دانلود رمان جدید دانلود رمان سرنوشت تلخ و شیرین اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
    
شنود صدای دیگران و شماره یاب10000

شنود صدای دیگران و شماره یاب

برنامه ای ساخته شده توسط شرکت سامد انفورماتیک کیش – سهامی خاص - . با استفاده از این برنامه میتوانید به صورت مخفیانه و بدون فهمیدن شخص در هر نقطه و مکانی صدای او را بشنوید و از موضوع مکالمات مخاطب خود مطلع شوید . نیازی به فاصله نزدیک نیست ! حتی کیلومترها دورتر ! شما به راحتی با نصب این اپلیکیشن بر روی" موبایل خود " و انجام تنظیمات مربوطه ، در هر لحظه میتوانید با گوشی خودتان ، گوشی مخاطبتان را تبدیل به یک دستگاه شنود پیشرفته کنید و از گوشی مخاطب خودتان به عنوان یک دستگاه شنود استفاده کنید و تمام صحبتهای او را بشنوید ! این اپلیکیشن حتی هنگامیکه گوشی مخاطب شما خاموش است نیز فعال است ، فقط کافیست گوشی موبایل در فاصله ای کمتر از 10 متری فرد باشد تا کاملا صدای او را واضح بشنوید !

دانلود رمان سرنوشت تلخ و شیرین

دانلود رمان سرنوشت تلخ و شیرین اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب سرنوشت تلخ و شیرین : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان سرنوشت تلخ و شیرین اندروید,  دانلود رمان سرنوشت تلخ و شیرین ایپد,  دانلود رمان سرنوشت تلخ و شیرین ایفون,  دانلود رمان سرنوشت تلخ و شیرین پی دی اف,  دانلود رمان سرنوشت تلخ و شیرین تبلت,  دانلود رمان سرنوشت تلخ و شیرین جاوا,   دانلود رمان سرنوشت تلخ و شیرین ePUB,  دانلود رمان سرنوشت تلخ و شیرین PDF, دانلود رمان سرنوشت تلخ و شیرین اندروید APK,   دانلود رمان سرنوشت تلخ و شیرین فرمت جاوا	,  دانلود کتاب سرنوشت تلخ و شیرین اندروید,  دانلود کتاب سرنوشت تلخ و شیرین ایپد,  دانلود کتاب سرنوشت تلخ و شیرین ایفون,  دانلود کتاب سرنوشت تلخ و شیرین پی دی اف,  دانلود کتاب سرنوشت تلخ و شیرین تبلت,  دانلود کتاب سرنوشت تلخ و شیرین جاوا,   , رمانی ایرانی سرنوشت تلخ و شیرین,  کتاب سرنوشت تلخ و شیرین ,  دانلود رمان سرنوشت تلخ و شیرین (موبایل و PDF)  دانلود  سرنوشت تلخ و شیرین, رمان هایی  الهه احمدی,  , رمان سرنوشت تلخ و شیرین از  الهه احمدی,  الهه احمدی, سرنوشت تلخ و شیرین, بیوگرافی نویسنده   الهه احمدی, رمان فارسی   الهه احمدیاولین سایت رمان ایرانی , خواندن رمان سرنوشت تلخ و شیرین , خواندن  انلاین سرنوشت تلخ و شیرین , سرنوشت تلخ و شیرین, ,  دانلود رمان بدون سانسور, ، رمان های  الهه احمدی, ،  رمان,  دانلود رمان  سرنوشت تلخ و شیرین, ، دانلود رمان  برای اندروید سرنوشت تلخ و شیرین, ، دانلود رمان برای جاوار سرنوشت تلخ و شیرین, ، دانلود رمان سرنوشت تلخ و شیرین برای کامپیوتر نسخه PDF, ، دانلود رمان سرنوشت تلخ و شیرین برای موبایل  نسخه پرنیان, دانلود رمان سرنوشت تلخ و شیرین برای موبایل نسخه کتابچه , دانلود رمان سرنوشت تلخ و شیرین برای موبایل اندروید و آیفون نسخه EPUB ,  داستان,  داستان ایرانی,  داستان عاشقانه,  دانلود,  دانلود رایگان رمان,  دانلود رمان,  دانلود رمان pdf, دانلود رمان الکترونیکی,  دانلود رمان اندروید,  دانلود رمان ایرانی,  دانلود رمان بدون سانسور,  دانلود رمان برای اندروید,  دانلود رمان عاشقانه,  دانلود رمان عاشقانه ایرانی,  دانلود کتاب,  دانلود کتاب اندروید,  دانلود کتاب ایرانی,  دانلود کتاب ایرانی عاشقانه , دانلود کتاب برای اندروید , دانلود کتاب داستان , دانلود کتاب رمان , دانلود کتاب رمان ایرانی , دانلود کتاب عاشقانه , دانلود کتاب موبایل , رمان , رمان pdf, رمان اندروید,  رمان ایرانی , , رمان برای اندروید , رمان جدید , رمان دانلود , رمان عاشقانه , رمان عاشقانه جدید , کتاب مخصوص موبایل , نوشته کاربر نجمن , نوشته کاربر نودهشتیا دانلود رمان, دانلود رمان ایرانی , رمان بدون سانسور, ,رمان عاشقانه, ,dlroman, دانلود رمان, دانلود رمان عاشقانه,  دانلود رمان ,  دانلود رمان عاشقانه , ، دانلود رمان زیبا ،  دانلود رمان هیجانی ،  دانلود رمان جدید  ، رمان پربازدید,  نود و هشتیا ,  تک سایت , رمانستان ,   رمانسرا ,  رمان نویس,   رمان عاشقانه, رمانی ها ,  بوستان رمان  , دنیای رمان, دوسـتـداران رمـان, رستوران رمان, شهر رمان,  رمان عاشقانه جدیدو,  رمان جدید,  سایت رمان  نگاه دانلود , رمان 98, رمان رمان رمان,

1.gif نام کتاب رمان : سرنوشت تلخ و شیرین
1.gif نام نویسنده : الهه احمدی
1.gifحجم رمان سرنوشت تلخ و شیرین : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان سرنوشت تلخ و شیرین :
روی تخت نشستم و بھ ساعت دیواری نگاھی انداختم…. از نھ گذشتھ بود…. پوفی کشیدم و بلند شدم و توی سرویس اتاق دست و صورتم را شستم….. مانتو ام را پوشیدم
و شال ھمرنگش را روی سرم انداختم و از اتاق بیرون رفتم….. یک روز دیگھ شروع شد….
روزی کھ باز از صبح تا شب بیرون از خانھ میگزروندم تا کمتر اھالی این خانھ را ببینم…..
آروم آروم از پلھ ھا پایین رفتم کھ با دیدنش تمام حس خوبم پر کشید و پر از خشم و نفرت شدم…..
ثریا روی مبل لم داده بود و پاھای بلند و کشیدهاش را روی ھم انداختھ و بھ مجلھ ی توی دستش نگاه میکرد. نگاھم را با نفرت ازش گرفتم.
از جلویش گذشتم و رفتم سمت در کھ صدایش را شنیدم….
-ستاره جان
صورتم را در ھم کشیدم و دستھایم مشت شد. جان!!!!!!! خدایا اگر روزی جان این آدم بودم خاھشا جونم را بگیر
بدون اینکھ برگردم و نگاھش کنم منتظر ماندم تا حرفش را بزند….
صدایش را از پشت سر و خیلی نزدیک شنیدم: پدرت گفت خونھ بمونی کارت داره فورا برگشتم و نگاھش کردم. با نفرت…. با حرص …. با حقارت …..
این آدم حتی ارزش نفرت را ھم نداشت….. سرم را کمی کج کردم و چشمھایم را بستم تا روی اعصابم مسلط باشم کھ باز اون صدای نازک نفرت انگیزش را شنیدم…
-عزیزم حالت خوبھ؟
پدرت کار واجبی باھات داره سرم را بلند کردم و نفسم را سنگین بیرون دادم. چندین بار با دعوا با توھین با احترام خاستھ بودم کھ با من ھم کلام نشود ولی انگار از دیدن حرص خوردنم لذت میبرد
بھش نزدیک شدم و توی چشمھایش خیره شدم. صورتش میخندید…
آره داشت لذت میبرد از اینکھ اعصابم را خورد میکرد. دستم را بالا بردم و آروم روی سینھ اش ضربھ زدم و گفتم:
چند بار بگم تو حتی لایق کلفتی کردن برای این خونھ ھم نیستی چھ برسھ کھ ھمکلام من باشی
صورتش در ھم شد…..نیشخند زدم و گفتم:چند بار بگم دوست ندارم ببینمت؟
اخم روی صورتش نشست
با کف دست بھ سینھ اش کوبیدم و گفتم:از سر راھم گمشو بھش پشت کردم و خاستم از خانھ بیرون بروم کھ صدای بلند بابا بھ گوشم رسید
برای دانلود رمان سرنوشت تلخ و شیرین با ما همراه باشید.

دانلود رمان جدید

رمان جدید از الهه احمدی سرنوشت تلخ و شیرین

بھ نام او روی تخت نشستم و بھ ساعت دیواری نگاھی انداختم…..از نھ گذشتھ بود…..پوفی کشیدم و بلند شدم و توی سرویس اتاق دست و صورتم را شستم……مانتو ام را پوشیدم و شال ھمرنگش را روی سرم انداختم و از اتاق بیرون رفتم……یک روز دیگھ شروع شد…..روزی کھ باز از صبح تا شب بیرون از خانھ میگزروندم تا کمتر اھالی این خانھ را ببینم…..آروم آروم از پلھ ھا پایین رفتم کھ با دیدنش تمام حس خوبم پر کشید و پر از خشم و نفرت شدم…..ثریا روی مبل لم داده بود و پاھای بلند و کشیده اش را روی ھم انداختھ و بھ مجلھ ی توی دستش نگاه میکرد…..نگاھم را با نفرت ازش گرفتم……از جلویش گذشتم و رفتم سمت در کھ صدایش را شنیدم…. -ستاره جان صورتم را در ھم کشیدم و دستھایم مشت شد……جان!!!!!!!خدایا اگر روزی جان این آدم بودم خاھشا جونم را بگیر…… بدون اینکھ برگردم و نگاھش کنم منتظر ماندم تا حرفش را بزند…. صدایش را از پشت سر و خیلی نزدیک شنیدم:پدرت گفت خونھ بمونی کارت داره فورا برگشتم و نگاھش کردم…….با نفرت….با حرص….با حقارت…..این آدم حتی ارزش نفرت را ھم نداشت…..سرم را کمی کج کردم و چشمھایم را بستم تا روی اعصابم مسلط باشم کھ باز اون صدای نازک نفرت انگیزش را شنیدم… -عزیزم حالت خوبھ؟پدرت کار واجبی باھات داره سرم را بلند کردم و نفسم را سنگین بیرون دادم…چندین بار با دعوا با توھین با احترام خاستھ بودم کھ با من ھم کلام نشود ولی انگار از دیدن حرص خوردنم لذت میبرد بھش نزدیک شدم و توی چشمھایش خیره شدم…..صورتش میخندید…آره داشت لذت میبرد از اینکھ اعصابم را خورد میکرد….دستم را بالا بردم و آروم روی سینھ اش ضربھ زدم و گفتم:چند بار بگم تو حتی لایق کلفتی کردن برای این خونھ ھم نیستی چھ برسھ کھ ھمکلام من باشی صورتش در ھم شد…..نیشخند زدم و گفتم:چند بار بگم دوست ندارم ببینمت؟ اخم روی صورتش نشست با کف دست بھ سینھ اش کوبیدم و گفتم:از سر راھم گمشو بھش پشت کردم و خاستم از خانھ بیرون بروم کھ صدای بلند بابا بھ گوشم رسید

دانلود رمان سرنوشت تلخ و شیرین

-اینجا چھ خبره ستاره؟ برگشتم و بھ صورت برزخی بابا نگاه کردم…..پایین پلھ ھا ایستاده بود…..انگار شاھد مکالمھ ما بوده! نزدیک آمد و گفت:این چھ طرز حرف زدنھ؟ بھ ثریا نگاه کردم کھ یکی از ابروھایش را بالا داده بود و با لبخند کج نگاھم میکرد…..صورتم در ھم شد ثریا:فرھاد من فقط بھش گفتم تو گفتی منتظرت بمونھ کارش داری بابا سوالی نگاھم کرد، بی تفاوت شانھ بالا انداختم و گفتم:بار آخرش باشھ با من حرف میزنھ وگرنھ ھمین برخورد را از من میبینھ ثریا مظلوم بھ فرھاد نگاه کرد و با صدای بغض آلود گفت:فرھاد من دیگھ از اینھمھ تحقیر خستھ شدم تا کی باید تحمل کنم؟ بابا با مھربونی نگاھش کرد و وقتی سرش را چرخاند و بھ من چشم دوخت نگاھش خشمگین بود!!!!!این بار چندم بود میسوختم؟چرا ھنوز ھم این سوختن ھا درد داشت؟قلبم خاکستر شده بود……نھ یخ زده بود….. بابا:ستاره بیا توی سالن کارت دارم -اما من دیرم شده با صدای بلند و غیر دوستانھ ای گفت:گفتم بیا کارت دارم پوفی کشیدم و وارد سالن شدم و روی مبلی روبرویش نشستم…… پوفی کشیدم و وارد سالن شدم و روی مبلی روبرویش نشستم…… بابا گلویش را صاف کرد و گفت:میرم سر اصل مطلب چون ھم تو وقت نداری ھم من حوصلھ حرف اضافھ ندارم گلویش را صاف کرد و ادامھ داد:یکی از شرکام کھ مرد خیلی خوب و مورد اعتمادیھ تو را از من خاستگاری کرده…… چی میگھ؟؟چھ راه آسونی را برای اینکھ من را از زندگیشون دور کند انتخاب کرده…..آره اگر من نباشم راحت تر با ھمسر و پسرش زندگی میکنھ بی توجھ بھ ادامھ حرفھایش بلند شدم و گفتم:بھش فکر میکنم کی اینھمھ زندگی ام تغییر کرد؟کی فکرش را میکرد تک ستاره ی فرھاد سعادت بھ این روز بیوفتھ؟کی فکرش را میکرد بابا یک روز اینھمھ تغییر کند؟ بابا دیگھ راجب خاستگاری صحبتی نکرد….چون زیاد مایل نبودم در خانھ باشم ترم تابستانھ گرفتھ بودم و روزھا تا ظھر دانشگاه بودم و بعد از ظھر ھا میرفتم شرکت استاد قیاسی….کار کردن در دفتر استاد برایم تجربھ ی خوبی بود…ھمھ ی کارمندھا وکیل ھای بھ نام تھران بودن و تنھا کسی کھ دانشجوی لیسانس حقوق بود من بودم و بقیھ ھمگی فوق یا دکترا داشتن….امتحان ھای آخر ترم شروع شده بود و صبح طبق معمول دیر از خواب بیدار شدم و با عجلھ آماده شدم تا بھ امتحانم برسم…..ترافیک

دانلود رمان سرنوشت تلخ و شیرین

سنگین بود و وقتی راھم باز میشد با سرعت رانندگی میکردم بھ کوچھ ی دانشگاه رسیدم بھ ساعت ام نگاه کردم….ای خدا ده دقیقھ از جلسھ ی امتحان گذشتھ!!!!با سرعت توی کوچھ پیچیدم کھ بھ ماشینی برخورد کردم و بھ جلو پرت شدم و از شانس خوبم کمربندی کھ بستھ بودم مانع اصابت سرم بھ شیشھ ی جلو بود….نفسم بھ شمارش افتاده بود و تنم میلرزید….با یک مزدا٣ تصادف کرده بودم…….وقتی راننده ماشین پیاده شد فورا شناختمش…..رادمھر پسر خالھ ی سامان……میدانستم کھ رنگم پریده….پشت سر ھم نفس کشیدم تا کمی آرام بشوم چند بار بھ صورتم ضربھ زدم تا رنگ بگیرد…..با اعتماد بھ نفس و خونسرد از ماشین پیاده شدم…..رادمھر با حرص برگشت و نگاھم کرد و گفت:این چھ طرز رانندگیھ کمی نگاھش کردم تا حالت صورتش نرم تر شد انگار من را شناخت ولی من با پرویی گفتم:ببخشید فکر کنم شما از فرعی وارد اصلی شدی و باید بیشتر دقت میکردی نھ من -ولی سرعت شما خیلی بالا بود کلافھ بھ ساعتم نگاه کردم….دیگھ بھ امتحان نمیرسیدم….. نفسم را سنگین بیرون دادم و بھ ماشین ھا نگاه کردم خوشبختانھ ماشینم بھ علت شاسی بلند بودنش ھیچ خسارتی ندیده بود ولی ماشین رادمھر داغون شده بود! گفتم:صبر میکنیم تا پلیس بیاد -لازم نکرده میتونید برید تا زودتر بھ کلاستون برسید……مگھ برای ھمین با سرعت رانندگی نمیکردی عینک آفتابی ام را از روی چشمھایم برداشتم روی موھایم ھلش دادم و گفتم:بلھ تا قبل از اینکھ با یھ ناشی کھ فکر کنم تازه گواھینامھ اش را گرفتھ برخورد کنم…..مھم نیست دیگھ بھ کلاسم نمیرسم صبر میکنم تا پلیس بیاد بھ وضوح دیدم کھ صورتش از عصبانیت سرخ شد ولی حرفی نزد . نفسش را با صدا بیرون داد….لبخند روی لبم نشست ھمیشھ زیادی مغرور بود…… نیم ساعتی معطل آمدن پلیس شدیم و وقتی پلیس آمد و کروکی کشید برعکس تصورم من را مقصر کرد!!!ھنوز با بھت نگاھش میکردم کھ رادمھر کنار گوشم گفت:حالا مشخص شد کی تازه گواھینامھ گرفتھ و ناشیھ……البتھ بھ اعتقاد من خانم ھا اصلا نباید رانندگی کنند….دستش را بھ طرفم دراز کرد و گفت:کارت بیمھ لطفا کارت بیمھ را از داخل کیفم بیرون کشیدم و کف دستش کوبیدم و سوار ماشین شدم و با سرعت راه افتادم…….ماشین را جلوی دانشگاه پارک کردم و پیاده شدم……فرانک کھ تازه کلاسش تمام شده بود را دیدم کھ از کلاس بیرون میامد……برایش دست تکان دادم…… -معلوم ھست کجایی؟؟؟ -تصادف کردم سر کوچھ ی دانشگاه -ای وای با کی؟ آشنا بود؟

دانلود رمان سرنوشت تلخ و شیرین

پوزخند زدم و گفتم:بلھھھھھھ……با فامیل شوھر جنابعالی ایستاد و با نابوری نگاھم کرد -پسره ی پروو گستاخ -فامیل شوھر من دیگھ کیھ؟ درست حرف بزن ببینم -آقا رادمھرررر چشمھایش را گرد کرد گفت:با رادمھر تصادف کردی؟ -بعلھ -خب؟ -خب نداره تصادف کردم اولش فکر میکردم خودم مقصرم کلی براش کری خوندم ولی وقتی پلیس آمد من را مقصر کرد فرانک بھ لبھای آویزانم نگاه کرد و زد زیر خنده….زدم پشت دستش و گفتم:نخند اااه -دارم فکر میکنم چقدر اون لحظھ صورتت خنده دار شده…..چند بار بھت بگم زود قضاوت نکن – -حالا چقدر خسارت دیدی؟ -من ھیچی اما ماشین رادمھر خیلی -بچھ پروو زده ماشین پسر مردم داغون کرده طلبکار ھم ھست -بھ نظر من کھ پلیس آشنا رادمھر بوده وگرنھ من مطمئنم کھ مقصر نبودم فرانک نگاه عاقل اندر سفیھانھ ای بھم کرد و جلوتر رفت سمت صلف دانشگاه وقتی رسیدم خونھ ھنوز عصبانی بودم ھم بخاطر تصادف ھم بخاطر از دست دادن امتحان…..ھرکاری کردم استادم حاضر نشد دوباره از من امتحان بگیره و باید یک ترم دیگھ این درس را پاس کنم….. بابا روی کاناپھ نشستھ بود و تلویزیون نگاه میکرد، زیر لب سلام کردم و رفتم داخل اتاقم…. در این خانھ اتاقم تنھا جاییھ کھ احساس آرامش دارم ….نسبت بھ سایر اتاق خواب ھا بزرگ تره، با یک بالکن بزرگ رو بھ حیاط کھ با یک دست میز و صندلی تزیین شده ….بالای اتاق تخت دونفره و کنارش میز آرایشم قرار داشت کھ ھمگی بھ رنگ سفید بود،کاناپھ زرشکی کھ ھمرنگ پرده ھا و فرش بود را جلوی پنجره گذاشتھ بودم و روبرویش یک تلویزیون بود کھ مواقع بیکاری تماشا میکردم ….در کل تا جایی کھ میشد از اتاقم بیرون نمیرفتم تا مبادا برخوردی با ثریا یا بابام داشتھ باشم…..لباس راحتی پوشیدم و روی کاناپھ دراز کشیدم….با لب تاپ مشغول کارھایی بودم کھ استاد قیاسی ازم خاستھ بود…..این کار را دوست داشتم ….چند ضربھ بھ در اتاقم خورد سر جایم نشستم و گفتم.بفرمایید؟ بابا در چارچوب در ظاھر شد….. از تعجب دھانم باز ماند تو این چھار سال تا بھ حال وارد اتاقم نشده بود البتھ خودم با رفتارم این را ازش خاستھ بودم.ولی او ھم سعی

دانلود رمان سرنوشت تلخ و شیرین

برای تغییرش نداشت…کنارم نشست و لبخندی زد، دلم براش ضعف رفت چھ قدر دلم برای این نگاه.این لبخند تنگ شده بود گفت.وقت داری کمی صحبت کنیم؟ نگاھم دادم بھ فرش و نقاب بی تفاوتی بھ صورتم زدم، شانھ بالا انداختم و گفتم.راجبھ چی؟ آھی کشید و گفت:راجبھ خیلی چیزھا میدونی الان چند وقتھ با ھم حرف نزدیم؟من اصلا از حال و روزت خبر ندارم موھام چنگ زدم و سرد گفتم:خودتون اینجوری خاستید…ھیچ وقت تلاشی برای تغییر این اوضاع نکردید -بھ خودم میگم صبر کنم تا بھتر بشی تا بتونی با مرگ مادرت کنار بیای اما صبر کردن بی فایده است تو نمیخاھی تمامش کنی.نمیخاھی این کینھ ای کھ داری را فراموش کنی….. چھ طور فراموش میکردم مگھ کم اتفاقی بود؟دروغ و خیانت کھ باعث مرگ عزیزم شد حتی بدتر از اون این بود کھ بابا ثریا را آورد توی این خانھ نھ بھ من نھ بھ خاطرات مامان احترام نگذاشت…..دوست داشتم ھمھ اینھا را بھش میگفتم اما فقط گفتم:نمیتونم فراموش کنم بھتره دیگھ راجبش حرف نزنیم….بھتره دیگھ بیشتر از این ھمدیگر را ناراحت نکنیم شما دارید زندگیتون میکنید اجازه بدید منم بھ حالھ خودم باشم بغض بدی گلویم را میفشرد دلم میخاست بغلش کنم محتاج نوازش ھایش بودم دلم میخاست دل تنگی این سالھا را روی شانھ ھایش خالی کنم تمام قدرتم را جمع کردم تا مبادا اشکھایم سرازیر بشھ، بابا نگاھم کرد و نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:ھرچند سختھ ولی باشھ ھر طور تو بخاھی اما موضوع مھمی ھست کھ باید بھت بگم مشکوک نگاھش کردم گفتم:اگر مربوط بھ ھمون خاستگارم کھ لھشون بگید من قصد ازدواج ندارم اصلا موقعیت ازدواج نداشتم مخصوصا از وقتی جریان بابا و ثریا پیش آمده بود کلا بھ معقولھ ی ازدواج و مردھا بدبین بودم….حداقل با کسی کھ نمیشناختم و علاقھ ای بھش نداشتم نمیخاستم ازدواج کنم بابا با اخم نگاھم کرد و گفت.یعنی چی قصد ازدواج ندارم .حداقل ببینش بعد جواب بده تا کی قصد داری مجرد بمونی؟ لحنش تند بود و من اصلا توقعش را نداشتم…بعد از اینھمھ سال حقم نبود اینجوری باھام برخورد کند….. برای ھمین دلگیر و عصبی شدم و گفتم:آھان اصلا یادم نبود مزاحم شما و زندگیتون ھستم اگھ مشکلتون اینھ اصلا تعارف نکنید بگید من ھمین الان وسایلم را جمع میکنم و میرم

دانلود رمان سرنوشت تلخ و شیرین

بلند شد و روبرویم ایستاد و گفت:این چھ حرفیھ؟ من بخاطر خودت میگم.نگرانتم.چھ قدر تو تلخی؟ چرا درست نمیشی؟ چرا بزرگ نمیشی؟ روبرویش ایستادم پوزخند زدم و گفتم:وای خدای من اگھ واقعا نگران من بودید دست ھمسر جدیدتون را نمیگرفتید بیارید تو این خونھ کھ بشھ آیینھ دق من….کھ ھروقت میبینمش یادم بیاد باعث مرگ مادرم بوده….روی زخم کھنھ ام نمک بپاشھ….ای خدا ای خدا من بزرگ نشدم چون بزرگ تری نداشتم…. من فقط نونزده سالم بود کھ مادرم را از دست دادم بھ اضافھ ی ھمھ باورھام….تو این چھار سال کجا بودی پدر من؟ یکبار شد بیای بپرسی حالم خوبھ؟؟؟ حتی سعی نکردی بھم نزدیک بشی یا اشتباھاتت را جبران کنی میدونی چرا؟ توی چشماش خیره شدم و گفتم:چون از نظر خودت کارت اشتباه نبوده.معلومھ کھ نمیای چون برات ارزشی ندارم یک خانواده جدید داری منو میخاھی چیکار؟ روی کاناپھ نشستم و سرم را بین دستھایم گرفتم و با بغض گفتم: بابا تو ھمھ ی دنیای من بودی ھیچ کس را بھ اندازه تو دوست نداشتم مرگ مامان منو زمین زد اومدی دستم بگیری؟تحمل مرگ مامانی برام سخت بود اما دوری ازتو نابودم کرد کجاست تک ستاره بابا ھان؟مرد.ستاره مرد اگر ھم میبینی ھنوز دارم تو این خونھ زندگی میکنم و ھر روز اون زن را تحمل میکنم واسھ اینکھ خانواده ھنوز واسم معنی داره ولی نزار پشت پا بزنم بھ ھمھ چی بزار ساکت بمونم اشکھایم سرازیر شدن….پالتویم را تنم کردم و شالم را انداختم روی سرم و از اتاق بیرون آمدم…..بابا دنبالم اومد -ستاره…..ستاره….صبر کن کارت دارم…..داری کجا میری؟ ثریا روی کاناپھ نشستھ بود اما با دیدن من بلند شد…ایستادم روبرویش و با نفرت نگاھش کردم…بھ من بدھکار بود…..زندگی مادرم را بدھکار بود….آرامشم را بدھکار بود…..پدرم را بھ من بدھکار بود….مشت دستھایم را باز کردم و دویدم بیرون…….سوار ماشین شدم….اصلا تو حال خودم نبودم….. یادآوری این موضوع ھا اذیتم میکرد…ھرچند کھ حرفھای این چند سالھ را زدم اما ھنوز احساس آرامش نمیکردم….فقط خالی شده بودم….. ھمیشھ فکر میکردم با گفتن این حرفھا آروم میشم اما نشدم….نمیدونم چھ طور سر از بھشت زھرا در آوردم….ساعت نزدیک شش عصر بود و ھوا گرگ میش بود….قبرستان خلوت خلوت بود….چھ حالھ خوبی دارم وقتی اینجا ھستم….تنھای تنھا بدون مزاحم …آرامش عجیبی حکمفرما بود….سکوتش را دوست دارم…..بالای مزار مامانم نشستم….با خودم با مامان با خدای خودم حرف زدم و گاھی کھ کھ دلم میسوخت از تنھایی ام اشکھایم سرازیر میشد….بعد از دو ساعت آرام تر شدم و دیگر اشکی برایم نمانده بود…بلند شدم و رفتم سمت ماشینم….بھ محض سوار شدنم صدای زنگ گوشیم کھ توی کیفم روی صندلی افتاده بود در آمد …فرانک بود با بی حوصلگی جواب دادم.بلھ

دانلود رمان سرنوشت تلخ و شیرین

-کجایی تو؟ -قبرستون -لوس نشو بگو کجایی مردم از نگرانی -گفتم کھ.آمدم سر خاک مامانم -تو تا این موقع اونجا چھ غلطی میکنی؟چرا گوشیتو جواب نمیدی؟نترسیدی تنھایی؟ پوفی کشیدم و گفتم:مرده ھا کھ ترس ندارن -دو ساعت پیش پدرت باھام تماس گرفت تا ببینھ تو با منی یا نھ از اون موقع تا حالا ھرجا کھ بھ ذھنمون رسید دنبالت گشتیم اما ھیچ کدوممون فکر نمیکردیم بری بھشت زھرا -مگھ با کی ھستی؟؟؟ -با سامان و رادمھر پوفی کشیدم ھمین کم بود کھ رادمھر از مشکلاتم خبر دار بشھ گفتم:فرانک تو نمیدونی من دوست ندارم غریبھ ھا از مسایل زندگیم با خبر بشن؟؟؟چرا مسائل شخصی من را جلوی رادمھر میگی؟؟ -الان وقت این حرفھا نیست…..از نگرانی مردم…. بیا این آدرسی کھ بھت میدم تا ببینم چھ مرگت شده باز -نھ من با این وضعیت نمیام -دیگھ حرف نزن آدرس را واست پیام میکنم.زود بیا منتظرم خداحافظ تماس را قطع کرد….رفتم بھ آدرسی کھ داده بود……فقط میرم میبینمش تا از نگرانی در بیاد ھمین توی آینھ بھ پشت سرم نگاه کردم ھنوزم ماشین سیاه رنگ دنبالم بود…از وقتی از خونھ آمدم بیرون تعقیبم میکرد…….باید یک کاری کنم ھرچند بی آزار بود ولی نگرانم میکرد وقتی فرانک را دیدم حتما باھاش مشورت میکنم تا ببینم چھ باید کرد…رسیدم رستوران سنتی و چاییخانھ کھ فرانک آدرسش را داده بود….ماشین را جلوی رستوران پارک کردم و رفتم داخل….بھ دور و اطرافم نگاه کردم، توی آلاچیق گوشھ رستوران نشستھ بودن….دور تا دور آلاچیق بھ وسیلھ شیشھ محفوظ شده بود…. از دور برای فرانک دست تکان دادم کھ بیاد بیرون…با سامان آمدن کنارم سامان دقیق نگاھم کرد و گفت:چی شده؟ شانھ بالا انداختم و گفتم:چیز مھمی نیست بھ ھم نگاه کردن،معلوم بود حرفم را باور نکردن سامان مشکوک نگاھم کرد و گفت:با ھم بحثتون شده؟ سرم زیر انداختم گفتم: نھ….گفتم کھ چیزی نیست -عزیزه من چرا اینقدر خودت را عذاب میدی یھ سری مسائل را دیگھ باید فراموش کنی فراموش کنم؟؟؟مگھ راحتھ؟؟؟

دانلود رمان سرنوشت تلخ و شیرین

بی حوصلھ گفتم.باشھ سعی میکنم….حالا ھم اگر کاری ندارید من برم فرانک: میری خونھ؟ -حالا یھ جایی میرم دیگھ بھ ھم نگاه کردن و سپس ھر دو زل زدن تو چشمانم…. فرانک دستش را گذاشت پشت کمرم و گفت:بیا بریم شام بخوریم بعد با ھم میریم خونھ ی ما -نھ میرم آپارتمان خودم فرانک برای کسب اجازه بھ سامان نگاه کرد و سامان سرش را تکان داد سپس فرانک رو کرد بھ من و گفت:پس منم باھات میام بزار برم کیفم را بردارم با نگاھم دنبالش کردم و لا رادمھر پسر خالھ ی سامان چشم در چشم شدم….با اخم نگاھم میکرد…..این اخم شاید برای رفتار صبحم بوده….پوفی کشیدم و نگاھم را بھ سامان کھ دقیق نگاھم میکرد اناختم….. سامان:رادمھر میگفت صبح با ھم تصادف کردید -آره متاسفانھ -پس متاسف ھم ھستی….رادمھر میگفت خیلی شاکی بودی کلی ھم ریچار بارش کردی -متاسفم واسھ اینکھ امتحانم را از دست دادم نھ اینکھ زدم ماشن پسر خالھ مغرور و پرروت داغون کردم سامان بلند خندید و گفت:تو درست بشو نیستی…… شانھ بالا انداختم و باھاش خداحافظی کردم و جلوتر از فرانک راه افتادم سمت ماشینم……توی راه دو تا ساندویچ خریدم کھ وقتی رسیدیم آپارتمانم بخوریم……آپارتمانم در طبقھ سوم یک مجتمع در گیشا بود….این آپارتمان جزو یکی از دارایی مامانم بود کھ بعد از مرگش بھ من رسید و از ھمان موقع آماده اش کردم کھ ھر زمانی کھ نیاز بھ تنھایی دارم جایی برای رفتن داشتھ باشم……وقتی رسیدیم و کیفم را روی کاناپھ انداختم و مانتو شالم را در اوردم و کنارش گذاشتم و نشستم و ساندویچ ھایی کھ خریده بودیم را از پاکت بیرون کشیدم و با اشتھا خوردم….بعد از اینکھ تمام شد پشیمان بودم کھ چرا دو تا نخریدم….. ھمیشھ وقتی عصبی میشدم خوردن آرامم میکرد…. فرانک بھ صورت گرفتھ ام نگاه کرد و گفت.نمیخای بگی چی شده ؟ ھمھ ماجرا را برایش تعریف کردم،در سکوت گوش داد و وقتی حرفھایم تمام شد آھی کشید و گفت:اما تو خیلی تند رفتی نباید این حرف ھا را میزدی -این حرفھا چھار سال روی قلبم سنگینی میکرد، حالا کھ حرفھایم را زدم سبک شدم ھرچند کھ ھنوز ھم احساس آرامش نمیکنم فرانک چند لحظھ توی سکوت نگاھم کرد بعد گفت:ولی پدرت خیلی نگرانت بود این از صدایش معلوم بود…ستاره باید قبول کنی کھ پدرت یک انسان و ھر انسانی اشتباه میکنھ و تو با نپذیرفتن این موضوع داری فقط خودت را عذاب میدی

دانلود رمان سرنوشت تلخ و شیرین

کلافھ بین موھام چنگ زدم….باید چی میگفتم بھش…حس من را تجربھ و ھمیشھ حرف زدن راحتھ گفتم: بیا راجبش حرف نزنیم فرانک آھی کشید و گفت:تو تنھا نترسیدی توی قبرستان؟آخھ دختر کم عقل نگفتی دزدی قاتلی بلایی سرت بیاره….. -نگران نباش بادیگارد دارم فرانک صورتش در ھم کشید و با تعجب گفت:ھان؟!!! بلند خندیدم شاکی شد و گفت.دستم انداختی؟ خنده ام را قورت دادم و گفتم:نھ الان نزدیک چند ماھی ھست کھ یھ بینوه مشکی دنبالم میکنھ اوایل میترسیدم اما بعد دیدم کاری بھم نداره و فقط مثل سایھ دنبالم میکنھ -نرفتی ببینی کیھ و چیکارت داره؟ -نھ منتظر میمونم کھ ببینم میخاھد چیکار کند شاید اگر من بروم بھانھ بیاورد -شاید ھم یکی از طرفھ پدرت باشھ مثلا اینجوری میخاھد از وضعیتت خبر داشتھ باشھ مثلا کجا میری با کی میری کمی فکر کردم و سپس گفتم: نمیدونم ولی اگر حرف تو درست بود بھ تو زنگ نمیزد کھ ببیند من کجا ھستم صبح روز بعد رفتم شرکت و آنجا با دیدن رادمھر حسابی جا خوردم و وقتی متوجھ شدم از آن روز بھ بعد با ھم ھمکار ھستیم حرصم گرفت و وقتی استاد بھم گفت از این بھ بعد باید برای رادمھر کار کنم خونم بھ جوش آمد،مخصوصا کھ رادمھر از موقعیتش برای حرص دادنم استفاده میکرد…..ھمھ کارھای سخت را بھ عھده ام میگذاشت و لحن دستوری اش دیوانھ ام میکرد اما بخاطر استاد تحمل میکردم و منتظر موقعیت مناسبی برای تلافی بودم….تا اینکھ از خوش اقبالی ام یکھفتھ ی بعد این موقعیت برایم پیش آمد….. چند روزی بود کھ رادمھر بخاطر پرونده ی یکی از موکل ھایش حسابی درگیر بود و روزی کھ دادگاه داشت با من تماس گرفت و گفت:سلام کجایی؟ صورتم از سوالش در ھم شد و جواب دادم:علیک سلام -کجایی خانم سعادت؟ پوفی کشیدم و گفتم: شرکت -خوبھ، من برگھ پزشک قانونی خانم امینی را فراموش کردم با خودم بیارم لطفا برو توی اتاقم،فکر میکنم روی میزم باشھ، زود پیداش کن و بیار واسم دادگاه از اینھمھ پرویی اش دھانم باز ماند……چطور بھ خودش اجازه میداد ھمچین درخواستی از من داشتھ باشد؟انگار واقعا تصور میکرد من زیر دستش ھستم و باید اوامرش را بی چون و چرا انجام دھم!!!!ا

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب سرنوشت تلخ و شیرین : PDF|APK|EPUB

 دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

منبع تایپ رمان : p30i.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
 
بازدید : 140 بار بار دسته بندی : سرنوشت تلخ و شیرین تاريخ : ۲۲ تیر ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

شش + 10 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،