برترین رمان های امروز

دانلود رمان بد خون

رمان بد خونمهدیس

 دانلود رمان اسیر دست غرور

رمان اسیر دست غرور نگار قادری

دانلود رمان پوکر

رمان پوکرحوا م.فراهانی

دانلود رمان تابستان لاکچری

رمان تابستان لاکچریسحر

دانلود رمان هوس و گرما

رمان هوس و گرمامهلا علی راد

دانلود رمان عشق شيطون من

رمان عشق شیطون من نیلوفر جعفری

دانلود رمان در انتظار آرامش

رمان در انتظار آرامشmohaddese989

دانلود رمان نمایشنامه بهشت پوشالی

رمان بهشت پوشالیثمین

دانلود رمان دکتر خشن

رمان دکتر خشنمرضیه

دانلود رمان سرانجام یک شرط

دانلود رمان سرانجام یک شرط باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب سرانجام یک شرط : PDF|APK|EPUB

photo_2016-08-31_15-19-29

نام کتاب رمان : سرانجام یک شرط
نام نویسنده :
حجم رمان سرانجام یک شرط : ۵ مگابابت

خلاصه داستان رمان سرانجام یک شرط :
گاهی وقتاماادماتوزندگیمون یه اشتباهی میکنیم که
ممکنه دیگه نتونیم جبرانش کنیم..ویاجبرانش برامون تاوانه سنگینی
رودرپیش میگیره..گاهی وقتاندونسته پاتویه رابطه ای میذاریم که درست
یاغلط بودنشونمیدونیم..این رابطه میتونه بزرگترین اشتباهه زندگیمون
باشه..اشتباهی که میتونه به شیرینه عسل شیرین باشه..ویااشتباهی
که به تلخیه زهرباشه وتلخترین تلخی روبه دنبال داشته باشه…
دختری بادنیایی بچگونه وشاد…بایه خونواده ی متعصب که درنازونعمت
بزرگش کردن..دختری که میدونست پاشوکج بذاره معلوم نیست چه
مجزاتی روبراش تعیین کنن..دختری که بایه اشتباه ازسرعشق زندگیش

دانلود رمان جدید

رمان جدید از سرانجام یک شرط

ژانر《عاشقانه..اجتماعی… اززبانه سوم شخص **فصل اول_مامان خواهش میکنم توروخدا!سه روزدیگه بیشتروقت ندارم خواهش میکنم بذاربرم! _من عمرااگه بذارم توبری اونسره دنیامگه همین بوشهره خودمون چشه؟بشین مثله بقیه ی دختراهمینجادرستوبخون بعدشم حاالگیریم که من اجازه دادم )که عمرا بدم(فکرمیکنی بابات میذاره توبری شیراز؟؟ _آره مطمعنم اگه به بابا باشه صددرهزاراجازه میده!امااالن شماجوری پرش کردی که من جلوش لب نمی تونم بازکنم که میگه پاشوبرو من اجازه بده نیستم!!بعدشم آخه مادره من جوری داری میگی اونسره دنیاکه انگارمیخوام برم آمریکا!!باباهمین شیراز که بقله خودمونه دیگه کجادوره؟ _دختره ی چش سفید من پرش کردم؟؟وایساحاالدارم برااات همون نیم درصدشانس رفتنوهم ازدست دادی!یاالبدو برو،دیگه هم اسم شیرازودانشگاه روجلومن نیار! فکرشوازمخت دربیاااار. …میثاق برادر دوقلویه مارال وارده آشپزخونه شدو یه سیب ازروی میزبرداشت وبانیشه بازگفت

دانلود رمان سرانجام یک شرط

_البته مامان بهتره بگی مخه نداشتش آخه اینکه مخی نداره که بخوادچیزیو ازش بیرون کنه!!بعدشم زدزیره خنده؛مارال که واقعاازاین حرکته میثاق حرصی شده بودیه سیب ازروی میزبرداشت وپرت کردطرفش که میثاق جاخالی دادو درست خورد وسطه کله ی حاج طاهر )بابایه مارال ومیثاق(که تازه وارده آشپزخونه شده بود!!مارال فوری خودشوجمعوجورکرد میثاق دوباره زدزیره خنده که حاج طاهریکی زدپسه کله اش ! _بچه جون توخجالت نمیکشی؟من نمیدونم کی میخوای بزرگ بشی هنوزکه هنوزه مغزت اندازه یه نخودمونده!اونوقت ایراده خواهرشومیگیره توکه ازاون بدتری ببندنیشتو!!حاالمارال داشت به میثاق میخندید!میثاق که حسابی ازطریقه حاج طاهرچزونده شده بود؛خندش رولبش ماسید! مارال که دیدمیثاق چطوری خورده توپرش دلش خنک شدوروبه حاج طاهر گفت _اره بخدامیبینیدش آقاجون؛هنوزم که هنوزه این مخش تودورانه هفت هشت سالگیش مونده فقط هیکلی بهم زده!اصله کاری هیچ تغییری نکرده!!میثاق که دیگه کلی حرصی شده بودخواست لب بازکنه که مادرش گفت _وااای بسه دیگه!پیرشدم ازدسته شمادوتا!!من موندم کی میخواین بزرگ بشین مصطفی ازدواج کرد رفت منوبینه این دوتا دیوونه تنهاگذاشت!!ای خدا میشه من این دوتاروهم سروسامون بدم خالص شم ازشون!!مارال _مادرجون اگه میخوای ازشره من خالص شی فقط یه راه داری منوبفرست برم دانشگاه شیرازبخدا سه روز دیگه بیشتروقت ندارماااا! حاالخوددانی این تنهاراهه خالصی ازمنه گفته بااااشم! طالخانوم )مادره مارال( _مارال من به تونگفتم این موضوع روازسرت بیرون کن؟نه من به تونگفتم؟؟چرانمیخوای بفهمی؟؟نه من راضیم نه بابات حاال من راضی اگه تونستی باباتوراضی کنی من حرفی ندارم!درضمن مصطفی هم گفت نذارید بره! مارال _مامان مصطفی رو دیگه نکش وسط خودش امروز بهم زنگ زد گفت اگه مامان بابا راضی باشن منم حرفی ندارم! طالخانوم_خب خودت میگه گفته اگه مامان بابا راضی بودن!حاال میبینی که ماراضی نیستیم اگه منم راضی باشم بابات راضی نیست!اگرمیتونی راضیش کنی برو مارال میدونست مامانش حسابی باباشوپرکرده که بتونه الکی خودشو زیادتقصیردارجلوه نده وباباروبهونه کنه واسه نرفتنش؛ولی مارال بهترازهرکسی میدونست که این شیوه ای ازکارایه مامان طالش هس که هروقت باچیزی مخالف بودمیرفت حاج طاهروپرمیکردوبهش میگفت هیچ رقمه جلوماکم نیادبعدشم میومدمیگفت اگه میتونیدباباتونوراضی کنید من حرفی ندارم!! وگرنه تاجایی که میدونست حاج طاهرباچنین مسئله هایی هیچ مشکلی نداشت!وطالخانوم چون مارال یکی یدونه بود خیلی روش حساس بودو دوس نداشت بدونه اجازه وامره اون کاری کنه!یاده بچگیاش افتادکه هروقت

دانلود رمان سرانجام یک شرط

میخواست بره خونه دوستاش وطالخانوم مخالف بودالکی میگفت بابات نمیذاره بعدشم میرفت حاج طاهرومیاورد به زوربهش میگفت به شاه دخترت بگوکه اجازه رفتنونداره حاج طاهرم که راهی نداشت میگفت حقه رفتنونداری! توفکره همین اتفاقاته گذشته وکارایه ماامانش بودکه طالخانوم صداش زد _مارال بیاکمک میخوام غذابکشم؛مارال هم فوری به خودش اومدورفت کمکه مادرش. بعدازاینکه شاموخوردن مارال ظرفاروجمع کردوگذاشت توماشین ظرفشویی بعدشم رفت سمته اتاقش که درطبقه ی باالبود خونشون یه خونه ویالیی بود که طبقه ی پایین یه حال وپذیراییه بزرگ داشت ویه آشپزخونه ی خوشکلوجادار ویه حموم دستشویی هم گوشه ی سالنه ورودی قرارداشت وبقیه ی اتاقهاهم باال بود پنج تا اتاق دو تا اتاقایی که روبه روبهم دریک سالن باریک قرارداشتن متعلق به مارال ومیثاق بودند ویک دستشویی وحمام هم درانتهایه سالن وسطه دوتااتاق نیزبود دیگر اتاقهاهم با یک راپله که چهارتاپله بیشترنداشت کمی باالترازان دواتاق قرارداشتند!! این خونه یک یادگاری از طرفه پدربزرگه مارال پدرطاهرخان بود. مارال همینطور که ازپله ها باال رفت به سالنی که اتاقش درآن بودرسیدکه ناگهان حس کردیه چیزه خنک زیره پاشه!همینکه خواست به خودش بجنبه اختیارشوازدست دادومحکم خوردزمین؛ خیلی دردش گرفته بود تاخواست به خودش بیاد یهوصدایه میثاقوشنیدکه انتهایه سالن روبه رویش وایساده بودوهمراه باخنده داشت بهش میگفت _اینم تالفیه امشب قبله شااام مارال که تازه قضیه روفهمیده بود نگاهی به ژله هایه قرمزی که برای شام حاضرکرده بودولی سرسفره خبری ازشون نبود حاال زیره پایه مبارکش عینه سوسکه به دنپایی چسبیده شده بودن!مارال حسابی ازدسته میثاق عصبانی شده بودبااینکه پاش حسابی دردگرفته بودولی دنپایی روفرشیشودراوردم افتاددنباله میثاق!میثاق تااومدبه خودش بجنبه مارال بادنپاییش همچین خوابوند توصورتش که ازدرد آخه بلندی کشید!! مارال هم زیرلب داشت باحرص گفت حاال بخنداقامیثاق حاالبخند! طالخانوم که صدایه دعوایه این دوتاروشنیدروکردبه حاج طاهرکه روی مبل لم داده بودو داشت چاییشو میخورد گفت _من نمیدونم چه بدی کرده بودم که این دوتاناقصلعقل نصیبم شدن!!توروخدامیبینیشون؟انگارنه انگارجفتشون نوزده سالشونه؛دوباره عینه سگوگربه افتادن به جونه هم!!ای کاش مصطفی بودمنوازدسته این بالگرفته هانجات بده!! حاج طاهرهم باهمون ژستی که چایی به دست لم داده بود رومبل گفت

دانلود رمان سرانجام یک شرط

_ولشون کن خانوم اینقدربهشون سخت نگیردیگه آدم بایددلش شادباشه ربطی به سنوسالم نداره االن دودقیقه باهم دعوامیکنن بعدم انگارنه انگاراینابودن که داشتن دعوامیکردن!!هرچندمیدونم بیشتره این تقصیرازیره سره این میثاقه گوربه گورشدس! طالخانوم _منکه چیزی نمیگم!کاری هم بهشون ندارم،فقط ازاین مسخره بازیاشون خستم شده دیگه!میدونم همه چی زیره تقصیره میثاقه ولی مارال اگه بهش چیزی نگه وکوتاه بیاداین جروبحثاهم پیش نمیاد.مارال االن دیگه وقته شوهرکردنشه خانومی شده براخودش ماشاال؛پسرداییش میالدهم که خاطرخاش هستوخاستگارشم اومدن به نظرم خیلی پسره آقاهومتینیه!هرچندازمادرش خوشم نمیادولی میالدبه خان داداشم رفته خیلی خوش برورو وماهه! طاهرخان _میدونم خانوم میالدومیشناسم زیردسته خودم توگارگاه هست،ولی شاه دخترت که هزاربارگفته من میالدونمیخوام ماکه نمیتونیم به زورشوهرش بدیم! طالخانوم _میدونم،اماهمش بخاطره فکره دانشگاه شیرازه هنوزامیدواره واسه رفتن بذاراین سه روزوقتی هم که داره بگذره بعدش خودش متقاعدمیشه که ازدواج کنه! حاج طاهر _منکه خیلی دلم براش میسوزا تفلی خیلی دوست داره بره اگه به من بودهمین فردامیفرستادمش که بره؛امامن نمیدونم توچرا اینقدرنسبت به این دخترسختگیری!بابابذاراونجوری که میخوادزندگی کنه!مگه اون چه فرقی بامصطفی ومیثاق داره؟؟ طالخانوم _من نمیگم که فرقی داره!!اتفاقامن هرسه تاشونو دریه حدمیبینم برامم هیچ فرقی ندارن فقط توکه خودت آدمایه این دوره زمونه رومیشناسی؟بره شیرازکی میخواد اونجامراقبش باشه؟؟اگه بالیی سرش بیاداونوقت ماچه خاکی توسرمون بریزیم آخه؟شیرازیه شهره بزرگوبی دروپیکره هرجورادمی که بگی توش پیدامیشه!! اینا همین دیروزکه زنگ زدم اونجا به خواهرم گفت کیفه دخترش مینوروزدن خداروشکر چیزه مهمی توش نداشته!بعدشم این خوابگاه ها هم که انواعواقسام ازهرنوع دختری که بگی توشون هست اگه ازراه به درش کردن چی؟؟ حاج طاهر

دانلود رمان سرانجام یک شرط

_ووووو خانوم واسه چی اینهمه بهونه تراشی میکنی تو؟یه کلمه بگوطاقته دوریشوندارمهمینوبس!!!هرکی تورونشناسه من که تورومیشناسم!!اگه مشکلت همیناباشه که من برا همش راهه حل دارم!!مگه خونه خواهرت اونجانیست؟؟مگه یه دخترهمسنه مارال نداره؟؟خومارالم میفرستیم بره خونه خالش باوخترخالشم باهم میرن دانشگاه!!یااصالخودم یه خونه میگیرم اونجامیگیرم براش که راحت باشه هوبه خوابگاه هم نیازی نباشه هررزوم باتاکسی شهری هابره دانشگاهوبیاد خرجش هم هرچی که بشه باکماله میلی میدم که دیگه هیچ جایه نگرانی نمونه!! طالخانوم_هی روزگارچی بگم واال بااین حال بازم دلم راضی نمیشه!من جونم به جونه مارال بستس تک دونه دخترمه چراغه خونمه یه ثانیه دلتنگش بشم دق میکنم. طاهرخان_ای باباده آخه مگه میشه؟چرااینقدرفیلم هندیش میکنی زن!!میادسرمیزنه بهت تلفن میکنه باهات حرف میزنه تاچشمتم روهم بذاری قول میدم که همه چی خیلی سریع بگذره ومارال برگرده خونه!! طالخانوم_خیله خب حاالبذارتافردافکرمیکنم جوابموبهت میگم. یهوصدایه میثاق که داشت ازپله هامیومدپایینوشنیدن که گفت _بابابذارین این وحشی بره چیکارش دارین بذارین بره من از شرش خالص شم این اگه تاچندوقت دیگه اینجابمونه که چیزی ازمنه بدبخت باقی نمیزاره بعدرفت روبه روی آینه قدی که پایینه راپله بودایستادویه نگاهی به خودش کردکه سمته راسته صورتش حسابی قرمزشده بوروکرد به پدرشوگفت _این دخترنیست که المصب جکی جانه توروخدانیگا صورته نازنیه گل پسرتونوچیکارکرده بادمپاییش!!دیگه کسی بهم زن نمیده!! طالخانوم باخنده گفت _نکه قبال میدادن!؟ میثاق باحرص گفت _ع!!اینجوریه دیگه!؟باشهههه!!باشههه. طالخانوم حسابی خندش گرفته بود؛همیشه میثاق باعثه خنده ی خونواده بود یه پسره شوخوباحال که همیشه سربه سره یکی ازاعضایه خونواده مخصوصامارال میذاشتو اخرسرم بیشترخودش حرصش درمیومدوبقیه بهش میخندیدن پسره مهربونی بودوازبچگی شروشیطون بودودردسرساز!!

دانلود رمان سرانجام یک شرط

 حاج طاهرهم که خندش گرفته بودبه زورخندشوقورت دادویه گره انداخت بینه ابروهاشواخم کردوروبه میثاق گفت _بچه آخه من به توچی بگم؟،منکه میدونم همه چی زیره سره خودت بوده پس حقته این بالهایی که سرت میاد. یهوصدایه مارال که لنگون انگون درحالی که یه دستشم به کمرش بودازپله هااومدپایین میثاق تامارالودیدفوری پرید رفت سمته حاج طاهروخودشوپشتش قایم کردروبه مارال گفت _سمته من نیای هاوگرنه جیغ میکشم همسایه ها بریزن سرت!!گمشواونوربدو آقاجون توروخدا ببینش باز میخواد بیاد بم حمله کنه بگیرینش!! حاج طاهرکه گیج شده بود نمیدونست بخنده یاازکارایه این دوتاعصبانی باشه! حاج طاهر_پاشوجمع کن خودتوخجالتم نمیکشه بابازنی گفتن مردی گفتن این چجور حرف زدنه؟؟؟بااین هیکلت اگه مارال میتونه بزنتت همون بهترکه جایه سالم برات نزاره بااین سنوسالت خجالت نمیکشی اومدی پشته من قایم شدی پاشوبرواونورببینم! مارالم که دیدهمه چی به نفعه خودش داره تموم میشه اومدکناره طالخانوم نشستوروبه حاج طاهرگفت _آقاجون اینجوری نبینش که داره ننه من غریبم بازی درمیاره ها!!همش فقط نقش بازی میکنه!!شماکه نمیدونیدبامنه بدبخت چیکارکرده!!رفته بودژله هایی که واسه شام درست کرده بودمودزدیده بودوتوسالنه اتاقاریخته بودمنم که ندیدمش پاموگذاشتم روشو تاخواستم به خودم بجنبم سر خوردموافتادم زمین!!خداروشکر که صحیحوسالمموفلج ملجی چیزی نشدم! میثاق که دیگه موندنه خودشواونجاجایزنمیدیدفوری بلندشدوپاگذاشت به فرار! حاج طاهرم که دیگه کفرش ازدسته این دوقلوهایه شروشیطونش دراومده بودباصدایه بلند طوری که میثاقم بشنوه گفت _فقط یه باردیگه شمادوتاباهم ازاینجورشوخیاکنیدوبعدم دعواکنید دیگه صبرنمیکنمو فوری دوتاتومیذارم دمه درحاالببینیدکی گفتم *********** گوشیشوازرویه عسلی برداشت؛یه تماسه بی پاسخ ازمینودخترخالش داشت این روزاهمش باهم درتماس بودن،مینوهمش زنگ میزدوازش میپرسیدحاالمیذارن بیای یانه مارالم که ناامیدبودمیگفت نه هنوزاجازه ندادن ولی بازم سعیمومیکنم!

دانلود رمان سرانجام یک شرط

 گوشیشودوباره گذاشت روی عسلی فعالحوصله ی حرف زدن رونداشت تازه ازحموم اومده بودبیرون؛همیشه دوشه آخره شبوخیلی دوست داشت!کالهه حولشودراوردوروبه رویه آینه ی اتاقش ایستادو شونشوازرومیزه اینه برداشتومشغوله صاف کردنه موهاش شد؛همینطورکه موهاشوصاف میکردیه نگاهی ازسرتاپابه خودش انداخت؛ دختری که قدی متوسط اندامه تراشیده وخوش فرمی داشت چشمایی آبی که بعضی وقتا انگارسبزمیشدیا به قوله خودش عینه آفتاب پرست رنگاوارنگ میشدبینی قلمی وکشیده لبهایی گوشتی که تویه صورتش به طوره عجیبی خودنمایی میکردن وموهایی مشکیوبلندکه حاالبه دلیله خیس بودن رویه صورتشوپوشونده بودن!کالدختری بودکه خیلی میتونست درنگاه اول همه توجه هاروبه خودش جلب کنه صورتی دلنشین داشت!! همینطورکه خودشوروتوآینه آنالیزمیکردصدایه گوشیشوکه روسایلنت بودوفقط لرزشش به گوش میرسیدوشنیدبرگشت ونگاهی به روی صفحه ی گوشیش که روی عسلیه کناره تخت بودکرد!بازم مینوبودیه لبخندزدوگوشیشوجواب داد. مینو_سالاااااام به دخترخاله ی مارمووووزم چطوری ماری جووونم!؟؟؟ _کصافت بازتوبه من گفتی مارموز؟؟فقط نیای تودستم تک تکه موهاتومیکنم!! _ووووییی چته وحشیی _حاالوایسابیای تودستم حالیت میکنم _حاالول کن این حرفاروآقاتوبیاشیرازهرکاری دوست داشتی بامن بکن _خومشکل اینه که تومیدونی من نمیتونم بیام شیرازداری اینطوری میگی!! مینوخنده ی ریزی کردوگفت _چی شد؟؟امروزم نتونستی راضیشون کنی؟؟ماری سه روزدیگه بیشتروقت نیستااااا _نه نتونستم مثله همیشه مامان دوباره مخالفت کرد _بابااین حاج طاهرچراچیزی به این خاله طالنمیگه!!مارال چقدرتوخنگی دخترخوبرومخه باباهروبزن تابامامانه حرف بزنه اوکیت کنه دیگه!! _باباهه اگه مخش زدنی بودکه من االن شیرازوره دلت بودم!یعنی نه اینکه مخش زدنی نباشه هاااا!نه!!مخش زدنی هس ولی فقط به دسته یه نفرررکه اونم مامان طالست _ووو یه جوری گفتی فقط مامان طالست حاال گفتم کی رومیخوادبگه!!خوخره برویه خورده نازوعشوه بیابرابابات یه خورده خودشیرینی کن تا غضیه فیصله پیداکنه دیگه!! _نچ این چیزادیگه بدردبخورنیست همشوامتحان کردم نتیجه نداشته

دانلود رمان سرانجام یک شرط

مینوباناراحتی گفت _پس چیکارکنیم پس؟؟یعنی هیچ راهه دیگه ای نیست؟؟بخدااگه تونیای منم نمیرم دانشگاه مارال چنددقیقه سکوت کردوبعدازکمی فکرگفت_فقط یه راه دیگه مونده!!که اگه اینم جواب نده دیگه هیچ!! مینوباخوشحالی یه جیغه بلندکشیدمارال فوری گوشیوازخودش دورکردوگفت _ای مرض ای درد دخترنصفه شبی واسه چی جیغ میکشی کصااافت!! مینوباخوشحالی گفت _ووی خاک توسره بیشعورت کنن خوخوشحال شدم که یه راه به مخه نداشتت رسیده حاالزودی بگوببینم چیه اون راهه آخروسرنوشت سازت؟؟؟ -راهه آخراینه که به مادرت بگی زنگ بزنه به مامانم وهرطورشده راضیش کنه!!حرفایه مامانت همیشه برای مامان طالارزش داره ومهمه _واای اره این به فکره خودمم رسیدولی بعدگفتم بیخیال ماری خودش میتونه خانوادشوراضی کنه ولی حاالمیبینم نه هیچ آبی ازتوگرم بشونیست!!فردابه مامانم میگم به خاله زنگ بزنه توهم ازهمین االن چمدوناتواماده کن منم اتاقتوحاضرمیکنم _حاالوایسابذارببینم چی میشه هنوزهیچی نه به باره نه بداره _خیله خب ولی من که ازاالن مطمعنم که مامان ملک صددرصدخاله روراضی میکنه حاالببین کی گفتم _خیله خب حاالبذارفرداشه ببینیموتعریف کنیم _باشه هم میبینی هم تعریف میکنی یاالکاری نداری؟برم کپه مرگموبذارم فردازودبلندشم قبله اینکه مامان بره باشگاه بهش بگم بزنگه به خاله _نه عزیزم بروشبت شوکوالتی _شوکوالت دوس ندارم مارال باخنده گفت _خوبه درک میخواستی دوس داشته باشی!!ببین من دوسپرست نیستم که بخوای نازکنی برامااجمع کن بروبذارمنم کپه مرگموبذارم! مینوخندیدوبعدشم یه خداحافظی کردنوگوشیوپرت کرد روتخت

دانلود رمان سرانجام یک شرط

همیشه وقتی بامینوحرف میزدازهمین کل کالداشتن وکلی باهم میخندیدن مینومثله خواهره مارال بودهردویکی یه دونه بودنوبخاطره همین جایه خواهرهموبرا همدیگه پرمیکردن بلندشدوحولشوکه هنوزتنش بودودراوردویه تیشرته سفیدکه یع mبزرگ روش نوشته شده بودبه همراهه یع شلوره صورتیه کمرنگ که باتیشرتش ست بودو پوشید بعدم خودشوپرت کردروتخت اونقدرخسته بودکه اصالنفهمیدکی خوابش برد… صدایه گوشیش حسابی رواعصابش بوددستشوبردسمته عسلی ولی خبری ازگوشیش نبودیادش اومدکه دیشب بعدازحرف زدن بامینوگوشیشوپرت کرده بودروتخت یه خورده خودشوجابه جاکردوگوشیشوپیداکردبه صفحش نگاه کردمینوبود؛همونجوری که چشاشوبسته بودگوشیوجواب داد مینو_سالاااام!!صبحت بخیرررپرنسسه زشتوخابالویه من!!پاشوکه یه خبره توپ برات دارم؛میدونم االن اگه بهت بگم ازخوشحالی سکته میکنی!!ولی االن که دارم فکرمیکنم ترجیح میدم نگم اخه دلم نمیاااد سکته کنی!بعدشم خودش زدزیره خنده مارال یه خمیازه کشیدوخابالودگفت _وااای چقدحرف میزنی تودخترسرصبحی زنگ زدی چی بگی؟؟ _وووخانوم ساعته خووواااب عرضم به خدمتت که االن ساعت دقیقادوازده شده چهارباربهت زنگیدم جواب ندادی مطمعنم شدم هنوزخوابی خوابتم که المصب خوابه خرسایه زمستونیه خواستم زنگ بزنم میثاق تابیادباروشایه شیکومجلسیش بیدارت کنه ولی بازم گفتم ایندفعه گذشت میکنم تایه خورده دیگه بکپه بعدزنگ میزنم که بلندشده باشه!!حاالهم که زنگ زدم میبینم هنوز توعالمه خوابی! _خب حاالامرتون چیه خانومه سحرخیز؟!چی میخوای بگی که اینقدرمهم بوده که بخاطرش اینهمه زنگیدی؟؟ _حدسسس بزن چیه؟؟؟مطمعنم اگه بگم خوااابه کال ازسرت میپره بیرون _مینومیگی یاقطع کنم؟؟جونم رسیدبه لبم خوبگودیگه! مینوباذوقی که توصداش معلوم بودگفت _دیشب یه راهه آخری بووودااا که امیدواربودیم نتیجه بدههه!امروز صبح سره ساعته ۹ نتیجه داد!باالخره عروس خانوم بله روداااد _چی میگی توعروس خانوم کیه دیگه؟بله ی چیوداد؟؟درست حرف بزن ببینم چی میگی؟ -ااای باباااا چه خنگی تودخترحوصلموسربردی بابامنظورم اینه که مامانت یعنی خاله طالامروزکه مامانم باهاش حرف زدراضیش کردتوبیای شیرازپیشه ماهمین!!حاالفهمیدی یاهنوزادامه بدم؟؟

دانلود رمان سرانجام یک شرط

 مارال تااین حرف هاروازمینوشنیدفوری بلندشدنشستویه سیلی زدتوصورته خودشوبعدبه مینوگفت _من دارم خواب میبینم نه؟؟مطمعنم دارم خواب میبینم مینوکه خندش گرفته بودپشته تلفن یه پخه بلندگفت که مارال ازجاپریدبعدم باخنده گفت _بفرمااا اگه خوابم بودی االن دیگه بایدبیدارشده باشی مارال هنوز باورش نشده بودخوشحال بودولی هنوزکه هنوزبودفکرمیکردتویه خوابه هوهمه ی اینایه رویابیشترنیست! مینو_هوووی ماری چت شد!؟؟خوابت برد؟؟ په چراچیزی نمیگی؟؟آخ نکنه ازخوشحال سکته هروزده باشی؟؟ مارال که انگارتوهپروت بودیهوبه خودش اومدوبه مینوگفت _تومطمعنی؟؟باگوشایه خودت شنیدی؟؟ _الهی قربونه صورته نشستت بشم بابا بخداراست میگم باگوشایه خودم شنیدم منکه دیشب بهت گفتم مطمعن باش خاله ملکت همه چیوراستوریست میکنه برات باورت نمیشد حاالدیدی که همه چی اوکی شدحاال هم پاشوبروصورتتوبشوربوی دهنت تاپشته تلفنم میادبعدشم چمدوناتوحاضرکن امروزعصربایدراه بیوفتی مارال که ازشدته خوشحالی هول شده بودگفت _اوکی اوکی با..باشه پس من برم فعالبای _کصااافت وایساببینم ازم تشکرنکردی که تشکرکن تابرم مژدگونی هم که بم ندادی اما اومدی شیراز ازحلقومت میکشم بیرون. _تشکرروکه بایدازخاله جونم بکنم نه ازتوبعدشم خومیخواستی خبرتوندی مگه من گفتم مژدگونی میدم بهت؟؟پاشوجمع کن بروووو _ایشششش باااشه داااارم براااات مارال خندیدوگفت _فقط سفت بگیرش درنره!! مینوباتعجبی که توصداشم معلوم بودگفت_چیو؟؟ مارال باخنده گفت _همونی که برااام داریو مینوخندیدوچندفحش نصارش کردو خدافظی کرد…

دانلود رمان سرانجام یک شرط

مارالم فوری بلندشدبایدمیرفت ازمامانش تشکرمیکردوچمدوناشوواسه یه سفره طوالنی میبست وقته زیادی نداشتوبایدزوداماده میشد…. طالخانوم _الهی فدات شم دخترم توروخدارسیدی یادت نره زنگ بزنیااا میثاق _مامان سفره قندهارنمیره که !!داره میره شیراز!بعدشم نمیخوادبره کارگری که میخوادبره خونه خاله اینا توی نازونعمت بره دانشگاه هوبرگرده!! مارال_ هروقت گفتن جـــســــدبـیـــــا بــپــــروســـط!! میثاق درحالی که ادایه مارالو درمیاورد گفت _خومگه دروغ میگم؟زیادی مامان تحویلت گرفته لوسسس شدی بیخودی ناراحته براات حاج طاهرکه میخواست بحثشونوتموم کنه گفت _ای بابا شمادوتا حاال که دارین ازهم جداهم میشین دست ازاین مسخره بازیااون برنمیدارین!تمومش کنیددیگه بعدشم روبه مارال گفت _دخترم توبااین یکی دوتانکن این یه تختش کمه تا میثاق اومد که به این حرفش اعتراض کنه فوری ادمه ی جملشوگفت _دخترم اگه حس کردی خونه خالت راحت نیستی به خودم خبربده تایه خونه برات بگیرم که راحت باشی طالخانوم فوری پریدتوحرفشوگفت _واای نه اگه قرارباشه تویه خونه تنهاباشه همون بهترکه نره من اگه اجازه دادم بره بخاطره این بودکه خونه خالشه وخالش مراقبشه! مارالم روبه طالخانوموحاج طاهرگفت _نه من خونه خاله ایناراحتم مهرادخان)شوهرخالش(که همش ماموریته مسعود) پسرخالش(هم که ایران نیس فقط خاله ومینو هستن مطمعن باشین هیچ مشکلی پیش نمیاد حاج طاهرگفت

دانلود رمان سرانجام یک شرط

 _پس حداقل کاش میموندی تابیلیته هواپیمابگیرم برات اینجوری راحترمیرسی مارال که متوجه ی نگرانی اقاجونش شده بود بالحنی مهربونوپرارامش برااینکه ازنگرانیش کم کنه گفت _اقاجون اگه بخوام منتظره بیلته هواپیمابمونم دیرمیشه وبه موقعه نمیرسم من شمااصالنگران نباشین میرم ترمینال اینجوری به موقعه میرسم حاج طاهرم که دلش به دختره یکی یه دونش قرص بودپیشونیشوبوسیدوگفت _هرجورراحتی دخترم من حرفی ندارم حاالهم زودباش بریم تادیرنشده! مارال یه باردیگه مادرشوبغل کردوبوسید دیگه میخواست بره که متوجه ی میثاق که به دیوارتکیه داده بودواوناروتماشامیکردشد یه دفعه دلش برا داداش کوچولوش که فقط پنج دقیقه ازش کوچیکتربودپرکشیدبهش چشم دوخت میثاق متوجه ی نگاهه خیره ی مارال به خودش شدواروم اروم اومدکنارش ایستادوتمامه احساسی که سعی داشت نشونش بده روریخت توچشاش مارال فوری میثاقوبه آغوش کشیدواروم دره گوشش گفت _داداش کوچیکه؟؟؟ میثاق بالحنی محبت امیزگفت _جااانه داداش کوچیکه؟؟؟ _تونبوده منومصطفی فقط توبرامامانوبابا باقی میمونی مواظبشون باش تنهاشون نذار _چشم آبجی بزرگه!قول میدم عینه یه مـــــــرد مواظبشون باشم تونگران نباش عزیزم مارال اروم گونشو بوسیدوگفت دلم برات تنگ میشه داداشی _من بیشتررر آجی آخه تونبوده تومن به کی گیربدم؟کیواذیت کنم؟؟رولباسایه کی لکپاکن بریزم؟؟صبا کیوباابه یخ بیدارکنم؟؟ مارال انگشته اشارشواوردباالهو گرفت جلومیثاقوگفت _ای نکبته چلغوزتومنوبرااینکه بهم گیربدیواذیتم کنی میخواای؟؟ میثاقم یه خورده شیطنت چاشنیه حرفش کردو بانیشه بازگفت _آخ آخ لعنت به دهنی که بی موقع بازشه یه دفعه اومدم فازه این برادرخوباروبردارم ببین چی شد!!همه چیولودادم

دانلود رمان سرانجام یک شرط

 مارال زدزیره خندهوگفت جون به جونت کنن میثاقی!! بعدشم دوتایی رفتن سمته بقیه ویه خداحافظیه مختصری کردوباحاج طاهر راه افتادن سمته ترمینال… **************** تاکسی دقیقا جلوی عمارته خاله ملک نگه داشت مارال پوله تاکسیوحساب کردوپیاده شدرفت جلودره خونه ایسادوزنگوزد _کیه؟ صدای مینوبودمثله اینکه هنوزمتوجه ی مارال نشده بود _منم منم آقاگرگه مینوکه تازه متوجه ی مارال شدع بودیه جیغ کشیدوگفت وااای ماری تویی؟؟الهی بمیری برااام!چرانگفتی کی میرسی که میومدیم استقبالت جیگررر! مارال که دیگه حوصله سرپاوایسادنونداشت گفت _تویه دروبرامن بازنمیکنی اونوقت میخواستی بیای استقبالم؟؟ _ای وای ببخشید بیا توعزیزم اینوگفتودروبازکرد مارال دروپشته سرش بستو به رودوروش نیگاه کرد ؛یه حیاط بزرگ پرازگلوگیاهودرختایه سربه فلک کشیده دوطرفه حیاط باغچه بودپرازدرخته میوه؛سرهنگ عاشقه درختاوگلهاش بودوهمیشه وقتی خونه بودبه تک تکشون رسیدگی میکردمارال یه نگاه به اطرافش انداخت همه چیزه خونه هنوزمثله قدیماباصفاهوقشنگ بود یه خونه ویالیی که پشتشم یه باغه بزرگ بودوقتی که بچه بودتابستونا همیشه میومدن خونه خالشینابخاطرهمینم کلی خاطره بامینوتواین خونه داشت بعدازظهر هاکه همه خواب بودن بامینومیرفتن پشته خونه توباغوهرچی میوه ی رسیده ونرسیده بودمیچیدنومیریختن کفه حیاط بعدم با پا لهشون میکردن!!بعدشم بابای مینوبیچاره که کلی برای درختاش زحمت کشیده بود یه عالمه حرص میخورد ولی به بچه هاچیزی نمیگفت!! خیلی وقت بود که خونه خالش نیومده بود بیشتراونامیومدن بوشهر واقعا دلش هوایه این خونه روکرده بود مارال غرق درتماشایه خونه بودکه باصدایه خاله ملک ومینوکه بهش خوش امدگفتن به خودش اومدوتاخواست بره طرفشون مینوفوری اومدوسفت بغلش کرد

دانلود رمان جدید

فرمت کتاب سرانجام یک شرط : PDF|APK|EPUB

 

تعداد صفحات کتاب : پی دی اف ۵۱۰ جار ۵۹۰۰

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

 

منبع تایپ رمان :  negahdl.com

جهت درخواست رمان �به سوپر گروه ما �در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر