خلق هترین سال زندگی

برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

رمان چهار تفنگدار ۲ از سارا اعتماد

رمان چهار تفنگدار ۲ از سارا اعتماد

دانلود رمان هورزاد ملکه ی آتش - فاطمه تاجیکی

هورزاد ملکه ی آتش فاطمه تاجیکی

دانلود رمان شبیه یک مرداب - ساحل زندی

رمان شبیه یک مرداب ساحل زندی

آموزش داستان نویسی قسمت پنجم آموزش داستان نویسی قسمت پنجم سلام، وقتتون بخیر همراهان همیشگی رمانسرا امروز میخوام درباره این موضوع صحبت کنم که وقتی طرحی می نویسیم و میخوایم اونو به داستان تبدیل کنیم از کجا متوجه شیم که طرحمون طرح به درد بخوریه و میشه اونو به داستان و یا اثر خوب تبدیل کرد. تکنیک اول برای پیدا کردن اینکه طرح، طرح خوبیه اینه که ببینید وعده ی خاصی در ایده وجود داره بعضی ایده ها طرح ها انتظارات خاصی رو به وجود میارن چیزهایی که باید اتفاق بیفته تا در صورت تبدیل ایده به داستان کامل در واقع موجبات رضایت خواننده رو فراهم کنه. این وعده ها میتونن شما رو به بهترین گزینه درباره بسط و گسترش ایده و طرح اولیه داستان، هدایت کنن. یک تکنیک بهتر برای دیدن امکانات طرح و ایده اولیه اینه که در داستان بپرسید (چی میشه اگه). پرسش چی میشه اگه به دوجا ختم میشه. ایده ی داستان شما و ذهن خودتون. به کمک این پرسش میتونید اون چه رو که در دنیای داستان مجازه یا نیست تعریف کنید. بعلاوه کمک میکنه درون ذهن خودتون در حالیکه این چشم انداز خیالی بازی میکنه کاووش کنید. هرچه بیشتر بپرسید (چی میشه اگه)، به شکل کامل تری میتونید در این چشم انداز مستقر بشید، جزئیات اون رو شرح و بسط بدین و اون رو برای مخاطب جذاب کنید. هدف اینه که ذهنتون رو آزاد بذارید، خودتون رو سانسور و یا قضاوت نکنید، هیچ ایده ای رو احمقانه ندونید؛ ایده هایی که شاید از نگاه شما احمقانه به نظر بیان معمولا منجر به موفقیت های بزرگ هنری میشن. برای اینکه اینهایی رو که عرض کردم بهتر متوجه بشید اشاره می کنم به بعضی از داستان هایی که قبلا نوشته شدن و مرور می کنیم ببینیم نویسنده های این آثار موقع نوشتن ایده و طرح اولیه به چه چیزهایی فکر کردن. جان تروبی در آناتومی داستان به چند نمونه از این آثار اشاره میکنه؛ توصیه میشه : آموزش نویسندگی قسمت چهارم از قضا این داستان ها به فیلم هم تبدیل شدن. مثلا: در قتل در قطار سریع السیر شرق که براساس رمانی با همین نام به نوشته ی آگاتا کریستی ساخته شده، ایده و طرح اولیه درباره کشته شدن مردی در کوپه قطاره که کوپه ش درست کنار کوپه ایه که هرکول پوآرو همون کاراگاه نابغه در اون خوابیده. این یعنی ایده ی یک داستان جنایی بکر و هوشمندانه ولی چی میشه اگه بخوایم ایده ی عدالت رو به فرای دستگیری معمولی یک قاتل ببرید؟ چی میشه اگه بخواید نهایت عدالت شاعرانه رو نشون بدید؟ چی میشه اگه مقتول مستحق مرگ باشه و هیئت منصفه ای طبیعی متشکل از دوازده مرد و زن قاضی باشن و هم مامور اعدام. در رمان گتسبی بزرگ که معروف ترین رمان اسکات فیتزجرالده و چند فیلم هم بر اساس اون ساخته شده چالش فیتزجرالد اینه که *ف*س*ا*د رویای امریکایی و تقلیل اون رو به رقابت بر سر شهرت و ثروت نشون بده. مشکلات او هم به همین اندازه بزرگن باید نیرو محرکه ی روایی خلق کنه در حالیکه قهرمان در واقع دستیار کس دیگریه و کاری میکنه که مخاطب جذب آدمای سطحی بشن و یه داستان عشقی کوچک رو به طریقی تبدیل به استعاره ای برای آمریکا میکنه؛ بنابراین در نظر داشته باشید که طرح کلی داستان شما که در یک جمله بیان شده، شاکله ی اصلی داستان شماست. و نکته ی آخر اینکه اصل طراحی چیزیست که داستان رو به عنوان یک کلِ واحد سازمان میده. منطق درونی داستانِ چیزی که باعث میشه قطعات به شکلی ارگانیک به یک دیگه پیوند بخورند به نحوی که داستان به چیزی بزرگ تر از مجموع قطعات خودش تبدیل بشه. چیزی که داستان رو اصیل و دست اول میکنه. تا آموزش مبحث دیگری درباره داستان نویسی خدا نگهدار. قسمت های قبلی آموزش داستان نویسی

آموزش داستان نویسیقسمت 5

دانلود رمان از بام تا آسمان - مریم موسیوند

رمان از بام تا آسمان مریم موسیوند

دانلود رمان تمنا وجودم - مهرنوش

رمان تمنا وجودممهرنوش

دانلود رمان دروغ شیرین - : saghar و sparrow

رمان دروغ شیریناز saghar و sparrow

دانلود رمان زندگی خصوصی - منا معیری

رمان زندگی خصوصی منا معیری

دانلود رمان غرور و تعصب - جین استین

معرفی رمان غرور و تعصبجین استین

دانلود رمان سیمرغ اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

دانلود رمان سیمرغ

دانلود رمان سیمرغ اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب سیمرغ : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان سیمرغ اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
1.gif نام کتاب رمان : سیمرغ
1.gif نام نویسنده : m.medya
1.gifحجم رمان سیمرغ : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان سیمرغ :
نیلوفر بهرامی… دختری ساده ولی خودساخته که پس از شکست اولش تصمیم میگیره به دور از محیطی که این شکست رو براش رقم زده آینده ی جدیدی بسازه. آینده ای که آمیخته با اهداف و آرزوهاشه!
به همین منظور وارد شهری میشه که هیچ تجربه و پیشینه ای از زندگیه توش نداره. غافل از اینکه همین شهر با تمام اتفاقات خوب و بدِ زندگیش عجین میشه و به طرز عجیبی آیندش رو رقم میزنه! درست همون وقته که زندگیش پر میشه از جزر و مدهای شدید و پرخروش و داستانِ سیمرغ رو رقم میزنه! …پایان خوش

دیگر هوای برگرداندنت را ندارم!
در آسمانم برایت جایی نیست…
هر جا میخواهی برو!
فقط آرزو میکنم…
وقتی دوباره هوای آسمانِ من به سرت زد ؛
آنقدر آسمان بگیرد که با هزار شب گریه آرام نگیری!
و اما من….
بر که نمیگردم هیچ ؛
عطر تنم را هم ازکوچه های پشت سرم جمع میکنم!
که لم ندهی روی مبل راحتی و
با خاطراتم قدم بزنی !!!

دانلود رمان جدید

رمان جدید از m.medya سیمرغ

انگشت سبابم رو روی شیشه ی بخار بسته ی ماشین کشیدم… چقدر زیبا و خیره کننده بود نقطه ی تالقیِ این دو درجه ی متضاد! گرمای انگشتم روی سرمایِ تن یخ بسته ی شیشه به رقص در می اومد… لرزشی خفیف و آنی تمامِ وجودم رو در بر گرفت. بخاری ماشین رو به سمت خودم برگردوندم و چند لحظه دستمو جلوش گرفتم… _سردت شد باباجون؟ نگاهش کردم.. بعد از گذشتِ یک سال هنوز هم پرده ی شرم در برابرِ من از نگاهش پاک نشده بود.. چقدر زجر آور بود دیدنِ شرمِ نگاهِ یک پدر! _یکم! _جاده فیروزکوه همیشه همینه … تابستون باشه یا وسط چله همیشه ی خدا همینه! به چهره ی منعکس شده ام تو شیشه خیره شدم! _به نظرت هوای تهران چطوره؟؟ من زیاد لباس گرم نیاوردم همراهم! لبخند گرمی به روم زد. _بذار جا به جات کنیم! هرچی الزم داشته باشی میارم برات.. تا اون وقتم هرچی ضروری بود میخریم.

دانلود رمان سیمرغ

 احساس کردم صدای دلنشینش بغض داره! _بابا؟! به سختی جواب داد: _جانم؟ _من بابت هیچی دیگه غصه نمیخورم… دارم سعی میکنم از نو شروع کنم.. ممکنه شما هم دیگه غصه نخوری؟ آهی سوزناک کشید و دستش رو روی دستم گذاشت: _دخترم… همه آرزوی من دیدن موفقیت و خوشی توئه بابا. همه امید زندگی من تو و برادرتین. هدف شما هدف منه.. این از بدیِ روزگارِ که منو رو سیاه و شرمنده ی تو و برادرت کرده. باید میموندم و این روزارم میدیدم.. تو قسمتم بوده! از بغص صداش دلم گرفت.. برای بار هزارم ته دلم باعث و بانیِ این شکست بزرگ رو لعنت گفتم. شکستی که بیشتر از من خانوادم و زمین زد… پدرمو نابود کرد! _شما بابت هیچی شرمنده نباشین بابا.. بذارین همه ی اونایی که این کار و باهامون کردن شرمنده باشن.. بذارین نیما شرمنده باشه! آخ نیما آخ… حتی به زبون آوردن اسمش هم برای انزجارِ تک تکِ سلول هام کافی بود! _میخوام بهم یه قولی بدی بابا جون… هر چی شد.. هر اتفاقی افتاد از هدفت منحرف نشو.. میخوام بدونن دخترِ فرهاد سیاه پوشِ یه بی لیاقت نمیشه و پیشرفت میکنه. قول میدی باباجون؟ سعی کردم حجم بزرگی رو که مثل گردو توی حلقم گیر کرده بود و راه نفسم رو میگرفت پس بزنم.. نه ! اآلن وقتِ شکستن نبود… شبهای تنهایی و تهران به اندازه ی کافی اجازه ی اشک و آه رو بهم میداد! _قولم میدم بابا…. خاطر جمع باشین! با لبخند دستش رو روی صورتم کشید و به مسیرِ پر پیچ و خمِ راه خیره شد..

دانلود رمان سیمرغ

 *** یک روز از اقامتمون تو هتل میگذشت… متاسفانه ظرفیت خوابگاه کامل شده بود و نتونسته بودم ازش استفاده کنم… بابا با تماس های پی در پی اش با آقای پناهی دوست قدیمیش سعی در پیدا کردن سوییت کوچیکی با موقعیت مناسب داشت. کالسام از هفته آینده آغاز میشد و من از اینکه جا به جا نشده بودم خیلی استرس و نگرانی داشتم.. تو خیابونای نزدیک به دانشگاه مشاور امالک ها رو زیر و رو میکردیم اما مورد مناسبی پیدا نمیشد.. نا امید و خسته سوار ماشین شدیم و در حال برگشتن به هتل بودیم که آقای پناهی با بابا تماس گرفت و ازمون خواست به دفترش بریم…. ته دلم خدا خدا میکردم که موردی پیدا شده باشه.. میدونستم پیدا شدن سوییت مبله و قابل اطمینان تو این موقع از سال خیلی سخته! با گفتن بسم اهلل، با استرس از ماشین پیاده شدم. پشت سر بابا وارد دفتر آقای پناهی شدم.. با سالم آرومی رو به روی میز آقای پناهی رو مبالی شیری رنگ کنار پدر نشستم. _سالم دختر گلم.. خوبی عمو جان؟ ماشااهلل چقدر بزرگ شدی! خانمی شدی واسه خودت عموجان..! به به! به به! لبخند شرمگینی زدم. _ میبخشید… خیلی اسباب زحمت شدیم براتون! به شاگرد کم سن و سالش اشاره داد تا ازمون با چای پذیرایی کنه. _این حرفو نزن… تو دختر خودمی… شاید یادت نیاد اما قبل از کوچ امون به اینجا با پدرت برو بیایی داشتیم.. اگه بتونیم خدمتی کنیم وظیفست. رو به سمت پدر کرد و گفت: _راستش فرهاد جان میدونی که این فصل از سال منزل سخت پیدا میشه.. حاال بماند که برای شما دنبال سوییت با امکانات قبلی هم هستیم! از شما چه پنهون دیگه داشتم نا امید میشدم و خواستم بهتون پیشنهاد بدم با مسئول خوابگاه دانشکده خیابون پایین که زن داداش عیال بنده هستن صحبتی داشته باشیم تا واسه دخترم جایی دست و پا کنه اما پیش پای شما همکارم آقای سعیدی زنگ زدن گفتن موردی هست .. اول خیابون انقالب که دانشگاه نیلوفر جان هم آخر همین

