دانلود رمان جدید دانلود رمان سیزده سانت بهشت اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر 10000

نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر

در هر مکانی هستین نیازی نیست از مکانتون خارج بشین به راحتی در لحظه کار رو تو خونه سفارش بگیرین، انجام بدین و پولش رو تو خونه دریافت کنین اگه دنبال یه شغل خونگی یا شغل دوم هستین این نرم افزار بهترین انتخاب ممکن هست در اینجا میخوایم شما را با روند انجام پروژه آشنا کنیم. پس با ما همراه باشین

دانلود رمان سیزده سانت بهشت

دانلود رمان سیزده سانت بهشت اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب سیزده سانت بهشت : PDF|APK|EPUB

[IMG]
1.gif نام کتاب رمان : سیزده سانت بهشت
1.gif نام نویسنده : nesa نسا
1.gifحجم رمان سیزده سانت بهشت : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان سیزده سانت بهشت :
یک وقتهایی آنقدر دنیا تنگ می شود که دلت یک جای آرام می خواهد، هر چند کوچک اما آرام که نفسی تازه کنی از تمام سختی هایی که گاه قلبت را به تنگ می آورد، یک بهشت کوچک که فقط مختص تو باشد و خاطرات خوب که حالت را خوب کند.
پرناز دختری است که مثل اکثر انسانها دنیا بر او سخت گرفته و چشم بر آمال و آرزوهایش بسته است، دنیا او را با آرزوهایش زمین زده است اما او آرام آرام برمی خیزد، لباس های خاکیش را می تکاند و دوباره به راهش ادامه می دهد و گاهی سعی می کند با وجود تمام سختی ها لبخند کوچکی بر لب بیاورد اما جور و ستم اطرافیان را هرگز فراموش نمی کند. پرناز قصه ما زندگیش دست خوش تغییراتی شده که حاج بابایش در آن نقش بسزایی دارد و او نمی تواند این نقش های پر رنگ را نادیده بگیرد. حاج بابایش آرزویش را از او گرفته است اما او همچنان ادامه می دهد.
شخصیت اصلی این داستان پرناز فتاحی است که پدری با تعصبات بی اساس دارد و مادری که نه تنها از حقوق خود و فرزندانش دفاع نمی کند بلکه همیشه جانب همسرش را نگه می دارد.
پرناز بخاطر جبر روزگار و پدرش از کسی که دوستش دارد دست میکشد اما تمام ناراحتیش به اینجا ختم نمی شود. او در زندگی جدیدش با مشکلات فراوانی روبه روست که فعلا تحمل میکند اما اینکه تا کجا بتواند صبوری کند…فقط خدا می داند!
لطفا با خوندن خلاصه، درباره این رمان قضاوت نکنید…
این رمان هیچ شباهتی به داستانهایی که با یک ازدواج اجباری شروع میشن و در نهایت عشق آتشینی بینشون ایجاد میشه نداره….

دانلود رمان جدید

رمان جدید از nesa نسا سیزده سانت بهشت

مقدمه

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی ست هوا؟

یا گرفته است هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آفتابی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است

آه این سخت سیاه

آنچنان نزدیک است

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند

کورسویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانیست

نفسم می گیرد

که هوا هم اینجا زندانی ست

هر چه با من اینجاست

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است

اندر این گوشه خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطر من

گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون ‌آلود

هر دم از دیده فرو می ریزد

ارغوان

این چه رازیست که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید؟

ارغوان پنجه خونین زمین

دامن صبح بگیر

وز سواران خرامنده خورشید بپرس

کی بر این درد غم می گذرند ؟

ارغوان خوشه خون

بامدادان که کبوترها

بر لب پنجره ی باز سحر غلغله می آغازند

جان گل رنگ مرا

بر سر دست بگیر

به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

ارغوان بیرق گلگون بهار

تو برافراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه ناخوانده ی من

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

خودم را روی تخت دو نفره اتاق که خیلی وقته دیگر متعلق به من نیست پرت می کنم، تختی که مدتهاست ملکه عذابم شده. شقیقه ام رو توی دستانم می گیرم و با نوک انگشتانم فشار میدم تا شاید کمی دردش تسکین پیدا کنه لبهایم را به دندان می گیرم تا جلوگیری کنم از ریزش اشکهایی که این روزها جز لاینفک زندگیم شدند البته اگر بشه اسم این جهنم را زندگی گذاشت.
صدای آوازی که سرمستانه توی حمام سر داده تمام خانه را پر کرده آهنگی که حس می کنم تک تک کلماتش به من دهن کجی می کنن.
از خودم می پرسم این همه شکنجه از چه زمانی شروع شد؟ اما هرچه فکر می کنم کمتر به نتیجه میرسم تمام تاریخ ها از دستم در اومدند آخه این تقویم لعنتی چیزی جز سیاهی و ناراحتی نداره که بخوام تاریخ هاش رو به ذهن بسپارم.
نگاهم می افته به تقویم روی میز توالت اتاق که ۱۵ مردادش زیادی توی ذوق می زنه ۱۵ مردادی که خودم را به دست سرنوشت سپردم تا هر جا که می خواد منو ببره ۱۵ مردادی که به اشکان متعهد شدم کسی که قرار بود مرد زندگیم باشه!
هه مرد!! ده ماه از آن روز می گذره ده ماهی که فقط دو ماه اولش زندگیم مثل همه نو عروسها بود هنوز هم باورم نمی شه با این همه تحقیر چطور باز هم نفس می کشم. مثل همیشه با یادآوری این خاطرات بی رحم خونم به جوش میاد دلم می خواد برم و سیلی ای در گوشش بخوابونم اما نه! با یک سیلی دلم خنک نمی شه با هیچی دلم خنک نمی شه حتی دیدن ناراحتیش.. ناراحتی مردی که ده ماه پیش با دادن وعده های رنگارنگ به حاج بابای پول دوستم باعث شد حاج بابا مجبورم کنه تا پای سفره عقدش بنشینم و در آیینه سفره عقدم مرگ آرزوهایم را یکی یکی ببینم.
این روزها حس می کنم بریده ام کم آورده ام..دلم یک کوه می خواهد که پشتم بایستد و بگوید دیگر از هیچ چیز نترس همه چی تمام شد اما هر چه چشم می گردانم کمتر می بینم..
واقعا دلم را به چه چیز این زندگی خوش کردم؟! به پدری که معتمد همه بازاریهاست اما برای خانواده اش سر سوزنی ارزش قائل نیست، پدری که دخترش را به جای شوهر دادن معامله کرد..! آره این جایگزین بهتریه.
حاج فتاحی که با عقد کردن یک بیوه زن ۳۸ ساله با داشتن دختری ۱۲ ساله بیش از پیش خودش را از چشم فرزندانش انداخت و با بی شرمی تمام توی چشمهایمان زل زد و گفت:
“کارم ه*و*س نبوده..!این زن بی پناهه، خوشتون بیاد یا نه از امروز زن منه!شرعی و قانونی..!”
و مادری که توان نداشت مقابل پدرم بایسته و حق خودش و بچه هاش رو بگیره البته نه اینکه توان نداشت بلکه خودش هیچوقت نخواست همیشه فقط یک جمله رو تکرار کرد:
“پدرتونه، سایه بالای سرمه”
گاهی از این همه ضعف حالم بهم میخوره، مگه می شه یک زن انقدر وابسته به مردی باشد فقط برای امرار معاش..تمام روزهای زندگیم به چشم دیدم که حاج بابا به اسم دین خدا هر کاری که دلش خواست کرد اما با تعصبات بی اساسش زندگی ما رو تباه کرد دلم برای خودم می سوزه و برای برادری که یکی از روزهای گرم تابستان صبر از کف داد و به همه ی ما پشت کرد و از ایران رفت ما موندیم و یک دنیا دلتنگی برای عزیز بی معرفت رفته..دلم برای پریا، خواهر کوچکم می سوزه که از روزهای قشنگ بچگیش هیچی بجز سخت گیری های حاج بابا نفهمید.
این روزها انقدر کند می گذرند که برام مثال یک مرگ تدریجی شده…
دستم را بلند می کنم و روی صورت خیس از اشکم می کشم و تعجب می کنم که اینها کی ریختند که خودم متوجه نشدم. نگاه خیسم را به قاب عکس بزرگ روبرویم که درست وسط دیوار اتاق نصب شده میدوزم عکسی که روز عروسیم توی آتلیه گرفتم و برای هزارمین بار به خودم می گم که چقدر توی این عکس داغونم…
اون روز، روز مرگم بود وقتی که صدای هوارهای امین توی گوشم می پیچید که اون مقصر نبوده و ازم می خواست لجبازی را کنار بذارم اما نمی دونست که من نه به خاطر لجبازی که به اجبار قراره پای سفره عقد که نه مرگم بشینم…!
روزهای وحشتناکی بود، فقط سه هفته از فهمیدن اینکه امین را توی پارتی با وضعیتی افتضاح با دوستم گرفتند می گذشت که حاج بابا با زدن ضربه دوم و نشوندم پای سفره عقد اشکان منو برای همیشه تموم کرد حتی نتونستم برای آخرین بار امین رو ببینم و ازش بپرسم چرا؟ مگر امین من اهل پارتی رفتن بود؟ امینی که نماز اول وقتش ترک نمی شد، امینی که ۳۰ روز رمضان رو روزه می گرفت و افطار نمی کرد مگر وقتی که نمازش رو خونده باشه..مگر همچین چیزی می تونست واقعیت داشته باشه؟

– پرناز، پرناز حوله ام رو بیار
چند تا فحش آب دار نثارش می کنم و با سستی از تخت پایین میام و آخرین قطرات بازمانده اشکم رو پاک می کنم،
حوله اش رو از توی کمد برمی دارم حوله ای که حتی دلم نمی خواد بوش کنم که یه وقت بوی تنش یادم نندازه هر روز چه چیزهایی رو می بینم و دم نمی زنم
حوله رو از لای در به دستش می دم و غرغراش رو تحمل می کنم و باز دم نمی زنم
قلبم این روزها یه انتراک می خواهد یه انتراک هر چند کوتاه تا بتونه یه نفس بکشه از حجم نفرت زیادی که این سالها به خوردش داده شده. کاش می تونستم از این زندگی نکبت دست بکشم اما کو یه پشت و پناه که هوام رو داشته باشه
بازم یاد حاج بابا می افتم زمانی که به پهنای صورتم اشک می ریختم و از بدبختی هام می گفتم اما اون با بی رحمی گفت:
“ببین کجا واسه زندگیت کم گذاشتی که به اینجا رسیدی فکر طلاق رو هم از سرت بیرون کن من این همه سال ذره ذره آبرو جمع نکردم که تو یه شبه همش رو به باد بدی”
دلم می سوزه برای خودم چرا هیچکس رو نداشتم که بهش بگه نگران آبروتی یا پولهایی که از قبل اشکان درمیاری؟ کاش می شد همه بفهمن پشت این چهره خداشناس چی قایم شده، چطور می تونه دختر بی پناهش رو از خودش برونه. یاد مامان بیشتر آتشم می زنه مادری که کل محبتش رو توی اشکاش خلاصه کرد و گفت:
“می دونی که تا پدرت نخواد از من کاری برنمیاد” آخه مگه می شه آدم تو اوج بی کسی گیر کنه…زیاد فکر می کنم که توی رسیدن این زندگی به همچین بن بستی یا بهتر بگم همچین جهنمی کدوممون بیشتر تقصیر داشتیم اگه بگم من بی تقصیر بودم که خب زیادی دارم به خودم ارفاق می کنم..
– هوی باز که تو رفتی تو هپروت
سرم رو بلند نمی کنم تا مرد وقیح زندگیم رو نبینم، مردی که هر شب دست یکی رو می گیره و میاره توی خونه من، توی اتاق من، توی تخت من البته بهتره بگم اتاق و تخت سابق من!
اوایل جیغ می زدم..گریه می کردم..فریاد می زدم..وسایل رو می شکوندم..خودم رو می زدم..اشکان رو می زدم و نفرینش می کردم اما خیلی وقته که یاد گرفتم سکوت کنم و در عوض تمام کثافت کاریهاش یه نگاه هم به صورتش نندازم.
از روی مبل بلند شدم تا بازم به اتاقم پناه ببرم، اتاقی که نزدیک شش ماهه همدم تک تک لحظه هام شده اما قبل از اینکه بتونم سایه نحسش رو بگذرونم دستش توی بازوم قفل شد
– دارم با تو حرف می زنما هیمینجوری سرت رو میندازی پایین و میری؟
سرم رو بلند می کنم و یه نیم نگاه بهش میندازم و بازم سکوت می کنم
– لالی؟
یه لبخند حرص درار به چشمهای ریز شده اش می زنم: آدم نمی بینم که بخوام گوش کنم
و بدنبال اون سیلی محکمی که توی صورتم میشینه دردم میاد اما به روی خودم نمیارم بغض می کنم بازم به روی خودم نمیارم خودشم ناراحت شده این رو می شه از چشمهاش خوند اما نه من چیزی میگم و نه اون بدون حرف از کنارم می گذره و خودش رو روی مبل رها می کنه. یه پوزخند به چشمهای ناراحتش می زنم و سری از روی تاسف براش تکون می دم و راهی اتاقم می شم..لحظات آخر صداش رو که انگار با خودش حرف می زنه می شنوم:
“لعنتی، لعنتی”

با بسته شدن در اتاق باز هم اشکهام راه خودشون رو پیدا می کنن، سر می کشم توی گذشته، گذشته ای که اگه حاج بابا می گذاشت طور دیگه ای رقم بخوره شاید الان توی این جهنم دست و پا نمی زدم.
یاد روزی می افتم که امین با یه دنیا عشق پا تو خونمون گذاشت و حاج بابا چقدر تحقیرش کرد و با چه فضاحتی بیرونش انداخت و من فقط تونستم اشک بریزم
یاد روزی که توی کلانتری دیدمش کنار ساناز، سانازی که با وقاحت می خندید و امینی که داغون بود و منی که دنیا برام تموم شده بود و بازم فقط اشک ریختم لعنت به این اشکهای بی موقع…
نمی دونم چقدر توی گذشته و حال رفتم و اومدم تا چشمهام گرم خواب شد و بی خبری در آغوشم گرفت.
*************
صدای تلفن مدام توی سرم می پیچه و از عالم خوش خواب بیرون می کشتم
با سرگیجه هایی که چند وقته مهمونم شده خودم رو به تلفن میرسونم با دیدن شماره خونه اصلا دلم نمی خواد جواب بدم اما بعد از یک جدال ناعادلانه بین عقل و احساسم طبق معمول احساسمه که پیروز میدان می شه.
تلفن رو برمی دارم اما صدای پر تشویش مامان اجازه هیچ فکری رو بهم نمیده
– مامان جان تو رو خدا بیا حاج بابات پریا رو کشت
بازم جنگ اعصاب شروع شد، پوفی می کشم و با صدایی که هنوز خوابالوده می گم:
– سلام مامان چی شده باز؟
– سلام مادر بازم این دختره خیره سر گند بالا آورده، بیا من نمی تونم از عهده بابات بیام
– ای بابا…باشه الان میام
گوشی رو سر جاش میذارم و موهای بهم ریخته ام رو با دست مرتب می کنم بدبختی های زندگی خودم کمه باید زندگی پریا رو هم به دوش بکشم خیلی اتفاقی اینبار حق رو به حاج بابا میدم پریا دیگه شورش رو درآورده هر روز یه برنامه جدید ترتیب میده.
اه لعنتی چقدر سرم درد می کنه تا آخر شب باید با این سردرد بجنگم همیشه هروقت یهویی از خواب بپرم همین آش و کاسه است!
در کمد رنگانگ از لباسهام رو باز می کنم و پوزخندی بهشون می زنم یکی نیست بهش بگه آخه دوای دردم پول نیست که سعی داری با خرید لباسهای قشنگ و عوض کردن وسایل خونه قلبم رو پایبند این زندگی کنی آقا اشکان!
بعد از پوشیدن یکی از مانتو وشلوارهای ساده ام بدون اینکه ذره ای آرایش کنم به آژانس زنگ می زنم و درخواست یه ماشین می کنم و از خونه بیرون می زنم.
بعد از دادن آدرس به راننده نگاهم رو به خیابون می دوزم از دیدن آدمهایی که در حال قدم زدن و خندیدن و خرید کردن اند بازم عقده هام سر باز می کنن همیشه آرزو داشتم مثل همه دوستانم با مامان و پریا فقط خودمون سه تا بریم بازار، خرید کنیم، بگردیم، درد و دل کنیم و خوش بگذرونیم اما مامان همیشه میگفت یک کلام ختم کلام:
“حاج باباتون دوست نداره”
وقتی بزرگتر شدم دیگه هیچ وقت نگفتم…
با دیدن دختر و پسری که دست همو گرفتن و دختر آروم زیر گوش پسر یه چیزی میگه و اون از ته دل می خنده ناخودآگاه لبخندی روی لبم میشینه و برای بار هزارم می پرسم چرا من؟! با صدای گوشخراش راننده که سبیلهای چخماقیش بدجور توی چشمه نگاهم رو به سمتش می چرخونم:
– خانوم رسیدیم

با نگاه به اطراف متوجه شدم در خونه حاج بابا هستم..از حجم نفرتی که به قلبم سرازیر میشه صورتم رو جمع می کنم.
من از این خونه هیچ خاطرات خوبی ندارم…کرایه رو به راننده میدم و پیاده میشم ماشین توی یک چشم بهم زدن از کوچه خارج میشه..نگاهی به سرتاسر کوچه میندازم و خاطرات جلوی چشمام جون می گیرن.
“- افشین چرا با توپ زدیش؟
– چون دلم خواست، چون ازش خوشم نمیاد! دختره ی لوس!
دلم می خواد برم موهاش رو بکنم اما درد ناشی از برخود توپی که به عمد توی سرم کوبیده شده این اجازه رو بهم نمیده..همونجا میشینم و گریه می کنم سهیل و چند از بچه های کوچه دورم رو میگیرن و هر کسی سعی داره یه جوری آرومم کنه که صدای پرهام توی گوشم طنین انداز می شه
– برید کنار ببینم. چی شده؟ پرناز؟
نگاه اشکیم رو میدوزم به داداشی که فقط چهار سال ازم بزرگتره اما همیشه مثل یک پدر تیمارم می کنه..
برادر یازده ساله ام تا این سن بچگی نکرده بلکه همیشه برای من و پریا دو ساله نقش پدری رو بازی می کنه که عارش میاد به بچه هاش محبت کنه که خدای نکرده آبروش خدشه دار نشه! مسخره است…
– آقا پرهام داشتیم بازی می کردیم توپ خورد توی سرش
– خورد یا زدین؟
– نه به خدا خورد
نگاه ترسیده و ملتمس سهیل، همبازی که همیشه هوام رو داره، باعث میشه سکوت کنم پرهام جلوم زانو می زنه و سرم رو توی دستاش میگیره
– دردت اومد؟
– اوهوم
ب*و*س*ه پر مهرش که روی پیشونیم میشینه محبت رو به دلم سرازیر میکنه..
داداشم هیچ وقت بچگی نکرد…
– پاشو بریم خونه دیگه ام گریه نکن تو و پریا منو دارین پاشو”
حالا نگاه من به کوچه خالیه ای که برام یه دنیا خاطره به جا گذاشته و برادری که نتونست تحمل کنه و رفت و پشت خواهراش رو برای همیشه خالی کرد،
یادمه اون روز پرهام به جای من یه کتک مفصل از حاج بابا خورد به جرم اینکه مگه دختر هم میره کوچه! و پرهام سینه اش رو جلو داد و گفت:
” من بهش اجازه دادم”
هنوز صدای دستی که توی صورتش نشست توی گوشمه…چقدر دلتنگشم.
با صدای مامان که در خونه رو باز کرده و نگاه نگرانش رو به چشمام داده اشکام رو پاک می کنم و داخل می رم
– مادر می دونی از کیه دارم چشم میگردونم تو کوچه، این مرد کشت بچه امو
تیز نگاهش میکنم:
– الان یاد بچه هات افتادی؟ دیر نیست بنظرت؟
و پاهایی که از حرکت می ایسته تاشاید حرفم رو هضم کنه پشیمون میشم از حرفم اما وقتی یاد گذشته می افتم دیگه هیچی جلودارم نیست، وارد خونه میشم که صدای فریادهای حاج بابا و گریه های پریا فضاش رو پر کرده
– دختره ی عوضی فکر کردی میذارم آبرومو ببری می کشمت، قلم پاتو خرد میکنم رفتی تو اون خراب شده درس بخونی یا خودتو بفروشی کثافت
– حاج بابا تو رو خدا، غلط کردم، تو رو خدا نزن
دلم ریش میشه با زجه هاش، نمی دونم چیکار کرده که مجازاتش اینه، خودتو بفروشی؟! ناراحت میشم خیلی زیاد
– چرا وایسادی؟ یه کاری بکن کشتش
همونطور که به سمت اتاق می رفتم پرسیدم:
– چی شده آخه؟
– نمی دونم این مرد که حرف نمیزنه، یه تلفن بهش شد نمی دونم کی بود چی بهش گفتن که از عصبانیت کبود شد..رفت و با پریا برگشت..بعدم بدون اینکه به من حرفی بزنه این آشوب رو به پا کرد
دستگیره رو پایین می کشم اما حاج بابا در رو قفل کرده نمی دونم به چه امیدی اما چندین بار پیاپی دستگیره رو بالا پایین می کنم اما هیچ نتیجه ای نمی گیرم مشتم رو محکم به در می کوبم و صدای حاج بابا رو که از شدت عصبانیت می لرزه می شنوم
– برو زن برو دخالت نکن امروز باید تکلیف این دختر رو روشن کنم
پریا همچنان با صدای بلند هق هق می کنه و حاج بابا فریاد میزنه و من دستم به هیچ جا بند نیست..مدام حاج بابا رو صدا میزنم و ازش می خوام که تمومش کنه اما انگار اصلا صدای من شنیده نمیشه مامان گوشه در اتاق نشسته و زار میزنه..برای اولین بار دلم برای هممون میسوزه..برای روزهایی که میتونست عالی باشه اما امروز ازشون یه مشت خاطره بد مونده حتی دلم برای لرزش صدای حاج بابا هم میسوزه…چقدر بد زندگی کردیم…دوباره به در می کوبم و فریاد میزنم:
-حاج بابا تو رو خدا در رو باز کن، حاج بابا التماست می کنم، حاج بابا تو رو به روح عزیز قسمت میدم
فریادهای حاج بابا قطع میشه و فقط صدای فین فین پریا و هق هق آروم مامان میاد..
می دونم که دست رو نقطه ضعف حاج بابا گذاشتم و این یعنی فعلا آتش بس…!
صدای چرخش کلید توی قفل و بدنبال اون چهره سرخ حاج بابا توی چارچوب در پیدا میشه..برای اولین بار بدون حرف نگاهم میکنه اما نگاهش سنگینه انقدر که سرم رو پایین میندازم و از سر راهش کنار میرم با خروج حاج بابا وارد اتاق میشم و جسم مچاله شده خواهرم رو گوشه اتاق میبینم و بازهم دلم ریش میشه همچنان گریه میکنه و من هنوز نمی دونم چه اتفاقی افتاده! به طرفش میرم و سرش رو توی سینه ام پنهون می کنم و اون انگار منتظر یه آغوش بود که خودش رو تخلیه کنه که با صدای بلند هق میزنه.
– آروم باش پریا
– پرناز من خسته ام از این زندگی خسته ام به خدا
– آخه چی شده؟ چه اتفاقی افتاد امروز؟ چرا حاج بابا انقدر عصبانی بود؟
-…..
– نمی خوای حرف بزنی؟ بسه دیگه گریه
-….
– باشه حرف نزن فقط آروم باش، بلاخره یه روزی همه چی درست میشه
– هیچی درست نمیشه این همه سال نشده الان میخواد بشه؟
مامان با یه لیوان که حدس میزنم مثل همیشه شربت بیدمشک باشه وارد اتاق میشه بخار نشسته روی لیوان که نشون از خنکیه شربته یادم میندازه که چقدر تشنه امه!
– بیا بگیر بخور مادر داری خفه میشی
لیوان رو از دستش گرفتم و به زور چند قطره توی حلقش ریختم
– پریا چی شده؟ چرا بابات همچین کرد؟ اون تلفنی که بهش شد یه تو مربوط میشد؟
پریا دوباره شروع میکنه به اشک ریختن، به مامان با اشاره سر می فهمونم که الان وقت مناسبی برای پرسیدن نیست سری از روی ناراحتی تکون میده و از اتاق خارج میشه یکم دیگه از شربت رو به خوردش میدم که نصفش راه میگیره روی لباسش سعی می کنم تمیزش کنم اما با بالا رفتن گوشه لباسش و دیدن کبودی روی پهلوش یه سیب بزرگ توی گلوم جا میگیره اما سعی می کنم بغضم رو خفه کنم
گوشه دیگه اتاق میشینم و یه قلب از شربت خنک مامان می خورم تا عطشم و بغضی که توی گلوم جا خوش کرده برطرف بشه.
صدای زنگ موبایلم که مختص اشکانه بلند میشه یاد سیلیش می افتم و چند فحش نثارش می کنم و جواب میدم:
– بله
– علیک سلام کجایی؟
– سلام خونه بابام
– خونه بابات؟برای چی رفتی خونه بابات؟ چرا بی خبر رفتی؟
جملات رگباریش رو با یه حالت خاصی مثل ترس بیان می کنه اما من نمی فهمم این ترس نشسته توی صداش برای چیه
– آره اومدم خونه بابام سر بزنم باید از تو اجازه می گرفتم؟
– سر بزنی؟ آها. پس زود بیا خونه
قبل از اینکه بتونم جواب دندون شکنی به زورگوییش بدم قطع می کنه نفسم رو با حرص خالی می کنم و گوشیم رو پرت میکنم روی کیفم
– خواهری دعوات کرد؟همش تقصیر منه که باعث شدم امروز بیای اینجا
گریه اش بند اومده و به نظر آروم می رسه لبخندی روی لبم میشینه و یه خدا خیر بده ای نثار اشکان می کنم که وجودش فقط برای یکبار مفید واقع شده! خودم رو روی زمین سر میدم و روبروش میشینم و دستاش رو توی دستام میگیرم
– دوست داری حرف بزنیم؟ الان آرومی؟
لرزش چونه اش و به دنبال اون چشمهایی که دوباره پر از آب میشن باعث میشه تا فشار کوچکی به دستاش وارد کنم..
حالت ناراحت چشمهاش منو عجیب به یاد پرهام میندازه و بیش از پیش ناراحتم می کنه
– پرناز دلم برای پرهام خیلی تنگ شده دیشب خوابشو دیدم
از شنیدن جمله ای که اصلا انتظارش رو نداشتم شوکه میشم…چرا امروز همه چی دست به دست هم دادن تا بی معرفتیت رو به یادم بیارن…که یادم بیارن چقدر جات خالیه..که یادم بیارن من نتونستم جای خالیت برای خواهر کوچولوم پر کنم…که یادم بیارن هیچی جای تو رو پر نمی کنه..صدای شکستن دلم رو میشنوم اما مثل همه این سالها که با خاطراتت زندگی کردم و دلم هر بار از رفتن بی خبرت شکست به روی خودم نمیارم.
نمیدونم در جوابش چی باید بگم فقط نگاهش می کنم لرزش چونه ام رو حس میکنم اما باز هم نگاهش می کنم تا هر چی که دوست داره بگه
– یادته هر وقت حاج بابا دعوام می کرد منو می نشوند رو پاهاش و صورتم رو غرقه ب*و*س*ه می کرد؟ یادته هر وقت نقاشی می کشیدم برام جایزه می خرید؟ یادته همیشه می گفت عشق دادش کیه بعد من جواب می دادم…
و هق هقش انقدر اوج میگیره که دیگه نمی تونه ادامه بده خیسی صورتم میگه اشکام جاری شدن یعنی خودم موندم این همه اشک کجا جمع شدن که هر چقدر هم میبارم تمومی نداره!!
باید برم حس می کنم نمی تونم نفس بکشم
بلند شدم و کیفم رو برداشتم…
به محض خروج از اتاق مامان رو میبینم که کنار در اتاق توی خودش مچاله شده و برای مرثیه پر درد پریا اشک میریزه دلم پر از درد میشه برای دل تنگ خواهرم و حتی مادری که می تونست خیلی چیزها رو تغییر بده اما نکرد…برای بار هزارم توی این سالها از خودم میپرسم کاری که پرهام کرد انصاف بود؟ حاج بابا بد بود قبول اما حقش بود که بره و همه ما رو توی حسرت خودش بذاره؟
نگاهم رو میدوزم به حاج بابا که روی مبل نشسته و سرش رو توی دستاش گرفته برای اولین بار توی چهره اش کنکاش می کنم و شکستگی های چهره اش رو میبینم اما خوب می دونم که الان وقت این چیزا نیست الان وقت حل کردن مشکل پریاست که من هنوز ازش بی خبرم!
بدون اینکه نگاه از چهره اش بگیرم گفتم:
– چرا زدیش؟ تموم تنش کبوده
سرش رو بلند میکنه و توی چشمام زل میزنه توی چهره اش رد پشیمونی رو میبینم اما بازم نمی خوام کوتاه بیام و هچنان طلبکارانه نگاهش می کنم
– حاج بابا…
نمیذاره جمله ام رو کامل کنم و با صدای بلندی سرم فریاد می کشه:
– می دونی خواهر بیشعورت رو از کجا جمع کردم؟ فکر کردین من آبروم رو از کف خیابون آوردم؟ حاج معتمد زنگ زده بهم میگه بسلامتی داماد آوردی؟! من؟ داماد؟! میگه چه خوش نشستی که دخترت تو پارک با یه لندهوری نشسته و جیک جیک می کنن آبروم رو به باد داده حالا دیگه حرفش تو بازار می پیچه.. اگه یکم دیرتر رسیده بودم معلوم نبود از کجا باید جمعش می کردم
لرزش زانوهام باعث میشه دستم رو به دیوار بگیرم و همونجا بشینم چشمای از حدقه دراومده ام رو میدوزم به صورت قرمز حاج بابا و سعی می کنم حرفاش رو تجزیه تحلیل کنم اما انگار مغزم قفل کرده..بخاطر همچین چیزی خواهر بیچاره ام رو تا حد مرگ زده؟ نه اینکه کارش بد نبوده اما باید کبودش میکرد؟ باورم نمیشه…
خدایا چی داره به روزمون میاد این چه عاقبتی بود آخه این از من، اون از پریا، پرهام که دیگه ته تهشه…دلم می خواد یه نفر محکم بخوابونه توی گوشم و بگه بیدار شو همه اش خوابه یه خواب بد اما صدای بلند گریه مامان بهم میفهمونه همه چی واقعیت داره..
به سختی از جام بلند شدم و روبروی حاج بابا ایستادم
– چرا هر چی که خراب میشه به پای ما مینویسی؟ خواهر بیشعور من؟! آره؟ اصلا فکر کردی چرا؟ چرا خواهرم باید تو خیابون دنبال محبت بگرده چرا؟؟ بخاطر این زدی کبودش کردی؟ تموم تنش داغونه نکنه یادت رفته که خودت…
باز هم وسط حرفم میبپره و فریاد میزنه:
– آره تو راست میگی من بدترین پدر دنیام، من بی غیرت ترین پدر دنیام، من برادرت رو فراری دادم، من تو رو بیچاره کردم چون فکر میکردم اون پسره ی یه لاقبا نمی تونه خوشبختت کنه، من همتون رو بیچاره کردم اما خودتون این وسط چه کاره این؟ پس غیرت خودتون کجا رفته؟ هان؟
هان بلندش رو توی صورتم فریاد میزنه جمله اش توی سرم رژه میره به امین گفت پسره…برای اولین بار در تمام ۲۶ سال زندگیم صدام رو بلند می کنم و از ته دل فریاد میزنم و تمام دمبل های چرکی رو که توی این سالها به یه غده سرطانی تبدیل شدن و از تو می خورنمُ بیرون میریزم
– آره تو داداشم رو فراری دادی تو پناه منو پریا رو ازمون گرفتی تو منو بدبخت کردی…تو منو به خاطر رونق کارت با اشکان بدبخت کردی توی این مدت شده از خودت بپرسی بچه ام چطوری زندگی میکنه؟ تو میدونی من چطوری تو اون جهنم سر می کنم یا فقط پولهایی که سر برج به حسابت ریخته میشه برات مهمه؟ می خواستی که خوشبخت بشم؟ آره حاج بابا؟ پس بیا ببین دخترت چقدر خوشبخته بیا ببین چه زندگی شاهانه ای داره بیا ببین و به این حس پدرانه ات افتخار کن افتخار کن که کاری کردی که روزی هزار بار مرگم رو از خدا بخوام تو راست میگی پریا غیرت نداره اگه غیرت داشت خودش رو از این زندگی که تو براش ساختی نجات می داد نه اینکه…
هق هقم توی صدای گریه پریا و مامان میپیچه گلوم از شدت دادهایی که زدم به سوزش افتاده خودمم از سوز زجه هایی که از ته دلم در میاد آتش گرفتم نگاه بهت زده حاج بابا به اشکهایی که بی وقفه روی صورتم میریزن اما من هنوز خالی نشدم هنوز آروم نشدم هنوزم یه حرفایی روی قلبم سنگینی میکنه
مامان به ستم اومد و دستم رو گرفت نگاه ملتمسش رو به صورتم دوخت اما من به جز دردهایی که کشیدم هیچی رو نمیبینم دستم رو از دستش بیرون می کشم
– بخدا ازتون نمیگذرم حاج بابا، مامان تا آخر دنیا ازتون نمیگذرم
عقبگرد کردم و کیفم رو از جلوی در اتاق پریا برداشتم و از خونه زدم بیرون….
اکسیژن رو یه جا توی ریه هام میکشم و سعی میکنم یکم آروم بشم یکبار، دوبار، سه بار…حالا حس میکنم یکم بهترم انگار اون از حجم سنگینی که همیشه قلبم رو فشار میداد رها شدم از حرفایی که زدم پشیمون نیستم حتی برای یک ثانیه اگر حاج بابا در حقمون پدری می کرد حتما آینده بهتری در انتظار هممون بود کی گفته پدری کردن فقط خرجی دادنه؟ کاش محبتش رو خرجمون می کرد. اگر مامان با من و پریا دوست و رفیق بود…آخ که اگر بود…دلم برای پریا میسوزه چرا به من حرفی از رابطه اش نزده بود؟ مگر نه اینکه من خواهر بزرگشم؟ مگر نه اینکه همیشه برام درد و دل می کنه؟ پس چرا اینبار سکوت کرده…
دلم میخواد همه مشکلاتمون رو گردن یه نفر بندازم و هر روز و هر روز اون رو توی ذهنم مجازات کنم! کاش یکم از ناراحتیم رو نگه می داشتم و سر اشکان خالی می کردم! با این فکر خبیثانه یه لبخند ناخواسته مهمون لبم میشه…
*************
خیابونها رو با پای پیاده گز می کنم نمی دونم چقدر راه رفتم و فکر کردم اما هوای تاریک شده بهم میگه خیلی وقته! صدای گوشیم بلند میشه و باز رینگتون مخصوص اشکان.. نمی دونم این بار پنجاهمه زنگ میزنه یا شصتم…گوشی رو در میارم و منتظر قطع شدنش می مونم با قطع تماس نگاهی به جعبه اینباکس گوشی و کوهی از پیام های ارسالی از طرف اشکان میندازم آخرین پیام برای پنج دقیقه پیشه که ساعت ۹:۲۵ دقیقه رو نشون میده…
راهم رو به اون سمت خیابون کج می کنم و منتظر میمونم تا با اولین دربستی خودم رو به خونه برسونم..بعضی از ماشینها برام پشت سر هم بوق میزنن و بعضی هم متلک میگن یه عده هم کنه میشن و یه چند ثانیه ای توقف می کنن خب جای تعجب نداره این رسم خیابون های ماست! برای اولین سمند زرد رنگی که از دور میبینم دست تکون میدم و سوار میشم.

توی ماشین دوباره صدای رینگتون گوشیم بلند میشه و باز اشکان…! جواب نمیدم به فاصله دو دقیقه بعد دوباره تماس می گیره میخوام باز هم بی تفاوت از کنارش بگذرم اما چشم غره راننده از توی آیینه این اجازه رو بهم نمیده
صدام رو صاف می کنم و گوشی رو برمیدارم و سعی می کنم حتی الامکان آروم صحبت کنم
– اشکان چقدر زنگ میزنی
– زهر مار و اشکان کوفت و اشکان لعنتی از کیه دارم زنگ میزنم چرا جواب نمیدی؟ کدوم گوری هستی؟ ساعتت رو نگاه کردی؟
صدای بلندش باعث میشه گوشی رو از گوشم فاصله بدم نگاه کنجکاو راننده هم ناراحتم میکنه هم خجالتزده
– هوی با تواما زنده ای هنوز؟
– درست صحبت کن گفتم که خونه بابامم الانم دارم میام
– می دونی کی زنگ زدم اونجا کفتن اومدی بیرون؟ دو ساعته کجایی؟
– اولا که صدات رو بیار پایین گوشم درد گرفت درثانی بیخود زنگ زدی منو چک میکنی
– چرا انقدر پچ پچ حرف میزنی؟ کجایی پرناز؟ اعصابمو خراب نکن
– لعنتی تو تاکسیم نمی تونم که مثه تو هوار بکشم
– باشه چقدر دیگه میرسی؟
– نمی دونم
بدون توجه به عواقب بعدش گوشی رو قطع و بعد از سایلنت کردنش به ته کیفم پرتاب میکنم راننده همچنان کنجکاوانه نگاه میکنه نگاهش میکنم
– چیه آقا؟
هول شد و دو سه تا سرفه مصلحتی زد و نگاهش رو جمع و جور کرد
– هیچی خواهرم گفتم شاید کمکی از دستم بربیاد
– نه آقا بهترین کمکتون اینه که سریعتر برید
دیگه نگاهم نکرد..اما سریعتر هم نرفت!
نگاهی به ساعت مچی طلاییم میندازم ساعت نزدیکای ۹:۵۰ است و من هنوز بیرونم.
دوباره به ساعتم نگاه می کنم و دستی بهش می کشم درست دو هفته بعد از ازدواجمون اشکان اینو برام خرید و من سعی کردم نشون بدم خوشحال شدم آخه هنوز زندگیم به این روز نیوفتاده بود و من فکر میکردم باید ابراز خوشحالی کنم برای گرفتن یه هدیه گرون قیمت از یه همسر اجباری!
سرم رو به شیشه ماشین تکیه میدم حالا راحتتر می تونم آسمون تیره شب رو ببینم دوباره فکرم به سمت پریا کشیده میشه ازش دلخورم و نگرانش، به خودم یادآورری میکنم که وقتی رسیدم خونه حتما بهش پیام بدم.
بعد از طی کردن خیابونای شلوغ و رسیدن به ساختمون آشنای روبروم کرایه رو دادم و پیاده شدم قبل از اینکه کلید رو توی قفل بچرخونم در با صدای تیکی باز شد که خبر از یک انتظار میداد! انتظاری که نمی دونم قراره تهش به چی ختم بشه به آرامش یا یه طوفان حسابی…
سری برای نگهبان تکون میدم و سوار آسانسور میشم و دکمه ۸ رو میزنم یه استرس عجیبی ته دلم پیچ می خوره
توی آیینه به چهره بی روحم نگاه می کنم رنگم یکم پریده دو سه تا نیشگون از گونه هام میگیرم تا صورتم از این بی حالی دربیاد با باز شدن در آسانسور اولین چیزی که میبینم قیافه برزخی و فک منقبض شده فرد روبرومه! سعی می کنم آروم باشم و خونسردیم رو حفظ کنم من کار اشتباهی نکردم…میخوام وارد خونه بشم اما طبق معمول همیشه سنگینی دستش رو دور بازوم حس می کنم
لعنتی الان باز قرمز میشه….

– طویله است دیگه نه؟
تلاشی که میکنه تا صداش رو کنترل کنه بهم جرئت میده تا بتونم حرکتی کنم و ابهتی از خودم نشون بدم! دوباره به خودم میگم من اشتباهی نکردم که بخوام بترسم من امشب فقط زیادی خسته ام برای جنگیدن…! من امشب فقط دلم یه خواب عمیق می خواد کاش میفهمید کاش میدونست…
– جالبه! کو اون زبون درازت؟ پشت گوشی که خوب بلبلی میکردی
سعی میکنم دستم رو آزاد کنم اما نمیذاره
– حتما باید همه همسایه ها بفهمن چه جور آدمی هستی؟ نمیتونی تو خونه حرف بزنی؟ اه لعنتی دستمو ول کن درد گرفت
– کجا بودی؟
– همینجا قراره حرف بزنیم؟ اگه آره بگو تا منم مثل خودت حرف بزنم مثل اون موقع که پشت گوشی صداتو انداخته بودی تو سرت همینو میخوای دیگه نه؟
خیره نگاهم میکنه نگاهش میکنم هر دو مون با صدای بلند و عصبی نفس میکشیم یاد میدون جنگ می افتم الان من اسیر دست اشکانم یا اشکان اسیر من؟! پوف دارم مزخرف میگم.
صدای در واحد بغلی و بیرون اومدن همسایه امون، آقای کریمی باعث میشه اشکان دستم رو رها کنه درد گرفته آروم تکونش میدم آقای کریمی نگاه مشکوکی بهمون میندازه و به سمتون میاد
– سلام آقای شکیبا خوبید؟سلام عرض شد خانوم مهندس
براش سری تکون میدم و سلام آرومی میکنم اما اشکان سریع خودش رو جمع و جور میکنه و دست دراز شده ی آقای کریمی رو توی دستش میگیره:
– سلام جناب کریمی شبتون بخیر، شکرخدا خوبیم بفرمایید در خدمت باشیم
– ممنون جناب مهندس شب خوش
منم جوابش رو میدم:
– شبتون بخیر به خانواده سلام برسونید
– چشم بزرگیتون رو میرسونم با اجازه
به سرعت وارد آسانسور شد و رفت اشکان هم کنار در جام گذاشت و وارد خونه شد انگار امشب این مرد فرشته نجاتم بود در رو بستم و کفشام رو در آوردم حس می کنم انگشتای پام سر شدن وارد اتاقم شدم و لباسام رو در آوردم حس کردم تنم بوی عرق گرفته لباسامم همینطور. حوله ام و مانتو شلوارم رو برداشتم و سر و گوشی آب دادم وقتی از نبود اشکان تو محوطه پذیرایی مطمئن شدم سریع خودم رو انداختم توی حموم و از گردن به پایینم رو آب گرفتم خنکی آب حسابی خستگیم رو درآورد مانتو وشلوارم رو هم توی لباس چرکا گذاشتم تا سر فرصت ماشین لباسشویی رو روشن کنم.
حوله ام رو با بلوز و شلوار خنکی عوض کردم و موهای خرماییم رو که بلندیشون تا زیر سینه ام میرسه و من بی نهایت دوستشون دارم از شر کلیپس خلاص کردم و یه هوایی بهشون دادم احساس ضعف شدید مسیرم رو به آشپزخونه تغییر میده با دیدن دو تاظرف غذای روی میز واقعا خوشحال میشم سفره رو میچینم و پشت میز جا میگیرم. چند دقیقه بعد اشکان هم وارد آشپزخونه شد و روبه روم نشست اما حتی سرم رو بلند نمیکنم نگاهش کنم
– ببینمت
پوفی میکشم و سرمو بلند میکنم طبق معمول با بالا تنه عریانش مواجه میشم یکی نیست بهش بگه آخه این چه عادت مسخره ایه که داری! باز صد رحمت به اون موقع که یه رکابی تنش میکنه به این فکر میکنم که آخرین بار کی این عضله های خوش تراشش رو لمس کردم اما یادم نمیاد.. یعنی انقدر دوره؟!

– خوردیم بابا
– هه… آخه نه که خیلیم خوردنی!
– واقعا داشتم نگرانت میشدما همش فکر میکردم یه بلایی سر زبونت اومده
– این زبونم نداشته باشم که تو قورتم میدی
– نترس بابا خوردنی تر از تو زیر دست و بالم هست!
قاشقم وسط راه می مونه بغض چنگ میندازه ته گلوم سعی میکنم بغضم رو عقب بزنم بعد از این همه وقت هنوز هم با شنیدن این متلکاش که وحشتناک برام سنگین تموم میشه ناراحت میشم حق دارم دیگه نه؟ من یه زنم، حق دارم
یه قلپ آب می خورم تا راه گلوم باز بشه چشمام رو آروم ماساژ میدم تا حس سوزشش از بین بره…
من که خیلی وقته با این درد لعنتی کنار اومدم پس چرا هنوزم با یادآوریش قلبم تیر میکشه؟
نگاهش می کنم با اشتهای زیادی غذاشو میخوره حتی سرش رو بلند هم نمیکنه نگاهی به غذای خودم میندازم فقط چند قاشق ازش خوردم لعنتی غذا رو زهرم کرد اون زیادی عوضی شده یا من دل نازک…دوباره نگاهش میکنم
– خفه نشی یه وقت!
نگاهم میکنه، نیشخند گوشه لبش بدجوری اذیتم میکنه
– نترس خفه نمیشم آخه امشب به انرژی نیاز دارم
با صدای بلندی میزنه زیر خنده…
لعنتی… امروز چقدر مزخرف بود خدایا دارم خفه میشم خدایا کجای این دنیا نشستی؟ منو میبینی؟ شونه هام تحمل این همه سنگینی رو نداره میبینی واقعا؟ باری که رو دوشم گذاشتی زیادی سنگینه
گوشه لبم رو به دندون میگیرم تا این وقاحتش رو به روش نیارم و امشب بدون بحث کپه امون رو بذاریم! چند بار زیرچشمی نگاهم میکنه و دست از خوردن میکشه
– چرا نمیخوری؟
فقط نگاهش میکنم اما نگاه اون به پوزخند گوشه لبمه این آدم واقعا سالمه؟! گلوش رو صاف میکنه و دستاش رو روی میز قفل میکنه
– فکر نکن یادم رفت امشب چقدر دیر اومدیا کجا بودی؟ دارم آروم ازت میپرسم پس انتظار دارم درست حسابی جواب بشنوم
غذامو هل میدم طرفش:
– غذایی که خریدی ارزونی خودت
بلند شدم و از توی جعبه داروها یه استامینوفن آوردم می خواستم آب بریزم توی لیوان اما پارچ رو به طرف خودش کشید
– قرص برای چیه؟
– پارچ رو بده
– میگم قرص برای چیه
– به درک نده
با حرص به سمت ظرفشویی برمیگردم قرصم رو با یکم از آب شیر سر میکشم سرم در حال انفجاره فقط دلم خواب میخواد اما راه عبورم رو بسته و دست به سینه و با آرامش نگاهم میکنه و منتظر جوابه! با حالت عصبی و پرخاشگر جوابش رو میدم:
– اشکان هیچ چیز من به تو مربوط نمیشه سعی کن بفهمی
– نه تو سعی کن بفهمی…
صدای زنگ در حرفش رو قطع میکنه نگاهی به ساعت دیواری پشت سرش و بعد نگاهی به در میندازه و در اخر نگاهی به من

*************

سرگردون وسط پذیرایی ایستادم و به جیغهای گوشخراشش گوش میکنم سر دردی که از بعد تلفن مامان گریبانم رو گرفته هر لحظه شدت میگیره انگار نه انگار که مسکن خوردم اما بیشتر از اینکه نگران سردردم باشم نگران آبروی خودمم که داره توی محل زندگیم به باد میره کاش در رو باز نمیکرد اصلا این لعنتی چطوری تا بالا اومده؟ مگه اینجا نگهبان نداره آخه؟ ظاهرا اشکان درست گفت که طویله است دیگه!!
اشکان از قالب خونسردش خارج شده و پا به پای زنی که خجالت میکشم اسم زن رو روش بذارم فریاد میکشه
– تو غلط کردی اومدی در خونه من بدم پدرتو در بیارن تا حالیت بشه با کی در افتادی؟ یکی دو بار بهت رو دادم دم در آوردی؟
– غلط خودت کردی مرتیکه ی هوسباز فکر کردی میتونی منو دست به سر کنی؟ حتما با خودت گفتی چند بار جواب تلفنش رو نمیدم تا شرش کم بشه آره؟ ولی کور خوندی از مادر زاییده نشده که بتونه مرجانو دور بزنه
اشکان نفس عمیقی میکشه و با صدای کنترل شده ای میگه:
– آخه اسم توام میشه گذاشت زن؟! تو و امثال تو حکم دستمال کاغذی رو دارین مگه چند بار میشه از یه دستمال کاغذی استفاده کرد؟ آدم باشی که باید الان خودتو بکشی
از شنیدن جملاتی که رگباری به گوشم میرسه و لحن ناخوشایند و لاتی زنی که وسط خونه ام جنگ به راه انداخنه حال تهوع میگیرم یه لحظه حالم از خودمم بهم میخوره نگاه نفرت باری به مرد زندگیم میندازم حس میکنم خونه دور سرم میچرخه و صداشون ضعیف و ضعیف تر میشه …ـ آخ که امروز چقدر وحشتناک بود دستم رو به دیوار میگیرم و به سمت اتاقم میرم عرق سردی که روی تیره پشتم نشسته به سمت پایین قل میخوره! خدا تا کجا قراره حقارت بکشم؟ تا کجا قراره توی خونه خودم بمیرم و زنده بشم حقارت از این بالاتر که توی خونه خودم حرف از …. آخ که دلم داره میترکه
قبل از اینکه در رو ببندم صدای ضعیفش به گوشم میرسه و حالم رو بدتر میکنه
– فکر نکن منم مثه اون زنه پپه اتما!
صدای سیلی که توی گوشش میشینه همزمان میشه با سقوط آزاد من و سیاهی مطلق.
************
با درد بدی که توی سرم پیچید چشمام رو بازم کردم یکم طول کشید تا چشمام به نور عادت کنه محیط ناآشنای اطرافم رو نگاه میکنم فهمیدن اینکه توی بیمارستانم کار سختی نیست…
معده ام بهم میخوره و بوی الکل پیچیده توی اتاق تشدیدش میکنه. با شنیدن صدای پا چشمام رو میندم دلم نمی خواد ببینمش هنوزم حرفای اون زن لعنتی توی سرم وول میخوره…پپه؟! آره خب راست میگه پپه نبودم که تا حالا یه فکری به حال این زندگی نکبتم کرده بودم.
وجودش رو بالای سرم حس میکنم اما چشمام رو باز نمیکنم…درد سرم انگار بیشتر شده و من دیگه امشب جونی برای بحث کردن ندارم
– خوبی؟
صداش آرومه و خیلی گرفته، از فکر اینکه واحد بغلی حالا دیگه میدونن چه زندگی لجنی دارم در حال نابود شدنم شوخی نیست که عزتم شکسته شده…
سرش رو نزدیک صورتم میاره و دوباره میپرسه:
– پرناز خوبی؟
حوصله ندارم جواب بدم حس میکنم فکم جون نداره ترجیح میدم خودم رو به نشنیدن بزنم و سکوت کنم تا دست برداره و بره یه گوشه دور از من بایسته اما با حس کردن حرکت انگشتاش روی باند پیچیده شده دور سرم میفهمم خیال عقب کشیدن نداره
کاش امشب زودتر صبح بشه…کاش صبح که بیدار میشم یادم نیاد روز قبل چقدر گند گذشت…
با یادآوری اینکه امروز آخرین روز مرخصی یک هفته ایم بود و فردا راس ساعت ۸ توی شرکت باید کارت بزنم آه از نهادم بلند میشه.
اشکان با سماجت به حرف زدن ادامه میده
– باشه حرف نزن فقط با حرکت سر بهم بگو خوبی یا نه؟ دکتر گفت فشار عصبی بوده، نفهمیدم کی رفتی اتاق تنها چیزی که شنیدم صدای سقوط یه چیزی مثل گلدون بود سریع اومدم اتاق که دیدم از حال رفتی و پیشونیت خورده گوشه پاتخیت
دستش رو از روی سرم کنار میزنم
– نکن…نمیخوام نزدیکم باشی حالم بد میشه
حرکت دستش متوقف شد بهش برخورد؟ به درک بذار بر بخوره نفس کلافه اش رو رها کرد
– ببین پرناز…
-نمیخوام بشنوم، اشکان من روز وحشتناکی رو گذروندم درست از لحظه تماس مامان تا الان پس لطفا ساکت شو و سعی نکن کثافت کاریات رو توجیه کنی سرم خیلی درد میکنه فقط حرف نزن
در اتاق باز و خانومی که بنظر میومد پرستار باشه داخل شد همونطور که نزدیکم میشد شروع به حرف زدن کردن:
– چطوری خانوم؟ چرا مواظب خودت نیستی؟ خدا خیلی بهت رحم کردا الان بهتری؟
قبل از اینکه جواب بدم اشکان پیش دستی کرد و گفت:
– فکر کنم درد داره کاش یه مسکن براش بزنید!
نگاه خشمگینم رو بهش میدوزم که باعث خنده پرستار میشه:
– عزیزم شوهرت خیلی نگرانت بود
ناخودآگاه پوزخندی میزنم که از چشم اشکان و پرستار دور نمیمونه پرستار با حالت خاصی نگاهم کرد و گفت:
– خداروشکر که بخیر گذشت اما از این به بعد بیشتر مراقب خودت باش بیشتر به خورد و خوراکت برس و کمتر عصبی شو دکتر گفت یه فشار عصبی شدید بهت وارد شده
و رو به اشکان ادامه داد:
– بعد از تموم شدن سرمش مرخصه
با خروج پرستار ملحفه رو روی صورتم کشیدم پس از چند دقیقه صدای در اتاق نشون از تنها بودنم توی اتاق و رفتن اشکان میداد…
ساعت ۲:۳۰ نصف شب به خونه برگشتیم. اشکان دستش رو به طرفم دراز کرد که تا تختم کمکم کنه اما دستش رو پس زدم و به کمک دیوار خودم رو به پناهگاهم رسوندم به سختی مانتوم رو در آوردم و با شلوار جین و جورابایی که پام بود زیر پتو خزیدم.
*************

با صدای آلارم گوشی به سختی تکونی به خودم دادم و چشمای خسته ام رو باز کردم اوه خدای من انگار چسب زیر چشمام ریختن!
ساعت ۶:۵ دقیقه رو نشون میده و من از خستگی نمیتونم رو پا بایستم اما چاره ای نیست واقعا روم نمیشه امروز رو هم مرخصی رد کنم
با تمام سختی بلند میشم و از تخت پایین میام نگاهی به جین چسبیده به پام میندازم و دستی به پیشونی زخمیم میکشم خدارو شکر درد نمیکنه جلوی آیینه می ایستم و بانداژ رو باز میکنم.
سه تا بخیه کنار شقیقه چپم رو بررسی میکنم.
خدا لعنتت کنه اشکان ببین چی به روزم آوردی!
دلم یه دوش آب گرم میخواد و یه خواب طولانی اما برای هیچ کدوم وقتی ندارم…دوش آب گرم رو به بعد از برگشتن از شرکت موکول میکنم
کارم رو دوست دارم خیلی زیاد تنها سرگرمی زندگیم همینه! و همیشه ممنون دکتر اسفندیاری، استاد راهنمای دوره ی ارشدم هستم که واسطه استخدامم توی این شرکت شد.
آبی به دست و روم میزنم و میرم آشپزخونه اشکان هنوز بیدار نشده و چی بهتر از این!
کتری رو آب میکنم و روی گاز میذارم و تا به جوش رسیدن آب یه میز مفصل برای خودم تدارک میبینم تا ضعف دیروزم رو جبران کنم و از خجالت معده ام در بیام هر روز دارم لاغرتر میشم پرستار راست میگفت باید بیشتر به خودم برسم گور بابای دنیا بذار هر چی میخواد بشه من که نباید زندگی رو به خودم زهر کنم چرا وقتی اشکان این همه به خودش میرسه من مثل مرده ها زندگی کنم؟
خوشحال از تصمیم آنی که گرفتم چای رو دم میذارم و یه لیوان آب پرتغال برای خودم میریزم و پشت میز میشینم.
لقمه نون پنیر گردو رو با ولع تمام میخورم و میفهمم چقدر گرسنه ام بوده.
صدای در اتاق میاد و بعد از اون شر شر آب دستشویی…اشکان بیدار شده سعی میکنم آروم باشم و قولم رو به خودم یادآوری میکنم.
طولی نمیکشه که دست و روی شسته روبروم میشینه برعکس تصورم دیدینش نه حال خوبم رو خراب میکنه و نه شادی یهوییم رو!
نگاه متعجش رو روی خودم حس میکنم اما مدام با خودم تکرار میکنم قولت یاد نره توام حق زندگی داری…
نگاه خیره اش اذیتم میکنه، بدون هیچ حس خاصی توی چشماش نگاه میکنم تعجبش چند برابر میشه خودمم از این همه آرامشم تعجب میکنم اما اشکان نگاه ازم برنمیداره
– چیه؟
بدون ایجاد تغییری در حالتش میگه:
– سلام کردن بلد نیستی؟
– رو که نیست نه؟ تو که بلدی سلام میدادی به جای که زل بزنی به من
یه لقمه نون پنیر بزرگ رو به زور توی دهنش جا میده
– معلومه که سرت خوب شده ها زبونت کار افتاده باز
نیشخندی بهش میزنم و با اشاره به دهنش میگم:
– نه که دیشب کم شام خوردی داری خفه میشی الان!
– چیه شاد میزنی؟
– چشم نداری ببینی؟
نفس عمیقی میکشه و مشغول میشه بلند میشم و دو تا چایی میریزم که باز هم اشکان رو شگفت زده میکنه.
صدای آرومش رو میشنوم:
” فکر کنم ضربه دیشب خیلی کارساز بوده”

 

خدایا این مرد چرا انقدر وقیحه…چرا انقدر نمک نشناسه…گاهی تا مزر جنون ازش متنفر میشم درست مثل الان
چایی رو که براش ریخته بودم برداشتم و توی سینک ظرفشویی خالی کردم و دوباره سر جای اولم برگشتم
چند ثانیه طول میکشه تا بفهمه چی شد.
اخماش رو تو هم میریزه که اصلا برام مهم نیست.
به اخمش زل زدم و گفتم:
– به کار دیشبت افتخار میکنی؟ افتخار میکنی که انقدر یادآوریش میکنی دیگه نه؟
سرش رو پایین میندازه.
اخمش بیشتر و بیشتر میشه و من یهو احساس قدرت میکنم مثل مادری که فرزند خطا کرده اش رو سرزنش میکنه
– واقعا باورم نمیشه با اتفاق دیشب الان انقدر ریلکس روبه روی من نشستی
دستی به بخیه هام میکشم نگاهشون میکنه حالت نگاهش عوض میشه انگار خجالت کشیده!
– اشکان یه سوال دارم ازت؟
سرش رو تکون میده
– بپرس
– تو چرا انقدر وقیحی؟! مغزم داره میترکه از این سوال
از جسارت کلامم متحیر میشه با چشمای گشاد شده اش نگاهم میکنه اما در سکوت
تو یه حرکت آنی از جا بلند میشم که برم هم داره دیرم میشه و هم حس میکنم قولم داره شکسته میشه…این رو تکونهای عصبی پای راستم میگه! حرفی نمیزنه و بی دردسر از آشپزخونه خارج میشم.
بعد از کمی گشتن یه شلوار جین لوله مشکی و مانتوی زرشکی راسته انتخاب میکنم.
تیوپ کرم نرم کننده ام رو برمیدارم و کمی به صورتم میمالم با حس سنگینی نگاهش سرم و بلند میکنم و کنار در اتاق میبینمش.
دستاش رو قفل سینه اش کرده و تکیه اش رو به چارچوب زده
– برو اونور میخوام لباس بپوشم
نفسش رو رها میکنه و دستاش رو آزاد
– سرت بهتره؟ میخوای امروز شرکت نری؟
همونطور که ضد آفتابم رو به صورتم میزدم گفتم:
– هه خوبه که یادت اومد! بهترم باید برم
– من میتونم به فرشاد زنگ بزنما
فرشاد زمانی پسر رئیس شرکته که تقریبا میشه گفت به جای پدرش میاد که از شانس بد یا خوب من هم دوسته دوران دانشگاه اشکانه و هم رقیب کاری هم محسوب میشن و چقدر تعجب کرد وقتی با دیدن کارت دعوت عروسی فهمید قراره همسر دوستش باشم اما برای کار به شرکتش نمیرم…
موهام رو به سختی بستم و آرایش ملایمی رو مهمون صورتم کردم
– لازم نکرده تو برای من کاری کنی
– عجب آدمی هستیا دارم در حقت لطف میکنم
– لطفتو در حق محتاجش بکن!

با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد این مرد دیوانه ست!
در رو روش میبندم و مانتو و شلوارم رو میپوشم و مقنعه ام رو توی سرم مرتب میکنم عطر مورد علاقه ام رو مهمون لباسام میکنم و با کشیدن یه گاز استریل کوچک رو ی بخیه هام کار رو تموم میکنم.
کیف و گوشیم رو برمیدارم و از اتاق خارج میشم
کمی دورتر از اتاق به ستون تکیه داده و نگاهم میکنه کاراش یاد اوایل ازدواجمون میندازتم
– چیه اشکان؟ کلافه ام کردی با این نگاهت
بهم نزدیکتر میشه
– امروز عجیب مشکوک میزنی…تیپی و آرایشی و عطری…
– من همیشه مرتب میرم
– بر منکرش لعنت اما امروز یه جور دیگه ای خبریه بگو
نگاهی به ساعت مچی طلاییم میندازم عقربه هاش ۶:۵۵ دقیقه رو نشون میده دلم نمیخواد بعد از یه هفته مرخصی با تاخیر برم.
سرم رو به چپ و راست تکون میدم:
– مثلا؟
برای بار چندم سر تا پام رو برانداز میکنه و صورتش رو جایی نزدیک گردنم متوقف میکنه انقدر نزدیک که صدای نفساش رو میشنوم
شوکه از کارش میخوام خودم رو کنار بکشم اما با دستش مانع میشه
چند بار نفس عمیق میکشه
توان انجام هر حرکتی ازم گرفته میشه
بعد از مدتها یه حس عجیب وجودم رو میگیره مثل اینکه یکی داره قلقلکم میده
منم یه زنم که عطش دوست داشته شدن داره یه زن که اول راه زندگیشه بابا من فقط ۲۶ سالمه…
اما با یادآوری حرفای زنی که خودش رو مرجان نامیده بود تموم این حسها دود میشه میره هوا به من گفت پپه!
با دست به عقب هولش میدم و به سمت در میرم حتی برنمیگردم دوباره نگاهش کنم
فکر کرده میتونه با دو تا حرکت مسخره هر غلطی دلش خواست بکنه… اشکان خان نمیذارم از من پپه سوء استفاده کنی!
*************
بعد از یک هفته دور بودن از شرکت و سر و کله زدن با اتفاقات مختلف، برگشتن به شرکت و گرفتن حال اشکان بهم انرژی مضاعف بخشیده.
با سرخوشی با همکارانم احوالپرسی کردم و در جواب ابراز نگرانیشون برای گاز استریل روی پیشونیم گفتم چیز خاصی نیست و توضیح بیشتری ندادم.
بعد از نشستن پشت میزم طبق عادت همیشگیم دستی بهش کشیدم تا مطمئن بشم آقا سهراب توی غیابم تمیزش کرده و فاقد هر گونه گرد و خاکیه با اطمینان پیدا کردن از تمیزی کامل میز لیوان محبوبم رو برداشتم و به آبدارخونه رفتم با اینکه دو سال از حضورم توی این شرکت میگذره اما هنوز سختمه به آقا سهراب بگم برام چایی بیاره و هر وقت سینی به دست وارد اتاقم میشه ناخودآگاه ازش خجالت میکشم…پیرمرد زحمتکشیه اما من از سن و سالش خجالت می کشم که برام چایی بریزه.

چای خوش عطر آقا سهراب رو بو می کشم بنظرم میاد امروز خوش عطرتر هم شده انگار تصمیم صبحم به شدت حالم رو خوب کرده.
با سلام بلند آقا سهراب به طرفش برمیگردم و مثل همیشه با روی باز جویای احوال خودش و خانوم مریضش میشم و برای بار چندم تاکید میکنم که اگر کاری داشت بهم بگه.
با دیدن لیوانم گفت:
– باباجان بازم خودت اومدی چایی ریختی؟
باباجانش عجیب بهم میچسبه.
هر وقت اینجوری صدام میزنه یه حالی میشم.
همیشه دلم میخواست حاج بابا اینجوری با ما رفتار کنه اما دریغ و حسرت…
ناخودآگاه لبخندی به روش میزنم
– شما که عادت منو میدونید اینجوری راحت ترم شما هم خودتونو اذیت نکنید با اجازه
– برو باباجان به کارات برس
دوباره لبخندی میزنم و با لیوان چاییم به سمت اتاقم میرم
صبحی که با یه تصمیم قشنگ و شنیدن باباجان های آقا سهراب شروع بشه حتما روز خوبیه…
بعد از نوشیدن چای خوشمزه آقا سهراب لباسم رو مرتب و اتاقم رو به قصد رفتن به طبقه بالا ، اتاق مهندس زمانی ترک میکنم
خانوم سلیمانی منشی مهندس زیر پام بلند میشه و دستش رو به طرفم دراز میکنه
– سلام خانوم مهندس خوش اومدید مرخصی خوش گذشت؟
به چهره نمکیش لبخندی میزنم و دست گرمش رو توی دستم میگیرم و به میزش نزدیکتر میشم
– سلام خانوم سلیمانی جان! خوبی شما؟ خدا رو شکر خوب بود
نگاه خیره اش به پیشونیم اذیتم میکنه
دستم رو رها میکنه و با اشاره به پیشونیم میگه:
– پیشونیتون چی شده؟ بلا دور باشه
و من با خودم فکر میکنم بار دهمیه که این جمله رو تکرار میکنم
– چیزی نیست یه ضرب دیدگی مختصره
و برای جلوگیری از ادامه بحث ازش میخوام به مهندس حضورم رو اطلاع بده
مهندس مثل همیشه با کت و شلوار اتو کرده اش زیر پام بلند میشه و بعد از حال و احوال های متعارف نگاهش پیشونیم رو شکار میکنه
نفس عمیقم رو رها میکنم و خدا لعنت کنه ای نثار روان پاک اشکان!
دستی به پیشونیم میکشم و قبل از بیان هر جمله ای از طرفش مثل شاگردای زرنگ توضیح میدم که چیزی نیست و جمله ی تکراریم رو طوطی وار بیان میکنم…
ازم میخواد دو تا طرحی که امروز برای بازبینی نهایی به دستم میرسه رو تا آخر وقت تحویل بدم و توضیح میده که کار چندان زیادی ندارن.
بعد از شنیدن همه حرفاش اتاقش رو ترک میکنم و به اتاق دلچسب و دوست داشتنیم برمیگردم.
با رسیدن طرحها به دستم بلافاصله شروع به کار کردم که مجبور نباشم اضافه کاری بمونم
خداروشکر بعد از دو سال کار کردن انقدر خودم رو خوب نشون داده بودم که مهندس همه جوره بهم اعتماد داشت و بعد از مهندس فلاح که نقش معاونش رو داشت من دست راستش محسوب میشدم و همه اینا رو مدیون دکتر اسفندیاری بودم.
ساعت ۱۲ تا ۱ قبل از اینکه برای ناهار برم تصمیم گرفتم یه زنگ به ستاره بزنم و ازش بخوام از مژگان خانوم، آرایشگاه همیشگیمون برای امروز وقت بگیره که با هم بریم
با باز کردن قفل گوشیم متوجه پنج تماس بی پاسخ از مامان شدم
بعد از دیروز که اونجوری از خونه اشون زدم بیرون انتظار داشتم زودتر زنگ بزنه یعنی واقعا نباید زنگ میزد؟ نباید نگرانم میشد وقتی با اون حال زدم بیرون؟
چقدر دیر یادش افتاده بود زنگ بزنه
دلم نمیخواست زنگ بزنم دلم نمیخواست حس و حال خوبم خراب بشه اما…
کاش انقدر احساسی نبودم….
شماره خونه رو گرفتم بعد از دو تا بوق مامان برداشت
– سلام پرنازجان
صداش نگران بود شاید نگران لحن حرف زدن من، من اما امروز حالم عجیب خوب بود
– سلام خوبی مامان؟
سکوت دو سه ثانیه ایش مطمئنم میکنه که نگرانیش برای لحن من بوده
– خوبم مامان جان خوبم
– پریا خوبه؟ حالش بهتر شده؟ حاج بابا دیگه کاری باهاش نداره که؟
جواب نمیده
صداش میکنم اما به جای جواب صدای فین فین کردناش رو میشنوم!
– داری گریه میکنی؟
-…
– مامان با شماما
– پرناز جان مادر حالت بهتر شده؟
از گریه اش ناراحت میشم خودمم حال خودم رو نمیفهمم
– من خوبم لازم نیست نگرانم باشین
– پرناز اوضاع زندگیت چطوره مادر؟
هه! پوزخند عمیقی کنج لبم میشینه دلم میخواد بهش بگم خیلی زود یادت افتاد درباره زندگیم بپرسی اما به سختی خودم رو کنترل میکنم
خدایا چقدر سخته که بتونم حالم رو خوب نگه دارم
– مامان من خوبم زندگیمم خوبه به لطف شماها!
بازم نتونستم جلو زبونم رو بگیرم بازم آخرش زخم زبونم رو زدم اما چه کنم که دست خودم نیست
– مامان من کار دارم شما کار ندارین؟
– نه دخترم مواظب خودت باش
اه عمیقش رو میشنوم
– باشه خداحافظ
قطع میکنه سعی میکنم تموم حسای بد رو از خودم دور کنم باید تمرین کنم خوب زندگی کردن رو
بیخیال فکر کردن میشم و به ستاره زنگ میزنم. قبل از هر چیزی براش توضیح میدم چه اتفاقی افتاده و ازش میخوام بادیدین گاز استریل پیشونیم دوباره بهم یادآوری نکنه که دیشب چه خفتی رو تحمل کردم
خیلی ناراحت شد و تا میتونست اشکان رو به رگبار بست و وقتی که حسابی تخلیه شد گفت که خودش هم کار داره و قرار شد دو تا وقت بگیره و ساعت ۵ بیاد جلوی شرکت دنبالم و با هم بریم.
بعد از خوردن ناهار و تموم شدت تایم استراحت دوباره مشغول به کار شدم و یکسره کار کردم…بلاخره ساعت ۴:۳۰ کار طرحها تموم شد.
امروز روز پر کار و خسته کننده ای بود اما هنوز هم پر انرژی بودم.
تصمیم داشتم موهام رو زیتونی کنم ته دلم یه جوری بود یه حس خاص که اسمی براش پیدا نمیکردم دلم میخواست واکنش اشکان رو ببینم حتی با وجود تمام چاله های زندگیم بازم دوست داشتم وقتی برای اولین بار قیافه تغییر کرده ام رو میبینه حسش رو از چشماش بخونم بعنوان یه زن دلم میخواست این اتفاق بیافته.
طرحها رو جمع کردم
گردنم رو که حسابی خسته شده بود ماساژ دادم یهو یه فکری مثل برق از ذهنم گذشت
گوشیم رو برداشتم و توی تلگرام یه ویس مسیج برای اشکان فرستادم با این مظمون که پریا ناخوش احواله امشب خونه نمیام منتظرم نباش!
دلم میخواست بی خبر برم خونه چی میشد منم یکم شیطون میشدم؟ مگه به جایی برمیخورد!
مثه دیوونه ها سرم رو تکون میدادم و میخندیدم و صحنه های مختلف رو توی ذهنم مجسم میکردم…
با شنیدن رینگتون مخصوصش یه جوری شدم مطمئنا پیامم رو شنیده با یه اظطراب خاص گوشی رو برداشتم
– سلام
– سلام خوبی؟
صداش بنظر آروم میومد
– مرسی
– بله! منم خوبم
– که چی؟ خوب باش!
– اوف بیخیال بابا. پریا چشه؟
– چیز خاصی نیست
– میدونی که خوشم نمیاد شب جایی بمونی
– خوشت نمیاد که نیاد درک که داری! البته اگر داشته باشی! خواهرم مریضه باید امشب اونجا باشم
سکوت میکنه و من آرزو میکنم پیگیر نشه
– الو چرا جواب نمیدی؟
– باشه مواظب خودت باش بای
قبل از اینکه جواب بدم قطع میکنه متنفرم از این بای لعنتی!
وسایل و میزم رو جمع و جور کردم و پنجره رو بستم و اتاقم رو ترک کردم
طرحها رو تحویل خانوم سلیمانی دادم و به همکارا خسته نباشیدی گفتم
راس ساعت ۵ با تک زنگ ستاره از شرکت خارج شدم ستاره با پراید سفیدش جلوی در شرکت منتظرم بود و با بوق بلند بالایی ازم استقبال کرد.
خودم رو با خستگی روی صندلی انداختم:
– سلام جیگر خودم صندلیو داغون کردی!
بلند خندیدم…عجیب خوشحال بودم
– علیک سلام خانوم خوشگله خوبی؟
خیلی جدی جواب داد:
– تو که خوب باشی منم خوبم تو که بخندی منم میخندم
با مهربونی نگاهش کردم نگاه ناآرومش به پیشونیم بود و من میدونستم بخاطر قول پشت خطش داره تمام تلاشش رو میکنه که حرفی از دیشب نزنه. چقدر ممنونش بودم برای تمام روزایی که مثل خواهر کنارم بود برای تمام روزایی که با اشکام اشک ریخت و با خوشحالیم شاد شد ستاره برام مثل خواهر نبود خود خود خواهر بود. سال اول لیسانس با هم آشنا شدیم و از همونجا شدیم بهترین دوستان هم تا همین لحظه که کنارش نشستم و لحظاتم رو باهاش تقسیم میکنم.
– چقدر عشقیش کردی بابا
– بزنم به تخته معلومه حسابی رو فرمیا! حالا چی شده یادت افتاده بعد از این همه وقت به خودت برسی؟
– یه جوری میگی انگار تا حالا به خودم نمیرسیدم هر کی ندونه فکر میکنه بار اولمه میخوام برم آرایشگاه
– آخه امروز یه جوری شدی
– تکراری بود…بعدی؟!
– واقعا؟ دیگه کی گفته بهت؟
– اشکان…
و با اعتراض میگم
– ستاره دیر شدا
– باشه پس محکم بشین، پیش بسوی زندگی!!
*************
دیروقت رسیدم خونه اما چراغهای خاموش خبر از تنهاییم میداد
دستم رو به اولین کلید برق رسوندم و چراغ رو روشن کردم راستش دلم گرفت اما سعی کردم بی تفاوت باشم
تا رسیدن به اتاق شالم رو درآوردم و دکمه های مانتوم رو یکی یکی بازم کردم
روبروی آینه ایستادم و به چهره جدیدم خیره شدم موهای زیتونی دکلره شده و ابروهایی که فقط یکی دو درجه از موهام تیره تر بود عجیب بهم میومد
مژگان خانوم گفته بود این رنگ بیشتر بهم میاد و چهره ام رو کمتر از سنم نشون میده و ستاره حرفش تایید کرده بود
میخواستم قول حمام صبح رو که به خودم دادم عملی کنم اما مژگان خانوم تاکید کرده بود تا دو روز موهام رو نشورم تا رنگش تثبیت بشه و من فقط قصد داشتم تنی به آب گرم بزنم تا خستگیم دربیاد.
وان حمام رو پر کردم و تنم رو به آب زدم
گرمای آب یواش یواش کرختم میکرد و برای من که یه روز پرکار رو پشت سر گذاشته بود خیلی خوشایند بود
نمیدونستم اشکان تا الان کجا مونده…من آرایشگاه بودم که دیر اومدم اما اون چی؟! حس میکردم نقشه هام نقش بر آب شده.
صدای چرخش کلید توی قفل به گوشم رسید سریع از وان خارج شدم میخواستم زودتر عکس العملش رو ببینم اما صدای خنده های آروم زنونه ای که با عشوه تمام اسم اشکان رو به زبوش میاورد و پچ پچ های اشکان سر جام متوقفم میکنه
حال خوشم و همه انرژی مثبتی که از صبح جمع کرده بودم توی یک لحظه دود شد به هوا رفت.
دو هفته ای بود که دیگه از این کاراش خبری نبود دو هفته ای بود که شبا خودم رو تو اتاق حبس نمی کردم از ترس اینکه نکنه کسی رو بیاره و من جلوی خودم شکسته بشم دو هفته ای بود که شبا خونه میموند…
کاش هیچ کس تو خودش شکسته نشه آدم رو از پا در میاره…
با شنیدن صدای لعنتیش احساس کردم قلبم از ناراحتی تیر میکشه
دلم برای خودم و تنهاییم سوخت
توی خونه ی خودم احساس غربت میکنم جایی که واسه همه مامن آرامشه برای من قتلگاهیه که هر روز و هر شب هزار بار توش میمرم و زنده میشم هزار بار خوار میشم و هزار بار شکسته و شکسته تر
آخ روزگار بد معامله ای با من کردی…
با شنیدن صدای بسته شدن در اتاق اولین قطره اشک روی گونه ام سر خورد و تمام حس های خوب و قول و قرارهای امروز پر کشید.
وسط حمام ایستاده بودم و بی صدا گریه میکردم
آب سرد رو باز کردم و خزیدم زیرش انقدر سرد که لرزش، سریع توی تک تک سلولهام نشست ..
دیگه مهم نبود که مژگان خانوم گفته بود تا دو روز موهام رو نشورم
مهم نبود که دارم یخ میزنم
مهم نبود که دندوم از سردی آب بهم میخوردن
فقط میخواستم به هیچی فکر نکنم…
*************
با حوله تنم گوشه اتاق کز کردم به شدت احساس سرما میکنم و لرز بدی توی تنم نشسته
درست سه روز تا شروع تابستون مونده و من توی این گرما میلرزم…حس بلند شدن و لباس پوشیدن ندارم حتی حس پلک زدن هم ندارم…صدای اس ام اس گوشیم میاد اما مهم نیست توی حال الانم اس ام اس به چه کارم میاد
دوباره گیر دادم به خاطرات لعنتیم به روزای خیلی خوب و صد البته خیلی بد گذشته و باز هم دنبال مقصر میگردم برای حال زار الانم
دلم میخواد درصد تقصیرها و اشتباهات خودم رو تعیین کنم اما مدام به خودم ارفاق میدم حق ندارم به خودم ارفاق کنم؟ اخه من کجای این قصه بودم؟ کجای این داستان رو من نوشتم؟ کجاش رو من انتخاب کردم…همش جبر بود و فشار
حاج بابا بیشتر از همه مقصره اون بود که نفت ریخت روی زندگیم ولی اشکان…آخ اشکان دلم بدجور ازت پره یواش یواش داره سر ریز میکنه
حاج بابا نفت رو ریخت تو آتش کشیدی به همه زندگیم و به بهترین روزای جوونیم….
یاد اون روزی که زندگیم برای بار دوم زیر و رو شد توی ذهنم جون میگیره آخ که چه روزی بود…
انقدر واضحه که انگار همین الان اتفاق افتاده
داد زدنهای اشکان…گریه های بی صدای من…کتک زدنهاش و بازم گریه های بی صدای من
” بعد از شنیدن نصایح تکراری مامان که هر چی بوده گذشته و اشکان هرطور وارد زندگیم شده الان شوهرمه…که به زندگیم بچسبم و فکرهای بیخود رو از ذهنم پاک کنم، یه آژانس خبر میکنم و به سمت خونه راه می افتم خونه ای که دو ماهه خونه جدیدم شده، خونه ای که همسایه هاش منو به اسم شکیبا میشناسن نه فتاحی.
به دو ماه گذشته فکر میکنم توی این دو ماه چیز بدی ازش ندیدم اما نمیتونم فراموش کنم که چطوری وارد زندگیم شد نمیتونم از یاد ببرم که وقتی جواب نه منو شنید نه تنها به نظرم احترام نذاشت که از راه حاج بابا وارد شد و منو خرید…نمیتونم فراموش کنم که نتونستم حتی واسه آخرین بار امینم رو ببینم امینی که دیگه م مالکیتش مال من نیست…

نمیتونم ازش بگذرم نمیتونم از حاج بابا بگذره نمیتونم…اما هنوز نمیدونه که من از همه چیز خبر دارم
هه نمیدونه که میدونم سر برج پولی تحت عنوان سود مثلا شراکت حاج بابا به حسابش میریزه! کدوم شراکت آخه!
آخه چطوری میتونم به همچین مردی به چشم همسر نگاه کنم. واقعا مامان ازم چی میخواد؟ که گذشته ها رو بریزم دور؟ که یادم بره چی شده؟ مگه میشه آخه…هنوزم فکرم پیش امینه پیش تموم روزهای خوبمون…دیروزم مثل تمام این دو ماه دفتر خاطراتم رو باز کردم و خوندم…خوندم و اشک ریختم و ساعتها به عکسهای دوتاییمون که توی هر کدوم از صفحه هاش یکی دو تا چسبونده بودم، زل زدم.
با خوندن هر کدوم از خاطره ها ذهنم فرسنگها دور میشد و پرواز میکرد…
با دیدن هر عکس که خودش یه خاطره بود هزار بار از خودم پرسیدم چی شد یهو؟ امین و ساناز…؟ یعنی الان با ساناز خوشبخته؟ حتی توضیح نداد که چرا این کار رو با من کرد و بازهم خودم رو دلداری میدادم که میخواست توضیح بده اما نذاشتن دیدی که!
این روزها ذهنم با هیچی آروم نمیشه قانع کردنش عجیب سخت شده
مگه میشه امین من…نه نه صبر کن اون دیگه امین تو نیست…
لعنتی لعنتی…بازم داد زدم بازم اشک ریختم بازم ناسزا گفتم به باعث و بانی بدبختی هام آخرشم مثل همه این دو ماه دفتر رو پرت کردم یه گوشه و کلی به حال داغون خودم اشک ریختم.
جلوی برجی که هنوز برام غریبه است پیاده شدم خوشبختانه نگهبان توی لابی نبود حتی حوصله نداشتم بهش یه سلام خشک و خالی کنم
قبل از ورود به خونه سعی میکنم فعلا گذشته و اتفاقاتش رو عقب بزنم تا وقتش!
خونه تاریکه چند بار اشکان رو صدا میزنم اما جوابی نمیگیرم
از توی اتاقی که گاهی بعنوان اتاق مهمان استفاده میشه نور خفیف آباژور باریکه نوری توی خونه ایجاد کرده
توی چارچوب در با دیدن قیافم اشکان هین بلندی میکشم اما اون حتی سرش رو بلند نمیکنه
نزدیکش میشم و چراغ رو روشن میکنم
چشماش خون افتاده و من میترسم
رنگ لباش به سفیدی میزنه و بازم میترسم
ناخودآگاه یه قدم به عقب برمیدارم
– اشکان خوبی؟ چی شدی تو؟ چرا تو تاریکی نشستی؟
آب دهنش رو صدا دار قورت میده و من بالا پایین شدن سیبک گلوش رو میبینم
دوباره نزدیکش میشم و کنارش میشینم میخوام علت حالش رو جویا بشم اما…
نگاهم قفل یه دفتر آشنا میشه…دفتر روزهای رفته ی من کنار پاش جا خوش کرده و چند تا از ورقه هاش پاره شده
بهت زده به دفترم نگاه میکنم و برای چند ثانیه حتی نفس کشیدن هم از یادم میره تمام تلاشم رو میکنم که یادم بیاد دیروز دفتر رو کجا گذاشتم اما ذهنم همراهیم نمیکنه
از نفس های بلند اشکان میترسم خیلی زیاد میترسم عقلم بهم هشدار میده که برم که نمونم
میخوام از اتاق برم بیرون اما قبل از رسیدن به دری که برام حکم خروجی قبر رو داره روسریم به همراه موهام کشیده میشه
درد بدی تو سرم میپیچه بغض میکنم
نگاهم به جنازه گل سرمه!

آخرین ویرایش: ‏سه شنبه ساعت ۱۴:۲۹

سعی نمیکنم موهام رو از توی دستش بیرون بکشم چون مطمئنم نصفش کنده میشه
قدرت انجام هر حرکتی ازم گرفته شده و مثل مسخ شده فقط اشک میریزم
– چرا لعنتی؟ چرا عوضی؟ تو این دو ماه کجا کم گذاشتم؟
دلم میخواد همه چیز رو بکوبم توی صورتش دلم میخواد تا میخوره بزنمش دلم میخواد مثل خودش فریاد بزنم دلم میخواد بهش بگم که همه آرزوهام رو با کبریتی که روشن کرد سوزوند اما فقط دلم میخواد اما قدرت انجام هیچکدوم رو ندارم
سکوت میکنم
جریتر میشه
سرم پر از درد شده اما اون فقط فریاد میزنه
محکم به سمت چارچوب در هلم میده پرتاب میشم و سرم با در برخورد میکنه
آخ خفه ام رو فقط خودم میشنوم
سر دردناکم رو توی دستام میگیرم و اشک میریزم
فریادهاش قطع نمیشه
سکوتم رو دوست نداره اینو وقتی میفهمم که با مشت و لگداش به جونم می افته و من دلم کباب میشه نه برای خودم که برای عروس دو ماهه ای که زندگی بدجور بهش سخت گرفت
با صدای بلند هق میزنم
اشکان رفته و من با صدای بلند اشک میریزم
توی خونه تاریکم با صدای بلند اشک میریزم
تنم درد میکنه و با صدای بلند اشک میریزم
به یاد عشق از دست رفته ام با صدای بلند اشک میریزم
به یاد عروسی اجباریم با صدای بلند اشک میریزم
شب خیلی سختی بود….
*************
بعد از اون شب وحشتناک اشکان تا چند روز خونه نیومد منم چند روزی مرخصی گرفتم انقدر قیافه ام داغون شده بود که حتی دلم نمیخواست تا سوپری سر کوچه برم چه برسه به شرکت فقط همینم مونده بود زمانی درست دو ماه بعد از عروسیم این ریختی ببینتم
چند روزی پریز تلفن رو کشیدم و گوشیم رو خاموش کردم دلم نمیخواست صدای هیچ کس رو بشنوم همشون توی بدبخت کردنم سهم داشتن
پریا چند بار تا پشت در خونه اومد اما در رو روش باز نکردم و گفتم یه مدت نمیخوام هیچ کس رو بببینم گریه کرد و ازم خواست بگم چی شده اما بهش گفتم بهتره پشت در نشینه زار بزنه دوست ندارم آبروم بیشتر از این توی همسایه ها بره.
بعد از یک هفته شنیدن صدای در استرس وحشتناکی به دلم انداخت از دوباره کتک خوردن وحشت داشتم تموم بدنم درد میکرد
توی اتاق مشترکمون روی تخت دراز کشیده بودم و نگاه خیره ام به در
با باز شدن در و پیدا شدن قامتش توی چارچوب یه لرز سریع از تنم گذشت
موهاش بهم ریخته و ته ریشش دراومده بود
با دیدنم رو تخت خواب چند ثانیه خیره نگاهم کرد و بدون هیچ حرفی به سمت کمد رفت
چمدونش رو از بالای کمد پایین کشید و شروع کردن به چیدن بعضی از لباساش داخل چمدون
حرف نمیزد فقط جمع میکرد منم علاقه ای به پرسیدن نداشتم
چند دقیقه بعد چمدون به دست از کنارم گذشت
با چشم دنباش میکردم قبل از خارج شدن از اتاق ایستاد و بدون اینکه به سمتم برگرده گفت که برای یه سفر کاری میره اتریش و شاید تا دو ماه دیگه هم برنگرده و بدون هیچ حرف دیگه ای رفت.
سفر کاری! دو ماه!

من بهتر از هر کسی میدونم که اشکان فرار کرد از من و این زندگی از نوعروس دو ماهه اش فرار کرد…
این روزهای تلخ حتی نای اشک ریختن هم ندارم
اشکان معتقده که غرورش شکسته اما کی میدونه که قلب من هزار تکه شده…
اشکان رفت تا غرورش رو ترمیم کنه اما من حتی فرصت نکردم تکه های خرد شده قلبم رو جمع کنم، من باید چیکار کنم برای ترمیم این زخم عمیق که هنوزم داغی خونش رو روی پوست و گوشتم حس میکنم.
تقریبا یک ماهی ازش هیچ خبری نشد و من هم پیگیر نبودنش نشدم مادر دوست داشتنیش اکثر روزها برام زنگ میزد و ازم میخواست برم پیششون اما من حسی برای رفتن نداشتم تنها سرگرمیم شرکت بود و بس.
بعد از یک ماه ایمیلی ازش بدستم رسید
ازم میخواست توضیح بدم جریان چی بوده و چرا تمام این یک ماه ازش معذرت خواهی نکردم!
در جوابش هیچ توضیحی از گذشته ندادم در عوض نوشتم امین رو دوست داشتم خیلی زیادتر از حد تصور و دلیلی برای عذرخواهی نمیبینم چون تو منو با حاج بابام معامله کردی نه خواستگاری! تو و حاج بابا منو پای یه سفره عقد اجباری نشوندین اون هم درست سه هفته بعد از اتفاق وحشتناکی که هنوزم کابوسش رو میبینم…تو و حاج بابام به یه اندازه تو بدبختیم مقصیرین و هیچ وقت جفایی که در حقم کردین رو فراموش نمیکنم…روزی که به حاج بابا وعده پول دادی و منو اینجوری گرفتی باید فکر خیلی چیزا رو میکردی…
و اینو میدونم که در ازای ازدواج با من اول هر برج پول چشمگیری تحت عنوان سود شراکت به حساب حاج بابا میریزی پس تو با حاج بابام ازدواج کردی نه من و حاج بابام با پول تو…اونی باید باید ناراحت باشه منم نه تو چون روزی که اومدی در دانشگاه و ازم خواستگاری کردی واضح و بدون ابهام جواب منفیم رو بهت دادم اما تو…آخ که قلبم هنوزم از یادآوری کاری که باهام کردی درد میگیره
و در آخرین سطر با تایپ درشت نوشتم که قلبم هیچ وقت پذیرای تو نخواهد شد…
در جوابش همه اینا رو نوشتم چون حقش بود…
به خاطر زندگی که با حاج بابا ازم گرفتن حقش بود
دو ساعت بعد از ارسال جوابم با اسکایپ تماس گرفت
دلم شنیدن صداش رو نمیخواست
دلم دیدن چهره اش رو نمیخواست
اما انقدر کارش رو تکرار کرد که جوابش رو دادم
وقتی با چشمهای بهت زده اش از توی قاب لپ تاب ازم پرسید از کجا میدونستم که چطوری حاج بابام رو راضی کرده و اینکه هر برج براش پول میریزه، من فقط نگاهش کردم بدون هیچ جوابی نگاهش کردم.
بلاخره بعد از دو ماه برگشت
شب اول به علت حضور مادرش و آتوسا خواهر کوچکش حرفی بینمون زده نشد حتی نگاهی هم رد و بدل نشد اما صبح فرداش با پرویی تمام ازم پرسید آیا پشیمونم؟!
و من در جوابش با پوزخند ناخواسته گوشه لبم گفتم هیچ اشتباهی نکردم من فقط داشتم زندگی عادیم رو میکردم اما اونا زندگیم رو تباه کردن.
پاسخ دردناکم ناراحتش کرد و یه سیلی جانانه زیر گوشم خوابوند و آخرین تهدیدش مبنی بر اینکه بچرخ تا بچرخیم رو با آوردن زنای رنگارنگ توی خونه و زندگیم بدجوری عملی کرد…
بعد از اون اتاقم رو ازش جدا کردم و اتاق مهمان رو برای خودم آماده کردم و از اون به بعد زندگی جداگانه امون رو زیر یه سقف شروع کردیم.”
توی تاریکی اتاق چشم میگردونم
تقریبا سه ساعته که با همون حوله تنم کنج اتاق کز کردم و گذشته رو بالا پایین میکنم
ضعف عجیبی دارم و قار و قور معده ام به گوش میرسه از عصر تا الان بجز بستنی که با ستاره خوردم هیچی توی معده بیچاره ام نریختم
مگر نه اینکه قرار بود برای خودم زندگی کنم؟
مگر نه اینکه قرار بود دیگه شاد باشم و هیچی مربوط به اشکان ناراحتم نکنه؟
پس چرا انقدر ریختم بهم؟ پس چرا سه ساعته این کنج خودم رو زندانی کردم؟
خدایا چی بر سر غرورم اومد؟
بدنم رو که حسابی خشک شده تکونی میدم و بلند میشم و آباژور کوچک کنار تختم رو روشن میکنم
حوله تنم رو با یه تاپ و شلوارک سرمه ای که هدیه ی خودم به خودمه عوض میکنم!
در اتاق رو با آرومترین صدا باز میکنم و خارج میشم تموم تلاشم رو میکنم که نگاهم به در اتاق روبه رو نیافته اما تلاشم با شکست مواجه میشه وقتی که با بغض نشسته تو گلوم جلوی در اتاق توقف میکنم…خودم رو دلداری میدم و ازش فاصله میگیرم
من از این اتاق و آدمای داخلش متنفرم.
با قدمهای آهسته خودم رو به آشپزخونه رسوندم و دیوار کوب رو روشن کردم، نور ملایمش آشپزخونه رو روشن میکنه
ساعت دیواری بزرگ پذیرایی ۲:۳۰ رو نشون میده
دلم برای دلتنگی خودم میسوزه وقتی که مثل غریبه ها وسط آشپزخونه ی خونه خودم ایستادم و به اتاق روبه رو زل زدم
کاش میتونستم جدا بشم
به این فکر میکنم که اگر بتونم پول پیش جور کنم پرداخت اجاره برام هیچ کاری نداره اما پول پیش از کجا جور کنم پس اندازم انقدری نیست که بشه این فکر رو عملی کرد
آخ کاش حاج بابام پشتم بود….
فکرم میره پیش وام گرفتن از شرکت اما چطوری همچین چیزی بخوام وقتی زمانی میدونه شوهر من به همچین پولی نیاز نداره و صددرصد هم به اشکان میگه…اونوقت یه داستان جدید شروع میشه که من اصلا تحملش رو ندارم
خدایا یه راهی پیش روم بذار.
چشم از اون اتاق نفرت انگیز گرفتم و دوتا سوسیس از تو یخچال در آوردم و توی تابه کوچک تفلونم همراه با فلفل دلمه خرد کردم و با کمی روغن روی حرارت گذاشتم.
به کابینت تکیه میزنم نگاهم دوباره ناخواسته به در اتاق کشیده میشه اتاقی که معلوم نیست اونورش چه خبره و من هیچ حس کنکجاوی برای دونستنش ندارم تنها حسی که دارم دلسوزی برای خودمه
با صدای جلز و ولز روغن همی به سوسیس ها میدم و یه تخم مرغ داخل تابه میشکنم تا آماده شدنش میز کوچکی برای خودم آماده میکنم
به قصد برداشتن قاشق دستم رو به سمت کابینت دراز میکنم اما کاردی که بعد از خرد کردن سوسیس ها روی کابینت گذاشته بودم با صدای بدی روی زمین می افته
سریع نگاهم رو به سمت اتاق میچرخونم و چند ثانیه منتظر میمونم اما خبری نمیشه
کاش بیدار نشه دلم نمیخواد ببینمش امشب تا مرز جنون ازش بیزار شدم…
تابه ام رو روی میز میذارم و خودم هم روبه روش روی یکی از صندلی ها جا میگیرم.

اولین لقمه اشتهام رو بدجوری تحریک میکنه سعی میکنم دیگه به اتاق روبه رو فکر نکنم اما انگار سرنوشت با من سر سازش نداره…
در اتاق با صدای خیلی آرومی باز میشه و من میتونم با نور دیوارکوب حجم بدون پوششی رو ببینم که با یه شلوارک از اتاق خارج میشه
آخ لعنتی هنوز حتی لقمه ی اولمم کامل نخوردم به معده ام قول میدم هر اتفاقی هم که افتاد تا لقمه آخر غذام رو بخورم اما خب تجربه به من ثابت کرده که من نمیتونم سر هیچکدوم از قولهایی که به خودم میدم بمونم…
به سمت آشپزخونه میاد سعی میکنم به خودم مسلط باشم
نباید بفهمه ک چقدر عصبی و ناراحتم
نباید تاثیر کارش رو روی روح و روانم ببینه
تند تند با خودم تکرار میکنم: آروم باش فقط آروم باش
وقتی با چشمهای بهت زده اش روبه روم می ایسته آخرین نفس عمیقم رو خارج میکنم
پوزخند عمیقم رو نثارش میکنم
نگاهش به موهام می افته سرش رو کج میکنه و نزدیکتر میشه
بی اهمیت به وجودش لقمه خوشمزه سوسیم رو میبلعم و سعی میکنم معده ام رو حسابی شارژ کنم
صندلی کنارم رو عقب میکشه و میشینه هنوز هم نگاهم میکنه و من همچنان سعی میکنم بی تفاوت باشم
با صدای آرومی و ناراحتی میگه:
– مگه نگفتی امشب نمیای؟
لقمه بعدی رو به دهن میذارم و یکم دوغ سر میکشم
– نمیدونستم برای اومدن به خونه خودم باید از تو اجازه بگیرم!
نگاه کوتاهی بهش میندازم از صورتش هیچی قابل خوندن نیست پلک راستش میپره
– مگه نگفتی امشب نمیای؟!
پوف کلافه ام رو توی هوا رها میکنم و لقمه بعدی رو به سمت دهنم میبرم اما قبل از رسیدن به مقصد توی کسری از ثانیه محو میشه
با خشم به سمتش برگشتم و لقمه نازنینم رو توی دستش دیدم
– مگه نگفتی امشب نمیای؟!
– عوضی الان ناراحتی اومدم خونه؟ من که با کثافت کاریات کاری ندارم تو که انقدر بی شرمی که همیشه هر غلطی دلت میخواد میکنی الان ناراحت چی هستی؟
نگاهش رو به موهام میدوزه نمیدونم چرا انقدر با ناراحتی حرف میزنه یعنی انقدر وجودم ناراحت کننده است.
– گفتی پریا ناخوشه! رفته بودی مو رنگ کنی؟!
– به تو هیچ ربطی نداره کجا بودم و چیکار کردم برو همون جایی که بودی حالم از دیدنت بهم میخوره اشکان
بی توجه به حرفم نزدیکتر میاد
نگاهش رو از موهام به ابروهام و بعد به لباس اهدایی خودم میکشونه
لعنتی نگاهش یه برق خاص داره که ناراحتم میکنه امشب دستش به کسی دیگه خورده من ماههاست که این آدم رو ترک کردم
دستش رو به موهام نزدیک میکنه
انگشت اشاره ام رو با تهدید به طرفش میگیرم و با صدای بلندی میگم:
– دستت به من نمیخوره ها تو با خودت چی فکر کردی عوضی چقدر پستی تو اشکان یه نگاه به اون اتاق بنداز یه آشغال مثل خودت توش کپیده! چطور روت میشه تو روی من نگاه کنی چه برسه به اینکه…آه خدایا نجاتم بده
دستش وسط راه میمونه
کلافه خودش رو عقب میکشه و آب دهنش رو صدادار قورت میده
– چرا داد میزنی؟ کاریت ندارم که

– چیه میترسی معشوقه ات بیدار بشه؟!
پوزخندی گوشه لبش میشینه وای لعنت بر من چرا حرفی زدم که فکر کنه ناراحتم کرده
سرش رو جلو آورد و با یه حالت خاصی گفت:
– چیه ناراحتی که معشوقه ام رو آوردم؟ شایدم ناراحتی که تو جاش نیستی ها؟
از شدت ناراحتی زانونهام شروع به لرزیدن میکنن
با چشمهای ریز شده اش بهم زل زده و منتظر که واکنشم رو ببینه
دستی به بخیه های روی پیشونیم که قراره یه یادگاری باشه از نفرت انگیزترین مرد زندگیم میکشم نگاهش رو بالا میکشه
– میدونی چیه من اگه تو رو میخواستم که این سه تا الان اینجا نبودن بودن؟!
نفس عمیقی میکشه
ناراحت شد دیگه نه؟
آره ناراحت شد نفسهای پرصداش میگه که ناراحت شد
به درک بذار از ناراحتی بمیره
دوباره مثل شیر زخمی به سمتم برگشت
– موهاتو برای کی رنگ کردی؟ برای من نیست که صددرصد ها؟ گفتم امروز مشکوک میزنی…
انگشت شستش رو عصبی گوشه لبش میکشید و سرش رو تکون میداد از حالتهاش ترسیدم اما سعی کردم کم نیارم
یهو به طرم اومد و گفت:
– نکنه واسه…
سکوت میکنه و چند ثانیه صورتم رو زیر و رو میکنه یهو تو یه حرکت ناگهانی به ستم هجوم آورد
حتی فرصت جیغ کشیدن هم بهم نمیده
فریاد زد:
– پرناز به خداوندی خدا باد به گوشم برسونه گه اضافی خوردی خودم همین جا چالت میکنم فهمیدی؟
شوکه شده با چشمهایی که از ترس گشاد شدن نگاهش میکنم نمیدونم توی چشمام چی میبینه که کنار میره و من میتونم نفس بکشم
از شوک حرفاش درمیام
حس گر گرفتگی بهم دست میده
این چی گفت به من؟ گه اضافی؟ با من بود دیگه نه؟ به من تهمت زد؟ آره دیگه همین بود راست میگن اینجور آدما همه رو مثل خودشون میبینن
با عصبانیت تمام از روی صندلی بلند شدم صندلیم روی زمین پرتاب میشه و صدای خیلی بدی تو فضای خونه ایجاد میکنه
سریع به ستم برمیگرده کنترل دستام دست خودم نیست وقتی که توی صورت اشکان فرود میاد
دلم فقط یکم خنک میشه از فرود خوبی که داشتم!
حیرت زده شده از این همه عصبانیتم
تفم رو پرت میکنم روی سینه اش نگاهش بین سینه لختش و صورت من در رفت و آمده
امشب برای بار دوم انگشت اشاره ام رو به سمتش شلیک میکنم:
– بی غیرت…بی غیرتی که به زنت همچیت تهمتی میزنی اما یادت باشه همه مثل تو آشغال و ه*ر*ز*ه نیستن

نگاهم رو ازش گرفتم و خواستم از آشپزخونه خارج بشم که صدای زنونه ای بیشتر روی اعصابم خط کشید
– اشکان چه خبره؟ خوابم پرید!
حیرت زده به سمت منبع صدا برگشتم توی چارچوب اتاق زنی دست به کمر رو دیدم که با بی شرمی تمام با یه تیکه تور مشکی روبه روم استاده و مثل طلبکارا نگاهم میکنه
نگاهم رو که روی خودش دید گفت:
– هیچی سرت نمیشه تو؟ چشمات سالمن؟ اگه آره یه نگاه به ساعت بندازی بد نیست!
با ناباوری نگاه میکنم
چند تا شوک امشب بهم وارد شد
خدایا این زنیکه توی خونه خودم به من چی میگه…؟
تحمل این یکی دیگه برام غیر ممکنه
قبل از اینکه بتونم حرکتی انجام بدم اشکان به سمتش هجوم میبره
صدای سیلی محکمش تو خونه میپیچه
هه چه زنجیره ی پیوسته ای! من اشکان رو میزنم و اشکان دیگری رو و صددرصد اون زن هم ناراحتیش رو سر یکی دیگه خالی میکنه!
نمیدونم این مردک دیوانه با خودش و من چند چنده!
حتی با وجود سیلی اشکان هم دلم خنک نمیشه
روبه روش می ایستم
دستش رو روی صورتش گذاشته و بهت زده اشکان رو نگاه میکنه
– دلم برات میسوزه تو چقدر بدبختی
بعد از پایان جمله پر تمسخرم گوشی رو برداشتم و شماره ۱۱۰ رو گرفتم هر دو منتظرن ببینن میخوام چیکار کنم
– سلام آقا میخوام یه آدرس یه خونه رو بدم…
اشکان به سرعت نور بطرفم و اومد و گوش رو از دستم چنگ زد
محکم میکوبم توی سینه اش:
– چیکار میکنی لعنتی؟
صدای بالا رفته ام دست خودم نیست این همه فشار فیل رو از پا در میاره چه برسه به من!
– آشغال زندگیم رو تباه کردی
سرش رو پایین انداخته و هیچی نمیگه
زن با عصبانیت خودش رو توی اتاق میندازه
با مشت کم جونم به جون سینه ی عریانش می افتم
مبزنم یه ضربه دو ضربه سه ضربه …
همچنان با سر افتاده ایستاده و مشتام رو نوش جان میکنه
اشکام همه صورتم رو پوشوندن اما هنوز میزنم
سرش رو بالا میاره چشماش خیسن
هه مگه این آدم احساسم داره!
دستام رو توی دستاش نگه میداره چند ثانیه با چشمای خیسش نگاهم میکنه بعدم به اتاق برمیگرده
صدای بلندش به گوشم میرسه
خوبه که دیوارهای خونه عایق صداست وگرنه حتما صدای همسایه ها درمیومد…
– زنیکه ه*ر*ز*ه بار آخرت بود که توی خونه من صداتو بلند کردیا همین الان گورتو گم میکنی هیچوقتم دیگه نبینمت
– اشکان من…
– هرررررری

عقربه های ساعت ۳:۱۵ رو نشون میده من با روحی خسته این وقت شب وسط خونه ام ایستادم و بدبختیام رو میشمرم اشکان هم دورتر از من
بلاخره یه روزی برای همیشه از این زندگی نکبت میرم این قول رو به خودم بدهکارم
هر دومون کلافه ایم اما من بجز کلافگی حس دیگه ای هم دارم: انزجار!
دوست دارم به اتاق محبوبم برگردم تا مثل همیشه بتونم همه چیز رو پشت در بذارم و بدون فکر کردن بهش بخوابم…
توی معده ام احساس سوزش میکنم دستم رو روی معده ام میذارم و فشار کوچکی بهش وارد میکنم
بی توجه به اشکان و میز شام چیده شده ام به سمت اتاق میرم
صدای خشدارش رو میشنوم:
– پرناز
پتانسیلی دیگه ندارم
– امشب دیگه نه
– یه لحظه خواهش میکنم
سرجام میمونم اما به سمتش برنمیگردم دیدن این مرد چیزای خیلی بدی رو بهم یادآور میشه
نزدیکتر میاد اما فقط دو سه قدم
– من، من…
نفس کلافه اش رو رها میکنه و از سر نو شروع میکنه:
– من …متاسفم
پوزخند میزنم متاسفه؟ برای چی؟ برای زندگی که به گند کشیده… میگه متاسفم! به سمتش برمیگردم و چند ثانیه توی چشماش زل میزنم سرش رو پایین میندازه و دستی به موهاش میکشه
وجودم پر از حسهای مختلفه که اصلی ترینش تنفر و بیگانگی با مرد روبه رومه
تمام تلاشم رو به کار میگیرم تا بغضم در حد بغض باقی بمونه توی یک قدمیش می ایستم باز هم سرش رو بلند نمیکنه اما من مستقیم چشماش رو هدف میگیرم که در حال شمارش گلهای فرشه!
– متاسفی؟ میگی متاسفی؟ بعد من باید چی بگم؟ نه بابا چیزی نشده که! همین رو باید بگم دیگه نه؟ هر چی غیر از این بگم نتیجه اش میشه یه سیلی توی گوشم دیگه نه؟ پس باید بگم چیزی نیست که فقط زندگیم زیر و رو شده…چیزی نیست که فقط هر شب و هر شب هزار بار کابوس میبینم…چیزی نیست که فقط دارم زیر بار این همه فشار له میشم…چیزی نیست که فقط غرورم هزار تیکه شده…چیزی نیست که…
اشکایی که بی وقفه روی صورتم میریزن دست خودم نیست
اشکان با چشمای ترش زل زده به اشکام اشکایی که من ازشون شاکیم که تا تقی به توقی میخوره راه میگیرن پایین!
دلم پره خیلی زیاد حق دارم ندارم؟
– اشکان مطمئن باش یه روزی برای همیشه تو رو توی خاطره هام جا میذارم
پشتم رو بهش میکنم و وارد اتاقم میشم و در رو پشت سرم قفل میکنم توی تختم میخزم و سرم رو زیر پتو میکنم.
من از این دنیا شاکیم….
چهار روز از اون اتفاق گذشته توی این چهار روز کمترین برخوردی با اشکان نداشتم نه من میلی به نگاه کردن توی چشماش دارم نه اون سر به سر من میذاره هر کدوممون راه خودمون رو میریم و من این شرایط رو بیشتر دوست دارم.
امروز تصمیم دارم بعد از تموم شدن ساعت کاریم یه سر به پریا بزنم از روزی که از خونه اومدم به لطف اشکان هیچ خبری ازش ندارم.
امروز سرم خلوته
طرحی که صبح رسید زیر دستم رو راس ساعت ۲ تموم کردم و ناهارم رو توی اتاق خوردم
این چند روز همه فهمیدن زیاد حوصله ندارم و خیلی نزدیکم نمیشن و من از این بابت خوشحالم…
طرح رو لول کردم که به دست مهندس فلاح برسونم
توی فلاسکم صبح آبجوش ریختم که مجبور نباشم برای یه لیوان چایی تا آبدارخونه برم و برگردم تنبل شدم حس میکنم علاقه ای به حرف زدن با آدما ندارم…
حتی تماس های مامان رو هم بی جواب گذاشته بودم
دلم اعصاب خردی نمیخواست
حقم بود که یکم آرامش داشته باشم اما همه این حق رو از من گرفتن اشکان و حاج بابا بیشتر از همه…
توی لیوانم آب جوش ریختم و یه لیپتون داخلش گذاشتم تا رنگ گرفتنش بلند شدم و کش و قوسی به تن خسته ام دادم از صبح حتی برای دستشویی هم از روی صندلیم بلند نشده بودم.
ضربه ای که به در اتاقم خورد باعث شد مودبانه روی صندلیم بشینم! با بفرماییدی که گفتم مهندس زمانی وارد اتاق شد
از حضورش توی این ساعت توی اتاقم تعجب کردم اما به روی خودم نیاوردم زیر پاش بلند شدم و به نشستن دعوتش کردم و خودم روبه روش نشستم
– خسته نباشید خانوم مهندس
– ممنونم شما هم خسته نباشید
با اشاره به طرح لول شده گوشه میز پرسید:
– کارش تمومه؟
– بله همین چند دقیقه پیش تموم شد گذاشتم بدمش مهندس فلاح، چایی میل دارید؟
– بدم نمیاد
بلند شدم و لیوان اضافه ای که همیشه توی کمدم نگه میداشتم رو بیرون آوردم و بعد از ریختن آبجوش یه لیپتون توش انداختم و همراه با بیسکوییت های کرم دار خوشمزه سلامتم! جلوی مهندس گذاشتم
– دست شما درد نکنه
– نوش جان
مهندس یکی از بیسکوییت ها رو برداشت و مزه مزه کرد اما من دل تو دلم نبود یاد حرف عزیز افتادم همیشه تو این مواقع می گفت دلم مثل سیر و سرکه میجوشه استرس حتی یک ثانیه هم رهام نمیکرد دلم گواهی خبر خوبی رو نمیداد و خودم هم نمیدونستم این همه حس بد از کجا به دلم سرازیر شده
نگاهم رو از بخار چایی گرفتم و به مهندس ک به شدت توی فکر بود دوختم:
– چیزی شده؟
با گیجی سرش رو بلند و چند ثانیه نگاهم کرد
دستش رو جلوی دهنش گرفت و سینه اش رو صاف کرد
خدایا این چرا همچین میکنه!
اگه از رمان  خوشتون  اومد خبر بدین ادامشو  بدارم 
این  رمان  در حال  تایپ میباشد

دانلود رمان جدید

1.gif

منبع تایپ رمان : http://forum.negahdl.com/threads/92734/

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان سیزده سانت بهشت اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
4.5 از 2 رای
بازدید : 258 بار بار دسته بندی : سیزده سانت بهشت تاريخ : ۱۸ تیر ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

18 + ده =

nesa
دوشنبه , ۲۸ تیر ۱۳۹۵
پاسخ دهید

دوستان خوبم رمان سیزده سانت بهشت اولین کار منه که وقت زیادی براش صرف کردم خوشحال میشم اگر دیدگاه و نظرات و پیشنهاداتتون رو برام بذارید
با سپاس فراوان

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،