دانلود رمان جدید

سلام دوستان گرامی ، خوشحالم که دی ال رمان رو واسه بازدید انتخاب کردید ;) امیدوارم لحظات خوبی رو باهم داشته باشیم :)
خانه / رمان / رمان های دانلودی / فاصله ی عشق و نفرت / دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت

دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب فاصله ی عشق و نفرت : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت
1.gif نام کتاب رمان : فاصله ی عشق و نفرت
1.gif نام نویسنده : marya_mjjjj و bahareh
1.gifحجم رمان فاصله ی عشق و نفرت : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان فاصله ی عشق و نفرت :
چهــار تا دختـــر از جنس مهربونے و لطـــافت….
پسراے داستان مـــن مغــرور و سرد نیستن فقط پسرن!معمـــولے و عادے…
دختراے داستانم با یه فرضیـه از خانوادشون دور میشن و به امید درس و آرزوهاشــون میرن یه شہر دیگه…
سرنوشتشــون به چهار تا پسر گره داده میشه….
ولی چه کسے میدونه روبه رو شدن با پسراے داستان اتفاقی نیست…

چه اتفاقایے سر این دختــــرا میوفته؟…

دانلود رمان جدید

رمان جدید از marya_mjjjj و bahareh فاصله ی عشق و نفرت

مقدمـــہ: عجب صبری خدا دارد… خدا گَر پرده بردارد زِ روی کار آدم ها چه شادی ها خورد بر هم چه بازی ها شود رسوا یکی خندد ز آبادی یکی گرید ز بر بادی یکی از جان کند شادی یکی از دل کند غوغا چه کاذب ها شود صادق چه صادق ها شود کاذب چه عابدها شود فاسق چه فاسق ها شود عابد چه زشتی ها شود رنگین چه تلخی ها شود شیرین چه باالها رود پایین عجب صبری خدا دارد که پرده بر نمیدارد!!! عجب صبری خدا دارد… ۳ )۱۸/۳/۱۳۹۵( ****************** »مهسا« _الو بهاره کجایی؟نکبت منو کاشتی اینجا؟ بیا دیگه . بهاره: ای بابا اه مگه نمیدونی امروز جمعه است ها ترافیکه دیگه! _توهم که همیشه تو ترافیکی . بهاره:باشه یه لحظه صبر کن ببینم ماشین کناریه چی میگه !…………………………

دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت

_الوووووو بهاره چی شد؟ بهاره : هیچی ،هیچی االن میرسم ! اه اعصابمو خورد کردن این نکبتای خاک تو گور …. کیمیا : الو مهسا ؟سالم خوبی؟ _سالم مرسی کجایید پس ؟۱ساعته اینجا وایسادم چی که نشنیدم ! کیمیا:باشه ول کن مانزدیکیم بهت !بهاره نیومده هنو ؟ _نه توی ترافیکه همیشگیشه کیمیا:ای بابا باز غرغرات شروع شد؟ _نخیر اصال ولش کن شما هم زود بیاید دیگه اه بهاره :ای جونم شما شوهر نمیخواین یه وقت ؟ برگشتم خواستم یه فش آبدار بهش بدم که دیدم یه اکیپ پسره تیغ تیغی از کنارمون رد میشن هیچی نگفتم و یه ویشگون ازش گرفتم هاها ولی طوری جیغ زد که همه نگامون کردن بعد یه دفعه ای عادیش کرد ومحل نداد که انگار نه انگار که کاری کردش منم از شدت حرص خوردن

دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت

 دندونامو بهم دیگه فشار میدادم که یکی دستشو گذاشت رو شونم ….قلبم افتاد زمین ،بهاره خندید و برگشتم و یه دونه زدم تو سر کیمیا و گفتم :خاک تو گورت یعنی به معنای واقعی خاک تو گورت . هممون خندیدیم و سوار ماشین بهاره شدیم و به سمت دانشگاه را افتادیم و ثبت نام کردیم . بعد ثبت نام خیلی خوشحال بودیم که یکدفعه تو راهروی دانشگاه یه گندی زده شد داشتیم رد می شدیم که یه پسره پاش خورد به پای کیمیا که زخم بود شروع به گریه کردن کرد منم زود رفتم پیشش و بغلش کردم که ببینم چیشده؟ بهارم رفت با پسره کل کل کنه .که دیدیم دوستای پسره ام اومدن و دارن میخندن . ساورینام خیلی عصبی شد و رفت کمک بهاره . هیچی دیگه اصال نمیشه جمعشون کرد حاال .اینقدر دعوا کردن که صبرم تموم شد و رفتم جلو و گفتم:بسه دیگه!آقای محترم شما پاتون خرده به پای خواهر من حاال طلبکارم هستین ؟معذرت خواهی کنید و لطفا دعوارو تموم کنین . اصال دعوا کردن به شخصیتتون نمیاد! بعد پسره هم گفت :اوه اوه باادبشون اومد.منم یه چشم غره بهش رفتم ،دیگه چیزی نگفتن و کردن و ماهم به سمت خروجی دانشگاه رفتیم. ************************************* »بهاره« کلی عصبی شده بودم وقتی داشتم با اون پسره ی بیشعور دعوا میکردم لباسمم که جلوش باز بودش پسره ی ه-ر*ز*ه همش به استایل بدن من نگاه می کرد وووویی کاش مهسا جلومو نگرفته بود یه دونه با کیف پر از وسایلم میزدم توی دهنش تا حالش جا بیاد . حاال صبر کن اگه یه وقت تو اون دانشگاه باشن بهشون نشون میدم ،چشاشونو از کاسه در میارم که دیگه بد به مردم نگاه نکنن .

دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت

ای وای حاال دردسر پای این کیمیام برای ماشد ولی خدایی خیلی بد به پاش خورد کاال خوب شد حالش بد بود پا نشد یارو رو جر بده … بعدم سعی کردم به اعصابم مسلط بشم و ماشین خوشکلمو روشن کنم و بریم بیمارستان. مهسارو جلوی یه فروشگاه پیاده کردم تا بره چیز میز بخره آخه خونه چیزی نداشتیم بخوریم. کیمیارو با ساورینا بردیم بیمارستان ای وای اینقد شلوغ بود که نگو ولی چیکار میکردم کیمیا خیلی درد داشت . تقریبا ۲ساعت تو نوبت بودیم وقتی رفتیم داخل دکتر پاشو معاینه کردو پرستارا پانسمان کردن و من از دکتر پرسیدم :مشکلش جدیه یا نه؟ که دکتر گفت :نه چیز خاصی نیست یه هفته ای خوب میشن .منم خیلی خوشحال شدم و تو دلم گفتم تو این یه هفته چه نقشه هایی واسه پسره هرزه بکشم . خالاااصه برگشتیم خونه و دیدیم مهسا بایه قیافه ی عصبی جلوی دره تا رسیدم خواستش حرف بزنه گفتم :باشه باشه ببخشید یادم نبود کلیدو بدم بهت . دیگه هیچی نگفت و همگی رفتیم داخل کیمیا خیلی خسته بود و خوابید ،ساورینا هم شروع به غذا پختن کرد و منومهسام لش کردیم رو کاناپه ۵ وبستنی خوردیم به مهسا گفتم :فقط بشین و ببین من این پسره رو چیکار میکنم !مهسام گفت: وای تو هنوز داری به اون فکر میکنی ولش کن االن تازه درسامون شروع میشه فکرتو مشغول نکن ! _راست میگی حاال فعال بیخیالش . هوووی ساورینا این غذا چیشد ؟

دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت

ساورینا:کوفت بخوری تو ایشاهلل یه زره صبرکن اگه میخوای خودت بیا درست کن من دیگه حوصله ی غر غرای تو رو ندااارم _باشه باووو حاال من یه چی گفتم توام که سریع باهاش انشا میسازی .بعد از یه ساعت باالخره غذا آماده شد و ماکوفت کردیم بعد کیمیا و من رفتیم حموم و کمکش کردم که پانسمانشودر بیاره و دوش بگیره .پانسمان کیمیا رو بستم و کیمی هم از من تشکر کرد و اومدیم بیرون فیلم دیدیم وشاممون رو خوردیم و خوابیدیم خالصه یه هفته ی معمولی گذشت. »مهسا« شنبه صبح ساعت ۶پاشدم و بقیه روهم بیدار کردم و صبحانه خوردیم و رفتیم حاضر بشیم . یه مانتوی مشکی با مقنعه ی مشکی پوشیدم . نمی دونم چرا بهاره اینقد خوشحالی میکرد یه جوری نگاش کردم که خودشو جمعو جور کرد بعدم ازم خواست تا لباس براش انتخاب کنم منم بهش گفتم که همه مشکی بپوشیم کیمیاو ساورینا هم سریع حاضر شدن و سوار ماشین شدیم و بهاره آهنگ گذاشت و خودشم با آهنگ خوند.هممون یه جورایی خوشحال بودیم برای اینکه روز اول دانشگاه بود که می رفتیم .بهاره مارو دم دانشگاه پیاده کرد و خودش رفت ماشینو پارک کرد وقتی اومد همگی به داخل دانشگاه رفتیم و با اولین نگاه با اون دیونه ها برخورد کردیم کیمیا هم یه چشم غره ی خیلی بد رفت? بعد محل سگم بهشون ندادیم و رفتیم شماره ی کالسمونو خوندیم و به سمت کالس رفتیم . وارد که شدیم دیدیم اون اسکول هاهم تو کالس مان وقتی هم مارو دیدن شروع به خندیدن کردن ?منم به بهاره گفتم بیخیال چیزی بهشون نگو یه وقت فکر میکنن که برات مهمن بهاره: نه چیزی بهشون نمیگم اما اگه چیزی بگن جوابشو رو میدم _

دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت

بیخیال استاد اومد. بعد ۲ساعت کالس باالخره تموم شد . مغزمون پوکید انقد حرف زد اه ولی بهاره و ساورینا قشنگ متوجه حرفای استاد شدن . کیمیا هم خیلی ساکت بود نمیدونم چرا این چند وقته خیلی ساکت شده به ماهم چیزی نمیگه احساسم بهم میگه که یه اتفاقی افتاده و کیمی اون آدم قبل نیست وللش اگه یه چی باشه خودش میگه دیگه . کالس بعدی تشکیل نشد و ماهم رفتیم سلف دانشگاه و خرت و پرت خوردیم که دیدیم باز اونا پیداشون شده و یکیشون که اسمش امین بود اومد سر میز ما و به بهاره گفت :میشه یه لحظه بیاین اینور کار دارم باهاتون !بهاره هم با یه نگاه پر از غرور گفت :االن میام. *********************************** »بهاره« تو دلم گفتم چیکارم داره حاال؟وقتی رفتیم اون سمت بوفه بهم گفت :میشه یه مدتی باهم رابطه داشته باشیم ؟ با تعجب گفتم : ببخشید؟؟؟؟متوجه منظورتون نشدم؟ امین: میگم میشه باهم دوست باشیم ؟

دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت

منم گفتم : میشه از جلوی چشمام گورتو کمی گم کنی تا روی سگم باال نیومده امین:سخت نگیر بابا یه مدتی باهم باشیم به هم عادت میکنیم . از شدت حرص و عصبانیت داشتم آتیش میگرفتم بهش گفتم ؛ ببین نمیخوام روز اولی دعوا کنیم میزارم پای عقل ناقصت…بعد از این حرف سریع اومدم و نشستم سر میزمون . ایششش ************************************* »امین« دختره ی …………..برا من قیافه میاد رفتم سر میزمون و با بچه ها شروع به نقشه کشیدن کردیم ….. ************************************ »بهاره« مهسا: بهاره چیشد ؟چیگفت؟ وااا چرا قیافت این طوریه ؟ _هیچی بابا چیز مهمی نیستش . کیمیا: مگه میشه؟ کارت داشت ها! همونی که فکرشو میکردم رو بهت گفت آره؟؟؟ _خب وقتی میدونی چرا میپرسی ؟ احساس کردم ساورینا و مهسا ناراحت شدند و مهسا گفت: مگه ما غریبه ایم که رمزی حرف میزنین؟؟ _ای بابا خودتون میدونین که پیشنهاد رفاقت داد .مهسا: وااا برم دهنشو آسفالت کنم ؟ نکبت آشغال ۷ _نه بابا وایسا بعد چند وقت حالیشون میکنم با کی طرفن !کیمیا: آره بزار حالیشون میکنیم .مهسا: خب پس تصویب شد نزاریم آب خوش از گلوشون بره پایین .

دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت

همگی باهم گفتیم : بله پسرام با تعجب مارو نگاه کردن و ماهم با شیطنت خندیدیم .از اون روز به بعد همه ی حواس امین به من بود و دوستاشم به آجی یام تیکه مینداختن ولی خو ماهم که کم نمیوردیم و جوابشونو میدادیم. یه روز امین و روهام جلوی منو مهسارو گرفتن و گفتن: خانوما باهم چایی بخوریم؟ مهسا:وا ما باشما چایی بخوریم ؟ جک میگین ! اصن دلم نمیخواد همکالم بشیم چه برسه به چایی خوردن؟روهام : اه چقد شما دخترا ناز نازین ها!_خب باشه ما نازنازیم شما برین باهمون دخترای………….چایی بخورین. امین: نکنه به خاطر دیروزه که از خانم قدسی جزوه گرفتم ؟ آخی عشقم ناراحتت کردم ؟? باشیطنت خندیدم و گفتم : اصال من به تو فکر نمیکنم که بخوام از دست تو ناراحت بشم . مزاحم نشین این همه . مهسا: آقای مهدوی شما دیگه خیلی از حدتون گذشتید مراقب حرف زدنتون باشین تا مشکلی پیش نیاد . دیگه اجازه ی حرف زدن بهشون ندادیم و راهمونو کج کردیم و به سمت کالس رفتیم . کیمیا: شما دوتا یواشکی کجاها میرین هااااااا؟ یه ساعته دارین چیکار میکنین؟ ای نکنه داشتین شماره میگرفتین ها؟؟ مهسا : نه بابا دلت خوشه ها داشتیم با اون اسکوال دعوا میکردم . کیمیا: اعه چرا نیومدین منو صدا کنین ؟ _ آخه وسط دعوا چطوری بیایم دنبال تو ؟ کیمیا : خب باشه راستم میگی ولی ازاین به بعد دیگه تنهات نمیزارم . _باشه باووووووو کیمیا : بهاره دلم شیطونی میخواد.

دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت

_جووووونباوو آره منم دلم میخواهد اگه استاد نیومد بیاین یه زره پسرارو سرکار بزاریم بخندیم. کیمیا: آره آخ جوون .مهسا : واای چه حوصله ای دارین شما دوتا ! اصن به امتحان هفته ی دیگم فکر نکنین ها؟ ساورینا : آخ آخ راست میگه ها دردسرامون شروع شد! باید این هفته رو بخونیم کیمیا : باشه سه شنبه شروع میکنیم _آره سه شنبه مهسا: باشه بعد اگه از سه شنبه نخوندین…. !! بعد خندیدیم و منو کیمیا بلند شدیم و رفتیم سر میز امین و مهرداد و روهام و پویا گفتند : کاری دارید با ما؟ کیمیا : بله کار داریم.بعدم دستمو فشار داد که یه بهونه جور کنم . منم هول هولی گفتم : جزوه های هفته پیش درس دین و اخالق رو دارین ؟ امین : شما که هفته پیش کامل نوشته بودید ؟ واای بدبخت شدم ضایع شدم رفت. وقتی امین این حرفو زد همگی باهم یه نیشخند زدن بهمون و پویا گفت : بچه ها راست میگن که این دخترا مغز فندقی ان ها ! بعد باهم خندیدن منم باحرص گفتم : آره ما مغز فندقی شما نخبه ! خوبه ؟ کیمیا : هه فعال که شما دارین نشون میدین کی فندقی تره ! _ بیا بریم باوو دوباره بهشون خندیدیم پرو شدن . روهام : آره برید شرتون کم .کیمیا: باز…………گفت ._خخخخخ و بعد از اونا دور شدیم . به مهسا تعریف که کردیم باز شروع به جیغ جیغ کرد.مهسا : اه مگه بهتون نگفته بودم بهشون اهمیت ندین وحرف نزنین باهاشون ؟ کیمیا: ای بابا مگه ما داریم باهاشون الس میزنیم که این طوری میکنی؟ فقط سرکارشون میزاریم تا بخندیم .ساورینا: بچه ها حق با مهساس خیلی مسخره شده دیگه همه ی کالس

دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت

فهمیدن که ما با اینا دعوا داریم . _خب باشه دیگه شورشو در نیارین حاال انگار باهاشون چیکار می کنیم ، بعدم هرکی هرچی گفت دهنش آسفالته . ************************************* »مهسا« خالصه بعد از بحثامون از دانشگاه بیرون رفتیم و یهو بهاره و کیمیا شروع به دادو بیداد کردن . بهاره : اه حاال چرا این ماشین پنچر شده ؟ کیمیا: غلط نکنم کار اوناس _ کار کی؟ ساورینا: اون پسرا . بهاره و کیمیا هم با حرص و عصبانیت گفتن که: بهشون نشون میدیم . میخواستیم از صندوق ابزار رو دربیاریم که مانتوم گیر کرد به در ماشین و کل و اجمعین ج*ر خورد.وای داشتم از خجالت میمردم واقعا? . مانتومو در آوردم تا بیشتر از این آبروم نره و تو ماشین نشستم . یهو صدای بووووق اومد دیدم که اون بیشعوران و دارن به ما میخندن . احساس کردم که یه چیز تو ماشینه و سرمو که بر گردوندم و یه موجود چندش حال بهم زن رو دیدم? و با همون سر و شکل ناجور که شامل یه تاپ و شلوار تنگ بود پریدم بیرون و جیغ کشیدم بهاره: چته دیونه ؟ چرا این طوری میکنی ؟ _سوسک ! سوووووسک ! روهام : ای جوووون مهسارو . بهاره خیلی عصبانی شدو به کیمیا گفت بره قفل فرمونو بیاره وقتی آورد قایمش کرد و رفتن جلو و کیمیا گفت: پنجره رو بکش پایین ! امین : جانم چیکار دارین ؟ بهاره: االن یه جانمی نشون بدم حال کنی ! و بعد قفل فرمون محکم زد به شیشه ی ماشینشون که یه لکسوس سفید بود شـروع به دادو بیداد کردن و ماهم با

دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت

اون سرو شکل دویدیم و سریع یه ماشین گرفتیم و سوار شدیم و تا یه جایی دنبالمون میومدن ولی بعد مدتی گممون کردن .کیمیا مانتوشو در آورد و بهم دادو گفت : من خجالت نمیکشم تو بپوش .بهاره : آقا لطفا سریع تر برید .ساورینا : بهاره ببین چه بدبختی رو واسه ما درس کردی ؟ اگه ازمون شکایت کنن چیکار کنیم ؟بهاره: بیخیال فقط یه راه داریم ،الکی اظهار دوستی کنیم باهاشون .کیمیا:معلوم هس چیمیگی بهاره ؟ حالت خوبه ؟ _ بچه ها لطفا ساکت باشین . آقا نگه دار! وقتی از ماشین پیاده شدیم بهاره گفت خونه ی یکی از دوستاش اینجاست بریم فعال پیش اون . زنگ درو زد و مهشید :بله؟کیه؟ بهاره :منم !درو بازکن مهشید . ۹ مهشید :اوا؟تویی؟بیاتو…رفتیم خونش و بعد احوال پرسی و تعریف جریان ساورینا گفت: بچه ها تو دردسر افتادیم حاال چیکار کنیم ؟ مهشید:نترسید بابا چیزی نمیشه که حاال بیاید یه شربتی چیزی بخورین قول میدم راهنمایی تون کنم .بهاره: مرسی .توزحمت انداختیمت مـهشید: نه بابا عشقم چه زحمتی مگه این که یه اتفاقی بیوفته من تورو ببینم .بهاره : تورو خدا خجالتم نده دیگه سرم خیلی شلوغ بود تو دانشگاه هم که به اونا برخوردیم نمیدونم چیکارشون کنیم ?

دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت

مهشید:فعال بیخیال فکر نکن . بعد خوردن شربت که بهاره از استرس هیچی نخورد مهشید شروع کرد به گفتن: ببینن به پسرا اصن نباید رو داد .پسرا شمارو به خاطر خودتون نمیخوان شاید از صد نفر یکی ماشاهلل شماهم که ۱۸و۱۹سالین میدونین چی میگم منم دانشگاه میرفتم که بایه پسره دوس شدم هه ازدواج کردیم و بعد ازدواج همه ی پوالمو کشید باال و بعد بهم خیانت کرد مثل یه تیکه آشغال انداختم یه گوشه . باالخره طالق گرفتم .ولی بایه حال خراب هه دوسال از بهترین لحظه های عمرمو تو تیمارستان هدر دادم .باورتون میشه به خاطر یه پسر حالم بد بود دیونه شده بودم شبا با آرامبخش میخوابوندنم . بعد یه مدت یکی از دوستام کم کم بهم کمک کرد و بهتر شدم .همون موقعام بود که با بهاره تو عروسیه یکی از دوستام آشنا شدم و رفیق فابریک همدیگه شدیم . بهاره ام خیلی بهم کمک کرد . یادش بخیر …….چه زود گذشت ببخشید سرتونو درد آوردم ولی فقط خواستم بگم که الکی به هرکسی اعتماد نکنین و اشتباه منو تکرار نکنین.. *********************************** دلم براش سوخت پس به خاطر همین تنها زندگی میکرد پاشدمو یه دستمال کندمو دادم بهش تا

دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت

اشکاشو پاک کنه کیمیا هم بغلش کردو سعی کرد که حدقل مرهمی رو زخم کهنش که االن سرریز کرده بود بزاره ولی میدونستم که هیچ چیز مرهم زخمش نمیشه هیچ چیز چون جونی و هزار امیدشو گذاشت پای بد کسی …میدونم هزاران نفر همین االن تو همین کره ی خاکی دلشونو به بد کسی میدن و اعتماد الکی میکنن ……نگرانم نگران فردای همین مردم … *********************************** کیمیا: وای عزیزم متاسفیم ناراحتت کردیم مهشید : این چه حرفیه ؟ عیب نداره گلم بهاره : عزیزم فداتشم که این همه زجر کشید متاسفم که این مدت نیومدم دیدنت دلمم خیلی برات تنگ شده بود ها میخواستم همین چن روزه سر بزنم بهت ولی نه با این اوضاع . مهشید: قربونت برم عیب نداره همین موقعم اومدی زحمت کشیدی ?ساورینا:الهی چه سرگزشت تلخی داشتی مهشید جون ایشاال آینده ی خوبی داشته باشی مهشید: مرسی گلم همچنین خودتون بعد از دلداری دادن به مهشید جون کیمیا به مهشید گفت:عزیزم میتونم برم حموم چون خیلی دویدیم لباسام کثیف شده .?مهشید:حتما چرا اجازه میگیری خونه ی خودته ***********************************. ? »بهاره« _مهشید یه لحظه میای تو اتاق.مهشید:االن .وقتی اومدش شروع به گفتن کردم: مهشید حالم اصال خوب نیس احساس بدی دارم واقعا از وقتی رفتم این دانشگاه آرامش ندارم مهشید:چراا؟به خاطر اون پسرا ؟؟_آره فکر کنم دیدم کیمیا داره در میزنه کیمیا:اجازه هست؟یه لحظه کار دارم ?_بیا تو بابا غریبی نکن مهشیدم از خودمونه .کیمیا:باشه حاال یه روز خواستم آدم باشم نزاشتی ?یه لباس بهم میدین ؟مهشید االن برات میارم .کیمیا:مرسی .بعد دادن لباسا به کیمیا و بستن در گفتم :چیکار کنم حاال؟مابرای درس خوندن رفتیم دانشگاه ولی االن فقط وقتمون داره با سروکله زدن به این پسرا میگزره .

دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت

مهشید:بهاره من میگم برو پیش پسره و خسارت ماشینشو بده هیچ حرفیم نزن _آخه….مهشید:میدونم واسه خودت غرور داری و دوس نداری شخصیت خودت رو بیاری پایین ولی مطمعن باش اگه این کارو نکنی ،بیشتر دردسر درست میکنی ?بیخیال غرور شو…._هی باشه ولی باید با بچه ها هم حرف بزنم .بعد باهم از اتاق اومدیم بیرون مهسا:ما غریبه شدیم ؟آره که تو اتاق یواشکی حرف میزنین ؟?_نه عزیزم .بچه ها منو مهشید باهم فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که بریم خیارتشون رو بدیم و عذر خواهی کنیم .مهسا:الیک مـوافقم.کیمیا:آخیشش حموم چه قدر خوبه ها _کیمی شنیدی حرفامو؟کیمیا:آره ولی ….مهشید:بچه ها به نظرم این کار،کار درستیه نشون دهنده سطح شعور و فکریتونه ?میدونم واستون سخته ولی بهترین کاره _منم همین فکرو میکنم و ازشمام معذرت میخوام که باعث شدم تو دردسر بیافتیم ?کیمیا:باشه باشه میریم ولی به همین سادگی ازشون نمیگزرم _کیمی فعال بیخی اهمیت نده .مهسا بیا بریم ببینیم چه خبره ؟مهسا:ایکی ثانیه حاضر شم میام _پس بدو. ************************************ »مهسا« ۱۱ وقتی از خونه اومدیم بیرون بهاره گفت که باید یه چیزیو بهت بگم که خیلی واسم سخته .شایدم عصبی بشی ولی خیلی رو دلم سنگینی میکنه ولی به جز تو به کس دیگه ای نمیتونم بگم چون تو همیشه گوش میکنی به حرفام ._خب بگو دیگه دلم هزار جا رفت .بهاره:هولم نکن میگم دیگه من …….من احساس میکنم دارم به امین جذب میشم یه احساسایی رو تو خودم میبینم ?مهسا: ?حالت خوبه ؟اخه چجوری همش چن بار دیدیش ?

دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت

بهاره:آره میدونم ولی یه دفعه ای شد نمیدونم چیکار کنم بین دوراهی موندم ._آخه چجوری میشه؟نمیفهممت ?بهاره:واقعا نمیدونم ولی فعال به هیچکس چیزی نگو._باشه?بعد تا سر خیابون رفتیم و برگشتیم زنگ درو زدیم و رفتیم باال کیمیا: چیشد ؟خبری نبود؟_هیچی امن و امان بهاره :بچه ها جمع کنین بریم دیگه خیلی موندیم مهشید:چیمیگی ؟بمونین دیگه منم تنهام ?_نه زیادیم بهت زحمت دادیم همین که کمکمون کردی واسمون زیادی بودمهشید:کاری نکردم که چه قدر تعاریفین ها _به هر حال عزیزم بازم ممنون مهشید:خواهش میکنم کیمیا:ناراحت نباش دیگه مطمعن باش بازم میایم ما پروییم مهشید:خوشحال میشم بعد کلی حرف زدن که توصیه بود از خونه مهشید باالاااخره اومدیم بیرون وقتیم که اومدیم خونه ی خودمون چون فردا امتحان داشتیم یه کمی دوره کردن میگم کردن چون من اومدم بخونم حسش نبود و همش احساس میکردم بلدم بقیم مــیخوندن نمیدونم چرا فضای خونه غمگین شده بود اصن داشتم میگفتم همه ساکت و یه جورایی دپرس بودن ولی بالخره خوابیدیم و مثل همیشه اول خودم بیدار شدم و وسایال رو آماده کردم و تن لشا رو صدا کردم بـعد خوردن صبحونه آماده شدیم تا بریم دانشگاه بهاره:بچه ها اهمیت ندین خو امروز تصفیه حساب میکنیم باهاشون و تا جای که بزارن باهاشون برخوردی نداریم البته مطمعن نیستم زیاد?کیمی:باشه بریم. بعد از اینکه از خونه بیرون رفتیم سوار ماشین شدیم و به سمت دانشگاه رفتیم بهاره ماشینو پارک کرد وپیاده شدیم یه دفعه دیدیم که روهام داره میاد سمتمون .منم اخم کردم و اونطرفو نگا کردم روهام:باالخره اومدین ه*ر*ز*ه های……..یه پدری ازتون دربیارم مرغای آسمون به حالتون گریه کنن بیشور هرچی الیق خودشو خوانوادشه به ما نسبت میده _درست صحبت کنین آقای محترم نزارین ماهم دهنمونو باز کنیم .هرچقدر خسارت ماشینتونم میشه بگین تا پرداخت کنیم .بعدم یادتون باشه اول شما ماشینمونو پنچر کردین که ما بیخیال شدیم حاالهم برو به دوستای بدتر از خودت بگو که بعد یونی بیان کافی شاپ بغل تا حرفامونو بزنیم روهام: ادای خانومای باادبو نیار لطفن بعد یونی میبینمون ._بشین بینیم باوو.برگشتم و دیدم اون سه تا مثل اینا دارن منو نگا میکنم گفتم چیشده وا؟بهاره ام گفت:چه قدر خوب حرف زدیا من تو کف حرفات موندم بزن الیکو

دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت

 وای ازم تعریف کرد آخ جون نیشم که داشت باز میشد با حرف بعدیش بسته شد بهاره:البته هرکی نشناستت و با این لحنت فکر کنه آدمی ما که میدونیم دیونه ای?و با اونا خندید ?منم گفتم بیشور و رفتم .خو از شما که پنهون نیس ولی یه خورده ناراحت شدم آخه زود رنجم .یه دفعه دیدم که بهاره خانوم بغلم کرده و داره معذرت خواهی میکنه منم خندیدم و بخشیدمش و در همین حال به کالسم رفتیم تا وارد شدیم دیدیم که بچه های کالس دارن نگامون میکنن ماهم اهمیت ندادیم ونشستیم سر جامون استاد اومدو امتحانم گرفت که من هیچی ننوشتم?تاساعت ۳۰:۶تقریبا کالس داشتیم خیلیم خسته شدیم ولی باید خسارتشون رو میدادیم اه افتادیم به سمت کافی شاپ و تو راه حرفایی که باید میزدیم رو مرور کردیم وقتی رسیدیم دیدم اونا سر یه میز نشستن و دارن به در نگا میکنن تا مارو دیدن نامحسوس اخم کردن تا رسیدیم بهشون بهاره شروع کرد به گفتن.قرار بود همه چیو فقط خودش بگه.بهاره:ببینید آقایون درسته که کار ما اشتباه بود اما اول خودتون شروع کردین ماهم دختری نیستیم که بدون علت با کسی بحث یا دعوا کنیم .االنم هرچه قدر خسارت بهتون وارد شده رو بگین تا پرداخت کنیم و هممون ازتون بابت رفتارای این چن وقت معذرت میخوام . نه نه خوشم اومد آفرین قشنگ حرف زد حال کردم ایول امین: ماهم معذرت میخوایم قبول داریم کارامونو ولی مال شما بدتر بود.پویا:امین این چه طرز حرف زدنه هرطور که الیقشونه حرف بزن .امین: داداش معذرت ولی به هیچ کس ربط نداره و ماشین خودم بوده و دخالت نکنین.پویا: چت شده ؟ هه نکنه دلتو برده؟ آره؟امین:پویا ساکت میشی یا ساکتت کنم؟

دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت

خانم سعادت من ازشما و دوستاتون بابت پنچری ماشین و بی ادبی دوستام معذرت میخوام و برای ماشینمم چیزی نمیخوام چون حقم بوده. وااای این همون امین بود ؟ چه قدر خوب حرف زد جدی بود و یه جورایی با ابهت از حرف زدن این یکیم خوشم اومد .یهو به خودم اومدم و دیدم همه شون رفتن به جز امین که به بهاره گفت:خانم سعادت میشه یه لحظه خصوصی صحبت کنم باهاتون ؟؟ لطفا؟؟؟بهاره:باشه بچه ها صب کنین بیام. ************************************ »بهاره« بعد از دور شدن از بچه ها گفتم:بفرمایید؟امین: میدونم که شاید این حرفم باعث عصبی شدنتون شه ولی لطفا تا آخر حرفام گوش کنین ،از روزی که شمارو دیدم همش حواسم پیش شماس من نمیدونم چجوری بهتون بگم ولی واقعا دوستون دارم و نمیخوام از دستتون بدم خواهش میکنم فقط چن وقت باهم باشیم بیشتر باهم آشنا شیم ،اگه چیزی ازم دیدین دیگع اصال طرفمم نیان خواهش میکنم . ۱۳ خو دلم به خاطرش سوخت یه جوری حرف میزد اما.. _اگه بخواین همش جلومو بگیرن از این دانشگاه میرم تا دیگه همو نبینیم و شمام زود ترفراموشم کنین ازت خواهش میکنم برو فقط برو میدونم که عشقی در کار نیست و همش هوسه امین: چرا باورم نمیکنی آخه اگه بری هم ول کنت نمی شم مطمعن باش اهمیت ندادم و اومدم پیش بچه ها مهسا: چیشد؟چیگفت؟ _میخواست باهم دوس شه کیمی:وا_وللش خستم بریم خونه دیگه مهسا: ماشینت جلو در بود به ساورینا گفتم ببرتش تعمیر گاه _:باشه پس بریم. وقتی خونه رسیدیم دوتا مسکن خوردم ورفتم تو اتاق تابخوابم کیمیا هم گفت میخوام برم قدم بزنم میای که مهسا گفت نه چون حسش نی ساوریناهم که تعمیرگاه بود و هنو نیومده بود.وقتی رفتم تو اتاقم روتخت لش شدم و به حرفای امین فکر کردم خوب میدونم که ازش خوشم اومده ولی من به امید دکتری امدم

دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت

تهران نه برای شوهر کردن که به مامانم قول دادم دکتر شم برگردم آخ چقد دلم برای مامانم تنگ شده .بین چن تا راه موندم از یه طرف عقلم میگه درستو بخون و برگرد پیش مامانت و آرزوی بچگیاتم برآورده میشه ولی دلم میگفت امین چی پس؟؟اصن نمیتونم فکر کنم هی.بعد کلی فکر کردن بالخره خوابم برد. نمیدونم چه قدر گذشته بود که احساس کردم یکی داره بیدارم میکنه ودیدم مهساس که میگه کیمیا و ساورینا اومدن و میگن بریم بیرون تا حال و احوالمون خوب شه .به نظرم خوب بود میرفتیم بیرون و از این بی حوصلگی نجات میافتم .گفتم برو تا آماده شم بیام .مهسا که رفت پاشدمو دست و صورتمو شستم و خواستم آماده شم یه ست سفید مشکی زدم و آرایشم کردم و از اتاق رفتم بیرون دیدم مهسا داره با گوشی بازی میکنه و بی حوصله ساعتو نگا میکنه خخخ حتما باز آماده شدنمون طول کشیده آخه تو ما تنها کسی که زود آماده میشه مهساعه .تا منو دید دستامو بردم باال و گفتم معذرت میخوام خو .اونم یه چشم غره بهم رفت و یه دفعه دیدم داد زد:هوووووی بیشورا کجایین پس اه مگع من االف شمام خو. من که سکته کردم رفت اونارو نمیدونم .?ولی دیدم تند اومدن بیرون و اصلن نگا به مهسا ننداختن چون میدونستن

دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت

که مهسا عصبی بشه هیچی جلودارش نیس. هیچی دیگه بالخره با چشم غره های مهسا و محل ندادن های اون دوتا بالخره رسیدم پارک ._راستی ساورینا دستت درد نکنه ماشینو بردی تعمیر گاه ساورینا: خواهش میکنم آجی گلم . به خودم گفتم فعال فکرو خیال رو بزار کنار و با دوستات خوش بگزرون .کلی تو پارک شیطونی کردیم و رفتیم بستنی خوردیم بعد بستنی که خیلی چسبید و مهسا خانم دوتا گنده رو خورد.داشتیم میومدیم که بارون اومد به حس خوبی پیدا کردم و به بچه ها هم گفتم یخ زره زیر بارون بمونیم اونام قبول کردن و نشستیم رو یه صندلی نمیدونم چیشد که یه دفعه اون همه حسه خوبی که پیدا کرده بودم همش پر کشید یه دفعه زدم زیر گریه .مهسا اومد بغلم کرد و گفت:واسه چی داری گریه میکنی آخه عزیز دلم؟_نمیدونم واقعا یه لحظه دلم گرفت . میدونم واسشون غیر باور بود ولی واقعا من دختری که یه لحظه ام به خودم غصه نمیدادم وهمیشه شاد بودم االن بالتکلیف مونده بودم و حتی نمی دونستم چرا گریه میکردم. بعد چن لحظه که سبک تر شدم مهسا گفت:بهاره عزیزم پاشو بریم سرما میخوری ها .راست میگفت تازه خودشو نگفت من که میدونم چه سرما خوردگی بدی داشت

دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت

ولی من عاشق یه چیزش بودم نمیدونم چرا همیشه دستاش یخه یخه خوشم میومد حال میداد گرفتن دستاش منم که نمیخواستم حالش بد شه سریع گفتم:آره پاشین بریم.وقتی خونه رسیدیم گرفتم خوابیدم چون حالمم خوب نبود فقط لحظه ی آخر شنیدم مهسا گفت بچه ها بخوابیم صبح زود بیدارشیم . خداروشکر خواب راحتی داشتم. صبح که پاشدم مهسا نبودحتما مثل همیشه صبح زود بیدار شده و رفته نون بخره . منم واسه اینکه کسل تر از این نشم رفتم تا یه دوش بگیرم . وقتی اومدم بیرون دیدم کیمیا تازه بیدار شده و طبق حدسیم که زده بودم مهسا نون گرفته بود .سفره رو چید و صدامون کرد تا صبحونه بخوریم . داشتم چایمو میخوردم که صدای گوشیم اومد پاشدم رفتم تا جواب بدم چون تو اتاق بود .یه شماره ی ناشناس بود و اصال واسم آشنا نبود ولی یهو ته دلم دلشوره افتاد به خودم گفتم چرا الکی جو میدی و جواب دادم . که یه صدای آشناگفت: سالم عزیزم باالخره برداشتی؟نگران شدم. وا یه کسی بهم میگفت همونه ها ولی دوباره پرسیدم: ببخشید شما؟ که گفت:واقعا نشناختی؟_خودتونو معرفی کنین وگرنه قطع میکنم. امین:اعه قطع نکنی ها وایسا امینم دیگع امین مهدوی_شما واسه چی به من زنگ زدین؟اصال شمارمو از کجا آوردین؟امین:همه کار از دست من برمیاد و بهتم گفتم که ول کنت نیستم._منم به شما گفتم که نزارین یه جور دیگه رفتار کنم.امین: زنگ نزدم تا اینا رو بگیم فقط خواستم بگم از پنجره جلو خونتون یه نگا بنداز بیرون . همونه لحظه مهسا صدام کردو گفت: کجایی پس ؟ چیشده اتفاقی افتاده ؟ _ هیچی االن میام .

دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت

تلفنم که قطع کرده بودم و سریع رفتم جلو پنجره که دیدم امین و پویا تو ماشینن و دارن منو نگا میکنن همون لحظه اس اومد که چرا دعوتمون نمیکنی داخل؟ منم واسش زدم که چرا باید به خونمون دعوتتون کنم؟امین: یعنی واقعا این بد واست بی ارزشم؟ _آره بی ارزشی امین: خیلی خب باشه من تا شب اینجا میشینم ببینیم چی میشه.منم درجوابش گفتم : اینقد بشین تا زیر پات جنگل سبز شه . هیچی دیگه جواب نداد منم نگران که ببینم چیمیشه میره یا میمونه هی پنجره رو نامحسوس نگاه میکردم تا باالخره کیمیا گفت: چرا همش خیابونو نگا میکنی؟ چیشده؟_ نه آخه یه خورده دلم گرفته میخوام حوصلم سرنره . ساورینا: ما دوستای همیم خو میفهمیم که کی دروغ میگه کی راست از چشات میخونم داری پنهان کاری میکنی_وااا دیونه شدی؟ ساورینا: تو فرض کن من دیونم ولی االن معلوم میشه . ۱۵ واای بدبخت شدم . ساورینام رفت دید که دروغ میگم و گفت:بچه ها اینجارو داشته باشین و بعد رو به من گفت که دروغ نمیگی و من دیونم .بچه هام اومدنو گفتن چیشده که ساورینا جریانو بهشون گفت .مهسام با یه نگا شماتت گر گفت:خوب این کارای یواشکی چیه مگه ما دعوات میکنیم که بهمون نگفتی؟خو راستشو بگم من از مهسا خجالت میکشم اون خیلی خوبه بی گدار به آب نمیزنه مثل ما با احساس تصمیم نمیگیره و همه ی جوانبو در نظر میگیره با خجالت بهش گفتم: نه به خدا نخواستم خودتونو درگیر کنین.سر صبحونه امین به گوشیم زنگ زد و گفت تا نیای بیرون همین جا میشینم. مهسا با چشای ریز شده بهم گفت)این میرفت کاراگاه میشد ?(: شمارتو از کجا آورد ؟؟_

دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت

نمیدونم به خدا . کیمیا: برم پایین دعواش کنم بره؟_ نه نرو ولش کن خودش خسته میشه میره کیمیا: واگه نرفت؟؟_نمیدونم ولی تا وقتی نرم پایین هیچ مشکلی پیش نمیاد .ساورینا: باشه اگه این طوریه که میگی میشینیم میبینیم چی میشه.کیمیا: بهاره میدونم که عاشق امین شدی نمیخواد ازما مخفی کنی. فهمید؟ ضایع بودم ؟ _بچه ها عاشقش نیستم فقط جذبش شدم ولی میدونم همینم اشتباهه و سعی امو میکنم تا فراموشش کنم ساورینا: ولی ضایع بودا عاشقش شدی ماهیچی نگفتیم تا ببینیم تا کی میخوای مخفی کنی از بهترین دوستات؟.مهسا: عشقم عشقای قدیم هییی _ دیونه ها ولی معذرت میخوام اگه نگفتم بهتون.کیمیا: ولی یه چیز واسم تعجب انگیزه._چی؟ کیمیا: تو که بیشتر از همه از امین متنفر بودی االن چیشد که جذبش شدی؟ واقعا چرا؟؟ نمیدونم شاید سرنوشتم این جوریه . کیمیا هم که دید هیچ جوابی واسش ندارم و رفتم تو فکر دیگه هیچی نگفت .ساورینا: آخی پسر بیچاره دوساعته عالقه به خاطر یه جلبک . _ هویی جلبک خودتی ها .ساورینا: بروبابا.مهسا: ساورینا چی میگی موقعیتی بهتر از این گیرت نیومده برا شوخی؟ساورینا:خب چیکار کنم بشینم روضع بخونم گریه کنیم؟خو بسه دیگه این چن روزه ام همش غمگین بودیم چرا مثل قبالنا نباشیم خو؟ مهسا:االن هیچی این قضیه رو درست نمیکنه جز فکر و تصمیم بهاره. راست می گفت باید خودم تصمیم می گرفتم که سرانجام این عشق ممنوعه چی میشد مخالف بودم از رابطه برقرار کردن با امین چون شنیده بودم آدمه هوس بازیه و قید و بند یه رابطه درست حسابی نیس منم یه رابطه ی دائمی میخوام نه یه هفته که تا مزم پرید بره هییی باید فکر کنم **************************************** »مهسا«

دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت

ای خدا فکر کنم بهاره از دست رفت .این که گفت فقط جذبش شدم اگه عاشقش میشد چیکار میکرد. بهاره هی میرفت می اومد پرده رو میزد کنار به اونا نگا میکرد بعد میخندید بهاره هرموقع که فکر کنه من میدونم که امین رو انتخاب میکنه هـمین طور داشتم فکر میکردم که یهو گوشی بهاره زنگ خورد. گوشی که پیش بهاره بود ولی ما سه تا مثل قوم مغول یه دفعه هجوم بردیم سمتش اونم از ترسش سریع رد داد?و یهو جیغ کشید: وااای چتونه مامانم بود االن فکر بد میکنه که رد دادم. ماهم گفتیم: حرف اضافه نزن به مامانت زنگ بزن بگو ترسیدی رد دادی. دیگه هیچی نگفت ولی غرغر میکرد هی. بهاره: سالم مامان خوبی؟ ……………………. آره من خوبم دلمم خیلی برات تنگ شده.معذرت میخوام این سه تا یه دفعه اومدن پیشم هول شدم قطع کردم ………………….اعه مامان…………..باشه باشه حواسم هست آره میخورم نه الغر نشدم گفتم که حواسم هست…………..شماهم مراقب خودتون باشین……….ا

دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت

گه اون نزدیکن بده باهاشون حرف بزنم دلم براشون تنگ شده ………..آها خوب ………سالم بابایی خوبی؟………………..آره منم خوبم …………………درسامکه روسفیدتون میکنم ولی هنوز اوالشه چیزی معلوم نیست که …………………حتما موفق میشم با اعتماد هایی که شما به من کردین ………………..باباجونم ؟……. گوشیو میدی به سعید خیلی دلم واسش تنگ شده ………………خدافظ بابایی خوبم ……………سالم داداش سعید چطوری؟……………. منم خوبم ……………… یه دفعه دیدم بهاره زد زیر گریه میدونستم دوری هرکیو تحمل کنه دوری داداششو نمیتونه مثل من منم دلم برا داداشم تنگ شده ……….. نه گریه نمیکنم ……..نه اصال دلم براتون تنگ بشه کورخوندی آق داداش ………………………….آره ببخشید سرکالس بودم مجبورشدم قطع کنم و یادمم رفت دوباره بهت بزنگم ……………………وااای واقعا اگه بیای که خوشحالم میکنی ……………..اگه تونستی حتما بیا ……………نه بابا.مراقب خودتون باشید ها خیلی دوستون دارم ………………………..قربونت بشم خدافظ. بعد قطع کردن تلفنش زد زیر گریه ساورینا:خب مراعات ماهم بکن دیگه هی قربون صدقه مامان و بابا میری خو لوس بـهاره: حواسم

دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت

نبود ببخشید ساورینا: آخی نازی شوخی کردم چرا گریه میکنی حاال بهاره: نه به خاطر اون نیست._ میدونیم گلم ماهم دلمون برا مامان باباهامون تنگ شده ولی همگی یه هدف داشتیم که اونم درسمونه .بهاره: آره میدونم بخاطر همینه که ناراحتم مامانم همش نگران درسامه ولی من فکرم هرز میره ?_بهاره هر تصمیمی بگیری مطمعن باش ما تنهات نمیزاریم و کمکت میکنیم .بهاره: بچه ها ممنون از همه ی کمکایی که تاحال بهم کردین. همگی گفتیم خواهش میکنیم.کیمیا:بچه ها من میرم بیرون یکم روحیم باز شه و قدم بزنم ودر ضمن کاری بهشون ندارم بهاره: باشه برو فقط ترو

دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب فاصله ی عشق و نفرت : PDF|APK|EPUB

نسخه PDF به صورت کامل

دانلود با لینک مستقیم

نسخه ePub برای آیفون و آندروید و …

دانلود با لینک مستقیم

نسخه آندروید با فرمت Apk

دانلود با لینک مستقیم

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان فاصله ی عشق و نفرت باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )
5 از 1 رای


برای داشتن رمان های جدید در کانال ما عضو شوید فقط با یک کلیک