دانلود رمان جدید دانلود رمان سیاه بازی باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر 10000

نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر

در هر مکانی هستین نیازی نیست از مکانتون خارج بشین به راحتی در لحظه کار رو تو خونه سفارش بگیرین، انجام بدین و پولش رو تو خونه دریافت کنین اگه دنبال یه شغل خونگی یا شغل دوم هستین این نرم افزار بهترین انتخاب ممکن هست در اینجا میخوایم شما را با روند انجام پروژه آشنا کنیم. پس با ما همراه باشین

دانلود رمان سیاه بازی

دانلود رمان سیاه بازی باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب سیاه بازی : PDF|APK|EPUB

Siah-Bazi
1.gif نام کتاب رمان : سیاه بازی
1.gif نام نویسنده : مدیا خانم
1.gifحجم رمان سیاه بازی : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان سیاه بازی :
سیمرغ کار ملایمی بود.. آروم شروع شد.. یه جاهایی شیبِ تند داشت و
دوباره افتاد تو راه ملایم و لایتِ خودش.این نرمی و لطافت بهم کمک کرد
کم تنش تر و آروم تر تجربه ی اولم رو حس کنم!

ولی سیاه بازی دقیقا نقطه ی مقابلِ سیمرغه! هم ایده پخته تره و هم
هدف مشخص تر! در اصل سیمرغ برای شروع سیاه بازی که ایده ی اصلی
و قدیمیم بود یه جور جان فدا شد.. تا هم شما با قلمم آشنا شین و هم
من به پختگی و بلوغ کافی برای نوشتنش برسم!
سیاه بازی حرفای زیادی برای گفتن داره ولی صبر میطلبه.. معماهای
ساده و نقاط مبهم تو خودش داره… شاید اوایل یکم گیج شین ولی از اونجایی که من ساده نویسی رو ترجیح میدم و از ژانر معمایی زیاد خوشم نمیاد، به مرور و طی داستان مرحله به مرحله و همراه با پست ها به جواب سوال ها میرسین!
در مورد صفحات طبق معمول حرفی برای گفتن ندارم چون همیشه و همیشه سوژه ست که تصمیم میگیره چند صفحه باشه و کجا تموم شه!
امیدوارم این تجربه هم مثل سیمرغ کنارِ شما برام بهترین و زیباترین باشه!
ژانر: اجتماعی… احساسی… کمی معمایی!
خلاصه:سیاه بازی حکایتی تلفیقی از زندگیِ دو مَرده.. هر کدوم درست و نادرستِ
خودشون رو قبول دارن و هر کدوم به نحوِ خودشون دنبالِ معنیِ واقعیِ زندگی
میگردن! درستِ یکی نادرستِ اون یکی؛ مردونگیِ یکی نامردیِ اون

دانلود رمان جدید

رمان جدید از مدیا خانم سیاه بازی

میگردن! درستِ یکی نادرستِ اون یکی؛ مردونگیِ یکی نامردیِ اون یکیه! براشون مهم نیست.. راه و رسم زندگیشون بر پایه ی درست و غلط هاییه که با شخصیتشون عجین شده! سیاه بازی ولی واژه ی کلیدیِ این بازیه! واژه ای که ناخوانده و مرموز با زندگیشون گره خورد و سرنوشت و زندگی خیلی از نزدیکاشون رو تحت شعاع قرار داد! توضیحی در رابطه با داستان: دوستان، سیاه بازی مثل خیلی از رمان ها حولِزندگیِ یک مرد و یه زن نمیچرخه. چند موضوع داریم.. چند کاراکتر داریم! یعنی به نوعی تمام کاراکتر ها در این داستان پررنگ ان! برای همین خواهــــــش میکنم پست ها رو با دقت و حوصله بخونید. دوست ندارم وسط کار گیج بشین یا سرتون مثل بازار شام قاطی پاتی شه! به نام خدا _دیشب اومدم خونتون نبودی….. راستشو بگو کجا رفته بودی؟ به خدا رفته بودم… _رفته بوده دنبالِ داش سیای ما ببینه باز کجا گوسفند میچرونه؟! سرش را به سختی از زیرِ اتوموبیل بیرون کشید و نگاهش به کفش های کهنه ی اسی افتاد.چپ چپ نگاهش کرد! _ نه خیر.. رفته بودم دنبالِ بزمچه های محل… سالمت کو؟ اسی جلوتر آمد و نیشش را تا بناگوش باز کرد. _نوکرتم و سالم…! چی میخوری؟ خودش را از زیرِ ماشین به بیرون سُر داد. _چیز… میخوری توام؟

