دانلود رمان جدید

سلام دوستان گرامی ، خوشحالم که دی ال رمان رو واسه بازدید انتخاب کردید ;) امیدوارم لحظات خوبی رو باهم داشته باشیم :)
خانه / رمان / رمان های دانلودی / عشق فیزیکی / دانلود رمان عشق فیزیکی باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

دانلود رمان عشق فیزیکی باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

دانلود رمان عشق فیزیکی

دانلود رمان عشق فیزیکی باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب عشق فیزیکی : PDF|APK|EPUB

۲lsx_fatemeh_sadat
1.gif نام کتاب رمان : عشق فیزیکی
1.gif نام نویسنده : فاطمه سادات
1.gifحجم رمان عشق فیزیکی : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان عشق فیزیکی :
میدانم از کجا باید آغاز کنم….
از زمانی که چگالی عشقت بر روی قلبم سنگینی میکرد…؟!
یا از وقتی که وزن عشق تورا با شتاب جاذبه چشمانت اندازه گرفتم؟!
من و تو جذب شدیم…مانند دو قطب آهنربا…من زن بودم و تو مرد….اما شتاب جاذبه عشقمان مانع جداییمان شد…

و حالا نیروی عشقمان باعث میشود که تو کار کنی و من اندازه بگیرم….با خط کشی که اعداد آن از جنس فیزیک است…!!!
آری یافتم….فیزیک ابتدای کار ما بود..
با استرس نشسته بودم و داشتم فکر میکردم که چقدر خرم!آخه بی عقل الاغ با قلدر مدرسه میوفتی که چی؟!دودیقه جلوی عشقتو به مادرت بگیر تا نه عینکتو بشکنی و نه دماغ طرفتو بشکنی!وای عینکم!خیلی قشنگ و سبک بود!با صدای خانوم اکبری از فکر دراومدم.
اکبری-شماره ولی؟
-خانوم شما که شغل پدر منو میدونین بیشتر وقتا نیستن اینجا الآنم رفتن ترکیه.
اکبری-خوب الآن من به کی زنگ بزنم بگم بیاد دسته گلشو جمع کنه؟؟
-نمیشه این دفعه رو ببخشید؟!
اکبری-نه خیر نمیشه!
به درک!خوب ترانه که جلسه ترلان(دخترش)نمیتونه بیاد …آرمین هم که عروسیه…فرزادم که زشته بیاد دنبال خواهرزنش…!میمونه آرمان با اون اخلاق گندش!!!ولی انگار چاره ای نیست!
-خانوم این شماره برادرمه…..۰۹
نیاد آبرو ریزی کنه؟نه بابا خیر سرش درس خونده داداشو فقط سر من میزنه!با صدای در به خودم اومدم…
مش باقر بود-خانوم یکی اومدس میگد با شوما کار دارد.( اینجارو با لحجه اصفهانی بخونید)
اکبری-بگین بیاد داخل

دانلود رمان جدید

رمان جدید از فاطمه سادات عشق فیزیکی

به نام خالق بخشایشگر… نام رمان:عشق فیزیکی نام نویسنده:فاطمه سادات:( ژانر:و فیزیکی و البته عاشقانه! دوستان بخش هایی که با * مشخص شدن…جزو متن اصلی نیستن…یا خوابن یا یه همچین چیزی:( مقدمه:نمیدانم از کجا باید آغاز کنم…. از زمانی که چگالی عشقت بر روی قلبم سنگینی میکرد…؟! یا از وقتی که وزن عشق تورا با شتاب جاذبه چشمانت اندازه گرفتم؟!

دانلود رمان عشق فیزیکی

 من و تو جذب شدیم…مانند دو قطب آهنربا…من زن بودم و تو مرد….اما شتاب جاذبه عشقمان مانع جداییمان شد… و حاال نیروی عشقمان باعث میشود که تو کار کنی و من اندازه بگیرم….با خط کشی که اعداد آن از جنس فیزیک است…!!! آری یافتم….فیزیک ابتدای کار ما بود…. با استرس نشسته بودم و داشتم فکر میکردم که چقدر خرم!آخه بی عقل االغ با قلدر مدرسه میوفتی که چی؟!دودیقه جلوی عشقتو به مادرت بگیر تا نه عینکتو بشکنی و نه دماغ طرفتو بشکنی!وای عینکم!خیلی قشنگ و سبک بود!با صدای خانوم اکبری از فکر دراومدم. اکبری-شماره ولی؟ -خانوم شما که شغل پدر منو میدونین بیشتر وقتا نیستن اینجا اآلنم رفتن ترکیه. اکبری-خوب اآلن من به کی زنگ بزنم بگم بیاد دسته گلشو جمع کنه؟؟ -نمیشه این دفعه رو ببخشید؟! اکبری-نه خیر نمیشه! به درک!خوب ترانه که جلسه ترالن)دخترش(نمیتونه بیاد …آرمین هم که عروسیه…فرزادم که زشته بیاد دنبال خواهرزنش…!میمونه آرمان با اون اخالق گندش!!!ولی انگار چاره ای نیست! -خانوم این شماره برادرمه…..۰۹ نیاد آبرو ریزی کنه؟نه بابا خیر سرش درس خونده داداشو فقط سر من میزنه!با صدای در به خودم اومدم… مش باقر بود-خانوم یکی اومدس میگد با شوما کار دارد.) اینجارو با لحجه اصفهانی بخونید( اکبری-بگین بیاد داخل مش باقر مش باقر-چشم خانوم وای خدای من!اآلنه که سرمو بزاره رو سینم.البته دارم زیاده روی میکنم انقدم بداخالق نیست!آرمان اومد تو و با ابروهای در همش واسم خط و نشون میکشید!ترجیح دادم با انگشتام بازی کنم!اکبری بیرونم کرد تا باهاش صحبت کنه.نشستم روی صندلی های بیرون دفترو برای صدمین بار شروع کردم به دوره زندگیم!ترنم هستم فرزندچهارم و آخر خانواده دو تا برادر دارم یه خواهر که اسماش…. فرناز پرید وسط افکارم-عمه شنیدم دعوا کردی!

دانلود رمان عشق فیزیکی

 برای صدمین بار زدم تو سرش-به من نگو عمه!!!بله اتفاقا هنوز گرمم اگه تنت ه*و*س مشت و مال کرده در خدمتم! فرناز ریز خندید-فکر نکنم بدون عینک جابی رو ببینی!کی رو احظار کرده حاال اکبری؟ -آرمانو !برو وسایلتو بجمع که میام دنبالت بریم باهم! فرناز-وای عمه زنگ آخر ادبیات فارسی داشتیم عاشقتم دمت گرم! -زهر مار و عم… اکبری-ترنم بیا داخل.فرناز!مگه تو کالس نداری؟! فرناز-چرا خانوم! و چشمکی زد رفت باال.رفتم داخل با دیدن گره های ابروی آرمان گور خودمو کندم! اکبری-حسینی دفعه آخرت باشه ها بیا این تعهد نامه رو امضا کن و وسایلتو جمع کن امروز زودتر برو! میدونستم اینو میگه-چشم آرمان-فقط خانوم اکبری برادرزادم… وسط حرفش پرید-بله بله آقای حسینی ترنم برو فرنازو صداش کن! -چشم دوان دوان رفتم طبقه باال دم در چهارم ریاضی ۲ وایسادمو در زدم و رفتم داخل -خانوم گفتن فرناز حسینی بیاد پایین اومدن دنبالش! اومد بیرون-با کی دارین؟ -شیمی داریم!حاال میرم وسایلمو میارم تو برو پایین. رفتم وسایلمو جمع کردم.وقتی رفتم پایین دیدم آرمان با اخم به راه پله نگاه میکنه و فرنازم دپرس کنارش وایساده و داره با بند کیفش بازی میکنه! آرمان-بریم وقتی داشتیم میرفتیم از فرناز پرسیدم چی شده و اونم بهم گفته که آرمان زده تو پرش!سوار ماشین شدیم!اآلن شروع میشه…۳٫٫٫۲٫٫٫۱ آرمان-خوب قضیه این دعوا چی بود ترنم؟

دانلود رمان عشق فیزیکی

خخخ نگفتم! فرناز-بی خیال عمو!همه دعوا میکنن! آرمان-کسی از شما نظر خواهی نکرد!شما ساکت! -اع خوب…خوب…یه چیزی به مامان گفت منم نتونستم جلوی خودمو بگیرم!ببخشید خوشم میاد این فرناز از رو نمیره-اصن فرید کو؟! ارمانم دیگه ادامه نداد-دانشگاهه تا ما نهار بگیریم اونم میرسه. به ادامه ورق زدن دفتر خاطرات ذهنم پرداختم…آرمین برادر بزرگترمه و فرید و فرناز بچه هاشن.دومین فرزند خانواده ترانه س که یه دختر داره به اسم ترالن.سومیم ارمانه که هنوز مجرده آخرین منم!مادرم یک سال پیش فوت کرد و به خاطر همینم خیلی روش حساسم!خیلی!پدرمم در همین حد میدونم که تا جره و اخالقاش ماشاهلل کپی آرمانه یا بهتر بگم آرمان کپی پدره!و در آخر رشته م که عاشقشم…ریاضی فیزیک که فقط و فقط به خاطر فیزیکشه!!!من عاشق فیزیکم عاشق! آرمان-پیاده شید اوووو چه تو فکر بودم!اینا نهارم خریدن و من نفهمیدم!رفتین داخلو رو کاناپه های راحتی ولو شدیم .آرمان پشتش به در ورودی و روش به ما بود.سرشو تکیه داده بود به پشتی کاناپه و چشما و بسته بود.یهویی فرید از در ورودی کامال بی سر و صدا وارد شد و به ما اشاره کرد که ساکت باشیم.با دیدن پالستیک توی دستش نقششو خوندیم و باهاش لب زدیم:۱٫٫٫۲٫٫٫۳ و اون پالستیکو باالی سر آرمان ترکوند!آرمان از غافلگیر شدن متنفره متنفر!یه بار که برای تولدمون غافلگیرش کردیم انقدر سرمون داد زد که خدا میدونه!تا چند ثانیه نفهمیده بود چی شده اما با صدای خنده من و فرناز و فرید به خودش اومد و شروع کرد دنبال فرید دویدن تا یه پس گردنی مهمونش کنه!من و فرنازم وسط سالن ایستاده بودیم و غش کرده بودیم از خنده که یهو آرمان یه نگاه به من کرد-به من میخندی؟! و پرید رومو شروع کرد به قلقلک دادن من.که یهو صدای خنده فرید و فرناز قطع شد آرمانم متوجه شد چون همزمان ایستادیم و شکل عالمت سوال به فرید و فرناز که با ترس به پشت سرمون نگاه میکردن زل زدیم.ناگهان به خودمون اومدیم و برگشتیم و پدرو با یه اخم وحشتناک پشت سرمون دیدیم!وای بدبخت شدیم رفت!بیچاره آرمان خوبه برای اولین بار در ایران این کارو میکردا! پدر-اینجا چه خبره ؟!آرمان ترنم سریع اتاق من! من پشت سر آرمان رفتم باال البته با ترس و لرز!!!رفتیم تو اتاق من سرمو انداختم پایین.

دانلود رمان عشق فیزیکی

پدر-دست مریزاد واقعا!من ماهی یه هفته نیستم این بچه بازیا رو میکنید؟آقا آرمان شما هم بچه ای؟ -سالم پدر ببخشید.مگه شما نرفتین ترکیه؟ پدر-علیک.چرا رفتم.من با شما صحبت نکرده بودم ترنم خانوم قبال؟ -چرا پدر ولی ما اینجا تنها… پدر-بسه دیگه…تنها…تنها…تنها…این اصال بهونه خوبی واسه بچه بازی نیست! بغض کرده بودم.با این که ادم حاظر جوابی بودم اما تربیت خانوادگیم اجازه بحث با پدرو نمی داد. پدر-خیلی خوب کافیه.برید پایین منم یه چیزی جا گذاشته بودم برش میدارم و میرم.آقا آرمان از شما انتظار نداشتم آرمان-معذرت میخوام پدر بعدم دست منو سفت گرفت کشید بیرون و بعد پایین. -آی دستم.خودم راهو بلدم. آرمان-حرف نزن بعدم سفت تر دستمو کشید جوری که داشتم از پله ها سقوط می کردم! وقتی که پدر رفت آرمان گفت:همش به خاطر بچه بازی شما سه تاست.همین یه نفرم که پیش پدر اعتبار داشت رو ضایع کردین. -اصال هم تقصیر ما نبود.افراد خودشیرینی مثل تو و ترانه حقشونه!منو که میبینی پدر هرروز داره نصیحتم میکنه!کو گوش شنوا؟ ارمان-من خودشیرینم؟صبر کن ترانه بیاد -نه پس من خودشیرینم!اون دوتایی که همیشه مثل پدر اخمو ان تویی و خواهر جونت! ارمان-کاری نکن جریان دعواتو به پدر بگما! “از من آتو گرفته!” -برو هر کاری دلت خواست بکن!اصال مهم نیست! بعدشم سریع از پله ها باال رفتمو در اتاقمو قفل کردم.رفتم زیر پتو و شروع کردم به گریه کردن…دلم خیلی گرفته بود…از پدر برای رفتار خشک و جدیش…از ارمان برای اخالق بدش…از مامان برای تنها گذاشتن من…آخ مامان…مامان…مامان…اگه تو بودی مگه ارمان جرئت داشت با من اینجوری حرف بزنه؟!انقدر فکر کردم که خوابم برد…

دانلود رمان عشق فیزیکی

بلند که شدم دیدم فرناز پایین تختم خوابش برده البته پای تکالیف جبر!سری به نشونه تاسف تکون دادمو بلند شدم که برم…صبر کن ببینم مگه من درو قفل نکرده بودم؟آهان پدر یه دسته کلید زاپاس از همه کلیدای خونه داره…البد رفتن تو اتاق پدرو در و باز کردن. تا رفتم دست و صورتمو شستم و برگشتم فرناز بیدار شده بود. -خانوم خر بدبختو زدی؟ فرناز-زهر مار ترنم امتحان داریم فردا!امتحان جبر و احتمال! بی تفاوت گفتم-خوب جبر که آسونه! فرناز- ای کاش منم یه دل خجسته ای مث تو داشتم! -دیگه دیگه!خدا خرو شناخت که بهش شاخ نداد! فرناز-خر عمته!ام…چیزه…ترنم…چند وقتیه میخوام یه رازی بهت بگم… پریدم رو تخت-آخ جون راز !بگو! با تردید شروع کرد به تعریف کردنو با هر کلمه ای که می گفت من تعجبم بیشتر می شد!فرناز…دوست پسر…؟!اصن خنده داره! قضیه ازین قراره که جلوی موسسه زبان یه پسره ای بهش پیله میکنه!اولش جوابشو نمیداده!ولی بعدش میگه بزار تجربه کنم و ازین چرت و پرتا!االنم که میخواد کات)) cutکنه اون ول نمیکنه!ای خدا!مگه همه چیزو تو باید تجربه کنی آخه…؟! در باز شد و یه جوجه…ای خاک بر سرم یاد داستان حسنی افتادم!در باز شد و ارمان اومد تو!یا امام غریب!یعنی حرفای فرنازو شنیده؟! ارمان-فرناز تو االن چی گفتی به این؟! فرناز-من…مـ…هیچی عمو… -این به درخت میگن!بعدشم تو به اجازه کی به حرفای ما گوش دادی و پریدی تو؟ ارمان-به اندازه کافی از قضیه ظهر از دستت عصبانی هستم!دیگه بیشتر رو اعصابم نرو! -من کار اشتباهی نکردم که تو از دستم عصبانی باشی! ارمان-باشه تو راست میگی!فرناز چی داشتی میگفتی؟!

دانلود رمان عشق فیزیکی

 فرناز سرشو انداخت پایین.ارمان هم دیگه تقریبا جلوی ما وایساده بود… ارمان-بگو فرناز!سریع! سرشو اورد باال-خوب اون بهم پیله کرده بود…منم گفتم دست از سرم برمیداره…چند باری باهم قرار گذاشتیم… دست ارمان رفت باال که فرود بیاد رو صورتش که زنگ درو زدن.اارمان کالفه رفت تا درو باز کنه.فرناز با گریه خودشو پرت کرد تو بغل من.یه ذره دلداریش دادم.یه خورده که اروم تر شد رفتیم تو دستشویی طبقه باال تا دست و صورتشو بشوره.فرنازو بردم تو اتاق و خودم بی توجه به لباسام رفتم پایین!و البته بدون این که یه خورده فکر کنم که کی اومده خونه! با خیال راحت از پله ها رفتم پایین که دیدم فرزاد و ترانه و ترالن نشستن رو مبل البته ارمانم اونورشون نشسته بود.با پایین اومدن من همه نگاها به طرفم برگشت.یه لحظه به خودم اومدم….یه تونیک تنم بود و روسری هم سرم نبود!اارمان با اخم برام خط و نشون می کشید.ببخشیدی زیر لب گفتم و دویدم باال.فرناز توی فکر بود. ارمان اومد تو:نیمتونی یه سوال بکنی ببینی کیه و بعد بیای پایین؟ این دفعه واقعا حق با اون بود-ببخشید.تقصیر خودم بود ارمان-تو هم زانوی غم بغل نگیر فرناز خانوم بعدا تکلیفمو با تو و بابات روشن میکنم. بعدم رفت پایین. بچه مردمو ترسوندی. -نترس فرناز.اون که نمیگه!یه چیزی رو هوا می پرونه! بعدم لباسامونو پوشیدیم و رفتیم پایین.فرناز سالم کرد و رفت تو آشپز خونه. -ســــــــــــلـــــــام. فرزاد-سالم بر ترنم حواس پرت! -اع فرزاد خوب حواسم نبود دیگه! فرزاد خندید. ترانه-دست شما درد نکنه دیگه ترنم خانوم.حاال من شدم خودشیرین؟ با چشای گرد شده به ارمان نگاه کردم.یعنی انقدر دهن لق بود؟بی تفاوت یه نیشخند تحویلم داد.دروغ نمیگم ترانه خشک و جدیه اما خیلی مهربونه منم دوسش دارم.البته ارمانو هم دوست دارما!ولی میترسم بهش بگم درجه اعتماد به نفسش بره باال تر!زنگ درو زدن.حتما ارمین و اینا بودن دیگه!فرناز از آشپز خونه اومد بیرون و با التماس به ارمان نگاه کرد.ارمان بلند شد و درو باز کردو بعد از سالم و احوال پرسی رفت تو اتاقش.

دانلود رمان عشق فیزیکی

– به به رسیدن بخیر!عروسی بی ما خوش گذشت؟ ارمین-آره!انقدر خدارو شکر کردم که شماها نبودین!با خیال راحت رفتیم عروسی و برگشتم! مامان مهری-شوخی میکنه عزیزم.ارمان برا چی رفت باال؟بزار برم صداش کنم. -نه نمیخواد.شما خسته راهین.من میرم میارمش. ای خدا به زمین گرمت بزنه فرناز که به خاطر تو من باید ناز اینو بخرم!درسته اخالقش خیلی مزخرفه!ولی خوب منم دخترم دیگه!بلدم چیکار کنم!رفتم باال و در اتاقشو زدم. ارمان-بله؟ -منم.اجازه هست؟ ارمان-بیا تو نشسته بود روی صندلی کامپیوترش.منم نشستم رو تختش. -ارمـــــــــــــــــــــــــــان؟ خندید-باز چی میخوای که اینجوری صدام میکنی؟ -خیلی لوسی!ذوق آدمو کور میکنه!اومدم ازت خواهـش کنم که قضیه فرناز بین خودمون بمونه! با شنیدن ترکیب”قضیه فرناز”اخماش رفت توهم.حاال وقتشه!رفتم جلوی صندلیش و اخماش با دوتا انگشت شصتم باز کردم: -اخم نکن دیگه!زشت میشی!بعد من دوست نمیدارم!به ارمین چیزی نمیگی دیگه! ارمان-ترنم… -میدونم چی میخوای بگی…تو مردی…برات سخته که باورش کنی…میدونم…همه اینارو میدونم.ولی بیا پسره رو ردش کنیم بره.هوم؟تو هم اصال کار خوبی نکردی که میخواستی بزنیش! ارمان-مورد آخر اصال به تو مربوط نبود! -چشم هرچی تو بگی!خوبه؟نمیگی دیگه؟ ارمان-خیلی خوب!نمیگم!ولی دفعه آخره ها!

دانلود رمان عشق فیزیکی

 اگه بحث فرناز نبود یکی میزدمش که بفهمه همه چی به من ربط داره!ولی خوب اون موقع کار خراب میشد!تازه یه چیزیم میزاشت روشو به ارمین میگفت واال!اصال بهش اعتمادی نیست!رفتیم پایین.همچین عین این عروس و دومادا میومدیم پایین که شد سوژه خنده! ارمین-به به عروس و دوماد تشریف اوردن. بعدم با فرزاد زدن زیر خنده! ای خدا اینام برا خنده یه چیزی جور میکنن!نشستم بین ارمین و ارمان و به فرناز یه چشمک زدم که یعنی حله! ترالن از توی آشپز خونه اومد بیرون. ترالن-عروس!عروس!عروس!هوووو! بعدم با طرز خیلی ضایعی کل کشید!ای خدا خو بگو بلد نیستی نکش!بعدم شروع کرد اون قدر گشتن که دامنش باز بشه.دیگه همه داشتیم میخندیدیم! ترانه-بچه ها دقت کردین کارای ترالن چقدر شبیه بچگی های ترنم؟؟؟ ارمین-آره !همیشه دوست داشت لباساش دامن داشته باشه!وای خدا!یادتونه یه بار مارو کل اصفهان گردوند تا یه لباس دامن دار پیدا کنه؟یعنی در اون لحظه میخواستم سرشو ببرم! -تو قصدشو داشتی!ارمان عملیش کرد! ارمان-خوب کاری کردم!واال!تو بچه بودی.فرنازم بچه بود!نه مشکل این بود که بچه آخر بودی و لوس! -خودت لوسی! ارمین-خیلی خوب بابا!اصال من لوسم!این شازده ما کجاست؟ ارمان-شازدتون با دوستاش رفتن مهمونی! ارمین کالفه بلند شد و یی هیچ حرفی رفت بیرون و شروع کرد به قدم زدن.آخرای فروردین بود و هوا خوب بود برای قدم زدن.ولی مطمئنا ارمین یهویی بلند نشد بره برای قدم زدن !بلند شدم برم ببینم چی شده که ارمان دستمو گرفت.با حالت پرسشی نگاهش کردم که گفت: تو باید تو همه چیز فوضولی کنی؟ -خوب باشه فوضولی نمیکنم! چند دیقه بعد صدای در اومد و بالفاصله صدای جر و بحث ارمین و فرید.خونه ما یه حیاط بزرگ داره که ما بهش میگیم باغ از بس بزرگه!خیلی دوسش دارم.همه رفتیم بیرون و اول حیاط که نزدیک به ساختمان بود وایساده بودیم و ارمین و فرید آخر باغ و نزدیکای در ورودی داشتن بحث میکردن.ارمان و فرزاد رفتن تا اون دوتا رو اروم کنن وقتی یه خورده اروم تر شدن رفتیم تو .من نمیدونم چرا همیشه وقتی یه همچین اتفاقی میفته من و فرناز

دانلود رمان عشق فیزیکی

 باید با طرفین صحبت کنیم!ای بابا!حاال باز فرناز خوبه میفرستنش پیش عاقله!من و همیشه میفرستن پیش یه کسی که تکلیفش با خودشم مشخص نیست!مثل االن فرنازو فرستادن پیش ارمین منو فرستادن پیش فرید!فرید تو اتاق امیر حسین بود در زدم و رفتم تو.فرید که میدونست اومدم از زیر زبونش حرف بکشم وقتی بهش سالم کردم گفت: فرید-اصال اولشو خوب شروع نکردی! -به من چه!تقصیر خودشونه!صاف و پوست کنده بهت بگم!بگو چی شده؟! فرید-ببین توروخدا!فرد بهتری نبود؟ -همینه که هست!بگو! فرید-خیلی خوب!مشکل اصلی اینجاست که من میخوام با دوستام برم بیرون. اینور…اونور…چه میدونم!ولی بابا از دوستای من خوشش نمیاد! -خوب باهاشون نرو بیرون! فرید-میام میزنمت ها!اینم حرف بقیه رو میزنه! -جرئت داری منو بزن!حاال بیا به عنوان مثال امشبو در نظر بگیریم.امشب کجا بودی؟ فرید-خونه یکی از بچه ها مهمونی…خوب مهمونی که نه… -راستشو بگو فرید!پارتی بود؟مختلط؟ فرید-ببین ترنم…تو عاقل تر از فرنازی همین که اون عین دبستانیا میشینه خرخونی میکنه در حالی که مطمئنه که یه جای خوب قبول میشه و تو به اندازه میخونی یه فرقتونه!حاال من از تو می پرسم!چه اشکالی داره یه مهمونی دختر و پسر مختلط؟ -فرید!…ارمین اگه بفهمه… فرید-اون نمیفهمه چون تو دهنت چاک و بست داره!درسته؟! -ببین فرید…من آدم خشک مقدسی نیستم که بگم نباید به صورت نامحرم نگاه کنی!ولی خوب اینجور مجالس…ممکنه…خودت بهتر میدونی چی میگم! فرید-درسته.همه این چیزایی که گفتی درسته!ولی من همشونو میشناسم همشون از بچه های دانشگاهن!منم حواسم به خودم هست!

دانلود رمان عشق فیزیکی

-صبر کن!پیاده شو باهم بریم!تو راضی میشی اگه من یا فرناز به یکی از این مهمونیا بریم؟حتی با بچه های دانشگاهمون! فرید-معلومه که نه!ولی اون دخترا فرهنگشون فرق داره! -تو چرا فکر میکنی خطر فقط در کمین دختراس؟خطرایی که من و امثال منو تهدید میکنه برای تو یا حتی ارمان هم وجود داره! بعد از کلی بحث رفتم بیرون.همه منتظر به دهن من خیره بودن… -بی نتیجه! بعدم شونه ای باال انداختم و رفتم کنار مامان مهری نشستم. ارمان-پس چه کار داری میکنی سه ساعته اون تو؟فرناز ۵ دقیقه طولش داد با نتایج خوب!من زمان گرفتم دقیقا االن۴۵ دقیقس اون تویی و اومدی بیرون میگی بی نتیجه! -بلد بودی خودت میرفتی! ارمان-بله راست میگی از اولشم خودم باید میرفتم. ترانه-بسه دیگه!خجالت بکشید.ترنم تو احترام بزرگترتو نگه دار!ارمان تو هم بچه نیستی که! فرزاد-یک کلمه از خواهر عروس! ترانه-بسه فرزاد خواهش میکنم! فرزاد-چشم! بعد نیم ساعت همه بلند شدن که برن و فرید هم خونه ما موند.شبایی که پدر نیست من تو اتاق ارمان میخوابم.نمیدونم چرا ولی میترسم!امشب هم که جام پره!به به! -ارمــــــــــــــان؟؟ جوابی نداد. -داداشــــــــــــــــــــــــــی؟ جواب نداد! رفتم دستشو گرفتم:داداشی؟ ارمان-هوم چی میخوای؟ -میشه امشب سه تاییمون تو سالن بخوابیم؟

دانلود رمان عشق فیزیکی

ارمان-نه خیر -چرا؟ ارمان- چون سالن جای خواب نیست!زود باش مسواکتو بزن و بخواب.تو مثال امسال کنکوری هستی؟چرا هیچی نمیخونی؟ -اهــه!من در این مورد قبال یه بار بحث کردم! امیر-ترنم…قبول نمیشیا!میدونی که پدر اجازه نمیده بری یه شهر دیگه!باید همین اصفهان خودمون قبول شی! -من قول دادم همین جا قبول شم و می شم!دیگه بحث اینو پیش من نکن لطفا!فرید کو؟ ارمان-خوابیده توهم زود باش برو بخواب! -گشنمه! یه نگاه تند بهم کرد -خوب من داشتم با فرید سر و کله میزدم شماها شام خوردین!زود میخورم و می خوابم! ارمان-زود باش داشت میرفت که یه صدایی اومد از پشت بازوشو بغل کردم: نرو من می ترسم! ارمان-ای خدا!باشه من اینجا وایسادم زود باش فقط خواهشا خوابم میاد! سریع یه ساندویچ نون و پنیر درست کردم و خوردم.اوووم چه خوشمزه بود!خوشمان امد!رفتیم باال و من مسواک زدم. ارمان-اگه شب ترسیدی بیا اتاق من. -باشه.شب بخیر رفتم تو اتاقمو و دراز کشیدم.اتاق ارمان یه تخت دو طبقه داره و فرید هم میره رو طبقه دوم میخوابه.منم نمیتونم پایین تخت بخوابم.کم کم خوابم برد… وای خدای من…این چه خوابی بود خدایا…چرا هیچی یادم نمیاد….اه لعنتی خیلی ازین حالت که سعی میکنی یه چیزی یادت بیاد ولی نمیاد بدم میاد!فقط یادمه خیلی ترسناک بود…داشت گریم میگرفت رفتم تو اتاق ارمان….چون خوابش خیلی سبکه با صدای پا هم بیدار میشه… ارمان-چی شده؟چرا بیدار شدی؟ اشکم دیگه در اومده بود:گفتم میترسم… ارمان-باشه خیلی خوب گریه نکن بیا …بیا آب بخور…

دانلود رمان عشق فیزیکی

آبو خوردم و ارمان رفت پایین تخت خوابید و منم رو تخت اون… صبح بلند شدمو بعد از شستن دست و صورتم رفتم پایین.نشستم پشت میز و به فرید و ارمان که داشتن صبحانه میخوردن نگاه کردم.واقعا چجوری میتونن صبح نون و پنیر بخورن؟ ارمان-بخور -ایـــــــــــــــــــــی دوست ندارم. ارمان-اع؟چجوری وقتی پدر هست می شینی میخوری؟ -چون از پدر می ترسم! خندید.اوه اوه اوه االن ارمین میاد…رفتم سریع فرم مدرسمو که سورمه ای بودو عاشقش بودمو پوشیدم.بعدم دویدم و کفشامو پوشیدم.تا من رفتم دم در ارمین هم رسید.خوب شد دیر نیومدم ها!سوار شدم و سالم کردم. فرناز-عمه جبر خوندی؟ -اهههههه!ارمین به این ته طغاریت بگو به من نگه عمه! ارمین-فرناز جان اذیتش نکن بابا. فرناز-چشـــــــــــم!خانوم ترنم خانوم جبر خوندی؟ شونه ای باال انداختم-نوچ! فرناز-نه؟!وای ترنم از فصل یک و دو و سه امتحان داریم! -خوب داشته باشیم!جبر آسونه!تو واقعا میشینی جبر میخونی؟! -وای!چقدر بی خیالی تو !اگر پدر بزرگ اجازه داد بری یه شهر دیگه دانشگاه! -خوب نزاره!من همین جا قبول میشم! فرناز به من چه ای گفت و به بیرون خیره شد.اینم خوشگله ها!البته ایشون و فرید و ترانه خوشگلن!من و ارمان خاصیم!میگم خاص چون واقعا خوشگل نیستیم!خاصیم!فرناز به بینی کوچیک و قلمی و لبای کوچیک و چشای مثل کالغ سیاه!من با چشمای عسلی خیلی روشن و بینی متوسط و لبای نسبتا درشت!ابروهای فرناز زیاد پر نیست اما از من پر!خیلیم پره!با توقف ماشین جلوی مدرسه از فکر بیرون اومدم. رفتیم پایین و و از ارمین خداحافظی کردیم رفتیم باال و هرکی تو کالس خودش.من نمیدونم چرا من و فرنازو توی یک کالس نزاشتن؟!همه بچه ها داشتن برا تقلب برنامه ریزی می کردن!من عاشقشونم!مثال بهترین دبیرستان اصفهانه!منم چون فرد خیلی خبیثی هستم به هیچ کس تقلب نمیدم!خانوم بالدیون –دبیر جبر و احتمال-اومد و دیگه ساکت شدن .امتحان

دانلود رمان عشق فیزیکی

شروع شد.همشو نوشته بودم البته دوسه تاشو شک داشتم ولی خوب!کاچی به از هیچی!یه سوال بود که همه توش گیر کرده بودن .از دبیر پرسیدم چند نمره داره که حداقل ننویسمش! بالدیون-۲ نمره!بنویسید! همه بچه ها شروع کردن به شلوغ کردن!خوب خیلی زیاد بود!یه دو سه بار دیگه روش نگاه کردم و تمام قوانین و مرور کردم…آهان! خوب بقیشم که دستگاهه.حل شد!رفتم و گفتم: -میشه بدیم خانوم؟ بالدیون-بله چرا نمیشه. برگمو گذاشتم و نشستم.من اولین نفری بودم که دادم برای همین قشنگ برگمو داشت کنکاش می کرد!صاف رفت سر همون سواله.یه نگاه بهم انداخت و لب زد:آفرین. بفرما!حاال میریم ببینیم فرناز خیلی خون چه دسته گلی به آب داده!زنگ خورد و رفتم توی کالس فرناز .یه نفر داشت گریه می کرد همه هم دورش جمع شده بودن.رفتم از بین جمعیت گذشتم و دیدم فرناز داره گریه می کنه!ای خدا چرا انقدر اشکش دم مشکشه! -بچه ها ولش کنید.فرناز بلند شو بریم پایین. فرناز-به خدا اگه خوب داده باشی می کشمت! -خوب دادم!البته نسبتا! افتاد دنبالم منم که تشنه دویدن!از پله ها رفتم پایین و توی طبقه پایین جلوی دفتر مدیریت با یکی برخورد کردم. اومدم عقب و گفتم:ببخشید.معذرت میخوام. مرده که انگار مارو زیر نظر داشت گفت:اشکالی نداره ولی ازین به بعد توی مدرسه گرگی بازی نکنین! -چشم.ببخشید بازم. رفتم پیش فرناز.یه مشت زد به کتفم:به هم میاین! زدم تو سرش-احمق! فرناز-راستی تو میدونی امروز چجوری باید بریم خونه؟! -آره فرید میالد دنبالمون.ما دیگه انقدر به شکالی متفاوت رفتیم خونه حسابش از دستم در رفته! فرناز-ولی خوب شدا!اصال حس پیاده روی نبود!همچین شکالی مختلفم نیستا!یه بار پیاده رفتیم…یه بار بابا اومد دنبالمون…یه بار…

دانلود رمان عشق فیزیکی

 -بسه فرناز خواهشا!حاال میخواد پیشامد هارو حساب کنه!صبح داشت به ارمان می گفت که من با دوستام بر می گردم و درست نیست و ازین حرفایی که خودشم قبول نداره!ولی ارمان قبول نکرد.فکر کنم با ماشین دوستش میاد. فرناز- خوبه! زنگ خورد و رفتم سر کالس .خوب چی داریم.اهان!فیزیک!درسی که عاشقشم وای!خدای من!اصال جون من برای این درس در میره!واسه دبیرشم همین طور!خیلی ماهه!سال اول دبیرستان ما ازدواج کرد و االنم اولین بچشو بارداره.آخرای بارداریشم هست.نشسته بودم و داشتم به عالقه هام فکر می کردم که خانوم سرلکی-دبیر فیزیک-و همون مرده که من باهاش تصادف داشتم اومدن تو.من تا مرده رو دیدم لبمو گزیدم.اونم با دیدن من خندید.البد کارآموزه…نه…سنش بیشتره…نمیدونم…حاال معلوم میشه. سرلکی-خانوما ایشون آقای پیوندی هستن من از فردا نمیام مدرسه دلیلشم خودتون خوب میدونید و چون سال آخرتونه و کنکور دارین نمیتونم به هرکسی اعتماد کنم.از مدرسه خواهش کردم تا خودم یه دبیر جایگزین برای خودم بیارم و مدرسه قبول کرد.شما چهار سال شاگردای من بودید می خوام سرافرازم کنیدا!نیازی هم به توضیح نداره که بهترین دانش آموزاتون کیان.ترنم,الناز بیاین. بلند شدیم و رفتیم کنار خانم سرلکی ایستادیم. سرلکی-آقای پیوندی این دو نفر بهترین دانش آموزای من هستن.هر مشکلی با کالس داشتین باهاشون در میون بزارید.خیلی خوب.امروز آقای پیوندی میشن دبیر منم می شم دانش آموز.بچه ها ایشون بهترین دبیر فیزیک پایه متوسطه دوم هستن.سرگروه کل فیزیک پایه متوسطه اصفهان. ما نشستیم و خانم سرلکی هم کنار من که خالی بود)مینا امروز نیومده بود( جناب دبیر جدید شروع کرد به گفتن قوانین کالس:حرف بزنید بیرونتون می کنم!درس نخونده نیاید سر کالس!کتابایی که میگم رو نیوردید نیاید سر کالس!امتحانایی که از ۲۰ می گیرم زیر ۱۷ از کالس میرین بیرون و دیگم بر نمیگردید!امتحانایی هم که از ۱۵ هست زیر ۱۲ اخراجید از کالس و اونایی که از ۱۰ هستش زیر ۷!نمره فیزیک آخر ترمتون هم ۰ رد میشه!بسیار خوب درستون رو بهم گفتن تا آخر فصل ۴ خوب خانوم….نیازی تشریف بیارید حلش کنید سوال آخر فصلو. المیرا رفت پای تابلو.نصفه رفت.اما یه فرمول رو یادش نبود. پیوندی-بشینید خانوم… همین جوری نصف کالسو صدا زد.ای خدا آبروی منو بردن اینا!آخه تقلبم نمیتونن بگیرن!دیگه آخرش منو صدا زد.منم رفتم پای تابلو .

دانلود رمان عشق فیزیکی

 پیوندی-کتاب کار تونو میخوندید راحت حل می شد!خوب بفرمایید. گوشه سرمو خاروندم.)هروقت میخوام فکر کنم همین کارو می کنم.(روی سوال نگاه کردم. پیوندی-اگه بلد نیستین بشینید خانوم. -نه خیر آقای پیوندی اجازه بدین. بعدم تخته رو کامل پاک کردم و تمام توضیحات الزم و غیر الزمو نوشتم.با خودم گفتم اگه قراره بعدا برای این بچه های خنگ کالس ما همه رو بنویسه خوب خودم می نویسم!همشو نوشتم و بعدم توضیح کاملشو دادم. پیوندی-عالی بود.کتاب کارتونو حفظید نه؟ با بی تفاوتی گفتم:نه! بچه ها زدن زیر خنده. پیوندی-اما فرمول این مسئله توی کتاب درسیتون نبود! -من به فیزیک خیلی عالقه داشتم!فرمول این مسئله رو توی کالس اول راهنمایی از یکی از کتابای برادرم خوندم! پیوندی-چه کتابی؟ -فیزیک …. پیوندی-یعنی اآلن اگه یه مسئله از اون کتاب بدم حلش می کنید؟ -اگه بتونم حتما. پیوندی-بسیار خوب اومد و کل تخته رو پاک کرد و یکی از سواالی آخر کتابو نوشت که من بعد۵ سال نتونستم حلش کنم.ولی من همین جلسه اولی روشو کم می کنم. پیوندی-شروع کنید! با نا امیدی به خانم سرلکی نگاه کردم. پیوندی-سرتون روی تابلو باشه!یه ربع زمان دارید از االن شروع شد! -چشــــــــم!

دانلود رمان عشق فیزیکی

نگاهی به سوال کردم.ارمان نامرد…چقدر بهش اصرار کردم برام حلش کنه!اولش که می گفت هنوز برات زوده!تا کالس سوم راهنمایی اینو می گفت!بعدشم تا همین امسال بهم می گفت:یه قانون ساده ریاضی رو جا انداختی!شروع کردم تا جایی که بلد بودم و نوشتم.رسیدم به همون گره همیشگی.این جا قفل میشه!سعی کردم تمرکز کنم.تمام قوانین ریاضی از اول راهنمایی تا حاال رو دوره کردم چون مطمینا جمع و تفریق رو جا ننداخته بودم!از یه ربعم دو سه دقیقه مونده بود .دیگه نا امید شده بودم.ولی همون دقایق آخر یه جرقه ای به ذهنم خورد.روی تخته پیادش کردم.خودشه!فاکتور گیری!یعنی ۵ سال تمام من روی یک فاکتور گیری گیر داشتم!وقتی حل شد یه پرش سه کیلومتر کردم و با خوشحالی جیغ زدم:حل شد! بعدم پریدم بغل خانم سرلکی: -وای خانوم بعد ۵ سال حل شد!هورا!من حلش کردم. سرلکی-آفرین !میدونستم میتونی! پیوندی-عالی!!بسیار خوب دفتراتونو باز کنید نمونه سواالی فصل ۴ رو بنویسید. اینم ازین زنگ!آخیش زنگ خورد.خوب زنگ آخر چی داریم؟شیمی!وای خدای من!کاش می شد یه جوری جیم شد!خودمو زدم به دل درد و بچه هام کمال همکاری رو باهام داشتن!امیری اومد سر کالس و بادین وضعیت من و حرفای بچه ها گفت: -من نمیدونم تو چرا فقط سر کالس من دل درد می گیری!یکشنبه جلسه با دبیران!من تکلیفمو با پدرت مشخص می کنم! منم دیدم فایده ای نداره بی خیال نقشم شدم!شروع کردم به طراحی قیافش.نقاشیم خوب نیست ولی چهره هاروخوب طراحی می کنم.یهو دیدم امیری حرف نمیزنه.سرمو بلند کردم که گفت امیری-داری می نویسی دیگه؟ با کمال پررویی گفتم-نه خانوم داشتم قیافه شما رو می کشیدم! اونم خیلی شیک برگه رو ازم گرفت و بیرونم کرد.ایــــــــــــــش!خودشیفته!زنگ خورد و بچه ها ریختن بیرون منم وسایلمو جمع کردم و رفتم پایین .فرناز و فرید منتظر من وایساده بودن.رفتیم و سوار ماشین دوست فرید شدیم.خودش و دوستش جلو بودن و من و فرناز عقب.سالم کردم و نشستم. فرید-امتحانتون خوب بود؟ -عالــــــــــــــــــــــــی! فرناز-دروغ میگه!من که گند زدم! فرید-کار همیشگی ته خواهر گلم.

دانلود رمان عشق فیزیکی

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب عشق فیزیکی : PDF|APK|EPUB

 

تعداد صفحات کتاب : پی دی اف ۱۳۰ جار ۱۸۰۰

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

 

منبع تایپ رمان :  negahdl.com

جهت درخواست رمان �به سوپر گروه ما �در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post




نوروز پیروز
نوروز پیروز