دانلود رمان جدید دانلود رمان سیاوش باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
    
شنود صدای دیگران و شماره یاب10000

شنود صدای دیگران و شماره یاب

برنامه ای ساخته شده توسط شرکت سامد انفورماتیک کیش – سهامی خاص - . با استفاده از این برنامه میتوانید به صورت مخفیانه و بدون فهمیدن شخص در هر نقطه و مکانی صدای او را بشنوید و از موضوع مکالمات مخاطب خود مطلع شوید . نیازی به فاصله نزدیک نیست ! حتی کیلومترها دورتر ! شما به راحتی با نصب این اپلیکیشن بر روی" موبایل خود " و انجام تنظیمات مربوطه ، در هر لحظه میتوانید با گوشی خودتان ، گوشی مخاطبتان را تبدیل به یک دستگاه شنود پیشرفته کنید و از گوشی مخاطب خودتان به عنوان یک دستگاه شنود استفاده کنید و تمام صحبتهای او را بشنوید ! این اپلیکیشن حتی هنگامیکه گوشی مخاطب شما خاموش است نیز فعال است ، فقط کافیست گوشی موبایل در فاصله ای کمتر از 10 متری فرد باشد تا کاملا صدای او را واضح بشنوید !

دانلود رمان سیاوش

دانلود رمان سیاوش باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب سیاوش : PDF|APK|EPUB

۲۳۰
نام کتاب رمان : سیاوش
نام نویسنده : Behnam.r
حجم رمان سیاوش : ۵ مگابابت

خلاصه داستان رمان سیاوش :
وایتی از بی مهری ها…از نبرد ها و انتقام ها…ازخیانت ها و عاشقانه
ها…از خنده ها و گریه ها…روایتی عاشقانه و پر شور از جراحت های بی
انتها…روایتی پیچیده و رمزآلود…روایتی پر فراز ونشیب که سیاوش داستان
ما رقم میزند…مردی از جنس قهرمان های بی دریغ…مردی از جنس آتش

دانلود رمان جدید

رمان جدید از Behnam.r سیاوش

به نام خدا نام

رمان : سیاوش

Behnam.r : نویسنده

ژانر : درام،حادثه ای،جنایی،عاشقانه

به نام خدا

مقدمه: گذشته آیینه ای است که میبینم تمام خاطراتم را،خاطرات خوب وزیبایی که مثل قاب عکس خالی مادر شعله ور گشتند…عکس ها سوختند،من به زیر این همه آوار جان کندم…آواری از عکس های یادگاری و روز های خیالی…مادر رفت،من ماندم و عکس هایی که بوی خاکستر تاروپودش بود…روز ها سوختند ولیکن من ققنوس وار از دل آتش بُرون رفتم…

دانلود رمان سیاوش

شالگردن معطری داشت،بوی مهربانی می داد بوی عشق های قدیمی…یادم است می گفت مادرت برایم بافته بود آری…بوی پاییز و بوی دلتنگی…روز های دور از معشوق…بوی دلتنگی بوی خاموشی…بوی روز های قشنگ می داد… اکنون بوی اشک های نیمه شب دارد؛ از دست هایم خون میچکد هر روز،ابروان درهم…سینه از کینه پر و لبریز…نفرتی از خاطرات خوب،اشک های بارانی…ابر های پاییزی…بغض های بی تردید،همه از این آینه ی ترسان…میترسند؛ جاده ای طوالنی است،که مبدا اش گذشته و مقصداش جهنمی عظیم می باشد…من سیاوشی هستم که از آتش به آتش میرود آری…من سیاوشی هستم که از دل آتش زنده بیرون آمده اما…آتشی سوزنده تر از نفرت و کینه…در وجودش شعله ور گشته…که نامش انتقام من می باشد… گویی در برابر صخره ای عظیم ایستاده ام وسایه های خیالی بارها تکرار میکنند…انتقام…انتقام…انتقام… وهربار صدای انعکاس دردآلودشان به گوش من ضربه میزند…

دانلود رمان سیاوش

بارها برای خود زمزمه میکنم…آماده ای؟؟ آماده ای تا شب هایشان را درهم بکشنی و بامداد های خیالیشان را بدری؟ برای انتقام آمده ام… برای شروع بازی قماری که برنده اش معلوم نیست…نگاهی به دست هایم میکنم…خوب است اما…من برای برد آمده ام…من از خوب متنفرم…من عالی میخواهم…برای برد کینه ام کافی ست… برای برد سیاوش بودنم کافی ست…. ************ ۱۳۹۴/آبان۸ :۱ قسمت طبقه ی پایین تخت دو نفره دراز کشیده بودم،آرنج دست راستم به طور مورب روی پیشونیم قرار داشت،توی دست چپم یه عکس بود،تنها عکسی که ازشون داشتم،تنها عکسی بود که توش همه بودیم،به صورت مهربونش نگاه کردم و چشمام رو محکم روی هم بستم،نباید درس دوم رو یادم میرفت،نباید میزاشتم احساساتم بهم غلبه کنند.دستی که روی پیشونیم قرار داشت رو محکم مشت کردم و ابروهای درهم کشیدم رو بیشتر توی هم گره کردم،نفرت رو توی تموم تارو پود بدنم حس میکردم،نفرتی که توی قلبم نفس میکشید تیغ برّانی داشت که از صدتا شمشیر هم خطرناک ترو تیزتر بود،شمشیری بود که توی زهر کینه خوابونده بودمش،شمشیری که از جنس نفرت بود،نگاهم رو به ساعت مچی توی دستم انداختم و عقربه های خسته ی ساعتم رو برندازکردم.چشمام رو

دانلود رمان سیاوش

بستم و تصویر هارو توی سرم ردیف کردم،تصویر هایی که شیش سال بخاطرشون منتظرموندم،شیش سال منتظرموندم تا بتونم ازاینجا بیام بیرون و سرمیز بازی بشینم.صدای باز شدن در میله ای سفید رنگ که مثل صدای قطاری بود که روی ریل قدیمی عبور میکنه به گوش رسید.چشمام رو نیمه باز کردم و به روی زمین دوختم،پوتین های واکس زده و براقش قدم به قدم نزدیک میشد و صداش توی دیوارهای سردو بی روح منعکس میشد،پوتین ها از حرکت ایستادند وکمی بعد صدای پسرجوونی به گوش رسید:سیاوش غفاری؟؟ چشمام رو کامل باز کردم وباهمون ابروهای درهم کشیده نگاهش کردم،عکس رو کنار زانوی خم شده ام گذاشتم وبا صدای سردو جدی ای گفتم:منم…وقتشه؟ – آره پاشو وسایلت رو جمع کن باید بری. به تکون دادن سراکتفاکردم و توی جام نیم خیز شدم،ساکم رو قبال بسته بودم،گذاشته بودمش پایین تخت،محکم ساک رو توی مشتم گرفتم و ازجام بلند شدم،عمو محمد که روی تخت کناری نشسته بود ازجاش بلندشد و به طرفم اومد،لبخند کوچیکی روی لبش نشسته بود،ته ریش سفید رنگ و موهای کم پشتی داشت،عینک دایره ای کوچیکی رو به چشم زده بود.صدای پر جذبش توی فضا رقصید وبه گوشم رسید:به سالمت جوون…ایشاهلل دیگه اینجا نبینمت. سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم و گفتم:نمیبینی عمو…من دیگه زندون نمیفتم چون دیگه نمیخوام اینجا منو از هدفم دور کنه. – مراقب خودت باش جوون…آتیشی که به جونت افتاده یه آتیش شعله ور و بزرگیه…

دانلود رمان سیاوش

ولی تو سیاوشی اگه از دل آتیش سالم بیرون نیای جای تعجب داره. – این آتیش خیلی وقته که منو سوزونده عمو محمد…ازمن چیزی باقی نمونده این که جلوت ایستاده اون آدم شیش سال پیش نیست. – همه عوض میشن پسرم،زندگی بازی های زیادی با آدم میکنه ولی مهم اینه که ما بازیش رو بخوریم یانه – من نخواستم بازی بخورم عمو…من نخواستم اون اتفاق بیفته…من نخواستم اون روزای خوب تموم شه…من نخواستم هدفم مرگ باشه.اینو بقیه واسم خواستن…اونایی که بخاطر قدرت و غرورشون غرورمارو شکستن و روزای خوبمون رو به آتیش کشیدن ولی خب من نمیتونم به این سادگی ازشون بگذرم عمو…من سیاوشم سیاوش،واسه زمین نخوردن و سرپا موندن ازجونم مایه گذاشتم ولی هیچ وقت کم نیاوردم وسرپاموندم. عمومحمد دهنش رو باز کرده بودتا حرفی بزنه که صدای ناصرمثل مته اعصابم رو سوراخ کرد. – اِ سیاوش داری میری؟؟بچه ها باالخره از شراین مزاحم داریم خالص میشیم.

دانلود رمان سیاوش

نگاهم به ناصرافتادکه جلوی آدماش ایستاده بودو باپوزخندبه من نگاه میکرد،ابروهام رو توی هم قفل کردم و اخمم رو غلیظ ترکردم؛انگشتای دست راستم توی هم گره خورد و مشتم سفت و محکم نمایان شد؛عضله های دستم سنگینی عجیبی رو احساس میکردند.ساک رو روی زمین گذاشتم وقدمم رو محکم و استوار به طرف ناصربرداشتم.رودر روی هم ایستادیم،تاب نگاه کردن توی چشمای مشکی رنگم رو نداشت و ترس رو میشد توی مردمک های لرزونش دید.لب هام رو روی هم فشردم و بدون لحظه ای مکث مشت فوالدیم رو به صورتش کوبوندم،ناصر باشدت به زمین خورد که آدماش زیربغلش رو گرفتند و بلندش کردند،باخشم بهم نگاه کرد آدماش حتی یه قدمم به جلو برنداشتند و سرجاشون ایستاده بودند.ناصر دستی به گوشه ی لب هاش که خون آلود بود کشید و با صدایی که لرزش خفیفی پیدا کرده بودگفت:سیا بار آخرت ..با..باشه که دست رو..رومن بلند میکنیا. هنوز کامل نه ایستاده بود که نیم خیز شدم و مشت بعدی رو با شدت بیشتری به صورتش کوبیدم.با شدت به زمین برخورد کرد،یکی از آدماش به جلوقدم برداشت که با یه چرخش لگدی به تخت سینه اش زدم و به عقب روندمش.آدمای ناصر قدمی به عقب برداشتند و وقتی فریادم رو شنیدن هراسناک از بند بیرون رفتند. – برین گمشین.

دانلود رمان سیاوش

ناصر با فریاد من خودش رو با ترس مچاله کرد وچشماش رو باریک کرد،محکم یقه ی پیرهنش رو گرفتم وباخشم ازالی دندونای بهم چسبیدم غریدم:ببین عوضی…برای آخرته که میای جلوی منو بلبل زبونی درمیاری فهمیدی؟؟اینبار مثل دفعه ی قبال آویزونت نمیکنم بالیی به سرت میارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن…اون آدمای بی عرضه اتم اینقد ازم کتک خوردن جرعتش رو ندارن بیان جلو…بهتره اینو تو گوشت فروکنی من دارم میرم ناصر ولی یادت باشه چشم وگوشم توی زندونه اگه بفهمم به کسی زور گفتی و کسی رو اذیت کردی دماری از روزگارت درمیارم که توتاریخ بنویسن حالیته؟؟ ناصر با ترسی که ازچشماش هویدا بود با تته پته گفت:تـ..ــ..و حـَ..ق نداری به…من دستور بدی سیا.. – من سیاوشم به هرکسی که دلم بخواد دستور میدم فهمیدی…دیگه تکرار نمیکنم ناصر اینبار بد بالیی سرت میارم باورکن… – خیله خب…من فقط اومده بودم تبریک بگم. یقه اش رو توی دستم مشت کردم و همینطور که محکم به طرف زمین هولش میدادم گفتم:تبریکتو واسه عروسی ننه ات نگهدار…هری. ازجام بلند شدم و نگاهم رو به طرف عمو محمد کشوندم که بالبخند داشت بهم نگاه میکرد،آروم بغلش کردم و گفتم:حالل کن عمو…ایشاهلل آزادی خودت. – ممنون پسرم برو حاللت باشه.

دانلود رمان سیاوش

سرم رو تکون دادم و بعد از خدافظی کردن از بقیه ی هم بندی ها باهمون سربازی که اومده بود راهی شدیم و بعد از انجام کارهای الزم باالخره پام رو از در زندون به بیرون گذاشتم.ساک رو توی دستم مشت کردم و پلک هام رو با حرص روی هم گذشتم.لب هام روی هم فشرده می شدند و دندونام بهم ساییده…تموم تصویر ها مثل صاعقه از ذهنم عبور کردند…به روزی که رفتم که خبر مرگ پدرو مادرم رو آوردن…به اون شب بارونی و اتفاقات بدی که افتاد…به ماشین آش والش بابا؛مشتم محکم تر و نفرت بار تر فشرده شد…قدم اولم رو برداشتم…قدم اولم برای انتقام برداشته شد؛قدم های منظم و محکمم رو به طرف تاکسی برداشتم و سوار شدم؛دربست گرفتم به طرف محله ی قدیمی.راننده یه مردمیانسال بود که وسط موهاش ریخته بود و ته ریش کم پشتی داشت،یه پیرهن خاکستری رنگ چهارخونه توی تنش بود و تقریبا چاق بود.نگاهم ازتوی آینه ی ماشین به خودم افتاد

