پیش بینی فوتبال

برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازه - ariel

رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازهariel

مصاحبه با امیر فرهی دانلود رمان آن نیمه دیگر - anital

رمان آن نیمه دیگرanital

رمان رازی که جگر می سوزاند از سحر شعبانی دانلود رمان بگو که فقط مال منی - صدف پور نجفی

رمان بگو که فقط مال منی صدف پور نجفی

آموزش نویسندگی رمان – قسمت دوم دانلود رمان چه خوبه عاشقی - زهرا ارجمندنیا

رمان چه خوبه عاشقیزهرا ارجمندنیا

دانلود رمان بختک - غزل پور نسائی

رمان بختک غزل پور نسائی

دانلود رمان به خاطر پدر - پریا افزا

رمان به خاطر پدرپریا افزا

دانلود رمان فراز نیاز باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )
http://dlroman.ir/%da%a9%d9%85%da%a9-%d9%85%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d8%aa

دانلود رمان فراز نیاز

دانلود رمان فراز نیاز باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب فراز نیاز : PDF|APK|EPUB

۰ow22oog42updib26nm1
1.gif نام کتاب رمان : فراز نیاز
1.gif نام نویسنده : meli00
1.gifحجم رمان فراز نیاز : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان فراز نیاز :
داستان در مورد زندگی دختری به اسم آوا هستش..آوا در یک خانواده ی ثروتمند به دنیا اومده و دو برادر به اسم آوش و آیین داره..تک دختر خانواده
هست و البته بچه ی آخر..آوا وابستگی شدیدی به خانواده اش دارد..در اثر
یک اتفاق که برای پدر و مادر آوا پیش می آید آوا تا مدتی افسرده
میشود..بعد از مدتی با آوش بر سر مسئله ای اختلاف پیدا می کند و خانه
را ترک می کند و این شروعی تلخ و در حین حال دل نشین برای آواست..
ساعت ۸:۱۵ بود و دوتامون مطمعن بودیم به دلیل تاخیرمون به دست
شریفی معاخذه میشیم..بالاخره رسیدیم به در کلاس و چند ثانیه صبر
کردیم تا نفسمون بالا بیاد..تمنا در زد و اول رفت تو.منم دستی به مغنعم
کشیدم و با اعتماد به نفس کامل وارد شدم.نگاهم افتاد به استاد
شریفی..یا باب الحوایج..این چرا اینقدر ترسناک شده..چنان اخمی کرده
بود که نگو..تمنا بیچاره با مِن و مِن گفت:
_س..سلام استاد
اما من با کمال پررویی گفتم:
_به به سلام بر استاد شریفی بزرگ..خوبین؟خوشین؟بدون ما خوش میگذره؟
با این حرفم کلاس رفت رو هوا.شریفی خندش گرفت اما سریع روشو کرد اونطرف و خودشو جمع و جور کرد و دوباره با اخم برگشت طرف بچه ها و گفت:
_ساکت
همه ساکت شدن و خودشونو جمع و جور کردن..اما من با یه لبخند پررنگ بهش زل زده بودم..صورتشو کرد طرف من و گفت:
_علیک سلام خانم تهرانی نسب..این بار چندمتونه که دیر

دانلود رمان جدید

رمان جدید از meli00 فراز نیاز

نام رمان:فراز نیاز

نام نویسنده:meli00

ژانر:غمگین..احساسی..عاشقانه..شاد

تنها که باشی! شطرنج در تمام زندگی ات رسوخ می کند! تا یادت بماند..! هرگز..! پایت را از بی کسی هایت درازتر نکنی! شطرنج یعنی؛ طوری محاصره می شوی..!که با هر قدم..! خودت را یک بار از دست می دهی..! باورم کن..! من همان دختریم که با هربار شکست باز سر پای خود ایستاده..! همان دختری که زندگیش را به دست باد سپرد..! دختری از جنس شیشه..! دختری از جنس غرور..! دختری ظریف..! قوی..! دختری که او را گناهکار می خوانند..! آری..! من همان دخترم..! من..! آوا هستم ..! ………… ______________________________ ساعت ۱۵:۸ بود و دوتامون مطمعن بودیم به دلیل تاخیرمون به دست شریفی معاخذه میشیم..باالخره رسیدیم به در کالس و چند ثانیه صبر کردیم تا نفسمون باال بیاد..تمنا در زد و اول رفت تو.منم دستی به مغنعم کشیدم و با اعتماد به نفس کامل وارد شدم.نگاهم افتاد به استاد شریفی..یا باب الحوایج..این چرا اینقدر ترسناک شده..چنان اخمی کرده بود که نگو..تمنا بیچاره با مِن و مِن گفت: _س..سالم استاد اما من با کمال پررویی گفتم: _به به سالم بر استاد شریفی بزرگ..خوبین؟خوشین؟بدون ما خوش میگذره؟

دانلود رمان فراز نیاز

با این حرفم کالس رفت رو هوا.شریفی خندش گرفت اما سریع روشو کرد اونطرف و خودشو جمع و جور کرد و دوباره با اخم برگشت طرف بچه ها و گفت: _ساکت همه ساکت شدن و خودشونو جمع و جور کردن..اما من با یه لبخند پررنگ بهش زل زده بودم..صورتشو کرد طرف من و گفت: _علیک سالم خانم تهرانی نسب..این بار چندمتونه که دیر می کنید؟؟ شروع کردم به شمردن انگشتام .. بچه ها تک و توک ریز ریز میخندیدن..در آخر برگشتم طرف شریفی و با پررویی گفتم: _۸ بار استاد..دقیقا ۸ بار حاال چطور؟ چیزی شده؟ با اخم گفت: _تا حاال دختری به زبون درازی و گستاخی تو ندیدم.. _چاکریم اوستا با تعجب زل زد به من. جو کالس رو به طور کلی عوض کرده بودم..بیخیال رفتم نشستم سر صندلی و شروع کردم به ضرب گرفتن روی میز..تمنا وسط کالس ایستاده بود و مثل شریفی زل زده بود به من..دیدم نخیر باید خودم دست به کار بشم..رفتم سمت تمنا دستشو کشیدم و بردمش سمت دو تا صندلی خالی کنار هم.

دانلود رمان فراز نیاز

تک سرفه ای کردم تا شریفی به خودش بیاد.خودشو جمع و جور کرد.اخم کرد و همونطور که نیرفت سمت تخته گفت: _به هر حال بار آخرت باشه..۸بار کم نیست خیلی هم زیاده حواستو جمع کن.. شونه ای باال انداختم و گفتم: _اوکی اوستا اینبار خودشم خندش گرفت و زیر لب یه چیزی مثل ال اله الل ال گفت و درس رو شروع کرد.شیطون و تخس بودم اما خرخون.شاگرد اولی بودم واسه خودم.تمام مدت حواسم به درس بود و یادداشت برداری میکردم..آرزوم این بود مثل دوتا برادرم آیین و آوش شخص مهمی بشم.آوش ۳۴ سالش بود و تو شرکت پدرم به عنوان مدیر عامل کار میکرد.آیین برادر دوم من ۲۹ سالش بود و دندانپزشک بود.رشته ی من هم معماری بود…۲۱ سالم بود و تو یکی از بهترین دانشگاه های تهران درس میخوندم. کالس که تموم شد داشتم میمردم..واقعا خسته شده بودم..دست تمنا رو گرفتمو با خودم کشیدم تا از کالس بریم بیرون..اما طبق معمول صدای خرمگس همیشگی مانع شد..

دانلود رمان فراز نیاز

_به به…ببین کی اینجاست..سرکار خانم تهرانی نسب…حال شما¿..احوال شما¿ برگشتم طرف صدا..بلههه..خودش بود..نگاهی به تیپش انداختم..کفش کالجی مشکی..شلوار کتون مشکی..پیرهن سرمه ای که آستیناشو باال زده بود … ته ریشش و چشمای سبزش هم جذابیتش رو بیشتر کرده بودند..خدا وکیلی اینم خوب چیزیه ها..خوش تیپه خیلی..°°به تو چه آخه..خوشگله که هست..تو رو سَنَنَه¿ خوشگله که خوشگله مبارک صاحبش باشه°°حاال نمیشه مال من باشه¿یعنی صاحبش من باشم¿°°ججججججااااننننن¿¿¿°°آغا هیچی هیچی شوخی کردم بیخیال… اخمی روی پیشونیم نشوندم و گفتم: _علیک سالم آقای آبتین بازرگان..امرتون¿¡ آبتین_آوا خانوم میدونستین با اخم خیلی خوشگل میشین¿¿ ججججددددی¿¿خوشگل میشم¿¿قر قر قر قر…من خوشگلمممم از همه سرمممم..°°باز این ذوق کرد°°اوپس ببخشید خب یدفعه هیجان زده شدم… اخممو غلیظ تر کردمو گفتم: _حد خودتو بدون آقا آبتین لطفا.. فاصله ی بینمونو پر کرد و با یه لبخند موزیانه گفت: _اگه ندونم چی میشه آوایی¿¿ کوفت و آوایی درد و آوایی..حناق بگیری الهی..فقط خاله هامو دایی هامو بچه هاشونو دوستامو مامی و ددی و آوش و آیین و …صبر کن ببینم این که شد همه!!!°°خاکککک°°..آوای درونم خفهههه. _تو به چه حقی به من میگی آوایی؟؟ آبتین_آوایی آوایی آوایی.. ال اله الل ال…آی دلم میخواد این ناخنای خوشگلمو بکنم تو اون چشای زشتش..ای خدا این آخر منو دق میده…وقتی دید تونسته حرصمو در بیاره لبخندشو پررنگ تر کرد و گفت: _آوایییییی نگاش کن تورو خدا عین بچه ها وایساده با من بحث میکنه…از هیکل و سن و قدشم خجالت نمیکشه… _ببین آقا پسر حد خودتو بدون و پاتو از گلیمت درازتر نکن وگرنه برات بد میشه.. هنوز هم با پررویی میخندید..

دانلود رمان فراز نیاز

 آبتین_آوایی جون جون میدونستم اگه بیشتر بدونم حتما چشاشو از دست میده واسه همین دست تمنا رو کشیدم و اومدیم از کالس بیرون..تمنا ریز ریز میخندید..منم که اعصابم خورررد..دیگه هیچی..برگشتم طرفش و گفتم: _تمنا میدونی وقتی عصبانیم به بَنی بشری رحم نمیکنم.. تمنا_اوکی اوکی ..آروم باش..ریلکس ریلکس..آفرین آروم..آرومتر حمله کردم سمتش که پا به فرار گذاشت..بعد از اینکه گرفتمشو بهش زدم رفتیم کافه..وارد که شدیم با نگاهمون کل کافه رو کنجکاوانه نگاه کردیم..اکیپ خودمونو پیدا کردیم و رفتیم سمتشون..بیتا و ساینا و تمنا و من یه اکیپ بودیم..بیتا نسکافه..ساینا قهوه..منو تمنا هم قهوه..مشغول شوخی و خنده بودیم که گروه خرمگسان وارد شدند..آرمین سلیمی..رادین ممتاز..امید ماندگار و آخرین عضو گروه که دلم میخواد چشاشو از کاسه در بیارم،جناب آقای به ظاهر محترم،آبتین بازرگان..با دیدن ما لبخندی زدند و به سمتمون اومدن..سریع صاف نشستمو اخم کردم..آبتین با اعتماد به نفس کامل اومد جلو وگفت: _هِلو مادمازال بعد از اون هم پسرا سالم کردن..بچه ها جواب سالم همشونو با خوش رویی دادن اما من به زوووورر یه سالم خشک و خالی کردم..اونم فقط به خاطر اینکه جواب سالم واجبه..رادین که دید تحویلشون نمیگیرم،گفت: _آوا خانوم تحویل نمیگیرن؟ ای رررووو رو برم..به سنگ پا قزوین گفته مخلصتم داداش برو من جات هستم..اخممو غلیظ تر کردمو با لحنی کامال سرد و خشک گفتم: _دلیل برای تحویل گرفتن شما نمیبینم آقای ممتاز.. آبتین_رادین جان عزیزم،آوا خانوم راست میگن!!شما که مثل بعضیا نیستی که تحویلت بگیرن.. به دنبال این حرف چهارتاشون زدن زیر خنده..معنی حرفشو نفهمیدم اما برای اینکه کم نیارم گفتم: _شما با اون بعضیا مشکلی دارین آبتین خان؟ آبتین_نه چه مشکلی.. پوزخند زدمو جواب دادم: _خوبه..آخه باید با هر کی هر جور الیقشه بر خورد کرد..از بچگی همینجوری بودم..عادت نداشتم کم بیارم یا بزارم کسی مسخرم کنه..میخواستم همیشه من پیروز میدون باشم..عادت کرده بودم..به اینکه مغرور باشم..به اینکه همه رو پایین تر از خودم بدونم..این عادتی بوده که تمایلی به ترکش نداشتم ..نگاهم افتاد به آترین..قفسه

دانلود رمان فراز نیاز

 ی سینش به تندی باال و پایین میرفت..چشاش قرمز شده بود. یعنی حرفم این قدر سوزوندش؟؟به خودم امیدوار شدم..آخیش حرصشو در آوردم..هنوز دلم خنک نشده بود واسه همین گفتم: _حرص نخور عزیزم شیرت خشک میشه!! بچه ها زدن زیر خنده.آبتین بیشتر عصبانی شد و خم شد رو صورتم.نفس های داغش پوستمو داغ کرده بود…بچه ها داشتن با ترس به منو آبتین نگاه میکردن..اما من ریلکس ریلکس بودم..البته سعی میکردم ریلکس نشون بدم چون داشتم سکته میکردم..چشاش خیلی ترسناک شده بود.. آبتین_ببین خانم کوچولو مواظب حرف زدنت باش وگرنه… با کنجکاوی گفتم: _وگرنه چی؟ لبشو برد نزدیک گوشمو زمزمه وار گفت: _وگرنه بعدشو تضمین نمیکنم عزیزم.. بعد لبخند موزیانه ای زد و به همراه دوستاش از اونجا رفتن….آخیش..یکم دیگه تو اون حالت بودیم سکته میکردم…پسره ی چلغوز یابو..اونروز تا ساعت ۳ کالس داشتم..بعد از رسوندن تمنا رفتم سمت خونه..در حیاط رو با ریموت باز کردم و ماشینو بردم تو.برای مَش حسن و باغبون که مشغول آب دادن به باغچه ها بودن بوقی زدم و ماشین رو بردم تو پارکینگ..با دیدن ماشین آوش سریع ماشینو پارک کردم..کولمو برداشتمو دوییدم سمت خونه..از دم در شروع کردم به اعالم حضور کردن.. _من اومدممممم…خوشش اومدمممم..صفا آوردم…محفلتون رو نورانی کردم..به به مامان با خنده رو به آوش و الله،همسر آوش گفت: _زلزله ی خونه ی ما هم اومد. آوش بلند شد و به استقبالم اومد..دستاشو باز کرد و منو به آغوشش دعوت کرد.. دوییدم سمتش و پریدم تو بغلش.گونمو ب*و*س کرد و دورم داد.بعد از آوش الله با حالت گله گفت: _داداششو که میبینه همه رو یادش میره.. خندیدمو بغلش کردم..بعد از بوسیدن مامان نشستم روی کاناپه ی کنار آوش. _خب خب پاریس چطور بود؟ الله_عالی.جای همتون مخصوصاً تو وروجک خیلی خالی بود..

دانلود رمان فراز نیاز

 _اون که احتیاج به گفتن نداره همه جا جای خالی من حس میشه.. آوش و مامان و الله زدن زیر خنده.. _خان داداش خوشگال رو دید زدی؟؟مو بورا..چشم آبیا رو!! آوش بلند زد زیر خنده.الله بهش چشم غره رفت واسه همین ساکت شد..منو کشید تو بغلش و گفت: _وروجک دلم برات یذره شده بود..خواهر کوچیکه ی منی که تو.. _پس من چیم بی معرفت؟ با شنیدن این جمله توجه همه به اون جمع شد.. _به به سال برمامان نازنینم..زن داداش گلم و خان داداش بی معرفت خودم..چطورین؟؟ عجب آدمیه!!!..مگه من آدم نیستم؟چرا به من سالم نکرد؟عجبا.. آوش بلند شد و رفت سمتش..آیینو کشید تو بغلش و گفت: _چطوری پسر؟ آیین_بهتر از شما که نیستیم..بگو ببینم خوشگل دید زدی؟ این دفعه همه زدن زیر خنده..خوشم میاد منو داداشم تو این مسئله افکارمون یکیه.. همه مشغول گپ و گفت شدن..آیین و آوش..مامان و الله..حوصلم سر رفته بود به خاطر همین تصمیم گرفتم برم تو اتاقم..رو به آوش کردم و گفتم: _داداش من برم تو اتاقم خیلی خستم..یکم بخوابم بعد میام.. آیین_آره پاشو برو بخواب که قیافت خیلی ضایع شده..البته دست خودتم نیست کال قیافت ضایس.. بالشت کاناپه رو پرت کردم طرفش..تو هوا گرفتشو زبون در آورد.. آوش که داشت میخندید،گفت: _برو عزیزم..برو خوب بخوابی.. گونه ی آوشو ب*و*س کردم..از الله و مامان عذرخواهی کردم.واسه ی آیین زبون در آوردم و رفتم باال تو اتاق..لباسامو در آوردمو شیرجه زدم رو تخت… _آوا..آوا..اااا پاشو دیگه..با تواما…آوا پاشو دیگه..

دانلود رمان فراز نیاز

 سرمو کردم زیر بالشت..بالشتو از رو سرم برداشت.. _اه آوا پاشو دیگه..خودتو لوس نکن..خوابالووو..آوا مردی؟..ای خدایا چه غلطی کنم؟آوا توروخدا پاشو من بی تو میمیرم.. _تمنا؟؟ تمنا_ها؟؟ _تو واقعا آدمی؟؟ تمنا_وا خب آره دیگه _آخه تو بیشتر شبیه فرشته ی عذاب منی..خب چیکار من بدبخت داری تازه خوابم برده بود..ای الهی بمیری از شرت خالص شم.. تمنا_وا..شوهرت بمیره.. _چیکار اون شاهزاده ی خوش قیافه و خوش تیپ داری آخه..اووووم شاهزاده ی من تکه… تمنا_هووووق آوا احساسیش نکن که اصال بهت نمیاد… بالشتو برداشتم و حمله کردم بهش..تمنا بهترین دوستم بود..از مهد کودک تا االن که ۲۱ سالمونه با همیم..تا آخر هم با هم میمونیم.. سر شام چندین بار نزدیک بود پاشم آیینو خفه کنم اما آوش نذاشت..اونشب هم هر جوری که بود گذشت و خاطرات خوبی رو برای هممون به ارمغان آورد روز بعد با ماشین تمنا رفتیم دانشگاه.ماشین رو پارک کرد.پیاده شدیم تو محوطه ی دانشگاه که یه ماشین با سرعت جلوی پای من ترمز کردم..دیوانه ی ابله..کدوم آدم نادونی به تو گواهینامه داده؟خواستم برم سمت در سمت راننده که تمنا دستمو گرفت. _ولم کن میخوام برم ازش بپرسم کی بهش گواهینامه داده؟ در سمت راننده باز و راننده پیاده شد..عینکشو در آورد و .. پوووووف این که همون آبتین خر مگسه..دیوانه ی سه نقطه..در اون سمت راننده هم باز شد و آرمین پیاده شد..آبتین اومد جلو و گفت: _سالم خانوما..واقعا متاسفم به خاطر اتفاقی که چند لحظه ی پیش افتاد.. اوه اوه این آبتینه؟؟چه با ادب شده..چه لفظ قلم میحرفه.بابا جنتلمن..پرستیژت تو حلق دوس دخترات.. آرمین_سالم بچه ها تمنا_سالم آقای سلیمی..سالم آقای بازرگان..

دانلود رمان فراز نیاز

 تمنا کم تحویلشون بگیر..اینا همونایین که تو خلوت پشت سرشون حرف میزنیا…چنان آقا آقا میکنه انگار چه تحفه این..ایششش خشک گفتم: _سالم آرمین به سردی من عادت نداشت.واسه همین یکم جا خورد.اما آبتین که به این بی توجهی ها عادت داشت بهم نزدیک شد.لبخندشو پررنگ تر کرد و طوری که فقط خودم بشنوم،گفت: _عزیز دل من چطوره؟ چشمام هر کدوم شد اندازه ی سکه ۱۰۰ تومنی!!جان؟عزیز دل من؟یا خود خدا!!این با من بود؟من عزیز دلشم؟آخی نازییی!!قربونم بری!!الهی آبتین خرمگس …°°آوا باز تو ذوق کردی؟دیوونه داره مسخرت میکنه !! °° با تعجب زل زدم بگتو چشمای سبز براقش و گفتم: _یبار دیگه جملتو تکرار کن.. خنده ی ریزی کرد و گفت: _بار اولم بود به یه دختر ابراز عالقه میکردم..چطور بود؟؟ آره میدونم..دلفینا هم پرواز میکنن..جغدا هم شبا میخوابن..تو هم بار اولته به یه دختر ابراز عالقه میکنی..منم که هر روز قربون صدقه ی دوست دخترام میرم..جمع کن بابا..دیگ به دیگ میگه تهدیگ..مرتیکه ی … استغفراهلل!! _آره بد نبود..اما غیر منتظره بود عزیزم. آبتین_اشکال نداره خوشگل آبتین..بار اول همینجوریه بعدش دوتایی عادت میکنیم. زهی خیال باطل..باز من به این رو دادم پررو شد.خواستم دهنمو باز کنم یه چیزی بگم که: _ا بچه ها چی پچ پچ میکنین؟بلند بگین منو خانم صمدی هم بشنویم دیگه. تمنا ذوق کرد.خاک تو سر توجه ندیدت..خاکککک..با نیش باز گفت: _آره بچه ها،آقای سلیمی راست میگن.ما هم کنجکاو شدیم بدونیم شما چی پچ پچ میکنین؟ تو غلط می کنی.تو شکر می خوری با اون آقای سلیمی جونت..ال اله الل ال….آرمین لبخند ملیحی به تمنا زد.تمنا هم جوابشو با لبخند داد و سرشو انداخت پایین.ای جانم!!مثال این االن خجالت کشید..البته بالنسبت.حاال این وسط قیافه ی منو آبتین جالب شده بود.دهن دوتامون تا خشتک باز مونده بود و نگاهمون بین آرمین و تمنا رد و بدل می شد.آخر سر همزمان یه نگاه به همدیگه انداختیم و سرامونو انداختیم پایین.ریز ریز شروع کردیم به

دانلود رمان فراز نیاز

خندیدن..هر کس جای ما بود خندش می گرفت خب. تمنا و آرمین هی نگاه عشقوالنه رد و بدل می کردن.اه بابا فیلم هندیش کردین.تک سرفه ای کردم که به خودشون اومدن.دست تمنا رو کشیدم و با یه خداحافظی سرسری ازشون دور شدیم.وقتی کامل از دیدشون محو شدیم،تمنا رو نشوندم روی یه نیمکت.مات بهم نگاه میکرد که با پس گردنی من به خودش اومد.. تمنا_باز چته؟؟باز دوباره سگ شدی؟؟ _ببند بابا سیرابی.من موندم تو کار تو!آخه االغ چرا اینجوری به پسر مردم نگاه میکنی؟تو که قورتش دادی با اون چشای هیزت… سرشو انداخت پایین و لپ هاش گل انداخت. _یعنی االن خجالت کشیدی دیگه..آره؟ تمنا_پ ن پ… _آها..آخه نه که بار اولت بود،نفهمیدم. به دنبال این حرف سریع بلند شدم و شروع کردم به دویدن..اونم افتاد دنبال من..توی محوطه ی دانشگاه میدوییدیم..برگشتم پشت سرمو نگاه کنم که پام گیر کرد به یه سنگ.نزدیک بود با مخ برم تو زمین که دست یکی دور بازوم محکم حلقه شد..آخیش..بر اون پدرت صلوات..دستت طال..داشتم با مخ می رفتم توزمینا..خب بزار ببینم این کیه که شده فرشته ی نجات من؟البد تمناس دیگه کی میتونه به غیر از اون باشه..ای جان االن تمنا فرشته ی نجاتمو ب*و*س میکنم و ازش تشکر میکنم بعد در میرم چون میدونم االن حتما عصبانیه..برگشتم طرف تمنا..اما… اما همین کہ برگشتم پشت سرم مقدار زیادے آب ریخته شد تو صورتم..منو بگو که میخواستم بوسش کنم و ازش تشکر کنم..تمنای بیشعور…نامرد..بی معرفت…با عصبانیت بهش نگاه کردم..خنده ے ریزے کرد و گفت: _حاال بے حساب شدیم.. حوصله نداشتم بیفتم دنبالش واسه همین بیخیال شدم..تمنا از تو کیفش دستمال در آورد و بهم داد تا صورتمو خشک کنم.. _چیشده آوا؟ نگاهی به سمت چپم کردم..آبتین با تعجب به من نگاه میکرد..اوه اوه نگاه کے هم باهاشه..چندش ترین دخترے که تا حاال دیدم..بارانه صادقے..یه دختر جلف و گنده..فقط میتونم بگم به خرس گفته زکے..باورم نمیشد که آبتین با بارانه بگرده..اصن با چه انگیزه ای رفته سمت بارانه..آخه پسر خوب پسر خوشگل پسر خوشتیپ..حیف تو نیست؟بارانه یه مانتو کوتاه مشکی که تا زیر باسنش بود به همراه شلوار لی تنگ سورمه ای و

دانلود رمان فراز نیاز

کفش پاشنه ۱۲ سانتی و مقنعه ی کوتاه مشکی پوشیده بود..چنان سایه و رژی زده بود که یه لحظه تو ذهنم دلقک سیرک رو با بارانه مقایسه کردم..اینو با این تیپ چجوری راه دادن تو دانشگاه؟وااا..پس حراست دانشگاه کوووو؟؟…حاال اگه ریزه میزه بود یه چیزی میگفتم از دست حراست در میره ولی اینیکی دیگه با این وَجَناتش کامال تو دیدهههه..سر لج بارانه لبخند مهربونے نثار آبتین کردم و گفتم: _هیچی آبتین جان با تمنا یذره آب بازی کردیم.. آبتین بیچاره از لحن حرف زدنم جا خورد..اما سریع فهمید چرا اینجوری حرف زدم و گفت: _از دست تو و تمنا.. و یه چشمک زد.با دیدن چشمکش لبخندمو پررنگ تر کردم.بارانه با عصبانیت بازوی آبتین رو محکم کشید و گفت: _آبتین،عشقم بریم. پشت چشمے برای من نازک کرد و چشم غرہ ای رفت…دختره ی گامبو..چشم غره رو واسه عمت برو… آبتین_باشه بارانه..میبینمت آوایی.. ابروهاشو باال انداخت و چشمک زد..به زور لبخند زدم و چشمکی نثارش کردم. بارانه و آبتین از ما فاصله گرفتن و دور شدن.تا اونا دور شدن تمنا گفت: _آبتین،عشقم بریم.. دوتامون زدیم زیر خنده و بارانه رو مسخره کردیم. اونروز هم یه روز خسته کننده ی دیگه بود که گذشت.وقتی رفتم خونه دنبال مامانم گشتم اما نبود.خیلی خسته بودم،به خاطر همین بیخیال پیدا کردن مامانم شدم.رفتم طبقه ی باال که توی راه پله با آیین و نامزد ایکبیریش پریسا برخورد کردم.پریسا دستشو دور بازوی آیینانداخته بود و سرش روی شونه ی آیین بود.از پریسا اصال خوشم نمیومد..با اینکه نامزد برادرم بود اما هیچ دل خوشی ازش نداشتم.نمیدونم واقعا،آیین از چی پریسا خوشش میاد.اصال در شان خانواده ی ما نیست.پریسا از خانواده ی متوسط رو به پایین بود..آیین براش کیف چرم کفش مارک دار مانتو و پالتو گرون قیمت و گوشی و … خریده بود و این واقعا جای تاسف داشت.پریسا تا قبل از آشنایی با آیین به معنای واقعی کلمه هیچی نداشت..هیچی!! از بس آیین لوسش کرده بود و هی فرت و فرت واسش خرج میکرد آن چنان مغرور شده بود که حتی من که دختر هوشنگ تهرانی نسب هستم اینقدر مغرور نیستم.همیشه خودشو پیش مامان و بابا و بقیه مظلوم و مهربون نشون میداد،اما به من که میرسید بی تفاوت و سرد.اینم از آیین یاد گرفته.اما من میدونم آیین واقعا منو دوست داره و کاراش فقط جنبه ی شوخی داره..

دانلود رمان فراز نیاز

 با بی تفاوتی از جفتشون رد شدم که دستای آیین دور مچ دستم حلقه شد. آیین_تو سالم کردن بلد نیستی،نه؟میبینیش پریسا!!میبینی چقدر بی ادب شده؟! دستمو از تو دستش کشیدم بیرون و به سرعت رفتم سمت اتاقم.. درو محکم کوبوندم و قفل کردم.بغص گلومو گرفته بود.همیشه همین جور بودم.از بچگی تا کسی یه حرف کوچیکی بهم میزد یا اخم میکرد من سریع بغضم میگرفت.اینم شده بود نقطه ضعف من..نشستم روی تختم و شروع کردم به اشک ریختن..خدایا چرا اینقدر آیین بد شده؟!چرا منو همیشه جلوی بقیه و به خصوص پریسا سنگ رو یخ میکنه؟داشتم به همینا فکر میکردم که گوشیم زنگ خورد.با بی حوصلگی گوشیمو از کوله پشتیم در آوردم.از پشت هاله ای از اشک به اسم مخاطب نگاه کردم…آوش!!..آخ که چقدر دلم برای کلمات مهربون و دلنشین آوش تنگ شده.واسه ب*و*س*ه های برادرانش،واسه وقتی که منو در آغوش میکشید.با اینکه دیشب پیش همدیگه بودیم.اما وقتی که از آیین بی محبتی میدیدم،دلم هوای داداش آوشم رو میکرد.سعی کردم صدامو صاف کنم تا نگران نشه: _الو؟ آوش_سالم خواهر کوچولوی خودم _سالم آوش با لحن نگران گفت: _آوا خوبی؟صدات گرفته!!سرما خوردی یا گریه کردی؟؟ قربون داداشم برم که همه ی حالت های صدام رو میشناسه و سریع میفهمه چمه.. _نه آوش چیزیم نیست آوش_آوا من اگه خواهرمو بعد از ۲۱ سال نشناسم به درد جرز الی دیوارم نمیخورم.کی ناراحتت کرده عزیزم؟بگو تا از روی زمین محوش کنم!! با حمایت و غیرت آوش دلم گرفت و بغض گلوم بیشتر شد. با صدای کم جونی گفتم: _آیین کالفه گفت: _ای خدا!!از دست این پسره ی…پوووف آوا زودباش تعریف کن ببینم چی شده؟!

دانلود رمان فراز نیاز

 جریان رو براش کامل تعریف کردم.از اینکه همیشه جلوی پریسا آبرومو میبره.از بی محبتیاش.از کم توجهی هاش.از اینکه اینقدر به پریسا بال و پر داده که االن جلوی من قد علم کرده.دختره ی هیچی ندار.میگفتم و اشک میریختم ..وقتی حرفام تموم شد،سکوت کردم آوش چند لحظه مکث کرد و گفت: _این پسر دیگه شورشو در آورده.یعنی چی که اینکارا رو میکنه؟!باید حتما باهاش حرف بزنم.االن خونس آوا؟ _آره. آوش_باشه تا ۲۰ دقیقه ی دیگه اونجام.خودتو ناراحت نکن من باهاش حرف میزنم.باشه؟؟ _باشه.آوش ازت ممنونم آوش_چرا خانومی؟ _چون همیشه حامی منی و برادر نمونه ای هستی.چون هر وقت بهت احتیاج دارم هستی.چون مراقبمی و نمیزاری کسی اذیتم کنی. آوش_برو وروجک.برو زلزله.اینقدر لوسم نکن که من پرروام. خندیدم و گوشی رو قطع کردم.هدفونمو گذاشتم تو گوشم و دراز کشیدم و چشامو بستم.نمیدونم چقدر طول کشید که چشمام گرم شد و خوابم برد.. با نوازش دستی بر روی صورتم آروم آروم چشمامو باز کردم.اتاق کم نور بود و صورت کسی که نوازشگرانه دستش رو بر روی صورتم میکشید،واضح نبود..کمی بعد چشمام به نور چراغ خواب عادت کرد و صورت آوش نمایان شد.. آوش_سالم خانوم خوابالو.. _سالم داداشی چیشد؟ آوش_منم خوبم مرسی از احوال پرسیت!! _ببخشید.حواسم نبود..حاال چیشد؟ آوش_هیچی باهاش حرف زدم.میگه دلیل خاصی برای کم محلیاش و کم توجهی هاش نداره.مثل همیشه..آیینه دیگه کاریش نمیشه کرد.اما حضرت آقا گفتن سعی میکنن یکم اخالقشونو تغییر بدن. زیر لب گفتم: _میخوام صد سال تغییر نده.. سعی کردم بحث رو عوض کنم.

دانلود رمان فراز نیاز

_آیین و بیخیال.الله چطوره؟خوبه؟ آوش_آره.اونم خوبه.پایین پیش پریسا نشسته.. _اه اه.ون دختره ی نکبت هنوز هم اینجاس؟ آوش_اگه منتظورت زن برادرته،باید بگم بله.بلند شو بریم پایین.زود باش تنبل!! با اکراه بلند شدم از جام و رفتم دستشویی.آبی به صورتم زدم تا خواب از چشام بپره.با آوش رفتیم طبقه ی پایین.همه اونجا نشسته بودن مامان و بابا،آیین و پریسا و الله.با خوشرویی رفتم سمت الله و روبوسی کردم،اما به پریسا فقط سالم کردم.به آیین هم کوچیکترین توجهی نکردم.رفتم کنار مامان نشستم.آیین هم اومد جفت من نشست.تو پررویی نمونه نداره این بشر.رومو کردم طرف مامان و گفتم: _مامان،بعد از ظهر کجا بودی؟! مامان_رفته بودم پیش خالت. _آها..خاله اینا خوب بودن؟خاله بهتر شده؟ مامان_آره دخترم.همه خوب بودن خدا رو شکر.خاله هم دردش کمتر شده. خاله نسرین تنها خاله ای بود که داشتم.خاله نسرین یک هفته پیش عصب دست راستش رو عمل کرده بود..بحث عوض شد و بقیه مشغول حرف زدن بودن.منم داشتم سیب میخوردم که: آیین_آوا؟ بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: _بله؟ آیین_بیا تو اتاق من میخوام باهات حرف بزنم. _من با تو حرفی ندارم.نمیام. آیین_میای.زود باش.من باهات حرف دارم. پوزخندی زدم و با گفتم: _ااا؟باالخره به چشم شما ما هم آدم اومدیم که با ما حرف دارین؟ آیین_کم چرت و پرت بگو.پاشو. با صدای تقریبا بلندی گفتم:

دانلود رمان فراز نیاز

 _میگم نمیام!! حواس همه به ما جمع شد و همه ساکت شدن. بابا با اخم کمرنگی رو به ما دوتا گفت: _بچه ها.چی شده؟ آیین کالفه از جاش بلند شد و ایستاد رو به روی بابا. آیین_هیچی بابا.ببین چقدر تک دخترتولوسش کردی که سر بزرگترش داد میزنه.احترام بزرگتر و کوچکتر یادش رفته.اینقدر لی لی به الالش گذاشتین که اینطوری بار اومده دیگه.یه دختر بی تربیت،بی مسئولیت که تنها کاری که بلده پول خرج کردن و تفریح کردنه. تمام مدت دندونامو روی هم فشار میدادم و ناخنای بلندمو تو دستام فرو کردم تا گریه نکنم. بابا با عصبانیت گفت: _بسه دیگه آیین..در مورد خواهرت درست صحبت کن. آیین_مگه دروغ میگم بابا؟؟تنها کاری که توی ۲۱ ساله زندگیش یاد گرفته پول خرج کردن و تفریح کردن و خوشگذرونی بوده.. دیگه صبرم تموم شد.از جام بلند شدم و وایسادم جلوی آیین و باصدایی که سعی میکردم کنترل شده باشه گفتم: _آره من بی مسئولیتم.آره من بیکارم.بی تربیت و خوشگذرونم.آره تمام پوالیی که بابا بهم میده رو صرف مشغولیات خودم میکنم.اما آقا آیین من از خیلیا سرترم.از خیلیا!!من پوالمو صرف یه عوضی که ادعای دوست داشتنم رو داره،نمیکنم.کسی که اگه من دستشو نگیرم سقوط میکنه.بی همه چیز میشه و … هنوز حرفم تموم نشده بود که سیلی محکم آیین به صورتم خورد و منو به سکوت دعوت کرد.مزه ی ترش خون رو توی دهنم احساس کردم و این نشون میداد که گوشه ی لبم پاره شده….نه نه نه..امکان نداره..با نفرت به آیین نگاه کردم.خودش هم از حرکتش تعجب کرده بود،دیگه چه برسه به مامان بابا و بقیه.اشکام بی صدا روی گونه هام جاری شد.با صدای آرومی گفتم: _دستت درد نکنه آیین..واقعا ممنونم ازت.. آیین_آوا..من..من با داد گفتم: _خفه شو آیین..خفه شو..حالم ازت بهم میخوره..از تو و اون آشغالی که دوسش داری حالم بهم میخوره..هوقم میگیره..ازت متنفرم آیین. متنفرم..تو یه عوضیہ آشغالی..تو برادر من نیستی..تو هیچکس من نیستی..دیگه برام

دانلود رمان فراز نیاز

با گرد و خاک روی دیوار فرقی نداری..آیین تو اینجوری نبودی..اصال اینجوری نبودی..برو گمشو آیین..گمشو فقط.. تمام حرفامو با داد و خشم گفتم.با تمام سرعتم دوییدم سمت اتاقم و به ))آوا..آوا((گفتن های بقیه توجهی نکردم.. در اتاق رو با صدای رعب بر انگیزی بهم کوبیدم.یه دستمال برداشتم و گوشه ی لبمو پاک کردم.به سمت کمدرفتم و لباسامو در آوردم.هر چه قدر که کوله پشتیم ظرفیت داشت توش لباس و مانتو جا دادم..یه بافت مشکی جلو باز و یه شال زمستونی پوشیدم و آروم از اتاق زدم بیرون..خونه ی ما طوری بود که پله هاش هر کدوم به مکان های مختلفی ختم می شد.پله ی سمت راست به حال و پذیرایی..قسمت سمت چپ هم به در حیاط پشتی ختم می شد که دید کمی هم نسبت به حال و پذیرایی داشت.آروم آروم از پله ی سمت چپ پایین اومدم و پشت دیوار قایم شدم..صدای بحث آیین و آوش میومد. آوش_آیین این چه غلطی بود که کردی؟آخه پسر مگه تو آوا رو نمیشناسی؟مگه نمیدونی اخالقش چجوریه؟مگه نمیدونی… آیین_آوش بسه..بس کن دیگه..خودم باهاش حرف میزنم.. آوش خنده ی عصبی کرد و گفت: _آره آره..اونم حتما بهت گوش میده..حتما حتما.. منم با این حرف آوش پوزخند زدم..به پریسا نگاه کردم.خیلی راحت و ریلکس رو مبل نشسته بود و پوزخند میزد..دختره ی عوضی آشغال..آیین رفت به سمت پله ها منم وقتی دیدم هیشکی حواسش نیست از خونه زدم بیرون..سریع رفتم سمت ماشینمو از حیاط زدم بیرون..هنوز سر کوچه نرسیده بودم که گوشیم زنگ خورد.بیخیال گوشی رو خاموش کردم و پرتش کردم روی صندلی..میخواستم برم خونه ای که با تمنا از چند سال پیش پوالمونو جمع کردیم و باالخره امسال تونستیم بخریمش.از۱۸ سالگی شروع کردم پوالمونو جمع کردن و گاهی اوقات یواشکی از باباهامون کش رفتن..هیچکس به غیر از ما دوتا از وجود اون خونه خبر نداشت..رامو به سمت سعادت آباد کج کردم..خیابون ها تقریبا شلوغ بود.با سرعت رانندگی میکردم و از ماشینا سبقت میگرفتم تا اینکه باالخره بعد از بیست دقیقه رسیدم. در مشکی ویال رو با ریموت باز کردم و ماشین رو بردم داخل.گوشی و کوله پشتیمو برداشتم و از ماشین پیاده شدم.ویال،حیاط بزرگی داشت که همش باغچه و چمن بود و یه باغبون هفته ای سه بار میومد اینجا و به گال و درختا آب میداد.در بین چمنا سه تا راه سنگی بود.یکی به آالچیق ختم میشد،یکی به استخر و اون یکی هم به در اصلی ویال.در ویال رو باز کردم و رفتم داخل.چراغا رو روشن کردم.وسایالمو روی اپن پرت کردم.رفتم سمت یخچال.بطری آب معدنی رو در آوردم و یه نفس سر کشیدم.تقریبا یک چهارم آب رو خوردم.هفته ی پیش با تمنا اومده بودیم اینجا.هم واسش خرید کرده بودیم هم خونه رو تمیز کردیم.خودمو پرت کردم روی کاناپه و چند

دانلود رمان فراز نیاز

 دقیقه بی هدف به سقف زل زدم.گوشیمو از تو جیبم در آوردم و روشنش کردم.روشن کردن همانا و سیل میس کال ها و مسیج ها همانا..درگیر خوندن مسیج ها بودم که تمنا زنگ زد… _فرمایش؟! تمنا_کوفت.درد.مرض.بوزینه من که میدونم کجایی!!همونجا که هستی بتمرگ که اومدم سراغت. بدون حرف گوشی رو قطع کردم.کنترل ویدیو سی دی رو برداشتم.سی دی مورد عالقمو گذاشتم.ده دقیقه گذشته بود که صدای حیاط اومد و دو دقیقه بعد خود تمنا اومد داخل و از همون دم در شروع کرد: تمنا_ای بمیری تو دختر.الهی ذلیل شی.روانی میدونی مامانت با چه حالی به من زنگ زد؟؟نه واقعا میدونی؟؟آخه دیوونه از خونه بیرون زدنت چی بود دیگه؟باید صدای مامانت رو میشنیدی.از پشت تلفن صدای آوش و پدرت هم میومد که داشتن با آیین بحث میکردن..جریان چیه؟آوش هی به آیین میگفت تقصیر توئه!! زود باش بگو ببینم.. تمام اون مدتی که تمنا حرف میزد سرمو با دستم گرفته بودم و موهام تو صورتم بود.بعد از تموم شدن غرغراش سرمو آوردم باال.با دیدن لبم تعجب کرد و با وحشت پرسید: _آوا لبت چیشده؟؟نکنه!! با بی حوصلگی جریان رو براش تعریف کردم.قیافش واقعا دیدنی شده بود.بعد از تمام شدن حرفام هر دو تامون ساکت شدیم.تا حدود پنج دقیقه سکوت تلخی بینمون حکم فرما بود تا اینکه تمنا گفت: _باورم نمیشه آوا!!اصال باورم نمیشه!!آیین به تو اون حرفا رو زد؟!از همه بدتر به تو سیلی زد؟؟نه این امکان نداره.. زهر خندی زدم و گفتم: _چرا امکان داره.جناب آقای آیین تهرانی نسب تمام اینکارا رو انجام دادن!!ببینم تو که به کسی چیزی نگفتی؟! با سر جواب منفی داد و گفت: _نه فقط چون مامانت خیلی نگرانت بود،گفتم به من زنگ زده و حالش خوبه.. پوفی کردم و توی سکوت به تمنا زل زدم. _تمنا پاشو برو خونتون ساعت یازده شبه.. تمنا از جا بلند شد و در حالی که میرفت به سمت آشپزخانه،گفت: _عمرا فکر کن یه درصد من تورو تنها بذارم. _مامان بابات؟؟

دانلود رمان فراز نیاز

 تمنا_بهشون گفتم میام پیش تو _دیوانه اگه به مامان و بابای من بگن چی؟ تمنا_نفهم جان..فقط گفتم میرم پیش آوا هر چی گفتن آوا کجاست گفتم نمیتونم بگم. آخیش آرومی گفتم.روی کاناپه دراز کشیدم و فیل رو از حالت پاز در آوردم.بعد از چند دقیقه تمنا هم اومد روی کاناپه ی دیگری دراز کشید و مشغول دیدن فیلم شد.نمیدونم چقدر طول کشید که چشمام گرم شد و خوابم برد.. صبح با صدای آالرم گوشی تمنا بیدار شدم.اصال حوصله ی دانشگاه رو نداشتم.با این حال،آماده شدم و به همراه تمنا با ماشین اون رفتیم.توی تمام راه من ساکت بودم و تمنا هم به تبعیت از من حرف نمیزد.وقتی رسیدیم من پیاده شدم تا تمنا بره ماشین رو پارک کنه.سرمو انداخته بودم پایین.دستام تو جیب پالتوم بود و آروم آروم قدم میزدم.توی افکار خودم غرق بودم و به اطرافم توجهی نمیکردم.حتی حضور تمنا رو هم حس نکردم.تا اینکه: آبتین_به به!!خانوم صمدی و خانوم تهرانی نسب.سالم عرض شد!! تمنا با گروهشون که روی چمنا نشسته بودن سالم کرد اما من فقط به تکون دادم سرم اکتفا کردم.سرمو انداختم پایین و به راهم ادامه دادم.یه نیمکت خالی پیدا کردم و روش نشستم.صدای زنگ گوشیم رشته ی افکارمو پاره کرد. _الو؟ مامان_الو آوا جان..دخترم؟ _سالم مامانی مامان_سالم قربونت برم.خوبی مامان؟کجایی عزیز دلم؟ _خوبم مامان.االن دانشگاهم.دیشب هم خونه ی یکی از دوستام موندم نگران نباش. مامان_چجوری نگران نباشم آخه.. _مامان لطفا..من کالس دارم.. مامان_میخوایم با پدرت بریم رومانی. _ااا باالخره راضی شدی که بری با بابا؟؟ مامان_آره دیشب میخواستیم اینو بگیم که نشد..بعد از ظهر ساعت شیش پروازمونه..میای فرودگاه؟؟ تو دو راهی موندم..برم؟؟نرم؟؟..نه اگه نرم زشته..اگه برم که بهم گیر میدن.

دانلود رمان فراز نیاز

_تا ببینم چی میشه مامان.اگه درس نداشتم شاید اومدم.. مامان_به هر حال ما منتظرتیم.. _باشه قربونت برم کاری نداری؟ مامان_نه دخترم..برو سر کالست..خداحافظ _خدافظ. تازه متوجه تمنا شدم که پیشم نشسته بود. تمنا_مامانت باالخره راضی شد؟؟ با تکون دادن سر جواب مثبت دادم. تمنا_خرمگسا نگرانت بودن..مخصوصا سر گروهشون.. بی توجه به حرف تمنا،از جام بلند شدم و گفتم: _پاشو،پاشو بریم سر کالس.. دوتایی با هم رفتیم سر کالس.هنوز استاد نیومده بود و تعداد بچه ها کم بود.نشستیم سر نیمکت.تمنا مشغول حرف زدن با بغل دستیش شد.من هم دستمو گذاشته بودم زیر سرم و به یه نقطه ی نامعلوم نگاه میکردم.در کالس باز شد و خرمگسان با خنده وارد شدن.با تعجب فراوان تنها کسی که نمیخندید آبتین بود.برای چند لحظه نگاهمون با هم برخورد کرد.آبتین لبخندی زد که باعث شد لبخند کم جونی روی لبای من ظاهر بشه.بعدش هم دوتامون سرمون رو انداختیم پایین.آبتین و دوستاش درست پشت سر ما نشستن.بعد از پنج دقیقه استاد اومد و درس رو شروع کرد.حوصله ی یادداشت کردن نداشتم.وسطای کالس بود که از پشت سر یه برگه افتاد رو دفترم.با تعجب بازش کردم.. _چیزی شده؟امروز اون آوای همیشگی نیستی!!دمپری!تو خودتی!! بی دلیل لبخند زدم.براش نوشتم: _نه خوبم.یکم حال ندارم فقط همین. کاغذ رو یواش گرفتم پشت سرم که سریع از دستم قاپید.بعد از چند لحظه دوباره برگه انداخت: _آها.باشه.امیدوارم مشکلت یا به قول خودت حالت زود خوب بشه. _مرسی

دانلود رمان فراز نیاز

 کاغذ رو گرفتم پشت سرم.وقتی خواست کاغذ رو بگیره دستش با دستم برخورد کرد.معذب شدم و سریع دستمو کشیدم عقب.بعد از حدود سی ثانیه دوباره برگه داد.. آبتین_خواهش میکنم..نه که امروز اون آوایی زبون دراز و پررو شنگول من نبودی!!واسه همین پرسیدم.. یه عالمت خنده براش کشیدم و دادم بهش..خوابم میومد بدجوووووور!!اما فکرم درگیر آبتین بود!!این صمیمیتش یکدفعه از کجا اومد؟آوایی زبون دراز من؟؟؟؟؟!!!این از یک طرف…آیین و پریسا و سفر مامان بابا و حرفایی که آوش قراره تو فرودگاه باهام بزنه هم از یه طرف!!آه خدا!!سرمو گذاشتم روی میز.آبتین صندلیشو جوری گذاشته بود که بتونه صورت منو ببینه یا شاید هم من اینطور فکر میکردم… ******************************************** _پاشو آوا..کالس تمام.. با شنیدن صدای تمنا چشمامو باز کردم.استاد از کالس خارج شده بود و بچه ها هم داشتن وسایلشونو جمع میکردن.بدون اختیار چشمم دنبال یک نفر میگشت.. _ساعت خواب مادمازل رومو برگردوندم و با دیدن لبخند پررنگش لبخند محوی زدم.حوصله ی شوخی و دیوونه بازی نداشتم.واسه همین آروم سرمو انداختم پایین و راهمو به سمت در کالس کج کردم.توی محوطه ی دانشگاه قدم میزدم که حضور ناگهانی و سینه به سینه ی یک نفر مانع ادامه پیدا کردن راه رفتنم شد.آروم آروم سرمو آوردم باال و شروع کردم به آنالیز کردن.کفش ورنی مشکی.شلوار کتون مشکی.پیرهن دودی و کت اسپرت مشکی.ته ریش.لب های متوسط و خوش فرم.بینی خوش فرم و در آخر چیزی که باعث میخکوب شدن من شد…یه جفت چشم سبز!! نه نه!!اصال باورم نمیشه!!این خودشه؟!آره خودشه!!آه خدا دوباره نه!!دوباره تحمل زجر کشیدن رو ندارم!! با صدای مردونه و جذابش رشته ی افکارمو پاره شد: _سالم آوا. صداش بعد از اینهمه سال هنوز همون جور با تحکم و در عین حال آرامش بخش بود.چهره ش جذابتر از همیشه به نظر میرسید.مانی برگشته بود.بعد از چهار سال دوباره برگشته بود.دوباره با حضورش زبونم بند اومده بود.درست مثل اولین روز آشناییمون که جلو اومد و سالم کرد.منم مثل دخترای بی دست و پا محوش شده بودم..وقتی سکوت طوالنی منو دید،خودش دوباره پیش قدم برای شروع مکالممون شد: مانی_درست مثل قبل.زیبا..خوش تیپ..و برعکس اون چشای مظلوم و مغرور،آوایی تخس و شیطون و مهربون..آوا!!هیچ تغیری نکردی!!

دانلود رمان فراز نیاز

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب فراز نیاز : PDF|APK|EPUB

 

تعداد صفحات کتاب : پی دی اف ۶۵۳ جار۵۹۵۰

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

 

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم