دانلود رمان جدید دانلود رمان غرور بی غرور باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر 10000

نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر

در هر مکانی هستین نیازی نیست از مکانتون خارج بشین به راحتی در لحظه کار رو تو خونه سفارش بگیرین، انجام بدین و پولش رو تو خونه دریافت کنین اگه دنبال یه شغل خونگی یا شغل دوم هستین این نرم افزار بهترین انتخاب ممکن هست در اینجا میخوایم شما را با روند انجام پروژه آشنا کنیم. پس با ما همراه باشین

دانلود رمان غرور بی غرور

دانلود رمان غرور بی غرور باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب غرور بی غرور : PDF|APK|EPUB

ghoror-bi-ghoror_www.negahdl.com_site.jpgغغغ

1.gif نام کتاب رمان : غرور بی غرور
1.gif نام نویسنده : کلرا
1.gifحجم رمان غرور بی غرور : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان غرور بی غرور :
رمان در باره ی دختریست به نام ریحانه…ریحانه زخم کهنه ای دارد که برای ترمیمش مجبور بود سکوت کند…غرورش شکسته….
ریحانه ان زخم را توسط دوستانش پریسا و آترین پوشانده…اما بعد از ۴ سال زخمش تازه میشود….
طی حوادثی با پسری به نام آریان آشنا خواهدشد…و زندگی اش رنگ خواهد گرفت…
انها مانند دو خط موازی هستند…کدام خط باید بشکند تا این دو خط به هم برسند؟چه کسی باید قلم را به دست بگیرد تا آن دو را به هم برساند؟
خدا….
شاید در نقطه ای که هیچ کس باورش نمی شود…شاید…پایان خوش

دانلود رمان جدید

رمان جدید از کلرا غرور بی غرور

این اولین رمان منه اگر نقص داشت معذرت میخوام ایشاال توی رمانای بعدی جبران میکنم.میدونم رمانم پر از نقص های کوچیک و بزرگه…این رمان رو خیلی وقت پیش نوشتم ولی

دانلود رمان غرور بی غرور

 االن قلمم پخته تره…بعضی وقتا که میبینم رمانمو…خودم به اشتباهاتم خندم میگیره…حتما ضعف هام رو توی رمانای بعدی جبران خواهم کرد. »آریان« -مامان بی خیال توروخدا… -نه آریان!زشته!من بهشون قول دادم! – کارتون اشتباه بود!الکی قول دادین! مامان معترضانه گفت: اصال هم اشتباه و الکی نبود.با من میای بریم خاستگاری یاسین!یاهمون یاسمین! -نــــه … مامان دستاشو رو گوشاش گذاشت و خیلی محکم گفت:میای!همین که گفتم! از روی مبل بلند شدم و رفتم تو اتاقم.بحث با مامان مساوی با آب در هاوند کوبیدن بود. آروم روی تخت دراز کشیدم.گوشیم که کنارم روی میز عسلی بود زنگ خورد.اومدم ناگهانی خم شمو برش دارم که نعرم به آسمون کشید. تازه ۳ روزه بخیه خورده و اآلن…همون لحظه رعنا اومد تو و گفت:داداشی می گ … اما با دیدن من که از درد به خودم می پیچیدم سمتم دوید و با جیغ گفت:داداش؟!چی شد آریان؟! به زور رو تخت صافم کرد و پیرهنم و کشید باال و رو جای بخیم دست کشید که نعرم تو جیغ مامان که تازه اومده بود باال گم شد. مامان کنارم نشست و زیر لب گفت:نگاه کن با بچم چی کار کردن!دستشون بشکنه. سریع به رعنا گفت:رعنا بدو برو یه ظرف آب داغ بیار با یه حوله ی تمیز بذارم رو زخمش….د بدو دیگه! رعنا سریع از جاشدپرید و از اتاق رفت بیرون.

دانلود رمان غرور بی غرور

 عوضیا!دزدای عوضی!رفته بودم رعنا رو از خونه دوستش بیارم که تو راه دیدم چند تا پسر چاقو گرفتن سمت پیرزن و می خوان کیفشو بدزدن.رسیدم بهشونو و باهاشون در گیر شدم…چاقورو کردن تو پهلوم.۰۱ تا بخیه خوردم اما جون اون پیرزنه رو نجات دادم.کیفشم پس دادم.بعدش فهمیدیم که پول نوه هاش تو کیفش بوده.اون بی شرفا که فرار کردن اما شناسایشون کرده بودم و به پلیس اطالع دادم.االن تحت تعقیبن. تا یه تکون می خوردم دردش تو دلم و سینم می پیچید و جاش تیر می کشید.اونقدر دردش بد بود که اشکم در می اومد. مامان داشت با حوله ی گرم دردشو کم می کرد.متوجه اومدن رعنا و نشستنش جفت خودم رو تخت شدم. سرمو چرخوندمو بهش لبحند زدم.اونم لبخند زد.قیافه های منو اون صد و هشتاد درجه متفاوت بود. رعنا یه دختر چشم آبی بود.مثل بابا.موهاش بور بود مثل بابا.پوست سفید با دماغ کوچولو و لبای خوش فرم.همه چیز من مثل مامان بود.چشمای مشکی،موهای مشکی،پوست تقریبا سفید.بیشتر برنز و دماغ قلمی،لبای خوش فرم و تقریبا گوشتی و قلوه ایی… مثل مامان… هیکلم که هیچی…وقتی همه میگن خوبه یعنی خوبه دیگه!قدمم بلند… یاد خواستگاری افتادم.دوباره اعصابم ریخت به هم.من باید می رفتم آلمان.باید!مامان درست روز پروازم خاستگاری رو گذاشته!تازه اونیو که نمی خوام! چشمام گرم شد و خوابیدم …. چشمامو باز کردم.سریع اولین چیزی که یادم افتاد….اه!این روز نحس!خاستگاری یاسین… تو جام نیم خیز شدم.االن باید سر کار می بودم اما مرخصی گرفته بودم.تو کارخونه ی بابام کار می کردم.بابا رفته آلمان و تحت هیچ شرایطی نمی تونه تا یه ماه دیگه برگرده.منم باید تا امروز برم پیشش… بعد سه روز بر می گردم.اگه مامان بذاره من برم.یه فکری به سرم زد.بلند شدم.لباسامو عوض کردم و رفتم طبقه پایین. به ساعت مچیم نگاه کردم.ساعت هفته.خب خوبه.مامان ساعت هشت بیدار می شه و رعناهم که ظهر بیدار می شه…

دانلود رمان غرور بی غرور

 رفتم تو آشپزخونه.خدمت کارا کار می کردن.مسن ترین خدمتکارمون که ۰۱ سال اینجا کار می کرد طیبه خانم بود.بهش اشاره کردم و اومد پیشم. -بله آقا؟ -آقا؟ لبخند زد و گفت:پسرم. لبخندی زدم و گفتم:آهان.حاال درست شد. به اطراف یه نگاهی انداختم …اوه اوه!خبر چین مامان!مارال خانوم!مارال یه دختر ۵۱ ساله بود،خبر چین مامانم بود.جوری که اون بشنوه گفتم:طیبه خانم می شه یه دستی به اتاقم بکشین؟ طیبه خانم- به روی چشم. من- یه لحظه صبر کنین. دفترچه ی کوچیکو با خودکار کنارش برداشتم و توی یه برگش نوشتم:طیبه خانم مارال اینجاست نتونستم درست حسابی حرفمو بزنم.وسایلمو واسه سفرم آماده کنین.کسی با خبر نشه.سه روز دیگه بر می گردم. برگه رو کندم و رو به طیبه خانم گرفتم و گفتم:می شه اینا رو به مش قاسم بگین تا برای کارم برام تهیه کنن؟ طیبه خانم برگه رو گرفت و خوندش.لخندی زد و گفت:حتما. …. ساعت شیش عصره.هشت پرواز دارم و دقیقا هشت منو می برن خاستگاری زور زورکی… پریدم در کمد.بازش کردم.کیفمو طیبه خانم تو کمدم جاسازی کرده بود.برش داشتم و گذاشتمش زیر میز کامپیوترم.مامانم ناگهانی دراتاقو باز کرد و اگه من جلوی میز واینستاده بودم کیف رو می دید. – آماده نشدی چرا؟! شونه هامو باال انداختم…با بیخیالی….

دانلود رمان غرور بی غرور

مامان اخم کرد و با ناراحتی گفت: اینقدر بی خیال نباش. و رفت سمت کمدم و از توش یه کت و شلوار خوش دوخت مشکی در اورد.گرفت رو به روی من و با لبخند گفت:کاش زنده باشم و تورو تو کت و شلوار دامادی ببینم. اخم کردمو گفتم:زنده هستی و منم تو کت و شلوار دامادی……….شاید ببینی… کت و شلوار رو گذاشت روی تخت و گفت:آماده شو… و از اتاق بیرون رفت.به مامان گفتم نیم ساعته حاظرم.سریع یه تیشرت مشکی با یه کاپشن مشکی و یه شلوار کتون مشکی پوشیدم.با کفش اسپرت مشکی پوشیدم.کال مشکی پوشیدم که درحال خروج توی تاریکی شب معلوم نباشم.نمی تونستم بدوم.بخیه هام باز می شد. کیف رو برداشتم.یه دست به موهام کشیدم و در اتاقو باز کردم.کسی تو راهرو نبود.از سمت راست اتاقم تا در اتاق رعنا یه راهرو بود.از توی اتاق رعنا یه در بود که به بیرون به حیاط پشتی باز می شد.در اتاق رعنا رو یه کوچولو باز کردم.از الی در نگاه کردم…تو اتاق نبود.پس پریدم تو… در رو بستم.صدای قدم های کسی رو شنیدم که داشت لحظه به لحظه نزدیک تر می شد…مامان!!! از اونجاییکه نمی تونستم بدوم پس قدم هامو بلند کردم و در از در پشتی پریدم بیرون.در پشتی شیشه ای بود.یه لحظه صبر کردم.از تو در به اتاق نگاه کردم.همون لحظه در اتاق باز شد.واینستادم تا ببینم کیه.سریع از از خونه از جلوی نگهبانا پریدم بیرون.بهشون گفتم حرفی نزنن که دارم کجا می رم وگرنه خونشون پای خودشونه….!البته تهدید الکی بودا!ولی اینا از هرجور تهدیدی می ترسن! … »رعنا« هرچی می گشتم دنبال این پسره ی دیوونه نبود.همه جارو گشتم…دست آخر هم رفتم تو اتاقش و نشستم رو تختش…. مامان فوقالعاده عصبانی بود.کارد می زدی خونش درنمی اومد.پسره ی دیوونه.مامان مجبور شد به خاطر غیبت این آریان خاستگاری رو عقب بندازه.ولی خودمونیما…چه کاری کرد!در رفت!بلند شدم و می خواستم از اتاق برم بیرون که چشمم خورد به یه کاغذ که روی میزش بود.رفتم جلو.یه نامه؟

دانلود رمان غرور بی غرور

 یعنی واسه کی نوشته؟چه حرفی زدما!خب معلومه!واسه مامان!اگه نمی نوشت مامان دق می کرد!منم می خواستم فرار کنم اولین کاری که می کردم این بود که واسه مامانم نامه می نوشتم و عذرخواهی می کردم!اما بعید می دونم آریان عذر خواهی کنه! بازش کردم و خوندمش.نوشته بود: سالممم…من با اجازتون اعتراف می کنم که در رفتم! مامان خونسردی خودتو حفظ کن لطفا! ببین تو می تونستی قرار رو بذاری واسه سه روز دیگه.قشنگ گذاشتیش روی پرواز من!االن من دارم می رم المان و ۳ روز دیگه برخواهم گشت.بای بای…! چه رویـــی!!!مامان اینو بخونه سکته رو زده!تازه یه امظای خشکل هم پایینش زده!!ولی باید آخر مامان می خوندش تا از نگرانی دربیاد.از اتاق رفتم بیرون… »آریان« خب…باید برم دیگه…صدا زدن اسم پرواز رو…بلند شدم.ساکو تو دستم فشردم.دارم می رم…واسه سه روز…مامانی…می دونم برگردم بدبختم می کنی!برگشتم وایمیستی باال سرم تا از یاسین واست نوه هم بیارم!!!از تصورات خودم خندم گرفت.راه افتادم سمت در خروجی سمت هواپیما که ناگهان…. نعرم کشید به هفت آسمون!یه هیکل ظریف خیلی محکم بهم تنه زده بود.درست روی پهلوی راستم و روی بخیم…تیر می کشید…اونقدر که اشکم در اومد…چشمام تار شد »ریحانه« وایی!پریسای خودمممممم…دویدم سمتش.محکم به یکی تنه زدم اهمیت ندادم اما دادش گوشامو کر کرد!مگه چی کار کردم؟مگه چه قدر محکم زدم؟!پریسا با چشم های گرد شده به پشت سرم نگاه می کرد.برگشتم و یه پسر رو دیدم که روی زمین افتاده بود و به خودش می پیچید.یه عالمه آدم دورش جمع شده بودن.از بین جمعیت گذشتم و باالی سرش زانو زدم.دستش روی پهلوی راستس بود و خون از الی انگشتاش بیرون می زد.خونریزی؟! هنگ کرده داشتم بهش نگاه می کردم.خیر سرم دکترم!سریع کنارش زانو زدم و سرشو گرفتم تو بغلم…دستشو ار روی زخمش برداشتم…چشماش داشت بسته می شد…مثل سگ ترسیده بودما!ولی خونسردی خودمو حفظ کردم.پریسا کنارش زانو زد.کاپشنشو در اوردم.چند نفر سعی

دانلود رمان غرور بی غرور

کردن دست منو پریسا رو بگیرن اما ما دستشونو پس زدیم و گفتیم دکتریم.همه عقب کشیدن.به صورتش نگاه کردم.داشت از حال می رفت.احتماال از درد.خون زیادی از دست داده بود… چشماش که بسته شد سرعت عمل منم رفت باال…. دوتا مرد بلندش کردن و بردنش تو ماشین من.پریسا هم ساکشو برداشت و پرید باال….پریسا می روند و من از شدت اضطراب که ممکنه بمیره عقب نشستم و سرشو گذاشتم رو پام و دستمو گذاشتم رو شاه رگش!می زد اما هر دقیقه آروم تر می شد… رفتم توی اتاق.چشماش باز بود و داشت هاج و واج به اطرافش نگاه می کرد.با دیدن من گفت:تو…تو…پرستاری؟ این دیگه چه سوالیه؟! خب یونیفرم تنمو نمی بینی؟! دست به سینه ایستادم کنار تختش و با یه ابروی باال رفته نگاهش کردم.خودش زمزمه کرد:چه سوالی پرسیدما! فکر کنم نفهمید من شنیدم. خونسرد گفتم:بله….البته با اقوام و خویشان! چشماشو گرد کرد و تند تند پرسید:االن اینجان؟! همه هستن!؟ -اوووف!چه می دونم بابا! -بد اخالق! من- پررو! آریان- زبون دراز! من- گستاخ! آریان- بی پروا! من- بی ادب! آریان- خانم با ادب!

دانلود رمان غرور بی غرور

این جمله رو با طعنه گفت. من- آقای با فرهنگ! منم این جمله رو با طعنه گفتم. آریان- مرسی! من- ممنون آقا! آریان- چه با نزاکت! من- چه رویی داریا! آریان- از زبون کم نیاریا! من- نمی یارم نترس! به مسخرگی گفت:از ترس دارم خودمو خیس می کنم! با حرص فقط نگاهش کردم. حرسمو در اورده بود پسره ی …هرچی می گم جواب می ده! آریان-هرکی همچین گودزیالیی رو باال سرش ببینه از ترس خودشو خیس می کنه بدبخت من-بی ادب بی تربیت آریان-همچنین! من-اه….بسه دیگه! می خوام یه چیزی بهت بگم آریان-چی؟ !من-یه چیزی آریان-چی؟ من-مامانت گفت… خواستم بگم مامانت گفت چاقو خوردی اما وسط حرفم پرید و کنجکاو پرسید:

دانلود رمان غرور بی غرور

 -چی گفت؟ منم با لج بازی ادامه دادم.. من-در گوش من گفت! آریان-چی گفت!؟ من-گفت یه پسر دارم دیوونه!بی تربیت!پر روعه! زبونش دراز!گستاخه!از زبون کم نداره! آریان-شعر مزخرفی بود….خوابم برد. زیر لب گفتم:بخواب که دیگه بلند نشی! من-می دونی چرا اینجایی!؟ آریان-یه حدسایی می زنم. من-ببین تو تو فرودگاه….یعنی من خوردم بهت…بعد جای زخمت….۵تا از بخیه هات باز شد….! مجبور شدیم بخیه بزنیم…من بخیه هارو زدم….چندساعت بیهوش بودی … آریان-پروازم پرید؟ من-پرواز!؟ آریان-پروازم به آلمان…پرید؟ !من-انتظار داری هنوز تو قفسش باشه وقتی در قفس بازه؟ آریان-اوفـــف.حیف شد! من-پیـــوف!! آریان-نام؟ من-ریحانه خانم. خانم رو از عمد گفتم که بدونه باید حد و مرزشو رعایت کنه. آریان-فامیل شریفتون؟

دانلود رمان غرور بی غرور

 من-رحیمی. به مسخرگی گفت:ریحانه خانم رحیمی! من-خانم رحیمی! آریان-ریحانه خانم رحیمی! من-خانم رحیمی! آریان-نچ!ریحانه رحیمی خانم! دیگه داشت لجمو در می اورد.داشت کفریم می کرد!چه زبون درازه!یه چیزی می گم هزارتا چیز ازش درمیاره! من-مثل اینکه واست جا نیفتاده!من ریحانه رحیمی هستم.متخصص داخلی.افتاد؟! آریان-رفت تو زمین! سرمشو نتظیم کردم و بهش گفتم:مالقاتی داری! چشماشو تاب داد و عاجزانه گفت:نه خدایا!لشکر خانواده!سینجین شدن….نه…خدانـــــــــــ راننده ماشینو روشن کرد و راه افتادیم…هیچ خوشم نمی یومد برم خاستگاری یاسین..اه اه اه.توروحت یاسمینن! اما باید ضربه ی نهایی رو می زدم رسیدیم اونجا و من به اجبار گل ها رو گرفتم و رفتیم تو… یاسین که جلو اومد تقریبا گل هارو پرت کردم تو صورتش..! گذشت و گذشت تا رسید به جایی که قرار شد من و یاسین باهم تنهایی صحبت کنیم… رفتیم تو حیاط و من درفاصله ی دومتری یاسمین ایستادم! حرفی نمی زد…منم هاظر نیستم شروع کنم … یه ۱دقیقه راه رفتیم تا خودش شروع کرد… پرسید:حرفی نمی زنی؟ سکوت کردم.

دانلود رمان غرور بی غرور

خب تو….منو می شناسی…ومن…تورو…خب ….خودت می دونی… با سردی گفتم:منوچی؟ حتی نگاهشم نمی کردم که توصیفش کنم…اه!حالم ازش به هم می خوره!دختره ی….اوفـــ… برگشتم که توروش بهش بگم که ازش متنفرم که … »ریحانه« پریسا-همین پسره که یه هفته پیش اینجابود…اسمش چی بود ریحانه؟ من-آریان؟ پریسا-آره.جریانش چی بود؟ من-توراه تعریف می کنم از بیمارستان بیرون زدیم.تاکسی گرفتیم و توی راه ماجرا رو واسه پریسا تعریف کردم.کل ماجرا رو پریسا می خندید رسیدیم یه کوچه مونده به کوچه ی ما. پریسا:خب…خداحافظ -خداحافظ از ماشین پیاده شدم…چند متر که جلورفتم احساس کردم کسی توی تاریکی شب حرف می زنه.سرجام ایستادم…داشتم از کوچه رد می شدم ولی اشکالی نداره برم ببینم چیه بعد برم! یه دو-سه تا چراغ برق تو کوچهه بود.به ته کوچه نگاه کردم.زیاد مشخص نبود.پس آروم آروم جلو رفتم.کم کم اشخاصو دیدم… اوه اوه!صحنه رو! دختره داره پسره رو می خوره که!نه بابا شوخی کردم…داشت لپشو ماچ می کرد.غذانیست که!اما پسره به شدت دختره رو هل داد طوری که دختره داشت با مخ می خورد زمین اما باالخره یه جورایی تعادلشو حفظ کرد.من فقط نیم رخ اشخاص رو می دیدم…اما نمی دونم چرا نیم رخ پسره برام عجب آشنابود! پسره فریاد کشید:چه غلطی کردی؟!دختر تو نمی دونی من از تو متنفرم؟! هان؟!

دانلود رمان غرور بی غرور

دختره جلو اومد و با التماس گفت:من دوستت دارم… من فقط بوسیدمت…من تورو… اما پسره دوبار داد کشید: دوست داشته باشی که واسه خودت داری!من دوست ندارم. اوه!چه ظالمانه!دختر بی چاره! پشت یه دیوار ایستاده بودم واسه همین تو دید نبودم.حس کردم داره یه چیزی به پام می خوره.به پایین که نگاه کردم… مـــوش!!! از ته دلم جیغ کشیدم!قشنگ رو پام داشت میومد باال! همینجوری داشتم جیغ جیغ می کردم و می پریدم هوا که دستای مردونه ایی دور دستم پیچ خورد و منو کشید سمت خودش.وقتی دیدم صاحب دست کیه … کپ کردم! آریـــان!! دختره هم داشت میومد سمت ما.آریان با تعجب زیاد نگام می کرد.پس موشه کو؟!بی چاره فکر کنم اونجوری که من لگد انداختم…پرت شده تودیواری چیزی! چشم از چشمای آریان بر نمی داشتم.چشمای سیاه…ظلمات… با تعجب پرسید:ریحانه؟! منم اصال قاطی کرده بودم!دختره داشت لپ اینو ماچ می کرد؟!! البته انگار آریان خوشش نیومد….تازه!گفت ازش متنفره…من چه می دونم بابا!اصال چرا یهو مهم شد؟، بیخیل بابا. تکونم داد و پرسید:حالت خوبه؟! من-ها؟! آ….آ…آره…آره خوبم!فقط یه کم شکه شدم..از موش بیزارم…ببخشید… آریان-اشکالی نداره…تو اینجا چی کار می کنی؟! من-من؟! من…خونمون کوچه ی بعدیه. آریان-چی بود که اینجوری جیغ کشیدی براش؟

دانلود رمان غرور بی غرور

 من-موش بود…داشت از پام میومد باال…اوف خدا…سکته رو زده بودما آریان-موش؟!من گفتم کسی مرده!! من-منم درحال مرگ بودم دختره از ته کوچه به ما رسید و پرسید:شمابودی جیغ کشیدی؟! دختره رو نمی شناختم.تازه اومده بودیم اینجا.واسه همین زیاد کسی رو نمی شناختم.دختره چشمای خاکستری داشت و پوستش زیر اون نور تقریبا کم برنز می زد.موهای مشکی که از شالش مقدار زیادی ازشون بیرون بود…دماغ و لب هم عملی!دیگه خودتون می دونید یعنی این آریانه اومده بود خاستگاری این دختره؟!موشه قیافش بهتر این بود!! جواب دختره دادم:بله…من بودم….ببخشید….مزاحم خلوت شمام شدم آریان:خلوت؟! خلوت کجابود؟! و وحشتناک به دختره نگاه کرد البد دوست دخترشه دیگه!! نه؟! پس داشتن چی کار می کردن؟! البته زیاد شبیه خلوت عاشقانه نبود …. سه هفته بعد داشتم از پیش پارچه فروش بر می گشتم که دوتا ایاش جلومو گرفتن.محکم گرفتنم و از اونجایی که کیفی همراهم نبود داشتن اذیت می کردن… -گمشو عوضی -خوشکله کجا؟ -کثافت رذل!ولم کن! -توکه هیچی نداری….ولی…بدنیس یه حالیم با تو بکنیم…! از ترس نزدیک بود خودمو خیس کنم!شالمو به زور از سرم کندن.لگد می نداختم اما فایده نداشت.

دانلود رمان غرور بی غرور

یکیشون منو از پشت گرفته بود و اون یکی از جلو گرفته بودم.راه فراری نداشتم.زار زار گریه می کردم.خدایا!تقدیر من اینه؟! جیغ کشیدم:آشغاالی عوضی ولم کنین.چی ازم می خوایین؟! ولم کنین عوضیای پست فدرت. -جیغ جیغ نکن خانم کوچولو…تو االن مال مایی! دستششو از پشت گذاشت رو دهنم که جیغ نکشم.تمام صورتم خیس اشک بود.جلویی نصفی از مانتوم رو تو دستش گرفت و درکسری از ثانیه پارش کرد… جیغ کشیدم اما صداش تو گلوم خفه شد… یه دفعه… “رعنا” با خنده گفتم:بیــــــــخــــیال!وا قعا پیاده اومدی؟! آریان با بی حولگی گفت:آرررره.حاال بیا بریم خـــونــــــــه. -باشه پس وایسا آماده شم. -بدووووو. تماس رو قطع کردم و آماده شدم.از الله خداحافظی کردم و پریدم بیرون.آریان رو دیدم که سرگوچه منتظر ایستاده بود.به سرکوچه که رسیدم دستمو انداختم گردنش و گفتم:سلللالم!چه طور مطوری داداشی؟ -خوبم نی نی!راه بیفت! همونطور که راه می رفتم با اعتراض گفتم:اه!هزار بار گفتم منو نی نی صدا نزن! -خودت باعث می شی اینجوری صدات کنم!مثل نی نیا حرف می زنی یاد بچگیت می افتم! ولی… -ولی چیییی؟؟؟ وایساد تا بهش برسم.بهش که رسیدم شونه به شونه ی هم راه می رفتیم.دماغمو کشید و با خنده ادامه داد:ولی تو همیشه همون نی نی تپل و آجی کوچولوی و بامزه ی خودمی!!

دانلود رمان غرور بی غرور

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب غرور بی غرور : PDF|APK|EPUB

قسمت دانلود

تعداد صفحات کتاب : ۴۰۴ صفحه پرنیان ، ۱۱۴ صفحه پی دی اف

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای جاوا لینک کمکی

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

PDFدانلود رمان پی دی اف برای موبایل برای تمامی گوشیها

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
بازدید : 89 بار بار دسته بندی : غرور بی غرور تاريخ : ۱۲ شهریور ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

نوزده − 14 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،