برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان یاغی

رمان یاغی فرشته 27

دانلود رمان بالماسکه

رمان بالماسکهمهدیس

رمان دست هایم حافظه دارند

رمان دست هایم حافظه دارند رهایش

دانلود رمان دمپایی

رمان دمپاییپ . عرفانی

دانلود رمان اقای مغرور خانم لجباز

رمان اقای مغرور خانم لجباز بهارک مقدم

دانلود رمان مازوخیسم

رمان مازوخیسمگالیور

دانلود رمان تقاص

رمان تقاصV.rahimi1

دانلود رمان ترانه ی هستی من

رمان ترانه ی هستی منیاسی

دانلود رمان به سبزی دست های تو

رمان به سبزی دست های توBeste

دانلود رمان شیطان یتیم

دانلود رمان شیطان یتیم باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب شیطان یتیم : PDF|APK|EPUB

۱۰fi5epgs6u260lh9lms
1.gif نام کتاب رمان : شیطان یتیم
1.gif نام نویسنده : فاطمه موسوی (ایدا)
1.gifحجم رمان شیطان یتیم : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان شیطان یتیم :
رمان شیطان یتیم برگرفته شده از یک فیلمه که شاید دیده باشین .
واقعا دلم می خواست یه رمان به همین سبک بنویسم .
امیدوارم که خوشتون بیاد .
نام رمان : شیطان یتیم
نام نویسنده : فاطمه موسوی ( آیدا )
ژانر : ترسناک ، معمایی
صاحب امتیاز : انجمن نگاه دانلود
از زبان : سوم شخص (راوی )
مکان : ایران – شمال
خب دوست نداشتم خلاصه ای بزارم اما از اونجا که خودم هم از رمان های
بی خلاصه خوشم نمیاد یه خلاصه کوچیک نوشتم :
خلاصه :
مینا و وحید بعد از اینکه سومین بچشون رو از دست دادن تصمیم گرفتن که
کودکی رو به فرزندی بگیرن و راهی یتیم خونه می شن و اونجاها …
میدونم کامل نبود اما زیاد توضیح بدم کل رمان لو میره .
مقدمه :
گرگ عاشق شده بود …
عاشق طعمه اش …
نزدیکش شد …
بوییدش …
بوسیدش و
با دندان گلویش را درید …
افسوس…
ذات احساس نمی شناسد …
دردش هر لحظه بیشتر میشد . سعی می کرد با کشیدن نفس عمیق
دردش رو تسکین بده . خیابون ها از شانسش شلوغ بودن . وحید با
سرعت به سمت بیمارستان می روند . سرعت ماشین حالش رو بدتر می
کرد . با درد ناگهانی که توی دلش پیچید جیغی بلند زد و مانتوش رو توی
دست هاش فشرد . بالاخره ماشین جلوی بیمارستان توقف کرد . وحید
پیاده شدو چند دقیقه بعد با یه ویلچر برگشت . یه پرستار سن و سال دار به مینا

دانلود رمان جدید

رمان جدید از فاطمه موسوی (ایدا) شیطان یتیم

نزدیکش شد … بوییدش … بوسیدش و با دندان گلویش را درید … افسوس… ذات احساس نمی شناسد … دردش هر لحظه بیشتر میشد . سعی می کرد با کشیدن نفس عمیق دردش رو تسکین بده . خیابون ها از شانسش شلوغ بودن . وحید با سرعت به سمت بیمارستان می روند . سرعت ماشین حالش رو بدتر می کرد . با درد ناگهانی که توی دلش پیچید جیغی بلند زد و مانتوش رو توی دست هاش فشرد . باالخره ماشین جلوی بیمارستان توقف کرد . وحید پیاده شدو چند دقیقه بعد با یه ویلچر برگشت . یه پرستار سن و سال دار به مینا کمک کرد که از ماشین پیاده بشه و روی ویلچر بشینه . یه مانتو سبز با یه شال همرنگش و یه شلوار ورزشی مشکی تنش بود . اگر وقت دیگه ای بود حتما به خاطر اینکه با این تیپ توی بیمارستان حاضر شده از خجالت آب می شد . اما اون لحظه فقط دلش می خواست از شر اون درد خالص بشه . وحید جلوی اطالعات ایستاد و رو به پرستاری با چشمای ریز که بهش می خورد مشهدی باشه گفت :

دانلود رمان شیطان یتیم

_ با دکتر حمیدی کاردارم . + خانمتون موقع وضع حملشه ؟ _ بله . + لطفا این فرم رو پر کنید . پرستار به بغــل دستیش اشاره کرد و تلفن رو برداشت و با دکتر حمیدی تماس گرفت . دختر که موهای فندقیش رو از مقنعش بیرون گذاشته بود دسته ویلچر رو گرفت و شروع به حرکت کرد . وحید طوری که مینا بشنوه گفت : _ نگران نباش عزیزم . درد هر لحظه بیشتر میشد . دسته ویلچر رو محکم با انگشتش فشرد . پرستار با صدای مهربونی گفت: _ بچه اولته ؟ +نه ، نه ، سومی . پرستار خندید و چیزی نگفت . لحظه ای که میخواستن در پیچ راه رو گم بشن صدای پرستار اولی رو شنید که رو به وحید گفت _ آقا لطفا اینجا رو امضا کنید . توی راهرو بعدی پیچیدن و دیگه نفهمید وحید چی گفت و چیکار کرد . با لبخند ادامه داد: + میخوایم اسمش رو بزاریم تارا… دوباره همون درد طاقت فرسا توی دلش پیچید . پرستار خیلی آروم ویلچر رو هل میداد تا صدمه ای به مینا و بچش وارد نشه . توی راهرو خلوت بود .

دانلود رمان شیطان یتیم

حتی یک نفر هم توی راهرو نبود . خیلی عجیب بود اما اون لحظه فقط خالص شدن از شر اون درد برای مینا مهم بود . نفسی عمیق کشید و دستش رو باال آورد تا موهاش رو که از زیر شالش بیرون زده بودن رو کنار بزنه که با دیدن خون های قرمز رنگ روی دستش متوقف شد . مانتوی سبز رنگش خونی شده بود . دستش همونطور مونده بود . متوجه صدای ریزش چیزی مثل آب شد . خون مسیری رو که با ویلچر طی کرده بودن رو پر کرده بود . پرستار بی توجه به موقعیت با چهره ای سردو خشک ویلچر رو همچنان هل میداد . دری سبز رنگ و بزرگ رو به روشون باز شدو وارد اتاق عمل شدن . مینا با هزار آه و ناله روی تخــت دراز کشید . نگاهی به دکترا و پرستار ها انداخت . مشغول آماده کردم وسائل عمل بودن . خیلی آروم و بدون عجله این کار رو می کردن . یکی از دکتر ها رو به بقیه گفت : _ اعضای اصلی بدنش نرمال هستن . مینا درحالی که صورتش غرق در دونه های عرق بود گفت : + وحید کجاست ؟ دکترا بدون توجه به سوالش به کارشون ادامه دادن . با صدای بلند تری گفت : _ شوهرم کجاست ؟ یکی از دکترا درحالی که دستکش مخصوص رو دستش می کرد گفت : + آروم باش . همه چیز روبه راه میشه .

دانلود رمان شیطان یتیم

طاقت مینا طاق شده بود . گوشه های تخــت رو گرفت و دادی از درد زد . نفس زنون رو بهدکتر ها گفت : _ چی شده ؟ چیکار دارین می کنید ؟ یکی از پرستار ها که ماسک نزده بود با صورتی کشیده گفت : + متاسفم که از دستش دادی . _ چی ؟ + بچه تو مرده . مینا که روی آرنجش بلند شده بود دوباره روی تخــت افتادو با داد گفت : _ نه . اون نمرده زندس . چی داری میگی ؟ اون حرکت می کنه . پرستار با صدایی آروم که شبیه به نفس کشیدن بود گفت : + از دست دادنش خیلی سخته . متاسفیم . هق هق مینا بلند شده بود . پرستار سرش رو نــوازش کرد و گفت : _ فقط باید آروم باشی . دکتر باالخره دست از آماده شدن برداشت و به طرف مینا رفت . مینا چشمای گریونش رو به دکتر دوخت و گفت : + چی ؟ نه ، نه . بیهوشم کنید . میخوام بیهوش باشم . دکتر خیلی جدی گفت : _ نه دیگه خیلی دیر شده . صدای جیغ مینا بلند شده بود . همون موقع در اتاق عمل باز شدو وحید درحالی که یک دوربین دستش بود وارد شد . بی توجه به جیغ های مینا داشت فیلم می گرفت . مینا با صدای خش داری داد کشید : + اینا واقعی نیست .من دارم خواب میبینم . پرستار خنده ای کردو با شگفتی گفت :

دانلود رمان شیطان یتیم

_ تبریک می گم خانوم موحدی . بچتون یه دختر . همون لحظه بچه ای رو درحالی که توی یه پارچه پیچیده شده بود و خون مثل فواره ازش میریخت جلوی مینا گرفت . صدای جیغ مینا با صدای گریه های بچه قاطی شد . به طور ناگهانی چشماش رو باز کرد . به دور و برش نگاهی انداخت . توی تخــت خوابش بود . خونه تاریک بود و ساعت عدد ۳ رو نشون می داد . دستی به صورتش کشید و از زیر لحافظ بیرون اومد . در شیشه ای سرویس بهداشتی رو باز کردو به سمت آینه رفت . توی آینه به موهای ژولیدش نگاه کرد . با غم بزرگی دستی به شکمش که تازگی ها تو رفته بود کشید . دستش رو دراز کرد و شیشه کشویی آینه رو کنار زد . قرص آرام بخش رو گذاشت تو دهنش و یه لیوان از آب  شیر خورد .سرش بدجوری ذوق ذوق می کرد . همونجا کنار دیوار نشست .تا کی قرار بود که کابــوس ببینه ؟ تا کی باید زجر می کشید ؟ مگه دوسال بس نبود ؟ نفسی عمیق کشیدو سرش رو روی زانوهاش گذاشت . نفهمید کی چشماش گرم شدو خوابش برد . با احساس نور شدیدی چشماش رو باز کرد . خورشید راهش رو از الی پرده باز کرده بود و مـ ـستقیم میخورد تو چشمش .

دانلود رمان شیطان یتیم

آروم از جاش بلند شد . دیشب تو سرویس بهداشتی خوابش برده بود اما االن تو تخـ ـت خواب بود . می دونست که کار وحید . از جاش بلند شدو در حالی که کمـ ـرش رو می خاروند به سمت آشپزخونه رفت . اشتها نداشت ولی به خاطر اینکه معدش خالی نمونه دو لقمه نون و پنیر با نصف لیوان چایی شیرین خورد . خیلی سریع مانتو و شلوارش رو پوشیدو شالش رو روی سرش انداخت و از خونه خارج شد . برف همه جارو سفید کرده بود . از خونش که دور از شهر بود و نزدیک رودخونه ساخته شده بود بیرون اومد و سوار ماشینش شدو راه افتاد . یک ساعت تو راه بود تا به شهر رسید . مزایای زندگی کردن تو شمال این بود که میتونست یه خونه عالی بیرون شهر داشته باشه . اون روز روز شانسش بود و خیابون ها شلوغ نبودن . ماشین رو جلوی در مطب پارک کردو پیاده شد . همیشه چهارشنبه ها با دکتر قرار داشت . منشی با دیدنش لبخندی زدو سرشو به معنای سالم تکون داد و اشاره کرد که میتونه بره تو . سرفه ای کرد تا صداش صاف بشه و با سر انگشتاش به در زد . صدای خانوم زارع بلند شد : + بیا تو . کیفش رو جابه جا کردو وارد اتاق شد . اتاق ترکیبی از رنگ کرم رنگ و قهوه ای روشن بود . کل اتاق رو یه میز و یه مبل سه نفره با یه تخـ ـت گرفته بود . خانوم زارع با همون لبخند همیشگیش از جاش بلند شدو به سمت مینا اومد . حدودا ۴۰ ساله بودو هیکل درشتی داشت . با مینا دست دادو راهنماییش کرد تا بشینه . از تلفن به منشی گفت که دو لیوان چای بیاره . با لبخند کنار مینا روی مبل نشست و گفت : _ خب بگو ببینم دوست داری بپیچونی یا بری سر اصل مطلب . مینا لبخندی شرمگین زدو گفت :

دانلود رمان شیطان یتیم

+ ترجیح میدم که زودتر برم سر اصل مطلب . _ خب میشنوم . + دوباره همون کابـ ـوس همیشگی . _ همونطور بود یا ایندفعه فرق داشت ؟ + دقیقا همونطور . هیچ چیز عوض نشده بود . _ قرص هات رو مرتب مصرف می کنی ؟ + آره . مرتب . به نظرت نمیتونه به خاطر احساسات روزمرم باشه؟ _ درسته . مینا ، خواب هایی که میبینی میتونه تجسمی از احساسات روزمره تو باشه . کمی مکث کردو ادامه داد: _ ذهن و بدنت اینجوری ، با استرس و اندوهی که اتفاق افتاده برخورد می کنن . مینا پاش رو روی اون یکی پاش انداخت و گفت : + اگه این خواب ها ربطی به مردن بچه من نداشته باشه چی ؟ خانوم زارع حق به جانب گفت : _ پس به نظر تو درباره چیه ؟ مینا نفسی عمیق کشیدو به صورت خانوم زارع نگاه کردو گفت : + ما آخر این هفته قراره که بریم چندتا بچه رو ببینیم و شاید این کابـ ـوس ها … مکث کردو سرش رو زیر انداخت . خانوم زارع گفت : _ ادامه بده مینا . + شاید من هنوز آمادگی سرپرستی بچه ای رو نداشته باشم . خم شدو دستهاش رو بین پاهاش قالب کرد . تو گفتن حرفش مردد بود . اما باالخره شروع کرد به گفتن : _ یه شب داشتم از جلوی در خونه شیوا رد می شدم .

دانلود رمان شیطان یتیم

+ همون که بهت مواد و مشــروب میداد ؟ _ درسته . با ماشین بودم . خانوم زارع خودکار رو تو دستش چرخوندو جدی پرسید : + نگه داشتی؟ مینا بالفاصله جواب داد : _ نه . اما قصد داشتم . می دونی ، یه دفعه ای به سرم زد برای خودم که نبود . برای اینکه … دستپاچه تکون خوردو گفت : _ گفتم خب ممکنه واسمون مهمون بیادو چندتا بطری دم دست داشته باشیم . خانوم زارع تاکید کرد + اما نرفتی داخل . مینا سر تکون دادو گفت : _ نه . خانوم زارع به جلو خم شد و گفت : +به نظر من مسئله اصلی این نیست که تو رفتی مشـ ـروب یا مواد بگیری . بلکه اینه که تو دربرابرش مقاومت کردی . تو چشمای مینا اشک جمع شده بود . خانوم زارع ادامه داد : + تو اگه آماده نبودی از پس آزمایش هایی که برات در نظر گرفته بودم بر نمیومدی . اما درنهایت … مینا تو جاش جابه جا شد . + این تویی که تصمیم میگیری . مینا چیزی نگفت و خانوم زارع هم گذاشت تا مینا خوب به حرف هاش فکر کنه .

دانلود رمان شیطان یتیم

مینا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت : _ متاسفم . دیرم شده باید برم دنبال تینا . + خوش اومدی عزیزم . فقط به حرف هام خوب فکر کن . مینا سری تکون دادو با ذهنی آشفته از اتاق زد بیرون . تا خود مهد کودک داشت به حرف های خانوم زارع فکر می کرد . سوز بدی میومد و تا استخون ها نفوذ می کرد . مینا تو پالتوی خودش جمع شدو به بچه ها که دونه دونه بیرون میومدن نگاه کرد . باالخره تینا درحالی که یه کاغذ بزرگ صورتی رو دست گرفته بود با اون موهای خرماییش و قد کوتاهش به سمت مینا دوید . مینا با ذوق تینا رو بغـ ـل کرد. _ سالم عزیزم . صورت لطیف تینا رو بـ ـوسید و گفت : _ بزار ببینم، وای اینو تو کشیدی ؟ تینا با اشاره گفت : )) معلم بهم کمک کرده (( مینا هم با اشاره گفت : )) چه پروانه قشنگی ، فوق العادس (( صورت تینا رو دوباره بـ ـوسیدو با اشاره گفت )) بریم دیگه ، من خیلی سردمه (( هردوشون با عجله سوار ماشین شدن . پشت چراغ قرمز ایستاده بودن . خانومی با یه کالسکه صورتی رنگ از جلوی ماشین رد شد . تمام حواس مینا رفت پی کالسکه و بچه کوچیک توش . بی اختیار پاش رو روی گاز گذاشت و بی توجه به چراغ قرمز حرکت کرد .

دانلود رمان شیطان یتیم

همون موقع کامیونی از سمت راست پیچید جلوش . مینا دادی زد و پاش رو روی ترمز گذاشت . صدای بلندی از ترمز بلند شد . بوی الستیک پر شد . همه با تعجب به ماشین نگاه می کردن و در گوش همدیگه پچ پچ می کردن . مینا که تازه از شوک دراومده بود برگشت سمت تینا و با اشاره پرسید : )) چیزیت که نشد ؟(( تینا سرش رو به نشونه نه تکون داد . مینا نفسی کشیدو موهاش رو زد کنار و راه افتاد . توی پارکینگ پارک کردو کمک کرد که تینا هم پیاده بشه . مینا بالفاصله به سمت اتاقش دوید . لباس هاشو عوض کرد و به سمت آشپزخونه رفت . برای نهار قصد داشت که غذای مورد عالقه تینا و امیرعلی رو بزاره . ماکارونی رو آماده کرد و بی هدف از آشپزخونه بیرون اومد . االنا دیگه باید وحید و امیرعلی می رسیدن . به سمت پیانو رفت و روی صندلیش نشست . همون دوسال پیش تدریس رو ول کرده بود . البته اون خودش نخواسته بود ، اخراجش کرده بودن . دستش رو روی پیانو گذاشت و شروع کرد به زدن . برای دست گرمی یه دور تند زد . هنوزم کارش درست بود . دست بردو عینکش رو زد و اینبارحساب شده یکی از تدریس های قدیمیش رو شروع کرد . هنوز دوثانیه نگذشته بود که صدای تق بلندی اومد .

دانلود رمان شیطان یتیم

دست از زدن برداشت و با خودکار نکته ای رو تو دفتر مخصوصش اصالح کرد . دوباره شروع کرد . تق . توجهی نکرد و ادامه داد . تق با عصبانیت نفس رو فوت کرد . اینطوری نمی تونست تمرین کنه . عینکش رو در آورد و به سمت بیرون خونه راه افتاد . تینا شال و کاله کرده سعی داشت که توپ بسکتبال رو توی تور بندازه اما هر دفعه توپ با دیوار پارکینگ برخورد می کرد . + تینا . تینا حواسش پی توپ بود . + تینا . وقتی توپ پشت تینا افتاد تازه متوجه مینا شد . مینا با اشاره گفت : )) اینقدر توپ رو پرت نکن ، من دارم کار م کنم (( تینا که توپ رو گرفته بود با اشاره گفت : )) ببخشید (( مینا که از رفتارش پشیمون شده بود با اشاره گفت : ))نه عزیزم ، معذرت می خوام . فقط یه خورده استراحت کن .

دانلود رمان شیطان یتیم

باشه ؟ آخه مامان داره تمرین می کنه .خب ؟(( تینا سرش رو به معنای تایید تکون داد . همون لحظه ماشین وحید پیدا شد . مینا با لبخند رو به تینا اشاره کرد : )) بابا اومد (( امیرعلی زود از ماشین پیاده شدو به سمت تینا دویید . توپ رو از دست تینا قاپیدو گفت : _ مال منه . وحید در ماشین رو باز کرد و درحالی که پیاده میشد سالم کرد . + سالم . _ سالم +ببخشید یه خرده طول کشید . _ اشکال نداره . امیرعلی درحالی که سعی داشت توپ رو از تینا دور نگه داره اونو به سمت تور انداخت . توپ دقیقا از تور رد شد . وحید به سمت بچه ها رفت . گفت : +خیلی خب ، بچه پرو . بدش به من . توپ رو از امیرعلی قاپیدو داد دست تینا و جلوی حمله امیرعلی رو گرفت . امیر علی به چپ و راست می رفت که توپ رو از تینا بگیره اما وحید سریع تینا رو بغـ ـل کردو به سمت تور رفت و گفت : _بندازش . بندازش . یاال یاال تینا توپ رو اداخت تو تور . امیرعلی با اعتراض گفت : +قبول نیست . اما وحید بی توجه تینا رو انداخت باال و گفت : _آفرین . بزن قدش . تمام مدت مینا با خنده داشت به بازیشون نگاه می کرد . امیرعلی به سمت خونه دویید . مینا با خنده گفت :

دانلود رمان شیطان یتیم

+هی . تمرین چطور بود امیرعلی ؟ امیرعلی درحالی که وارد می شد فریاد زد : _ خوب بود . تینا هم بالفاصله دنبال برادرش دویید . وحید توپ رو ول کرد و به سمت مینا رفت . + دیشب دوباره … مینا تو حرفش پرید و گفت : _ آره ، آره میدونم . تو سرویش بهداشتی خوابم برده بود . وحید که مینا رو بهتر از هر کسی میشناخت گفت : + دوباره کابــوس دیدی؟ _ درسته . + پیش خانوم زارع … _ آره رفتم . وحید ابروهاشو داد باال و گفت : + خب ؟ _ هیچی . میگه به خاطر احساسات روز مرس . + خودت چی فکر می کنی ؟ _ فکر می کنم به خاطر اینه که میخوام بچه ای رو قبول کنم . + منظورت چیه ؟ واضح بگو . _ شاید ، خب شاید من صالحیت نگهداری یه بچه جدید رو نداشته باشم . + بس کن مینا . اینا همش به خاطر استرس زیاد تو . مطمئن باش که تو از پسش بر میای . شب موقع خواب مینا تینا رو بغـ ـل کردو به سمت اتاق برد . تو راه صدای اعتراض امیرعلی رو شنید که به وحید می گفت : _خیلی خب ، فقط پنج دقیقه . مرحله آخرم .

دانلود رمان شیطان یتیم

وحید خیلی جدی گفت : + بازی بی بازی . برو مسواک بزن . _ خیلی نامردیه . بازی ذخیره نمیشه . فقط پنج دقیقه بابا . خواهش می کنم . دیگه وارد اتاق شدن و نتونستن جواب وحید رو بشنون . مینا ،تینا رو روی تخـ ـت خوابوند و درحالی که سمعکش رو در میاورد با اشاره گفت : ))بیا امشب یه چیز جدید رو بخونیم . (( تینا تو قفسه کوچیک کتابش ، کتاب داستانی آبی رنگ در آورد و جلوی چشم مینا تکون داد . مینا خنده ای کردوبا اشاره گفت : )) میخوای داستان خواهرتو بشنوی ؟ (( تینا سر تکون داد . مینا روی تخــت نشست و با اشاره شروع به تعریف کرد . ))من تمام شب رو بیدار موندم … تا خواهر کوچولوی جدیدم رو ببینم …اما … وقتی مامان و بابا برگشتن خونه … مامان بهم گفت که …خواهر کوچولوی من رفته بهشت … من خوشحالم که خواهرم توی بهشته … اما دوست داشتم که قبل از رفتن ببینمش … (( تینا با اشاره پرسید : )) تارا االن یه فرشتس ؟(( مینا اشاره کرد : )) آره یه فرشته زیبا (( تینا با خنده اشاره کرد : ))

دانلود رمان شیطان یتیم

یه خواهر دیگه گیرم میاد ؟(( مینا زمزمه کرد : _ نمیدونم . و تینا هم تونست اون کلمه رو لب خونی کنه . مینا به شوخی پاهای تینا رو کشید و تینا روی تخـ ـت افتاد . پتو رو روش کشیدو زل زد بهش . تا خوابش ببره . آروم چراغ اتاق رو خاموش کردو اومد بیرون . هیچ کس توی سالن نبود . خندش گرفت . پس باالخره وحید پیروز شده بود که نذاره امیرعلی بازی کنه . مینا وارد اتاقش شد و دفترچه خاطراتش رو باز کرد . خاطرات امروزش رو موبه مو نوشت . تموم ترس هاو ، نگرانی هاش ، شادی هاش و مشکالتش رو تو دفتر ثبت کرد . دکمه دفتر رو بست و اونو زیر تشک مبل گذاشت تا دست بچه های فوضولش نیوفته . وارد سرویس بهداشتی شدو در آینه کشویی رو باز کرد و قرصی که دکتر زارع براش تجویز کرده بود رو با یه لیوان آب از شیر خورد . قوطی قرص هارو سرجاش گذاشت و آینه کشویی رو بست . همون لحظه تصویر وحید رو پشتش دید . هیع بلندی کشید . _ معذرت میخوام . مینا دستی به صورتش کشیدو

دانلود رمان شیطان یتیم

نفسش رو محکم فوت کرد . وحید تکرار کرد . _ ببخشید ، ببخشید ، ببخشید . مینا خندش گرفت و دماغ وحید رو کشید . هردوشون زدن زیر خنده اما به دقیقه نکشیده تو چشمای مینا اشک جمع شد . وحید سرش رو تکون دادو گفت : + فراموش کن اون ده سال رو فراموش کن . از سرویس بهداشتی بیرون اومد . مینا پشیمون دنبالش راه افتادو گفت : _ باید دیگه این رفتارم رو بزارم کنار . وحید درحالی که مجله رو جلوی صورتش گرفته بود جواب داد : + می فهمم چی میگی . مینا با سر روی بالشت فرود اومد . سرش رو خاروندو به وحید که مجله رو کنار گذاشته بودو بهش زل زده بود نگاه کرد : _من خیلی هیجان زدم . خوشحالم ، عصبی میشم ، خیلی می ترسم . وحید دست از زل زدن به مینا برداشت و به سقف زل زد . مینا ادامه داد : + آخرین باری که همچین احساسی داشتم درست قبل از از دست دادن بچه بود . وحید گفت : _ نمی خوام به خاطر من خودت رو توی همچین شرایطی قرار بدی . مینا دراز کشیدو گفت : + فقط … فقط به خاطر تو نیست . دست وحید رو گرفت و ادامه داد :

دانلود رمان شیطان یتیم

 + میخوام عشق و احساسی رو که نسبت به تارا داشتم به کسی هدیه کنم که واقعا بهش نیاز داره . وحید دستش رو فشردو گفت : _ مطمئنی ؟ مینا کمی مکث کردو سرشو تکون دادو گفت : + آره ، آره . وحید لبخندی زدو گفت : _ خوبه . پس فکر کنم آمادگی به سرپرستی گرفتنش رو داری . مینا با خنده سر تکون داد اما هنوز ته دلش شک داشت . صبح که بیدار شد وحید تو جاش نبود . مثل همیشه زودتر بیدار شده بود . بعد از خوردن قرص همیشگی با همون موهای ژولیده وارد آشپزخونه شد . هیچکس خونه نبود . وحید بچه هارو برده بود مدرسه . یه فنجون چایی رو با دوتا بیستکوییت خورد . تلفن خونه زنگ خورد . چایی رو نصفه روی کابینت گذاشت و سراغ تلفن رفت . اعظم مادرش بود . _ سالم مامان . + سالم عزیزم . خوبی؟ _ مرسی هنوز زندم . + ایشاال که همیشه زنده باشی . _ مرسی . کاری داشتی؟ + خب … راجب … _ بچه؟ +آره درسته . هنوز نرفتین ؟ _ هنوز نه . اعظم سکوت کردو چیزی نگفت . مینا ادامه داد : _ اما امروز قراره بریم . صدای نفسی که اعظم از سر خوشحالی کشید لبخند رو روی لب مینا آورد . + خب . قراره که کی برین ؟

دانلود رمان شیطان یتیم

_ گمونم یک ساعت دیگه . + من مزاحمت نمیشم عزیزم . موفق باشی . _ مرسی مامان . برام دعا کم . + خدا پشت و پناهت . تلفن رو قطع کردو به میز تکیه داد و به فکر فرو رفت . همه اصرار داشتن که بچه رو به سرپرستی بگیره . خودش هم شدیدا خواهان این موضوع بود اما نمی دونست چرا اضطراب شدیدی داشت . شاید داشت الکی می ترسیدو اینا همه طبیعی بود . اما شاید هم نه . باالخره وحید رسیدو بدون اینکه پیاده بشه به گوشی مینا که جلوی آینه ایستاده بود زنگ زد . _ الو ؟ + سالم عزیزم . حاضری ؟ _ آره االن جلوی درم . وحید خندش رو خوردو گفت : + واقعا ؟ _ آره شک داری؟ + به حرف شما اصال شک ندارم اما به چشمای خودم چرا . _ چطور؟ + آخه نمیدونم چرا جلوی در نمی بینمت . مینا با خنده گفت : _ باشه . دروغ گفتم . دارم میام . گوشی رو قطع کردو بعد از اینکه شالش رو صاف کرد راه افتاد . سوار ماشین شد . وحید با شیطنت گفت : + واقعا معذرت میخوام . _ برای چی؟ + برای اینکه این همه جلوی در منتظر موندی .

دانلود رمان شیطان یتیم

مینا که تازه فهمیده بود وحید سرکارش گذاشته زبونشو به عادت همیشگیش بیرون آورد و از پنجره بیرون رو نگاه کرد . توی خیابون هیچ برفی نبود و شهرداری برف های تموم خیابون روبا پارو جمع کرده بود . اما به جاش روی درخت ها و سقف خونه ها و پیاده رو ها سفید سفید بود . وحید مثل همیشه رادیو رو روشن کرد . ) سالمی می کنیم به همه شنونده ها( وحید کانال رادیو رو عوض کرد . ) تو این روز برفی و زیبا تنها چیزی که می چسبه ( دوباره کانال رو عوض کرد . ) بله . آقای دکتر سیفی مهمون همیشگی ما ( این بار که وحید کانال رو عوض کرد مینا با اعتراض گفت : _چرا هی کانال رو عوض می کنی ؟ + دنبال یه چیز درست و حسابی می گردم که اخمای سرکار خانوم رو باز کنه . _ من اخم هام تو هم نیست . + دروغ میگی . _ من دروغ نمی گم . + خیلی خب باشه . وحید چیزی نگفت و سکوت کرد . مینا کالفه گفت : _ باشه ، باشه . میترسم . + میتونم بپرسم از چی؟ _ اگر منو نخواد ؟ + اون ها تو اون یتیم خونه فقط منتظر هستن که یکی بیاد سراغشون . مطمئن باش که دوست داره . مینا دیگه چیزی نگفت و وحید هم در سکوت رانندگی کرد . رسیدن و جلوی در یتیم خونه پارک کردن . بچه ها و چند تا از کارکن ها توی حیاط و مشغول گفت و گو بودن . _ میخوای آدم برفی درست کنیم ؟ +آره .

دانلود رمان شیطان یتیم

حواس مینا با حرف وحید از گفت و گوی بچه ها پرت شد . _ چی گفتی ؟ + میگم اینجاها هوا خیلی سرده . مینا سر تکون دادو به کارکنی نگاه کرد که سعی داشت از دست دختر بچه کوچیکی که داشت بهش برف مینداخت فرار کنه . _ هی بسته دیگه . مینا لبخندی زدو نگاهی به ساختمون انداخت . حس کرد که از یکی از پنجره ها کسی داره نگاهش می کنه . به پنجره نگاه کرد اما کسی رو پشتش ندید . مدیر اونجا با خوش رویی به سمتشون اومد . + سالم . _ سالم . + خوشحالم که باالخره تصمیمتون رو گرفتین . _ ماهم همینطور . وحید با خنده گفت : + باالخره اومدیم نه؟ مینا با مدیر یتیم خونه دست دادو گفت : _از دیدنتون خوشحالم . + ممنون که اومدین . مینا به دور و برش نگاهی انداخت و گفت : _ اینجا چه جای قشنگیه . مدیر یتیم خونه گفت : + پس برو یه گشتی بزن . رو به وحید با خنده گفت : _ خرابکاری نکنید ها .

دانلود رمان شیطان یتیم

وحید با حالتی تسلیم گونه گفت : + باشه باشه . مینا با خنده چشم غره ای به وحید رفت . غافل بود از اینکه یک نفر اون رو از پنجره زیر شیروونی در نظر داره . وحید با خنده به آدم برفی اشاره کردو گفت : + اون یتیم برفی رو نگاه کن . _ یتیم برفی !؟ +یتیم برفی . مینا مشتی به دست وحید زدو وارد سالن شد . دختر های بزرگ و کوچیک توی سالن می دوییدن و بازی می کردن . دختری با صدای نازک رو به یه دختر کوچیک تر گفت : _ نه . به مریم خانوم نشونش بده . وحید که دید مینا محو بچه ها شده از سالن در اومد تا سیـ ـگاری بکشه . پاکت قرمز رنگ سیـ ـگار رو از جیبش بیرون آورد . همون موقع صدای آوازی رو شنید . چشم هاشو بست و با دقت گوش داد . آواز به زبون آلمانی بود . وحید سیـ ـگار رو به جیبش برگردوند و خیلی آروم از پله ها باال رفت . دوتا بچه از پشتش جیغ زنون و با خنده دوییدن : _ آرومتر ، آرومتر . + تو نمی تونی به من برسی . _ چرا میتونم . بچه ها با خنده و شادی از جلوی مینا میگذشتن . وحید پله هارو باال رفت تا به راهرویی رسید . تو راهرو پر بود از نقاشی های جورواجور بچه ها . بعضی از نقاشی ها اصال قابل مشخص نبود که چی هستن . اما بعضیای دیگه واقعا هنرمندانه و قشنگ بودن . وحید بازم صدای آواز رو دنبال کرد تا به دری سفید رنگ و نیمه باز رسید . نگاهی به داخل اتاق که کالس درس بود انداخت . دختری حدودا هشت ساله پشت به در نشسته بود و درحالی که آواز میخوند روی بوم نقاشی می کشید . وحید کمی از پشت به دختر و نقاشیش نگاه کردو بعد راه افتاد تا برگرده . صدای دختر متوقفش کرد : + بفرمایید ؟ وحید برگشت و درو باز کرد و درحالی که با لبخند وارد می شد سالم کرد . _ سالم .

دانلود رمان شیطان یتیم

دختر هنوز روش رو برنگردونده بودو همچنان نقاشی می کشید و آواز می خوند . وحید از بین میز های کالس رد شدو به دختر نزدیک شد . نگاهی به میز جلوی دختر انداخت . ورقه های بزرگی روی میز بودن . نقاشی ماهی ها و گل هایی که صورت داشتن به طرز عجیبی زنده و قشنگ به نظر میومدن . وحید دونه دونه نگاهشون کردو گفت : +همه این نقاشی هارو تو کشیدی؟ _ آره خوشت میاد ؟ +اینا بی نظیرن . دختر باالخره برگشت و با لبخند گفت : _ ممنونم . موهای دختر تا سرشونه هاش بودو مشکی و فر درشت بود . صورت سفیدی داشت و روی گونش دونه های سیاهی بودن . چشم های مشکی و دندون های نسبتا مرتبی داشت . روبان مشکی به گردن و دستش بسته بود . با خوش رویی رو به وحید گفت : +اسم من آناهیتا . بهم بگو آنا. اسم تو چیه ؟ وقتی حرف میزد لب باالییش میومد روی دندوناش و حالت بامزه ای پیدا می کرد . وحید دستش رو دراز کردو گفت : _وحید . از دیدنت خوشحالم . آنا با وحید دست دادو دوباره مشغول نقاشی شد . وحید به سمت میز کناری آناهیتا رفت و گفت : + میتونم بشینم ؟ _ البته . نقاشی که آنا درحال کشیدنش بود تصویر شیری بود که دمش رو دور میله ای پیچونده بودو خواب بود . پایین مینا همچنان مشغول تماشای بازی بچه ها بود . مدیر یتیم خونه از پشت بهش نزدیک شدو گفت : + من هیچ وقت از تماشای بازی کردن این بچه ها خسته نمیشم . _ واقعا همینطوره . ببخشید ، باید زودتر از اینا میومدیم . مدیر گفت : + ناراحت نباش . تازه زودم اومدین . به فرزندی پذیرفتن یه بچه کار آسونی نیست .

دانلود رمان شیطان یتیم

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب شیطان یتیم : PDF|APK|EPUB

تعداد صفحات کتاب : پی دی اف۱۰۰ جار ۱۰۰۰

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

منبع تایپ رمان :  negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر

دریافت و درخواست رمان های جدید در کانال ما کلیک کنید