ادم غریبه عادت کنه.تو حق داری اما اون بچه هم حق اینو داره که بتونه زندگی عادی داشته باشه. جسی که انگار داشت از بغلم سر میخورد و گذاشتم روی زمین و مصمم تر از قبل گفتم: ۳ -خب…ایزابال!منم نگرانی و حسی که بعنوان کسی که اونو پیدا کرده درک میکنم.اما فکر میکنی همه ی بچه هایی که اینجان با خوشحالی اینجا پیداشون شده؟!همه ی ایناهم توی یه حادثه پدر و مادرشونو از دست دادن.اگه یاد نگیرن باهاش کنار بیان زندگی اینده شون سخت تر میشه.تو اگه واقعا برای جسی نگرانی باید سرپرستیشو قبول کنی!در غیر این صورت این کارا فقط یه تسکین موقتی واسه اونه.بهرحال بازم از محبتت ممنونم. ایزابال که انگار جواب خاصی واسه دادن نداشت واسه چند لحظه تو فکر بود و بعد گفت: -حق با توئه…من واسه اون نمیتونم کاری کنم.اما خودت چی؟!نمیخوای به پیشنهادم فکر کنی؟ دستمو تو جیب پیشبند اشپزی که روی لباسم بسته بودم بردم و کارتی که ایزابال بهم داده بود و دراورم و بهش نشون دادم و گفتم: -کارتتو دارم!بهت که گفتم یکم بیشتر بهم مهلت بده. نگاهی به ساعت مچیم انداختم نزدیک دوازده ظهر بود و هنوز ناهار بچه ها رو حاضر نکرده بودم.دست جسی رو کشیدم و همونطوری که با عجله میرفتم سمت اشپزخونه پرورشگاه به ایزابال گفتم: -بهت زنگ میزنم. و ازش دور شدم. به اشپزخونه که رسیدیم جسی رو روی اپن گذاشتم و تند تند بسته ی ماکارونی ها رو باز کردم.خیلی دیر شده بود.حتما بچه هاگرسنن.جسی تمام مدت کنار من مینشست و بدون اینکه حرفی بزنه فقط به من نگاه میکرد.اونم مثل خیلی از بچه هایی که تازه به نواخونه اومده بودن فقط با من حالش خوب بود!اما مورد جسی یکم فرق میکرد چون منم یه حس خاص نسبت به این پسربچه ی ۴ ساله داشتم.انگار واقعا دوستش داشتم و نمیتونستم حتی واسه یه لحظه ازش دل بکنم.اشپزی رو که هول هولکی انجام دادم خودمم پریدم رو اپن و کنارش نشستم.هنوز هیچ حرفی نمیزد.داشتم به حرفای ایزابال فکر میکردم.شاید اگه پیشنهادشو قبول میکردم مسیر زندگیم عوض میشد.شاید که نه…حتما راه رسیدن به ارزوهام همین بود!دوباره کارتشو از توی جیبم دراوردم و بهش نگاه کردم.یه حسی ته دلم میگفت همه ی ارزوهای من تو دست صاحب همین کاره!ایزابال زن بدی به نظر نمیومد.بهم پیشنهاد یه کار تو انگلیس و داده بود.میگفت نقاشیامو دیده.پیانو زدنمو شنیده!میگفت یه جای خوب واسه کار کردن و اهنگ زدن و نقاشی کردن تو لندن برام سراغ داره و خیلیا رو مثل من فرستاده اونجا.حتی میگفت اگه بخوام میتونم قبل از قبول کردن پیشنهادش با هزینه ی اون به یه سفر یه هفته ای به لندن برم و محل کارمو از نزدیک ببینم و اگه خواستم قبولش کنم.پیشنهادش واقعا

دانلود رمان فروشی نیست

دلمو میلرزوند!حتی اگه میخواستم تردید کنم و نه بگم هم حس میکردم دارم فرصت بزرگی و از دست میدم و از نه گفتن پشیمون میشدم.هفته ها بود که با خودم کلنجار میرفتم و نمیدونستم در نهایت باید چیکار کنم.همچنان تو فکر بودم که صدای جسی رو شنیدم که گفت: -ناتالی…غذات سوخت! از فکر بیرون اومدم و سریع از رو اپن پریدم پایین.هول شدم خواستم قابلمه رو بلند کنم حواسم نبود داغه همچین دستم سوخت که جیغم بلند شد!زیر غذا رو خاموش کردم و درشو و درشو باز کردم.یه بویی میداد اما هنوز نسوخته بود!لبخند گنده ای زدم و رفتم سمت جسی و دستم و بردم باال گفتم: -بزن قدش!نجاتش دادم. اروم زد به دستم.لباشو جمع کرد و متفکرانه پرسید: -ناتالی؟به چی فکر میکردی؟! ابروهامو باال انداختمو گفتم: -به یه چیز خوب! واسه یه لحظه یه فکری از ذهنم گذشت.اگه درخواست اون سفر یه هفته ای رو قبول میکردم شاید میتونستم جسی رو هم ببرم و یه هفته باهم خوش بگذرونیم.دستاشو گرفتمو و با ذوق پرسیدم: -جسی؟نظرت چیه بریم به یه مسافرت و کلی خوش بگذرونیم؟! تعجب زده نگام کرد و پرسید: -مسافرت؟!!! قسمت دوم تلفن و از روی اپن برداشتم و با اینکه خیلی از رفتن ایزابل نگذشته بود شمارشو از روی کارت گرفتم و فقط در جواب جسی یه چشمک بهش زدم! ۵ بالفاصله بعد از برداشتن صدای ایزابال تو گوشی پیچید: -ناتالیا!چه زود زنگ زدی! -تو هم چه زود منو شناختی! -شماره ی پرورشگاهو دارم.چیزی میخواستی بگی؟! -در مورد درخواستت زنگ زدم… -خب؟! -میخوام اون سفر یک هفته ای رو قبول کنم اما یه شرط دارم! -چه شرطی؟! -میخوام جسی رو هم با خودم ببرم!یه هفته از اینجا دور باشه واسش بهتره. -اینکه خیلی خوبه!منم خوشحال میشم حال جسی بهتر شه. -جدا؟!قبول میکنی؟! -معلومه که قبول میکنم.من وضعیت بیلیط و ویزا رو تا هفته ی بعد بهت میگم تو فقط مدیر پرورشگاه و راضی کن بقیش با من رمان فروشی نیست-قسمت دوم حدود ۳ روز بعد ایزابل باهام تماس گرفت و بهم گفت که باید برای یه سفر یک هفته ای حاضر شم از طرفی سیندرا و بقیه ی مدیر و معاونای یتیم خونه کامال به من اطمینان داشتن و از وابستگی جسی به من هم مطلع بودن در نتیجه اونا هم مخالفتی نکردن و منو جسی برای یک سفر یک هفته ای به ناکجا آباد حاضر شدیم! .باورم نمیشد یکی از بزرگترین آرزوهام که دیدن لندن بود به صورت یه سورپرایز و همینطور الکی الکی داشت براورده میشد! این همه خوش شانسی یهویی چطوری ممکن بود؟!یه نفر از آسمون میوفته و به من پیشنهاد یه کار خوب و میده و مجانی منو میفرسته لندن!همه ی اینا تردید برانگیز بود اما به آرزوهای دور و درازم که فکر میکردم هر تردیدی رو زیر پا میذاشتم.

دانلود رمان فروشی نیست

 واسه اینکه دیگه فکرای بیخودی به سرم نزنه دست جسی رو گرفتم و رفتم قسمت بازرسی تا زودتر چمدونارو تحویل بدم.چیزی تا دیدن شهر رویاهام نمونده بود….. پامو که روی زمین فرودگاه هیترو گذاشتم لبخند ناخواسته ای روی صورتم نشست.این من بودم!توی بزرگترین و شلوغ ترین فرودگاه اروپا!توی یکی از کشورهای مورد عالقم!باورم نمیشد به همین راحتی دارم چیزایی که همیشه میخواستم و بدست میارم.این تازه اولش بود مطمئننا چیزای بهتری توی راه بود. ورود به شهر آرزوهام باعث شد هر تردیدی تو دلم رنگ ببازه و جای خودشو به خوشحالی بده. چمدونا رو تحویل گرفتم و از فرودگاه زدم بیرون. تو یه دستم دست کوچولوی جسی بود و با دست دیگم دوتا چمدونو میکشیدم و همزمان سعی داشتم آدرس هتلی که ایزابل روی یه تیکه کاغذ برام نوشته بود رو بخونم. جسی چیزی نمیگفت فقط محو تماشای شلوغی و هیایوی اطراف بود.باالخره آدرس و کشف کردم!رفتم سمت یکی از تاکسی های فرودگاه.خواستم چمدونا رو بدم به راننده که باد اومد و کاغذ از دستم افتاد.آدرس و حفظ نکرده بودم واسه همین دنبال کاغذ دویدم.تقریبا هفت هشت متری باد منو دنبال کاغذ کشوند و آخر سر افتاد جلوی پای یک نفر.خم شدم برش داشتم و وقتی که پاشدم همون شخصی که کاغذ جلوی پاش افتاده بود کامال رو به روم وایستاد و مثل آدم ندیده ها زل زد بهم.توجهی نکردم خواستم برگردم سمت تاکسی که به انگلیسی پرسید: -تو ناتالیا هستی؟ دوباره برگشتم سمتشو با یکم تعجب سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم.پرسید: -انگلیسی بلدی؟ بازم با سر تایید کردم و گفتم: -فکر نمیکردم به این سرعت معروف شم! ب بینی. ۷ لبخندی زدم و زیر لب گفتم: -چه خوب!ایزابال فکر همه جا رو کرده. موهایی که بر اثر باد توی صورتم ریخته بود و کنار زدم و ادامه دادم: -بسیار خب.من میرم چمدونا و جسی رو بیارم. رومو برگردوندم و رو به جسی که کنار تاکسی وایستاده بود تقریبا داد زدم: -جسی…عزیزم بیا اینجا. خواستم برم چمدونا رو هم بیارم که یهو یک نفر که حدس زدم همون یارو باشه جلوی دهنمو محکم با یه چیزی گرفت که واسه یه لحظه حس خفگی بهم دست داد.تقال کنان سعی داشتم از شرش خالص شم اما آخرین چیزی که دیدم جسی بود که سمتم میدوید بعد از اون چشمام سنگین شد و دیگه چیزی نفهمیدم. *** *** *** -من جان هستم و از طرف ایزابل اومدم.ازم خواسته که کل طول سفر و همراهت باشم تا بتونی لندن و به خوبی ببینی. لبخندی زدم و زیر لب گفتم: -چه خوب!ایزابال فکر همه جا رو کرده. موهایی که بر اثر باد توی صورتم ریخته بود و کنار زدم و ادامه دادم: -بسیار خب.من میرم چمدونا و جسی رو بیارم. رومو برگردوندم و رو به جسی که کنار تاکسی وایستاده بود تقریبا داد زدم: -جسی…عزیزم بیا اینجا.

دانلود رمان فروشی نیست

خواستم برم چمدونا رو هم بیارم که یهو یک نفر که حدس زدم همون یارو باشه جلوی دهنمو محکم با یه چیزی گرفت که واسه یه لحظه حس خفگی بهم دست داد.تقال کنان سعی داشتم از شرش خالص شم اما آخرین چیزی که دیدم جسی بود که سمتم میدوید بعد از اون چشمام سنگین شد و دیگه چیزی نفهمیدم. *** *** *** چشمام میسوخت.چند بار پلک زدم.نمیدونستم کجام.یه جای خیلی تاریک به نظر میومد.احساس گیجی و منگی در کنار اون حالت تهوع و سردرد وحشتناک یه جورایی باعث میشد دلم بخواد جیغ بزنم.نمیدونم چند دیقه اون حال و داشتم.هنوز نه خوب میدیدم نه خوب میشنیدم اما متوجه میشدم که دارم حرکت میکنم.انگار توی یه ماشین بودم و از تاریکی هم میشد فهمید یه جایی مثل بار یه کامیون هستم.یکم هوشیار تر شدم انگار موهام تو چشمم میرفت!خواستم کنارشون بزنم که تازه فهمیدم دستام پشتم بسته ست.چند بار سرفه کردم بلکه اون حس تهوع یا تحریک شه یا از بین بره.هیچ فایده ای نداشت.لبام خشک شده بود کم کم داشت یادم میومد که چه اتفاقی افتاده.لبامو با زبونم تر کردم و با صدایی که از ته چاه درمیومد جسی و صدا زدم.چیزی نشنیدم اما بعد از چندبار که تکرار کردم صدای گریه ضعیفی رو شنیدم که میتونستم تشخیص بدم صدای جسیه.نمیدیدمش اما جهت صدا سمت چپ و نشون میداد.چشمامو تنگ کردم تا تمرکزش بیشتر شه و نگران و مضطرب پرسیدم: -جسی…جسی کجایی؟ فقط صدای گریه میومد.کم کم داشتم صداهای دیگه رو هم میشنیدم اما نمیدونستم چی میگن انگار زبونای متفاوتی داشتن و من جز انگلیسی و روسی چیزی بلد نبودم.از حرف زدنا و گاهی جیغ زدنا و هق هق کردنای اطراف میتونستم بفهمم که اینجا تنها نیستم. چه اتفاقی افتاده بود؟من کجا بودم؟اون یارو چه بالیی سرم آورد؟در عرض چند لحظه ی کوتاه ترس سراسر وجودمو فرا گرفت.تو جام چند بار تکون خوردم و سعی کردم دستامو باز کنم اما نمیشد.هراسون تقریبا با صدایی جیغ مانند گفتم: -جسی…جسی صدامو میشنوی؟کجایی؟ صدای گریه اش بلند تر شد.با همون دستایی که پشت سرم بسته شده بود به دیواره ی آهنی ماشین مشت زدم و به انگلیسی و با جیغ گفتم: ۹ -اینجا کجاست؟مارو کجا میبرین؟ جوابی نیومد.بلندتر جیغ زدم: -کسی صدامو میشنوه؟شماها کی هستین؟ و همچنان جز حرفایی که زبونشون برام نامفهوم بود صدای دیگه ای نمیومد. دست از سر و صدا کردن بر نمیداشتم و در ضمنه تقالهام همچنان جسی رو هم صدا میزدم که جز زمزمه های نامفهوم و بی معنیش جوابی نمیشنیدم.

دانلود رمان فروشی نیست

نمیدونم چقدر طول کشید تا اون راه طوالنیه لعنتی تموم شد و ماشین از حرکت وایستاد. چند دیقه بعد از ایستادن ماشین در قسمتی که توش بودیم باز شد و از نوری که به داخل تابید همه که تعدادشون کم هم نبود به اضافه ی خودم چشمامونو بستیم تا بعد از اون تاریکی مفرط این نور زیاد چشمامونو نزنه. چشمام که به نور عادت کرد دنبال اولین چیزی که گشتم جسی بود.اونم دستاش بسته بود و روی دهنش یه چسب پهن چسبونده بودن.از دیدنش تو اون وضعیت با اون چشمای گریون و هراسون و دستا و دهن بسته ش نه تنها ترسم صد برابر شد بلکه عصبانی هم شدم. سر و صدا باعث شد نگاهمو از جسی بگیرم و ببینم چه خبره.سه چهارتا مرد قلچماق و هیکلی گنده بک که همه از دم کچل و ترسناک بودن و رو کمر همه شونم اسلحه دیده میشد دم در کامیون وایستاده بودن و تمام کسایی که توی کامیون بودن و که البته همه هم دخترای همسن و سال خودم و دوتا بچه ی حدودا۱۰ساله هم بینشون بود رو با خشونت و کشون کشون از ماشین میکشوندن بیرون.منو جسی ته ماشین بودیم.چند نفر که از ترس به ماشین چسبیده بودن و پیاده نمیشدن و با کتک و به زور اسلحه بردن و من نمیخواستم با چنین رفتاری حدااقل بخاطر جسی مواجه بشم بخاطر همین با زبون خوش از ماشین اومدم بیرون و جسی هم پشت سر من اومد. یه جایی شبیه یه پارکینگ بزرگ بود.همه تقریبا به صف شده بودن و یکی یکی از یه راه پله باال میرفتن و اون چندمرد اسلحه به دستم بین هر چند نفر پخش شده بودن و یه نفر درست پشت سر من یعنی آخر اون صف حرکت میکرد.سعی میکردم ترسمو بروز ندم طلبکارانه پشت سرمو نگاه کرددم و از اون یارو پرسیدم: -شماها کی هستین؟ما رو کجا میبرین؟

دانلود رمان فروشی نیست

بدون اینکه جوابمو بده با خشونت صورتمو به سمت رو به رو پس زد. واسه یه لحظه نمیدونم چه فکری کردم و اصال چرا اون حرکت احمقانه ازم سر زد و با اینکه میدونستم هیچ شانسی ندارم اما خیلی سریع برگشتم و با تمام قدرتم یه لگد به یارو و زدم و از اون صف لعنتی دویدو بیرون و همزمان جسی و هم صدا میکردم که همراهم بیاد! خو خودم میدونستم احمقانه ترین حرکت عمرمو انجام دادم اما حاال دیگه وسطش گیر کرده بودم تم جبرانش کنم.میدویدم سمت در پارکینگ که یهو دستی از پشت سر منو با موهام کشید سمت همون صف و همونطوری با یه حالت تهدید آمیز گفت:

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب فروشی نیست : PDF|APK|EPUB

 

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

منبع تایپ رمان :  roman4u.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم

!-- بسم الله الرحمن الرحیم -->

فیلم دوبله