دانلود رمان سیاه بازی

دوباره خندید. _با ما به از آن باش که….. پشتِ سرش را با دست خاراند. _حاال هر چی..! کِفین گارداش؟ سرش را با تاسف تکان داد. _گند زدی تو ضرب المثل….صدبار گفتم وقتی زیرِ این المصب ام فک نزن.. تمرکزم به هم میریزه! بعد با حرکتی نمایشی آدامس داخل دهنش را جلوی پایش تف کرد. _بیا… کوفت دارم میخورم.. یه آدامس موزی هم میخوریم باید اجازه بگیریم ازت؟ اسی خندید.. خم شد و دستش را با حالت لوتیگری اول به آدامس و بعد به زمینِ زیر پایش زد.! _کوچیکتم بی اعصاب… خاکِ پا.. آدامستم! ولی خودمونیما… زیرِ چه عروسکی بودی! کوفتت بشه! آچار را به طرفش نشانه گرفت که با دو خودش را پشتِ ۶۰۲ سفید رنگ قایم کرد! _جرات داری بزن… ببین اوستا چیکارت میکنه! دِ بزن دیگه! دستش را با دستمالِ روی کاپوت پاک کرد و به طرف اتاقک کوچک تعمیرگاه راه افتاد. _بیا بیرون ننه مرده! کاریت ندارم! بنال بینم واس چی اومدی؟ اسی با حرکتی خنده دار از پشتِ ماشین بیرون پرید و سر و صورتش را بوسید. _نوکرتم داش سیا.. مینالم ولی جون من نه نگیا؟ درِ اتاق را باز کرد.. روی موکتِ نیمه سیاه و کثیف، با همان لباسِ سیاه تر نشست و زانویش را بغل گرفت. _بگو بینم.. فقط اگه در موردِ این آهن هاست باس بگم.. انگشت شصتش را به طرفش گرفت. _همین از دستم برمیاد!

دانلود رمان سیاه بازی

 پوفی کرد. _جونِ اسی… یعنی اسی بمیره؟ فقط یه ساعت.. به جونِ خودم اگه کارم لنگ نبود این ورا آفتابی نمیشدم! میدونم اوستات ازم شکاره! سکوتش را که دید دستش را به چانه اش کشید و چشمانش را ملتمس ریز کرد. _یه ساعت.. جونِ داداشم یه ساعت! _باز چه گُهی میخوای بخوری اسی؟ خودتو به … _خودمو به هیچی نمیدم… بابا خودت میدونی که قضیه چیه؟! لبخند کمرنگی روی لبهایش نمایان شد و چهره اش را کمی بازتر کرد. _آها.. پس بازم زری جون؟ اخم کرد و سرش را پایین انداخت! _زری جون چیه داداشم؟ زری خانوم.! _ببند حاال.. چه مرگته تو؟ مگه نگفت نه و تموم؟ با چهره خنده دار ولی جده ای به رو به رو خیره شد. _خیلی المروته میدونی؟ ولی رامش میکنم… مالِ خودمه داداش! نمیدم دستِ این و اون! سرش را تکان داد و ضربه ای به شانه اش زد. _کی میخوای بفهمی عشق و عاشقی کشکه؟ همین زری.. _زری خانوم! _همین زری خانومتون میبینه پول نداری که نه میگه بهت! اگه تو هم یکی از این آهنا رو سوار بودی االن مادرِ بچه هات بود! از جایش بلند شد و سرهمِ تعمیرکاریِ آبی رنگ را از تنش خارج کرد. اسی بی صدا و ناراحت پشتِ سرش راه افتاده بود. وسطِ تعمیرگاهِ بزرگ ناچار و ناراحت ایستاد و چشمانش را با کالفگی بست!

دانلود رمان سیاه بازی

_نمیشه مرتیکه…! چرا نمیفهمی؟ این ماشینا که اینجاس برابر با قیمتِ خون اته! اسی دور زد و رو به رویش ایستاد. _چی میشه نرینی تهِ دلِ ما هان داداش؟ بابا میخوام ببینم بهم میاد؟ یه بار منو پشتِ فرمونِ این بی صاحاب ببینه عاشقم میشه به قرآن! سرش را با تاسف تکان داد. _میخوای پز بیای؟ با چیزی که مالِ یکی دیگس؟ دِ مغز تو سرته یا پهن؟ نگاهش معنا دار شد. _ئه؟ اینجوریاس؟ یقه ی خرگوشیِ پیراهنش را با خشم جمع کرد و از سرِ دلسوزی به ناچار گفت: _کدومشو میخوای بی شرف؟ خنده روی لبهای کبودِ اسی نشست. _قربونِ دلت برم داداش.. همین عروسکی که.. نگاهِ وحشتناکِ رو به رویش را که دید حرفش را عوض کرد! _این عروسکی که زیرش خوابیده بودی نه اونی که کنارش بود… جونِ تو میخواستم همونو بگما؟ نگاهی به ۶۰۲ سفید رنگ انداخت. _ به اوستا چی بگم مرتیکه؟ تو آخر منو به یه چی چی میدی! اسی جلو امد و صورتش را بوسید. _به خدا تا عمر دارم نوکرتم.. مگه نمیگی کلیدا دسته خودته؟ خودت میکشی پایین دیگه کرکره رو.. زری االن از دبیرستان تعطیل میشه! شب نشده اینجام! به عقب هولش داد. _گورتو گم کن همه صورتم و تفی کردی.. چی بکشه از دست تو این زر…

دانلود رمان سیاه بازی

_زری خانوم داداش… چاکرتیم! کلید را از روی کانترِ کوچک برداشت و برایش پرت کرد. _بگیر.. باکش پره… اسی شصت تا بیشتر نمیریا؟ خش روش بیفته شلوارت دستته! من یه سر میرم خونه! یه ساعت دیگه برگشتم جلوی مغازه باش! با هیجان و خوشحال ریموتِ ماشین را زد. _بیا بشین گارداش… نوکرتم دربست.. میرسونمت! . . کمی پایین تر از درِ خانه پیاده شد. _اسی سفارش نکنما؟ جونِ ننت ثابت کن میتونی آدم باشی! دستی برایش تکان داد. _آدم چیه داداش؟ حیوونتم. من رفتم. واسم دعا کن! فحش زیرِ لبی نثارش کرد و راه افتاد. توپِ پالستیکیِ سبزی کنارِ پایش افتاد.چند رو پای کوتاه زد.. پسرک نزدیک شد و برای گرفتن توپ تالش کرد. با حرکتی نمایشی توپ را با پشتِ پایش به طرف دیگری شوت کرد. _هنو خیلی مونده آدم شی… عباس و ندیدی؟ _خاله صداش کرد رفت درس بخونه.. بگم اومدی؟ اخم کرد. _مگه فضولی؟ خودم دارم میرم! پسرک از پشت سر لباسش را کشید. _داداش سیا؟ برگشت و شاکی نگاهش کرد.

دانلود رمان سیاه بازی 

 _بنال بچه کار دارم! _پس کِی دوچرخم و تعمیر میکنی؟ مگه قول نداده بودی پریروز درستش کنی؟ چشمش به درِ نیمه بازِ همسایه ی دیوار به دیوارشان افتاد. دقیق تر شد. طولی نکشید که لیال با یک چشم و لبخند کمرنگی گوشه ای از در ظاهر شد. لبخندی روی لبش نشست. با سر سالم داد! لیال چادر گل گلی اش را جمع کرد و با خجالت سالم داد. دختر هفده ساله ای که دیگر آمدن های ساعتِ چهار عصر او را از بر بود..! _فعال کار دارم! جمعه بیار درستش کنم! با همان لبخند از کنار در گذشت و با نیم نگاهی به لیال گفت: _با اجازه! لیال لب گزید و داخل رفت. سرش را با لبخند تکان داد و او هم داخلِ خانه شد. بوی لعنتیِ خالفیِ پدرش باز تمامِ حیاط را پر کرده بود! اخم هایش در هم شد. عصبی از حیاطِ شِبه مخروبه گذشت و داخل شد. برعکسِ حیاط از خانه بویِ عطرِ خوشِ قیمه می آمد. اشتهایی برایش نمانده بود ولی گرسنه بود! مگه گرسنگی شوخی بردار بود؟ اتاق های کوچک و تو در تو را به دنبالِ مادرش گشت! _مونس خاتون؟ آشپرخانه هم خالی بود. _مونس خاتون کجایی دورِت بگردم؟ صدای مادرش را از اتاقِ کوچکِ انتهای سالن شنید. همان اتاقی که اخم هایش را در هم میکرد. هوسِ قیمه از سرش پرید. عصبانی به طرف اتاق رفت. _سالم.. باز که اینجایی؟ مونس لبخند غمگینی زد. _سالم سیاوشم.. چکار کنم مادر؟ بیکارم تو خونه! دستی به موهایش کشید و نزدیک شد. چهارزانو کنارِ بساطِ خیاطیِ مادرش نشست. به عادت همیشگی دستِ مادرش را باال آورد و بوسید.

دانلود رمان سیاه بازی

 _بیکار تویی یا اون الدنگی که بویِ گندکاریش کلِ محل و گرفته؟ مونس دستش را روی دهانش گذاشت. چشمان چین و چروک دارش هزار هزار حرف نگفته داشت! _پدرته سیاوش… هرچی بود و هست پدرته! من که خوبم مادر! نگرانیِ شما منو پیر میکنه نه کار! با اخم سرش را پایین انداخت. _یکی باس حالیش کنه ننه! خودشو زده به.. چشمانِ شماتت بارِ مادرش را دید و سکوت کرد. _امروزم باز رفته بودی؟ مونس چشم ازش برداشت و دوباره مشغولِ نخ کردنِ سوزنِ چرخ شد. _نرم چیکار کنم؟ مدرسه عباس اینا دوباره کمک به مدرسه خواسته! نگاهش را به پینه های دستِ مادرش دوخت. _مگه من رفتم زیرِ گل که اینجوری میگی ننه؟ تا من هستم نمیذارم تو بری پله خونه ی اون حروم زاده ها رو بشوری. غلط کردن بی پدر مادرا کمک ممک خواستن. مگه مدرسه دولتی نیس؟ میرم تخته میکنم درِ اون خراب شده رو! مونس نفس عمیقی کشید. _شر نکن سیاوش.. ده بیست تومن که این حرفا رو نداره.. شخصیت بچه خرد میشه! عصبانی از جایش بلند شد. _خودم جورش میکنم! گفتم که منتظر پولم. قراره یه قلنبه اش بیاد دستم. هم خودمون نو نوار میشیم هم واس مدرسه عباس پول میدم! نگاهِ مونس دلخور شد. _نمیخواد.. الزم نکرده! جورابتو درار سوراخشو بدوزم. نخ سوزن دستمه! دوباره روی زانو نشست.

دانلود رمان سیاه بازی

_مادرِ من.. قربونِ شکلت بره سیا… مگه تا حاال نون نیاوردم؟درستش میکنم.. فقط یه کم فرصت!! چرا بهم اعتماد نمیکنی ننه؟ نمیخوام سرِ پیری خم و راست شی! خم شد و پیشانی اش را بوسید. _خودم غالمتم…. نرو خونه اون بی مرامای حروم خور! خودم میفرستمت مشهد.. پابوسِ آقا.. هوم؟ دوس داری؟ با مهری خانوم! اصال… اصال با هواپیما! مونس دست انداخت و نوکِ جورابش را کشید و از پایش درآورد. _با همون پوالیی که نمیدونم یهویی از کجا میان؟ نمیخوام مادر… اونقدر درد و بال دارم که با سفرِ حج هم مشکلم حل نمیشه! عصبانی از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت. عباس با کتابِ علومِ پاره و خودکار به دهن پشت در ایستاده بود. تا سیاوش را دید هول کرد. _سالم داداش! جلو رفت و گوشش را پیچاند. _سالم و کوفت.. سالم و درد.. بازم که بچه ننه شدی؟ _آی آی داداش.. آی چی گفتم مگه؟ _مگه نگفتم اون مدیر کچل ات هر چی خواست و زرت و پرت کرد به خودم میگی؟ باز رفتی گذاشتی کفِ دستِ ننه؟ _آی داداش… بخدا از دهنم پرید.. دیگه نمیگم! ولم کن! رهایش کرد و نگاهی به هیکلِ درشت اش انداخت.. بین سینه و شکم برآمده اش خطی افتاده بود که تیشرتِ تنگ و کوتاهش را کوتاه تر میکرد و نافش را مشخص میساخت. شلوارش را نگاه کرد. این یکی هم از خشتک فارغ شده بود! _پسر تو خار داری تو شلوارت؟ این یکی رم که جر دادی؟ عباس با دستش گوشش را مالش داد. _چیکار کنم شد دیگه! داداش؟ دیگه نمیگم قول!

دانلود رمان سیاه بازی

چپ چپ نگاهش کرد و راه باریکِ پشت بام را پیش گرفت. _داداش میری پیشِ عروس؟ میانِ پله ها توقف کرد. _منظور؟ برو درسِت و بخون ! _داداش بخدا دو صفحه مونده.. منم بیام دیگه؟ جونِ عباس؟ با لبخند یک طرفه ای سرش را تکان داد . _بیا کره خر… تو که کال دُم مایی! بیا بینیم چی میشه! *** بارانیِ سرمه ای رنگش را از تن خارج کرد و بی حوصله رو به روی فربد نشست. اخم ظریف و معناداری گوشه ی نگاهِ فربد بود. این نگاه را خوب میشناخت. نگاهی که صدها حرفِ نگفته با خودش همراه داشت. سرش را تکان داد و بی حوصله گفت: _چیه؟ فربد ابرو باال انداخت. _حواست هست بدجوری داغون میزنی؟ اصال شبا میخوابی؟ نمیخوابید.. هزار فکر و خیال و ده هزار دلشوره ی تلنبار شده در مغزِ رو به انفجارش.. مگر ممکن بود خواب و استراحت؟! فنجانِ حاوی نسکافه ی بی کیفیتش را مزمز کرد. _اوضاع به هم ریخته.. رشته داره از دستم در میره فربد.. زیاد وقت ندارم! فربد طولِ سالن بزرگ را طی کرد و کنارش روی صندلیِ چوبی نشست. _بیا و بیخیالِ این دختره شو.. باور کن با این فقط وقتت تلف میشه! سرش را سردرگم تکان داد. _نمیتونم.. فعال نمیشه!

دانلود رمان سیاه بازی

 فربد سکوت کرد و خیره شد به انگشت های دستش که فشارشان روی شقیقه هایش لحظه به لحظه بیشتر میشد. صدای زنگِ موبایلش نگاهِ هر دو را به طرفِ میزِ رو به رو جلب کرد. جایی که گوشیِ بزرگ و سفید با ویبره ی شدیدی روی شیشه به حرکت در آمده بود! _جواب نمیدی؟ نگاهی کالفه به گوشی انداخت. بلند شد و گوشی به دست راهِ بالکن را در پیش گرفت. پرده ی توریِ پشت سرش را کشید و هوای آلوده ی تهران را عمیق نفس کشید. _جانم؟ صدای بغض آلودِ دخترک در گوشی پیچید و حالش را خرابتر کرد. _خیلی نامردی… دلم برات قدِ یه عدس شده.. چرا گوشیت و جواب ندادی؟ نرده های سفیدِ بالکن را فشار داد. _عزیزِ دلم.. گفتم شبا زنگ نزن.. نگفتم؟ _چرا گفتی.. ولی چیکار کنم هانی؟ دلم تنگته! میس یو! نفس حبس شده اش را بیرون فرستاد. _به جای اینا از خودت بگو.. خوبی؟ چه خبر از خونه؟ نفسِ کالفه ی دخترک را شنید. _چی بگم؟ حرفای همیشگی.. نصیحتای تموم نشدنی. کِی میای ببینمت؟ کالفه تر از قبل روی صندلی حصیری نشست. سوالی که همیشه در مقابلش عاجز بود. دیدنش، آن هم با آن همه زیبایی و جذابیتی که به همراه داشت، با آن ناز و ادای دخترانه و ظریف، و این صدا که هوش از سرِ هر مردی میبرد! ..نه!.. دیدنش دیوانگیِ محض بود! نفسش را کالفه بیرون داد و صدایش را آرام تر کرد. سایه ی فربد را میدید که از پشتِ پرده تکیه به درِ بالکن داده بود ! _برات که توضیح دادم عزیزم! این روزا سرم خیلی شلوغه.. فکر میکنی من دلم برات تنگ نیست؟

دانلود رمان سیاه بازی

صدای دختر دوباره بغض آلود شد. _دوستم نداری! اآلن ده روزه که بهونه میاری! پایِ کسی در میونه؟ بلند شد و در مقابلِ ابروی باال رفته ی فربد با تاسف سر تکان داد. _بازم شروع کردی؟ گلم.. قشنگم.. فقط یه کم فرصت بده کارام و راست و ریست کنم. هوم؟ _باشه.. بازم بهت زنگ نزنم؟ نفس عمیقی کشید. _آره.. خودم زنگ میزنم. کاری نداری فعال؟ _امیر؟ دستش را مشت کرد و از کنارِ فربد گذشت. _جانم؟ _دوستت دارم. میدونی دیگه نه؟ تلخندی کنج لبش خانه کرد. _میدونم عزیزم! لبهایش را به هم فشرد و ادامه داد: _منم! تماس که قطع شد دوباره روی همان صندلیِ قبل، کنارِ پنجره نشست و سرش را میانِ دستانش فشرد. _هیچ معلوم هست چیکار میکنی؟ تکلیفت و با خودت مشخص کن امیرخان! سرش را ناراحت تکان داد. _بچه ست فربد.. میرتسم! فربد پوزخندِ صداداری زد.

دانلود رمان سیاه بازی

 _بچست ولی خوب بلده حالت و عوض کنه.. سر بلند کرد و عصبی چشم دوخت به چهره ی بیخیال و خونسردِ فربد. _به جز حرفای مزخرف و زیر نافی حرف دیگه ای حالیته؟ میگم بچه ست! سکوتِ فربد را که دید سر به زیر انداخت و زیرِ لب گفت: _قبول دارم لونده.. کار هر مردی نیست گذشتن از همچین دختری! ولی.. _ولی هنوز اونقدر پست نشدی که به یه دختر هجده ساله دست درازی کنی آره؟ بس کن بابا حالمون و نگیر! خشمش کم کم فرو نشست و جایش را به بی تفاوتی داد. بحث کردن با فربد کارِ او نبود! چنگی به سوئیچ ماشینش زد و بی حرف از کنارش گذشت. _کجا میری؟ بدونِ اینکه برگردد با همان لحن دلخور گفت: _میرم دنبالِ مهسا.. نیاز دارم یکم آروم شم. دارم دیوونه میشم! _این یعنی بازم برم پیِ نخود سیاه دیگه؟ چشمش را بی حوصله روی هم گذاشت. _کِی بعد از ظهر ها خونه بودی فربد؟ خنده ی بلندِ فربد را نشنیده گرفت و با قدم های بلند خودش را به درِ ورودی رساند. _میگم این لعبت کوچولو دیوونت میکنه! نگو نه! سرش را عصبی تکان داد و درِ خانه را بر هم کوبید! . . رو به روی دانشگاه نگه داشت و گوشی را از جیبش بیرون کشید. اس ام اسی فرستاد: “جلوی درم” به دقیقه نکشید که مهسا جلویِ در ظاهر شد. سعی کرد پوزخندش را کنترل کند. اخم جذاب

دانلود رمان سیاه بازی

 و همیشگی اش را چاشنیِ صورتش کرد و درِ جلو را برایش باز کرد. هوا بارانی بود. مهسا سریع سوار شد و دستانش را به هم مالید. _سالم عشقم.. عجب بارونی گرفته! نگاهش به ناخن های بلند و مانیکور شده اش افتاد. ناخن هایی که دور روز پیش سبز و حاال نارنجی بودند! نگاهش باالتر رفت. بارانیِ چرمِ کوتاه و تنگی پوشیده بود. مقنعه ی کوتاه تری که تنها مدرکِ دانشجو بودنش بود ولی مثل وصله ای ناجور و اجباری روی موهای پریشان و مش شده اش قرار گرفته بود! همراه با شلواری نازک و چسبان که بود و نبودش توفیری در این هوای سرد و بارانی برای صاحبش نداشت. چشمانش را متفکر روی هم فشرد و با خودش اندیشید: “چی بود اسمش؟…ساپورت!” پوزخندِ نامحسوسی زد. _اول جواب سالم ما رو بده بعد دید بزن! چشمانش را در چشمهای آرایش شده ی مهسا قفل کرد و با زبانش دورِ لبش را تر کرد. _سالم…کجا بریم؟ مهسا لبخند اغواگری زد. _هرجا تو بگی! ابرو باال انداخت. _بازم تایمِ آزاد داری؟ لبخندش به خنده ی بلندی تبدیل شد. _برای تو همیشه وقتم آزاده.. میریم خونه؟ چشمش را به رو به رو دوخت و اخمش پر رنگ شد. _آره! ***

دانلود رمان سیاه بازی

 بند کتانیِ کهنه و از ریخت و قیافه افتاده اش را محکم کرد. _مامان نیار دیگه دیره! ظهر شد! مونس نفس نفس زنان خودش را بهش رساند. دستش را روی زانویش گذاشت و خم شد. همزمان نایلونِ بیرنگی که محتوای آن چند پلیورِ گرم و چند تکه نانِ محلی بود را دستش داد. _نگاه کن ببین چیزِ دیگه ای از قلم نیفتاد؟ همینا بود دیگه ها؟ با دستانش صورتِ مونس را قاب کرد. _چرا انقدر هول میکنی؟ مگه بارِ اوله که میریم پیشش تو اون خراب شده؟ در ضمن، نایلون نبود دیگه؟ این چیه آخه قربونت برم. خیلی ضایست! _دیر میشه مادر.. ! نگاهش مهربان شد. _برو تو.. سرده! مونس لب گزید و سرش را پایین انداخت. _خدا ازشون نگذره! نفس کالفه ای کشید و نایلون را از دستش گرفت و بی حرف راه افتاد. اگر همین جا می ایستاد مرثیه سراییِ مونس و داغِ دلش تمامی نداشت. صدای مادرش در نیمه ی راه متوقفش کرد. _سالمم و برسون مادر.. بگو نترس،مادرت و دعاش پشتته! برگشت و غمگین نگاهش کرد.! _میخوای تو بری؟ مونس سر باال انداخت. _گفت سیاوش بیاد.. حتما کاری داره! برو مادر! سرش را جدی تکان داد و زیر لب خداحافطی کرد. هر روزی که وقتِ مالقات میرسید اوضاع اینگونه بود! خانه سرد تر.. حیاطِ بزگ خفه تر، حتی محله سوت و کور تر بود! صبحِ زود بود و هوای

دانلود رمان سیاه بازی

تهران به نسبت تمیزتر! نفس عمیقی کشید و در را پشتِ سرش بست. همزمان لیال از خانه ی کناری خارج شد. کوله اش روی دوشش بود. با دیدنِ سیاوش بندِ کیفش را محکم در دستش فشرد و سر به زیر سالمی زیرِ لب داد. _سالم! سیاوش نگاهی به مانتو و شلوارِ سرمه ای رنگش که از کهنگی برق افتاده بود انداخت. _سالم.. سبحان خونست؟ سرش را چپ و راست کرد. _امروز زود رفت کارخونه.. کارش دارین؟ جمله ی آخرش لبخند آشنایی روی لب های سیاوش نشاند. هرگاه سراغِ برادرش را میگرفت این دخترک با همین لحنِ خاص میپرسید”کارش دارین؟” _ظهر که اومد بگو یه سر بیاد تعمیرگاه.. با لبخند اضافه کرد: _کارش دارم! لیال چشمی زیرِ لب گفت و با قدم های تند ازش دور شد. سرش را با خنده تکان داد. این دخترِ ساده واقعا با خود چه میاندیشید؟ پوفی کرد و به طرف ایستگاهِ اتوبوس راه افتاد. . . دستش را جلو برد و پشتِ دستِ شهروز کشید.. برادرش پریشان تر از هر وقتی، رو به رویش نشسته بود! با گره ابروانی که هیچ گاه باز نمیشد.. یا حدِاقل سیاوش باز شدنشان را به یاد نداشت. از وقتی چشم باز کرده بود اخمِ شهروز بود و صدای بم اش! حتی لبخندش را هم به ندرت دیده بود! مثال وقتی مونس با عشق برایش پلیور میبافت و میلِ کاموای نیمه تمام را روی بدنش قرار میداد… یا وقتی با ذوق و شوقی وافر از حنانه یا دیگر دختران دمِ بختِ مجلسهای تمام نشدنیِ خانوم احمدی میگفت و با هیجان آبِ دهانش را با صدا قورت میداد! …شاید این اخم

دانلود رمان سیاه بازی

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب سیاه بازی : PDF|APK|EPUB

تعداد صفحات:۳۴۵۲صفحه پرنیان،۸۳۸صفحه پی دی اف در

قسمت دانلود

تعداد صفحات کتاب : پی دی اف ۲۵۰ جار ۱۴۴۰

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

منبع تایپ رمان :  negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
بازدید : 176 بار بار دسته بندی : رمان های در حال تایپ تاريخ : ۱۲ شهریور ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

هجده + شانزده =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،