دانلود رمان جدید دانلود رمان شکست دوست داشتنی دانلود با لینک مستقیم خواندن انلاین
    
شنود صدای دیگران و شماره یاب10000

شنود صدای دیگران و شماره یاب

برنامه ای ساخته شده توسط شرکت سامد انفورماتیک کیش – سهامی خاص - . با استفاده از این برنامه میتوانید به صورت مخفیانه و بدون فهمیدن شخص در هر نقطه و مکانی صدای او را بشنوید و از موضوع مکالمات مخاطب خود مطلع شوید . نیازی به فاصله نزدیک نیست ! حتی کیلومترها دورتر ! شما به راحتی با نصب این اپلیکیشن بر روی" موبایل خود " و انجام تنظیمات مربوطه ، در هر لحظه میتوانید با گوشی خودتان ، گوشی مخاطبتان را تبدیل به یک دستگاه شنود پیشرفته کنید و از گوشی مخاطب خودتان به عنوان یک دستگاه شنود استفاده کنید و تمام صحبتهای او را بشنوید ! این اپلیکیشن حتی هنگامیکه گوشی مخاطب شما خاموش است نیز فعال است ، فقط کافیست گوشی موبایل در فاصله ای کمتر از 10 متری فرد باشد تا کاملا صدای او را واضح بشنوید !

دانلود رمان شکست دوست داشتنی

دانلود رمان شکست دوست داشتنی اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب شکست دوست داشتنی : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان شکست دوست داشتنی

1.gif نام کتاب رمان : شکست دوست داشتنی
1.gif نام نویسنده : نادیا.ز
1.gifحجم رمان شکست دوست داشتنی : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان شکست دوست داشتنی :
خیلیامون شده که توی زندگیمون شکست خوردیم یا دیدیم کسایی رو که از عرش رسیدن به فرش…یه چیز کاملا عادیه..پسر قصه ی ما ورزشکاره…یه ورزشکار که تو زندگیش هم خانواده ی خوب داره،هم عشق داره،هم موقعیت عالی داره و هم دوست خوب داره…ولی پسر قصه ی ما نمی دونه که خدا اون بالا نشسته تا درست سر بزنگاه یه درس حسابی بهت بده و بهت بگه ای ادم کوچولو،به اصطلاح بنده ی من،می خوای بازی کنم باهات تا بدونی تو مهره ی منی و از خودت هیچی نداری؟پس پسر قصه ی ما درگیر میشه..از عرش میرسه به فرش اما یه دختر معمولی،بدون هیچ چهره ی خاصی،بدون این که شاهزاده ی پریون باشه و اتیش پاره،نمیزاره که خدا به پسرمون بیشتر از اینا درس بدبختی بده……یا به طوری اصلا اون و خدا فرستاد وسط سرنوشتش..رمانمون خنده داره ،غصه داره،حرفای قشنگم زیاد داره…موضوع رمان تکراریه قبول…ولی جزئیاتش و اتفاقاتش سعی شده جدید باشه

دانلود رمان جدید

رمان جدید از نادیا.ز شکست دوست داشتنی

-احسان حالا پاس بده به بابک….بابک بلند کن واسه علیرضا….راستین دفاع کن…..دفاع کن دیگه اه…..یه لحظه بازی نکنید ببینم
بچه ها نفس نفس میزدن و نگاهشون به سرمدی بود.سرمدی دهنشو کج کرد و با تاسف گفت:
-اینطوری می خواهید جلوی حریف دربیایید!؟
بعد نگاهشو به راستین دوخت و با حرص گفت:
-کاری نکن رو نیمکت ذخیره بنشونمت خدا جو….
راستین زیر لب بهتری گفت و نگاهشو به زمین دوخت…تعجب کردم.محال بود این موقع جوابی نده به طرف مقابلش.سرمدی ادامه داد:
-برای امروز کافیه…می تونید برید استراحت…
بچه ها تک تک خسته نباشید می گفتن و می رفتن.من هم بعد از گفتن خسته نباشید خواستم برم توی رختکن که سرمدی دستم و گرفت و اروم گفت:
-بین اینا امیدم به تو….نا امیدم نکنیا…
لبخندی زدم و اونم لبخند زد.بطری اب معدنیمو از روی نیمکت برداشتم و رفتم سمت رختکن.الان دو هفته ای میشه که توی اردو هستیم.توی این دو هفته سرمدی هر بلایی خواسته سرمون اورده.کم مونده بگه کوه و پاس بدید به هم.
وارد رختکن که شدم اول از همه بوی عرقی که پیچیده بود توجهم و جلب کرد.ناخوداگاه صورتمو جمع کردم و با حالت چندشی گفتم:
-گندتون نزنه……..با اسپری اشنایی دارین؟
راستین که داشت تاپ ورزشیش و در می اورد ،از اون دور داد زد:
-بیا گمشو تو بابا….ورزشکار جماعت با این بو زندگی می کنه…اصلا نه نیا تو ….برو اون سرمدی رو بیار اینجا که زجر کشش کنیم…مرتیکه عقده ای دعوای پشت تلفنی با زنش و سر من خالی می کنه….اصلا چه دلیلی داشت به من گیر بده؟…دفاع از اون خوشگل تر؟….عین سیب زمینی پشندیه….با اون کله تاسش….والا…دروغ می گم بگو دروغ می گی…
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
-بیا برو بیرون بابا……انقدر غر نزن…پیر میشی هیشکی زنت نمیشه میمونی رو دستمونا…
-نه که تو رو دارن می برن الان….حالا خوبه شاخ و شمشادم هستی…
-شد یه بار یه چیزی بگم جواب ندی؟
-اره
با تعجب پرسیدم:
-کی؟
-اون موقع که من دستشوییم و میای در میزنی…جواب نمیدم که نگی بیا بیرون….
-وای تو عجوبه ای
-همه می گن
با خنده سرمو تکون دادم و رفتم تا تاپ و شلوارک ورزشیمو دربیارم.
علیرضا که دست به سینه کنارم وایساده بود پرسید:
-امشب شام چیه؟
-والا از شاهمیری شنیدم که سبزیجات اب پزه
پکر سرشو تکیه داد به کمد و گفت:
-گند زدن با این رژیم غذاییشون…
-به خاطر اینه که تا روزمسابقه سنگین نشیم..
-می دونم
در کمد و قفل کرد و از رختکن زدم بیرون…با تمام وجودم نفسای کشدار می کشیدم….انقدر که اون تو بو گند می داد نمیتونستم با دل و جون نفس بکشم.یه جورایی احساس ازادی می کنم.

از مسیر سالن ورزشگاه تا خوابگاه و دویدم تا یکم چربیای اضافی بدنم اب بشه.هر چند که میدونستم تاثیری نداره.در اتاق و به ارومی باز کردم ،یه نگاهی به اتاق انداختمو در و پشت سرم اروم بستم.

راستین در حال ور رفتن با لپ تاپش بود.پوفی کردم و با حرص گفتم:
-چی از جون این مستطیل پیشرفته می خوای؟هر وقت از تمرین میاییم می چسبی بهش عین بختک.
خمیازه ای کشید و همونطور که سرش توی لپ تاپش بود گفت:
-به تو ربطی نداره…
بعد سرشو بالا اورد و با حرص گفت:
-مگه من از تو می پرسم چرا هی هر روز و هر ساعت پاچه این یارو سرمدی رو می خارونی؟

با تعجب و چشمای گرد شده پرسیدم:

-من؟…چرا چرت و پرت می گی….اون خودش بیش از حد به من اهمیت میده وگرنه من که کاریش ندارم…
-عمه من بود پارسال شب تولدش ماشین ظرفشویی بهش کادو داد که دستای خانومش خدای نکرده چروک نشه؟
خندم گرفته بود اما اخم مصنوعی کردم و با جدیت گفتم:
-این تهمتتو نمی بخشم اقا راستین…زود قضاوت می کنی…گرفتن اون کادو دلیل دیگه ای داشت که به خودم مربوطه…
-چه دلیلی؟
-گفتم که به خودم مربوطه..
-به خر …(منظور همون به درکه)

دانلود رمان شکست دوست داشتنی

کش و قوسی به بدنم دادم که صدای شکستن قولنجام و دوتامون شنیدیم….حس کردم بوی عرق میدم .حوله و لیف و شامپومو از توی ساکم برداشتم.لباسایی هم که لازم داشتم برداشتم و رو به راستین با خمیازه گفتم:
-من دارم میرم حموم…کسی به گوشیم زنگ زد خبر بده بهم…
جوابی نداد و منم بدون این که منتظرجوابی بشم از اتاق زدم بیرون و رفتم سمت حموم عمومی…داشتم راه خودمو می رفتم که یه دفعه یه دست حلقه شد دور شونه امو فرزاد در حالی که با شیطنت چشم و ابرو میومد گفت:
-حال سوگلی سرمدی چوطوره؟…..خوب پارتی جور کردیا
سر جام وایسادم .تو چشماش خیره شدم و با حرص گفتم:
-این چه چرتیه انداختین تو دهنتون؟…..راستین که دیوونس و این حرفا ازش بعید نیست ولی تو دیگه چرا؟از تو دیگه توقع نداشتم…..بابا به پیر به پیغمبر من با این یارو سرمدی کاری ندارم…اگه بیشتر از این چرت و پرت بگین خدا شاهده برای اثباتش همین فردا از این تیم انصراف میدم….فهمیدی فرزاد؟
چشماش از تعجب گرد شده بود و حرفی نمیزد،فقط به معنی باشه سرشو تکون داد.منم بدون کوچکترین حرفی سرعتم و به سمت حموم زیاد کردم ولی می دونستم فرزاد هنوزم شوکه وایساده سر جاش.خوب جوابشو دادم،اگه چیزی نمی گفتم و ساکت می نشستم تا چند ماه چرت و پرت می گفتن و کار و به شایعه و روزنامه و رسانه ها می کشوندن….والا شانس که نداریم….الکی مثلاا من معروفم…با این فکرم ناخوداگاه بی اختیار لبخندی زدم و دوش اب رو باز کردم.
حوله رو گذاشتم روی سرم و با دل و جون و وحشیانه شروع کردم به چنگ زدن موهامو خشک کردنشون.قشنگ بدنمم با حوله خشک کردم و بعد از این که اسپری تلخ مردونه امو رو خودم خالی کردم شروع کردم به پوشیدن لباسام.یه نگاه توی ایینه به خودم انداختم .شیک و دختر کش.یه اخم جذاب واسه خودم توی اینه کردم و دستمو به حالت ژستای عکاسی گرفتم به یقه تی شرتم که یه دفعه با صدای دو تا تک سرفه از جام پریدم.نگاهمو دوختم به بابک که جلوی در وایساده بود و با لبخند موذیانه ای نگاهم می کرد.
با حرص گفتم:
-حرف دهنتو بفهم اولا…دوما یاد ندادن میای تو در بزنی؟
چشمکی زد و گفت:
-حموم عمومی که این با فرهنگ بازیارو نداره…..مگه اتاقته..
رفتم سمتش…انگشت اشاره مو به نشونه ی تهدید گرفتم جلوی صورتشو با جذبه ی مخصوص به خودم گفتم:
-وای به حالت بفهمم به کسی گفتی…..خودت می دونی چه قدر خاطرم پهلو سرمدی عزیزه…کاری می کنم از تیم اخراج بشی…
-بابا جنبه داشته باش…بعدشم مگه من گفتم می خوام بگم؟
-من که میدونم تو الو تو دهنت خیس نمیمونه
چشمکی زد و گفت:
-الو های داش سورنا با الو های دیگه فرق داره….
دانلود رمان شکست دوست داشتنی
زدم رو شونه اشو اشاره کردم که بره.اونم بدون معطلی سرشو انداخت پایین و رفت توی یکی از اتاقک ها.نفس عمیقی کشیدم و بعد از این که تو رفتن بابک و نگاه کردم ،از اونجا و هوای خفه ی بخار گرفتش زدم بیرون.یه نگاه به ساعت مچی گوچی توی دستم انداختم.تقریبا وقت ناهار بود.وسایل حمومم و گذاشتم توی اتاق. خبری از راستین نبود.یه نگاه به گوشی ام که روی تختم بود انداختم که ببینم زنگ خور داشته یا نه اما فقط یه پیام خونده نشده از همراه اول بود.بی حوصله گوشیمو پرت کردم روی تخت و از اتاق زدم بیرون .دلم برای خانوادم یه ذره شده بود.به خصوص وقت نهار دلم هوای دستپخت مامانم و می کنه شدید،طوری که بچه ها نبودن می نشستم وسط سالن میزدم تو سرم و یه فصل گریه می کردم.
راستین کنار خودش برام جا گرفته بود.خدایی هر رفتار غیر قابل تحملی که داره همین که کینه ای نیست یه دنیا ارزش داره.صندلی رو کشیدم عقب و نشستم کنارش.همین که نشستم نگاهم تو نگاه بابک گره خورد.با شیطنت نگاهم می کرد و منم براش با نگاهم خط و نشون می کشیدم.یه نگاه به بشقاب جلوی روم انداختم.بازم سبزیجات اب پز.دیگه حس می کنم جدیدا همه رو شبیه کلم بروکلی می بینم.برای این که اجساس حالت تهوعم از بین بره یه لیوان اب ریختم و خوردم.اولین قلوپ از گلوم پایین نرفته بود که صدای بابک در اومد:

-راستی بچه ها

اب پرید توی گلوم و سرفه ام گرفت.راستین محکم می کوبید پشتم.اونقدر محکم میزد که حس کوفتگی و بی حسی بهم دست داد.
-ای بابا بزار من حرفمو بزنم بعد
چنان نگاهی به بابک انداختم که حساب کار دستش اومد اما بازم با شیطنت نگاهم می کرد.
یکم که اروم شدم احسان از اون سر میز داد زد:
-خب داداش بابک بگو بینیم چه شده؟
بابک نگاهی به من انداخت و گفت:

-امروز داشتم میرفتم حموم….

به اینجاش که رسید چنان از زیر میز پامو کوبوندم روی پاش که دادش کل سالن و برداشت.سرمدی چنان با غیض نگاهش کرد که زود دهنشو بست .قیافش دیدنی شده بود. لپاش باد کرده بود و صورتش از شدت فشاری که روش بود قرمز شده بود.بچه ها همه شروع کردن به خندیدن.ابروهامو بالا انداختم و با غرور گفتم:
-بازی اشگنک داره…سر شکستنک داره…
یکم که بچه ها پاهاشو مالیدن،اروم شد و سرشو انداخت پایین و بدون هیچ حرفی مشغول خوردن غذاش شد.نه میتونستم بخندم و نه میتونستم نخندم.خلاصه ناهارو هر طوری بود خوردیمو تمومش کردیم.
بعد از تموم شدن ناهار سالن غذاخوری رو خالی کردیم ورفتیم سمت خوابگاهمون تا یکم استراحت کنم.
-راستی راستین کسی به من زنگ نزد حموم بودم؟
پوفی کرد و با حرص و با حالت بامزه ای گفت:
-صدبار گفتم لغت راستی رو قبل از اسم من نیار بدم میاد…..چرا خواهرت زده بود…

با تعجب گفتم:

-پس چرا شمارش روی گوشیم نبود؟
سرشو به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:
-عقل کل چون تماسش جواب داده شده
-ولی من که حموم بودم….یعنی کی جواب داده؟
-ارواح عمت
با اخم و جدی گفتم:
-منم صد بار به تو گفتم عمه ام حتی بدم باشه روش غیرت دارم پس حرف دهنتو بفهم..بعدشم عین ادم اطلاعات بده..
-اقای ادم…اخه تز میدی دیگه….وقتی تو جواب نمیدی من جواب میدم دیگه….مسئله رو کاراگاهی می کنه….
-بدبخت خودمو زدم به اون راه گفتم شاید خجالت بکشی ولی پررو تر از این حرفایی مثل این که…خجالت نمی کشی گوشی منو جواب میدی؟
با بی خیالی گفت:

-چی

هست؟
با حرص گفتم:
-چی؟
-همین خجالت…
با حالت زاری گفتم:
-من اخر از دست تو سر از تیمارستان درمیارم…
-بهتر….سعی کن زودتر بری راحت شیم..
خندم گرفته بود اما به هر زوری بود خودمو نگه داشت که این بشر از این پر رو تر نشه والا….همینطوری ما رو قورت میده بخندیم که دیگه هیچی..
-چی می گفت؟
-کی؟
با شیطنت گفتم:
-عمت
-سلام میرسوند…می گفت به اون رفیق یبس و بی مغز و بی فایده و پاچه لیس (پاچه خوار) و بدبخت و اواره و خشک و پاچه بزیت بگو خودم معرفیش می کنم شخصا تیمارستان
-دقیقا همینارو گفت؟
-اره…
یکی زدم پس کلشو گفتم:
-به عمه ات بگو خیلی بی تربیته….
-عمه حلال زاده به برادرزاده اش میره
-تو قصد نداری یه بار حاضر جوابی نکنی که ما شاد از دنیا بریم؟
-وقتی بدون من ول می کنی میری اون دنیا،همون بهتر شاد نری…والا..
خنده ی بی صدایی کردم و سرم رو چند بار به این سمت و اون سمت تکون دادم…داشتم می رفتم رو تخت دراز بکشم که صدای زنگ گوشیم بلند شد.
با دیدن عکس سحر که روی نمایشگر چند اینچی گوشی خودنمایی می کرد مشتاق گوشی رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون…دکمه ی اتصال و زدم و رفتم تو محوطه که کسی مکالمم و نشنوه..

-سلام زندگی…حالت چه طوره؟

خنده ای کرد..با تصور چال افتادن گونه هاش دلم برای حضورش کنارم غنج رفت..با همون صدای تو دماغی به خاطر عمل جراحی بینی جواب داد:
-خوبم اقا…احوالات شما چه طوره؟تمرین خوب پیش میره؟راستی پاپا خیلی دلش میخواد دوباره ببیندت…
-اردو که عالیه…ایشالا تلاشمون برای اول شدنه…بزار باشه برای بعد مسابقات فعلا که تا دو ماه وقت ندارم..
با ناراحتی گفت:
-اه…حیف شد..اخه دلم خیلی برات تنگ شده..
-نبینم غصه بخوریا نفسم…بخند که با تصور چال گونه ات جون میگیرم..همیشه بخند باشه؟
-وقتی تو نباشی خنده که معنی نداره..
-بالاخره یه روزی میام میبرمت خونه ام…واسه همیشه میشی خانوم خونه ام..میشی نور و چراغ وگرمای خونه ام….بعد اون موقع دل تنگی دیگه معنا نداره…
پرسید:
-سورنا…
-جان سورنا؟
-دوستم داری واقعا؟
اهی کشیدم و گفتم:
-بیش تر از جونم…معلوم نیست؟
خنده ای کرد و گفت:
-منم دوست دارم قهرمان من….کاری نداری؟مهمون اومده واسمون باید برم..
-کی اومده؟
-خالم و دختر خاله هام
نفس راحتی کشیدم و در حالی که کفشم و اروم و نرم روی چمن زیر پام حرکت میدادم گفتم:
-نه خانومی…برو..خوش بگذره.
-مواظب خودت باش
-هم مواظب خودمم هم مواظب تو…
-بابای

-خداحافظ

گوشی رو قطع کردم و برای لحظه ای ساکت به رو به رو خیره شدم…خیره شدن من همانا و خالی شدن یه پارچ اب یخ از طبقه سوم ساختمونم همانا….ابش اونقدر یخ بود که شروع کردم به مثل بید لرزیدن..جرأت کوچترین حرکتی رو نداشتم چون بیشتر سردم می شد…نگاهی به بالای سرم انداختم و دیدم راستین با یه لبخند ژکوند و یه پارچ خالی از اب تو دستش برام ابرو بالا و پایین میندازه…با حرص غریدم:
-مگه دستم بهت نرسه راستین..
-اخی….سردته؟میخوای زنگ بزنم زندگیت از خونه ی پاپای کوتوله و کچلش پتو بیاره واستون…یا یکی از کت های پاپاشو به عنوان نیم کُت برات بیاره…هان؟
-خفه شو گمشو تو اتاق فقط نبینمت..
دانلود رمان شکست دوست داشتنی
-اتفاقا الاان میام وایمیسم جلوت که من ببینی یه سره و از حرص پیر بشی…

-تو کی میخوای بزرگ بشی؟

-هر وقت تو فهمیدی زندگیت و خانوادش، رو هم به درد لای جرز دیوارم نمیخورن…

از این که کسی به سحر توهین کنه متنفر بودم.. دوستش داشتم و انتخابم بود و توهین به اون توهین به منم بود..خیلیا سعی کردن بهم بفهمونن که انتخابم غلطه ولی خب مرغ من یه پا داره و داشته و خواهد داشت…هیچ وقت یادم نمیره چه قدر تو خونه درگیری داشتیم تا این که بالاخره مامان راضی شد بیاد یه ساعتی با اخم و تَخم هم که شده بشینه اونجا و جریان طبق میل پیش بره…با سحر تو شبکه ی اجتماعی اینستاگرام اشنا شدم…

فالووم کرد عکسامو لایک کرد،با دیدن عکس اواتارش جذب شدم برم عکسای دیگشم ببینم…دماغ عملی و باریک ،لبایپروتزی و خوش فرم،موهای اکستنشن شده ی زرد رنگ و هیکل ظریف و رو فرم،پوست برنزه شده ی محشر و قد متوسط رو به کوتاه..البته به لطف پاشنه های بلند زیاد به چشم نمیاد….خلاصه رفتم و با دیدن بقیه ی عکساش جذب چهره اش شدم….توی دایرکت یه مدتی با هم هم صحبت شدیم و بعد از اون هم کلا رابطمون تا این حد جدی شد…ولی خب هنوزم یه موضوع ازارم میده اونم اینه که هنوز هم عکسای بدون حجابش و میزاره تو یه صفحه اش و من هر روز شاهد پاچه خواری مردایی هستم که جنس خرابون خیلی خوب میشناسم…
-اسمشون چیه؟
با صدای راستین به خودم اومدم و از گذشته کشیده شدم به زمان حال…با بهت پرسیدم :
-هان؟
-بچه هاتون و میگم…
-بچه؟
-تو رویا بودی…گفتم شاید دو تا بچه هم زایدی و خبر نداریم والا..
-چی میگی تو؟
-هیچی بابا…بیا بریم تو کنار بخاری وایسا خشکت کنیم…

با به یاداوردن خیس بودن تمام وجودم دوباره شروع کردم به لرزیدن…بیشتر از اون حوصله ی بحث با راستین و نداشتم چون میدونستم پاش باشه تا شب هم ادامه میده…پتویی که دستش بود رو قاپیدم و محکم پیچیدم دور خودم..قطره های اب شر و شر از نوک موهای رو پیشونیم سرازیر بود…اروم اروم رفتم توی ساختمون و خودمو رسوندم به تخت نه چندان گرم و نرمم تو اتاق مشترکم با راستین..

صدای جدی و محکم سرمدی مهر سکوتی شد به لب های هممون…
-میدویید تا انتهای سالن…به هر خطی که رسیدید می خوابید رو شکم و با سرعت بلند میشید و میدویید…چهار دور تکرار کنید…امروز تمرین خیلی سخته از همین اول بگم..

پوفی کردم و در حالت اماده باش ایستادم..از تمرینات سرعت عمل متنفر بودم.با صدای سوت مزخرف سرمدی هر دوازده تا شروع کردیم به دویدن و به هر خطی که می رسیدیم طبق دستور جناب مربی، صد و نود و چهار متر قد و پهن می کردیم روی زمین و جمع می کردیم…چهار دور به سختی و با من بمیرم و تو بمیری این تمرین و به اخرش رسوندیم…سرمدی که دست به سینه گوشه ی زمین ایستاده بود دوباره فریاد زد:
دور زمین دو نفره با هم پنجه بزنید…..پنج دور..وای به حالتون اگه توپتون بیفته یا این که ثابت سر جاتون وایساده باشید…

دلم می خواست دهنم و باز کنم و کلی فحش نثار وجود نازنینش بکنم ولی خب باید احترام نگهداری تا احترامت و نگه دارن…راستین اومد ایستاد رو به روم و هر دو شروع کردیم در حالی که روی پا خم شده بودیم و به سمت چپ حرکت می کردیم پنجه زدن.
این تمرین هم که تموم شد کلی تمرین دیگه هم رو سرمون اوار کرد و بعد از این که کلی رُس ما رو کشید دستور داد که وایسیم توی زمین .

-بازیکنای اصلی یه طرف و ذخیره یه طرف….سرویس بزنید و شروع کنید…در ضمن امروز فقط سرویس ریسکی می زنید..

بچه ها به معنای تایید سری تکون دادن .صادق ایستاده بود و اماده برای زدن سرویس..سکوت سالن و صدای ضربه ی محکم صادق به توپ شکست….و اولین سرویس امروز به تور برخورد کرد ..

صدای خشمگین سرمدی تن هممون و لرزوند..هر چند باید اخلاق گندش و اعصاب ضعیفش برامون عادی می شد ولی خب هنوزم نتونسته بودیم عادت کنیم..

-محمدی…..چند بار بهت بگم برای سرویس ریسکی یکم اون هیکل مبارکت و مرتفع تر کن؟چند بار گفتم بپر هان؟بازم فقط نوک پاتو از زمین جدا کن….بی مصرف…
احساس کردم که غرور صادق هر لحظه داره بیشتر خرد میشه….لب باز کردم و گفتم:
-اقای سرمدی….اولین سرویس امروزمونه خب..هنوز گرم بازی نیستیم..خودتونم میدونید سرویسای صادق حرف نداره..
-کسی از تو نظر پرسید مهرنیا؟
-به هر حال وظیفم بود بگم….چون احساس می کنم این کار شما باعث تضعیف روحیه ی ما میشه و شاید دلیل بیشتر شکست های ما هم همین باشه…
میدونستم جرأت این که منو اخراج کنه نداره چون تیم رو هوا میموند برای همین گفت:

-حرف نباشه…همینه که هست…بازیتونو ادامه بدید…..

پشتش و که به ما کرد چشم غره ای نثارش کردم و همه مشغول ادامه ی بازی شدیم…صادق سرویس بعدی رو عالی زد ….نگاه همه خیره به توپ بود و فقط مسیر توپ و رصد می کردیم که برسه کجا میخوابه و الان باید چه کنیم..توپ توی زمین ما بود و نتیجه ی دریافت عالی داوود و پاس معرکه ی شهاب و ضربه ی پر قدرت من شد یه امتیاز به نفع ما….

سه ساعتی به همین صورت تمرین کردیم و بعد از یه بازی معرکه و توپ رفتیم تا دوش بگیریم….فردا اولین بازی جدی رو با یکی از حریفامون تو این دوره داشتیم و استرس تو وجود هممون رخنه کرده بود…

بعد از کلی خستگی و کوفتگی،یه حموم و یه اب داغ حس تولد دوباره به ادم میده..به خصوص که رو تخت زیر پتو هم دراز بکشی و چشماتو ببندی…انگار اصلا تو این دنیا نیستی و فقط رویاهای قشنگ قشنگ میان توی ذهنت…
-سورنا
-هوم؟
-میگم…میگم…میگم دلت برای خانوادت تنگ نشده؟
نگاهی به قیافه ی در هم رفته و ناراحت راستین که چشم به زمین دوخته بود انداختم و با لبخند گفتم:
-مگه دفعه اولته که میای اردو پسر؟دیگه باید عادت کرده باشی که….
-اخه میدونی…
-چی شده؟
-هیچی فقط ….. ه*و*س قرمه سبزی های مامانت و کردم..اینجا سرمدی همش کلم بروکلی و هویج میده به خوردمون…والا به خدا شبیه کلم میبینمش دیگه…
خنده ای کردم و گفتم:
-ولی من دلم برای عشقم تنگ شده…
-بعضی وقتا حالمو به هم میزنی والا….این دخترا چی داره که انقدر دیوونشی؟اصلا جرأت داری نزدیکش بشی؟حواست نباشه،دستت یهویی بخوره تو صورتش باید کل زندگیتو بفروشی که بشه پول بازسازی صورتش…تازشم این دخترا اهل زندگی نیستن سورنا باور کن…….اصلا از کجا میدونی اونم دوست داره هان؟از کجا انقدر مطمئنی از احساس اون نسبت به خودت؟

بی حوصله از نصیحت های همیشگی پلیوری رو که مامانم برام بافته بود رو به تنم کشیدم و بدون این که به حرفای راستین گوش بدم از اتاق زدم بیرون….موبایلمو از تو جیب پلیور طوسی رنگم دراوردم و با خونه تماس گرفتم..صدای پر از بغض مامانم دلم و لرزوند:

-الو سورنا…پسرم…..
لبخند تلخی زدم و گفتم:
-سلام مامانم..
-کجایی مادر که دلم برات یه ذره شده…
-فردا تو تلویزیون پسرتو می بینی دل تنگیتم رفع میشه…..
-از پشت قاب شیشه ای که دل تنگی رفع نمیشه..
-غصه نخور دیگه مامان….یه ماه دیگه بر می گردم ور دلت..
-این یه ماه برای مادر یه سال می گذره…

-پس سمیرا چه میکنه اونجا؟

-بچه ام یه سرِ درگیر کار و دانشگاهشه..مادر غذا چی به خوردتون میدن؟درست و حسابی بهتون میرسن..
پوزخندی زدم و خنده ام گرفت ولی برای راحت شدن خیال مامان گفتم:
-عالیه هر روز کباب و گوشت بره می خورونن بهمون…دیگه شبیه مرغ و گوشت شدیم….
-خب خدا رو شکر ……
-مامان..
دانلود رمان شکست دوست داشتنی
-جانم؟
مردد پرسیدم:
-هنوز نتونستی با سحر کنار بیای؟
-صد بار گفتم با من حرف میزنی اسم اونو نیار..این که اومدم خاستگاریش دلیل نمیشه ک باهاش کنار اومدم..خواستم خودت پشیمون بشی…فهمیدی سورنا؟

-پشیمون نمیشم..

-امیدوارم…به هر حال هیچ مادری بد بچه اش رو نمیخواد..
کلافه گفتم:
-دیگه کاری نداری مامان؟
-نه موفق باشی..
-به همه سلام برسون…
-باشه..
-خداحافظ
-خداحافظت..

گوشی رو قطع کردم و همزمان با پایین اوردنش اه عمیقی کشیدم….میدونم سحر هم من و دوست داره و منم دیوونشم …ولی نمیدونم چرا بقیه نمیخوان این موضوع رو بپذیرن..
*******************************************************************

شیدا

-وای یا روح القدوس…..قلبم از پاچم زد بیرون…..اخه تو واقعا دانشجوی کارشناسی ارشدی؟والا فکر کنم مختو با پشگل گاو پر کردن…

شهرزاد نیشگون محکمی از لپام گرفت و گفن:
-ادم با خواهر بزرگترش این طور صحبت نمی کنه…..

-منو تو قبل از این که خواهر باشیم با هم دوست بودیم…قرارمون یادت نرفته که؟..اصلا شرط اومدنم به این دنیا همین بود….ا از همون اول تو شیکم مامان باهات سنگامو وا کندم..گفتم اگه قراره مسخره بازی دربیاری من بی خودی علاف اون دنیا نشم ….

خنده ای کرد و گفت:
-والا تو فقط لگد میزدی…فکر کنم خودتو با معجزه ی الهی اشتباه گرفتی….
-همینه که هست..میخوای بخواه نمیخوای هم بخواه…
-به به عجب حق انتخابی…..بخار شدم از داغی مرامت اباجی(ابجی)
خواستم جوابشو بدم که مامان از اتاق کناری با التماس داد زد:
-جان پدرتون یه امروز دندون به دهن بگیرید ما بخوابیم…….به چی قسمتون بدم؟…بخوابید…

با صدای مامان هر دو اروم و ریز ریز زدیم زیر خنده:

-یعنی یه کلمه دیگه حرف بزنیما ،مامان با اپچاگی (یکی از فنون تکواندو)در و از جاش در میاره..بعد به کمک یکی از فنون بروسلی من و تو رو لول می کنه تو هم و با زاویه پنجاه درجه از سطح زمین به سمت افق پرتابمون می کنه…
با این حرف من دوباره خنده ی هردومون بیشتر شد..

-گفتم بخوابید……
دستامون و گرفتیم جلو دهنمون که صدای خندمون بلند نشه…حقم داشت بنده ی خدا..همیشه خونمون از بحث رو هوا بود هر چند که با رفتن شهرزاد به شمال به خاطر دانشگاهش و موندنش تو خوابگاه، وقتایی که اون نبود خونه ی ما هم به شادابی وقتای بودنش نبود…

-ابجی …
-هوم؟
-یه شعر برات بخونم؟
-خیلی صدات قشنگه…میخوای شعر هم بخونی…
-بی شعور..
خنده ی کوچکی کرد و گفت:
-خیل خب…بخون…
-نمیخونم
-میگم بخون..
-نه بخدا نمیخونم…اصلا میخوام بکپم…
-بخون دیگه..اذیت نکن
-حسش رفت..
-به درک بکپ..

-منتظر اجازه تو بودم..
به حالت قهر پشتم و کردم بهش و چشمام و بستم..همیشه همینطور بودم و هستم..یه چیزی بخوام و نزارن انجامش بدم برای حفظ غرورمم که شده دیگه درخواستمو تکرار نمی کنم..البته نه در همه موارد ولی اکثر موارد….می دونستم قهر من و شهرزاد به دقیقه هم نمی کشه و بیشتر وقت ها هم اون سر صحبت و باز می کنه..پس بی هیچ فکر و خیالی خوابم برد.. چشمام و یهویی باز کردم عین کسی که جن دیده باشه…دیدی تو رمانا میگن ارام ارام چشمان درشت و نافذم را گشودم و صورت زیبا و معصوم فلانی را در برابر نگاه گنگم دیدم؟والا من جدا از این که کاری با ارامش و مترادفاش ندارم بلکه چشم که باز می کنم کاریکاتوری که از عکس خانوادگیمون کشیدم و زدم به دیوار میوفته تو نگاهم و با یه لبخند ملیح و محو در افق بیدار میشم…از قصد زدمش به دیوار تا نگاهم بهش بیوفته و روزم و خوب شروع کنم…والا…ما رو چه به مسائل رومنس و خاک بر سری…همیشه بعد از خواب ظهر بدنم و لب و لوچم خشک می شد..خمیازه ای کشیدم و از جام بلند شدم..سه روزی می شد که به خونه جدید نقل مکان کرده بودیم و همونطور که شما هم خوب می دونید واقعا نقل مکان به جای جدید روح ادم و تازه میکنه…به خصوص که با خودت اهنگ بخونی،دستمال کارگری ببندی سرت و با پیرهن و شلوار چارخونه و گشاد بابات زمین و دستمال بکشی..درست عین حیف نون..

ملت با چی حال می کنن ما با چی حال می کنیم والا…با ورودم به پذیرایی خمیازه ای کشیدم و بدون زدن حرفی عین ادمای مست که تلو تلو می خورن رفتم سمت یخچال…خب حالا ببینم چی داریم…..
بابا همیشه عادت داشت برامون انارارو دون می کرد و میزاشت تو یخچال…ظرف حاوی انار و بیرون اوردم و برای خودم یه کاسه پر از انار ریختم و رفتم پذیرایی پیش مامانینا…
نشستم روی مبل و لنگم و دراز کردم و خیره شدم به تلویزیون.
شهرزاد که مشغول کار روی پروپوزال دانشگاهش بود گفت:

-گارفیلد ابجی چه طوره؟

دانلود رمان شکست دوست داشتنی
چون یکم تپل بودم بهم می گفت گارفیلد هر چند که در حال رژیمم و خدا رو شکر موفقم شدم که وزنم و کم کنم…متاسفانه خانواده بنده از تمام استعداد های خدادادی چاقی رو خوب به ارث بردن
-گارفیلد عمته…..بشین پروپوزالت و بنویس اعصاب ندارما….
-اوه اوه چه قاطی…
همیشه از خواب که بیدار می شدم سگ بودم و پاچه می گرفتم..کلا نمی دونم برای چی..بیشتر وقتا بی حوصله ام و پاچه می گیرم ولی بیرون از خونه نشاط و شیطنت از سر و روم می باره..اوه اوه فامیل و که نگو…هر کی می بینتم میگه خیلی مظلوم و ساکته ولی خب نمی دونن خانواده چه دردی می کشن از درون..البته شیطنتام ازار دهنده نیست و در حد معمول…

نگاهی به دختر تقریبا ل*خ*ت و عوری که در حال ر**ق*ص بود و خواننده جلوش وایساده بود انداختم…خشک مذهب نبودیم ولی مامانم حساس بود ،با دیدن صحنه در حال پخش لبش و گزید و زد یه شبکه دیگه..این شبکه اهنگ ایرانی داشت پخش می کرد…با دیدن قیافه ی مسخره و مصنوعی دختره و موضوع چرت موزیک ویدئو عق الکی ای زدم و گفتم:
-نگاه کن تو رو خدا…اصلا معنی زیبایی و اراستگی رو به گند کشیدن..چیه این؟شبیه جوجه اردکه زشت..ادمای معروفم که جون میدن واسه اینطور دخترا…میگی نه؟برو دوست دختراشو ببین…لب دارن تا پاچه شلوار پسره…تازه در برابر اون همه لب،دماغو میکنن به باریکی لوله خودکار…..یه لنز یخی هم میزارن تو چشماشون..یه مو هم اکستنشن می کنن.میشن داف…
-می بینی به خدا؟بعد مامان میگه عمل به چه درد میخوره…خب وقتی اینجوری ورق جامعه برمی گرده ادم باید همرنگ جماعت بشه دیگه….بعد میگه میخوام دامادم خوش قد و هیکل باشه..خب مادر من اینا که نمیان مارو بگیرن..هر کی بیشتر خرج صورتش کنه پیش اینا عزیز تره..والا دیدم که میگم.

مامان کلافه در حالی که بافتنی رو یکی زیر و یکی رو می داد گفت:

-نمی بینید چه قدر خارجیا ایرانیا رو مسخره می کنن به خاطر این چیزاشون….عزیزای دلم ارزش ادما به درونشونه نه ظاهرشون….به استعدادتونه…بعدشم دماغ شما دو تا و قیافتون مگه چشه؟خداروشکر از خوشگلی چیزی کم ندارید….اونا ها همین شیدا تا حالا چه قدر بهت گفتن چشمات نازه..پوستت خوبه…لباتم که نه باریکه و نه کلفت و نه کج…دماغتم که شکر خدا به من رفته و نه قوز داره نه چیزی…یا همین شهرزاد خانم..چند بار ازت پرسیدن دماغتو کجا عمل کردی؟اصلا اینا به کنار …میدونید چه قدریا حصرت قد شما رو میخورن؟مردم حسرت هیکل و قیافه شمارو دارن بعد شما اینطور ناشکری می کنید…دختر باید معصومیت تو چشماش باشه..نه مثل اینا وحشی و مصنوعی.

دیدم راست می گه..هم من و هم شهرزاد از حرفاش قانع شدیم..
مشغول فرستادن پست تو گروه دوستانه ی کلاسمون بودم که صدای زنگ در بلند شد و مامان گفت:
_پاشو ببین کیه
پوفی کردم و به زور از جام بلند شدم(نسل خسته به ما میگنا)
-چادر بنداز رو سرتا..
-اکی..
از رو اویز چادر طوسی گلدار مامان و برداشتم و خودمو باهاش پوشوندم..در و باز کردم،یه خانم تقریبا چهل یا پنجاه ساله رو به روم در اومد…لبخندی زد و منم لبخندی زدم:
-بفرمایین…
-مامان خونه است دخترم؟
-بله چند لحظه صبر کنید..
-مرسی عزیزم..
در حالی که دستم به دستگیره ی در بود سرم رو برگردوندم و به ارامی فریاد زدم:
-مامان با شما کار دارن..
-اومدم…مامانم چادر و از من گرفت و انداخت روی سر خودش…منم رفتم پیش شهرزاد نشستم و مشغول کمک به ترجمه ی متنش شدم….غرق ترجمه ی اولین کلمه بودم که دیدم مامان با زنه و یه دختره دیگه اومدن تو…به شهرزاد یواشکی گفتم:
-یا روح القدوس…..چه بی خبر…پاشو پاشو جمع کن بساطت و……
شهرزاد که دراز کشیده بود رو زمین به سرعت بلند شد…منم سریع لپ تاپ و بستم و همه خرت و پرتارو ریختم رو هم و دوییدم تو اتاق…
خواستم یکم مداد چشم به چشمام بکشم ولی دیدم خیلی ضایعس همین الان با اون ریخت وحشتناک منو جلوی در دیده…
دستی به موهام کشیدم . تی شرت تنم و با یه تی شرت جذب و سورمه ای رنگ عوض کردم.مواهی خرمایی روشن و نیمه بلندم رو باز گذاشتم و شلوار لی تنگم و به زور لگد کشیدم بالا…تا وارد پذیرایی شدم زن با دیدنم از جاش بلند شد…محکم بغلم کرد و با احساس زیادی گفت:
-وای شیدا چه قدر بزرگ و خانم شدی…..وای انگار همین دیروز بود..
با تعجب داشتم نگاه می کردم که مامان گفت:
-شیدا نشناختی؟
با خجالت گفتم:
-نه…
مامانم لبخندی زد و گفت:
-هم بازی بچگیات ….سمیرا و سورنا رو یادته؟البته سورنا فکر نکنم زیاد یادت باشه همش با سمیرا بازی می کردی…کوچه ی مامانی اینا زندگی می کردن…خونه بغلی…بعد پنج سال از اون جا رفتن و مدام دلتنگ سمیرا می شدی….یادت اومد؟
با یاداوری اون دوران لبخندی زدم و گفتم:
-اهان….ای وای اره..یادم اومد..
از اونجایی که یخم دیر اب میشه نتونستم اونطور احساساتم و بروز بدم…نگاهی به سمیرا انداختم…چه قدر فرق کرده بود..بچه که بودیم همه اش حسرت قیافشو می خوردم ولی الان من خیلی ازش سر تر بودم…صورت سبزه و بیش از حد ظریف..اونقدر لاغر بود که انگار فقط استخوان بود و گوشت نداشت….با دیدن من لبخند گل و گشادی زد و گفت:

-خوشحالم دوباره هم و پیدا کردیم…درسته دو سالی ازت بزرگترم ولی خب می تونیم دوستای خوبی باشیم دوباره مگه نه؟

سری به معنای تایید تکان دادم..مامان همه رو دعوت به نشستن کرد…فهمیدم که دقیقا رو به روی ما می شینن و پسرش والیبالیسته…اتفاقا فردا هم بازی داره و تی وی نشونش میده…تازه نامزدم داره..
-خب شیدا جان….چه رشته ای می خونی؟
با همون مجوبیت همیشگی گفتم:
-تجربی رفتم…تا ببینم انشالله امسال کنکور چی قبول بشم..
-ایشالا به مدارج بالا برسی دخترم..
-ممنون..
گرمی و مهربونیش بدجور به دلم نشسته بود و بیرون نمیرفت…..مامان از سمیرا پرسید:
-توچی میخونی سمیرا جان؟
-من حسابداری می خونم…
-رشته ی خوبیه سال چندمی؟

-اول

-موفق باشی……شهرزاد هم که داره ارشد می خونه….علوم ازمایشگاهی خوند.

سمیرا_وای…عالیه…

شهرزاد لبخندی زد و به سمیرا گفت:
-اره عالیه ولی رُس ادم و میکشه…
خلاصه کلی از هم گفتیم و از خاطراتمون که دیگه نزدیک اومدن اقایون شده و قصد رفتن کردن..
-خیلی خوشحال شدم همسایمون شدین…ایشالا روابط و از قبل محکم تر می کنیم..

-ایشالا…
_به خدا نمی دونی …توی این چند سال توی این اپارتمان کوفتی از تنهایی دق کردم…
-ایشالا دیگه با وجود من از این که یه لخظه تنها نیستی گریه می کنی
همه خندیدیم

-من دیگه برم الان داریوش میاد منو از ابرو میبره..
با خنده و خوشی خداحافظی کردیم..
ساعت حدودا نه و نیم شب بود که بابا از راه رسید…قربونش برم همیشه دست پر میاد
دانلود رمان شکست دوست داشتنی
…پلاستیک چیپس و پفک و از دستش گرفتم و سلام کردم…
-به به…شیدا خانوم….احوالت؟
لبخندی زدم و گفتم:
-خوبم مرسی…

کلا با پدرم به گرمی مادرم نبودم ولی خب تو دلم می پرستیدمش ،ولی شاید بدی من اینه که احساسم و نمیتونم بروز بدم…یه جورایی بعضی وقتا خیلیا بهم گفتن سنگدل…

پلاستیک و خواستم ببرم اشپزخونه که شهرزاد داد زد:
-اوهوی……بیار اینجا بخوریم…الان سریال و میده..
باشه ای گفتم و پلاستیک و بردم تو پذیرایی…
دور هم نشسته بودیم که بابا گفت:
-پنجشنبه مهمون هستیما….
مامان با تعجب گفت:
-کی؟ کجا؟چه بی خبر..
بابا دستی به صورتش کشید و گفت:

-یکی از دوستای دوران مدرسه ام دعوت کرده..منو با چند تا از بچه های دیگه رو با خانواده..یه باغ دارن تو فشم ..میخوایم بریم اونجا…

من و شهرزاد با خوشحالی نگاهی به هم انداختیم…تعطیلات هیجانی اخر هفتمون هم جور شد…
بدون خوردن شام(اهل شام نیستیم)بعد از یه ساعت شب به خیری گفتیم وبا شهرزاد دو تایی رفتیم توی اتاقمون…
نشستم روی تختم و با شادی گفتم:
-حالا چی بپوشیم؟
-خاک بر سر باغ نرفته ات..
-مگه تو رفتی؟
-اره..
-کی؟

-شبا تو خواب..

خنده ای کردیم و گفتم:
-حالا جدی مانتو سرمه ایم و با شال مشکی و شلوار لی بپوشم خوبه؟
-اره عشقم..تو همه جوره تو چشمی…
بالش و پرت کردم سمتش و گفتم:
-لطفا ببند عشقم….

اخم مصنوعی ای کرد و گفت:

بزار یه بار احساس کنم ازت بزرگترم هفت سال عشقم….
-بمون تو کفِش….

و بعد هم هر دو چپیدیم تو گوشیامون و بعدشم که لالا….مرده شور مدرسه رو ببرن که ادم و از اینترنت میندازه….

صبح بعد از شستن دست و صورتم و خوردن اب پرتقالی که بابا برام گرفته بود پریدم توی ماشین و بابا و رسوندتم مدرسه…باد مانتوی گشادم و تکون میداد و این ور و اون ور ولش می داد…از سرما می لرزیدم…بدو بدو خودم و رسوندم توی کلاس…با تک تک بچه ها دست دادم و رفتم نشستم سر جام…
با دیدن محیا دو دستی زدم تو سرم و گفتم:
-هیچ غلطی نکردم محیا….هیچی نخوندم…
-هر روز همین و میگی هر روز هم نمره هات مثل منه…
-خفه شو …ندیدی ماهانه چه گندی زدم؟
-چپه شو
-ابشو گرفتم چلو شد…
-چی؟
لبخندی زدم و گفتم:
-هیچی…

-خدا شفات بده..

-محیا بگو دیروز چی شد…
-چی شد؟
نشستم و براش قضیه ی هم بازی سال های قبلم و براش گفتم…
محیا:
-ای جوووون…پس والیبالیسته پسرش..تو هم که عاشق ورزش و ورزشکارا

یکی محکم زدم

پس کلش و غر زدم:

-خجالت بکش….نامزد داره…

دانلود رمان شکست دوست داشتنی
_حیف….خاک تو سرت که تو بچگی ولش کردی رفتی…
_مگه دست من بود؟
خنده ی ریزی کرد و گفت:
_نه خداییش…اگر دست خودت بود ، با شناختی که من از تو دارم انقدر رخ نشون می دادی که تو همون بچگی بیاد عقدت کنه…
لب و لوچم و جمع کردم و گفتم:
_محیا من همچین ادمی ام؟
لبخندی زد و لپم و کشید:
-اره گوگول….دقیقا همچین ادمی هستی….
با حرص نیشگونی ازش گرفتم و گفتم:
-اخه من اگه اینطوری بودم که تا الان ده تا شوهر کرده بودم…
-ای دردم گرفت دیوونه….
-حقته
خودش و الکی بهناراحتی زد و با یه لحن لوس بچه گونه گفت:
-اجغال…عفضی…دیگه دوشت ندالم…
-عقققق…..مرده شورت و ببرن…
محیا خودش و جمع و جور کرد و با شیطنت پرسید:
-حالا قیافش خوبه یا نه؟
گنگ پرسیدم:
-هان؟…کی؟
-با کی شدیم یه کشور…..خل وضع…جمعه جان(تعطیل)….هم بازی بچگیت و میگم…
دو هزاریم که افتاد لبخندی زدم و گفتم:
-نمی دونم…ندیدمش فعلا…تو بچگی که خیلی زشت بود….
-پس الان خوشگله…
هر دو با هم زدیم زیر خنده…
_اسم مبارکش چیه؟
-به تو چه اخه؟
_وا …خب می خوام بدونم….به توچه
_سورنا….
_چه اسم عجیبی…..غیر عادیه…
_وا اسم اصیل ایرانیه عجیب بودنش چیه…
_اخه ادم یاد جنگ می افته….نکنه یارو از ایناس که زره و کلاه خود می پوشن و یه شمشیر و سپرم تو دستشونه؟
با این حرفش خنده ای کردم و گفتم:
-بمیری محیا…
_خب راست می گم دیگه…
_تو رو خدا انقدر چرت و پرت نگو محیا…یهو می بینم طرف و عین دیوونه ها می زنم زیر خنده…
خواست چیزی بگه که معلم اومد و ساکت شد….منم خندم و به هر زوری بود قطع کردم
سوت داور به صدا در اومد…اولین سرویس با ما بود…صادق توپ و پرت کرد بالا و پرید که بزنه اما پاش اومد روی خط و داور خطا گرفت….اولین امتیاز به نفع حریف…دست و پای هممون از استرس یخ زده بود و می لرزید….عرق روی پیشونیم و پاک کردم و به بچه ها علامت دادم که روحیه شون و به هیچ وجه نبازن…..باز هم سوت داور و این بار سرویس با اونا بود…با دریافت داوود و پاس شهاب برای محمد و اسپک دیدنی محمد ،اولین امتیازمون رو گرفتیم….بچه ها فریادی از شادی زدن و دور هم تو زمین جمع شدیم…یکم روحیه مون بهتر شد….تونستیم ست اول و با سه اختلاف امتیاز ببریم..
سوت داور به صدا در اومد…اولین سرویس با ما بود…صادق توپ و پرت کرد بالا و پرید که بزنه اما پاش اومد روی خط و داور خطا گرفت….اولین امتیاز به نفع حریف…دست و پای هممون از استرس یخ زده بود و می لرزید….عرق روی پیشونیم و پاک کردم و به بچه ها علامت دادم که روحیه شون و به هیچ وجه نبازن…..باز هم سوت داور و این بار سرویس با اونا بود…با دریافت داوود و پاس شهاب برای محمد و اسپک دیدنی محمد ،اولین امتیازمون رو گرفتیم….بچه ها فریادی از شادی زدن و دور هم تو زمین جمع شدیم…یکم روحیه مون بهتر شد….تونستیم ست اول و با سه اختلاف امتیاز ببریم..
کنار زمین پیش بچه های ذخیره نشستیم و با حوله عرقمون و خشک کردیم..سرمدی داشت به بچه ها تکنیک و تاکتیک یاد می داد…یه سره بطری اب معدنی رو سر کشیدم و تو کسری از ثانیه تا نصفه خوردمش و بقیه اش و هم ریختم رو صورتم تا خنک بشم…
_داداش بیا عرق رو صورت منم بخور….
نگاهی به راستین که جلوم وایساده بود و با تعجب نگاهم می کرد انداختم و حرفی نزدم…حرفش و ادامه داد:
-جون داداش واسه رفع عطش خوبه…خنده ای و قبل از این که خیلی دور بشه لگدی به پشتش زدم و از جام بلند شدم…
ست دوم شروع شد…..متاسفانه این ست رو اونا بردن و مدام سرمدی داد و بیداد می کرد و فحشمون می داد…خنده های زیرزیرکی بازیکنای حریف اذیتم می کرد..قسم خوردم که بازنده از سالن بیرون نرم و حالیشون کنم دنیا دست کیه..
بدون این که برم سراغ جزئیات بدوونید که ست سوم و چهارم هم به ترتیب با یک امتیاز و دو امتیاز فاصله به نفع ما تموم شد…از خوشحالی روی پای خودمون بند نبودیم..از پشت تور با تک تک بازیکنای حریف دست دادیم و بعد از گرفتن کلی عکس و یه شادی توپ و حسابی برگشتیم توی رختکنامون…

دانلود رمان شکست دوست داشتنی
**********************
راستین وایساد وسط رختکن و بطری خالی اب و گرفت جلوی دهنش:
-حالا همه با هم…..بوشو بوشو…تو رو نخوام…سیاهی تو رو نخوام…بالایی تو رو نخوام…سیاه سوخته تو رو نخوام…کچلی تو رو نخوام…سرمدی تو رو نخوام…گنده ای تو رو نخوام…کوتوله من تو رو نخوام…
واسه خودش گرم خوندن بود که دیدم سرمدی وایساده پشت سرش…اشاره کردم بهش که نخون نخون….ولی مگه این بشر حالیش میشه…اهنگ و تموم کرد و تازه شروع کرد به نطق کردن:
-والا به خدا مرتیکه کچل شب با زنش دعواش میشه صبح میاد سر ما خالی می کنه…شام بهش نمیدن سر ما خالی می کنه….لباسش و اتو نمی کنن سر ما خالی می کنه….کله کچلش مو درنمیاره سر ما خالی می کنه…قدش کوتاه مونده سر ما خالی می کنه…یکی نیست بگه اخه پدرت خوب،مادرت خوب،مگه کنترل هورمون رشدت هم دست ما بوده؟خلاصه جونم براتون بگه ادم از این بشر مزخرف تر من ندیدم..اخ که اگه جامون جا به جا می شد و من مربی بودم…..ای می زدم تو اون کله کچلش ….
_خوشم باشه خدا جو…
راستین صدای سرمدی و که شنید سر جاش میخکوب شداما زود خودش و جمع و جور کرد و رو به ن گقت:
-سورنا تو خجالت نمی کشی؟این چه حرفایی بود زدی؟واقعا که…من برم اب بخورم بیام…
خواست بره که سرمدی یقه ی لباسش و کشید و گفت:
-نیازی به اب نیست…..چهل دور کلاغ پر دور محوطه میری تا ادم بشی….
همه زیر زیرکی خنده ای کردیم و مشغول لباس پوشیدنمون شدیم…بعد از این که لباسام و عوض کردم ،وسایلم و برداشتم و رفتم سمت اتاقم….سه ساعتی گذشت که دیدم راستین برگشت…..سر و صورتش خیس از عرق بود…با دیدنش زدم زیر خنده کهه با حرص گفت:
-حناق.
-تقصیر خودته….انقدر باهاش کل کل نکن خب…
-چه می دونستم عین قارچ یهو پشتم می خواد سبز بشه….
-اشکال نداره عوضش شب راحت می خوابی…..
-برو بابا….
و دوباره با تصور کلاغ پر رفتنش زدم زیر خنده…
_سورنا؟
همونطور که سرم تو گوشی بود جواب دادم:
-هوم؟
-میگما…
-بگو
-میای بریم بچه ها رو جمع کنیم جرئت حقیقت بازی کنیم…یا دابسمشی درست کنیم…یا چه می دونم یه غلطی بکنیم دیگه…خیر سرمون بردیما…
_فکر بدی هم نیست…
_پس من برم به بچه ها بگم بیان..تو هم یکم جمع و جر کن اینجارو…
_اوکی
از اتاق زد بیرون و منم مشغول پرت کردن لباسامون تو ساکامون شدم…بعد از تقریبا پنج دقیقه راستین زد به در و با بچه ها ریختن تو…
************************
با وحشت گفتم:
_یا خود خدا…چه خبرتونه …
هر کدوم یه جایی نشستن و منتظر به راستین نگاه کردن..
_خب کیه می گن بطری بازی؟
پنج نفر دستشون و بلند کردن….
_حالا کیا می گن دابسمش؟
این دفعه هیچ کس رای نداد…پس قرار شد همون بطری بازی بکنیم…..دور تا دور نشستیم و یه بطری خالی هم گذاشتیم وسطمون….اولین نفر افتاد به محمد و شهاب….بیچاره محمد رنگ از روش پرید…شهاب با شیطنت گفت:
-جرئت یا حقیقت؟
محمد بعد کلی فکر کردن و دل و به دریا زدن با ترس گفت:
-جرئت…
شهاب دستاشو مالید به هم و با نامردی تمام گفت:
_زنگ می زنی به گوشی سرمدی با صدای دخترون باهاش حرف می زنی…پنج دقیقه باید باهاش حرف بزنی…
هممون از خنده ترکیدیم….محمد با خط دیگه ای که برای بابک بود و سرمدی شمارش و نداشت،زنگ زد به گوشی سرمدی….همه ساکت نشسته بودیم و گوش می دادیم که صدای خشن سرمدی پیچید تو گوشی:
-بله بفرمایید….
محمد خواست قطع کنه ولی بچه ها جلوش و گرفتن.اب دهنش و به سختی قورت داد و با صدای نازک و عشوه گفت:
-الو سلام عزیزم….
همه با دست جلوی دهنمون و گرفته بودیم که صدای خندمون بلند نشه
_شما؟
_اوا ععزیزم……من کاملیا هستم دیگه…
_به جا نمیارم…
-مرتیکه کچل گنده ی کوتاه حالا دیگه من و که ازم چهار تا بچه داری به جا نمیاری؟
_خانوم من نمی فهمم شما چی می گید…
_ببین کچل مفت خور…یا همین امروز میای ادرسی که می گم بچه هات و می بری ، یا من می برم میزارم پیش زنت…فهمیدی اقای سرمدی؟
_یعنی چی؟…کجا باید بیام….
_…
محمد یه ادرس الکی داد و نصفه شبی سرمدی و اواره کرد تو کوچه خیابون…هممون دلمون و گرفته بودیم و فقط می خندیدیم…من یکی که از خنده نفسم بالا نمی اومد….راستین بین خنده رو به محمد گفت:
-وای …فکر کنم واقعا زن داره…اگه نداشت شک نمی کرد که بره…ای گوش این و من بپیچونم….
باز هم بطری رو چرخوندیم…این بار نوبت رسید به من و فرزاد:
_جرئت یا حقیقت؟
با اعتماد به نفس کامل گفتم:
_حقیقت….
_تا حالا خواب اونجوری دیدی؟
همه مشتاق داشتن گوش می دادن…بی شعورا انگار می خواستم پاشم براشون اجرا کنم…خواستم حرفی بزنم که راستین گفت:
-بابا این فقط دعای ندبه و جوشن تو خوابش می بینه…
یکی زدم پس کلش و گفتم:
_از من پرسید…نخود هر اش
بعد روم و برگردوندم سمت فرزاد و گفتم:
_هفت بار دیدم…..
راستین زد رو شونه هام و گفت:
-خاک بر سر من که با تو کصافط رفیق بودم….لعنتی یهو بگو به منم نظر داری دیگه
همه زدیم زیر خنده …
_حرف دهنت و بفهما…نوبت خودتم میشه..
_من ظاهر و باطنم یکیه…اصلا ظاهرم مثل شیشه اس…ترسی ندارم…
_بابا شیشه….می بینم وقتی می رفتیم هیئت اون وقتا،تا دماغ یقه پیرهنتو می بستی….
_داداش لو نده دیگه…شب تنهاییما اینجا…خوبه ادم فکر اینده شو هم بکنه والا….
بچه ها چند دور دیگه بطری رو چرخوندن…تا ساعت یک شب همین طور بازی کردیم و بعد کم کم بلند شدن رفتن توی اتاقاشون…خمیازه بلند بالایی کشیدم و یه کش و قوس شدید به کمرم دادم….داشتم می رفتم توی تختم که صدای پاهای سرمدی و شنیدم….از لای در نگاه کردم،صورتش از شدت عصبانیت سرخ سرخ بود…خنده ریزی کردم و در و بستم…
یک ماه بعد…..
-ای مادر به قربون قد و هیکل ورزشکاریت بره…
-دیدی سربلندت کردم مامان؟

-کجا سربلندم کردی؟سوم شدید…اول که نشدید…

با اخم مصنوعی گفتم:
-داشتیم مامان؟
ب*و*س*ه ای میون ته ریشم نشوند و گفت:
-تو همه جوره باعث افتخارمی…
سمیرا اومد جلو و گفت:
-مامان تو رو خدا یکم تحویلش بگیر….بچه ضربه روحی میخوره ها..
مامان چشم غره مصنوعی تقدیم سمیرا کرد و گفت:

-تو برو به درست برس…هنوز مادر نشدی که بفهمی…

بوی ابگوشت پیچیده بود تو خونه…دلم از گشنگی ضعف رفت…ابگوشتای مامانم اونم تو این سرمای زمستون ای می چسبید…
خواستم حرفی بزنم که زنگ در و زدن…مامان با تعجب گفت:
-یعنی کیه؟
لبخندی زدم و گفتم:

-شما برو من باز می کنم..

باشه ای گفت و با خوشحالی رفت تا برای من میز ناهار و اماده کنه…صدامو صاف کردم و در و به ارومی باز کردم…دختر سفید رو و نازی رو تو چهارچوب در دیدم…نه خیلی لاغر بود نه خیلی چاق ولی خب می شد فهمید هیکل ورزشی ای داره….. (یکی نیست بگه اخه به تو چه اخوی..)با دیدن من لبخندش محو شد و خجالت زده پرسید:
-ببخششید …پروین خانوم هستن؟
سری تکون دادم و مامانمو صدا کردم:
-کیه؟
گفتم:
-یه دختر خانومیه با شما کار داره…
مامن انگار که طرف و چند ساله میشناسه جلو اومد و محکم کشیدش تو بغلش…بعد از کلی احوال پرسی گفت:
-کی برگشتید؟
-همین دیشب بود……
-به سلامتی…خوش گذشت؟

-جای شما خالی…

با خیال این که مطمئنن یکی از همسایه هاس راهم و کشیدم و رفتم توی اتاق..گ.شی رو از جیبم دراوردم و با سحر تماس گرفتم..دلم براش یه ذره شده بود..واسه خیره شدن تو چشمای عسلیش و غرق شدن تو عشقی که بدجور شعله اش داشت اتیشم میزد..
صدای پر از نازش هوش از سرم برد:
-الو سورنا جان…سلام عزیزم..خوبی؟
ناخوداگاه لبخندی زدم و گفتم:
-مگه میشه صدای عمرمو بشنوم و بد باشم..کجایی خانومم؟اوضاع بر وفق مراده؟
خنده ی مستانه ای سر داد و گفت:
-تو که نباشی و اذیتم نکنی جهنمم بهشته….
اخم تصنعی ای کردم و گفتم:
-داشتیم سحر خاتون؟…
-از حالا به بعد داریم…
جدی شدم و مظلومانه گفتم:
-میخوام ببینمت….کی بیام دنبالت؟
یکم فکر کرد و گفت:
-فردا ساعت پنج بعد از ظهر این جا باش…
-باشه گلم..پس تا فردا…
-تا فردا
-خداحافظ
-بای
گوشی رو قطع کردم و از اتاق زدم بیرون ..انگار رو ابرا قدم می زدم…
-خوششحالی…چیزی شده؟
-ای بابا از دست شما…شادم می گید چرا شادی..ناراحتم می گید چرا ناراحتی…مامان راستی کی بود اومده بود دم در؟می شناختیش؟
********************
مامان رو دستش زد و گفت:
-اخ خوب شد یادم انداختی……سورنا تو شیدا رو یادته؟تو خونه قبلیمون میومد با سمیرا بازی می کرد…..تو هم همش سر به سرشون میزاشتی….
یکم فکر کردم و با خنده گفتم:
-اهان اره اره..خب…
-هیچی دیگه این دختره همون شیدا بود..یه ماه پیش فهمیدم که همسایه جدیدمونن انقدر با هم حرف زدیم و دوباره به هم نزدیک شدیم که نگو…خیلی خانواده ی خوب و محترمی ان…
با خنده گفتم:
دانلود رمان شکست دوست داشتنی
-جدی این همون جوجه فوکولی خودمون بود؟نشناختمش…چه قدر فرق کرده…
-اره ماشالا خیلی خانوم و ناز شده….
حرفی نزدم …مامان گفت:
-پاشو بیا ناهارتو بخور امادس…
چشمی گفتم و رفتم تو اشپزخونه…

مامان رو به سمیرا گفت:

-راستی سمیرا ….شیدایینارو واسه فردا شام دعوت کردم دور هم باشیم….اخه بابات می گفت با باباش یکم حرف داره…گفتم که اماده باشی…
سمیرا لبخندی زد و مشغول نوشتن ادامه ی جزوه اش شد….
لقمه ی توی دهنم و پایین دادم و گفتم:
-من فردا عصر با سحر بیرونم…بیام اونم میارم…
مامان چشم غره ای رفت و گفت:
-هر غلطی میخوای بکن ولی از من توقع خوش رفتاری نداشته باش….
با عصبانیت از اشپزخونه زد بیرون و منم لیوان کناردستمو محکم توی دستام فشردم…این بازی مسخره رو کی میخوان تمومش بکنن خدامیدونه…
شیدابعد از پوشیدن کتونی مشکی قرمز و ورزشیم از خونه زدم بیرون.دکمه ی اسانسور و زدم….دیرم شده بود و بالا نمیومد..با حرص یه لگد محکم به درش زدم که باعث شد از درد به خودم بپیچم…صورتم جمع شده بود و به خودم فحش میدادم که دیدم سورنا پسر پروین خانوم همون طور که دستش به در با تعجب نگاهم می کنه…
-طوری شده؟
با خجالت گفتم :
-نه نه…چیزی نیست..
و پله ها رو با سرعت دویدم….تو دلم یه مشت فحش ابدار به خودم دادم و انداختم خودم و تو ماشین..

-بریم

بابا لبخندی زد و حرکت کرد…..تو کلاس مدام دعا دعا می کردم که تموم بشه و زود برم برای مهمونی امشب اماده باشم…دست خودم نیست ..عاشق مهمونی ام کلا…بالاخره زنگ کوفتی خونه خورد و من مسیر مدرسه تا خونه رو پرواز کردم…یه ناهار خیلی مختصر خوردم و رفتم حموم…یه دوش مفصل که گرفتم و بوی گند عرق و شستم رفت ،یکم دراز کشیدم تا خستگیم در بره….بعد داشتم کارای فردا رو می کردم که اون لحظه ی شیرین بالاخره رسید..مامان داد زد:
-شیدا …اماده شو یواش یواش مامان..
اخ جونی گفتم و مشغول جمع و جور کردن کتابام شدم…اتاقمو که مرتب کردم،حوله رو از سرم باز کردم و مشغول برس زدنش شدم…جلوی موهامم یه سشوار کوچیک کشیدم و کج ریختم تو صورتم…بالاخره صورت گرد فقط باید فرق کج بریزی..همینطور که اماده می شدم یکی از اهنگای توپ و هیجانی و شادم و تو لپ تاپ پلی کردم تا ادرنالینم بزنه بالا
وقتی تو اینجایی با منی تنهایی
با تو هر رویایی واقعیته
معنی زیبایی یعنی چشمای تو
بی اراده قلبم دیوونته
بدون تو بیمارم گذشته کار از کارم
فقط تو رو دوست دارم یادت نره
دلم میخواد دنیام و به دست تو بسپارم
واسه تو وقت میزارم یادت نره
خیلی زیاد دلم تو رو میخواد
یکم بیشتر دقت کن
ببین چقدر دنیامون به هم دیگه میاد
خیلی خیلی زیاد احساسم و میشناسم
با همه احساسم دلم تو رو میخواد
تگ دوم آهنگ
هر دفعه میبینمت تازگی داری
منو تا مرز دیوونگی میاری
همه توجهم سمت تو میره
تا میشم به چشمات خیره
بدون تو بیمارم گذشته کار از کارم
فقط تو رو دوست دارم یادت نره
دلم میخواد دنیام و به دست تو بسپارم
واسه تو وقت میزارم یادت نره
خیلی زیاد دلم تو رو میخواد
یکم بیشتر دقت کن
ببین چقدر دنیامون به هم دیگه میاد
خیلی خیلی زیاد احساسم و میشناسم
با همه احساسم دلم تو رو میخواد
بلوز تقریبا ساده و استین بلند سورمه ای رنگی پوشیدم که با شلوار جین روشنم خیلی محشر بود…روش
عکس یه گربه مشکی رنگ بود که رو گوشش یه پاپیون کوچیک و برجسته بود….. یکم مداد چشم چهرم و خیلی ناز و خواستنی می کرد…شال مشکی رنگ نازکم و انداختم روی سرمو یه مقدار از موهای خرمایی رنگم و ازش ریختم بیرون…محشر بود..پالتوی مشکی رنگم رو هم بدون این که جلوش و ببندم کشیدم به تنم…از اتاق که اومدم بیرون مامان با افتخار نگاهی بهم انداخت و بعد با ناراحتی گفت:
-کاش شهرزاد هم بود…
لبخندی زدم و گفتم:
-ایشالا یه وقت دیگه…اون الان شمال با دوستاش داره عشق و حال میکنه..
-هیچ کس هم نه شهرزاد….
خواستم چیزی بگم که بابا در حالی که یقه اش رو درست می کرد از اتاق اومد بیرون و گفت:
-اماده اید؟…بریم؟

هر دو با سر بهش جواب مثبت دادیم و بعد از خاموش کردن برق ها و قفل کردن در از خونه زدیم بیرون…به محض این که خواستیم در و بزنیم سورنا و یه دختره هم رسیدن….دختره از اینایی بود که دیگه چیزی نداشت واسه عمل کردن …کلا یه تخریب و بازسازی کلی رو فیسش پیاده کرده بود….بعد از اونا یه پسره دیگه هم اومد بالا که تقریبا هم قد و قواره خود سورنا خان بود…نمیدونم چرا از الان و بدون هیچ دلیل از دختره بدم میومد و میخواستم ازش بهتر باشم…درست کنار من ایستاده بود…یه نگاه زیر زیرکی انداختم و دیدم با اون پاشنه بلندش بازم قد من ازش بلندتره نفس راحتی کشیدم که از چشم اق سورنا دورنماند..چشم غره ای بهم رفت که باعث شد با خجالت سرم و پایین بندازم…بزار یخم باز بشه..همچین بکوبمش حساب کار دستش بیاد…

-سلام اقای مهدوی…خوب هستید؟خوش اومدید…..بزارید زنگ بزنم بفرمایید داخل…در ضمن معرفی می کنم ایشون نامزدم سحر و ایشون هم دوست من اقا راستین هستن…

هر سه با خوشرویی سلام و علیک کردیم و با باز شدن در و یه دور سلام و علیک هم با خانواده ی محترم پروین خانوم بالاخره رفتیم تو…خونه ی گرمی بود…یعنی ترکیب رنگ طلایی و کرم و قهوه ای گرمش کرده بود…مبل های تقریبا سلطنتی ای که تو پذیرایی چیده شده بود و میزنهارخوری دوازده نفرش بدجور خودنمایی می کرد..از همون لحظه که وارد شدیم و از طرز برخورد پدر و مادر سورنا خان دریافتم که اونا هم زیاد میونه خوبی با این دختره ندارن….دختر بی حیا تو جمع خودشو از گردن پسره اویزون کرده والا به خدا من دارم عرق می ریزم از خجالت…این وسط نبوستش خوبه حالا…اقا هم که عین خیالش نیست تازه خوششم میاد…اصلا چرا انقدر برام مهمن؟برن گم شن بابا….اصلا به من و هفت جد و ابادم چه مربوطه…والا…
دیگه یواش یواش داشت حوصلم سر می رفت…..شروع کردم به انالیز چهره ی راستین…جذاب بود.چشم و ابروی مشکی و قد بلند و هیکل ورزشکاری…..ته ریشم که اصلا جز اپشنای یه مرد ایده الِ والا….خاک به سرم این کی دید من دارم نگاهش می کنم؟بنده خدا اب شد از خجالت…..ذوب شد تو مبل….وای خدایا خاک به سرم شد…الان میگه دختره ی هیز منو خورد با چشماش…اخه شیدای خر،کجای دنیا و کدوم دختری رو دیدی که پسر بهش بگه هیز؟خاک بر سرت که شدی اولین نفر و اخرین نفر تو دنیا……برای این که دیگه چشمم بهش نیوفته مشغول بازی با گوشیم و خوندن متنای جدید تلگرامی شدم…وای چه شعر قشنگی برام فرستاده بود خالم:

ندارم چشم من،تاب نگاه صحنه سازی ها
من یک رنگ بیزارم،از این نیرنگ بیازی ها
زرنگی،نارفیقا!نیست این،چون باز شد دستت
رفیقان را ز پا افکندن و گردن فرازی هاتو چون کرکس به مشتی استخوان دلبستگی داری
بنازم همت والای باز و بی نیازی هابه میدانی که می بندد پای شهسواران را
تو طفل ه*ر*ز*ه پو،باید کنی این ترکتازیها

تو ظاهر ساز و من حقگ.،ندارد غیر از این حاصل
من و از کس بریدن ها ،تو و ناکس نوازی ها
لبخندی زدم و گوشی رو گذاشتم توی جیبم…
-شعر قشنگی بود..

دانلود رمان شکست دوست داشتنی
با تعجب نگاهی به کنار انداختم که دیدم راستینِ…لبخندی زدم و سرمو به معنای تایید تکون دادم…پسره ی بی شعور دو دقیقه بهش خندیدم پا شده اومده گوشی منو دید می زنه…ای یه لگد بزنم پهن شه رو زمین…باقالی بو داده…یه نگاه انداختم دور و برم دیدم بزرگترا رفتن توی پذیرایی و ما جوونا موندیم تو حال…گفتم چه راحت اومده لم داده ور دل من ها….نگاهم افتاد به سپیده و سورنا که دقیقا رو به روی ما نشسته بودن..دل می دادن و قلوه می گرفتن:
-می بینید تو رو خدا؟صد بار به این خیر ندیده گفتم پسر شرم کن تو جمع حیا داشته باش…بی عفتمون نکن…تو گوش کرش نمیره که نمیره..
من و سمیرا خنده ای کردیم و سورنا چشم غره ی غلیظی به راستین رفت که باعث شد راستین ادامه بده:
-بیا حرف حقم میزنی زود چشمای وحشی شو به رخ ادم می کشه…داداش گفتیم چشمات سگ داره درست ولی نگفتیم بیا با چشمات پاچه بگیر که…
و این بار بلندتر زدیم زیر خنده..
-ا اقا راستین…دادشم و اذیت نکن دیگه…این یه ماهه که پیش شما بوده شده پوست استخوان…
راستین برگشت سمت سمیرا و گفت:
-اون به خاطر من نبوده به خاطر کلم بروکلی هایی هست که یه سره به خوردمون می دادن…
بی اختیار گفتم:
-هر روز؟

لبخندی زد و گفت:

-هر روز…
******************
-یعنی یک بار هم گوشت ندادن بهتون؟
-نه بابا عین گوسفند یه سره علوفه به خوردمون میدادن به خدا…
-چه ظالم

-اخ اخ…تازه مربیمون و ندیدی…یزیدیه واسه خودش….اگه می باختیم تا دو روز اب و به رومون می بست…نه سورن؟

هر سه برگشتیم ببینیم جواب سورنا چیه که دیدیم دوباره دو تا کفتر عاشق با هم مشغولن..دوباره ما دو تا زدیم زیر خنده و راستین که بادش خالی شده بود با اعتراض گفت:
-زرشک…ما رو باش بالا سر قبر کی مداحی می کنیم…
-هوی راستین یه چیزی بهت می گما…..بزار زن بگیری اون موقع منم یه دل سیر به تو می خندم..
-تو خری دلیل نمیشه منم خر باشم…تو زن گرفتی من که نمیخوام بگیرم..
-منم شعار زیاد می دادم ولی دل خریت حالیش نیست…
-بابا جمع کن خودتو زدی دهن هر چی عشقولانه خرکیه پوکوندی رفته…اصلا بیایید یه بازی کنیم…
سمیرا با ذوق گفت:
-ااا…اره راست می گه…منم حوصلم سر رفته…
سورنا در حالی که دست سپیده و گرفت و بلندش کرد گفت:
-شما مجردا با هم خوش باشید من با عشقم کار دارم…

دیگه حرفی زده نشد..به رفتنشون خیره بودم..

-الوووووووو
نگاهی به راستین انداختم که با ترس دستشو جلوی صورتم تکون می داد…وای خاک بر سرم سوتی دومم دادم…
-بله؟
-بازی می کنی؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:
-باشه..بازی کنیم..
نمیدونم چی شد که انقدر زود با راستین احساس راحتی کردم و یخم اب شد….تا اخر شب کلی خندیدیم…اسم فامیل بازی می کردیم و هر چی می گفتیم راستین برای اشیا یه چرتی می گفت و تهش مصنوعی میزاشت…گوجه مصنوعی،املت مصنوعی ،سبیل مصنوعی،نهنگ مصنوعی….خلاصه با شیرین کاری های راستین اون شب عالی گذشت در حالی که چشم من هنوز هم مونده بود پشت دری که دو نفر از ما اون جا به سر میبردن….
-خب دیگه خانوما پاشید خودتون و جمع کنید و میز و اماده کنید..
خندیدم و گفتم:
-پروین خانوم گفته سلیقه ی راستین تو تزئین میز حرف نداره..چه طوره شما پاشی کمک کنی؟
-یا روح القدوس…پروین خانوم با خودشم دشمنی داره که همچین حرفی زده…یه دیس غذا می کشم میزارم وسط پذیرایی همه با قاشق حمله ور شیم بهش…والا..
خندیدم و گفتم:
-خدا رحم کرد تو دختر نشدی….وگرنه بنده خدا شوهرت….
سمیرا خنده ای کرد و گفت:
-ای شکر کلامت
و هر دو با هم زدیم زیر خنده..ادامه دادم:

-تو این دوره زمونه پسر خوب و مرد اونیه که به خانوما تو همه چی کمک کنه…اخ که به این می گن پسر همه چی تموم…
**********************

از جاش بلند شد…در حالی که لب به دندان گرفته بود و به سمت اشپزخانه می رفت با حالت بامزه ای گفت:
-حیف که نمیخواستم ریا بشه…ولی باشه…
پشت سر، من و سمیرا هم زدیم زیر خنده…هر چی اصرار راستین کردیم که کمکش کنیم قبول نکرد.می گفت به خدا اگه بزارم دست بزنید..بی ابروتون می کنم…ما هم فقط در برابرش می خندیدیم…خلاصه میز شام و خیلی خوشگل چید..با دیدن میز سمیرا سوتی زد و گفت:
-عالی..
منم که چشمام از تعجب گرد شده بود گفتم:
-من امشب ده میدم…
هر دو لبخندی زدند که پروین جون اومد پیشمون..با دیدن میز کلی قربون صدقه ی من و سمیرا رفت و گفت:
-الهی خدا خیرتون بده..چه قدر قشنگ چیدید….کاش این پسرا هم اندازه ی شما به درد می خوردند…با دیدن قیافه ی راستین پق هر دو زدیم زیر خنده….
-منم اینجا شفتالوام دیگه مامان پروین اره؟
-چه طور؟
سمیرا میان خنده گفت:
-میز و راستین چیده…نه ما مامان…
پروین خودش هم شروع به خندیدن کرد و کم کم خود راستین هم به جمع ما پیوست..
-ولی خیلی عالیه پسرم…ایشالا خیر ببینی…محشر شده…
نگاهی به اطراف انداخت و پرسید:
-پس سورنا کو؟
سمیرا گفت:
دانلود رمان شکست دوست داشتنی
-با سحر رفتن توی اتاق…
پروین با لبخند رو به من گفت:
-شیدا جان مادر برو صداشون کن بگو شام حاضره…
چشمی گفتم و به سمت اتاق راه افتادم..دوست داشتم بدونم چرا خودش یا سمیرا نرفتن که دیدم حرکت زشتیه و فضولی محسوب می شه…
چند تقه به در زدم…توقع داشتم بهم اجازه ی ورود بدن اما بعد از چند ثانیه دیدم قامت دراز سورنا در چهارچوب در ظاهر شد…اب دهانم و به سختی قورت دادم و گفتم:
-پروین خانوم گفتن بگم شام حاضره…
سورنا اخمی کرد و گفت:
-الان میاییم

داشت در و می بست که چشمم افتاد به سحر که موهای لختش رو باز گزاشته بود و با تاپ قرمز رنگش دراز کشیده بود روی تخت…و بعد تنها تصویر بسته ی در جلوی چشمام بود….شوکه شدم و چه فکر هایی که با خودم نکردم … رفتم سمت پذیرایی… سورنا چقدر عاشق سحر بود…لعنت به این زندگی…چرا دخترای عملی باید خوشبخت تر از ما باشن؟چرا اونا حق زندگی بهتر و داشتن بهترین ها رو دارن ولی ما نه؟..لعنت به محیا که من و نسبت به سورنا حساس کرد..لعنت به من که انقدر احساساتی و خرم….پروین جون با دیدنم گفت…

-بیا بشین مادر…بشین کنار مادر پدرت..جا هست
-ممنون
لبخندی زدم و کنار مامان جا خوش کردم..
-چی می خوری برات بریزم مامان؟
نگاهی به سفره کردم و گفت:
-فقط یه مقدار سالاد ماکارونی برام بریز مامان…دیگه چیزی نمیخورم

مامان غذا رو کشید و بشقاب و گذاشت جلوم….از چیزی که خوشم می اومد این بود که زیاد اهل تعارف تیکه پاره کردن نبودن و ادم راحت هر چی میخواست می خورد و نمی خواست هم نمی خورد…داشتم از خوردنم نهایت لذت و می بردم که دیدم سحر مانتو به تن شونه به شونه ی سورنا دارن میان سر میز..
**********************

با اومدنشون نه پروین جون حرفی زد،نه پدر خانواده و نه سمیرا…همه ساکت بودن و شام می خوردن…در طول شام یک بار هم سرم و بالا نیاوردم تا چشمم به سورنا و سحر نیوفته….نمیخواستم دیگه ببینمشون..دلیلش و خودمم نمی دونستم ولی احساس می کردم وقتی بهش نگاه می کنم یه فکرایی به سرم میزنم که ازشون احساس گ*ن*ا*ه می کنم…یه چیزی مثل این که دوست دارم به من توجه بکنه نه به سحر…

بعد از خوردن شام سحر از جایش بلند شد و با عشوه رو به پروین خانوم گفت:
-مادر جان دستتون درد نکنه…فوق العاده بود…
پروین خانوم اما با سردی جوابش و داد:
-خواهش می کنم
سحر با دلخوری نگاهش و به سورنا دوخت…سورنا لبخند اطمینان بخش و جذابی بهش زد و بعد از تشکر از مادرش دست سحر و گرفت و برد توی سالن تا دوباره با هم خلوت کنن…دیگه واقعا حرکاتشون داشت حال به هم زن می شد…اخه ادم انقدر چندش و مزخرف…مثل این که راستین قیافه ی من و که حالت انزجار به خودم گرفته بودم و دید و ریز زد زیر خنده…به خودم که اومدم خودمم با تصور قیافه ی خودم اروم خندیدم…طوری که کسی نفهمه و بگن دختره روانیه….
-پروین خانوم دستتون درد نکنه ..خیلی خوب بود..
پروین خانوم لبخند صمیمی ای زد و با مهربونی گفت:
-نوش جونت مادر…
سمیرا هم در حالی که لیوان ابش و روی میز می گذاشت رو به پروین خانوم گفت:
-مرسی مامان..
من و راستین و سمیرا بعد از بلند شدن بزرگ تر ها میز و جمع کردیم و قرار شد سه نفری با هم ظرفارو بشوریم تا یکمم بگیم و بخندیم…راستین همونطور که پارچ و لیوان و از روی میز برمی داشت با حالت با مزه ای رو به سمیرا گفت:
-می خوام امشب برای شما دو تا کنسرت زنده اجرا کنم…
-مگه تو صدا داری؟صد رحمت به صدای خروس
راستین با شیطنت گفت:
-حالا می بینی…
وایساد سر سینک ظرف شویی و همون طور که کف می مالید به ظرف ها شروع کرد به خوندن….
-رگ خواب این دل
تو دست تو بوده
ترک های قلبم
شکست تو بوده
من و با یه لبخند
به رویا کشوندی
با یک قطره اشکت
به اتیش نشوندی
صداش انصافا قشنگ بود…محو صداش شدم…تموم که شد با هیجان گفتم:
-صدات واقعا خوبه….
لبخندی زد و الکی با خجالت گفت:
-شرمسارم نکن بانو….نظر لطفته..
دانلود رمان شکست دوست داشتنی
-نه جدی گفتم
سمیرا چشم غره ای رفت و گفت:
-متاسفانه منم مجبورم که اعتراف کنم که خوب بود…
راستین چشمکی زد و گفت:
-دیدی نظرت تعویض شد …
-خب حالا…فکر نکن خبریه…هنوزم همون خروس می مونی….
مردد از حرفی که می خواستم بزنم بعد از کمی دل دل کردن گفتم:
-بچه ها….
راستین همونطور که اخرین ظرف و اب می کشید گفت:
-بله؟
با خجالت گفتم:
_تو خوندی،هوایی شدم براتون گیتار بزنم..
سمیرا با تعجب پرسید:
-مگه گیتار می زنی؟
-اوهوم…
راستین دستاش و به هم کوبید و گفت:

-چی از این بهتر…..عالیه که….

لبخندی زدم و گفتم:
-ولی باید بریم خونه ی خودمون..اینجا روم نمیشه…
-وا چرا؟
-اخه اولین باره که قراره برای کسی گیتار بزنم یهو بیام تو یه جمع بزرگ سکته می کنم..
خنده ای کرد و گفت:
-باشه…ولی باید باهاش بخونی یکم بخندیما…
خنده ای کردم و گفتم:
-من بخونم تو میری تو یه عالم دیگه…
-سمیرا سقف و بگیر
سمیرا منظورش و متوجه نشد که ادامه داد:
-اعتماد به نفسش سقف و داغون کرد….
هر سه خنده ای کردیم و بعد از شستن ظرف ها بدون گفتن دلیل رفتنمون به بزرگتر ها رفتیم خونه ی ما….خوشبختانه مرتب بود…سمیرا و راستین نشستند توی پذیرایی و منم بعد از اوردن گیتارم از توی اتاق نشستم رو به روشون….مظطرب شده بودم و دستام یخ کرده بود….به زحمت نفس عمیقی کشیدم و گیتار و روی پام گذاشتم و دوباره نفس عمیقی کشیدم…
-مگه می خوایم ذبحت کنیم؟
خنده ای کردم و سمیرا در جواب راستین گفت:
-هول نکن بار اولشه خب…
چشمام و بستم و سیم ها رو به ارومی نواختم….بعد از چند ثانیه نواختن شروع کردم به خوندن
-دیدم به خواب وقت سحر
شهزاده ای زرین کمر
نشسته بر اسب سفید
می اومد از کوه و کمر
می رفت و اتش به دلم می زد نگاهش
می رفت و اتش به دلم می زد نگاهش
کاشکی دلم رسوا بشه
دریا بشه این دو چشم پر ابم
روزی که بختم وا بشه
پیدا بشه اون که اومد به خوابم
شهزاده ی رویای من شاید تویی
ان کس که شب در خواب من اید تویی
از خواب شیرین ناگه پریدم
او را ندیدم به خدا
جانم رسیده از غصه بر لب
هر روز و هر شب در انتظارم به خدا…
با تموم شدن اهنگ چشمام و باز کردم تا عکس العملشون و ببینم که دیدم دهنشون از تعجب باز مونده…

-خیلی خوب بود….صدات عادی مشخص نمی کنه که این طوریه..

لبخندی زدم و تشکر کردم…راستین خنده ای کرد و گفت:
-من با تو یه فیت می دم…
دانلود رمان شکست دوست داشتنی
-هستم…
-سورنا و سحرم میاریم تو موزیک ویدیو بازی کنن..
هر سه زدیم زیر خنده که صدای خداحافظی از توی راه پله بلند شد…ما هم رفتیم بیرون…
-تو رو خدا بیشتر کنار هم جمع بشیم…اصلا قرار بزاریم با هم بریم بیرون بعضی وقت ها
بابا دست اقای مهرنیا رو تو دستش فشرد و گفت:
-چشم ایشالا دفعه بعد شما باید افتخار بدید و بیایید به ما سر بزنید..
-چشم چشم حتما…
ما زن ها هم با هم روبوسی کردیم،البته غیر از سحر که فقط به دادن دستی اونم با اکراه اکتفا کرد…بالاخره بعد از انجام مراسم خداحافظی راهی خونه امون شدیم…
لباس های تنم و با لباس خواب گل و گشادی عوض کردم…خنکی تو تمام وجودم پیچید….حالا وقت درد و دل خواهرانه بود…گوشی رو برداشتم و تلگرام و باز کردم…مثل همیشه شهرزاد جونم انلاین بود:
-سلام عشق من
شهرزاد-سلام خواهر گلم….چطور مطورایی؟
-خوبم…..
-مهمونی خوش گذشت؟
-اره عالی بود..انقدر خندیدیم…جات خالی….راستی…کاش بودی و نامزد سورنا رو می دیدی..
-سورنا؟
-پسر پروین خانم دیگه
-اهان چه شکلی بود؟
شبیه همین دخترا که تو ماهواره نشونشون میده..
-جدی؟
-اره..
-خیلی خوشگل بود؟
-نه بابا شبیه جوجه اردک زشت بود…نبودی ببینی چه طور مثل خر دورش می گشت پسرشون..
-بی ادب…خر ابجیته..

شکلک خنده فرستادم گفت:

-مرض
-ورم
-درد
-کوفت
-حناق
-خر
-گراز
-بوفالو
-می شه بسه؟
-اره میشه…
براش از راستین گفتم و گفت که دوست داره ببینتش…
-دانشگاه چه خبر؟

-هیچی بابا

-کیس میس..مورد مناسب..شوهری چیزی نیافتی؟
-اولندش که واسه شوهر نیومدم و واسه درس…دومندش بچه های دانشگاه ما همون پیشنهاد ندن بهتره…با این قیافه های ویلچریشون..
-چه قدر گفتم تو انتخاب دانشگاه دقت کن
-لطفا خفه شو عشقم
-چپه شو نفسم..
-اه اصلا کاری نداری؟
-از اولشم نداشتم..
-پس بی خود کردی پی ام دادی..
-بی شعور..اصلا قهرم…دیگه با من حرف نزن..
غلط کردی..تو کثافط دوست داشتنی خودمی.مگه میشه بزارم باهام حرف نزنی..
-باشه عشقم..ولی این همه وابستگی خوب نیستا..
-همینه که هست…اصلا خودم شوهرت می شم..
باز هم شکلک خنده فرستادم و گفتم:
-خدا شفات بده…انگار نه انگار دانشجوی کارشناسی ارشده…
-ادم باید روحش بچه بمونه…
-افرین بچه…کاری نداری دیگه..
-چرا
-چیه؟
-نزار مامان بخوابه…به یاد وقتایی که خونه ام و به دیوار لگد می زنه که خفه شید…یادم و زنده نگه دار…
وای مرده بودم از خنده..تنها ام بودم تواتاق .گفتم الان مامان شک می کنه…
-خداحافظ دیوونه ی من..
-خداحافظ ابجی جونم…
گوشی رو خاموش کردم و با لبخند به دیوار رو به روم خیره شدم…چه قدر داشتن خواهر خوبه..چه قدر خوبه یه نفر باشه که از بار غمت کم کنه و خنده رو مهمون لبات بکنه.
سورنا
ساکمو گذاشتم روی نیمکت و در کمدم و باز کردم..خواستم ژاکتم و دربیارم که سرم شروع کرد به درد گرفتن….خوشبختانه همیشه مسکن همراهم بود…یه دونه ازش خوردم و مشغول عوض کردن لباسام شدم..
-به به داداش سورنا…یه هفته بود ازت خبری نبود…
نگاهی به صورت غرق عرق مرتضی انداختم و گفتم:

-چه طور داداش؟

-هیچی همینطوری میگم…کم کم داشتیم نگران می شدیم..این خیر ندیده راستین هم که عین ادم جواب نمیده…
لبخندی زدم و در حالی که قمقه ی ابم و از ساک درمی اوردم گفتم:
چیزی نبود..یه سرماخوردگی ساده بود…یکم ناخوش احوال بودم…

-اهان …الان بهتری؟

دانلود رمان شکست دوست داشتنی
-اره…دیگه چه خبر؟..من نبودم اتفاق جدیدی نیفتاد؟
-مگه خبر نداری؟
با تعجب سر جام خشکم زد..پرسیدم:
-از چی؟
-قراره امروز از فدراسیون بیان برای انتخاب چند تا از ما برای تیم ملی…مثل این که بازیامون و تو لیگ دیدن و چند نفر و زیر نظر دارن…ولی نگفتن کیارو..

وای خدای من یعنی میشه من باشم…وای که چی بشه…چه قدر باعث افتخار خانوادم بشم…چه قدر سحر خوشحال میشه…وای که معروف میشم و همه با ارزوی من می خوابن…اخ که دل تو دلم نیست همچین روزی رو ببینم

لباس تمرینم و پوشیدم و با عجله دویدم تو سالن…بعد از سلام و علیک گرم با بچه ها شروع کردیم به نرمش های همیشگی و بعد از اون هم تمرین توی زمین و شروع کردیم…اواسط تمرین بودیم که دیدم سه نفر متشخص وارد سالن شدن….زود گرفتم که از فدراسیون اومدن…با اومدنشون جوگیر شدم و واسه این که خودمو نشون بدم به اب و اتیش زدم….با سرمدی حرف می زدن و گاهی هم به ما نگاه می کردن…کل حواسم اونجا بود،

پیش اونا…ساعتم که اینجور وقتا با ادم دشمن خونی میشه…بالاخره وقت تمرین تموم شد…داشتم با بچه ها می رفتم سمت رختکن که سرمدی داد زد:
-مهرنیا،خداجو،نوروزی…..بیایید اینجا…
هر سه نگاهی به هم انداختیم و با حفظ خونسردی رفتیم سمتشون…
سرمدی با لحنی جدی پرسید:
-این اقایون شما رو برای عضویت توی تیم ملی ((ب))انتخاب کردن….حاضر به همکاری هستید؟
راستین زود تر از ما گفت:
-من حاضر به همکاری هستم…
بعد از اون شهاب هم گفت:
-منم همینطور مشکلی ندارم..
نگاهی به جمع هفت نفرمون انداختم و گفتم:
-منم مشکلی ندارم….
یکی از اقایون که سن بالا میزد ،لبخندی زد و گفت:

-پس من فردا منتظرتونم اقایون…..
هر سه سری تکان دادیم و بعد از دست دادن با اون ها و رفتنشون با خوشحالی و بپر بپر و جیغ و داد به سمت رختکن رفتیم…راستین از خوشحالی به همه تیکه می انداخت..خوشحالیشم مثل ادمیزاد نبود اخه..

-یوهو…….به خدا اگه امضا بدم بهتون…یکی یکی بیایید جلو…ای بابا خانوم خجالت بکش بین این همه جمعیت شماره میزاری تو جیب من؟…ای وای من چه قدر کولم…ای وای من چه توپم..برید کنار شاهزاده با اسب سفید که می گن منم..
بچه ها همه از دستش روده بر شدن…با حرص گفتم:
-خجالت بکش…خیر سرت بیست و یک سالته…
با حرص گفت:
-باز تو نکبت خودتو با من چپوندی توی یه تیم….ایش…کریح
چشم غره ای رفتم و گفتم:
-اخه هلاک وجودتم …گلابی
بچه ها دستی برام زدن که باعث شد سرمدی بیاد تو و با عصبانیت بگه:
-زود جمع کنید برید دیگه…

همه با عجله مشغول عوض کردن لباس ها و جمع و جور کردن وسایلمون شدیم….خواستم لباسم و از توی کمد بردارم که بازم سرگیجه و تاری چشم اومد سراغم…سرم چنا تیری کشید که حس کردم دارن چاقو و نیزه توش فرو می کنن…چشمام برای چند لحظه هیچ جا رو ندید…نتونستم تعادلم و حفظ کنم و خودم و انداختم روی جایگاه کنارم….راستین نگران اومد سمتم:
_سورنا…..چی شدی؟حالت خوب نیست؟
جواب ندادم…محکم تکونم داد:
_با توام بی شعور…
به سختی گفتم:
_خوبم…فقط فشارم افتاد…

دانلود رمان شکست دوست داشتنی
_بزار برم اب قند بیارم..
_نه نمی خواد درست شدم…
_اینطوری که نمیشه…
کلافه گفتم:
_نمی خوام…
دانلود رمان شکست دوست داشتنی
_باشه خب…
دوست نداشتم شادی امروزم و خراب کنم برای همین به ثانیه نکشیده دردم و فراموش کردم..

وای که تو دلم عروسی بود..خدایا مرسی که تنهام نزاشتی…خدایا مرسی که بهم فرصت دادی تا بتونم برای کشورم افتخار افرینی کنم…خداجون عاشقتم…خداجون محشری…مسیر باشگاه تا خونه رو تقریبا پرواز کردم تا زود تر این خبر و به خانوادم برسونم…وای که چه شبی بشه امشب…قبل از این که برم تو شماره ی سحر و گرفتم…زود جواب داد:
-الو..جانم سورنا..
با خنده و شادی وصف نشدنی گفتم:
-سحر
-جانم نفسم؟
دل زدم به دریا و تقریبا فریاد زدم:
-سحر رفتم تیم ملی…..قراره قرار داد ببندم…
سحر با ذوق خندید و با هیجان گفت:

-وای سورنا راست می گی.؟

-به جون خودت که زندگیمی اره..
از پشت تلفن داد زد:
-وای مامان….سورنا رفته تیم ملی….
دوباره منو خطاب قرار داد و گفت:
-من بهت افتخار می کنم عشقم…
-منم به داشتن تو می نازم سحرم…کاری نداری؟میخوام به خانوادمم خبر بدم..
-نه عزیزم…برو…مراقب خودت باش قهرمانم…
بوسی براش فرستادم و بعد از قطع کردن گوشی رفتم سمت در…جعبه شیرینی رو به دست دیگه ام دادم و تا خواستم زنگ و فشار بدم در باز شد و شیدا اومد بیرون…تا نگاهش به من افتاد سریعا سرشو پایین انداخت و با خجالت سلام کرد…منم زیر لب سلامی دادم و به سرعت وارد ساختمون شدم…پله ها رو دو تا یکی پشت سر گذاشتم.زنگ خونه رو زدم سمیرا خمیازه ای کشید و گفت:
-سلام…
خنده ای کردم و گفتم:
-سلام به روی نشسته ات..
لگدی به پام زد و گفت:
-گمشو بیا تو…بی ادب…
تا وارد شدم مامان با دیدن جعبه ی شیرینی تو ی دستم با تعجب گفت:
-خیر باشه..
-خیرِ مادر من….خیر تر ازخیر…
-میگی چی شده یا می خوای جنازه شیم این وسط؟
-دور از جون مامانم…
لبخندی زدم و گفتم:
-اینجانب…
مکث کوتاه
-شاخ شمشاد جناب داریوش مهرنیا
-فرزند اول خانواده…
سریع گفتم:
-رفتم تیم ملی..
سمیرا دستاشو به هم کوبید و با جیغ کوتاهی خودشو پرتاب کرد بغلم:
-وای سورنا…خدا رو شکر…
مامان گفت:
دانلود رمان شکست دوست داشتنی
-وای خدایا شکرت…..بزار برات اسفند دود کنم…خدایا شکرت شکر…
سمیرا ازم جدا شد و گفت:
-وای خیلی عالیه…خیلی خوشحالم سورنا……خیلی خیلی خوشحالم که موفقیتت و میبینم….ب*و*س*ه ای به پیشونیش زدم و گفت:
-خدا با ماست خواهرکم…
دوباره در اغوش گرفتمش و نفس عمیقی کشیدم…..
با قاشق قهوه ام و هم زدم و بعد از ان که کامل هم زده شد ،قاشق و به ارومی گذاشتم کنار فنجون قهوه..
نگاهی به چشمای وحشی و خمار سحر انداختم:
-ناراحتم سورنا…
یه قلوپ از قهوه ام و خوردم…پرسیدم:
-چرا خانومی؟
با ناراحتی گفت:

-خانوادت از من خوششون نمیاد…..مادرت به اون دختره ی مدرسه ای غریبه بیشتر روی خوش نشون می داد تا من که قرار بشم عروس ایندش…چپ می رفت راست میومد شیدا جان شیدا جان از دهنش نمیفتاد….موقع شامم که نیومد ما رو صدا بزنه خودش…انقدر چشم دیدن من و نداره؟خواهرتم که یه سره در حال وقت گذرونی با اونه…اصلا نمیدونم چرا انگار همه اش می خوان یه طوری اونو بچسبونن به تو..وگرنه چه دلیلی داره

یه سره دعوتشون کنن خونتون..هی می خوان جلو چشم تو باشه….اه..اصلا از نگاهای دختره به تو هم خوشم نمیاد…سورنا…وجودش ازارم میده این موجود کوچولو….می دونی چه قدر برام سخته که یه رقیب که از خودم کم سن تره داشته باشم؟
لبخندی زدم و در حالی که به چشماش خیره بودم گفتم:
-تو به من اطمینان نداری؟
-چرا ولی…

-ولی و اما رو بزار کنار..من میخوام باهات باشم نه خانواده ام…اون دختره هم که یه سره سرش پایینه بنده خدا…کی وقت می کنه نگاه کنه..بالفرض که نگاهم بکنه..وقتی چشمای من جز تو کسی رو نمی بینه…دیگه چه فرقی به حال ما می کنه سحرم؟هان؟

لبخندی زد و گفت:
-پس به سلامتی عشقمون..
فنجون و به سمت لبهای گلبهی رنگش برد و نوشید…منم با خنده فنجون قهوه ام و بالا بردم و ذره ذره (البته نه مثل دخترا)نوشیدم…
-بریم دربند عشقم؟انقدر تو سرما حال میده
دستاشو به هم کوبید و با خوشحالی گفت:
-بزن بریم….

یه اهنگ شاد گذاشتم و صداش و تا ته زیاد کردم،

پامو گذاشتم روی گاز و با اخرین سرعت سانتافه سفید رنگم و به حرکت در اوردم:

دوست دارم شب تا سحر دور سرت بگردم

میدونم تو انتخابت اشتباه نکردم

دوست دارم همینجوری بگم برات میمیرم

بگم عاشقت منم تویی عزیزترینم

دانلود رمان شکست دوست داشتنی

واسه ی من شیرین حرفات

کاش تو دستام بمونه دستات

واسه ی من تو بهترینی

کاش همیشه توی قلب من بشینی

خانومم تویی بارونم تویی عاشق شو دلم آرومم تویی

خانومم تویی بارونم تویی عاشق شو دلم آرومم تویی

تویی یکدونه سر زمین قلب تنهام

تو همون هستی که بودی تویه آرزوهام

وقتی چشماتو می بینم دل من میلرزه

بیا خانومی بکن نزار دلم رو تنها

خانومم تویی بارونم تویی عاشق شو دلم آرومم تویی

خانومم تویی بارونم تویی عاشق شو دلم آرومم تویی

در سمت سحر و باز کردم تا پیاده بشه…لبخند پسر کشی نثارم کرد و بعد از قفل کردن ماشین به سمت بالا راه افتادیم…نگاه پر حسرت دخترا به من بود و نگاه پر حسرت پسرا به سحر….این نگاه ها ازارم می داد ولی سحر انگار روحش تشنه ی همین نگاه ها بود چون وقتی نگاهی رو رو خودش می دید لبخند زیبایی می زد تا چال گونه ی قشنگش مشخص بشه و هر نگاهی رو محو خودش بکنه….بوی بلال همه جا رو برداشته بود:
-بلال می خوری عروسک؟
با ناز گفت:
-دندونام سیاه می شه اخه…
-پس نظرت درباره ی جوجه چیه….؟
-وای اره خیلی دلم میخواد…

لبخندی زدم و در حالی که دستش رو می کشیدم گفتم:

-شما اول بیا چند تا عکس توپ بگیریم بعد ه*و*س جوجه بکن…
مستانه خندید و هر دو به سمت ابشاری که تو مرتفع ترین جای دربند بود رفتیم…..
-حالا بگو سیب……

-بوووووووووق

تا گفت بوق دوربین عکس و گرفت…..لبای غنچه شده اش خواستنی ترش می کرد….ژاکت خز دار کرم رنگ و کلاه پلنگی کرم رنگش با بوت های کرم رنگ چرم و شلوار تنگ و چسبون رنگ روشنش تناسب خیلی قشنگی داشت و مثل مدلای خارجی شده بود..البته از نوع کوتاه قدشون…
ابشار تقریبا خلوت بود….نشسته بودیم و فرو ریختن اب با اون همه عظمتش و تماشا می کردی که با شیطنت گفتم:
-اگه گفتی الان وقته چیه…
انگار که اشتباه متوجه شد و گفت:

-واسه تو که همیشه و همه جا وقت همونه…

اخم مصنوعی کردم و گفتم:
-این بار و اشتباه فهمیدی عروسک…وقت جوجه کبابه…
با جیغ و داد محکم به شونه هام ضربه میزد و من می خندیدم:
-صد بار گفتم با احساسات یه دختر بازی نکن…
من مست خنده بودم و اون صداشو انداخته بود تو سرش…اخرشم انقدر دید فقط می خندم با عصبانیت بلند شد و پشت به من وایساد….خنده امو جمع کردم و اروم اروم رفتم سمتش….دستمو ابراز احساسات کردمو در گوشش نجوا کردم:

-عشق من حق نداره باهام قهر کنه چون با تمام دنیا قهر می کنم…

و بعد هم ب*و*س*ه ای بر گونه اش زدم و با هم مشغول تماشای اسمون تیره و تار پر از ستاره شدیم…صحنه ی قشنگی بود،از اونا که همیشه توی خاطرت حک میشه…
-بسه دیگه سورنا….بریم…
ب*و*س*ه ی دیگه بر گونه اش زدم و گفتم:
-هر چی تو بگی..
کتم و از روی تخته سنگی که روش نشسته بودیم برداشتم و هر دو به سمت پایین حرکت کردیم….
-سورنا
نگاهم رو بهش دوختم….تار می دیدمش…چند بار چشمامو باز کردم و بستم اما هنوزم تار می دیدم…با دستام چشمام و مالیدم و دوباره نگاه کردم..تار بود….با وحشت پرسید:
-چی شده عشقم؟
دانلود رمان شکست دوست داشتنی
لبخندی زدم و گفتم:
-هیچی خانومی…خواستم اذیتت کنم..
هنوزم صورت نازش و تار می دیدم ولی برای این که نگران نشه حرفی نزدم…
-حرفت و بزن خانومم..
نفس عمیقی کشید و دستاش و گذاشت تو جیب ژاکتش:
-سورنا…من میخوام یه بچه داشته باشما…نه بیشتر…اخه از زایمان می ترسم…
به شوخی گفتم:
-زرشک…یه دونه؟من رو ده تا حساب کرده بودم تازه اسماشونم انتخاب کردم…بزرگه دختر میشه سفید و خیلی تپل اسمش عصمت…دومی یه پسر مثل عصمت که اسمش باشه عزت…سومی قد کوتاه و اونقدر چاق که نتونه راه بره ،پسر باشه اسمشم حشمت چهارمی هم که جهنم و ضرر این یکی یه دختر لاغر و سبزه باشه که به ننش رفته و اسمشم رکساناست…پنجمی هم..
یکی زد پس سرم و غر زد:
-اوهو اوهو…حالا دیگه به من میگی لاغر سبزه و بی ریخت؟
-پس فکر می کردی خوشگلی؟
دست به کمر زد و گفت:
-از ابجیت که بهترم…
-ابجی من لنگه نداره…
-اره خب کسی به اندازه ابجیت ایکبیری نیست..البته چرا دختر همسایتون که از اونم بدتره…
عصبانیتش منو می خندوند و خندیدن من حرصش می داد.با پاشنه ی بوتش محکم زد رو پام که باعث شد از درد صورتمو جمع کنم و دور خودم پیچ بخورم:
-من و بگو که اومدم زن کی بشم…
به خودم که اومدم کمرش و با دستم پوشش دادم و گفتم:
-بریم خانومی که جوجه های دربند انتظارمون و می کشن…
جلوی یکی از سفره خونه ها ایستادیم و من رفتم تا سفارش بدم….با دیدن سحر که روی یکی از تخت ها جا خوش کرده بود رفتم کنارش و گفتم:
-اگه گفتی وقت چیه؟
با خنده گفت:
-سلفی های منگلی…
-اباریکلا….پس بگو جوجهههههه
دوربین فیلمبرداری گوشی رو روشن کردم و در حالی که سحر فکر می کرد دارم عکس می گیرم گفت :
-جوجهههههههههه…
بالاخره ساکت شد و با تعجب گفت:
-چرا نمی اندازی؟
گفتم:
-اخه تشخیص لبخنده….باید لبخندت قشنگ باشه که بندازه عکس و….
-اهان..

-و بعد شروع کرد با حالتای مختلف لبخند زدن…دهنشو به هر طرف کج می کرد و شکل های عجیب غریب از خودش در می اورد…لباش و غنچه می کرد،چشماشو خمار می کرد،پوزخند می زد،دندوناشو نمایش می داد حتی یه

بار الکی به صورت طبیعی خندید…
-قلقلکم بده شاید خندیدم گرفت..
شروع کردم به قلقلک دادنش و اونم مستانه می خندید….چند تا دختر و پسر جوون که کنارمون بودن با حسرت نگاه می کردن…
-بسه بسه تو رو خدا…وای مردم…انداخت؟
خنده ای کردم و گفتم:
-قرارم نبود بندازه..
با تعجب گفت:
-وا یعنی چی؟
-یعنی داشت فیلم می گرفت..
و باز هم غر می زد و مشت هاش و حواله ی بدنم می کرد…
********************
شیدا
جوون تر که بودم یکی عاشقم بود
منو که نمی دید دلش می گرفت زود
می گفت خیلی وقته دلم پا به پاته
می گفت هر جا باشی نگاهم به راته
منم بچه بودم دلم پر پرش شد
بهش اینو گفتم اونم باورش شد
خلاصه نشستیم یه رویا کشیدیم
واسه زندگیمون چه خوابایی دیدیم
به هم قول دادیم که با هم بمونیم
تا هر جا که میشه تا هر جا بتونیم
ولی من نموندم نه این که نمی شد
زدم زیر قولم،دلم دم دمی شد
حالا گاهی وقتا به یادش می افتم
درست لحظه هایی که یادش می افتم
تموم وجودم پر از شرم می شه
به این خاطراتش سرم گرم میشه
به هم قول دادیم که با هم بمونیم
تا هرجا که میشه تا هر جا بتونیم
خودم زندگیمو به حسرت سپردم
درست خاطرم نیست ولی پاشو خوردم

کاغذ و گوله کردم و وقتی معلم پشتش به ما بود پرت کردم واسه پریا که نشسته بود دو ردیف اونورتر….زد و از بخت

قشنگ ما کاغذ که وسط هوا بود و منم دستم بالا معلم برگشت…نگاه پر از خشم و نفرتشو دوخت به من و گفت:
-دیگه تحملت سخته…پاشو از کلاس برو بیرون…با ناراحتی گفتم:
-خانوم ببخشید
-گفتم بیرون
-خانوم..
این بار بلندتر فریاد زد:
-هیچ بخششی در کار نیست….از کلاس من اخراجی…دیگه هم پاتو نمیزاری توی کلاس من..
با بغض گفتم:
-اخرین بار بود خانوم…

رفت سمت کاغذ…از روی زمین برداشت و شروع کرد به خوندن….هر لحظه بیشتر اب می شدم و می رفتم تو زمین..وای خدا جون خودت به خیر

وای خدا جون خودت به خیر کن…به خاطر شرمندگی پدر و مادرم نبود یه لحظه هم نمی موندم..ولی دوست نداشتم معذرت خواهی شون و ببینم:
-می بینم که عاشق و پشیمونی..
بچه ها زدن زیر خنده….لبم و جویدم و چیزی نگفتم…یعنی بودم؟ ..غلط کردی.. بدترین چیز واسه یه ادم داشتن یه عشق ممنوعه هست.به خصوص که اون به کسی دیگه تعلق داشته باشه…

-این بار و می بخشمت…تکرار نشه…
********************

زنگ خورد و وسایلم و جمع کردم وبا دوستم از مدرسه زدیم بیرون و راه خونه رو در پیش گرفتیم…همین طور داشتیم می رفتیم که صدای بوق ممتد ماشینی پشت سرمون وحشت و انداخت به جونم…ظهر بود و هم کوچه ها و هم خیابون ها خلوت….
-وای خاک بر سرمون شد…
عسل برگشت عقب چیزی نثار شخص شخیص راننده بکنه که با دیدن راستین جلو دهنش و گرفتم و گفتم:
-نگو نگو…می شناسمش
راستین داشت می خندید….لبخندی زدم و رفتم سمتش:
سلام…
-سلام….خوبی؟
دانلود رمان شکست دوست داشتنی
-مرسی تو خوبی؟

-اوهوم بدک نیستم…کجا میرید؟برسونم…

-غیرخونه کجا رو دارم که برم؟
-بیایید میرسونم…
-نه اخه شاید عسل معذب باشه..
یه دفعه عسل از دور زد:
-اگه میرسوننمون بریم…
زیر لب فحشی نثار عمه گران قدرش کردم و من جلو نشستم و اون عقب….
-همینجوری داشتم رد می شدم دیدمت…گفتم همسایه و دوست سورنا همسایه و دوست منم هست..
بعد چشمکی زد و در حالی که می پیچید توی کوچه گفت:
-سال دیگه کنکور دارید اره؟
-اوهوم….ایشالا زود شرش کنده بشه راحت بشیم بابا….پدر ما رو از هر لحاظ دراوردن…
-یه روزی حسرت الانتونو می خورید…
-من غلط بکنم…والا…صبح زنده داریاش و خر زدناش دلتنگی داره یا نمره های گندی که پشت هم ردیف شده؟
-هیچ کدوم..عشق و حالا و شر بازیای دور همیش…اخ که یادم نمیره که تو جیب دبیر ریاضیمون ترقه انداختم و یکی رفت منو لو داد و اونم تا اخر سال قبول نکرد برم سر کلاسش….اون روز بنده خدا با کت پاره رفته بود خونه…
خنده ای کردیم هر سه….عسل و پیاده کردیم وراه افتادیم سمت خونه ی خودمون…دیر شده بود ولی نگران نبودم چون مامانینا امروز نبودن و کلید و به خودم داده بودن…وسطای یه کوچه بودیم که ماشین ایستاد….با تعجب پرسیدم:
-چی شده؟
نگاهی بهش انداختم..یه دفعه از این رو به این رو شده بود رفتارش….انگار ته چشماش یه غمی موج می زد…با حرص پرسیدم:
-اقا راستین میشه بپرسم چی شده؟…..
اه عمیقی کشید و گفت:
-نمیدونم چرا دارم این حرف و به تو می زنم و این درخواست و از تو می کنم…از سمیرا که نمیشه خواست چون می دونم یکی باید به داد خودش برسه…..من و سورنا از پج سالگی با هم دوستیم….باهاش بزرگ شدم و تو خانوادشون بودم…جای خانواده ی نداشتم و همیشه برام پر کردن….
اهی کشید و ادامه داد:
-دردای من و سورنا با هم بوده و هست و شادیامون هم همینطور…..
-انقدر مقدمه چینی نکن راستین..جونم به لب رسید بگو دیگه
-ازت می خوام کمکم کنی….
********************
اه عمیقی کشید و گفت:
-نمیدونم چرا دارم این حرف و به تو می زنم و این درخواست و از تو می کنم…از سمیرا که نمیشه خواست چون می دونم یکی باید به داد خودش برسه…..من و سورنا از پج سالگی با هم دوستیم….باهاش بزرگ شدم و تو خانوادشون بودم…جای خانواده ی نداشتم و همیشه برام پر کردن….
اهی کشید و ادامه داد:
-دردای من و سورنا با هم بوده و هست و شادیامون هم همینطور…..
-انقدر مقدمه چینی نکن راستین..جونم به لب رسید بگو دیگه
-ازت می خوام کمکم کنی….
-برای چی؟
نگاه غمگینش و به رو به رو دوخت و گفت:
-زندگی سورنا قراره نابود بشه….نمی خوام بزارم…کمکم کن..
با نگرانی و کلافه پرسیدم:
-چی داری می گی؟
قطره ای اشک از چشماش سرازیر شد و همونطور خیره به رو به رو ادامه داد:
-سورنا تومور داره…
-یا امام حسین……..
هم شوکه شدم هم مضطرب هم شدیدا ناراحت..
-من چی کار باید بکنم؟
-فقط کنارش باش،مثل من …می دونم سحر اگر بفهمه میزاره و میره و این بیشتر سورنا رو می شکنه…..می خوام کمکش کنیم با سختی های جلوی روش بجنگه….
-خوش خیمه یا بدخیم…..؟
دوباره اهی کشید و گفت:
-خوشبختانه خوش خیم….
نفسی از سر راحتی کشیدم…
-خانوادش می دونن؟
-نه…داشتم می اومدم که بگم….
-خودش چی؟
-نه..
متعجب پرسیدم:
-پس تو از کجا میدونی؟
ماشین و به حرکت دراورد و گفت:
-برای عضویت توی تیم ملی باید از لحاظ سلامت چکاپ می شدیم…جواب ها امروز حاضر بود و چون وقت نداشت گفت برای خودشم من برم بگیرم…اینطوری شد..اشک از چشماش جاری شد..با غصه دستمالی از کیفم دراوردم و به سمتش گرفتم..شونه هاش از شدت دردی که تحمل می کرد می لرزید..با بغض گفت:
-دووم نمیاره…میدونم….
-جای امیدواریتونه؟اینطوری که حتما از پا در میاد….
-تو هیچی نمیدونی….
-من نمی دونم،خدا که می دونه….انسان تا اخرین لحظه نباید توکلش و به خدا ببازه…بعدشم داری می گی خوش خیم…خب پس حتما صد در صد راه امیدی هست
_کمکم می کنی؟….واقعا به یه همراه نیاز دارم…..
اهی کشیدم و گفتم:
-نامزدش هست دیگه
خاک بر سر سنگ دلت بکنن شیدا….پوزخند زد:
-برام مثل روز روشنه که سحر اگر بفهمه یه لحظه هم نمی مونه….
متعجب نگاهش کردم و جوابم و با لبخند فوق العاده تلخی داد…اشکی رو که رو صورتش بود با دستمال پاک کرد….با شک پرسیدم:
-چرا انقدر براش نگرانی؟
_چون تنها کس توی زندگیمه…مثل برادر نداشتمه…
-پس پدر و مادرت چی ؟
_بی نام و نشونم…
با تعجب پرسیدم:
-یعنی چی؟
به رو به رو خیره شد و گفت:
دانلود رمان شکست دوست داشتنی
-پرورشگاهی ام….
-اهان…متاسفم
-دیگه مهم نیست…فقط بگو کمکم می کنی یا نه؟
-چرا از من می خوای؟
_چون فعلا تو تنها کسی هستی که فکر می کنم بتونه کمکم کنه…
چند لحظه مکث کردم و گفتم:
-باشه هستم
چیزی نگفت…جلوی خونه نگه داشت و من بعد از خداحافظی ای سرسری از ماشین پیاده شدم و به سمت بالا رفتم…خودم و تحویل راحتی گوشه ی پذیرایی دادم و به رو به رو خیره شدم..تصویر سورنا مدام جلوی چشمم بود…خدایا داری چه بازی ای رو شروع می کنی؟یعنی دیگه نمیتونه به والیبالش ادامه بده؟خدایا راستین راست می گه..اگه بفهمه نابود میشه..داغون میشه….خدایا خودت به جوونیش رحم کن….قسمت میدم که به دادش برس خدایا…اصلا از عمر من کم کن به عمر اون اضافه کن…اصلا خدایا کل وجود من فدای یه تار موش…نزار بلایی سرش بیاد خدای…خدایا خودت هواشو داشته باش…کاش میشد کنارش باشم و ارومش کنم…خدایا عشق ممنوعه امو میسپرم دست تو…لطفه مراقبش باش…

به خودم که اومدم اشکم سرازیر شده بود..با دستم اشکام و پس زدم….

-راستش چه طوری بگم بهتون…گفتنش سخته….اخه….حقیقتا امروز رفته بودم جواب ازمایش سورنا رو بگیرم که…
صدای نگران مامان و شنیدم:
-اقا راستین تو رو خدا زود بگید چی شده….
راستین نفسش و فوت کرد به بیرون و گفت:
-اخه می ترسم شوکه بشید..ببینید شاید صلاح نبود که من به شما بگم ولی حقتونه که اطلاع داشته باشید…واقعیتش سورنا..
مکثی کرد و با غصه ادامه داد:
-تومور مغزی داره…..
-یا ابوالفضل…..
-یا قمر بنی هاشم…
مامان مدام فریاد می زد و شیون می کرد:
-دیدی داریوش؟دیدی چی به سر دردونه ام اومد؟دیدی چشمش زدن؟ای خدا چرا به جوونیش رحم نکردی؟بچه ام کلی ارزو داشت حداقل به ارزوهاش رحم می کردی…ای خدا….وای…..دارم دیوونه میشم…بچه ی من تومور داره…پسر من تومور داره….وای…
صدای بابا بلند شد که با غصه می گفت:
-اروم باش پروین..خدا خودش به بچه امون رحم می کنه…اروم باش خانوم…..سمیرا برو برای مامانت یه لیوان اب قند بیار
-نمیخورم…نمیخورم..تا بچه ام مریضه هیچی نمیخورم…من خوش باشم و اون عذاب بکشه نمیخوام…..نمیخوام..
دنیا روی سرم خراب شد..خدایا چی می شنیدم؟من تومور دارم؟منی که داشتم تازه مزه ی دلچسب زندگی رو می چشیدم و تجربه می کردم،حالا باید اینطوری زمین بخورم؟چرا اینطوری زمینم زدی خدایا؟چرا ذلیلم کردی؟دارم تاوان چی رو میدم؟به کی بدی کردم؟حق کی و خوردم؟با ابروی چه دخترای بازی کردم؟به کی خیانت کردم خدایا؟اصلا دلیلی داری؟چی کار داری می کنی با بندت خدایا؟نابود شدم…نابود…حال کن خدایا….خرد شدنم و ببین و حال کن….پر پر شدنم و ببین و کیف کن…به ارزوت رسیدی
همونجا سر خوردم و بی حال نشستم روی زمین…سرم و بین دستام گرفت و فشار دادم…لعنتی پس سردرد ها و تاربینی ها بی دلیل نبود…
سرمو محکم به دیوار پشت سرم کوبیدم….توی یه لحظه و با یه خبر تمام اینده امو سیاه و تاریک و نابود شده می دیدم…معنی تلخ شکست و پوچی رو الان می فهمیدم…
تو حال خودم و خوف از اینده بودم که در خانه باز شد و راستین اومد بیرون و خانواده ام هم برای بدرقش….هر چهارتاشون با دیدن من با اون حال روی زمین خشکشون زد…سمیرا با دیدن من بغضش ترکید و سریعا رفت تو اتاقش..
-کی اومدی بابا؟
نگاه خسته ام و به بابا دوختم و با صدای خش داری جواب دادم:
-خیلی وقته بابا…..به اندازه ای که فهمیدم تومور دارم….
-پسرم…

دستم و اوردم بالا و گفتم:

-هیچی نگو بابا…نه امید واهی میخوام…نه نصیحت های طلایی…فقط…فقط…فقط میخوام یه چند روز با هیچ کس حرف نزنم…همین….هیچ کس…
**************************
نزاشتم هیچ کدوم کلام دیگه ای حرف بزنن و بدون هیچ حرفی رفتم توی اتاقم و در و هم قفل کردم…باز هم صدای گریه های مامان و اروم کردنای بابا و بهونه گیری های سمیرا بود که تا اخر شب شنیده می شد…حتی برای شام هم نرفتم پایین….دقیقا با مرده متحرک هیچ فرقی نداشتم…چه فرقی داشت وقتی قرار بود چند وقت دیگه جونم و بزارم کف دست عزراییل؟
-پسرم …به خدا با نابود کردن خودت چیزی رو درست نمی کنی….اخه چرا به فکر من و پدرت نیستی؟
بی توجه به زاری های مامان نگاهمو دوختم به پنجره ی نیمه باز و گفتم:
-شما هم باید به بدون من بودن عادت کنید…
گریه های مامان شدت گفت:
-نزن این حرف و ذلیل مرده….دل من روشن که عروسی هر دو شما رو می بینم…هم تو و هم سمیرا…دلم روشنه…خدا به هیچ مادری امید واهی نمیده..
سرمو تکیه دادم به دیوار و در حالی که چشمامو می بستم بی حال گفتم:
-میخوام تنها باشم مامان….
-ولی..
-خواهش می کنم ازت..
حرفی نزد و با غصه از اتاق خارج شد…چه اینده ای واسه خودم می دیدم و چی شد..تو رویاهام زیر سقف خونه ی من و سحر چهارتا بچه ی فسقلی هم ورجه وورجه می کردن و بزرگتر که می شدن والیبالیستی بود مثل باباشون…اما حالا چی؟حتی از دو دقیقه بعد هم خبر ندارم…پس تمرکز نداشتن ها و سردرد ها و تاربینی ها هم واسه همین لعنتی بود…..اسم ام اسی به راستین فرستادم و پرسیدم:
-خوشخیم؟یا بدخیم؟
خیلی نگذشت که جوابم و داد انگار از دل دوستش بدجور خبر داشت که انتظارش و می کشید
– خوشخیم…دکتر گفت پنجاه درصد احتمال خوب شدن داری…
نفس خسته ای کشیدم و گوشی رو کنار گذاشتم..اما صداش دوباره بلند شد
-نمیخوای به سحر بگی؟
با یاداوری سحر دلم پر از وحشت شد…اگه ولم می کرد چی؟مگه من به عشقش اعتماد ندارم؟پس ترسم از چیه؟اره بهش می گم…مطمئنم اونم مثل من عاشقه و پای من می مونه
-نمیدونم
-ولی اون حق داره که بدونه …
اهی کشیدم و نوشتم:
-حق من از زندگی چی بود که خدا برام زیادی دید؟
-تو خوب میشی سورنا….مطمئنم…
-بازم حرفای کلیشه ای

-من به تو تا حالا دروغ گفتم؟

یک کم فکر کردم…واقعا تا حالا دروغ نگفته بود بهم:
-نه
-پس به من اطمینان کن…
-یعنی بهش بگم
-مگه از عشقش مطمئن نیستی؟ترست از چیه؟بگو و خودتو راحت کن..اصلا اگه قرار با یه مریضی بره بزار بره……
با تصور این که سحرم از دست بدم بغض گلوم و چنگ زد:
-چرا اینطوری شد راستین؟همه چیز خوب بود و حالا دارم تک تک ارزو هامو از دست میدم..حس می کنم دوران تموم شدن من رسیده راستین…..بدجوری دلم از خدا و بی معرفتیش گرفته….خیلی گله دارم ازش..خیلی…من زجر نکشیدم این همه سال که تهش اینطوری ببازم
-شاید یه هشداره…شاید زیاد به خودت مغرور شدی یا شایدم خدا داره یه درس عبرت بهت میده…
_نمی دونم هر چی که هست دوست دارم زود تکلیفم مشخص بشه…یا این وری بشم،یا اون وری…بلاتکلیفی مزخرفترین حس دنیاست کی به سحر بگم؟
دانلود رمان شکست دوست داشتنی
-می خوای من بگم؟
-نه خودم میخوام بگم..
-فردا ببرش یه کافی شاپ و باهاش صحبت کن
-من می تونم..
-تو همیشه تونستی رفیق
لبخندی زدم و گفتم:

-مرسی از دلگرمیات داداش.

-مرسی از دلگرمیات داداش…پر از انرژی مثبتی…خیلی ارومم می کنی راستین..ازت ممنونم
-بالاخره رفیق یعنی مسکن دیگه
-فعلا خداحافظ
-خداحافظ….سلام برسون..
خواستم بگم همچنین که یادم اومد راستین خانواده ای نداره که سلام برسونه..پس فقط نوشتم:
-مرسی
-ادامس خرس

-خل..

-خداحافظ

-خداحافظ
نگاهم و به ظاهر به سقف دوختم ولی فکرم هزاران جای دیگه بود…برام حتی تصور از دست دادن عشق زندگیم،کسی که تمام رویاهام و باهاش ساخته بودم هم عذاب اور بود….ولی ترسم از چی بود؟مگه غیر از اینه که به احساس سحر اعتماد دارم؟وای خدایا خودمم نمی دونم چه مرگمه فقط نمی خوام بمونم تو بلاتکلیفی…..اگرم نمونه حق داره…کی قبول می کنه به پای یه ادم مریض وایسه که هر لحظه منتشر مرگش باشه؟هیچ کس…

-فردا بریم پاتوق عشقم؟
-کافی شاپ دریا؟
-اره…باید با هم یه حرفایی رو بزنیم…
-اکی عشقم…سی یو تومارو
-سی یو
-بای

-بای
اه عمیق و پر از دردی کشیدم،گوشی و پرت کردم رو عسلی کنارم و خوابیدم….

دسته گل رو توی دستم جابه جا کردم و وارد کافی شاپ شدم…با چشم دنبال سحر گشتم…مانتوی جلو باز سفیدی تنش بود و مشغول خوردن کیک و قهوه بود…رفتم جلو..دسته گل و با عشق جلوش گرفتم و گفتم:
-تقدیم به بهترین فرشته ی اسمون و زمین..
مستانه خندید و گفت:
-وای سورنا..تو خیلی خوبی…
لبخند دختر کشی زدم و خواستم بگم بستگی به طرفم داره که بازم همون سردرد ها حمله کردن و کل وجودم و لرزاندن…سریع نشستم روی صندلی و سرم و بین دستام گرفتم….سحر با نگرانی دست روی دستم گذاشت و پرسید:
-چیزی شده سورنا؟
به سختی لبخندی زدم و گفتم:
-اره …یه چیز بد..
-چی؟
اهی کشیدم و گفتم:

-امروز اومدم اینجا تا درباره ی همین موضوع باهم صحبت کنیم..می دونم سحر…می دونم خیلی نامردیه که انقدر بخوام بی مقدمه صحبت کنم…ولی به مرگ تو که می دونی چه قدر خاطرت برام عزیزه این بلاتکلیفی ها داره دیوونم می کنه….پس سریع حرفم و می زنم که راحت بشم…

-میشه بگی چی شده؟دق کردم..
-اگر حوصله کنی اره…..
-میشنوم
ضمیر ناخوداگاهم مدام می گفت نگو ،نگو بهش ولت می کنه میره بدبخت…اما اهمیت ندادم و با توکل بر خدا شروع کردم:
-من به احساس تو نسبت به خودم مطمئنم سحر واسه همین میدونم نیمه ی راه ولم نمی کنی و بری…اما حق این و داری که به عنوان همسر اینده ام از مشکلی که قراره باهاش دست و پنجه نرم کنیم مطلع بشی….حقیقتش من…
مکث کردم….انگشتامو به بازی گرفتم و سرمو انداختم پایین تا چشمم توی چشماش نباشه:
-تومور مغزی دارم…..
سرم و اوردم بالا…چشماش گرد شده بود و رنگش مثل گچ…با تته پته گفت:

-تو..مور؟

با تاسف و ناراحتی و سرمو به معنای تایید تکان دادم…
-یعنی چی؟اصلا از کی فهمیدی؟
-برای قرار داد با تیم ملی باید چکاپ کامل می شدم….دیروز سورنا جواب ازمایشم گرفته و فهمیده…
چشماش پر از اشک شد….با عصبانیت کیفش و برداشت و از جا بلند شد:
-کجا؟
-خداحافظ..
و با عجله به سمت در خروجی رفت….با بهت به جای خالیش خیره شده بودم و حرکتی نمی کردم….کاش دهنم و می بستم و هیچ وقت این حرفارو نمیزدم….من..من دارم همه چیزمو می بازم..همه چیز و.. بازم همون سردرد هجوم اورد به مخم….سرمو گذاشتم روی میز و چشمامو بستم
شیدا

تیک تاک تیک تاک تیک تاک..هوووف…بهترین صدا موقع خلوت با خودت صدای عقربه های ساعته…

…یعنی من قراره ارزوی دیدن سورنا رو به گور ببرم؟اصلا به من چه…نامزدش کمکش می کنه دیگه…والا..خواستم بشینم و درس بخوانم اما حتی توی کتابم صورت سورنا رو می دیدم و بدون این که بفهمم تو دنیای تفکرات و توهماتم غرق می شدم…اخر بی خیالی طی کردم و برای این که از حال سورنا هم با خبر بشم به بهانه ی دیدن سمیرا و پرسیدن سوال رفتم در خونشون…

-سلام

نگاهم به صورت بی رنگ و رو و چشمای قرمز و گود افتادش که افتاد از این که تو اون حال مزاحمش شدم پشیمون شدم….لبخند بی جونی تحویلم داد:
-ااا….سلام..خوش اومدی ..چیزی شده؟
با ناراحتی نگاهمو به قیافه بی حال و حس سمیرا دوختم و از زدن حرفم منصرف شدم..این بدبخت الان حالش حتما جون میده واسه مشکل درسی….خواستم دلداریش بدم یادم اومد که مثلا من بی خبرم…لبخندی زدم و گفتم:
-حوصله ام سر رفته بود،گفتم بیام یه سر پیشت با هم صحبت کنیم..
-اها..
لبخند کم جونی زد و گفت:
-بیا تو
مطمئن بودم الان تو دلش منو به انواع فحش مزین کرده….
-تو برو تو اتاق من برم دو تا چایی بریزم
-زحمت نکش
-چه زحمتی…برو منم میام..

لبخندی زدم و رفتم سمت اتاق ها…از فرصت استفاده کردم و از لای در نیمه باز اتاق سورنا نگاهی به توش انداختم…جلوش پر خاکستر سیگار و گل های پر پر شده بود..یه سیگارم دستش بود و نگاهش و به دیوار رو به رو دوخته بود..حتی چراغ اتاق و هم روشن نکرده بود….داشتم دید می زدم که متوجه شدم داره نگاهم می کنه…با خجالت سرم و انداختم پایین و سریعا رفتم تو اتاق سمیرا…خدایا تو این دو روز چه قدر افسرده شده بود،موهای پریشون و خاکسترای سیاه رنگ جلو پاش از همه چیز خبر می دادن…نباید اینطور می شد..نباید..

توی اتاق راه می رفتم و با خودم تو ذهنم حرف می زدم که سمیرا با سینی چای توی دستش وارد شد:
-چرا راه میری؟
دنبال بهانه بودم که نگاهم به کتاب خونه ی کوچیکی که رو به روم بود دوخته شد…با دیدن دیوان شعر سهراب سپهری پرسیدم:
-دیدم دیوان سهراب سپهری داری…خیلی برام جالب بود..اخه من عاشق شعرای سهرابم..
سینی رو گذاشت روی پا تختی و خودشم نشست روی تخت:
-اره عالین…احساس توشون موج میزنه…
بشکنی زدم و گفتم:
-دچار یعنی چه؟
لبخند تلخی زد و گفت:
-دچار یعنی عشق…
-بزن قدش…
دانلود رمان شکست دوست داشتنی
دستش و بلند کرد و با کف دست به کف دستم کوبید…
کنارش نشستم…دست سردش و تو دستم گرفتم و گفتم:
-سمیرا جان…چرا انقدر ناراحتی؟
-من؟
-حاشا نکن که غم توی صداتم موج می زنه…
سرش و پایین انداخت و گفت:
-هیچی…
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
-هرطور راحتی….شاید من و لایق هم دردی نمیدونی..
-نه اینطور نیست..
-پس چی؟
-فقط
-فقط چی؟
-هیچی…همین و بدون که اگه درد خودم بود می گفتم…غصه ام درد یکی دیگه اس..
دستم و نوازش گونه رو کمرش کشیدم و گفتم:
-خدا بزرگه درست میشه..ناراحت نباش
-همه چی رو دست خودش سپردم
-بهترین کار و کردی..
لبخخندی زد و با غصه گفت:
-شیدا….
با مهربونی جواب دادم:
-جونم؟
با بغض گفت:
-اگه بهت بگم….به کسی نمی گی؟..اخه خیلی شدید به یه درد و دل نیاز دارم..
-به من اعتماد داشته باش گلم…اگه بخوای طوری رفتار می کنم که هیچ کس ندونه من میدونم..
خودشو تو اغوشم انداخت و در حالی که با صدای خفه گریه می کرد و نفس نفس می زد گفت:

-شیدا….سورنا تومور داره…تنها داداشم و دارم از دست میدم..خیلی برام عزیزه…نمیخوام تباه شدنشو،اب رفتنش و نابودیش و ببینم..امتحان سختیه که خدا ازمون میخواد بگیره..می ترسم هیچ کدوم سربلند ازش بیرون نیاییم….

گریه اش شدیدتر شد
-همیشه دلم خوش بود یه داداش دارم که پشتم بهش گرمه…که کسی چپ نگاهم کنه خونش حلاله…دلم خوش بود اگه یه روز بابام نباشه داداشم که هست..نمی دونستم قراره داداشم و از بابام زودتر از دست بدم…همیشه می گفتم اگه یه دختر بیاد تو زندگیش و اونو ازم بگیره چه قدر غصه می خورم…ولی حالا یه دختر نه،خدا داره اونو ازم میگیره شیدا…اگه بمیره دیگه ازوی دیدنش و به گور می برم..
اشک از چشمام سرازیر شد…موهاش و نوازش کردم و خواستم دلداریش بدم که گفت:
-نوازشم نکن شیدا…زخمام با نوازشت عمیق تر میشه….اخه همیشه سورنا وقت دردام موهام و نوازش می کرد..وقتایی که غم تو دلم بود…ولی حالا خودش مسبب غمم شده….حالا که نیست ارومم کنه،این نوازشا داغون ترم می کنه..
لبخندی زدم و با بغض گفتم:
-سمیرا…
-نصیحتم نکن…نگو حکمت خداست…نگو تقدیره….برام حرفای تکراری نزن شیدا..فقط فقط یه چیزی بگو اروم بشم..حتی شده به دروغ…
-من عادت به دروغ ندارم….هر حرفی بزنم با اطمینان میزنم..حالا هم پاشو و اشکاتو پاک کن چون داداشت قرار نیست که بمیره فهمیدی؟سورنا زنده می مونه و بچه های قد و نیم قد خودش و سحر و بزرگ می کنه…
لعنتی با گفتن این حرفم خودمم بغضم گرفت..اما جلوی خودم و گرفتم و به سختی ادامه دادم:

-اینطوری که شما منتظر مرگ سورنا هستید اونم قدرت مقاومتش و از دست میده و زود تسلیم عزراییل میشه…شما باید بیش تر از خودش بهش این باور و بدید که چیزیش نیست…باهاش برو بیرون…بستنی بخورید…اهنگ گوش بدید و بخونید..بگید ،بخندید،بپرید،بدویید ولی نا امید نشید..نزارید مثل مرده زندگی کنه..اگه مشغول باشه مریضی یادش میره..با سحر صحبت کنید چون بزرگترین کمک و اون می تونه بکنه…
***************************

خاک بر سرت شیدا که داری بدتر این دو تا رو به هم می رسونی…البته چاره ی دیگه ای هم نداری..سمیرا خیره و با ناراحتی نگاهم می کرد..لبخندی زدم و با ارامش ادامه دادم:
-داداشت بیشتر از هر وقتی به شما نیاز داره….می دونی چیه اصلا؟
سرشو به معنای نه تکان داد..با خوشحالی گفتم:
-منم میخوام بهت کمک کنم..جای داداشم….نمیزارم بفهمه از دردش خبر دارم…کمکش می کنم فراموش کنه…
دستمو گزاشتم روی قلبم و گفتم:
-قسم می خورم که از هیچ کمکی دریغ نکنم..
با خوشحالی گفت:
-راست می گی شیدا؟
-قول میدم نزارم نابود و تباه بشه..
منو در اغوش کشید و با بغض گفت:
-خیلی دوست دارم شیدا..خیلی..
دانلود رمان شکست دوست داشتنی
خندیدم و گفتم:
-شوهر نداشتمم همینو بهم می گه
خنده ی ریزی کرد و گفت:
-خل
-خب حالا چه کار کنیم؟
-نمیدونم..
-اووووم…بزار فکر کنم..
تو فکر بدم که صداش منو به خودم اورد:
-شیدا…؟

-هوم؟

-چه طوری سورنا راضی کنیم که بزنه بیرون باهامون؟اصلا مامان بابای تو اجازه میدن بیای با ما؟
-اون که حله هر دوش…مامان بابای من شما رو می شناسن چرا اجازه ندن؟دوما بیرون بردنش با من…تو لباساتو بپوش منم الان میام…
با چشمای گرد شده پرسید:
-الان؟
-اره دیگه
-پس امتحانت؟
-تو از کجا فهمیدی؟

-از کتاب درسی که همراهت بود حدس زدم..

نگاهی به کتابم انداختم..خندم گرفت..مثلا می خواستم سوال بپرسم…با خنده گفتم:
-بیخیال فردا صبح زود پا میشم و می خونم..امتحان مهمی نیست..
شونه ای بالا انداخت و مشغول اماده شدن شد…گوشی رو برداشتم و رفتم خونه…..در اتاق و محکم بستم و شماره ی راستین و گرفتم..صدامو داشتم صاف می کردم که صدای مردونه اش توی گوشی پیچید:
-بله…بفرمایید..
-سلام
-به به…سلام خانوم بی معرفت….چی شده؟اختیار دستت در رفت و سر خورد رو شماره ما؟

لبخندی زدم و گفتم:

یه چیزی
-چی؟
-میششه زنگ بزنی وسورنا رو راضی کنی الان بریم بیرون چهارتایی؟سمیرا هم میاد…
-بیرون؟
-خب فکر کنم اگه مشغول باشه و به مریضی فکر نکنه براش خیلی بهتره..
-اره خب….ایده ی عالی ایه..راضی کردنش با من…شما اماده بشید من ساعت شش اونجام..
-باشه..ممنون
-من باید ممنون باشم…فعلا

-فعلا

گوشی رو قطع کردم و مشغول اماده شدن شدم…دوست داشتم خوشگل بشم…بازم همون ارایش دخترونه ی همیشگی رو که شامل مداد و ریمل و رژ بود و روی صورتم پیاده کردم…دسته ای از موهای خرمایی رنگ روشنمم کج روی صورتم ریختم و یه چشمک حواله ی خودم کردم…عالی بود…دخترونه و ناز..مانتوی مشکی کوتاهمو با شلوار لی روشن و سویی شرت اسپرت وقرمز رنگم رو هم تن کردم و شال مشکی رنگ ساده ام و هم گذاشتم توی سویی شرت…عالی بود…با مامان روبوسی کردم و بعد از پوشیدن کتونی اسپرت و ورزشی سفیدم از خونه زدم بیرون..همزمان با من در واحد رو به رو هم باز شد و سمیرا و سورنا اومدن بیرون…لبخند گشادی زدم و گفتم:
-بریم…..

سورنا اخمی کرد که باعث شد قلبم بشکنه..خدا امشب و به خیر کنه…هر سه با هم از پله ها پایین رفتیم…البته من جلو تر با سرعت بیشتری حرکت می کردم..

سورنا

ببین چه تند تند میره پایین…دختره ی پررو انگار راستین و چند ساله که ندیدتش..اصلا به من چه..والا..چرا به تو برمیخوره؟خاک تو سر راستین..چه قدر سحر روی این بشر حساس بود…چرا این و میبینم یاد سحر می افتم؟
بازم با یاداوری سحر بغض گلوم و گرفت و سرگیجه هام شروع شد…اما مقاومت کردم…از اون روز به بعد حتی جواب تلفنامم نمی داد….دلم گواه خوبی بهم نمیده…دیگه پی همه چیز و به تنم مالیدم…

-به به..سلام اقای مهتاب و افتاب و شادی و شبنمو سحر ندیده…
-چرا چرت می گی؟
-چرت چیه داداش؟
-ای بابا بیخیال بحث…سوار بشید بریم دیگه…شب باید زود برگردیم..
-چشم..بفرمایید قدوم مبارکتون و بزارید تو ماشین بنده..
.بی حوصله در ماشین و باز کردم و نشستم…سمیرا نشست پشت من و شیدا هم پشت راستین…بی حوصله سرم و چسبوندم به شیشه و به بیرون نگاه کردم..صدای موزیکی که در حال پخش بود منو از دنیای خودم کشید بیرون:
حواست به من بوده و هست اما
حواسم یه وقتا ازت پرت میشه
با این که تو خورشید ودادی به دنیام
یه وقتایی سردم ولی نه همیشه
مثل کوه پشت منی هر دقیقه
به جز تو کسی تکیه گاهم نبوده
تو بالاتر از قله های زمینی
به تو فکر کردن شبیه صعوده
همین که حواست به من هست خوبه
همین خوبه که تو منو دوست داری
همه میرن از زندگیه من اما
محاله تو یک روز تنهام بزاری
همین که حواست به من هست خوبه
همین خوبه که تو منو دوست داری
همه میرن از زندگی من اما
محاله تو یک روز تنهام بزاری
روزایی که از زندگی سیر میشم
دانلود رمان شکست دوست داشتنی
میشینم یه گوشه به یادت میوفتم
تو میدونی که چی گذشته به حالم
من از حس و حالم به هیش کی نگفتم
کی میدنه که من چه قدر گریه کردم
فقط چشم تو اشک چشمامو دیده
نمیدونی اسم تو رو که میارم
چه حال عجیبی به من دست میده
همین که حوات به من هست خوبه
همین خوبه که تو منو دوست داری
همه میرن از زندگی من اما
محاله تو یک روز تنهام بزاری
همین که حواست به من هست خوبه
همین خوبه که تو منو دوست داری
همه میرن از زندگیه من اما
محاله تو یک روز تنهام بزاری..
خدایا…میدونم که محاله تنهام بزاری..میدونم که همیشه هوام و داری..میدونم خیلی رفتم و برگشتم،خیلی وقتا حواسم بهت نبوده.موفقیتامو گذاشتم پای زرنگیم و مغرور شدم..شکستام و انداختم گردن تو و نالیدم ازت..از دنیات..خدایا من و ببخش..ببخش که بد بودم…می دونم دارم تقاص همون و پس میدم..پس دیگه نمی نالم…خدایا ولی این بارم نا امیدم نکن..نه تنها من همه ی مریضا رو شفا بده خدایا..یا این که اگه قراره برم..اگه قسمتم رفتن و نموندنه صبرش و به عزیزام بده…
–راستین…دلمون پوسید.اومدیم شاد بشیما..عوضش کن…
با صدای شیدا دست از حرف زدن با خدا برداشتم و گفتم:
-نه داداش خوبه بزار باشه..
با لجبازی گفت:
-نخیرم عوض کن…..افسردگی گرفتیم..
راستین از اینه چشمکی برای شیدا زد و گفت:

-هر چی شما بگی خانوم خانوما…

ادامه دارد  انجمن نگاه دانلود
در حال  تایپ جهت  گذاشتن  این  رمان یاد  اوری کنید  باتشکر

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب شکست دوست داشتنی : PDF|APK|EPUB

 

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
 
بازدید : 107 بار بار دسته بندی : رمان های در حال تایپ تاريخ : ۸ تیر ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

10 + سه =

سیمین
چهارشنبه , ۹ تیر ۱۳۹۵
پاسخ دهید

سلام
با تشکر از سایت خوبتون، پی دی اف این رمان رو نمیذارید؟

رمان نویسمدیر
پنج شنبه , ۱۰ تیر ۱۳۹۵
پاسخ دهید

سلام متسفانه این رمان ها در حال تایپ هستند

مه لقا
سه شنبه , ۲۲ تیر ۱۳۹۵
پاسخ دهید

میشه لطفا ادامش و بزارید؟

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،