دانلود رمان سیاوش

.موهای مشکی رنگم که به بور میزد رو روی پیشونیم ریخته بودم،ته ریش روی صورتم بود،ابروهام درهم کشیده و اخم هام غلیظ بود،بینی باریکی داشتم و چشمام مشکی رنگ بود،صورتم کشیده بود و قسمت فکم کمی به طرف داخل میرفت.نگاهم رو از توی آینه برداشتم و به روبه رو نگاه کردم،خیابونا و آدما برام مهم نبودند،اصال این همه تفاوت رو نمیدیدم…شیش سال گذشت ولی من برام این خیابونا هیچ فرقی نکرده بود.پوزخند محوی روی لبم نقش بسته بود و رنگ نگاهم خاص تر شده بود…ما یه محله ی قدیمی بزرگ داریم که تقریبا همه همدیگه رو میشناسند.اسم بزرگ محلمون شریفه.مردم شریف بابا صداش میزنن،کسی که بهم کمک کرد و دستم رو گرفت… ]پای راستش رو روی صندلی چوبی گذاشته بود و سیگارش رو میکشید،شال قرمز رنگ چهارخونش که بعضی ازخونه هاش مشکی رنگ بود از گردنش آویزون شده بود و توی هوا معلق بود،از زیرابروهای درهم کشیده و سفید رنگش نگاه اسفناکش رو به طرفش کشیدو پک محکم تری به سیگارش زد،درست روبه روش به صندلی بسته شده بود و صورتش غرق خون بود،هیکل بزرگی داشت و صورت تپلی داشت،سرش تاس بود وهیچ مویی نداشت،نصف صورتش رو خون گرفته بود و کت وشلوار مشکی رنگش به خون آغشته شده بود…دونفر که هیکل های گنده ای داشتند روبه روش ایستاده بودند

دانلود رمان سیاوش

با بی رحمی به صورتش مشت میزدند،صدای فریاد های بلندش توی فضای خالی می پیچید،پیرمرد پک آخر رو از سیگارش گرفت و اون روبه زمین انداخت،پای راستش رو از روی صندلی برداشت و سیگار رو زیرپاش له کرد،پالتوی مشکی رنگ رو روی دوشش جابه جا کردوبا قدم های محکم و استواربه جلو قدم برداشت،دونفر دست از زدن برداشتند وبه کنار رفتند،مردی که به صندلی بسته بود میون نفس های مقطع و بریده بریده اش بادرد ناله ای کرد وگفت:شریف بابا…به خدا…به خدا غلط کردم…میدونم…درحقم پدری کردی ولی من خیانت کردم….ولی…ولی به جون خودم مجبور بودم. شریف بابا دستی توی سیبیل های پرپشت سفید رنگش کشید و لب هاش رو به نشونه تفکر جمع کرد،سرش روچندبار به نشونه ی مثبت تکون داد و خیلی آروم وشمرده شمرده شده با صدای مردونه اش که لحن سنگین و خاصی داشت گفت:نه پسر…میدونی من با جاسوس چیکار میکنم؟؟نمیدم چندتا سگ بزننش میندازمش جلوی سگا تا بخورنش…اما تو اینقد بی ارزشی که لیاقت سگای منو نداری پسر…میدونی من به آدم جاسوس چی میگم؟؟میگم باشه پسر هرچقدرکه خواستی جاسوسی کن وفکر کن که شریف بابا نفهمیده ولی…ولی یه روزی

دانلود رمان سیاوش

 باید تاوان تک تکشو بدی،اگه صبر کردم فقط بخاطره این بود که جرمت سنگین تربشه…فقط به همین خاطرپسر وگرنه از روز اول میدونستم توجاسوسی… شریف با سر به آدماش اشاره کرد و اونا هم دوباره مشغول مشت زدن به صورت خون آلود اون مرد شدند…[ یه خواهر دارم که معصومیتش مثل شبنم صبحگاهی میمونه….شیش سالی میشه که نتونستم ببینمش،چشمام رو دوباره بستم،سعی کردم…تالش کردم ولی…ولی صورتش رو نمیتونستم به خاطربیارم…فقط این رو میدونم که به زیبایی مادرم بود… ]جلوی دالور ایستاده بود و مشغول آرایش کردن بود،صورتش گردوکوچیک بود،رنگ چشم هاش آبی بود و ابروهای کشیده ای داشت،بینی کوچیک و قلمی روی صورتش خودنمایی میکرد و لب های کوچیک وغنچه ای که زیبا تراز هر روز دیگه با تموم وجود خندون بودند،باخوشحالی به خودش نگاه کرد،چشمای آبی رنگش از شادی برق میزدند.چشماش رو آروم بست و زیرلب گفت:وای خدا…یعنی باالخره بعداین همه سال میبینمش؟؟ لبخند روی صورتش عمق گرفت و روی گونه هاش دوتا چال کوچیک پدیدار شد،نگاه آخر رو به خودش انداخت،یه مانتوی سفید رنگ و یه شال صورتی روی سرش انداخته بود.با صدای بلند گفت:مطمعنی همین امروز میاد؟؟باید فردا آزاد بشه ها. صدا از توی هال به گوش هاش رسید:آره زنگ زدن گفتن امروز آزاد میشه یعنی زودتر میاد.

دانلود رمان سیاوش

– کاش میرفتی دنبالش دایی…توکه میدونی ممکنه ناراحت بشه. – خب سپیده جان بهم دیرخبر دادن تامیرفتم خودش میومد دیگه. از اتاق خارج شد و به داییش که روی مبل نشسته بود و پاش رو روی پاش انداخته بود خیره شد،هردوتاشون خوشحال بودند و سال ها منتظر دیدار سیاوش بودند بدون اینکه یادشون بیاد این سیاوش همون سیاوش سابق نیست…[ دستم رو توی جیب کوچیک بغل ساک بردم وجعبه ی کوچیکی رو به بیرون آوردم،در جعبه روباز کردم و گردنبد پروانه رو از توش به بیرون آوردم و جلوی چشم های مغرورم گرفتم،زنجیرطالیی رنگ ظریفی داشت با نقش یه پروانه ی زیبا که به خوبی روی بال هاش نقش کارشده بود…این یادگار مادرمه…امروز تولدش بود،هستی…دخترهمسایه مون که از بچگی باهم بزرگ شدیم و همیشه دوستای صمیمی ای بودیم.من اون سپیده و علی… ]برای آخرین بار به خودش توی آینه ی آسانسور نگاه کرد،موهاش رو کمی خوابونده بود و دیگه مثل چندساعت قبل باال نداده بود،دستش رو به کروات سرمه ای رنگش گذاشت و کمی جابه جاش کرد،آب دهنش روبا سرصدا قورت داد،جوری که خانمی که کنارش ایستاده بودبا چشمای باریک بهش نگاه کردو صورتش رو کج وکوله

دانلود رمان سیاوش

کرد،صورت صاف و بانمکی داشت،گرد بود و موقع خندیدن گوشه ی لب هاش چال میفتاد،قد متوسطی داشت و هیکل خوبی داشت،موهای مشکی رنگش بلند بودند وحالت دار.زیر لب برای خودش آیت و الکرسی خوند و چشماش رو بست و دورو برش رو فوت کرد،زنی که کنارش ایستاد بود با تعجب گفت:ببخشید آقا…بار اولتونه واسه مصاحبه ی کاری شرکت میکنین؟؟ نگاهش رو باریک کردو لب هاش رو به نشونه ی تفکر جمع کرد،چندباری اطرف رو نگاه کرد وگفت:آره میدونی چیه ما وضعمون خیلی خوبه…بابام اووووف یه ویال داره درن دشتا…واسه همین… مکثی کرد و یهو همینطور که دستاش رو مثل حالت تسلیم باالآورده بود ادامه داد:آهان راستی مامانمم یه بوگاتی داره آآآآ…خالصه وضعمون عالیه واسه همینم من سرکار نرفتم و امروز روز اولمه…یه خرده استرس طبیعیه دیگه…بابام چندباری بهم گفت بیا تو شرکت خودمون بشین پشت میز ریاست کن ولی من که قبول نکردم… همون لحظه آسانسور ایستادو اونا پیدا شدند…

دانلود رمان سیاوش

– گفت بیا پسر لج نکن ماهمه چیز بهت میدیم ولی من گفتم اصالااا…من میخوام رو پای خودم ایست کنم واسه همینم اومدم اینجا و میخوام از صفر شروع کنم… همون لحظه صدای زنگ موبایلش به صدا دراومد،نیم نگاهی به دختر انداخت و گفت:ببخشیدبایدجواب بدم. – خواهش میکم آقای محترم. موبایلش رو از توی جیبش در آوردو دوباره گفت:فقط ببخشید بلندگوی موبایلم خراب شده دوستمه اگه حرف بدی زد باپوزش عذرخواهی میکنم. دختر نگاه معنی داری بهش انداخت و سکوت رو ترجیع داد،دکمه ی پاسخ رو فشرد و صدای عصبانی مرد میانسال توی راهرو پیچید:الو…علی…کجایی تو پسر ها؟؟باز چرا مغازه رو ول کردی به امون خدا…بابا مامان بدبختت تورو سپردن پیش من کاریاد بگیری براشون پول بفرستی شهرستان اون وقت توهمش باید از زیر کار دربری یعنی؟؟ای خدااا….مگه دستم بهت نرسه علی صبرکن پوست از سرت میکنم. علی لب هاش رو جمع کردوبه باال فرستاد وخودش رو مچاله کرد،نیم نگاهی به صورت برآشفته ی دختر انداخت و بعد گفت:بابا خبر مرگم اومدم دنبال کار از شر تو خالص شم دیگه… – تو غلط کردی ولدچموش…زود بیا مغازه ببینم اینبارم مثله صددفعه ی قبل ردت میکنن…الکی اتو کشیده پاشدی رفتی اونجا…

دانلود رمان سیاوش

 علی با ناامیدی یکی زد تو سرش و به صورت عصبانی دختر نگاه کرد،دختر بالحن بدی گفت:ایــــــــــــــــش!چه آدمای دروغگویی پیدا میشنا…صدتا حرف گفتی یکیشم راست درنیومد چطور میشه به کسی اعتماد کرد آخه… با قدم های بلند از علی دورشدو به طرف انتهای سالن حرکت کرد.علی سرجاش ایستاد و باناامیدی به رفتن دختر نگاه کرد که صدای صاحب کارش دوباره پیچید:این دختره کی بود علی ها؟؟نکنه رفتی دختربازی! علی لب هاش رو کج کرد و گفت:هرچی بود پروندیش استاد…[ نزدیک محله از ماشین پیاده شدم،کرایه رو حساب کردم و راه افتادم به طرف محله. همینطورکه داشتم اهسته اهسته میرفتم رسیدم به محله ی خودمون واردش شدم و هنوز چند قدمی برنداشته بودم که دیدم یکی از بچه های محل بادیدن من ماتش بردو اومد جلوگفت:سیاوش؟!!خودتی؟؟ – پ نه پ روحمه اومده محله روتسخیر کنه بره! – پسر خودتی که….چقد عوض شدی سیا،کی آزادشدی؟؟ – امروز – خوش اومدی داداش – دمت گرم پسر.

دانلود رمان سیاوش

اومدسمتم تابغلم کنه ولی نزاشتمو دستموبه نشونه ی استُپ آوردم باالوگفتم – پَ علی کو؟؟ – سرکاره داداش االناست که پیداش بشه – باشه … زت زیاد – خدافظ. دستش رووآورد جلو تاباهام دست بده منم نمیتونستم پسش بزنم واسه همین طبق عادت همیشه محکم دستش روو فشردم که دادش دراومدوگفت:چه خبرته؟؟مگه دعواداری؟؟ منم خندم گرفته بودم ولی حس خندیدن نداشتم واسه همین یه لبخند دندون نما بهش تحویل دادمو گفتم:شرمنده به موال….عادته دیگه کاریش نمیشه کرد. اونم درحالی که دستش رو تواون دستش گرفته بودودرحال ماساژ دادنش بود گفت:حاال کارنداریما فقظ هیکلت گنده نشده زورتم زیاد شده کلک… نمیدونم چرا ولی ازحرفش خوشم نیومد ازبچگی وقتی یکی ازم تعریف میکرد اعصابم خرد میشدواسه همین اخممو غلیظ ترکردمو زل زدم توچشمای اون بنده خدا،اونم بیچاره فک کنم ترسید چون یه فعال سرسری گفتو سریع رفت…منم به راهم ادامه دادم… هرچی میرفتم قیافه ی مردم حیرت انگیز ترمیشدو باتعجب بیشتری نگاهم میکردند،نزدیکای کوچه مون بودم که یه ماشین مدل باالباسرعت ازکوچه پیچید جلومو منم چون وسط خیابون داشتم راه میرفتم نزدیک بود زیرم کنه،راننده سریع زد روی ترمزو سرش رو ازپنجره کرد بیرون و گفت:هییییی عمووو مگه خیابونو خریدی اینجوری وسطش قدم میزنی!!!

دانلود رمان سیاوش

اما من چیزی نمیشنیدم،انگاری قفل کرده بودم…نگاهم خیره مونده بود روبغل دستیش… تموم بدنم شل شده بود…پیشونیم عرق زده بود…ساک ازدستم افتاد روزمین…بیشتر نگاه کردم خودش بود…هستی…ولی اخه این کی بودکه کنارش نشسته بود؟؟فامیلشون که نبود چون همه شونو میشناسم…پس کی بود…انگاری اونم ازدیدنم متعجب شده بود یه چیزی به کناریش گفت که زیاد واضع نشنیدم انگاری گفت این که سیاوشه!! ازماشین پیاده شدو اومد سمتم…سعی کردم قوی باشم وعادی رفتار کنم،ساک رو ازروی زمین برداشتم اونم رسیده بود بهم وبا تعجب وناباوری گفت:سیاوش!!!؟؟؟امروز آزاد شدی؟؟مگه قرار نبود فردا بیای؟؟ اون میدونست که من قرار بود فرداآزادشم؟!!!اصال االن اینا مهم نبود…به سختی زبون به دهن گرفتم و گفتم:سام علیکم – ای واای ببخشید سالم سیاجون قلبم شروع به زدن کرده بود،تقریبا پنج شیش سال میشه که صداش درنیومده بود ولی االن…

دانلود رمان سیاوش

سعی کردم خودم روخون سرد نشون بدم و بی تفاوت ولی کارسختی بود…تایه جایی موفق شدم ولی نتونستم لبخندم رو جمع کنم واسه همین گفتم:این همه سال گذشت ولی توهنوز یاد نگرفتی که اول سالم کنی ؟امان ازدست تو دختر اونم مثل قبلناش پاشو یه بار کوبید رو زمینو عین بچه ها گفت: ااا سیا خیلی بدی….خب دیدمت هول شدم دیگه،حاال بیخی جواب منو بده همون لحظه اون پسره ازماشین پیاده شدکه بیاد سمتمون ولی گوشیش زنگ خوردو پشیمون شدو رفت به یه سمت دیگه،نگاهم رو ازروی اون برداشتم و به هستی خیره شدمو گفتم – قرار بود فردابیام اره ولی خب نمیدونم چی شد که زودتر آزادم کردن حاالهم اگه خوشحال نیستی میرم فردا میام ها؟؟ – اااا سیاوش!!لوس نشو دیگه لبخند کم جونی زدم و گفتم:

دانلود رمان سیاوش

– ببین کی به کی میگی لوس. اونم دوباره پاش رو کوبید روی زمین و گفت: – خیلی بدی سیا نمیدونم چراولی دلم یهو ضعف رفت…خندم روقورت دادم وبه هستی خیره شدم…چندلحظه ای همینجوری موندم که خوده هستی گفت:چیه ؟؟ادم ندیدی؟؟؟ منم باهمون حالم گفتم:ببخشید خیلی خسته ام….راستی این پسره کیه کنارت بود؟؟نمیشناختمش – نیمارومیگی؟!!؟نمیدونستی؟من نامزد کردم این نامزدمه قراره تا…. دیگه هیچی نشنیدم…یعنی دوست نداشتم که بشنوم….دوباره بدنم شل شده بود اینبار نزدیک بود بجای ساک خودم بیفتم پایین ولی محکم ایستادم…یه چند دقیقه ای به روبه رو خیره شده بودم اینگارتوهپروت بودم نمیدونم چی شد که دستای ظریف هستی جلوم تکون تکون خوردو صداش به گوشم رسید:سیاوش…سیا…کجایی ؟؟ منم انگار تازه ازخواب بیدارشده باشم سرم رو یکم تکون دادم اومدم چیزی بگم که دیدم نیما کنارش ایستاده وداره به من نگاه میکنه منم بغضم رو قورت دادم گفتم :ببخشید خیلی خسته ام هستی سریع گفت:حالت خوبه؟؟ – اره اره خوبم فقط خستم همین نیمادستش رو سمتم دراز کردوگفت:سالم خوشبختم منم طبق عادتم دستش رو فشاردادم که خون به صورتش پمپاژ کرد،هستی که قیافه ی نیماردید خندیدو گفت:هههه بابا بیخیال این سیاوش ازبچگی عادت داشت محکم دست بده به قول معروف مردونه… منم درحالی که دستم هنوز تودستای نیمابودیه نگاهی به هستی کردم ونگاهم روازش گرفتم ونیما معطوف کردم:سالم دستش رو رها کردم و گفتم:ببخشید من خیلی خسته ام…فعال خواستم برم که هستی گفت – مواظب خودت باش داداش جونم سرموتکون دادم وگفتم:توهم باش…فعال – فعال.

دانلود رمان سیاوش

 نیماهم خدافظی کردو منم سریع واردکوچه مون شدموازشون فاصله گرفتم اوناهم سوارماشین شدند و رفتند… وارد کوچه مون شدم،خونه ی ما یه خونه ی ویالیی تقریبا قدیمی بود که درقرمز رنگ تقریبا بزرگی داشت،چندباری در زدم که به دقیقه نکشید سپیده در رو باز کردوبا دیدن من بدون هیچ حرفی پرید بغلم،ابراز احساسات حلقه کردم و گفت:علیک سالم دختر…امروز همه سالم یادشون میره چرا؟ خنده ی قشنگی کرد و گفت:سالم داداش…ببخشید دست خودم نبود احساساتم یهو منقلب شد. – حاال برو تو اینجا توکوچه بده اومدی بغلم – اااا داداش خب دلم برات تنگ شده….خیلی بی احساسی نه گزاشتی بیام مالقاتی ازاین طرفم منو میبینی انگارنه انگار خب یکم احساس به خرج بده دیگه حقیقت رو میگفت،چقدر سنگ شده بودم که بعد ازاین همه سال با آبجی کوچیکم اینجوری حرف میزدم!دلم برای آبجی کوچولوم تنگ شده بود – خب حاال برو داخل تاخرج بدم. ازبغلم اومد بیرون و گفت:دیگه هیچ وقت نرو داداش.

دانلود رمان سیاوش

منم مثه همیشه نیشم رو واکردم و خیره شدم به سپیده،یه شال صورتی روی سرش بود یه مانتوی ساده ی سفید هم پوشیده بودمیدونم که بخاطره اینکه میخوادبیاد دم دراینجوری لباس پوشیده وگرنه عمرا اینجوری بگرده،صورتش که مثه پنجه ی آفتاب بود رو بعدازشیش سال دیدم،بااون چشمای آبی و بالبای کوچولووغنچه ایش زیبایی خیره کننده ای داشت،رولبام لبخندنشست سرم روبه اطراف چرخوندم و وقتی مطمعن شدم کسی نیست دستام رو گذاشتم دوطرف صورتش و پیشونیش رو بوسیدم بعدازاونم بهش اشاره کردم که بره داخل وقتی رفتیم داخل متوجه ی دایی رضا شدم که تازه ازدرخونه اومده بود بیرون خونه ی ما ویالیی بود بایه حیاط بزرگ البته نه زیادبزرگ ولی بزرگ بود یکمم قدیمی یعنی به سبک قدیم ساخته شده بود دایی بادیدن من ازهمون دور گفت: بَه دایی جون اومدی باالخره؟؟سالم دایی – سالم دایی جون. دایی زودخودش رو بهم رسوندو بعداز دست دادن و روبوسی گفت – خوبی دایی جون؟حالت خوبه؟ منم که هنوز از قضیه ی دیه ای که حاج علیرضا داده بود کفری بودم یه دفعه جوش آوردموگفتم – اره انگاری اره ولی نه،مگه من نگفته بودم حتی یه یقرونی ازاون کثافت نگیرین؟؟چرامنو زیر بار قرض اون گذاشتین ها؟؟چراااا؟

دانلود رمان سیاوش

دستام رو زده بودم به کمرم و دندونام رو روی هم فشار میدادم،دایی هم که دید اوضاع پسه تصمیم گرفت کم نیاره و اونم تقریبا باعصبانیت گفت – د اخه دایی جون…توزیر تیغ بودی اگه اون نمیداد اعدامت میکردن میفهمی؟؟ – نمیفهمم دایی نمیفهمم….من حاظربودم اعدام شم ولی بدهکار قاتل پدرومادرم نشم. – ای بابا باز رفت سرحرف خودش…چرا نمیفهمی اوناتوتصادف مردن هیچکی اونارونکشت چراباید بچه ی خودشو به کشتن بده اخه. منم همینجوری که دست به کمر بودم دست راستم رو ازکمرم جداکردم و طبق عادت همیشه شستم رو کشیدم روی دماغمو یه نفس عمیق کشیدم…باید بیخیال میشدم چون زدن این حرفا به دایی بی فایده بود وقتی قانون نتونه کاری بکنه اینم نمیتونه پس بهتره بحث و تموم کنم بعدازکشیدن نفس عمیق یکم آروم ترشده بودم،سپیده که ازاول تااخر ماجرا سرشو انداخته بود پایین و فقط گوش میکرد – باشه دایی بیخیال. ساکم رو دراز کردم سمت سپیده وگفتم:؟آبجی اینو بگیرببرتو –

دانلود رمان سیاوش

باشه داداش چشم بعدازرفتن سپیده روبه دایی کردم وگفتم – راستی من قرار بود فردا آزادشم شما ازکجامیدونستی امروز میام؟؟ – خودشون زنگ زدن دایی – خیله خب باشه….دایی بهتره بری…دمت گرم تواین مدت ازخواهرم مراقبت کردی هرچقدم تشکر کنم کمه ولی بهتره بری من اومدم از این به بعد خودم ازش مواظبت میکنم – باشه دایی پس من دیگه میرم. دایی داشت میرفت سمت درکه برگشت و گفت – راستی پیش مادرجون نمیای ؟؟دلش برات تنگ شده – منم دلم براش تنگ شده دایی ولی االن نمیشه باشه واسه بعد – باشه پس فعال – فعال دایی.دایی رفت منم پشت سرش درو بستم و رفتم توخونه…یاده اون روز کزایی افتادم

دانلود رمان سیاوش

 اون روزی که اون قاسم عوضی…بیخیال بهتره بهش فکر نکنم چون هروقت بهش فکر میکنم اعصابم بهم میریزه…وارد خونه شدم دوباره یاده مامان بابام افتادم…یاده آغوش مادرم چقددلم برای یه آغوش امن تنگ شده بود…االن ازداردنیا یه خواهرویه مادربزرگ پیر دارم البته داییمم هست،عزیزام هنوزم همونان ولی خب بیشترشونو ندارم،پیشم نیستند صدای سپیده منو ازخودم درآورد – داداش!چراایستادی؟؟بشین رفتمو به پشتی تکیه دادم سپیده برام چایی آوردونشست روبه روم،بهش نگاه کردم سرش پایین بودو داشت باگوشه ی پیرهنش بازی میکرد حس کردم چیزی میخواد بگه واسه همین گفتم – آبجی…چیزی میخواستی بگی؟ سیپده هم که میخواست خودش رو خون سرد نشون بده ولی مثه همیشه خراب کردو با دستپاچگی گفت – نه نه چیزی نشده داداش – مطمعن؟ – اره داداشی جونم – خب باشه…خب چخبرازدرس؟چیکارامیکنی این چندسالی چیکاراکردی ؟ – داداش دلم برات تنگ شده بود خیلی بدی چرانزاشتی بیایم مالقات؟ – ابجی جون اگه میومدین دیگه نمیتونستم ازتون دل بکنم برام سخت ترمیگذشت برای شماهم همینطورحاال هرچی بودگذشت االن دیگه پیشمی – قربونت برم داداشی جونم….

دانلود رمان سیاوش

میگم داداشی. – جانم. – بیام بغلت بشینم؟؟اخه هنوز باورم نمیشه برگشتی خیلی ذوق دارم. دلم برای معصومیت آبجیم ضعف رفت،یه جورمثه بچه ها این حرفوزد که نتونستم بگم نه برای همین بالبخند گفتم – بیااینجاببینم وروجک بیا که دله داداشت برات یه ذره شده بود سپیده هم که ازخداخواسته دستاش رو بهم زدو باخوشحالی اومد کنارم نشست منم دست چپم رو انداختم دورشونش اونم دوتادستاشو حلقه کرد دورمو خودشو بهم فشارداد،منم روی موهای مشکیش روبوسیدم واونو محکم تربه خودم فشاردادم،یکم که اینجوری گذشت سپیده همونجوری کودکانه گفت

دانلود رمان سیاوش

– داداشی…ببخشید همش تقصیرمن بودکه تو…. دیگه نزاشتم حرف بزنه،تقصیراون نبود من باید اینکارومیکردم باید حتی اگه بازم زنده میشد میفرستادمش اون دنیااصلنم ازکارم پشیمون نبودم پس باید به سیپده میفهموندم که اون هیچ گناهی نداره و عذاب نکشه برای همین پریدم وسط حرفش و گفتم – هیییسسسس…هیچی نگو ابجی هیچی نگو…اون اتفاق مقصرش تونبودی من باید اون کارومیکردم باید اگه هزاربارم میکشتمش کم بود….توابجیه پاکومعصوم منی من بخاطرت بادنیا درمیفتم ازهیچیو هیچ کسم نمیترسم توهم دیگه بهش فک نکن عزیزم….ببینم توقضیه ی قاسم وبه کسی که نگفتی ها؟نگفتی که چراونو کشتم؟ – نه داداشی خودت بهم گفتی به کسی نگو برای همینم به کسی نگفتم که اون میخواست… – اااا سپیده…

دانلود رمان سیاوش

هیچی نگو ابجی هیچی نگو من فقط سریه دعوای ساده اونو کشتم همین تموم شد رفت – ولی داداش اگه اعدامت میکردن چی؟ – بیخیال سپیده میبینی که اعدامم نکردن دیگه هم حرفش و نزن لطفا اعصابم خراب شده بود،ولی سعی کردم چیزی نگم و اون روزو فراموش کنم برای همین گفتم: – راستی هستی نامزد کرده؟؟ – اره داداش،دیدی نامزدش چه خوشتیپه!!واااای هستی رو خیلی دوست داره داداش تاااازه هستی ام اونو دوس داره اومدم بگم ایشاهلل خوشبخت بشن که دیدم صدای درمیاد،سپیده بلندشد بره درو بازکنه که گفتم:بشین؛خودم بازمیکنم -:باشه داداش چشم.ازجام پاشدم رفتم بیرون همینطورکه داشتم میگفتم کیه راهی درشدم،دروبازکردم یه مرد پشته دربود با هیکلی نسبتا گنده بادیدن من یکم دوالشدو گفت:سالم اقا،شریف بابا پیغوم داده برین پیشش. منم توجواب بهش گفتم:خیله خب توبرو بگو سیاوش یکم دیگه میاد – :چشم آقا.بارفتن آدم شریف بابا دروبستم و رفتم توخونه همینجوری که کاپشن چرمی مشکی رنگم رو برمیداشتم به سپیده گفتم:بلند شو ببرمت پیشه مادرجون من کاردارم تنها نباشی بهتره -: چشم داداش االن حاضرمیشم.منم رفتم بیرون تا پوتیناموبپوشم بعدازپوشیدنشون سپیده هم اومد بیرونو باهم راه افتادیم سمت خونه ی مادربزرگم که چند تا کوچه پایین ترازکوچه ی مابود تو راه سپیده شونه به شونه ی من راه میومد وجوری باافتخاراینکارو میکردکه انگارداداشش رئیس جمهوره نه یه قاتل باالخره رسیدیم به خونه ی مادرجون روبه سپیده گفتم: – کارم تموم شد میام دنبالت

دانلود رمان سیاوش

– باالنمیای داداش؟؟دله مادرجون برات تنگ شده ها – منم دلم تنگ شده ولی االن کار دارم بازسرفرصت بهش سرمیزنم – باشه داداش جون پس فعال – فعال ابجی.راه افتادم سمت قمارخونه ی شریف بابا،جایی که توش قماربازی میکردن مردم بصورت زیرزمینی،یه جوریایی محل کاره شریف بابا بود ازاونجا یه محلو اداره میکرد بزرگ محلمون شریف بابا بود هرکی مشکلی داشت میرفت سراغش ازمحله مواظبت میکرد جلوی غریبه ها جلواونایی که مثه خودش بودنو دنبال اینکه برای محله های بیشتری سروری کنن هرکاری میکردن،اون بابای من بود منم پسرش بعدازمرگ بابام تنها به اون تونستم بگم بابااون جای خالیه باباموتایه جاهایی پرکرده بود.رسیدم به دخمه ی باباشریف دوتا ازآدماش که باکتوشلوردمه درایستاده بودن بادیدن من تاکمرخم شدنو بهم آزادشدنموتبریک گفتن منم بدون توجه به اونا یه خیلی ممنون ساده گفتم و انگشت شستموکشیدم به دماغمورفتم تو…ازبین ادمایی که داشتن قمارمیکردن ردشدم بایه تقه به دروارد اتاق باباشریف شدم…شریف بابا بادیدن من ازجاش ایستادوهمینجوری که دستشو واکرده بودگفت:خوش اومدی پسر.منم رفتم توبغلشوازش تشکرکردم…یکم که اینجوری گذشت من رفتم روی صندلی نشستمو شریف بابا همینجوری که خوشحال بودو میخندید گفت: – خب چه خبر پسر؟زندون چطورگذشت؟؟ –

دانلود رمان سیاوش

هیچی بابا فقط توفکره اینم که اززیرباراین قرض بیام بیرون،همش بافکره انتقام گذشت. شریف که همینجوری داشت برای جفتمون چایی میریخت خندشو قورت دادوگفت – پسر…نگران اون نباش اززیردینش درمیای فقط یکم دندون روجیگرت بزاری درست میشه – باید درست بشه بابا میدونی که من واس چی زنده ام باباشریف چاییو گذاشت جلوموگفت:بیا پسر بیاچایی بخورراجب این چند سال حرف بزنیم راستش ازوقتی که اززندون آزاد میشم تاحاالخیلی چیزیا اتفاق افتاد بعضیاشو بهت گفتم بعضیاشو صالح دیدم بیای بیرون بهت بگم – چی شده باباشریف؟ – حاج علیرضا همه ی مدارکیوکه بابات پیداکرده بودو نتونست پیداکنه و نابودش کنه درحالی که مافکر میکردیم همشو نابودکرده – اینکه خیلی خوبه…حاالکجاهست؟؟ – نمیدونیم بابات یه جایی پنهونشون کرده پدربزرگتم دردبه دردنبالشونه مابایدزودترازاون پیداش کنیم. همینجوری که بابااین حرفوزد خودبه خود مشتم گره شدو اخمام رفت توهم،باهمون اخم غلیظم گفتم:

دانلود رمان سیاوش

 – بابا…به من میگن سیاوش…وقتی میگم پیداش میکنم ازهمین االن اونو تودستام بدون…من حاج علیرضاروبه جزاش میرسونم انتقاممو میگیرم شریف بابا درحالی که میخواست ارومم کنه گفت: – ببین پسرتواین راهی که قدم گذاشتی پرازخطره پرازمشکله تازه اینایی که کشیدی سادش بود،پس خشمتو نگه دارواسه وقتی که باحاج علیرضا روبه روشدی نه االن – بابا اینو به خودم قول دادم بهش رحمی نکنم اون با بی رحمی تموم پدرومادرمو کشت پسره خودشو کشت…اون قانونیم که میگن نتوست چیزیو ثابت کنه عدالتی که میگنو من خودم بااین دستام زنده نگهش میدارم بعدازحرف زدن باشریف بابا خواستم یکم تومحله چرخ بزنم تا بااوضاع محله آشناتربشم،به کاسبا سرزدم به خونه ها نگاه انداختم خیلی عوض شده بود بچه هابزرگ شده بودند و داستان سیاوش و فراموش نکرده بودند…وازم میترسیدند…حق داشتن من یک قاتل بودم حتی بیشتردوستای قدیمیم پیشم نمیومدن هع به احتمال زیاد ماماناشون گفتن که باهام نگردن…همینجوری داشتم میرفتم که دیدم یه گوجه محکم جلوم خورد به زمین منم سریع خودموکشیدم کنارکه روم نپاشه…همینجوری داشتم به زمین نگاه میکردم که صدای خنده ی چندنفروشنیدم…داشتن به من میخندیدن؟؟؟سرموگرفتم باالونگاشون کردم…اخمام رفت توهم دوباره پیشونیم عین یه کاغذمچاله شده شد…

دانلود رمان سیاوش

ولی اونا به خنیدنشون ادامه دادن…عوضیا ازقصد اینکارو کردن…اعصابم بهم ریخت رفتم جلو یقه ی یکیشونو گرفتمو باسررفتم تودماغش…صدای اخش بلندشدوهم زمان یکی دیگه اومدجلو…سه نفربودن…اومدبامشت بزنه توصورتم منو جاخالی دادمو یه مشت خابوندم پایین چشمش بعدشم یقشو گرفتموبا زانو زدم توشکمشوپرتش کردم زمین…تااومدم به خودم بیام نفرسومی یه مشت زدتوشکمم…بدجوررفت رواعصابم واسه همین دوسه تا مشت به سرعت زدم توصورتشو بایه لگدوسط شکمش پخش زمینش کردم…هرسه تاشون روزمین بودن رفتم سراغ همون اولی که صورتش غرق خون شده بود بلندش کردم یقشو گرفتمو توصورتش دادزدم: – شمااینجا چه غلطی میکردین؟؟؟اینجامحله ی شریف باباست افتاااد؟فک کردین خیلی التین؟من شیش سال زیرتیغ بودم شیش ساااال…شما جوجه هاتومحله ی منوباباشریف چیکاردارین؟ بیچاره باتته پتته وباترس زل زدتوچشام بعددید نمیتونه توچشای مشکی من نگاه کنه سرشو انداخت پایین گفت:- هی..چی بخدا..دو دوستم اینجا کا کار داشت اومدیم همین من دوباره دادزدم:-سگ کی هستین هااان؟ – هیچکی – ببین به من میگن سیاوش این اسموتوذهنت نگه دارمیفهمی دیگه نبینم بیای تواین محله دفعه ی بعداین اتفاقا نیفته بدترشو سرتون میارم پس بزنین به چاک دیگه هم نبینمتون…

دانلود رمان سیاوش

 درحالی که جمعیت دورمون حلقه زده بود یکی جمعیتو کنارزدو اومدوبادیدن من تواین صحنه باتعجب گفت:- سیاوش!!! سرموبرگردونمو باهمون اخمی که روصورتم بود بهش نگاه کردم اخمام بازشدوگفتم:-علی!!!خودتی پسر؟؟ – پ نه پ خودمم دیگه – چقدبزرگ شدی – هههه مسخره نکن…اینجاچخبره؟؟ بااین حرف علی اخمام بازرفت توهموزل زدم توچشمای اون پسره و گفتم:-فهمیدی؟؟ – آر..ه فهمیدم – پس هری…دیگه نبینمتون یقشو ول کردمو اونم سوارموتور شدکه بره منم گفتم:-هی پسر…این جنازه هاروهم جاروکن ببر – چشم قربان. باهزار زحمت بلندشون کردو اونا بعدازمعذرخواهی کردن سوارموتورشون شدنو رفتن…جمعیت کم کم داشت کم میشد…ازاون موتور فقط صدای اگزوزش موندو همه رفتن،من موندمو علی که ناخودآگاه هموبغل کردیمودم تو گوشش گفتم:-داداش خودمی… *

دانلود رمان سیاوش

*************** باهم رفتیم همون جای همیشگی…همون جایی که قبلنادوتایی میرفتیم…یه رستوارن قدیمی…جایی که منوعلی کلی باهم خاطره داریم ازبچگی تاحاال…تومحلمون…روی پشت بوم یکی ازخونه های قدیمی….وقتی واردش شدیم اولین چیزی که چشمموگرفت گلدوناودرختچه هابود…انگاراومده بودیم پارک…تنهاجایی که تغییری نکرده بوداینجابود…منوبرد به گذشته ها…به روزایی که منوعلیوهستیوسپیده چهارتایی میومدیم اینجاهومن کلی سربه سرهستیوسپیده میزاشتم…میخندیدم ازته دالمون…توچشمای هیچکدوممون غمی نبود…هع اصال نمیدونستیم غم چی هست…واسه خودمون تودنیای شادمون زندگی میکردیم زندگی…نه االن که داریم نفس میکشیم فقط…هرکدوممون یه گوشه پرت شدیم…من زندون…علی دنبال کار…سپیده گوشه ی خونه باکابوساش…هستیم دنبال درسودانشگاه واخریشم نامزدش…بادستای علی روشونه هام ازفکردراومدم علی:چت شد پسر؟رفتی اون قدیم مدیما؟؟ – اره…اینجاپرازخاطرست – منم هروقت میام اینجاهمینجوری میشم – پس چرا االن نشدی چاخان

دانلود رمان سیاوش

– هههه شدم ولی نه به اون شدت قبل خندیدم…یه لحظه به انتقام فکر نکردمومثه قبلناخندیدم…ولی حتی دوثانیه هم نشد..دیگه مثه قبل نمیتونستم بخندم…خندیدنوفراموش کرده بودم وفقط علی میتونست که یکم بخندونه منو. رفتیم روهمون میزهمیشگی نشستیم که به قول خودم کناره پرتگاست…ازاینجاکله محله رومیشه دید…بادیدن عموحسین ازجام بلندشدم عموحسینم بادیدن من دستاشو بازکردو باخنده گفت:اخر آزادشدی سیاوش خان…منم خنده ی مصنوعی ای تحویلش دادمورفتم توبغلشو گفتم:اره عمو – پس مشتریای سابقم برگشتن – اره عمو ولی دیگه مثه قبل چهارنفرنیستیم مثه اون موقعه هاهم زیادنمیایم – میدونم پسرم…همین که آزادشدی خداروشکر…اصال باورنمیکردم که سیاوش همون پسره شیطون وبازیگوش همون ادم مهربون بیفته زندون – زندگی نمایش های مختلفی برا ادم آماده میکنه عمو…توهم مجبوری که بازیشون کنی – خیلی فرق کردی پسرم…دیگه مثه قبلنانیستی عوض شدی – همه چی عوض شده عموفقط من نیستم – باشه پسرم من برم یه چی بیارم بخورین – بروعمو به سالمت.بعدازرفتن عمو علی روبه من کردوگفت:-خب داداش تعریف کن ببینم – ازچی تعریف کنم پسر؟ – ازخودت اززندون…چطورگذشت تعریف کن دیگه بابی حوصلگی جواب دادم:ول کن علی – ااا داداش بگو دیگه… – باشه میگم…ازکجاش بگم – خیلی سخت بود؟ – مگه میشه آسون باشه داداش! – راست میگیا..خب کسی مزاحمت نشدچیزی نشد؟

دانلود رمان سیاوش

دانلود رمان جدید

فرمت کتاب سیاوش : PDF|APK|EPUB

 

تعداد صفحات کتاب : پی دی اف۴۱۴ جار ۸۰۰۰

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

منبع تایپ رمان : negahdl.com

جهت درخواست رمان �به سوپر گروه ما �در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان سیاوش باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )
4.25 از 4 رای
 
بازدید : 271 بار بار دسته بندی : سیاوش تاريخ : ۲۵ شهریور ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

یازده + 4 =

Amir
یکشنبه , ۲ آبان ۱۳۹۵
پاسخ دهید

تو کارت عالیه داداش

Amir
یکشنبه , ۲ آبان ۱۳۹۵
پاسخ دهید

تو کارت حرف نداره داداشی

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،