برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان جدید بن بست بهشت - افسون امینیان

رمان بن بست بهشتاز افسون امینیان

دانلود رمان هورزاد ملکه ی آتش - فاطمه تاجیکی

رمان هورزاد ملکه ی آتشاز فاطمه تاجیکی

دانلود رمان سرنوشت ناخواسته - پریسا ملازاده

رمان سرنوشت ناخواستهپریسا ملازاده

رمان چهار تفنگدار ۲ از سارا اعتماد

رمان چهار تفنگدار ۲ از سارا اعتماد

دانلود رمان هورزاد ملکه ی آتش - فاطمه تاجیکی

هورزاد ملکه ی آتش فاطمه تاجیکی

دانلود رمان شبیه یک مرداب - ساحل زندی

رمان شبیه یک مرداب ساحل زندی

آموزش داستان نویسی قسمت پنجم آموزش داستان نویسی قسمت پنجم سلام، وقتتون بخیر همراهان همیشگی رمانسرا امروز میخوام درباره این موضوع صحبت کنم که وقتی طرحی می نویسیم و میخوایم اونو به داستان تبدیل کنیم از کجا متوجه شیم که طرحمون طرح به درد بخوریه و میشه اونو به داستان و یا اثر خوب تبدیل کرد. تکنیک اول برای پیدا کردن اینکه طرح، طرح خوبیه اینه که ببینید وعده ی خاصی در ایده وجود داره بعضی ایده ها طرح ها انتظارات خاصی رو به وجود میارن چیزهایی که باید اتفاق بیفته تا در صورت تبدیل ایده به داستان کامل در واقع موجبات رضایت خواننده رو فراهم کنه. این وعده ها میتونن شما رو به بهترین گزینه درباره بسط و گسترش ایده و طرح اولیه داستان، هدایت کنن. یک تکنیک بهتر برای دیدن امکانات طرح و ایده اولیه اینه که در داستان بپرسید (چی میشه اگه). پرسش چی میشه اگه به دوجا ختم میشه. ایده ی داستان شما و ذهن خودتون. به کمک این پرسش میتونید اون چه رو که در دنیای داستان مجازه یا نیست تعریف کنید. بعلاوه کمک میکنه درون ذهن خودتون در حالیکه این چشم انداز خیالی بازی میکنه کاووش کنید. هرچه بیشتر بپرسید (چی میشه اگه)، به شکل کامل تری میتونید در این چشم انداز مستقر بشید، جزئیات اون رو شرح و بسط بدین و اون رو برای مخاطب جذاب کنید. هدف اینه که ذهنتون رو آزاد بذارید، خودتون رو سانسور و یا قضاوت نکنید، هیچ ایده ای رو احمقانه ندونید؛ ایده هایی که شاید از نگاه شما احمقانه به نظر بیان معمولا منجر به موفقیت های بزرگ هنری میشن. برای اینکه اینهایی رو که عرض کردم بهتر متوجه بشید اشاره می کنم به بعضی از داستان هایی که قبلا نوشته شدن و مرور می کنیم ببینیم نویسنده های این آثار موقع نوشتن ایده و طرح اولیه به چه چیزهایی فکر کردن. جان تروبی در آناتومی داستان به چند نمونه از این آثار اشاره میکنه؛ توصیه میشه : آموزش نویسندگی قسمت چهارم از قضا این داستان ها به فیلم هم تبدیل شدن. مثلا: در قتل در قطار سریع السیر شرق که براساس رمانی با همین نام به نوشته ی آگاتا کریستی ساخته شده، ایده و طرح اولیه درباره کشته شدن مردی در کوپه قطاره که کوپه ش درست کنار کوپه ایه که هرکول پوآرو همون کاراگاه نابغه در اون خوابیده. این یعنی ایده ی یک داستان جنایی بکر و هوشمندانه ولی چی میشه اگه بخوایم ایده ی عدالت رو به فرای دستگیری معمولی یک قاتل ببرید؟ چی میشه اگه بخواید نهایت عدالت شاعرانه رو نشون بدید؟ چی میشه اگه مقتول مستحق مرگ باشه و هیئت منصفه ای طبیعی متشکل از دوازده مرد و زن قاضی باشن و هم مامور اعدام. در رمان گتسبی بزرگ که معروف ترین رمان اسکات فیتزجرالده و چند فیلم هم بر اساس اون ساخته شده چالش فیتزجرالد اینه که *ف*س*ا*د رویای امریکایی و تقلیل اون رو به رقابت بر سر شهرت و ثروت نشون بده. مشکلات او هم به همین اندازه بزرگن باید نیرو محرکه ی روایی خلق کنه در حالیکه قهرمان در واقع دستیار کس دیگریه و کاری میکنه که مخاطب جذب آدمای سطحی بشن و یه داستان عشقی کوچک رو به طریقی تبدیل به استعاره ای برای آمریکا میکنه؛ بنابراین در نظر داشته باشید که طرح کلی داستان شما که در یک جمله بیان شده، شاکله ی اصلی داستان شماست. و نکته ی آخر اینکه اصل طراحی چیزیست که داستان رو به عنوان یک کلِ واحد سازمان میده. منطق درونی داستانِ چیزی که باعث میشه قطعات به شکلی ارگانیک به یک دیگه پیوند بخورند به نحوی که داستان به چیزی بزرگ تر از مجموع قطعات خودش تبدیل بشه. چیزی که داستان رو اصیل و دست اول میکنه. تا آموزش مبحث دیگری درباره داستان نویسی خدا نگهدار. قسمت های قبلی آموزش داستان نویسی

آموزش داستان نویسیقسمت 5

دانلود رمان از بام تا آسمان - مریم موسیوند

رمان از بام تا آسمان مریم موسیوند

دانلود رمان تمنا وجودم - مهرنوش

رمان تمنا وجودممهرنوش

دانلود رمان عشق و جدایی باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

دانلود رمان عشق و جدایی باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب عشق و جدایی : PDF|APK|EPUB


1.gif نام کتاب رمان : عشق و جدایی
1.gif نام نویسنده : آرزو فیضی
1.gifحجم رمان عشق و جدایی : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان عشق و جدایی :
۱۵ سال گذشته…..۱۵ سال پر از تلخی….پر از غم…پر از عشق…پر از خیانت…پر از جدایی…و حالا بعد از این همه سال میخواد دوره کنه روزهای رفته و سوخته زندگیش رو ….میخواد بنویسه و بگه از غم بی مادری…از غم دوری پدر…از غم دوری پسر عموی عزیزش که همه کسش شده بود….از غم تنهای دخترانش…از غم عشق و خیانتش…رویای غصه من خسته از همه جا…بریده از همه کس..حالا به دفتر خاطراتش پناه میبره تا بنویسه روزهای سیاه زندگیش رو…
پایان خوش
موضوع داستان در سال ۱۳۴۰ رخ میده
به نام خدا
سلام به تمام دوستان…. این اولین رمانه من هستش که دارم به امید خدا شروع میکنم …
تجربه زیادی هم ندارم اما مطمئن هستم که به یاری خدا و همراهی شما دوستان میتونم به سرانجام برسونم ….
رویا
مقابل پنجره اتاقم ایستادم و به مشهدی ماشالله که با عشق به گلها آب میده نگاه میکنم …
بوی نم خاک آدم رو مست میکنه … چشم میبندم تا با تمام وجود این بوی بهشتی رو به ریه هام بفرستم … اما نفس تو سینم حبس میشه … باز چهره زیبا و دلفریبش میاد جلوی چشمهام….با جون گرفتن چهرش تو ذهنم درد بدی رو تو قلبم احساس میکنم ….چشمهام رو سریع باز میکنم ….. نفسهام با یادش به شماره افتاده… چرا نمیتونم فراموشش کنم!؟… من باید این آدم پست و خیانتکار رو فراموش کنم ….. هنوز به گلها و درختهای باغ خیره ام … صدای باز شدن در من رو از افکارم بیرون میکشه حتما دوباره زینت برام غذا اورده .. حال خوردن ندارم با بیحالی میگم-ببر زینت جون …. گرسنه نیستم
با تمام شدن حرفم منتظرم بره اما صدای نمیاد …. حتما میخواد دوباره التماس کنه …. من از دست این زن کلافه شدم باید بهش بفهمونم که سر به سرم نزاره…. در حین حرف

دانلود رمان جدید

رمان جدید از آرزو فیضی عشق و جدایی

به نام خدا

سالم به تمام دوستان…. این اولین رمانه من هستش که دارم به امید خدا شروع میکنم … تجربه زیادی هم ندارم اما مطمئن هستم که به یاری خدا و همراهی شما دوستان میتونم به سرانجام برسونم …. رویا مقابل پنجره اتاقم ایستادم و به مشهدی ماشاهلل که با عشق به گلها آب میده نگاه میکنم … بوی نم خاک آدم رو مست میکنه … چشم میبندم تا با تمام وجود این بوی بهشتی رو به ریه هام بفرستم … اما نفس تو سینم حبس میشه … باز چهره زیبا و دلفریبش میاد جلوی چشمهام….با جون گرفتن چهرش تو ذهنم درد بدی رو تو قلبم احساس میکنم ….چشمهام رو سریع باز میکنم ….. نفسهام با یادش به شماره افتاده… چرا نمیتونم فراموشش کنم!؟… من باید این آدم پست و خیانتکار رو فراموش کنم ….. هنوز به گلها و درختهای باغ خیره ام … صدای باز شدن در من رو از افکارم بیرون میکشه حتما دوباره زینت برام غذا اورده .. حال خوردن ندارم با بیحالی میگم-ببر زینت جون …. گرسنه نیستم با تمام شدن حرفم منتظرم بره اما صدای نمیاد …. حتما میخواد دوباره التماس کنه …. من از دست این زن کالفه شدم باید بهش بفهمونم که سر به سرم نزاره…. در حین حرف زدن به سمت در برگشتم- ببین زین….. اما با دیدن آدم روبه روم حرف از یادم رفت…. باور کردنی نبود…قلبم انگار استپ کرده بود …. زبونم برای گفتن حرفی یاریم نمیکرد … قدرت و توان از پاهام رفت … خم شدن زانوهام رو احساس میکردم … چیزی به سقوطم نمونده بود …. اما نگاهم هنوز به اون بود … اون هم مبهوت بود و من رو نگاه میکرد …..

دانلود رمان عشق و جدایی

انگار وقتی سقوطم رو دید به خودش اومد و با گامهای بلندش خودش رو به من رسوند …. در مقابلم ایستاد و با دستهای قدرتمندش بازوهام رو گرفت تا مانع افتادنم بشه …. لبخند تلخی به لبهام اومد….. پس خواب نبود اون واقعا برگشته حامیه من بعد از ۱۵ سال برگشته… آمدی جانم به قربانت ولی حاال چرا …. ناخودآگاه اشگهام روی صورتم جاری شدن … دستهای بی جونم رو باال اوردم …. باید باور میکردم بودنش رو …. انگشتهام شروع به لمس صورتش کردن … چشمهای طوسیش بسته شد و انگشتهای من ناباورانه صورتش رو لمس میکردن وقتی به لبهاش نشست ب*و*س*ه ای به انگشتهام زد که منه مبهوت رو به خودم اورد سریع دستهام رو پایین اوردم و بازوهام رو از حصار دستهاش بیرون کشیدم … قدمی عقب رفتم …. پشتم به پنجره برخورد کرد ….خواست قدمی به سمتم بر داره که دستهام رو باال اوردم و با صدای که بخاطر گریه میلرزید گفتم-نه … به من نزدیک نشو با این حرفم سر جاش موند انگار باور نمیکرد این حرف رو من زده باشم چون ناباور اسمم رو زمزمه کرد-رویا چه حالی داشت بعد از این همه سال شنیدن اسمم از طرف او… اما دیر اومده بود چون از رویا هیچی نمونده بود ….. دلم میخواست پر بزنم به آغوشش اما این برگشتن او معنی دیگه ای داشت …. نفسش رو کالفه فوت میکنه و خیره میشه به صورتم نگاهش از صورتم پایین تر میاد و روی بدنم ایست میکنه … میبینم که هر لحظه چشمهاش گردتر میشه و هاج و واج نگاه میکنه با تردید سرش رو باال میاره و به چشمهام خیره میشه سرش رو ناباورانه به معنی “نه”تکون میده اما من با تمام سنگدلی سرم رو به معنی “آره”تکون

دانلود رمان عشق و جدایی

میدم…. اما انگار هنوز تو شوکه و فقط سرش رو تکون میده …. چند قدم عقب میره و پشتش رو به من میکونه و دو دستش رو به سرش میگیره و با تمام توانش “نه” رو فریاد میزنه …. اما من هنوز دارم نگاه میکنم شکستنش رو …. کمر خم شدش رو…سنگدل شدم میدونم….اما این شکستنش سبکم میکنه… قدرت میگیرم و اشگهام رو پاک میکنم…. باید میفهمید دیر به یادم افتاده که رویا دیگه رویا نیست …. برمیگرده… دستهاش هنوز روی سرشن… نفسهاش از شدت عصبانیت تند شده…چشمهای طوسیش قرمز شده … از شدت خشم موهاش رو چنگ میزنه… اما من االن و بر خالف چند دقیقه قبلم آرومم …. ناعادالنس اما از زجر کشیدنش دارم لذت میبرم و از این فکر یه لبخند کمرنگ روی لبهام میاد… انگار وقتی لبخند من رو میبینه جریح تر میشه … دستهاش رو پایین میاره و با چند قدم به سمتم میاد اگه بگم نترسیدم دروغه… از نگاهش و خشونت چهرش ترسیدم اما من تو این سالها خوب یاد گرفتم در مقابل ترس ایستادن رو…. مقابلم می ایسته تازه میفهمم که چقدر قدش بلند تر شده و من فقط قدم تا شونه شه…سرش رو پایین میاره طوری که هرم نفسهای عصبانیش روی صورتم پخش میشه از این نزدیکی گرم شدم … این گرمی نفسهاش دست و پام رو شل میکنه ناخودآگاه چشمهام رو میبندم ….آروم اما عصبانی حرف میزنه

دانلود رمان عشق و جدایی

-باز کن چشمهات رو… چرا بستی!؟…مگه از ویرونی من لذت نمیبری .. مگه به حال و احوال من نمیخندی… آره باید بخندی …. پس باز کن چشمهات رو اما من قصد باز کردن ندارم …. عصبانیتر دستهاش رو به بازوهام میگیره و با خشونت تکونم میده و فریاد میزنه -د میگم اون چشمهای لعنتیت رو باز کن از شدت فریادش چشمهام اتوماتیک وار باز میشه و خیره میشم به چشمهاش که مقابل صورتمه …. وقتی چشمهای بازم رو میبینه کمی آروم میشه اما تو چشمهاش پر حرفه … پر دلخوری.. پر اشگ … این چشمها همون چشمهای ۱۵ سال پیشه… با خودم میگم داری چیکار میکنی رویا …. میخوای از این آدم انتقام بگیری..تنها کسی که همیشه تو کودکیت کنارت بود و حامیت… تو داری از شکستن کی آروم میشی و لذت میبری … فراموش کردی خاطرات خوشت رو باهاش… فراموش کردی که فقط آدم راستگوی زندگیت همین آدمه … فراموش کردی که تکیه گاه روزهای تلخ کودکیت همین آدمه…. با تلنگر وجدانم به قلب و عقلم سوزش رو تو چشمهام احساس میکنم و بعد خیسی گونه هام …دست خودم نیست هق هق جگر سوزم… دست خودم نیست وا رفتن بین دستهاش… دست خودم نیست هیچی دست من نبود..با تمام دلتنگیش من رو تو آغوشش حبس میکنه …. از این فشار ناراحت نیستم نه ابدا… بلکه خوشحالم چون مطمئنم تنهای و غمم دیگه با اومدن این تکیه گاه تمومه ….اما ترس عجیبی تو قلبم میپیچه که مبادا دوباره بره … با تمام درد و غمم صداش میزنم بعد از ۱۵ سال این اسم رو به زبونم میارم و قسمم رو میشکنم-سا…سان…. اخ ساسان خدایا میدونم شکستن قسم تاوان داره اما خودت شاهدی که من تمام شدم … من تباه شدم پس من رو ببخش… با شنیدن اسمش من رو بیشتر تو آغوشش فشار میده و تازه وقتی جوابم رو میده میفهمم که اون هم داره گریه میکنه ساسان-جان ساسان… کاش میمردم و این روز رو نمیدیدم… چی شده رویا… چه بالی سرت اومده!؟

دانلود رمان عشق و جدایی

چی باید جواب میدادم …از کجا شروع میکردم… از کی گالیه میکردم … دیگه توان ایستادن نداشتم انگار فهمید … همونطور که بغلش بودم آروم به سمت تخت هدایتم کرد و کمکم کرد تا بشینم…خودش هم کنارم نشست و دست روی شونه هام انداخت سرم رو ، روی شونش گذاشتم … اخ که چقدر آروم شدم … من بی پناه…من رهاشده… من داغون..من ویرون شده چقدر آروم شدم تو آغوشی که ۱۵ سال از من گرفته بودن … دستم رو باال میارم و به لباسش چنگ میزنم و هق هق گوش خراش و جگر سوزم تو اتاق میپیچه … دستش رو ، روی سرم میزاره و به موهام چنگ میندازه و سرم رو بیشتر به سینش فشار میده و ب*و*س*ه ای به موهام میزنه و من احساس میکنم تکون خوردن شونه هاش رو … بخاطر من داره گریه میکنه …. نمیتونم تحمل کنم … سرم رو بلند میکنم مجبور میشه رهام کنه سرم رو باال میارم تا به صورتش نگاه کنم …. اون هم خیره میشه به چشمهام … صورتم رو با دستهاش قاب میگیره و اشگهام رو پاک میکنه … من هم دستهام رو باال میارم و اشگهای مردانه اش رو پاک میکنم … هر دو خیره بهم… هر دو مبهوت هم… به یکباره دستهاش رو از صورتم بر میداره .

دانلود رمان عشق و جدایی

آب دهانش رو با صدا قورت میده … بلند میشه و به سمت پنجره میره .. .مقابل پنجره چند نفس عمیق میکشه و بعد به سمت من بر گشت و به پنجره تکیه داد و دستهاش رو ، روی سینه اش قفل کرد ^ساسان^ خدایا باورم نمیشه … چطور باور کنم این فرشته شکسته پر … این دختر شکسته شده رویاس… مگه رویا چقدر سن داره که به این حال و روز افتاده… تو دلم اه میکشم و به فکر فرو میرم … به سالهای دور برمیگردم…به روزهای زیبای که من و رویا کنار هم داشتیم … با این که همیشه تنها بودیم اما در کنار هم خوش بودیم … همیشه من و رویا این عمارت ارواح رو ، روی سرمون میزاشتیم …. میگم ارواح چون غیر از من و رویا و زینت انگار کسی اینجا زندگی نمیکرد …. من ۵ سال از رویا بزرگترم… این عمارت هم ارثیه پدر بزرگم به پدر و عموم بود و شرطش زندگی کردن این ۲ برادر برای همیشه تو این عمارت بود … پدر رویا)عمو منصور( درست ۳ سال بعد از پدرم ازدواج کرد و ۲ سال بعد صاحب دختری زیبا به اسم رویا شد اما با به دنیا اومدن رویا مادرش برای همیشه اون و پدرش رو ترک کرد … برای همین رویا رو مامان نرگسم بزرگ کرد… مامان همیشه رویا رو مثل دخترش دوست داشت … روزهای خوبی بود و ما چقدر خوش بودیم اما این خوشی دوامی نداشت … درست وقتی من ۱۰ ساله و رویا ۵ ساله بود مامان نرگسم مثل یه فرشته پر زد و رفت … این رفتن خیلی غیر منتظره بود … فقط بخاطر تشنج مادرم رو از دست دادم … بابا و عمو هیچ موقع برای ما وقت نداشتن تمام وقتشون تو دربار و در حال خوش خدمتی به دم کلفتهای درباری میگزروندن …این ۲ برادر هیچ وقت از جمع کردن پول و مال سیر نمیشدن این نبودنهاشون باعث شد که من و رویا همیشه کنار هم باشیم حتی اتاقهامون کنار هم بود..از همون بچگی نسبت به رویا حس متفاوتی داشتم..دست خودم نبود هیچ وقت نتونستم رویا رو مثل خواهرم تصور کنم… حتی پدرم از این حس بو برده بود و از عمد همیشه تکرار میکرد ) رویا مثل خواهرته و باید مثل برادر بزرگتر هواش رو داشته باشی( .. انقدر این حرفها رو تکرار میکرد که عصبانی میشدم و با پرخاش میگفتم ) من خواهر نمیخوام … رویا فقط دختر عمومه( اما ای کاش الل میشدم و حس قلبیم

دانلود رمان عشق و جدایی

رو آشکار نمیکردم تا سرانجامش بشه تبعید من به فرنگ و ۱۵ سال دوری از عشق و همدم دوران شیرین کودکی و نوجوانی ..وقتی نقشه عمو و پدرم رو برای جدای من و رویا فهمیدم شکستم… اونها تمام سعیشون رو میکردن تا من رو از رویا جدا کنن.. تهدیدم کردن… پسر بچه نوجوان ۱۵ ساله رو به ازدواج رویای ۱۰ ساله تهدید میکردن … چه بی رحم بودن این ۲ برادر … چه سنگدل بودن این صباحیها … اما واقعا از دست من کاری ساخته نبود جز تن دادن به جدای و دور شدن از تنها کسه زندگیم… یادم نمیره روزی رو که اشگ ریختم و با هق هق از پدرم و عموم خواستم تا مراقب رویا باشن… اون بی انصافها به من قول داده بودن که در زمان نبود من مراقب رویا باشن تا برگردم…چه ساده دل بودم من… به امید بزرگ شدن و قوی شدن رفتم…رفتم تا کسی بشم.. رفتم تا قدرتمند بشم و برگردم تا رویا رو از دست این ۲ آدم مغرور و پول پرست نجات بدم…روز رفتن رو هیچ وقت فراموش نمیکنم به طوری که شد کابوس شبهای تنهای من… ضجه ها و التماسهای رویا هنوز تو گوشمه… دیدم که به دست و پای بابام افتاده بود تا مانع فرستادنم بشه… التماس میکرد تا من رو ، راهی غربت نکنن … اما من میسوختم از این التماسها.. دوست داشتم جلو برم و فریاد بزنم ) رویا.. رویای من التماس نکن… به این ۲ مرد از جنس سنگ که از دنیا فقط خوش گذرونی و پول جمع کردن رو یاد گرفتن التماس نکن( اما چه فایده که قدرتش رو نداشتم… رفتم به امید وصال…درد غربت کشیدم به امید رسیدن به رویای زندگیم… چه احمقانه فکر میکردم بعد گذشت این چند سال برمیگردم و رویا منتظرمه… چه ساده دالنه فکر میکردم که رویا فراموشم نمیکنه… چی فکر میکردم و چی شد… زهی خیال باطل…

دانلود رمان عشق و جدایی

^رویا^ به ساسان چشم دوختم که همچنان غرق در افکار خودش بود… چقدر فرق کرده… چقدر گذر زمان تو قیافه و هیکلش تاثیر گذاشته… چقدر مردونه شده… ساسان چهره عادی داره… چهره ای که همیشه ارومم میکرد و االن بعد این همه سال باز هم ارومم کرد… کت و شلواری که پوشیده به هیکله مردونش میاد… موهاش رو هنوز مثل گذشته کوتاه میکنه… اه میکشم و تگاهم رو ازش میگیرم و با خودم میگم اون دیگه سهم من نیست.. من با بچه بازی و لج کردن شانس بودن با ساسان رو از دست دادم… با این فکر قلبم تیر میکشه و نوزاد ۸ ماهم تو شکمم جمع میشه… دستی روی شکمم میکشم این دنیا با من خوب تا نکرد و من حاال فقط باید به فکر نوزادم باشم … با فکر بودن فرزند کوچکم که با اومدنش میتونه خوشی رو بهم بده لبخند میاد روی لبام … صدای مردونش تو اتاقم میپیچه ساسان-بگو رویا از این ۱۵ سال… از ازدواجت.. از خودت…بگو تا من بفهمم سر رویای مظلوم و معصوم من چی اومده!؟ چشمهام رو از صورت ملتمسش میگیرم و میبندم.. یک پوزخند به خودم و اقبالم و این زندگی میزنم و با صدای خسته ای میگم

دانلود رمان عشق و جدایی

سال تنهای و بی کسی… از پدری بگم که تمام فکر و ذهنش به جز دخترش درگیر مقام و جایگاه درباریش بود یا از مردی بگم که مثل طوفان اومد و زندگیم و تمام هست ونیستم رو به باد داد… از کدوم روزهای تلخ و حسرت بارم میخوای بدونی!؟ دیگه نتونستم ادامه بدم… چشمهام رو باز میکنم تا بتونم عکس العملش رو ببینم… دلم میخواد از روزهای تلخم براش بگم شاید میخوام تو عذابهام شریکش کنم.. همینجور که تکیه داده به پنجره سر میخوره و رو زمین میشینه، دستهاش رو ، روی زانوهاش میزاره… سرش رو تکیه میده به دیوار و با صدای پایینی میگه ساسان-از اول بگو …. مو به مو یاد آوری این چند سال من رو تا مرز جنون میرسونه اما باید حرف بزنم و عقده گشای کنم … به تاج تختم تکیه دادم و به چند سال پیش برگشتم )۱۵ سال پیش/سال ۱۳۴۰) پدر با خشم نگاهم میکرد…روی صندلی نشسته بود و دستش رو ، روی زانوهاش گذاشته بود .. پاهاش رو از عصبانیت تکون میداد…من هم تو خودم مچاله شده بودم قدرت بلند شدن و نشستن رو نداشتم تمام بدنم از شدت ضربه های کمربندپدرم درد میکرد حتی نای ناله کردن هم نداشتم.. اما باچشمهای نیمه بازم صورت قرمز پدر رو میدیدم… از رو صندلی بلند شد و به سمتم اومد از شدت ترس بیشتر تو خودم جمع شدم… وقتی ترس من رو دید کنار سرم زانو زد…دستش رو به سرم نزدیک کرد و موهام رو از صورتم کنار زد …. رد کمربند رو صورتم رو با پشت دستش نوازش کرد … از شدت درد چشمهام رو بستم و فقط صدای ناراحت پدر بود که به گوشم رسید بابا-دخترکم…چرا حرف گوش نمیدی!؟ چشمهام رو باز کردم از شدت درد نمیتونستم چشمهام رو تا آخر باز کنم… از ته گلوم فقط یک کلمه خارج شد-

دانلود رمان عشق و جدایی

چرا!؟ بابا-رویا تو باید ساسان رو فراموش کنی …. دیگه نباید اسمش رو ببری…خیلی حرفهاست که نمیشه گفت … بفهم دختر خودم رو عقب میکشم و سعی میکنم روی زمین بشینم … با تمام سختی و درد میشینم و به دیوار تکیه میدم … از شدت درد بدنم نمیتونم پاهام رو جمع کنم …پوزخند میزنم به این خیال باطل…چرا بابا فکر میکنه من و ساسان از گذشته چیزی نمیدونیم…شمرده میگم من-چرا فکر میکنی من و ساسان از گذشته بیخبریم!؟ به بابا زل میزنم…بعد حرفم روی زمین وا میره و چشمهاش رو میبنده… من-چون شما به عشقتون نرسیدین من و ساسان حق نداریم برسبم

با این حرفم چشمهاش رو باز میکنه …چشمهاش غمگینه… یک اه میکشه بابا-تو چی میدونی از عشق…تو هنوز بچه ای، فقط ۱۰ سالته.. چی میدونی عشقت رو جلوی چشمهات عروس کنن یعنی چی….جلو چشمهات برقصه یعنی چی…جلوی چشمهات خرد بشه یعنی چی!؟…..هر روز فرشته ای رو که تو تصوراتت خانم خونت میدونستی … ملکه قلبت میدونستی…بشه زن برادرت و هم آغوش برادرت یعنی چی!؟ حرفش رو قطع میکنم و با صدای که از عصبانیت میلرزه میگم من-همین تفکرات رو داشتی که اون زن رو فراری دادی…چرا میخوای انتقام عشق ناکامت به زنعمو رو از ساسان بگیری!؟ هه…حتی نمیتونم بگم مادر…لفظ مادر برای من غریبه…بلند میشه و با حالت عصبی باال سرم وایمیسته… با فریاد میگه بابا-بس کن…

دانلود رمان عشق و جدایی

خفه شو دختر… اون زن خودش دلش میخواست بره ، اگه من و تو رو دوست داشت سعی و تالشش رو برای نگه داشتن زندگیش میکرد … درسته دوستش نداشتم اما هیچ چیز براش کم نذاشتم… یک عمره دارم با عذاب وجدان زندگی میکنم…تا وقتی این راز تو قلبم بود افسوس و حسرت این عشق بی سرانجام رو میخوردم بدبختی از وقتی نرگس مرد و مسعود توسط اون دفتر کذایی جریان رو فهمید عذاب وجدان هم به این حسرت اضافه شده نفس میگیره… کالفس این کامال از حرکت دستش که میره الی موهاش مشخصه …پشت میکنه به من و چند قدم از من دور میشه … نفسش رو بیرون فوت میکنه و به سمتم برمیگرده با صدای که میخواد بلند نباشه میگه بابا-دختر خنگ چرا نمیخوای بفهمی من و نرگس بهم عالقه داشتیم.. اما حاال همه چیز تمام شده، نرگس مرد و رفت… تو ساسان هنوز بچه این و صالح آیندتون رو نمیفهمین … حرف آخرم رو میگم)انگشت اشارش رو به صورت تهدید جلو میاره و تکون میده(خوب اون گوشهات رو باز کن چون فقط یکبار میگم …ساسان رفت و دیگه بهش اجازه برگشت نمیدم ..نه تنها من بلکه مطمئن باش اولین نفر مسعود که اجازه برگشت به ساسان رو نمیده….دیگه بهتره در مورد این قضیه صحبت نکنی..دلم نمیخواد حرف ساسان و حتی فکر ساسان تو این خونه باشه…اگه دوست داری بدون مشگل درس بخونی بهتره همه اتفاقات رو فراموش کنی بعد گفتن این حرفها سریع به طبقه باال میره … حرفهای پدر حقیقت بود ساسان در مقابل همه خلع صالح شده و رفته ….چرا من با این دله کوچیکم باید تقاص این عشق قدیمی رو بدم!؟…هنوز یادمه وقتی عمو این موضوع رو از دفتر زنعمو فهمید چقدر ناراحت شد زنعمو نوشته بود که اول عاشق پدرم بوده اما پدرش با زور شوهرش میده …چون اون زمان پدر عروس صالحیت داماد رو تعیین میکرده و جواب میداده و زنعمو هم رو حرف پدرش حرف نمیزده …بیچاره زنعمو وقتی فهمیده شوهرش برادر عشقش بوده چه عذابی کشیده اما خودش تو دفتر نوشته بود

دانلود رمان عشق و جدایی

بعد ازدواجش تصمیم میگیره دیگه به گذشته فکر نکنه چون این فکر خیانت به شوهرشه ….اما بعد یک سال زندگی با عمو و دیدن عشق و عالقه عمو به زندگیش عالقه مند میشه ….این قضیه عشق و عاشقی هم سر به مهر باقی میمونه تا بعد مرگ زنعمو و پیدا شدن دفترش توسط عمو…اما عمو کاری نمیتونست بکنه چون هیچ خیانتی بهش نشده بود و بعد ازدواجش رفتار پدرم و زنعمو با همدیگه مثل خواهر و برادر بوده برای همین هم عمو از این جریان گذشت اما از پدرم هنوز کمی دلگیره…همین موضوع هم باعث شد هیچ وقت دلش نخواد من و ساسان بهم نزدیک بشیم …وقتی رابطه نزدیک ما رو دید تصمیم گرفت ساسان رو به پاریس بفرسته ….از اون روز نحس که زیر کمربند پدرم سیاه و کبود شدم تصمیم گرفتم تنهای رو انتخاب کنم …کارم رفتن به مدرسه و درس خوندن شده بود …هیچ دوستی نداشتم نه این که کسی نخواد با من دوست بشه، من خودم دلم نمیخواست با کسی دوست باشم چون اکثریت از بچه های اجنبی و از خود راضی بودن که فقط تا نوک دماغشون رو میدیدن دلم برای ساسان تنگ شده بود خیلی تنها بودم…تنهای تنها…پدرم هر شب تو مراسم های مهم درباریون شرکت میکرد تا بلکه بتونه پست خوب و مهمی تو دربار بگیره …روزها، ماهها،سالهااز پی هم میگذشتن وحاال ۲۰ ساله شده بودم…مدرک دیپلم رو گرفته بودم و هیچ کاری جز موندن تو خونه نداشتم.. دیگه دلم نمیخواست به درس ادامه بدم…پدرم همیشه سعی میکرد من رو هم با خودش به مراسم های مهم ببره اما من این تنهای رو ترجیح میدادم …یاد و عشق ساسان تو قلبم کمرنگتر شده بود انگار من هم به برگشتش نا امید شده بودم….یک روز غروب تصمیم گرفتم بیرون برم و کمی قدم بزنم ….یک بلیز سفید همراه کت و دامن مشگی پوشیدم … موهام که تا سرشونه هام بود رو باز گذاشتم و کاله انگلیسیم رو کج روی سرم گذاشتم ….

دانلود رمان عشق و جدایی

کفش پاشنه بلند سفید و مشگی رو هم پوشیدم .. کیف دستی کوچکم رو به دست گرفتم و به زدن کمی رژ اکتفا کردم…دختر خیلی زیبای نبودم…صورت معمولی داشتم …چشمهای عسلی،بینی کمی گوشت الود،لبهای متوسط و پوستی سفیدو هیکلی ظریف….اماده شدم و از عمارت بیرون زدم….یک دلشوره تو وجودم بود …احساس میکردم امروز برای من که بعد از چند ماه از عمارت خارج شده بودم میتونه خاص باشه…به پارک سر خیابون رسیدم…صدای بچه ها که بازی میکردن فضا رو پر کرده بود ….ایستادم و به پارک نگاه کردم یک نیمکت خالی نزدیک محل بازی بچه ها بود به سمتش رفتم و نشستم… هوای تازه وسوسم میکرد تا نفسهای عمیق بکشم برای همین یک نفس عمیق کشیدم ….یک بوی خوش و گرم به بینیم خورد که ادم رو به یک خلسه شیرین میبرد…دلم میخواست فقط نفس بکشم و این بو رو تو ریه هام حبس کنم…برام عجیب بود این حال خوشم …با کنجکاوی سرم رو به سمت دیگه نیمکت برگردوندم تا بتونم عامل این بوی فوق العاده رو پیدا کنم…چشمهام گرد شد…کج نشسته بود و به من زل زده بود …با خنده ای که دندونهای ردیف و سفیدش رو به نمایش گذاشته بود گفت-سالم بانوی زیبا….من نویدم و شما!؟ با بهت نگاهش کردم و بعد نگاهم به دستش که به سمت من دراز شده بود خورد…وقتی بهت من رو دید با خنده دست کشبد پشت گردنش نوید-من هر روز این موقع پارک میام …دل آدم باز میشه…میدونید من عاشق بچه هام…وقتی صدای خندشون میاد…

دانلود رمان عشق و جدایی

 کالفه از پرحرفیش وسط حرفش گفتم من-آقای محترم من اومدم پارک بلکه کمی فکرم آزاد بشه اونوقت شما دارید…. اون هم نذاشت حرفم رو ادامه بدم میون حرف زدنم گفت نوید-از پرحرفیم معذرت میخوام …من تنهام و تنهای آدم رو غمگین میکنه اونوقته که آدمفقط دنبال یه همزبون میگرده…من دیدم تنهاید..خوب… خوب کالفه از نگفتن حرفش گفتم-خوب چی!؟ سرش رو پایین انداخت و با پاش رو زمین ضرب گرفت بعد سرش رو کمی باال آورد و زیر چشمی نگاهم کرد و با من ومن گفت نوید-خو..خوب…شاید..قبول کنید…که…که با هم کمی صحبت کنیم بعد نفسش رو بیرون فوت کرد…با تعجب نگاهش کردم..این االن چی به من گفت…پسر پررو..چون جوابش رو دادم فکر کرده میتونه پیشنهاد بده.. عصبانی شدم …از جام بلند شدم..سعی کردم صدام باال نره..انگشت اشارم رو به طرفش گرفتم من-تو چطور جرات کردی …به من…همچین پیشنهادی بدی..هااااااااا ها رو با صدای بلند گفتم..از صدای بلندم شکه شد…دو دستش رو باال آورد و به عالمت آروم تکون داد..بعد با صدای آرومی گفت نوید-خواهش میکنم آروم…چی شد آخه…من که حرف بدی نزدم به نفس نفس افتاده بودم اما هنوز نگاهم به نگاهش بود با خودم فکر کردم )دختر این چه کاریه…چرا عصبانی شدی…مگه چی گفت(یک خفه شو به صدای افکارم گفتم و بعد بی توجه به چشمهای ملتمسش پشتم رو بهش کردم و به سمت خروجی پارک رفتم….ببین اومدم حالم بیاد سر جاش ..معلوم نیست از کجا پیداش شد…پسر مزاحم …چقدر حرف میزد..

دانلود رمان عشق و جدایی

.تو حال و هوای خودم بودم که بازوم کشیده شد…وقتی برگشتم با تعجب به دستی که بازوم رو گرفته بود نگاه کردم ،نگاهم رو باالتر آوردم تا بتونم ببینم کی همچین جراتی به خودش داده که به من دست بزنه…با کمال تعجب همون پسر مزاحم بود اسمش چی بود…فکر کن…یادم نمیاد..از بیاد نیاوردن اسمش کالفه شدم …صدای خندش من رو به خودم میاره…با حالت گیجی نگاهش میکنم و به دنبال دلیل خندش میگردم …حالت گیجم رو متوجه میشه و با خنده میگه-چی شد خانم… مورد پسند شما بودم ؟ بعد صدای خندش بلند میشه …همینجور که نگاهم میخ خندشه به خودم میگم)چه با آرامش میخنده(اما….وایستا ببینم..این االن چی گفت … ابروهام تو هم میره…از شدت خنده تو چشمهاش اشگ جمع شده ،سرش رو پایین میاره و با انگشت گوشه دو چشمش رو پاک میکنه .. وقتی سرش رو باال میاره اخم عمیق من رو میبینه…تازه به

دانلود رمان عشق و جدایی

 خودش میاد…تک سرفه ای میکنه و ته مونده خندش از صورتش پاک میشه …تو دلم میگم ) ایول جذبه…چه ترسید بچه (تو دلم میخندم اما چهرم همون اخمهای عمیق خود نمای میکنه… دوباره نگاهم به دستش می افته که هنوز گستاخانه بازوم رو گرفته با کیفم که تو دست دیگمه میزنم رو دستش و سرش فریاد میزنم -این دست کوفتیت رو از رو بازوم بردار…تو کی هستی که امروز مثل اوار خراب شدی سرم..دیگه تو این مملکت آسایش و آرامش نیست خدا رو شکر انگار اون هم تازه درک میکنه که هنوز بازوم تو دستشه …سریع دستش رو بر میداره و کمی چهرش رو مظلوم میکنه-معذرت میخوام دیگه از دستش خسته شدم…مثل سیریش میمونه…مثال اومدم دلم باز بشه و کمی از غصه هام رو فراموش کنم این از کجاسرم خراب شد من-چی میخوای از جونم… برو گمشو پسره… دنباله حرفم رو نمیگیرم و برمیگردم سریع به مسیرم ادامه میدم..صدای بی پرواش رو از پشت سرم میشنوم که فریاد میزنه -اما من منتظرتم خانم خانمها..اگه دلت یه همزبون خواست بیا اینجا ..دربست میشم همدم برات پا تند میکنم و تو کوچه میپیچم ..از شدت تند راه رفتن نفسم میگیره..به اندازه ازش دور شدم …وایمیستم و به دیوار تکیه میدم تا نفس تازه کنم..این دیگه کی بود ..چقدر پررو بود..ناخودآگاه خنده روی لبام میاد..اما با بیاد اوردن جملش خندم پاک میشه..به من گفت همدمت میشم مثل ساسان که گفته بود تنهام نمیزاره و همدم و غمخوارم میشه..اشگ تو چشمهام جمع میشه ..من قسم خورده بودم ساسان رو فراموش کنم و هیچ موقع به یادش نیوفتم..قسم خورده بودم دیگه به یادش اشگ نریزم.. اما این اشگهای صمج از گوشه چشمم چکیدن ..یک پوزخند به خودم و سادگیم میزنم..تا کی این یاد و خاطره ها میخواد تو ذهنم باقی بمونه..چرا فراموش نمیشه..اون رفت..هر چند مجبورش کردن اما انگار براش بدم نشده..حتما تا االن من رو فراموش کرده…کی رو جایگزین من کرده..اون االن ۲۵ سالشه قطعا با کسی هست .. عابد و زاهد که نیست سرم رو کالفه تکون میدم تا یادش از ذهن و فکرم پر بکشه …

دانلود رمان عشق و جدایی

اشگهام رو پاک میکنم و به سمت خونه میرم…وارد سالن میشم مثل همیشه هیچ کس جز زینت خونه نیست….از پله ها باال میرم و وارد اتاقم میشم…کیف و کاله و کفشم رو گوشه اتاق پرت میکنم…کتم رو ، روی تخت میندازم…خسته خودم رو ، روی تخت پرت میکنم….خستم از این تنهای… دلم خوشی میخواد …خنده های از ته دل میخواد…یک همدم و همزبون میخواد…ذهنم میره سمت پسرک…یعنی حرفهاش راسته…اصال اون کی هست…چرا میخواست با من حرف بزنه…از زور خستگی بیخیال فکر میشم و میخوابم…از اون ماجرای پارک تا االن یک هفته میگذره…بابا مثل همیشه با دوستهاش شمال رفته…عمو هم به دیدن ساسان پاریس رفته و من تمام این یک هفته رو تنها تو اتاقم بودم فقط برای خوردن غذا پایین میرفتم…به سمت گرامافون اتاقم میرم و روشنش میکنم..به سمت پنجره میرم و بازش میکنم…باد گرم به صورتم میخوره….با شروع آهنگ چشمهام رو میبندم

دانلود رمان عشق و جدایی

 روزگار مهربانیها گذشت/همدمیها ،همزبانیها گذشت/لحظه های بیقراریهای دل/با جوانی رفت و هرگز برنگشت/مست مستی دستم بگیر/راهی میخانه ات دستم بگیر/دستم بگیر که زار و خسته ام/مست و خراب و دلشکسته ام /پشت در میخونه عشق به امید تو نشستم )از احمد آزاد》دستم بگیر《( چشمهام رو باز میکنم…واقعا کسی رو میخوام که دستم رو بگیره…فکرم سمت پارک کشیده میشه…چهره پسرک میاد تو ذهنم…یعنی هنوز منتظره…دلم میخواد برم ببینم رو حرفش هست یا نه…با این تصمیم چشمهام برق میزنه و خنده میشینه رو لبهام …اما اگه واقعا قصد و نیت بدی داشته باشه چی …اما صدای تو ذهنم میگه)بیخیال دنیا ۲ روزه،برای تو چه فرقی میکنه،باید از یکجا به این تنهای خاتمه بدی( سریع از پنجره دور میشم ،ساعت ۳ بود پس تا ۵ وقت دارم … سریع دوش میگیرم …سمت کمدم میرم و یک شلوار دمپا گشاد طوسی همراه تیشرت استین کوتاه سفید با صندلهای سفیدم میپوشم… موهام رو باز میزارم و رژ صورتیمم میزنم… بعد زدن عطر از اتاق خارج میشم و پایین میرم…زینت با دیدنم خوشحال میشه و به سمتم می اد زینت-سالم خانم جان زینت ۴۵ سالشه .. وقتی زن عمو فوت کرد ،عمو زینت رو استخدام کرد…زینت قبال ازدواج کرده اما بچه دار نمیشده شوهرش هم بعد چند سال دوباره زن میگیره… بعد یک سال زنه باردار میشه و شوهرش رو مجبور میکنه از زینت جدا بشه … زینت هم بعد جداییش خونه مردم کار میکرده… من-سالم زینت جون… میرم بیرون کمی قدم بزنم … زینت-بسالمت خانم از خونه خارج میشم و به سمت پارک میرم… وقتی به پارک میرسم استرس میگیرم..قلبم تند تند میزنه دستم رو میزارم رو سینم … با توکل به خدا میرم سمت نیمکت اما با دیدن نیمکت خالی بادم خالی میشه… روی نیمکت وا میرم..اینم از شانس خوشگل منه خدا جون ممنون از حالگیریت… تو فکر بودم که دستی رو شونم میشینه از ترس به هوا پریدم و به پشت برگشتم…ای خدا…با خنده داشت نگاهم میکرد ..چه نیششم بازه ببند مگس نره من-بازم تو… ببینم عادت داری دستت هرز بره دستش رو ،روی سینش میزاره و کمی خم میشه نوید-سالم عرض شد … چاکر شمام… دیدم تو فکری گفتم از فکر پرتشی بیرون لبخندش عمیق شد .. نه بابا نمکدونم هست… با حرص میگم من-چرا دوباره مزاحم شدی؟

دانلود رمان عشق و جدایی

 خندش رو جمع میکنه و با تمسخر میگه نوید-دیدم با چشم دنباله منی و از دوریم داری بال بال میزنی گفتم گ*ن*ا*ه داری منتظرت نزارم من- مطمئنی دنباله تو بودم!؟ نوید-نبودی!؟ من-معلومه که نه… ببینم نکنه هر دختری میاد پارک دنباله تو با شنیدن حرفم عصبانی شد .. نیمکت رو دور زد و روبه روم ایستاد…سرش رو پایین اورد و به صورتم نگاه کرد نوید-ببین شاید تو بخاطر من نیومده باشی اما این رو بدون که من بخاطر تو اومدم … یک هفته است منتظرتم تا بیای… من حرفم رو راحت میزنم از هیچکس نمیترسم … از وقتی دیدمت خواب راحت ندارم…دگرگونم کردی دختر… حس و حالم عوض شده … تو هر لحظه میای تو فکرم… بیچارم کردی از نفس داغش که به صورتم میخوره حالم عوض میشه …میخوام یک قدم عقب برم تا ازش فاصله بگیرم اما متوجه میشه و سریع دستهاش رو ابراز احساسات میکنه … با ترس نگاهش میکنم … دستم رو روی سینش میزارم تا ازم فاصله بگیره اما زورم بهش نمیرسه… به غلط کردن افتادم… باید کاری کنم… با صدای اروم و حرصی میگم من-ولم کن …. داری چیکار میکنی دیوونه سرش رو به گوشم نزدیک میکنه و زمزمه میکنه نوید-اره دیوونم… تو چی داری دختر که من یک هفته است دارم پر پر میزنم برای دیدن و شنیدن صدات…مگه چند دفعه دیدمت که دارم وا میدم… تو کی هستی فرشته کوچولو…. تو چشمهای عسلیت چی داری که طلسمم کردی از شرم صورتم سرخ میشه..این حرفها برام تازگی داره…نمیدونم چرا شنیدنش انقدر برام شیرین بود … سرم رو پایین میگیرم من-تو رو خدا ولم کن… اصال تو کی هستی!؟از جون من چی میخوای!؟ من نمیشناسمت ولم میکنه و کمی ازم فاصله میگیره نوید-از من نترس… من قصد بدی ندارم…من ایرونیم ناموس حالیم میشه…دلم نمیخواد اذیتت کنم اما دختر خیلی چموشی… چرا جدیم نمیگیری!؟…قبول کن باهم حرف بزنیم تا همدیگر رو بشناسیم سرم رو بلند میکنم و به چشمهاش نگاه میکنم… تو چشمهای سبزش صداقت موج میزنه من-میترسم بهت اعتماد کنم

دانلود رمان عشق و جدایی

نوید- از هیچ چیز نترس…بیا همدیگر رو بشناسیم ضرر که نمیکنیم… هوم چی میگی قبول میکنی هر چی باداباد …سرم رو به عالمت قبول تکون میدم..خوشحال میشه نوید-پشیمون نمیشی… بیارو همین نیمکت بشینیم 》زمان حال )سال ۱۳۵۵》) با صدای در چشمهام رو باز میکنم ساسان هنوز روی زمین نشسته …از تاریکی اتاقم مشخصه که شب شده من-بیا تو در باز میشه به سمت در نگاه میکنم من-چی شده زینت !؟ زینت-خانم آقا گفتن همراه آقا ساسان بیاین شام بخورین من-حوصله ندارم زینت به آقات بگو گرسنه نیستم زینت-اما خانم…. کالفه ار یادآوری گذشته داد زدم من-نشنیدی زینت برو بالخره صدای غمگین ساسان میاد ساسان-زینت خانم غذای رویا رو بیار اتاقش با اعتراض میگم من-بهتون گفتم گرسنه نیستم بعد روی تختم دراز میکشم …بسته شدن در یعنی که زینت رفته…حضور ساسان رو باال سرم حس میکنم و بعد صدای گرفته اش که تو اتاقم میپیچه ساسان-میدونم از به یاد آوردن گذشته ناراحت میشی … اما رویا خانم خودت این راه رو انتخاب کردی…هنوز نمیدونم چه اتفاقی افتاده … اما میدونم انقدر بزرگ هست که عمو غرورش رو کنار بزاره و به بابا برای برگشتنم التماس کنه

دانلود رمان عشق و جدایی

گرومپ… نمیخوام باور کنم صدای شکستن قلبم رو…نفس کشیدن یادم میره…شوکم …خدایا …با تمام ناتوانیم و ضعف جسمیم بلند میشم و مقابلش می ایستم …نمیخوام بشکنم …هر چند جلوی همه شکستم اما جلوی این آدم نه…بغضم رو قورت میدم … اما کنترل صدای لرزونم دست خودم نیست من-زندگی من از روزی خراب شد که زدی زیر همه حرفهات…من دختر ۱۰ ساله فقط تو رو داشتم … اما تو مثل یک بوزدل فرار و به قرار ترجیح دادی دیگه توان ایستادن ندارم … لبه تخت میشینم اما هنوز نگاهم به چهره سرخ شده از خشمشه …. بالخره منفجر میشه ساسان-من بوزدلم….اره من…من احمقی که فقط بخاطر تو رفتم…بخاطر دختری که شده بود روز و شبم…اخه من به تو چی بگم…من رفتم تا تو رو داشته باشم خستم خدا دیگه بسته کشش ندارم … منم مثل خودش فریاد میزنم من-بخاطر من رفتی…رفتی که من رو داشته باشی …پس چرا حال و روزم شده این…پس چرا برنگشتی…تو حتی یک نامه خشگ و خالی ندادی که دلم خوش باشه …اونوقت همه کارهات رو میندازی گردن من ساسان-میتونستی صبر کنی …نمیخواستم اونجا بمیرم که… من-بهتره زود قضاوت نکنی وقتی از کله موضوع خبر نداری …االنم دیگه توان ندارم میخوام بخوابم میاد و کنارم لبه تخت میشینه….بعد اونهمه فریاد انگار هر دو ارومتر شدیم…دو دستش رو ،روی تخت میزاره و به سقف خیره میشه ساسان -االن زینت غذا برات میاره …بهتره که کامل بخوری…میخوام فردا اول وقت بقیه ماجرا رو بدونم من-بهتره بیخیال بشی ..هر اتفاقی هم افتاده باشه تموم شده.. برای تو دیگه چه فرقی میکنه از رو تخت بلند میشه و به سمت در میره اما کمی مکث میکنه و میگه ساسان-من خستم رویا .. تازه امروز ظهر رسیدم.. خواهش میکنم غذات رو بخور … میخوام همه چیز رو بدونم و بعد تصمیم بگیرم من-تصمیم چی! ؟ ساسان-شب بخیر من-ساسان اما ساسان بدون زدن حرفی رفت…اما من هنوز تو بهت حرفش بودم..یعنی راجبه چی حرف میزد..

دانلود رمان عشق و جدایی

بعد خوردن کمی از غذا روی تختم خوابیدم…اصال دلم نمیخواست امشب به هیچ چیز فکر کنم…با صدای در چشمهام رو باز میکنم روشنای که از پنجره به اتاق میتابه نشون میده صبح شده…پتو رو کنار میزنم و به تاج تخت تکیه میدم …در باز میشه و ساسان داخل میاد ….یک گرمکن و شلوار آبی پوشیده…دستی به صورت و موهام میکشم و با صدای گرفته ای که بخاطر بیدار شدن از خوابه میگم من-صبح بخیر ساسان-صبح بخیر خانم با تعجب به چهره شادش نگاه میکنم…فکر میکردم هنوز عصبانی باشه ساسان-چیه … چرا اینجوری نگاهم میکنی…شاخ در اوردم یا دم که خبر ندارم بعد به حالت نمایشی به خودش یک نگاهی انداخت من-حالت خوبه!؟ بهم نزدیکتر شد و دستش رو بسمتم دراز کرد و با صدای مهربونی گفت ساسان-از این بهتر نمیشم…حاال بلند شو صبحانه بخور…من و تو کلی حرف داریم … دستم رو تو دستش گذاشتم و بلند شدم …بعد صبحانه همراه ساسان به طرف حیاط رفتیم …روی تخت چوبیگکه ماشاهلل روش فرش انداخته بود و پشتی گذاشته بود نشستیم…ساسان روی تخت دراز کشید و دستش رو زیر سرش گذاشت ساسان -ادامش رو میشنوم نفس عمیقی کشیدم و روی شکمم دست کشیدم… هر چند از یادآوری گذشته عذاب میکشیدم اما انگار با گفتنش سبک میشدم 》گذشته)سال ۱۳۵۱》) از آشنای من و نوید یک سال میگذشت …نوید همراه خوبی بود تقریبا هر روز همدیگر رو میدیدیم…من همه چیز رو درباره خودم به نوید گفته بودم اما هنوز درباره نوید چیز زیادی نمیدونستم ….دلم میخواست نوید رو کامل بشناسم…ولی هر بار راجب خانوادش میپرسیدم بحث رو عوض میکرد اما منم کالفه شده بودم بالخره تصمیم گرفتم جدی باهاش صحبت کنم ….اونروز قرار بود همدیگر رو تو پارک ببینیم …اماده شدم و سر قرار رفتم…مثل همیشه زودتر از من رسیده بود…بخاطر کار نوید فقط بعد از ساعت ۵ ظهر میتونستیم همدیگر رو ببینیم…با دیدن من از روی نیمکت بلند شد …چهرش باز هم خندون بود و هر بار با دیدن خنده زیباش من هم میخندیدم نوید-سالم ….حاله بانو

دانلود رمان عشق و جدایی

از لحن حرف زدنش خندم گرفته بود اما سعی کردم خودم رو کنترل کنم …نوید امروز باید راجبه خودش همه چیز رو بهم میگفت…پشت چشمی نازک کردم و بدون حرفی روی نیمکت نشستم…اول با تعجب نگاهم کرد اما بعد با چهره خونسرد کنارم نشست ..کمی به سمتم کج شد و به چهرم خیره شد نوید-چیشده !؟ چرا حرف نمیزنی!؟ اینم یک اخالق خاص نوید بود تا جریان رو ندونه از ناز کشی خبری نیست…کالفه گفتم من-اقا نوید ما چند وقته با هم دوستیم!!!؟ ابروهاشرو به حالت تعجب باال برد و سرش رو کمی کج کرد نوید-منظور بانو… پوف کالفه ای کشیدم و منم کج نشستم و به صورتش نگاه کردم اونم جدی بهم نگاه میکرد با صدای ارومی گفتم من-ببین آقا نوید من و شما االن یک ساله که همدیگر رو میشناسیم …من همه چیز رو راجب خودم و خانوادم برات گفتم …اما تو هیچ حرفی نمیزنی نوید-چی باید بگم اخه…رویا تو چه اسراری داری به دونستن… من-یعنی چی نوید…بعد گذشت این همه وقت من رو غریبه میدونی نفسش رو بیرون فوت کرد …صاف نشست و سرش رو بین دستاش گرفت نوید-بهتره تمومش کنی رویا…من تنهام و تنها زندگی میکنم همین ناراحت شدم یعنی واقعا من انقدر براش غریبم من-اما من میخوام بدونم با حرص پاش رو به زمین کوبید و بلند شد…چند قدم به جلو رفت و دستهاش رو تو جیب شلوارش گذاشت صدای بم و ناراحتش به گوشم رسید نوید-دونستن بعضی حقایق خوب نیست رویا … عصبانی بلند شدم و جلوش ایستادم به من نگاه نمیکرد .. با صدای که سعی داشتم بلند نشه گفتم من-یا االن همه جریان رو میگی …یا ..یا من دیگه نیستم با حرص نگاهم کرد صورتش قرمز شده بود نوید-آخه چیو میخوای بدونی…به فرضم گفتم که چی اخه

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب عشق و جدایی : PDF|APK|EPUB

 

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

منبع تایپ رمان : negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم