دانلود رمان جدید دانلود رمان سکوت یک تردید اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار ازمون راننذگی10000

نرم افزار ازمون راننذگی

بهترین سوالات با تضمین قبولی در آزمون آیین نامه را می توانید پیدا کنید بخش زیادی از سوالات به صورت رایگان در اختیار شما قرار داده شده است ولی در صورتی که بخواهید با هزینه ناچیز 10000تومان می توانید کاربر ویژه سایت شده و علاوه بر دسترسی به آزمون های ویژه به مجموعه فیلم های آموزشی در زمینه پارک دوبل، پارک موازی و سایر موارد مورد نیاز برای آزمون شهری دسترسی داشته باشید. قطعا از کیفیت انیمیشن های آموزشی شگفت زده خواهید شد. هزینه پرداختی شما صرف بهبود کیفیت سایت خواهد شد.

دانلود رمان سکوت یک تردید

دانلود رمان سکوت یک تردید اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب سکوت یک تردید : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان سکوت یک تردید اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
1.gif نام کتاب رمان : سکوت یک تردید
1.gif نام نویسنده : حنا ارشادی
1.gifحجم رمان سکوت یک تردید : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان سکوت یک تردید :
نگاه…دختری شیطون و لجباز…و مغرور…
دختری که در عین حال دلش مثل دریا بزرگه…
دختری که دنیا سرنوشت بدی رو براش رقم میزنه…و عشقی از جنس نفس…عشقی که تردیدی توش نیست…اما سرنوشت…تقدیری…که تردید داره….بین بودن و نبودن….بین داشتن و نداشتن…آی دلم..وای خدا چقدر خسته شدم…پاهام داره از جاش کنده میشه…همش تقصیره این مرض گرفته است دیگه…آخه من نمی دونم این هرروز چی می خواد آخه تو این مغازه ها!!!!هی اینو می خره اونو می خره….دختره ی خنگ….(دوستم دریا رو میگم.)آهان راستی….یادم رفت خودمو معرفی کنم…من نگاه هستم ۲۰سالمه یه خواهر دوقلو دارم و دانشجو هستم….بووووووم(داشتم واسه خودم شمارو معرفی می کردم توی پیاده رو بودم اومدم برم تو خیابون یهو چشمتون روز بد نبینه…به یه جسم سختی برخورد کردم…و همون صدای بومی که دیدید…)ای درد ای کوفت ای حناق…مزاحم تعریف کردنم شدی….آی پام…واااییی…از درد پام روی زمین نشستم

دانلود رمان جدید

رمان جدید از حنا ارشادی سکوت یک تردید

مقدمه: بی تو هیچ نمی خواهمه آسمان نه زمین نه باران ه خیس شدن گرمای دستانت را به من بده همه چیز را از من بگیرن آری….آغاز دوست داشتنت است گرچه پایانراه نا پیداست من به پایان دگر نیندیشم…که همین دوست داشتنت زیباست آی دلم..وای خدا چقدر خسته شدم…پاهام داره از جاش کنده میشه. ..همش تقصیره این مرض گرفته است دیگه…آخه من نمی دونم این هرروز چی می خواد آخه تو این مغازه ها!!!! هی اینو می خره اونو می خره….دختره ی خنگ….)دوستم دریا رو میگم.(آهان راستی….یادم رفت خودمو معرفی کنم…من نگاه هستم ۰۲سالمه یه خواهر دوقلو دارم و دانشجو هستم. …بووووووم)داشتم واسه خودم شمارو معرفی می کردم توی پیاده رو بودم اومدم برم تو خیابون یهو چشمتون روز بد نبینه…به یه جسم سختی برخورد کردم…و همون صدای بومی که دیدید…( ای درد ای کوفت ای حناق…مزاحم تعریف کردنم شدی….آی پام…واااییی…از درد پام روی زمین نشستم و همونطور که مالحظه فرمودید داشتم به صاحب اون جسم خیرندیده فحش میدادم. ..اصال وایستا ببینم من به چی برخورد کردم!!؟؟یهو متوجه یه فراری مشکی رنگ در سمت راستم شدم….جووون ماشین

دانلود رمان سکوت یک تردید

 رو…ای خیر ندیده تو زدی به من!!؟درد بگیره ایشاال اون صاحبت… بیخیال فحش دادن شدم و به رو به روم نگاه کردم…متوجه پسر جوونی شدم که گویا صاحب خیر ندیده این جیگره…… پسر:خانوووم!!!!؟خانوم حالتون خوبه!!!! با کالفگی ادامه داد:چرا جواب نمیدید!!!!تکونی به من داد و ادامه داد:خانوووم با شما هستما!!!!! چهره ای طلبکارانه به خودم گرفتم و گفتم:هوووی…مگه نمیبینی پام درد می کنه!!!زدی پای منو له کردی تازه میپرسی حالتون خوبه!!!!؟ پوزخندی زد و گفت:آخیی…یعنی تو االن حالت بده!!!؟؟ حرصم گرفت….چقدر پرروئه…!!!زده پامو له کرده تازه طلبکارم هست…به همین خاطر رو کردم بهش و گفتم:نه کیییی گفته!!!!!!مگه نمیبینی دارم بندری میرقصم!!؟مرد مثال حسابی زدی پای منو له کردی تازه میگی…)اداشو در آوردم و ادامه دادم(:آخییی یعنی تو االن حالت بده!!!؟ اونم کم نیاورد…هه ای گفت و ادامه داد:آره خب…کامال مشخصه!!!دو ساعته داری با نگاهت منو ماشینمو می خوری!!!! ای واااای آبروم بر باد رفت…این از کجا دید!!!؟خب خل و چل دو ساعته جلوته توام زل زدی به خودشو ماشینش تازه توقع داری نبینه!!!! منم که پررو بهم برخورد…کم نیاوردم و جوابشو دادم:هه هه بسی خندیدیم…خواب دیدی خیره آقا…من داشتم به پاهام نگاه می کردم که له شده!!!ولی چون نور خورشید دقیقا روی پاهای منه جهت نگاهم یکم باالتر رفت…)پاهام جلوی ماشینش افتاده بود…(پسره که انگار خنده اش گرفته بود…دستشو جلو آورد و خواست دور بازوم حلقه کنه که سریع دستمو عقب کشیدم و گفتم:هیی آقا چیکار داری می کنی!!؟مگه خودت خواهر مادر نداری!!!؟ با کالفگی گفت:ای بابا…قاطی داریا…خوبی ام بهت نیومده!!؟فقط می خواستم کمکت کنم….از جاش بلند شد…و با اخم ادامه داد:ولی انگار خوبی بهت نیومده…

دانلود رمان سکوت یک تردید

_الزم نکرده آقا چالق که نیستم)ولی بودما(خودم بلند میشم…. نیشخندی زد و گفت:اوووم جدی!!!؟اوکی پس بلند شو….و با حالت مسخره ای نگاهم کرد…مرتیکه چلغووز وایستا دارم برات!!!!!…نمی تونستم بلند شم..ولی با این حال دستم رو روی آسفالت گذاشتم که درد خیلی بدی توش پیچید…و باالخره به هر سختی و دردی که بود از جام بلند شدم… پسره هم خنده ای مسخره کرد و گفت:مردم قاطی دارن بخدا…. این رو گفت و به سمت ماشینش رفت تا سوار شه… جووونم!!!!!؟؟؟این چلغووز به من میگه قاطی داره!!؟خودت قاطی داری رواانی….صبر کن االن نشونت میدم…. صداش کردم:آقا!!!؟ با تعجب به سمتم برگشت…و همراه با اخمی گفت:بله!!!؟ مشکوک نگاهش کردم و گفتم:تب دارید!!؟ اون که حسابی گیج شده بود…با خنگی گفت:هاان!!؟نع… سری تکون دادم و گفتم:آهان…اخه احساس میکنم در تب شدید دارید می سوزید…بهتون پیشنهاد می کنم از این به بعد قرص هاتون رو اشتباه و یا پشت و رو نخورید!!!!اصال نرمال نیستید…. و در ادامه نیشخندی زدم و لنگون لنگون کمی جلوتر رفتم…دیگه منتظر جواب دادنش نشدم و واسه اولین تاکسی دست تکون دادم و سوار شدم… آخییییییش….دلمم خنک شدا…راحت شدم…مرتیکه چلغووز گنده بکه روانی با اون ماشین بی ریختش…اه اه!!!! با صدای راننده به خودم اومدم..:خانوم کجا برم!!؟ _ولنجک… _چشم…. یه هفته ای از اون ماجرا میگذره…پام اونقدری درد نمی کرد که شکسته باشه یا مثال در رفته باشه!!!فقط انگار پیچ خورده بود…االنم حالم خوب خوب شده بود…

دانلود رمان سکوت یک تردید

 امروز خیلی کالفه ام…اخه از صبح خونه ام…تصمیم گرفتم برم و یه دوشی بگیرم…حوله تن پوشم رو برداشتم و به سمت حموم اتاقم رفتم… داشتم شامپو رو روی سرم ماساژ می دادم…که یهو چشممو باز کردم و متوجه یه موجود سیاه رنگ…روی در حموم شدم…سوسک!!!!؟وااااییی…نه نهههه!!!یا ابوالفضل…حاال چه گلی به سرم بگیرم!!؟اگه بپره روم چیی!!!؟دمپایی ام رو از پام در آوردم و تهدید وار خطاب به سوسکه گفتم:هوووی…درد بی درمون بگیری ایشاال…یا همین االن با پاهای خودت میری بیرون یا با این همچین میزنم تو سرت بری و با برف سال دیگه ام برنگردیا!!!!!…. بی توجه به حرف من به راهش ادامه داد…الحق که حیوونی!!!!وااای خداااا خب حاال چیکار کنم!!!؟تصمیم گرفتم بپرم بیرون…با ترس و لرز کمی جلوتر رفتم و دستم رو به سمت دستگیره دراز کردم…البته بدنم دومتر با دستم فاصله داشت…خب حاال وقتشه…یک….دو….سه….چشمامو بستم و در کثری از ثانیه دستگیره رو کشیدم و درو باز کردم…کوبوندم به دیوار پشت سرش…خودم هم پریدم بیرون….به سمت در اتاقم رفتم و بازش کردم و بعد به صورت زانو بلند شروع کردم به دوییدن به سمت آشپزخونه و گفتم:واااای سوووسک…ایییی وااای مامان سوسک سوسک!!!! مامانم با مالقه توی دستش از آشپزخونه بیرون اومد و گفت:چی شده!!؟؟کوووو!!؟؟کجاست!!!؟ با ترس گفتم:اوناهاش…تو حمومه…وااای مامان…با این حرف من مامانم به سمت اتاقم دویید…بعد از چند لحظه دیدم مامانم هر هر داره میخنده!!!!اونم بلند بلند….اوااا مامان!!!!سوسکه نیشت زد!!!!؟؟ به سمت در اتاقم رفتم و وقتی وارد شدم مامانم رو دیدم که روی زمین جلوی در حموم نشسته و داره هر هر میخنده اونم بلند بلند با تعجب گفتم:واااا مامان چرا مییخندییی!!؟؟؟همونجور که میخندید گفت:بیا…بیا خودت ببین و دوباره شروع کرد به خندیدن واااا این ننه مام چه خوش خنده شده هااا!!!!!!!!

دانلود رمان سکوت یک تردید

با ترس به سمت در حموم رفتم که مامانم گفت:نترس نیست یکم جلوتر رفتم و وارد حموم شدممم اون درد گرفتههه رو دیدم که به دیوار پشت در حموم چسبیده بود و له له شده بود گویا وقتی من در رو کوبیدم اون اینجوری شد خخخخخخخ با صدای مامانم دو متررر از جام پرییییدم مامان:هعییییییییی اینو گفت دستشو جلوی دهنش گرفتتت.با چشمای اندازه دوتا قابلمه زل زده بود به من و چشماش هی روی من باال و پایین مییرفت!!!!! به خودم نگاه کردم ک دیییدم وااااایییییییییییی هیییچیییی تنم نبووود میفهمیییید هیییییچیییییی!!!!!!!!! چشای خودم که شده بود اندازه دوتا دییییگ!!!!یهو جیییغ کشییییدم و گفتممم:واااایییییییی مامااااان نگاه نکن و به دنبال این حرفم شروع کردم به چرخیدن دور اتاقم و هی وااای وااای میییکردم…مامانم که ترکیده بود از خنددده از جاش بلند شد و از در اتاق بیروون رفت…آخیییشی گفتم و نشستم!!!ایییی خااااک بر اون سررررررت ورپریییده پاششوو پاشششو االن برو لباساتو بپوش حداقل آبروت جلو در و دیوار نره!!!!پاشدم و جلوی آینه وایستااادم از دیدن خودم جیییغییی کششییدم و وحشت زده به خودم نگاه کردم شامپو کفی روی سرم بود و روی یه طرف گوشم و گردنم رییخته بوود حاال فهمیدم مامانم چراا میییخندییید حیسیتت بر باد رفت نگاه ورپرییده!!!!! شاکی بوودم بد از دست خودم.جرعت نکردم دوباره برم حموم چون جنازه اون درد گرفته هنووز اونجا بود…بیخیال حوله تن پوشم که توی حموم بود شدم و از توی کشو یه حوله بلند در آوردم و دور خودم پیچیدم و از اتاق خارج شدم تصمیم گرفتم برم توی اتاق نیاز و تو حموم اون دوش بگیرم نیاز خواهر دوقلو منه که دو مین کوچیکتر از منه ولی ما از نظر ظاهری هیچ شباهتی بهم نداریم… ****** صبح با صدای جیغ جیغ یه نفر از خواب پرییدم و سیخخخ تو جام نشستممم…نیازو دیدم -وااااییی چیههه نیاااز چتههه!!؟؟؟

دانلود رمان سکوت یک تردید

-ساعت چندههه!؟؟؟ -من چمیدونم ساعت دارم من!؟؟؟ ساعت توی دستش رو مقابلم گرفت و گفت:ساعت هفت خااانوووم پاشووو دیرمون میشه هااا دنیارو آب ببره این خانوومو خواب میبره عین خر…وسط غرغرهاش پریدم و گفتم:باشه دیگه بلند شدم دیگه اه!!! به سمت دستشویی رفتم و آب یخ به سر و صورتم زدم بعد از اینکه حالم جا اومد به سمت اتاقم رفتم نیاز نبود!!!امروز شروع ترم جدید بود خدا بخیر کنه معلووم نییست چه استادایی این دفعه گیرمون میآد!!!!!!منو نیاز و دریا توی دانشگاه و کالس بودیم رشتمون هم معماری بود.شروع کردم به آرایش کردن ریمل و یه خط چشم نازک زدم و یه رژگوونه اجری هم زدم و در اخر یه رژ ماات پوست پیازی موهامم فرق وسط دادم و بافتم.به سمت کمدم رفتم و یه پالتو سرمه ای همراه با شلوار و مقنعه مشکی برداشتم و شروع کردم به پوشیدن بعد از اتمام کارم جلوی آینه وایستادم و به خودم نگاه کردم صورتم کوچیک بود چشمای کشیده سبز عسلی داشتم بینی قلمی و کوچیک که همه فکر می کردن عملیه و لب و دهن کوچیکی هم داشتم از قیافه ام راضی بودم معمولی بود… از نگاه کردن به خودم دل کندم و کیف سرمه ای ام رو که جییر بود برداشتم و از اتاق خارج شدم همزمان با من نیاز هم از اتاقش که رو بروی اتاق من بود خارج شد و گفت:بریم!؟؟؟ _بریم توی کالس نشسته بودیم و منتظر استاد این ساعتمون که اسمش بهراد خدابنده بود بودیم از یه سری از بچه هایی که قبال باهاش کالس داشتن شنیده بودیم که استاد جوونیه حدودا ۰۲ساله و خیلی هم جذاب تشریف دارن و در عین حال هم خیلیی جدیه و با کسی شوخی نداره خسته شدم چرا نمیاااد!!!!؟؟ _پوووف دریا خسته شدممم پس چرا نمیاااد ای بابا

دانلود رمان سکوت یک تردید

دریا:اره بخدا خسته شدیم…با کالفگی سرم رو بین دستام گرفتم و روی میز گذاشتم تصمیم گرفتم آب بخورم این بچه هام هی حرف حرف سرم درد گرفت اه!!!! با بی حوصلگی بطری آب رو از کیفم در آوردم و درش رو باز کردم.یهو در کالس باز شد چه عجب شازده تشریف آوردن!!!!)من سرم پایین بود( همونطور که آب می خوردم سرم رو باال گرفتم که با دیدنش یهو آب پرید تو گلوووم… به سرفه افتادم دریا همونجور که مات این شازده بود با دستش به پشتم زد که با عالمت دست بهش گفتم نمی خواد و اون باز مات این شازده شد…باورم نمیشه یعنی..یعنی این…این استاد منه!!!؟؟؟؟ننننننننننه باورم نمیشه!!!!تعجب رو به وضوح تو چهره ی من و هم تو چهره اون میشد دید…به صورتش نگاه کردم که دیدم مات منه و با تعجب زل زده به من.یهو همزمان باهم و طوری که با انگشت اشارمون یکدیگر رو اشاره گرفته بودیم گفتیم:تووووووووو!!!!!!؟؟؟؟؟؟ و زل زدیم به هم تو همون حالت موندیم تنها تفاوتمون این بود که من دهنم از تعجب باز مونده بود ولی اون نه!!! کم کم آقا بهراد استاد بنده همون چلغوووز گنده بکه روااانیییی به خودش اومد و قیافه ای جدی به خودش گرفت و رفت سر جاش نشست منم کم کم به حالت عادی برگشتم که گفت بهراد خدابنده هستم استاد این ترم شما امیدوارم ترم خوبی رو باهم در پیش داشته باشیم…اینو همراه با جدیت خاصی گفت…. پوزخندی زدم و توی دلم اداشو درآوردم هه من که بهت میگم بنده ی خیر ندیده خدااا هه هه… تو همین فکرا بودم که احساس کردم یکی داره با ناخنش میزنه به بازوم دریا بود.. _هوووووی چته سوراخم کردییی دریا:بگو ببینم از کجا میشناسیش!!؟؟؟ من:هیچی بابا واست….حرفمو قطع کرد و گفت:هییییس خفه شو می خواد حضور غیاب کنه وایییی قربوونت بشششم من پرنس زییا…جاااااان!؟؟؟؟؟پرنس زیبااا!!!!چی میگه این به بغلش نگاه کردم که ببینم دیوار میواری چیزی هست که سرش خورده باشه به اونجا اما به جای دیوار نیاز رو دیدم خوب

دانلود رمان سکوت یک تردید

شایدم سرش خورده به نیاز واااالااه!!!!با صدای بنده ایشاال خیر نبینه خدا به خودم اومدم:و نگاه کیانی!!؟؟ دستم رو باال بردم که فهمید منم و پوزخندی زد!!!!بیشششععععور خدابنده:خواهرید!؟؟؟ اومدم بگم به تو چه اخههه گنده بکه روااانیییی که نیاز لبخند خانومانه ای زد و گفت بعله استاد اونم دوقلو!!!بنده ایشاال خیر نبینه خدا سری تکان داد و هیچی نگفت!!!به دریا نگاه کردم که دیدم زل زده به این چلغوووووز بقیه هم همینطور بودن faz the what !مگه چی داره این!!!!!؟؟؟ نگاهی بهش انداختم و دیدم نه مثل این که حق با بچه هاست!!!واقعااا این چلغوووز جذاب بود قیافه مردونه و جاافتاده ای داشت چشای عسلی بینی نسبتا کوچیک و لبانی کوچیک که البته به چهره اش میومد…. ********* دوروز بعد تو اتاقم نشسته بودم و داشتم اینستاگراممو چک می کردم تو حال و هوای خودم بودم که یهو در اتاق باز شد و نیاز با چشمان گریون درون چهارچوب در قرار گرفت واا این چشه!!!؟؟چرا گریه میکنه!؟؟؟ از جام بلند شدم و گفتم:سالم چی شده چرا گریه میکنی!؟؟؟ یکدفعه به طرفم اومد و پرید تو بغلم و شروع کرد بلند بلند گریه کردن… _نیاز!؟؟چی شده اخه من قربون اون چشمات برم گریه نکن بگو قربونت برم بگو خوشگلم چیشده!!!؟؟ از بغلم اومد بیرون و گفت:امیر…و بغض توی گلوش دوباره شکست و نتونست بقیه حرفش رو بزنه حالش اصال خوب نبود اصال…احساس کردم االناست که از حال بره بخاطر همین در آغوش کشیدمش و گفتم:نیاز جوونم قربون اون اشکات برم من گریه نکن دیگه عشقم بیا بیا اینجا بشین وبه کاناپه اشاره کردم من برم یه آب قند بیارم بخوری بعدش به خواهری بگو چیشده عزیزدلم آفریین و به دنبال این حرفم به سمت کاناپه هدایتش کردم روی کاناپه نشست اما همچنان گریه می کرد به طرف در اتاقم رفتم و خارج شدم به سمت

دانلود رمان سکوت یک تردید

 اشپزخانه رفتم ویه لیوان رو پر اب کردم از تو قندون چنتا قند برداشتم و ریختم توش و با یه قاشق شروع کردم بهم زدنش یعنی چیشده بود با امیر رفته بود بیرون امیر نامزدش بود یه حرفایی بین خانواده ها زده شده بود اما خوب بابام به هیچ وجه راضی به این وصلت نبود یه شناختی از بابا و عموی امیر داشت به همین خاطر هم میگفت بچه اش هم به خودش رفته فقط بخاطر عالقه بینشون چیزی نمی گفت…من امیر رو خییلی دوست داشتم مثل داداشم بود بگذریم لیوان آب قند رو به دست گرفتم و به سمت اتاقم راه افتادم با نگرانی وارد شدم و رفتم و کنار نیاز نشستم… _بیا عزیز دلم این رو بخور بعد واسه خواهری تعریف کن چیشده؟!!!و لیوان رو به سمتش گرفتم بعد از اینکه بزور کمی از آب قند رو خورد به نقطه ای چشم دوخت و خودش شروع کرد…. نیاز:امروز که رفتم پایین و سوار ماشینش شدم از همون لحظه ی اول متوجه شدم این امیر اون امیر همیشگی نیست)اشکاشو پاک کرده بود اما هنوزم صداش بغض داشت(خیلی گرفته بود پیشم اون پسر شاد همیشگی رو نمیدیدم تو راه بودیم چند بار ازش پرسیدم چی شده اما اون هربار میگفت وقتی رسیدیم بهت میگم بعد از اینکه به رستوران همیشگیمون رسیدیم یه جا نشستیم ازش خواستم که بهم بگه دلیل گرفتگیش چیه اما اون چیزی نگفت و از جاش بلند شد)هرلحظه صداش پر بغض تر میشد(برای چند لحظه تنهام گذاشت بعد از چند لحظه برگشت و شروع کرد به گفتن اما اصال به من نگاه نمی کرد سرش پایین بود می گفت منو تو لحظه های خوبی باهم داشتیم اما…اما تو..تو برای من تااینجا بودیی…دیگه نمی تونیم باهم باشیم چون…چووون من….من دارم…دارم ازدواج می کنم…. چیییییییییییییییی!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟نیاز چی مییییگفت!!!؟؟؟؟نه امکااان نداررره مگه مییییشه!!!؟؟؟نیاز دیگه بغض تو گلوش امونش رو برید دیگه نتونست ادامه بده و خودش رو توی بغلم رها کرد…همونطور که توی آغوشم بود و گریه می کرد گفت:من نمییتوونم من بدون دیدن چشمای عسلیش نمییی توونم میمییرم بخدا

دانلود رمان سکوت یک تردید

میمیرم…اون اینارو همراه با گریه میگفت اما من سفت بغلش کرده بودم و به نقطه ای زل زده بوودم…. فقط اشک می ریختم خدایا مگه میییشه!!؟؟تو شوک بودم من طاقت یه قطره اشک نیاز رو نداشتم باید میفهمیدم موضوع چیه من بخاطر نیاز دنیارو به آتیش میکشیدم این که دیگه چیزی نیییست…باید میفهمیدم امیری که انقدر خواهر منو دوس داشت حاال چرا می خواد ازدواج کنه اونم با یکی دیگه!!!!نیاز رو از آغوشم جدا کردم و به سمت تختم بردمش رو تختی ام رو کنار زدم و گفتم:بیا بیا اینجا قربونت برم خواهر خوشگلم یکم دراز بکش خییلیی خسته ای هنووز هم چشماش اشکی بود دستش رو دوباره گرفتم و به زور روی تخت خوابوندمش خودم هم روی زمین بغل تختم نشستم و موهاش رو ناز میکردم….اونم همونطور که چشماش رو بسته بود آروم و بی صدا اشک میریخت من تو زندگیم تاحاال کسی رو دوست نداشتم اما می دونستم چقدر اونا عاشق همن به نظر من عشقشون پایانی نداشت شاید هم یه عشق بود از جنس نفس… تو این فکرها بودم نمی دونم چقدر گذشته بود اما نیاز با صورت اشک آلودش مثل یه فرشته خوابیده بود به ساعت نگاه کردم دو ساعت گذشته بود…از جام بلند شدم ب*و*س*ه ای به دستش زدم و به سمت کمدم رفتم یه بارونی مشکی شال و شلوار و کیف دستی مشکی برداشتم و از اتاق خارج شدم..به سرعت به سمت دستشویی رفتم و دوتا مشت آب یخ به صورتم زدم و از دستشویی خارج شدم به سمت اتاق نیاز رفتم آرایش مالیمی کردم تا از این وضعم دربیام…بعدش هم لباسام رو پوشیدم و از خونه خارج شدم… سوار ماشینم شدم و به سمت شرکت امیر اینا راه افتادم ضبط ماشین رو روشن کردم و یکی از آهنگ های مورد عالقه ام پلی شد… ساده بود برات… بگی این اخرین فرصت منه نگاه آدما که طعنه میزنه دلم رو میشکنه دل بریدی و نگاه خسته منو ندیدی و بدون من هنوز ادامه میدی و ادامه میدی و توام شدی برا مثه همه

دانلود رمان سکوت یک تردید

دلم ازت پر یه عالمه تو این روزا تو زندگیم فقط غمه… بد عادتی شده جداییا تمومه هرچی بوده بین ما چقدر یهو عوض شدی بگو چرا!!؟؟ ریتم اهنگ چطور دلت اومد نگاهتو بگیری از نگاه من بگو اخه چی بوده اشتباه من چیه گ*ن*ا*ه من بگو اخه چی بوده اشتباه من چیه گ*ن*ا*ه من!!؟ چطور بهت بگم تا وقتی که نمیرسه به تو صدام… روزای خوب دیگه تموم شدن برام چقدر تورو بخوام توام شدی برام مثه همه دلم ازت پر یه عالمه تو این روزا تو زندگیم فقط غمه… بد عادتی شد جدایا تمومه هرچی بوده بین ما… چقدر یهو عوض شدی بگو چرا )آهنگ مثل همه از بابک جهانبخش( به خودم اومدم که دیدم گریه کردم…هه چقدر این اهنگ به حال و روز خواهر خوشگلم میومد بگذریم… به اطراف که نگاه کردم دیدم جلوی ساختمون شکرتشونم…ماشین رو پارک کردم و به سمت شرکت راه افتادم وارد ساختمون شرکت که شدم به سمت آسانسور رفتم و وارد شدم کلید طبقه سوم رو زدم…وارد شرکت شدم و رفتم تو جلوی در امیر زده بود مدیریت وجلوی آن هم میز منشی اش بود… به سمت میز منشی رفتم و گفتم سالم آقای نوازی هستند!!؟؟ منشی سرش رو باال گرفت من رو شناخت از صندلی اش بلند شد و گفت:سالم خانوم کیانی آقای نوازی تشریف ندارن

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب سکوت یک تردید : PDF|APK|EPUB  

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
بازدید : 213 بار بار دسته بندی : سکوت یک تردید تاريخ : ۲ تیر ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

6 + 9 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،