دانلود رمان جدید دانلود رمان عشق خونین باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
 
نرم افزار ازمون راننذگی10000

نرم افزار ازمون راننذگی

بهترین سوالات با تضمین قبولی در آزمون آیین نامه را می توانید پیدا کنید بخش زیادی از سوالات به صورت رایگان در اختیار شما قرار داده شده است ولی در صورتی که بخواهید با هزینه ناچیز 10000تومان می توانید کاربر ویژه سایت شده و علاوه بر دسترسی به آزمون های ویژه به مجموعه فیلم های آموزشی در زمینه پارک دوبل، پارک موازی و سایر موارد مورد نیاز برای آزمون شهری دسترسی داشته باشید. قطعا از کیفیت انیمیشن های آموزشی شگفت زده خواهید شد. هزینه پرداختی شما صرف بهبود کیفیت سایت خواهد شد.

دانلود رمان عشق خونین

دانلود رمان عشق خونین باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب عشق خونین : PDF|APK|EPUB

1.gif نام کتاب رمان : عشق خونین
1.gif نام نویسنده : مینا هاشمزهی
1.gifحجم رمان عشق خونین : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان عشق خونین :
زمانی وجود داشت پر از ارامش، عشق و شادی که در کنار خانوادم داشتم.. تلاش هرروزم رسیدگی به عشق همیشگیم یعنی خوانندگی بود تا اینکه قلبم سرشار از عشق شد… اما… برای عشقم کارهای وحشتناکی انجام دادم که خودمو نابود کرد…جنگیدم و شدم یه قاتل…چیزهایی رو تجربه کردم که یک انسان فقط فیلمشو دیده…ههه…هرچند ماجرای من از فیلمای ترسناک رد کرده… تا جایی که فهمیدم نیمی از دوستانم خون اشامند و من برای نجات عشقم تبدیل به یکی از انها شدم…

دانلود رمان جدید

رمان جدید از مینا هاشمزهی عشق خونین

“به نام خالق عشق” بخش اول: شریک زندگیم شو ای زندگی تو با من چه کردی؟ چرا این دل تنگم را اشفته کردی؟ چه بود گناهم که شد عاقبت این؟ نگو بعدِ هر خوشی…. بسی گریه ایست…. توانش در من نیست… رحم کن بر قلب ناتوانم… رحم کن بر عاقبت کارم… من از تاریکی بیزارم… من از غصه ترسانم… *** نمیدانم چگونه بود که عاقبت کارم با عشق به چنین ویرانه ای کشیده شد. مگر عاشق شدن هم جرم است؟؟؟؟ در وسط راه زجر زیادی کشیدم اما-

دانلود رمان عشق خونین

هر چند که سخت باشد، ولی من باز هم ادامه میدهم…اری من ادامه میدهم و به انچه که میخواهم میرسم چون میدانم در این راه تنها نیستم و او با من است. بله هر جا که بروم او با من است و امکان ندارد لحظه ای بی او باشم پس تنها نیستم… خدایا از تو میخواهم در این راه ترسناک یاریم کنی… به من شجاعت بده… جان میدهم… جان میسپارم… برای کسی که عاشقانه او را در قلب دارم… هیچکس جلودارمان نیست، پس به راهمان ادامه میدهیم، مرگ را با چشمان خودمان میبینیم اما باز هم جلو میرویم. ناامید نمیشویم چون ناامیدی برایمان بی معنا است. ای آتش عشق وجودم را شعله ور کن و مرا با عشق بسوزان…آری این کار را بکن چونکه من مست عشقم…

دانلود رمان عشق خونین

 خیلی سریع صورتم را با حوله خشک میکنم ولباس می پوشم. از در اتاقم که روبه حیاط باز میشد ویال را ترک میکنم. از اینکه اتاقم طبقه ی دوم است خوشم می اید چون دیگر نیازی نیست مسیر سالن های داخل خانه را پشت سر بگذارم و از ویال خارج شوم. خیلی سریع پله ها را یکی پس از دیگری پشت سر میگذارم. در حیاط را باز می کنم و وارد ماشین پسر خاله ویسمن می شوم. – سالم یوعنا، چطوری خوبی؟ – سالم ویسمن، ممنون خوبم. *** ماشین را داخل پارکینگ می گذاریم واز همان جا از یکدیگر جدا مشویم. او به سمت کالس خودش میرود و من هم به سمت کالس خودم. باز هم این استاد مسخره با همان قیافه ی عبوس و جدی همیشگی. واقعا که هیچ فردی نمیتواند سر کالس بدون اجازه او حتی نفس بکشد! اگر زورم میرسید دست می انداختم گردن استاد و خفه اش میکردم. چه بدبختی! باالخره کالس به اخرمیرسد. به همراه چهار نفر از دوستانم وارد حیاط دانشگاه میشوم. اِسکات شروع به صحبت میکند و میگوید: – به نظرتان مشاور جدیدمان چطور است؟ لیدیا که به نظر می آمد خیلی از حرف اِسکات خوشش آمده است با خنده میگوید:

دانلود رمان عشق خونین

– عالی است. او بی نظیر است. من که خیلی از او خوشم می ایدد. خیلد ی خدو میتواندد مدرا درک کند. جَکسون با بدخلقی میگوید: – وقتی در حضور او هستم حوصله ام به شدت سر میرود، حرف های خسته کننده و بچه گانه ای میزند که اصال به درد من نمیخورد. به نظرم مشاور قبلی خیلی بهتر بود. صورتم را به طرف ویریا برمیگردانم و میگویم: – نظر تو چیست؟ ویریا با بیخیالی شانه باال می اندازد و میگوید: – هیچی. نظر بی نظر. اصال برایم اهمیت ندارد. مشاور مشاور است دیگر. مهم ایدن اسدت کده من نمیخواهم دردهایم را به هیچ مشاوری بگویم و از او کمک بگیرم. اِسکات با نیشخند رو به او میگوید: – درد تو چیست؟ ویریا سرش را با حالت مغرورانه ای باال میگیرد و میگوید: – برای تو اهمیت دارد؟ – فقط کنجکاو شدم همین. اخر طوری جمله ات را گفتی که انگار درد های زیادی داری. – نه من هیچ دردی ندارم و منظورم از جمله ای که گفتم این بود که دلم نمیخواهد کسدی از زندگی شخصی ام خبردار شود، به خصوص یک مشاورِ تازه از راه رسیده. و اضافه میکند: این خیلی مسخره است. اِسکات به عالمت مثبت سر تکان میدهد و میگوید: – خو این هم نظری است. به هر حال هر شخصی افکار خودش را دارد اما اگر یدک دوسدت خو برای درد و دل داشته باشی دیگر چه نیازی به مشاور است؟ مگر نه؟

دانلود رمان عشق خونین

همه با یکدیگر میخندیم و میگوییم: – درست است. دهانم را باز میکنم تا صحبت کنم که ناگهان ویسمن را با دوستانش میبینم که دارند به طرف ما می آیند. از جمع دوستانم خارج میشوم و به طرف دیگری میروم. *** ساعت آخر. البته چند کالس دیگرهم دارم که با دوستانم تصمیم گرفتیم انها را بپیچانیم. صدای مالیم وآشنایی را میشنوم که خیلی آرام میگوید: – دختر خاله یوعنا به کجا میروی بدون من؟ این اخر خوش شانسی است که کالس های ویسمن هم تمام شده وگرنه مجبدور بدودم بدرای اینکه منتظرش بمانم کل دانشگاه را با پاهایم متر کنم و مراقب باشم کسی از ایدن مسدوولین مسخره گیر ندهد که چرا سرکالس نیستم. با خوشحالی به طرفش میروم و میگویم: – اتفاقا من داشتم دنبالت میگشتم. شانه به شانه یکدیگر راه میرویم و سوار ماشین میشویم. در حالی که خیلی آرام میراند به من میگوید: – اگر خانه کار زیادی نداری یا اینکه حوصله ات سر نمیرود، پیشنهاد میکدنم بدا یکددیگر بده جایی برویم. ابرو باال می اندازم و میگویم: – کجا؟ – هرجا. تو می آیی؟

دانلود رمان عشق خونین

 – البته. این اواخر رفتارهای عجیبی را از ویسمن میبیدنم، او بدرعکس بدرادرش دارویدن کده همیشده شوخی های بی مزه ای میکند کامال جدی و البته بسیار هم خوش اخالق است. از زمدانی کده پدرش را از دست داده وابستگی شدیدی به مادرش پیدا کرده است و فقدط کدافی اسدت کده مادرش تمام دنیا را بخواهد تا او تمام دنیا را به او بدهد. داروین هم پسر خوبی است امدا ایدن شوخی هایش یک روز کار دستش میدهند. ویسمن بسیار احساساتی و دل نازک اسدت و اگدر اشتباه نکنم او به من عالقه دارد اما من هرگز دلم نمیخواهد که این را بگویم چون مدن حتدی نمیدانم که معنای واقعی عشق چیست و اصال هم دوست ندارم که ویسدمن و یدا هدر شدخ دیگری به خاطر من ناراحت شود… این چیزها در خون یوعنا نیست! به یک کافیشاپ میرویم و هر دو قهوه سفارش میدهیم. در این هوای گدرم، کافیشداپ هدوای خنکی دارد و آهنگ مالیمی هم پخش میشود. ویسمن سرش را باال میکند و با لبخند دلنشینی میکوید: – چطور است؟ – عالی است. وباز هم لبخند دلنشین او. بعد از کافیشاپ او مرا به ویال میرساند و با تکان دادن دستش خداحافظی میکند. *** تا شب کارهای زیادی برای انجام دادن نداشتم، اما فکر و ذهنم در این چند روز کامال درگیدر رفتارهای عجیب ویسمن است. این پسر چده مدرگش اسدت؟ شداید مدن زیدادی بچده ام کده فکرچنین چیزهایی را میکنم. از فکر خودم خنده ام میگیرد و درحالی که به چهره ام در اینه خیره بودم چشدمکی میدزنم و پیچی به کمرم میدهم و میگویم:

دانلود رمان عشق خونین

مگر کسی هم است که من دلش را نبرم؟ خودم جوا خودم را میدهم: – تو کامال دیوانه ای یوعنا! ههه. و با بیخیالی از اتاق خارج میشوم. هنگام شام به همراه مادرم، خواهرم جیال و برادرم ویلیام نشسته بودم. پدرم شب هدا دیدر بده ویال می اید وصبح ها هم زود میرود. سکوت کاملی برقرار است چون مادرم دلش میخواهد در هنگام غذا هیچ صحبتی نباشد و من هم کامال موافقم اما بیشتر اوقات اینطور نمیشود. حوصله غذا خوردن ندارم و با تیکه گوشت داخل بشقابم بازی میکنم. مادرم که انگار متوجه رفتار من شده است می گوید: – یوعنا عزیزم، با غذایت بازی نکن، چرا نمیخوری؟ – دارم میخورم دیگر. جیال نیشخندی میزند و می گوید: – فقط میخواهد خودش را لوس کند. مثال میخواهد بگوید که اینطوری فشدار زیدادی از درس های دانشگاه رویش است تا به او توجه زیادی داشدته باشدیم. چقددر از ایدن رفتارهدای لدوس دخترانه بدم می آید. با عصبانیت چنگالم را روی میز پرت میکنم و دهان باز کنم تدا جدوابش را بددهم کده مدادرم خیلی سریع دستش را روی میز میزند و میگوید: – دیگر کافیست. با هر دوی شما هستم. ویلیام که انگار از سرزنش ما توسدط مدادرم خدوش حدال شدده اسدت، بدرای مسدخره کدردن پوزخندی تحویلمان می دهد. ***

دانلود رمان عشق خونین

ساعت یازده است و من روی تختم دراز کشیده ام و خاطرات روزانه ام را یداد داشدت میکدنم. اتفاقاتی را که امروز برایم رخ داده است را مینویسم و چک میکنم تا چیزی را از قلم نینداخته باشم. دفترم را جمع میکنم و بعد هم چشمانم را در تاریکی فرو میبرم. *** صبح وقتی بیدارمیشوم میبینم از روی تخت بر روی زمین افتاده ام. بلند میشوم و کمی بددنم را میکشم. لباس میپوشم و به طرف ویالی خاله ام میروم. امروز نوبت من است که بده دنبدال ویسمن بروم. – سالم یوعنا. سعی میکنم خیلی کوتاه جوا دهم. – سالم. وقتی که به دانشگاه میرسیم از یکدیگر جدا میشویم. من این ساعت را با استاد تدایلور دارم. او بی نظیر است. هم اخالق عالی و هم چهره ی جذابی دارد. من بهترین لحظه های دانشدگاه را سر کالس او میگذرانم. بعد از اتمام کالس داشتم در سالن بزرگ دانشگاه قدم میزدم که ناگهان صدای موبایلم بلندد میشود. مادرم است. او شدید اصرار داشت تا هر چه زودتر به خانه برگردم. دلیل این عجله اش را ندانستم؛ چیدزی به من نگفت و فقط خواست زود برگردم. به دیدن ویسمن میروم و موضوع را برایش میگویم. با اینکه رضایتی در چهره اش ندیدم اما قبول کرد و گفت: – برویم.

دانلود رمان عشق خونین

*** خانه. حاال میفهمم که جریان از چه قرار است. برای جیال یک خواستگار آمده. مادرم با رضایت خاصی که داشت میگوید: – من موافقم، آنها خانواده ی خوبی هستند اما باز هم نظر جیال مهم تر است. *** شب. در حال آماده کردن خودم بودم. یک لباس با دامنی که تا روی زانوهایم ادامه داشت و آستین های تور و رنگ مشکی. به نظرم بسیار به درخشندگی پوست سفیدم می آید. موهای تا جدای کمرم با حالت موج دار خاصی دورم پراکنده بودند و مثل همیشه یک آرایدش بسدیار مالیمدی هم داشتم. واقعا برای جیال خوشحالم، اما نمیدانم که چرا خودش زیاد راضی به نظر نمی آمد و مدن فکدر میکنم که ته قلبش چیز دیگری را میخواهد. خاله ام هم به همراه دو تا پسرش آمده است و حاال همه با مهمان ها نشسته ایم. پدر و مادرم کمی از جیال برایشان تعریف میکنند و این را هم میگویند کده نظدر جدیال نظدر خودشان هم است. جیال که هم چندان ناراضدی بده نظدر میرسدد سدرش را پدایین انداختده و صحبتی نمیکند. من و برادرم در کنار یکدیگر نشسته ایدم و از همدان ابتددای مهمدانی هدیچ صحبتی نکرده ایم. پدر داماد که اسمش آقای مارچ است روبه من با لبخند میگوید: – چه عروس برازنده ای. ما از اینکه تو قرار است عروسمان شوی واقعا خوشحالیم. احساس کردم تمام موهای تنم ناگهان سیخ شدند. منظور او از این حرف چه بود؟

دانلود رمان عشق خونین

نه تنها من بلکه از چهره های بقیه هم مشخ است که کامال گیج و حیران شده اند. پدرم با تعجب صورتش را به طرف آقای مارچ که همچنان با لبخند خاصی به من نگاه میکدرد برمیگرداند و میگوید: – مگر شما برای خواستگاری دختر بزرگ من، جیال نیامده اید؟ آقای مارچ نگاهی به همسرش خانم مارچ میکند و بعد هدم نگداهی بده پسدرش مدی انددازد و میگوید: – به ما یک عکس از خانواده ی شما نشان داده اند. ما از روی آن عکس تصمیم گرفتیم که به خواستگاری دختر کوچک شما جیال بیایم. با ارنجم به پهلوی ویلیام میزنم و میگویم: – اینها دیوانه اند؟ چه میگویند؟ دختر کوچک که من هستم. پدرم میگوید: – جسارت من را ببخشید اما دختر کوچک من یوعنا است. وبعد دستش را به طرف جیال میگیرد و ادامه میدهد: – و ایشون دختر بزرگ من جیال هستند. شما برای کدام یکی آمده اید؟ پسر آنها که کامال مشخ بود کاسه ی صبرش لبریز شدده اسدت دسدتش را بده طدرف مدن میگیرد و میگوید: – زمانی که ما عکس را دیدیم تصمیم گرفیم که برای این دختر شما به خدمت برسیم. به مدا گفتند اسم ایشان جیال است نه یوعنا. پس ما هم گناهی نداریم، اما بده هدر حدال لطفدا مدا را ببخشید. ولی من میخواهم با دختر کوچک شما یعنی همان خانم یوعنا ازدواج کنم البته اگدر ایشون راضی باشد. پسره بیشعور انگار میخواهد وسیله ای بخرد که به ان صورت دستش را به طرفم دراز کرد.

دانلود رمان عشق خونین

زیرلب خیلی شاکی با خودم طوری که کسی نشنود غر میزنم: – احمق. معلوم است هیچ چیدز در آن کلده ی کددو ماننددت نیسدت و گرنده اینطدوری بلندد نمیشدی که بیایی خواستگاری. البد حاال هم خیال داری که مدن بگدویم چدددددشددم قبدول است. ههه، به همین خیال باش اقا پسر. مادرم رو به انها میگوید: – اما ما چیز دیگری فکر میکردیم. اگر راستش را بخواهید، این واقعا غیرمنتظره بود مخصوصا برای دخترانم جیال و یوعنا. خانم مارچ میگوید: – بله میدانم. به ما اشتباه گفته اند اما حاال از دختر بدزرگ شدما یعندی خدانم جدیال معدذرت خواهی میکنم و به دختر کوچک شما یعنی خانم یوعنا میگویم که لطفا به ما جوا بدهد. از رو هم نمیروند. چه آدم هایی پیدا میشود. اما خدایی این یک مددلش را تدازه دیدده ام. بده جیال نگاهی می اندازم که حاال واقعا لبخند رضایت را در چهره اش میبینم و بعد هم به خالده و پسرخاله هایم نگاه میکنم. ویسمن با چهره ای گرفته فقط به چشمان من خیره شده است. خیلی آهسته بلند میشوم و با کلی حرص دندان هایم را روی هم میفشارم و میگویم: – ببخشید اما من هیچ عالقه ای به ازدواج ندارم. و بعد هم خیلی سریع سالن را ترک میکنم، البته به ازدواج که عالقده دارم ولدی بده ازدواج بدا این بی مخ عالقه ندارم. به اتاقم میروم. به خودم لعنت میفرستادم که چرا کلی حرف بهشان نگفتم و خودم را کنتدرل کردم. واقعا خیلی عصبی شدم. اینگونه آدم ها فقط یاد دارند که از روی چهره هرکس تصمیم بگیرند. آخر کدام آدم عاقل فقط از روی یک عکس بلند میشود و به خواستگاری می آید؟

دانلود رمان عشق خونین

 نگاه پریشان ویسمن را به خاطر می آورم. چقدر نگران به نظر میرسید. با چشم هایش داشدت مرا التماس میکرد. ای خدا! *** یک ساعت بعد. هنوز داخل اتاقم هستم و روی تختم دراز کشیده ام و از اتفاقات بیرون خبری ندارم. من تا این زمان خواستگارهای زیادی داشته ام اما همده را رد کدرده ام و از اینکده زود ازدواج کنم متنفرم ولی هروقت فرصت را مناسب دیدم برای خودم و اینده ام تصمیم میگیرم امدا نده حاال… االن خیلی زود است. تنها چیزی که خیلی شدید به ان فکر میکدنم خواننددگی اسدت. من هنوز خواننده معروفی نشده ام ولی دارم تمام تالشم را میکنم. در همین لحظه در باز میشود و جیال، ویلیام، داروین و ویسمن با خنده وارد میشوند. خیلی سریع بلند میشوم و با چشمان گشاد شده میگویم: – چه شد؟ آنان رفتند؟ ویسمن دست هایش را به سینه اش میزند، سری تکان می دهد و درحالی که لبخندد بدر لدب داشت میگوید: – نگران نباش وضعیت سفید است. با راحتی نفسم را که تا ان زمان داشت خفه ام میکرد از سینه خارج میکنم. داروین با خنده برای مسخره کردنم میگوید: – من هیچ عالقه ای به ازدواج ندارم. فکر کنم آن پسر مغز خر خورده بود که تصدمیم داشدت تو زنش شوی. – ولی من مغز خر نخورده ام که بخواهم او را بگیرم.

دانلود رمان عشق خونین

ویلیام کنارم مینشیند و میگوید: – طفلکی پسره. وقتی که به سمت اتاقت میرفتی او فقدط بدا چشدم مسدیر رفتندت را دنبدال میکرد. دلم برایش سوخت. مادرم، خاله لورا و پدرم وارد اتاق میشوند. پدرم میگوید: – خو آ پاکی را ریختی روی دستشان! خاله ام می آید به طرفم و دستم را میگیرد و میگوید: – خو دیگر عزیزم همه چیز تمام شد. بهتر است برویم و شام بخوریم تا قبل از اینکده سدرد نشده است. *** اوه چه بخاری! چشم چشم را نمیبیند. خو این چیزعجیبی نیسدت کده حمدام مدن اینطدور باشد… ساعت پنج و نیم… اینکه بعضی اوقات اینطور جوگیر میشوم هیچ دست خودم نیسدت.. هه.. عاشق آ داغی هستم که بروی تنم میریزد، درواقع به نظرم هر چقدر آ داغ تدر باشدد دوش گرفتن لذت بخش تر است… خودم را خشک میکنم و لباس میپوشم. از آشپزخانه یک لیوان قهوه برمیدارم و وارد حیاط میشوم. هوا بسیار عدالی اسدت. زمدانی کده سعی داشتم از هوا لذت ببرم، پسرخاله ویسمن تکی بده موبدایلم میز ندد. بدرای اینکده از ویدال خارج شوم. – سالم، چطوری مرد؟ – سالم، خیلی خوبم خانمی. – مثال چقدر خو ؟ – از خو هم خو تر

دانلود رمان عشق خونین

– پس خیلی عالی است. همیشه با گفتن اینجور جمله ها یا شوخی های مسخره سعی میکنیم دقیقا مثل دوتا دوسدت خو رفتار کنیم. البته شاید در گذشته اینطور بوده چون درحال حاضر ویسمن به من عالقده دارد اما من اصال به روی خودم نمی آورم. وقتی که میرسیم هر دو به طرف سالن بزرگ دانشگاه میدرویم. اسدتاد تدایلور را میبیندیم کده داشت به طرف یکی از کالس ها میرفت. به طرفمان می آید و بعد از سالم میگوید: – دخترخاله پسرخاله با یکدیگر کجا میروند؟ با خنده جوا میدهم: – من این ساعت را موسیقی دارم و چون ویسمن بیکار است برای تماشایم می اید. خداحافظی کوتاهی میکند و میرود و ما هم به راه خودمان ادامه دادیم. موسیقی که در سدالن بود و با صدای من خوانده میشد، تمام دانشگاه را فرا گرفته بود و بیشتر دانشجویان در کالس حضور داشتند و گوش میکردند. تعریف های زیادی که از آهنگم شنیدم به من روحیه داد. ناهار. با دوستان صمیمی ام دور یک میز نشسته ایم و حرف میزنیم. هر کدام از آنها خیلی سریع غذایشان را میخورند و میروند. حاال فقط من و ویریا مانده ایم. ویریا دختری بسیار مهربان است. موهای قهوه ای بلند دارد با چشمان عسلی درشت. میتدوانم بگویم از دوتا خواهر به یکدیگر نزدیک تر هستیم. از مدت ها پیش به من گفته که بده پسدری عالقه دارد اما نگفته است که او کیست ومن هم زیاد پافشاری نکرده ام چون میدانم در زمدان مناسب خودش میگوید که او کیست. ویریا با تنها کسی که خیلدی راحدت میتواندد درد و دل کند فقط من هستم، او با هیچکس دیگر به اندازه من راحت نیست و البته تنهدا کسدی اسدت عشـق خـونیـن –

دانلود رمان عشق خونین

که به صورت عالی مرا درک میکند. واقعا داشتن چنین دوستی در چنین دوره ای نوبر است و من هم خیلی دوستش دارم. در حالی که به سیب داخل دستش نگاه میکرد میگوید: – چرا اینقدر ساکت هستی؟ – چه بگویم؟ – دلم گرفته است یوعنا. حوصله ام شدید سر رفته است. یک کاری بکن، تو کده در خندانددن دیگران مهارت زیادی داری. پس زود باش و یک کاری بکن تا از بی حوصلگی خفه نشده ام. – مگر من دوست پسرت هستم؟ – نمیخواهم حرف او را بزنی. درگیر موبایلم بودم که وقتی این را میگوید ان را کنار میگذارم و خیلی جددی ابدرو بداال مدی اندازم و میگویم: – با او بهم زده ای؟ – گفتم نمیخواهم چیزی بشنوم. حاال تو هم یکسره حرف او را به زبدان بیداور و مدرا عصدبانی کن. نیشخندی میزنم و میگویم: – پس بهم زده ای. وقتی که شاکی نگاهم میکند دیگر چیزی نمیگویم. بعد از کمی مکث با شیطنت میگویم: – میخواهی یک موش به تو نشان بدهم؟ ویریا از حیوانات به خصوص از موش ها بسیار متنفر است.

دانلود رمان عشق خونین

با گفتن حرفم قیافه اش را طوری میکند که انگار از چیدزی بسدیار چندشدش شدده اسدت و زبانش را در می آورد و میگوید: – اییییییییییشک. از قیافه اش خنده ام میگیرد. سریع انگشتش را باال میگیرد و میگوید: – آهان. – هوم؟ – برویم و یکم سر به سر پسرها بگذاریم؟ ابرو باال می اندازم و میگویم: – منظورت اِسکات و جَکسون هستند؟ شکلکی در می آورد و میگوید: – حاال، آن دو که بمانند. دیگر پسرها را میگویم. برویم؟ من که از پیشنهاد ویریا بدم نیامده بود سرم را به عالمت مثبت تکان میدهم و میگویم: – برویم. پنج پسر خوشتیپ داخل دانشگاه هستند که بسیار دلقک و شدوخ اندد و همیشده بدا یکددیگر هستند. در کل آنها معروف ترین پسران دانشگاه اند و هر پنج تای آنها به مدرا بیشدتر از همده ی دختران دانشگاه دوست دارند. البته نه اینکه خیلی مرا بخواهند ولی چندین بدار خواسدتند که با من روابط دوستانه ای داشته باشند اما من هر بار رد کرده ام چون از روابط دوست پسر، دوست دخترها خوشم نمی آید، البته نه اینکه بگویم نمیخواهم با آنها دوست شوم ولی از این که یک روز با یک نفر باشم و روز بعدد بدا یدک نفدر دیگدر، نفدرت شددیدی دارم و همچندین

دانلود رمان عشق خونین

مطمونم که انها مرا برای همین میخواهند و من ناراضدی ام. ایدن عد ادت مدن کدامال بدرعکس عادت دیگر دوستانم است. اسم این پنج نفر معروف، دارِن، الرتِن، کارِن، تدام و آلِدن اسدت. کندار دریاچده ی دانشدگاه بدا یکدیگر نشسته اند و صدای قهقهشان تمام منطقه را فرا گرفته است. ویریا سنگ کوچکی برمیدارد و میگوید: – هر زمان که سنگ را انداختم و صورتشان را برگرداندند سریع پشت یکی از درخت ها قدایم شو. و من هم برای تایید حرف او سر تکان میدهم. سنگ را با قدرت می اندازد و بعد هر دو خیلی سریع به پشت دو تا از درختان میچسبیم. الرتِن با خشم زیادی که در صدایش موج میزد عربده میکشد و میگوید: – این کار کدام خر بود؟ بهتر است خودت را نشان دهی وگرنه من میدانم و تدو. فهمیددی یدا نه؟ پس سنگ به او خورد. جلوی دهانم را سریع میگیرم تا صدای خنده ام پخش نشود. با خودم زیر لب میگویم: – خر خودت هستی بیشعور. حاال صدای دارِن به گوش میرسد: – اگر خودت را نشان دهی کاری به کارت نداریم واگر یک دختر باشی رهایت میکنیم اما اگدر همین حاال خودت را نشان ندهی عاقبت کاری که انجام دادی به گردن خودت اسدت. وای بده حالت بدبخت. اعتماد به نفس اینها مرا کشته است! اما قیافه انها زمانی که بدانند پشت ایدن مداجرا کیسدت، دیدنی و خنده دار است. دیگر صدایی را نشنیدیم.

دانلود رمان عشق خونین

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب عشق خونین : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان عشق خونین برای کامپیوتر PDF

منبع تایپ رمان :  romankhone.ir

جهت درخواست رمان �به سوپر گروه ما �در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
بازدید : 178 بار بار دسته بندی : عشق خونین تاريخ : ۲۰ شهریور ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

هفت + هجده =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،