دانلود رمان سیمرغ

 خیابونه.. یه سوییت مبله و تمیز. از لحاظ امنیت هم خدا رو شکر نگرانی نداره.. از دید من که صالحه! فقط میمونه یه مورد که اگه صالح بدونی فرهاد جان باقی مراحل رو انجام میدیم! پدر از داخل سینی تعارف شده روبه روش فنجان چایی برداشت و تشکری زیر لب کرد. _مشکل چیه احمد خان؟ دربستیه؟ _نه آقا فرهاد آپارتمانه. ده طبقه هم است. سوییت مد نظر هم طبقه سومه. همه طبقات به صورت دو واحده اند و تنها طبقه سوم یکی از واحداش رو صاحب ملک با صرف نظر از پنجاه متر دو واحد کنار هم ساخته. یه واحد کامل صد و پنجاه متری و یه سوییت پنجاه متری! _خوب؟ مشکل همینه؟ صاحب ملک واحد کناریه یعنی؟ _نه ! صاحب ملک دکتر تهرانی هستن. پسر کارخونه دار سیمان کرج مرحوم ساالر تهرانی . شاید بشناسید. کارخونه دار نامداری بودن! االن دو ساله که مرحوم شدن و بعد فوتشون پسرش و عیالش رفتن کانادا . کلید منزل خود تهرانی و دکتر هم دست همکارم آقای سعیدی امانته.. من از مشکل شما بین همکارای صنف صحبت کردم و بهشون سپردم! آقای سعیدی پیشنهاد دادن اگه واسه شما مورد قبول بود با آقای دکتر در میون بذاریم. مثل اینکه قصد برگشت ندارن. هم سوییت خاک نمیخوره و هم مشکل دخترمون حل میشه. با تشکری زیر لب فنجان چای رو رد کردم و تمام حواسم رو شیش دنگ جمع صحبتهای آقای پناهی کردم! پدر نگاهش رو بین من و احمد آقا چرخوند و گفت: _واحد رو به رو چطور؟ اطالع داری کی سکونت داره؟ _آره فرهاد خان خیالت راحت باشه. پرس و جو کردم..یه خانوم سالخوردست که تنها زندگی میکنه! جای بسیار امن و تمیزیه! نگاهی بهم انداخت و اشاره ای نامحسوس داد.. سرمو تکونی دادم. دوست داشتم خودش تصمیم بگیره تا خیالش راحت تر باشه! _حرفی نیست… اگه آقایی کنی در حقم و اینجا رو برامون حل کنی مدیونت میشم احمد آقا! _نگران نباشید. توکل به خدا. تا قسمت چی باشه! میدونی که.. اینجور کارا قسمته! انشااهلل که قسمت دخترمون میشه همینجا. محله ی آروم و ساکیته!

دانلود رمان سیمرغ

بعد از خداحافظی و اتمامِ تعارفاتِ معمول همراه پدر به طرف هتلمون راه افتادیم. حتی فکر کردن در موردش هم ترسناک بود.. برای منی که حتی یک شب هم از خانواده دور نخوابیده بودم حاال یه آپارتمانِ پنجاه متری بود و خود و خودم! سعی کردم راهِ ترس رو به روی دلم ببندم! دیگه وقتِ ترسیدن نبود.. قرار بود شروع کنم.. برای شروع نباید حتی از مرگ میترسیدم! روز بعد حدود ساعت ده و نیمِ صبح آقای سعیدی با پدر تماس گرفت و گفت که دکتر موافقت کرده و میتونیم خونه رو ببینیم..ماشین رو به روی آپارتمانی شیک با نمای گرانیت توقف کرد. پشت سر آقای سعیدی و پدر وارد آپارتمان و سپس آسانسور طبقات فرد شدیم. تو پاگرد طبقه سوم سه واحد قرار داشت. دقیقا طبق گفته آقای پناهی دو در یک شکل با فاصله کم کنار هم و یه واحد روبه رو قرار داشت. وارد در سمت چپ شدیم. خونه خیلی نقلی و با مزه ای بود. یه سوییت کوچیک به شکل مربع. رو به روی در ورودی اتاق خواب قرار داشت و درست کنارش اپن و آشپزخونه کوچیکی که با یخچال آمریکایی و سبز رنگی و گاز کوچیک رومیزی پر شده بود. گوشه سالن دقیقا زیر پنجره ی بزرگ نیم ستی قرار داشت که روش مالفه کشیده شده بود. رو به روش میز مکعب سفید رنگ و فرش کوچیک مشکی… به سمت مبل رفتم گوشه مالفه رو بلند کردم. زرشکی! درست مثل تم حاکم بر خونه! وارد اتاق خواب شدم. درست رو به روی در، پنجره ی کوچیکی داشت که رو به خونه ی پشت آپارتمان باز میشد. ضلع چپ اتاق رو تخت فلزی با روتختی سبز کاهویی و میز تحریر کوچیکی پر کرده بود. و رو به روش کمدهای سرتاسر دیواری بودن. کف اتاق فرش نداشت و میشد به راحتی فهمید که استفاده ای از این اتاق نشده! صدای آقای سعیدی از پذیرایی به گوش رسید: _خوب مثل اینکه خدا رو شکر خونه هم مورد پسند واقع شده! دکتر خواستن تو قرارداد سالم بودن وسایل ذکر بشه و موقع تحویل به همین شکل تحویل داده بشه. غیر از اون اینکه مبلغ اجاره رو توافقی و طبق توان خودتون به من وکالت دادن اما ماه به ماه مبلغ به حساب پرورشگاه ریخته میشه. اگه مشکلی نیست بریم برای عقد قرارداد! پدر نگاهی به من کرد. چشمم رو بازو بسته کردم یعنی “خوبه” نفس آسوده ای کشید. _نه آقای سعیدی. خدا شما و احمد آقا رو از برادری کم نکنه. آقایی کردید. _خواهش میکنم استاد.. اگه کاری تونسته باشیم انجام بدیم خوشحالیم. بفرمایین بریم تا من هرچه زودتر با دکتر هماهنگ کنم!

دانلود رمان سیمرغ

*** دستامو زیر سرم گذاشتم و نفسمو بیرون دادم . همه جام تیر میکشید…. امروز از صبح یه گردگیری حسابی کرده بودم. بابا دیشب به سمت ساری راه افتاده بود… قرار شده بود روزِ شروع کالس ها با مامان و بردیا برگردن. همه چی رو به راه بود. احساس امنیت عجیبی تو این خونه داشتم که به جرات میگم حتی تو اتاق خودمم نداشتم! این برام خیلی عجیب بود. آپارتمان تو یه کوچه بن بست فوق العاده خلوت بود که به گفته آقای سعیدی اقامتگاهِ اکثرِ پزشکا بود. از روی تخت بلند شدم و به سمت پنجره اتاقم رفتم. نور مهتاب اگرچه از پشت ابرای مه آلود شهر بازم پرنور و خیره کننده بود. یاد حرف خانوم بزرگ افتادم…. همیشه میگفت وقتی به ماه نگاه میکنی بعدش به طال نظر کن تا ماه برات پربرکت و خوش یمن بگذره. دستامو دور خودم حلقه کردم و چشمامو به سیاهی شب دوختم. تو این سن چقدر حسرت داشتم! چقدر درد روی دلم سنگینی میکرد! چقدر حرفِ نگفته داشتم.. حرف های تلنبار شده روی همی که باید تو روی یه نفر فریادش میزدم ولی ترجیح دادم سکوت کنم.. سکوت کردم به خاطر شرم نگاهِ مادر و دایی. سرما مثلِ پیچکی سخت و سفت تنم رو در بر گرفت.. دیگه این سرما رو خوب میشناختم! شیشه های بخار بسته ی رو به روم سندِ این بودند که این سرما سرمای فصل نبود.. این سرما و یخبندان مالِ تهِ تهِ قلبم بود.. قلبی که هر وقت میشکست دیگه تا مدت ها گرم نمیشد! چشمم رو روی هم گذاشتم. صدای نسیم دخترداییم توی گوشم پیچید.. کسی که پا به پام اشک ریخته بود و برای بلند شدنم مدت ها زوانوهاش روی زمین بود! “تا کی میخوای خودتو تو این اتاق حبس کنی ؟ تا کی میخوای به نیما طعم پیروزی رو بچشونی؟ پاشو بهشون ثابت کن کی هستی.. این همه درس خوندی.. این همه تالش کردی که درست یه سال مونده گند بزنی تو همه چی؟ تو باید این کنکور لعنتی رو قبول شی میفهمی؟ تو این شهرِ کوچیک برای استعداد تو پیشرفتی نیست.. جایِ تو اینجا نیست . دل بکن و برو جایی که واقعا جای توئه. از کوچ نترس گلم.. بذار به همه ثابت بشه ضعیف نیستی و به تنهایی میتونی.. ثابت کن..” اشکی که از گوشه چشمم آروم رو گونم غلطید رو با پشت دست پاک کردم و آروم لب زدم:

دانلود رمان سیمرغ

 _ثابت کردم خواهری… با کمک تو و بردیا ثابت کردم! صفحه ی گوشی موبایلم مدام خاموش و روشن میشد.. آخ بلندی گفتم و به طرفش دویدم. اسمِ داداشی روش چشمک میزد. با عجله جواب دادم. _جانم؟ بردیا نفس عمیقی کشید. _نصفه جونم کردی وروجک… میدونی چند بار زنگ زدم؟ کجا بودی؟ نیم نگاهی به پنجره ی کنارم انداختم. _تو رویا.. کنارِ پنجره ایستاده بودم.. جات خالی.. بیای عاشق ویویِ اینجا میشی.. از شانسه من یه تیکه از پشتِ پنجره یه پارکِ خوشگله! _بله دیگه! خانومِ هنرمند و رویایی و یه ویوی زیبا و… _داداش؟! _خیلِ خوب بابا.. همه چی مرتبه؟ خواستم یه سر بزنم بابا نذاشت. میگه جاده وضعش خرابه! جلوی دهنم رو گرفتم تا نگم “آره داداش… کاش بیای!” _راس میگه.. نیا جاده ها خرابن. اینجا نگرانی ای نیست. همه چی رو به راهه. تا چند روز کالسام شروع میشه! _باشه وروجک.. یادت نره تو دانشگاه فکرِ ما هم باشیا.. نامردی اگه نباشی..میدونی که.. با هم با خنده خوندیم: _دختر تهرونی.. دیوونم کردی.. دختر تهرونی ویرونم کردی…. _کوفت.. چه خوشش هم اومده! خندم و جمع کردم. _تو که بیشتر خوشت اومد آقای با شرم و حیاء؟ آه کوتاهی کشید.. گاهی صداش عجیب شبیه صدای بابا میشد!

دانلود رمان سیمرغ

 _نیل؟ خوبی؟ همه چی واقعا مرتبه؟ با دست چنگی به دامن بلندم زدم. _نگرانِ من نباش بردیا.. من دیگه اون دختر کوچولوی ناپخته نیستم. میدونم پیش خودت چی فکر میکنی؟ یه شهر بزرگ و هزارتا گرگ و یه دختربچه ی نوزده ساله ی شکست خورده . ولی باور کن حواسم هست. _هوای دلت و داشته باش آبجی.. هر چی میکشیم از دستِ اون میکشیم. گونه هام سرخ شد. _من که فکر نمیکنم دیگه دلی مونده باشه ولی چشم.. جفت چشمای دلمم در میارم. خیالت راحت شد؟ _مراقب خودت باش.. مامان سالم میرسونه! تپش قلبم تند شد.. همان جا دعا کردم: ” خدای هیچ وقت منو با غربت و دوریِ عزیزم به امتحان نکش!” _روشو ببوس.. شبتون بخیر. _شبت بخیر وروجک!ِ گوشی رو توی دستم فشردم و روی تخت دراز کشیدم. دوست نداشتم از همون شبِ اول بالشتِ زیر سرم رو خیس کنم. چند نفس عمیق کشیدم و خودمو به تاریکی و سکوتِ اولین شب تنهاییم سپردم! صبح با صداهای عجیب و غریب از خواب بیدار شدم .درد شدیدی تو ناحیه شقیقه و پشت سرم حس میکردم. نگاهی به خودم انداختم. بدون پتو همون طور یه وری خوابم برده بود! پشتِ سرمو خاروندم! _این دیگه صدای چیه؟ اه… مگه چند ساعت خوابیدم؟

دانلود رمان سیمرغ

 شقیقه هامو با دست مالیدم. با پریدن خواب از سرم صدا واضح تر شد. صندل هامو پام کردم و با دو خودمو به در رسوندم. درو که باز کردم رو به روم یه پیرزن با نمک حدودا شصت ساله با روسری کوچیک و ژاکت بافتنی بنفش رنگ و دامن بلند سیاه رنگی دیدم! نصف بیشتر موهای سفیدش به صورت فرق وسط از روسری بیرون زده بود. چهره سفید و دوست داشتنیش مثل ماه میدرخشید و گونه هاش مثل گونه دختر بچه های شش ساله گل گلی بود. چشمای درشت و خاکستریش مهربونیِ خاصی داشت.از پشت عینک چشماشو ریز کرد. دستی به قاب عینکش کشید و گفت: _سالمت کو مادرجون؟ ببینمت …. خدا مرگم بده… چی شدی مادر؟ ترسوندمت؟ از بهت خارج شدم و سرمو به معنی سالم باال پایین کردم. متوجه بهت و خواب آلودگیم شد و لبخند گرمی به روم زد. _ مادر حالت خوبه؟ لبخندش رو با لبخند آرومی جواب دادم. _بله.. ببخشید یکم خواب آلودم. بفرمایید داخل دم در نایستید! _نه مادرجون.. دیشب دیدم با بابات خداحافظی میکردی. از بستگان دکتری؟ نگاهی به درِ بسته ی کنارم انداختم. _دکتر؟ آها نه… من مستاجرشون هستم. دانشجوام. لبخند ملیحش رو تکرار کرد. _بیا بریم مادر جون. صبحانه آمادست. بیا بریم داخل مفصل برام تعریف میکنی! با تعجب پشت سرم رو خاروندم.. این همه صمیمیت رو اون هم تنها تو چند ثانیه درک نمیکردم! _آخه …مزاحم نشم؟! _اما و آخه نداره. بیا بریم مادر جان بیا که املت حسابی درست کردم. بخور جون بگیری. لبخندی بهش زدم و گفتم:

دانلود رمان سیمرغ

_چشم حاج خانوم برم دست و صورتمو یه آبی بزنم بیام خدمتتون. _حاج خانوم چیه مادرجون؟ اینجا همه منو خاتون صدا میکنن . توام راحت باش. برو آماده شو بیا منتظرم مادر! وبعد آروم برگشت و به سمت واحد رو به رویی رفت. دامن بلند و محلیم و بولیز یقه اسکیم رو با یه بولیز و شلوار ساده و راحتی عوض کردم. موهای بلندم رو گیس ساده ای کردم و برای اطمینان شالِ نازکی روی سرم انداختم! به محض زدن زنگ در باز شد. متحیر از این همه سرعت چشم چرخوندم ولی کسی پشت در نبود. چشمم به نخ نایلونی بسته شده به دستگیره ی در افتاد و لبخندی روی لبم شکل گرفت . صدای خاتون از آشپزخونه اومد. _بیا مادرجون بیا داخل انقد چشم نچرخون کنترل از راه دوره! از رو اپن با قد کوتاهش مثل بچه ها خم شده بود و با چشمای خندونش نگام میکرد. خنده کوتاهی کردم و به سمتش رفتم. خونه خیلی با صفایی داشت. یه خونه خیلی بزرگ که خیلی با نمک چیده شده بود. یه طرف خونه کامال مدرن و امروزی. یه ست کاناپه سبز رنگ با میز و امکانات و تلوزیون نسبتا بزرگی. و یه طرف خونه کامال سنتی. پتوهای ببری قهوه ای و چهار تا پشتی قدیمی. گوشه دنج یه سماور برقی و چند تا استکان آماده کمر باریک. دو فضای کامال متفاوت که فضای سنتیش عجیب برام آشنا بود. وارد آشپزخونه شدم و سالمی دوباره دادم. چشمم به میز پر مالت و خوشمزه افتاد و هوش از سرم رفت. تازه یادم افتاد که بعد از نهارِ آماده ای که پدر از بیرون خریده بود چیزی نخورده بودم! با شرمندگی نگاهی به خاتون کردم و گفتم: _چرا این همه زحمت کشیدین ؟ میذاشتین میومدم کمکتون میکردم! نفس عمیقی کشید و پشت میز چهار نفره نشست. _من عادت دارم دخترم.. غذا پختن رو هم دوست دارم. رزا اکثر کارا رو انجام میده اما مواقعی که نیست احساس مستقلی میکنم. آدم احتیاج داره بعضی کارا رو انجام بده تا حس کنه هنوزم به درد میخوره!!

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب سیمرغ : PDF|APK|EPUB  

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

1
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم