پیش بینی فوتبال

برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازه - ariel

رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازهariel

مصاحبه با امیر فرهی دانلود رمان آن نیمه دیگر - anital

رمان آن نیمه دیگرanital

رمان رازی که جگر می سوزاند از سحر شعبانی دانلود رمان بگو که فقط مال منی - صدف پور نجفی

رمان بگو که فقط مال منی صدف پور نجفی

آموزش نویسندگی رمان – قسمت دوم دانلود رمان چه خوبه عاشقی - زهرا ارجمندنیا

رمان چه خوبه عاشقیزهرا ارجمندنیا

دانلود رمان بختک - غزل پور نسائی

رمان بختک غزل پور نسائی

دانلود رمان به خاطر پدر - پریا افزا

رمان به خاطر پدرپریا افزا

دانلود رمان شایعه،اجبار،عشق باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )
http://dlroman.ir/%da%a9%d9%85%da%a9-%d9%85%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d8%aa

دانلود رمان شایعه،اجبار،عشق باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب شایعه،اجبار،عشق : PDF|APK|EPUB

اجبار

1.gif نام کتاب رمان : شایعه،اجبار،عشق
1.gif نام نویسنده : سانیا saniya
1.gifحجم رمان شایعه،اجبار،عشق : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان شایعه،اجبار،عشق :
آسایش دختری شیطون و حاضر جوابه که یکی همین حاضر جوابی هاش باعث شایعاتی
توی دانشگاه و ازدواج اجباریش و همخونه شدن با سامیار، استاد دانشگاهش میشه
از زبان نویسنده:این اولین رمان منه و امیدوارم رمان خوبی دربیاد.
درسته موضوع همخونه ای کمی تکراری شده ولی باز جذابیت ها و هیجان های خودشو داره.
امیدوارم دوستان بخونن و خوششون بیاد.
نویسنده رمان و کاربر نگاه دانلود=saniya
مقدمه:
شایعه ها و اجبار ها همیشه هم بد نیستن.شایعه ها میتونن به واقعیت ها تبدیل بشن.اجبار های
زندگی میتونن به خوشی های زندگی تبدیل بشن.
و عشق…
عشق میتونه با شایعه ها و اجبار ها بوجود بیاد.
-میفهمی چه غلطی کردی؟؟آسا انقدر بیخیال نباش قضیه به گوش استاد صابر برسه باید اشهدتو
بخونی تو که میدونی داییش رییس دانشگاس،آخه…
-اه ول کن الی من خودم اعصاب درس حسابی ندارم توام داری رو مخم یورتمه میری بدرک بزار برسه میخواد چه کار کنه؟هان؟؟این هان آخری رو دیگه داد زدم که همه دانشجوها برگشتند سمت ما الناز که دید من اعصاب ندارم دیگه چیزی نگفت از صبح که اون دختره ی بوق اعصابمو خط خطی کرد این الناز شروع کرده نصیحت،خب به من چه که هروقت حرصی میشم اختیار زبونمو ندارم؟؟
ذهنم برای بار صدم به ماجرای صبح پرکشید باعجله لباسامو پوشیدم و صبحونه نخورده تا یه چیزی بیارم

دانلود رمان جدید

رمان جدید از سانیا saniya شایعه،اجبار،عشق

نام رمان: شایعه ،اجبار،عشق نام نویسنده:saniya }ژانر:عاشقانه،احساسی،گاه کلکل و طنز{ مقدمه: شایعه ها و اجبار ها همیشه هم بد نیستن.شایعه ها میتونن به واقعیت ها تبدیل بشن.اجبار های زندگی میتونن به خوشی های زندگی تبدیل بشن. و عشق… عشق میتونه با شایعه ها و اجبار ها بوجود بیاد.

به نام خالق عشق شایعه،اجبار،عشق ]آسایش[ -میفهمی چه غلطی کردی؟؟آسا انقدر بیخیال نباش قضیه به گوش استاد صابر برسه باید اشهدتو بخونی تو که میدونی داییش رییس دانشگاس،آخه… -اه ول کن الی من خودم اعصاب درس حسابی ندارم توام داری رو مخم یورتمه میری بدرک بزار برسه میخواد چه کار کنه؟هان؟؟این هان آخری رو دیگه داد زدم که همه دانشجوها برگشتند سمت ما الناز که دید من اعصاب ندارم دیگه چیزی نگفت از صبح که اون دختره ی بوق اعصابمو خط خطی کرد این الناز شروع کرده نصیحت،خب به من چه که هروقت حرصی میشم اختیار زبونمو ندارم؟؟ ذهنم برای بار صدم به ماجرای صبح پرکشید باعجله لباسامو پوشیدم و صبحونه نخورده تا ایستگاه اتوبوس دویدم دیرم شده بود ساعت ۴۵:۶ بود و من ساعت هفت صبح با استاد عتیقه کالس داشتم)واقعا فامیلیشه خیلیم فامیلی برازندشه با اخالق گندش(آخه من موندم مگه مرض داشتم کالس صبح ورداشتم اونم با این استاد خالصه به بدبختی و زحمت ساعت ۰۶:۷

دانلود رمان شایعه،اجبار،عشق

رسیدم دانشگاه و تا خود کالس دویدم،دروبی هوا باز کردم ولی سریع چشامو بستم و منتظر توبیخ استاد شدم آخرشم این درنزدن من سرمو به بادمیده با شلیک خنده بچه ها آروم چشامو باز کردم و با جای خالی استاد که رامین جاش نشسته بود و طبق معمول مسخره بازی در می آورد مواجه شدم که صدای عجوزه کالس ماندانا اعصبامو بهم ریخته تر کرد:چیه آسا جوون؟شما که دیرم برسید استاد صابرخوب هواتونو داره.استادصابر استاد خوشتیپ و جوان دانشگاه بود ۲۵یا۲۶ سالش میخورد ی بار من دیر رسیدم و با همین استاد عتیقه هم داشتم هیچ جوره منو قبول نکرد و منم عزم برگشت کردم که با آقای مهربان مدیردانشگاه و همچنین دایی استاد صابر برخورد کردم واقعا مرد مهربونی بود مث فامیلیش بهم گفت:چرا سر کالس نیستی منم جریان رو گفتم که گفت بیا بریم تا اجازتو بگیرم واقعا مرد شریفی بود ولی وسط راه گوشیش زنگ خورد و اونم کاراش عجله ای شد سریع ی برگه درآورد و چیزی روش نوشت بهم گفت بده استاد صابر کالسشو که میدونی؟و بعد بدون اینکه منتطر جوابی از من باشه سریع رفت برگه رو نگاه کردم نوشته بود سامیار اجازه این دخترو برای ورود به کالس ازآقای عتیقه بگیر لطفا ممنون میشم ازت داییت و یِ امضای عجق وجق زیرش اول خواستم بیخیال بشم آخه استاد صابر خیلیا رو ضایع کرده بود ولی آخر دلمو به دریا زدم و سمت کالسش رفتم ولی دیگه درو نمیشد همینطور باز کنم درو زدم که خودش درو باز کرد انگار پشت در بود بدون حرف یا حتی سالم برگه رو به دستش دادم خداروشکر گیری نداد فقط به یکی دانشجوها گفت ادامه رو بخون و خودش راه افتاد سمت کالس عتیقه و منم دنبالش مث جوجه اردکا راه افتادم اجازه منو که گرفت همه فکشون پایین بود آخه از این محبتا اونم برای ی دختر اونم استاد صابر خُب شک برانگیز بود همه ی دخترا در طول کالس به من چش غره میرفتن و شایعه افتاده بود من استاد صابرو خر کردم و امروز بود که من به این شایعه با این حرفم دامن زدم با حرف ماندانا بدجور بهم ریختم و مثل همیشه وقتی حرصی میشم بدون

دانلود رمان شایعه،اجبار،عشق

فکر دهنمو باز کردم و حرفی زدم که کاش نمیزدم:مشکلت چیه مانداناجون؟خب نامزد آدم باید هواشو داشته باشه یانه؟اونوقت اصال متوجه حرفم نشدم و تازه وقتی فهمیدم که پچ پچ ها شروع شده بود و الناز سریع منو به حیاط دانشگاه آورد و ی ریز بهم یاد آوری می کرد که چه غلطی کردم هنوزم وقتی یاد صبح میفتم میخوام ماندانا رو بکشم اگه ماجرا به گوش استاد برسه اخراجیم صددرصده دانشگاه ماهم که همه منتظر تا شایعه بسازن و این یعنی اوج بدبختی دیگه حوصله کالس بعدی رو نداشتم از الناز خدافظی کردم و به طرف خونه راه افتادم تنها جایی که منو آروم میکنه ی خونه با حال پنجاه متری و آشپزخونه کوچولو و ی اتاق خونه جمع و جوره من و محل آرامش و خلوت من جایی که هربار بهم تنهایی رو یادآوری میکرد به تنهایی عادت کرده بودم با اینکه سخت بود خب مسلما برای ی دختر ۹ساله سخت بود،اما من دیگه اون دختر بچه نبودم من ی دختر ۲۱ ساله بودم که بیخیال دنیا و غماش شده بودم ولی نبود پدر و مادر غم کوچیکی نیست وای پس فردا سه شنبه است و با استاد صابر کالس دارم خدایا خودت فرجی برسون من شکر خوردم اون حرفو زدم اگه اخراج بشم نمیدونم چیکار کنم تنها امید من برای زندگی رسیدن به هدفم بود معماری میخوندم درس مورد عالقم سه شنبه رو بگو استاد صابر پارتیش کلفت کلفته و محبوب همه هی خدا لعنت بر دهانی که بیموقع باز شودتوی همین فکرا بودم که روی مبل و با همون لباسابه دنیای بیخبری پرکشیدم ]سامیار[ امروز هر کالسی که میرفتم زمزمه هایی میشندیم درباره خودم و ی دختر به اسم آسا اصن من تاحاال همچین کسی رو ندیدم نمیدونم کی این شایعه رو ساخته به سمت دفتر دایی رفتم درزدم و وقتی اجازه صادر شد وارد شدم روی مبل نشستم که با لبای خندون و نگاه خوشحال دایی مواجه شدم این دیگه چشه؟وای نکنه ی دختر دیگه رو برای خواستگاری انتخاب کردن االن میخواد منو خرکنه تو فکرام قوطه ور بودم که با صدای دایی به خودم اومدم،ولی با حرفش روح از بدنم دررفت و ی سکته ناقص فک کنم زدم دایی-خیلی برات خوشحالم که خانم خالقی رو انتخاب کردی واقعا دختر فوقالعاده ایه حاال کی بریم خواستگاری؟؟ وا بسم ا… من کی کسی رو انتخاب کردم خودم خبر ندارم باید ته توی قضیه رو درآرم -اوه دایی من عجله دارم باید برم. -کجا کلک؟نکنه… دیگه ادامه حرفاشو نشنیدم لیست اسامی رو برداشتم و دِ برو که رفتیم سوار بر مزدا۳ سفیدم به خونه مجردیم پرکشیدم)پرنده هم که هستی چند تا شخصیت؟-شما حرف نزن-چشم(وارد خونه شدم و روی مبل ولو شدم لیست اسامی رو به دقت نگاه میکردم دایی گفت خانم چی چی؟آهان خالقی.اووف این لیست که خالقی نداشت لیست دیگه ای برداشتم و وسطاش ی خالقی پیدا کردم آسایش خالقی خب صد در صد میگم همینه پس فردا

دانلود رمان شایعه،اجبار،عشق

باهاش کالس دارم باید باهاش حرف بزنم چه روزی شود سه شنبه هاهاها)تو افکار شوم در سر داری من نمیزارم بری-باش تا نرم-کیه که از دست تو بربیاد؟به جهنم،برو( }آسایش{ دیــــــنگ دیــــــنگ اه این صدا چیه؟نمیزاره دودقیقه بخوابیم همینطور چشم بسته دستمو روی میز تکون میدادم نمیدونم به چی خورد که صدا قطع شد ولی یهو صدای الی تو خونه پخش شد-اوی آسا کدوم قبرستونی؟میدونی امروز سه شنبس؟ چرا گوشیتو بر نمی داری؟ساعت ده کالس استاد صابر میبینمت خداکنه زنده بمونی بای بای آسا جوووون.اول فکر کردم روح خبیث الی اومده ولی بعد متوجه شدم گوشیم بوده رفته رو بلند گو و تماسم وصل شده بود ای تو روحت من از دیشب تاحاال دارم سعی میکنم استاد صابرو یادم بره ولی االن الناز قشنگ همه چیز رو ریخت توی مغزم دیگه خوابم نمیبرد بلند شدم ی نیم نگاه به ساعت بعله ۹ هست الی هم برا خودش مریضیه ها بزور از تخت کنده شدم و به حموم رفتم بعدشم ی صبحونه عالی خوردم و با دقت لباس انتخاب کردم گفتم ی امروز که وقت دارم حداقل استفاده مفید از زمان ببرم ی شلوار جین مشکی با مانتوی تنگ سفیدم که دکمه های طالییش و کمربندش توی چشم بودم پوشیدم مقنعه مشکیمم که ی خط طالیی داشت با کفس اسپرت مشکی طالییم کنار گذاشتم تا بپوشم و نشستم به آرایش آرایش کردنو الناز بهم یاد داد به صورت حرفه ای ولی زیاد استفاده نمیکردم جلوی آینه ایستادم مثل همیشه به صورتم خیره شدم دختری باموهای خرمایی روشن بلند تا پایین تر از کمر چشم های سبز با موژه های بلند مشکی که چشامو به قول الی وحشی میکنه ابرو های کمونی قهوه ای که دورغ نگم دوبار توش دست بردم ولی حالت دخترونه داشت بینی کوچک معمولی و لبای غنچه ای قلوه ای در یک کالم هُلو قدم ۱۶۵ و وزنم ۴۵ کیلوئه و همین باعث شده ریزه میزه نشون بدم برعکس الی که قد بلند و توپره الی قیافش معمولی ولی خوشگله دختری کامال شرقی مو مشکی با چشمان خیلی درشت مشکی و لبای قرمز کال قشنگه مثل همیشه شکر خداروگفتم به ختطر چهره زیبام و دستم ناخودآگاه)بعله…اختیار دستشم نداره…عجبا(به سمت خط چشم رفت بدجور چشمک میزد ی خط چشم نازک کشیدم و بعد ریمل هم زدم و ی رژلب یاسی مات به به چی شدم)حیوانی چهار پا -بی ادب(نگاه به ساعت بعله)چاردست وپات نعله(ساعت۳۰:۹یعنی سرعت عملم از پهنا تو حلقتون راه افتادم سمت ایستگاه و به فکر دلیلی برای توضیح به استاد میگشتم استاد صابر استاد خوشگل دانشگاه محبوب،خوش استایل فقط اخالقش مشکل داره ولی در کل تووپ خوشبحال زن آیندش نچ نچ یعنی دنبال دلیلم بیخیال یچیزی میگیم استاد صابرو عشق است)اوی اوی هرچی هیچی نمیگم پرروتر میشی؟-اهه ولمون کن وجی جون)وجدان((استاد صابر تو خوشگلی کم نداشت موهای ل*خ*ت قهوه ای با مدلی قشنگ چشای آبی مثل دریا صاف لبای…)اهم اهم)مثال صدای سرفه وجی(تو با لبای پسر مردم چیکار داری؟( لبای خوش فرم صورتی قلوه ای)از سقف برو باال از دیوار بیا پایین)همون استغفراهلل((قدم که ماشاال چناریه واسه خودش هیکل هم نه زیاد بزرگ نه کوچیک کلی خوبه اِ رسیده بودم سریع پیاده شدم دوتا خیابونو باید میرفتم هنوز وقت بود سرساعت رسیدم و به سوی کالس رفتم)بابا ادبیات(خب هنوز نیومده بود الی برام جاگرفته بود تهِ

دانلود رمان شایعه،اجبار،عشق

کالس به اون سمت که میرفتم از هرطرف با حرفاشون منو مستفیض میکردن دخترا میگفتن-معلوم نیس چیکار کرده که بش پا داده؟پسرا میگفتن-المصب بدتیکه ای استاد حق داشته خاطرخواش بشه و خالصه از این حرفا و البته حرفای رکیکی هم میزدن که اینجا جاش نیس بگم بعله تا رسیدم به الی جونم دراومد همین که نشستم بالی طبیعی به اسم رامین برسرم نازل شد رامین بچه شیطون کالس بود و دوست من البت دوست معمولی چون رامین کال باهمه جوره.رامین-قضیه چیه آسا خانم؟کلک استادو تور کردی؟ -تو خفه رامین که اعصاب ندارم -واه واه شوهر به اون خوبی گیرت اومده اعصابم نداری؟ -رامییین قضیه الکیه جان عزیزت ول کن برات تعریف میکنم بعدا -خدایی؟ -آره خدایی بتمرگ سر جات حاال -اووف پوستت کندس با این حساب دانشگاه رو که میشناسی منتظر سوژن تا همه جاروپرکنن چه سوژه ای هم بهتر از ازدواج استاد خوشگل و جوون دانشگاه؟ بعد این حرف سریع روی صندلیش نشست که همزمان شد با ورود استاد و گرفتن نفس من اول از همه ی نگاه جدی به همه انداخت حتی از روی منم رد شد سارا-دنبال کسی هستین استاد؟البته با لحنی پراز طعنه و حرص استاد-به شما ربطی داره؟ ایول خوب حالشو گرفتی)خاک بر سر االن باید نگران باشی استرس داشته باشی-باشه بابا(استاد بدون توجه به کسی درس رو شروع کرد خدایی خوب و جدی درس میداد ولی کالس خشک بودا خشــــک کسی جرعت تیکه اندازی نداشت باالخره کالس تموم شد کمرم خشک شد چارساعت وقت کمی نیس واال هرکی بود خشک میشد خواستم همراه الی برم بیرون که صدای استاد باعث شد روح از بدنم بره -خانم خالقی شما بمونین بسم اهلل من بیگناهم بخدا منو اشتباه گرفتین من اصن خالقی نیستممن سکینه حیف نون آبادی از خنگول آبادم واال راس میگم همه رفتن بیرون و منو استاد موندیم -خب میشنوم -خداروشکر که میشنوین شنوایی نعمت بزرگیه

دانلود رمان شایعه،اجبار،عشق

-خانم خالقی من شوخی دارم با شما -نه واال توبااین قیافه کروکدیل مانندت هیچ شباهتی به کسی که شوخی میکنه ندارین هی وای من چی گفتم دود از کلش باال میزد)جــــان؟باال میزد؟-بیخیال من ترسیده بودم جمله بندیم درس نبود( -خانم شما آبروی من رو بردید زبون درازی هم میکنی؟ نچ نچ جمله بندی اونم درست نبود ی بار جمع میبنده فعلو ی بار مفرد میگه اه تو این گیر و دار یاد ادبیات و زبان فارسی افتادم -به من چه مربوط استاد؟دانشجو ها شایعه ساز هستن -شایعه که از جیبشون درنمیارن احیاناً؟ -نمیدونم واال شاید درآرن -وای خدا)وسرشو به سمت باال گرفت و دوباره برگشت سمت من حتما با خودش میگفته گیر چه کسی هم افتادیم ما(خانم حتما ی چیزی شده که این حرفا رو میزنن دیگه -خب…خب…اصال به من چه مربوطه؟ -چون من دوروز پیش توی شایعه ها اسم شمارو خیلی میشنیدم -وا به من چه؟ -بازبون خوش میگی چه خبره یا نه؟ یا جد ما جد این آمپر چسبونده بد)چه قافیه دار( ترجیح دادم آروم آروم قضیه رو تعریف کنم و بیشتر تقصیر رو گردن داییش بندازم مرد شریف و مهربانیه که هس به من چه همه این شایعه ها تقصیر اونه دیگه مگه نه؟)نــــه(ماجرا رو که گفتم زد زیر خنده نه بابا خنده هم بلده؟نکنه آب روغن قاطی کرده؟)تو حرف نزنی کسی اعالمیه نمیرنه اللی(بعد چند دقیقه به حرف اومد -آفرین واقعا آفرین عالی بود اصن.)یهو جدی شد(خانم شما نباید قبل هرکاری فکر کنین تو اون کلتون مغزی هس؟ بی ادب حیف استادی وگرنه حالتو میاوردم سرجاش

دانلود رمان شایعه،اجبار،عشق

 -خب….خب…حاال مغز من زیاد مهم نیس)جــــان؟چشمای پسر مردم گردو شد آسا جان(نـــــه یعنی مهم هس ولی االن نه اه اصال مغزو بیخی حاال که شایعه ها پخش شده دیگه چیکار کنم من هان؟؟ -روتو برم من هی خبر به گوش دایی بنده هم رسیده خانم بچه هارو میتونم ساکت کنم با داییم و خانوادم که االن در جریانن چیکار کنم هان؟؟ -ماشاال سرعت به خانواده هم رسیده؟ -شما االن بجای اینکه به فکر سرعت خبرا باشی بهتره به فکر آبروی از دست رفته من باشی -استاد شده دیگه بعد چار روز همه یادشون میره -شما کال نفهمی یا دربرار فهمیدن مقاومت میکنید فرضا دانشجوها یادشون بره که میدونم یادشون نمیره با خانوادم چیکار کنم؟ -وا خب بگین اشتباه شده شایعه بوده چه میدونم همین چیزا دیگه… -هه خوشخیالیا همه چیزارم من راس و ریس کنم؟نخیر شما خودت باید بیای توضیح بدی اوکی؟ -چی چی رو اوکی من کجا بیام شما خودت با خانواده خودت حرف بزن به من چه؟ -همین که گفتم همین االن میریم و براشون میگی -دوساعت دیگه کالس دارم -به من ربطی نداره ماشین داری؟ -نچ)وسرمو باال انداختم( -هووف ماشین رو میبرم جلوتر دانشگاه بیا سوار شو پنچ دقیقه بعد من یادت نره پنچ دقیقه ی مزدا۳سفید بدون اینکه منتظر جوابی باشه رفت بی ادب چنار بی خاصیت حیف اونهمه تعریف که صبح از کردم گفت چند دقیقه هان پنج دقیقه اصن به من چه من نمیرم)آخه نفهم تو که باالخره میای دانشگاه بدو برو ی عذرخواهی که تو رو نمیکشه پنچ دقیقه تموم شدا بدو(ای لعنت بر وجدانی که منو به سمت آن زرافه بیخاصیت زشت)کجاش زشته به اون خوشگلی(راند. رفتم بیرون دانشگاه خب سمت چپ که کال چیزی نبود سمت راست اون ته مها ی مزدا۳سفید بود همونه دیگه رفتم درو آروم باز کردم آخی پسر مردم رو خل کردی سرشو گذاشته بود روی دستاش که روی فرمون بود و چشاش بسته بود آروم نشستم و درو محکم بهم کوبیدم که بیچاره ی متر پرید چیکار کنم امروز روحیه خبیثه من بیدار شده بود

دانلود رمان شایعه،اجبار،عشق

سرمو برگردوندم سمت پنجره ولی متوجه نگاه تاسف بار استاد شدم بدون حرفی راه افتاد دیگه داشت خوابم میبرد دیشب که درست نخوابیده بودم االن اینجا فضا آروم ی آهنگ آروم پیانو بیکالمم پخش میشد همه اینا دلیل بر خواب من میشد چشام داشت روی هم میرفت که یهو زد رو ترمز بی فرهنگ -رسیدیم.و پیاده شد اوالال اینجاس اینام که خرمایه اند)دانشجو مملکت حرف زدنش اینطوریه؟(ی ویال بود که البته فقط درش مشخص بود ولی از همین در معلوم بود چقدر شیک و بزرگه ندید بدید بازی رو گذاشتم کنار و پیاده شدم که همون موقع درباز شد و دختر کوچولویی با موهای خرگوشی خشگل ازش بیرون اومد دختر-س…سل….سالم آقا استاد-اینجا چیکار میکنی مریم؟ مریم-هیچی بوخدا استاد-دیگه نبینم بیای بیرون مریم با بغض-چ..چشم به بچه چیکار داری؟ زورگو استاد-بیا تو زهر انار برج زهرمار خودش رفت تو رفتم پیش مریم روی پاهام خم شدم تا همقدش بشم خیلی ریزه میزه بود مریم ی نگاه بهم کرد و سریع سرشو پایین انداخت و آروم گفت سالم. سرشو با دستم باال آوردم و گفتم-سالم خوشگل خانم من آسایشم همه بهم میگن آسا باهام دوست میشی؟ -شما میخوای زن آقا بشی؟ اکه هی این بچه هم میدونه -اینارو بیخیال با من دوست میشی؟ -آقا منو دعوا میکنه -آقا غلط کرد اون اصن ثبات شخصیتی نداره -نه نگو آسا جون آقا دعوات میکنه -نترس نمیکنه ماباهم دوستیم دیگه؟ -باشه منم مریمم

دانلود رمان شایعه،اجبار،عشق

 -چه اسم خوشگلی مثل خودت -توام خوشگلی صدای داد استاد اومد-پس بیا دیگه من-بریم مریم جون و راه افتادم و مریمم کنارم راه میرفت رسیدیم به در ویال بسم اهلل خدایا خودت بخیر کن خواستم برم تو که مریم نیومد -چرا نمیای مریم جونی؟ -من اجازه ورود ندارم آسا جون اون کلبه من اونجام و ته حیاط رو نشون داد البته حیاط که نه باغغغ مریم-خدافظ آساجون و دوید رفت کجا؟منو تنها نزار یاعلی چیکار کنم؟ راسی اجازه ورود دیگه چه صیقه ایه؟مگه کاخ سفیده؟واال دست کمی از کاخم نداره یا خدا خودمو به خودت سپردم دستگیره رو گرفتم ولی ی لحظه پشیمون شدم من دارم چیکار میکنم؟بابا ی عذر خواهی ساده اس نمیخوان دارت بزنن که حاال اومدیم و دارم نزدن اخراجم که میکنن نه بابا برو ی عذرخواهی دوتا اشک و آه حله آسا اه اه این چنار بیخاصیتم که رفت منو تنها گذاشت نکنه دروباز کنم منو با تیر بزنن؟ )آسا جان تو مشکلی نداریا فقط فیلم زیاد میبینی آخه مگه تو کی هستی؟( واال من کاره ای نیستم شاید اینا کاره ای باشن آســــــا ی عذرخواهی ساده اس با این فکر دستگیره رو گرفتم و پایین کشیدم و در باز شد و من سکته رو زدم خدایا به امیدت من زنده بیام بیرون دیگه تیکه به استاد خپلمون نمیندازم قول میدم بخدا دیگه تو کیف ماندانا موش نمیندازم قول میدم درو کامل که باز کردم…. با ده نفر روبه رو شدم یا خدا من-س…سل…سالم خوب هستید؟

دانلود رمان شایعه،اجبار،عشق

اینو که گفتم دونفر به سمتم هجوم آوردند ی دختر جوون ۲۳ ساله تقریبا ی خانم تقریبا بهش میخورد ۳۵ تا ۳۸ سال باشه منو اول خانم بزرگه بغل کرد آبلموم کرد حاال خوبه الغر بودولی قدش از من بلند تر بود آره دیگه من همه جا مظلوم و کوتاه دیده میشم بعدشم دختره آبلموم کرد خانم بزرگه-ماشاال ماشاال چه خشگل چه ناز هزار اهلل اکبر به این انتخاب دختره-واااااای تو چقده نازی اصن اجازه حرف به من نمیدادن استاد رو روی پله ها دیدم که لباس عوض کرده میاد پایین خب خوبه حداقل این چنار باشه من نترسم)مگه لولوئن؟( استاد-مامان… خانم بزرگه اصن اجازه حرف بهش نداد خانمه-وای سلیقت حرف نداره اسفند دود کنید یاال چندتا دختر دویدند ی قسمتی استاد-بزارید تـــ….. ایندفعه دختره اجازه حرف نداد دختره-وای سامی این خیلی نازه بیشعور این به درخت میگن استاد-چرا نمیـ…. خانمه-الزم نیس حرفی بزنی دخترم سرپاس خسته شد بیا بیا عزیزم بشین اینجا و دست منو گرفت و سمت قسمتی از خونه برد که دکور سفید مشکی داشت منو نشوند روی مبلی سفید خدایا اینا چشونه؟چرا همچین میکنن خواستم حرف بزنم یک کلمه از دهنم خارج نشده دود اسفند فضا رو پر کرث منم به دود حساس نفسم گرفت چند تا سرفه کردم که استاد به دادم رسید استاد-چی شده؟چرا هی سرفه میکنی؟ -حساسیت…دود..نفسم همینا رو گفتم و دیدم برای ساعتی سیاه شد… }سامیار{

دانلود رمان شایعه،اجبار،عشق

 اسفند که آوردن آسایش)چه زود خودمونی میشی؟؟-بیخیال(هی سرفه میکرد ازش پرسیدم چی شده چندتا کلمه مثل حساسیت و دود و نفسم گفت و یهو به جلو افتاد سریع شونه هاشو گرفتم بیهوش شده بود فک کنم به دود حساسیت داره مامان و سامانتا)خواهرم(هی میگفتن چی شده؟خدا مرگم بده از اینا که بخاری بلند نمیشه خودم بلندش کردم و بردمش سالن اونوری مامان-چی شده سامیار؟ -به دود حساسیت داره -وای خدا مرگم بده -خدانکنه مامان جان آسا رو روی مبل گذاشتم و دستم رو زیر دماغش گرفتم اووف خداروشکر نفساش منظم شد ساما)سامانتا(-زنگ بزنم دکتر مهدوی؟ -نه بهوش میاد -اما… -میگم بهوش میاد -باشه اصال به کل همچی رو یادم رفته بود من مطمئنم مامان اگه بفهمه قضیه شایعه بوده حتما بیماریش عود میکنه مامان بیماری قلبی داره شاید با ازدواج من راضی به عمل بشه آخه شرط گذاشته اول تو ازدواج کن تا من عمل کنم خب االن بهترین فرصته من این فرصتو از دست نمیدم مادرم برام از هرچیزی تو دنیا مهمتره…. }آسایش{ آروم چشامو باز کردم اول نور چشامو زد کمرم خشک شده بود بدنم کوفته بود دوباره چشامو باز کردم که همون خانم و دختره به عالوه ی پسر بچه رو دیدم پسره خیلی ناز بود و شبیه استاد بود فقط کوتاه و کوچولوی استاد یاخدا استاد رو بگو اصن من کجام؟چی شده؟ پسربچه-این چرا شبیه میته؟ جــــان؟میت؟من؟ دختره-رامیــــــار عذرخواهی کن

دانلود رمان شایعه،اجبار،عشق

پسربچه-وا چرا؟خب حقیقت تلخه دیگه چی میگن اینا من-چی شده؟ خانمه-به دود حساسیت داری گلم؟ -آره -خب راستش دود اسفند بهت خورد بیهوش شدی -هووم آروم بلند شدم،بلند شدم؟خاک بر سرم تاحاال جلوشون دراز کش بودم من-ببخشید من… دختره-نه تو باید مارو ببخشی اینا کال عادت دارن وسط حرف بپرنا خیلی تشنم بود من-ی لیوان آب میشه به…. خانمه پرید وسط حرفم-آب بیارین ی دختر آب آورد خوردم آبو آخیش چه لیوان بزرگی بودا راستی استاد کو؟وای استاد، اینا نمیزارن من حرف بزنم بهتره به خود استاد بگم بگه بهشون به من چه من اصن نمیتونم حرف بزنم استاد چنار بیخاصیت خانمه-آخ راستی یادم رفت معرفی کنم من لیلی هستم مادر سامیار سامیار؟سامیار کیه؟ دختره-منم سامانتا هستم خواهر سامیار خب به من چه؟واال.اصن سامیار رو نمیشناسم من بیام خواهر مادرشو بشناسم؟ صدای استاد از پشت سرم اومد-خب باید بریم آسا پاشو برسونمت جــــان؟برسونه؟منو؟آسا؟ سامانتا-کجا؟خب امشب آسا پیشمون بمونه دیگه استاد-نمیشه میتونی پاشی آسا؟

دانلود رمان شایعه،اجبار،عشق

 -هان؟آره آره بلند شدم و کنار استاد وایسادم چهرش نه عصبی بود نه خوشحال بیحالت و سرد مادر سامیار-سامیار خب میذاشتی بمونه دیگه کجا میخوای ببریش؟ سرمو اینور اونور چرخوندم تا حداقل قبل رفتن دیداری با این آقای اسم قشنگ داشته باشیم که هیچکس نبود و استاد جواب خانومه رو داد-نه دیگه مامانجان ی وقت دیگه جــــان؟)کوفت و جان هی میگه هی میگه(یعنی اسم استاد سامیاره چه قشنگ چه جلب سامی راه افتاد منم دنبالش)چایی خوردی؟یا چایی نخورده پسرخاله ای؟-اهه وجی ول کن منو-مگه گرفتمت؟- وجــی-باشه خفه میشم-آفرین( با لیلی خانم و سامانتا خدافظی کردم و سوار ماشین سامی شدم یکم که دور شد شروع کردم وراجی من-من..چیزه ببینین استاد من نمیتونم بگم اگه میشه شما ماجرا رو بگو من میام عذرخواهی میکنم خوبه ها؟ها؟ سامی-ی گندی زدی باید پاش تا آخر وایسی شنیدی که میگن هرکی خربزه بخوره پای لرزشم باید بشینه -خب من که گفتم عذرخواهی میکنم از خانوادتون -دیگه عذرخواهی بدرد نمیخوره -وا پس چیکار کنم؟ -زنم شو؟ -چــــــــــی؟؟؟؟؟ -جیغ نزن واقعی که نگفتم صوری. -یعنی چی استاد من ی غلطی کردم اصن خودم میرم به همه میگم الکی بوده -نچ نچ دیره دیگه براتو که بد نمیشه من به این خوشگلی خوبی ی مدت الکی شوهرترم هووم؟ -میدونین استاد، الیه اوزون به خاطر شما سوراخ شده ها -الیه اوزون؟چه ربطی به من داره -اعتماد به فضاتون استاد -توام میدونستی زبان سرخ سر سبز میدهد برباد هووم؟اینطور نیست؟

دانلود رمان شایعه،اجبار،عشق

 اه اینم دست میزاره رو نقطه ضعف منا استاد-کجا برم؟ -ممنون خودم میــــ…. پرید وسط حرفم فک کنم پریدن وسط حرفا ارثیه -کجا؟ -خیابون….کوچه….. نیم نگاهی به من کرد -بهت نمیخوره -چی؟ -اینکه توی محله فقیر نشین باشی -اوال استاد اونجا محله فقیر نشین ها نیس و محله آدما با وضع معمولی و با فرهنگ باالست دوما شما که تحصیل کرده اید چطور به خودتون اجازه میدید این حرف رو بزنید این حرفتون برای من و اون محله واقعا توهین بدی به حساب میاد و سومن شما چرا همچین فکری کردید؟ آخیش خنک شدم بچه پولدار از خودراضی استاد-اوال و دوماتون صحیح باید منو ببخشید که به اون صورت حرفمو بیان کردم و جواب سوما به خاطر لباسایی که میپوشین و همچنین اون گوشی اپل چنین فکری کردم و اصال قصد دخالتی در زندگی شما ندارم خب آفرین خوشم اومد زیادم غد نیس عذرخواهی بلده دیگه نه من حرف زدم نه اون تا رسیدیم به خونه من استاد-همینجاس؟ -بله ممنون خدانگه دار خواستم پیاده بشم که صداش اومد استاد-درباره ماجرا شایعه…چیکار کنیم؟ -من که گفتم به همه میگم الکی بوده و از خانواده شما هم عذرخواهی میکنم -میشه زمانی رو برای حرف زدن بزارید من باید باهاتون صحبت کنم

دانلود رمان شایعه،اجبار،عشق

-هرموقع شما بگید -فردا ساعت ۱۱ صبح تایم دارم شما مشکلی نداری؟ -نه -و ی خواسته دیگه -چی استاد؟ -میشه فعالرو جمع نبندیم من احساس میکنم چند نفرم -باشه استاد -استاد رو بیخیال با سامیار راحت ترم البته فقط بیرون از دانشگاه -بله اُســ….سامیار -خدافظ -خدافظ سامی رفت و منم رفتم داخل خونه من طبقه آخرم البته آخر که میگم فک نکنین برج ۲۰ طبقه اس ی خونه سه طبقه اس طبقه اول که صاحب خونه اس ی پیرزن و پیرمرد ۶۰ ساله مهربون و طبقه دومم ی زن و شوهر فرهنگی که صدا ازشون درنمیاد و طبقه سومم من داخل خونه شدم و فکر کردم چرا استاد میخواد باهام حرف بزنه اصال میخواد چی بگه لباسامو با لباس های راحتی گشادم عوض کردم و شروع کردم فکر کردن به همه چیز به این که آخر این شایعه چی میشه؟سامی فردا چیکار داره؟خانواده اش چقدر مهربون بودن،چرا الی چند روزه کم حرفه؟الی…وایییی الی اصال من امروز حرف باهاش نزدم حتما از دستم ناراحته باید فردا بهش سر بزنم راستی فردا که نمیشه پس فردا حتما بهش سر میزنم با همین فکرا خوابیدم به انتظار تصمیم سرنوشت ___________________________ دینگ دینگ کیه اول صبحی؟رفتم سمت اف اف برداشتم -الو)خاک بر سر الو یعنی چی مگه گوشیه؟(صدای خنده ی ریز طرف رو شنیدم خب چه عیبی داره صبحیه یکی رو شاد کردم

دانلود رمان شایعه،اجبار،عشق

 طرف-خواب بودی؟ -خیر سرمسریع رفتم پایین درو باز کردم خداروشکر محله ما همه تا عصر سرکارن فقط چندتا خانوما خونن و بچه ها که کاری به کار هم ندارن محله ما محله بافرهنگی بعله مزدا سامی رو دیدم و به سمتش رفتم درو باز کردم و نشستم داخل ماشین -ببخشید من واقعا نمیدونم چی شد که بیدار نشدم)اونکه معلومه از خوش خوابی و نسبت فامیلی تو با خرس قطبیه( -سالم اشکال نداره خب کجا برم؟ -نمیدونم هرجا که خودتون میدونین -کافی شاپ دریا چطوره؟ -عالیه راه افتاد سمت کافی شاپ دریا این کافی شاپ یکی از بهترین کافی شاپا بود جای دنج آرامش فضا کیفیت عالی و….حوصلم سر رفته بود بد که سامی ظبتو روشن کرد من عاشق موسیقی ام و آهنگی هم که گذاشته بود مورد عالقه من گاهی زین به پشت گاهی پشت به زین گاهی محکم وایسا گاهی سرجات بشین گاهی گرم گرم گاهی سرد سرد گاهی راه بیا گاهی برو برنگرد گاهی خیلی تند گاهیم برعکس گاهی مهربون

دانلود رمان شایعه،اجبار،عشق

گاهی یکم مکث گاهی بترسون گاهیم بترس گاهی با هر سازی که زدن برقص همه دنبال اینن ازت ی آتو بگیرن اگه میدون بدی میانو جاتو میگیرن کسی فکر تو نیست پاشو حقتو بگیر پای حرفت وایسا یا که مردونه بمیر سر نه گفتن داد بزن همه بفهمن اصن بزار دلخور شن بزار بترسن تو که خاکی بودی دیدی همه لهت کردن چقد….)این کلمه رو نفهمیدم(دادی آخرشم ولت کردن }داد بزن،مهدی احمدوند{ توی کافی شاپ یک گوشه دنج نشسته بودیم من منتظر حرف سامی ولی اون خیلی خونسرد -چی میل دارید؟ صدای سفارش گیر)اسمشو یادم رفته خو….(باعث شد به خودم بیام سامی-امیر نیس؟ -شما؟ -سامیار -وای ببخشید به جا نیاوردم آقای صابر،آقای مهربان منتظرتونن بفرمایید اینطرف

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب شایعه،اجبار،عشق : PDF|APK|EPUB

 

تعداد صفحات کتاب : ۱۱۰ پی دی اف ۹۸۰ جار

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

منبع تایپ رمان : negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم