دانلود رمان جدید دانلود رمان آن سالها اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر 10000

نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر

در هر مکانی هستین نیازی نیست از مکانتون خارج بشین به راحتی در لحظه کار رو تو خونه سفارش بگیرین، انجام بدین و پولش رو تو خونه دریافت کنین اگه دنبال یه شغل خونگی یا شغل دوم هستین این نرم افزار بهترین انتخاب ممکن هست در اینجا میخوایم شما را با روند انجام پروژه آشنا کنیم. پس با ما همراه باشین

دانلود رمان آن سالها اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب آن سالها : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان آن سالها اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
1.gif نام کتاب رمان : آن سالها
1.gif نام نویسنده : صدف
1.gifحجم رمان آن سالها : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان آن سالها :
مهناز دختری خوشبخت است و زندگی عادی خود را دارد . او دلباخته ی دوست و هم بازی دوران کودکی خود ، بیژن شده و البته بیژن هم نسبت به او بی میل نیست . اما داستان از روزی شروع میشود که خانواده ی شاهین فر مهناز را برای پسر بزرگشان ، بهرام ، خواستگاری میکنند … .
بعضی ها پایان خوش دوست دارن ، بعضی پایان تلخ . من نمیتونم بگم که داستان چطور تموم میشه ، اما بهتون قول میدم که پایان قانع کننده و مناسبی داره .

دانلود رمان جدید

رمان جدید از صدف آن سالها

تیک تاک … تیک تاک … تیک تاک ! توی تاریک و روشن اتاق خواب نشسته بود و صدای عقربه های ساعت را می شمرد . داغی لذت بخش آتش شومینه که به نیمه ی چپ تنش می تابید ، او را خوابالود کرده بود . اما آنقدر استرس داشت که نمیتوانست بخوابد . حتی نمیتوانست حرکتی به تن خشک و صامتش بدهد .

دانلود رمان آن سالها

 صدای باز و بسته شدن در ، و بعد از آن انعکاس قدم های مردانه ای را روی پارکت کف اتاق شنید و بی اختیار لرزید . نفس داغش بریده بریده از سینه اش خارج میشد . همه ی عضالت تنش را بی اختیار منقبض گرفته بود . بهرام خیلی آهسته صدایش کرد : – مهناز جان … هنوز نخوابیدی ؟ گفت : – نه ! و خواست با زانوهای لرزانش از جا برخیزد که دست داغ بهرام روی شانه اش نشست . – بشین عزیزم … راحت باش ! مهناز باز توی همان کاناپه ی سفید و سورمه ای فرو رفت و با اضطراب به شوهرش نگاه کرد . بهرام هنوز کت و شلوار دامادی به تن داشت . با خستگی روی صندلی مقابل مهناز نشست و در حالیکه گره کراواتش را شل میکرد ، گفت : – چقدر سریع لباس عوض کردی ! مگه توی فامیل شما رسم نیست که داماد لباس عروس رو از تنش در بیاره ؟ یک لنگه ی ابرویش را باال انداخت و خندید . اما مهناز هنوز هم به حالت گنگی نگاهش میکرد . زیر پلک چپش از اضطراب این شوخی پرید . بهرام به پشتی صندلی اش تکیه زد و نگاه عمیقی به او انداخت . آتش شومینه که به چهره ی ظریف مهناز سایه زده بود ، او را آنچنان زیبا کرده بود که نفس بهرام را توی سینه بند می آورد . اما به همان اندازه هم او را بی پناه ، ترسان و معصوم جلوه میداد . بهرام گفت : – تو از من می ترسی کوچولو ؟ از من ؟! نفهمید چه شد . اما ناگهان خود را یافت که با همه ی غرورش و همه ی بهرام شاهین فر بودنش ، در مقابل پاهای مهناز زانو زده و با عشق و التماس نگاهش میکند . – آخه مگه نمیدونی من چقدر دوستت دارم ؟ مگه نمیدونی دیوونه تم ؟ عاشقتم ؟ روانیتم ؟ آخه این عاشق بیچاره که ترس نداره ! سر خم کرد و کف دستان مهناز را هزاران بار بوسید . اشک ها روی گونه های بی رنگ مهناز راه گرفتند . میخواست گریه نکند ، اما نمیتوانست . بهرام مثل آدم های گناهکار چند ثانیه توی چشم های مهناز خیره شد و بعد سر او را در آغوش گرفت . مهناز تنها بود ، خسته بود ، بی پناه بود . چنگ زد به پیراهن بهرام و مابین هق هقش نالید :

دانلود رمان آن سالها

– بهرام ! بهرام روی موهایش را بوسید و او را مثل کودکی در آغوشش تکان داد . – گریه نکن … گریه نکن عزیزم ! همه چی درست میشه . من درستش میکنم ! یه روزی می رسه که به اشکای امشبمون می خندیم ! مهناز آنقدر در آغوش بهرام گریه کرد ، تا از نفس افتاد . آنوقت بهرام او را روی دو دستش بلند کرد و روی خوشخوابه ی تختخواب گذاشت . مهناز توی خنکای مالفه ها و بوی خوش رزهای پرپر شده غرق شد . زیر گوشش نجوای گرم بهرام را شنید : – شب بخیر ، عزیزم ! و به خواب رفت . بهرام مدتی به چهره ی معصوم مهناز توی خواب خیره شد . از اینکه مهناز اینقدر آرام توی تختخواب او به خواب رفته ، چنان احساس آرامشی توی رگهایش جاری شد که بی اختیار چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید . سپس از لبه ی تختخواب بلند شد و وسط اتاق ایستاد . با خود فکر کرد ” حاال همه چی دست منه ! درستش میکنم ! درستش میکنم ! ” کت و کراواتش را از تن خارج کرد و روی کاناپه انداخت . خسته بود ، اما خوابش نمی آمد . باز نگاهی پر از مهر به مهنازش انداخت . سیگاری روشن کرد و رفت پشت پنجره ایستاد . باغ توی تاریکی محض فرو رفته بود … . *** سال نود و دو ، وقتی بهرام در شب دامادی اش پشت پنجره ایستاده بود و به باغ نگاه میکرد ، ناخودآگاه به یاد نوروز ده سال پیش افتاد . وقتی یک جوان بیست و یک ساله بود و به تنها چیزی که فکر میکرد رفتن از ایران و دوری از همه ی خاطراتش بود . یادش می آمد که آن روز هم توی همین اتاق ، پشت همین پنجره ایستاده بود و با بی حوصلگی به باغ سرما زده و لخت نگاه میکرد . آن سال زمستان بسیار سختی سپری شده بود ، درختان هنوز هیچ شکوفه ای نداشتند . جوان ها توی باغ کنار هم قدم می زدند و بچه ها بین درختها جست و خیز و بازی میکردند . از آن فاصله می توانست بهار و بیژن را ببیند که مطابق معمول سرشان با دوقلو های آقای سپهری گرم بود . کالفه و عصبی از پنجره فاصله گرفت و ته سیگارش را توی جاسیگاری روز میز مطالعه پرت کرد . از این جشن های هر ساله ی نوروزی پدرش و اینهمه آدمی که توی خانه یشان آوار می شدند بیزار بود . حالش از جشن و میهمانی و هر جای شلوغی بهم میخورد . دلش یک جای کوچک و متروک و آرام میخواست ، یک جایی مثل یک

دانلود رمان آن سالها

 تبعیدگاه ابدی ، مثل جهنم . یک جایی که فقط خودش باشد و خودش . ولی پدرش این اجازه را به او نمیداد . مثل یک دیوار جلویش قد علم کرده بود و او را از جهنم موعود و دوست داشتنی اش جدا میکرد . یاد آخرین بحثش که همان روز بین او و پدرش رخ داده بود ، افتاد . وقتی پدرش با بی حوصلگی گفت : – میخوای کدوم گورستونی بری ؟ آخه کدوم گورستونی برای تو بهتر از اینجاست ؟ من واسه توی مادرمرده چی کم گذاشتم که حاال میخوای بری ؟ بهرام سعی کرده بود عصبانی نشود . – بابا ، تو نمی فهمی ! من باید برم ! بزرگمهر لبخند کمرنگی زد و به شوخی گفت : – دلت هوس یه موطالییشو کرده ؟! و بهرام با خشم توی موهایش چنگ زد و گفت : – نمی فهمی … به خدا دردمو نمی فهمی ! با یادآوری بحث مزخرفش ، نفسش را با حرص بیرون فوت کرد و باز هم خواست سیگاری روشن کند که کسی آرام به در زد . با بدخلقی گفت : – چیه ؟! صدای دخترکی را از پشت در شنید : – آقا ، تشریف نمی یارید پایین ؟ جناب بزرگمهر دنبالتون می گشتن . بهرام گفت : – االن می یام ! و با عصبانیت کتش را از روی صندلی برداشت و از اتاق بیرون رفت . صدای همهمه ی گفتگوها و ترانه ی شادی که پایین پخش میشد ، نشان میداد خانه قیامت است . اماهیچ کسی را در طبقه ی باال ندید . حتی آن دخترک خدمتکار هم رفته بود پی کارش . نگاهش میخکوب پرتره ی پدربزرگش شد که روی دیوار کج شده بود و به خاطر نسیمی که از الی پنجره ی نیمه باز ته کریدور می وزید ، مدام تکان میخورد . اول رفت پنجره را کامل بست و تابلو را صاف کرد ، و بعد به طبقه ی پایین رفت .

دانلود رمان آن سالها

با دیدن آنهمه آدمی که پذیرایی و سرسرا را پر کرده بودند ، یک لحظه سرش گیج رفت . با خودش فکر کرد حداقل صد نفری میهمان دارند . البته اگر پیرمردهایی را که توی کتابخانه نشسته بودند و ورق بازی میکردند و جوانهای توی باغ را نادیده می گرفت . باز هم عصبانی شد . بدون اینکه به خودش زحمت لبخند زدن را بدهد ، از وسط جمعیت گذشت و مستقیم به طرف پدرش رفت . بزرگمهر روی یکی از مبل های باالی پذیرایی کنار وکیل و مشاورش ، مهدی سپهری نشسته بود و با او حرف می زد . آنقدر غرق حرف زدن بود که متوجه حضور بهرام نشد ، تا اینکه بهرام با صدای بلندی سالم کرد . بزرگمهر حرفش را با مهدی قطع کرد و با اخم محوی به بهرام خیره شد . – بالخره اومدی ؟ بیا ببین مهدی چی میگه ! بهرام یک صندلی جلوی پدرش کشید و به روی آن نشست . پرسید : – چی شده ؟ بزرگمهر در حالیکه سیگاری گوشه ی لبش میگذاشت ، نگاه کوتاهی به او انداخت . – خودت بهش بگو ، مهدی ! مهدی آتش فندک را زیر سیگار بزرگمهر گرفت ، و گفت : – صادق کبیری رو می شناسید ؟ بهرام یک لحظه فکر کرد و گفت : – آره ! – بدون اطالع ما با افغان ها معامله کرده ، بار آورده توی شهر . بزرگمهر پوزخندی عصبی زد . – زن ج… واسه ما شاخ شده ! خر شده ! اتفاقا فکر کرده خر بزرگی هم شده ! بعد به بهرام نگاه کرد و گفت : – خب ، نظرت ؟! بهرام میدانست پدرش تصمیمش را درباره ی نابودی کبیری گرفته . حتی احتماال روز و ساعت این کار را هم انتخاب کرده است ، و حاال فقط میخواست بهرام را امتحان کند . برای همین با خونسردی همان چیزی را گفت که میدانست پدرش دوست دارد بشنود :

دانلود رمان آن سالها

– به زمین گرم می زنیمش . این که پرسیدن نداره ! مهدی دخالت کرد : – نباید احساسی برخورد کنیم ! کبیری بگی نگی بین افغان ها برای خودش اعتباری کسب کرده . نباید خودمون رو با افغان ها در بندازیم . بزرگمهر پرسید : – پس میگی چیکار کنیم ؟ – نمیدونم ، باید فکر کنم . باید با یک نقشه ی حساب شده جلو بریم و بذاریمش کنار . بهرام گفت : – من مخالف نقشه ی حساب شده ام ! این خرده فروشا یکی و دو تا نیستن . همه شون دور برداشتن . اگه کبیری رو ننشونیم سر جاش ، بقیه هم کم کم شروع میکنن . مهدی گفت : – خب ، چیکار کنیم مثال ؟ بزرگمهر سر جا لم داده بود و با چشم هایی که از فرط خوشی برق می زد ، به پسرش نگاه میکرد . از این خونخواری حساب شده و دقیق پسرش لذت می برد . خونخواری و بی رحمی ای که در طول سال ها جزو ذات طایفه اش شده بود و از سقوط نام خانوادگیشان جلوگیری میکرد . بهرام گفت : – مرزها زیادی امن شده ان . اینجوری برای ما خوب نیست ، رقیبامون رو خیاالت برمیداره ! دوستانمون توی نیروی انتظامی هم داره صداشون درمی یاد . الزمه دمشون رو ببینیم ! مهدی متفکرانه به او خیره شد . – یعنی … منظورتون اینه که با پلیس هماهنگ کنیم ؟ بهرام حرفش را تصحیح کرد : – با سرهنگ جهانبخش ! و بزرگمهر گفت : – و البته با افغان ها ! بهشون اطالع میدیم که آت و آشغال بهش بدن تا ضرر زیادی نکنن . اگه بفهمن توی دم و دستگاه پلیس نفوذ داریم ، حساب کار دستشون میاد !

دانلود رمان آن سالها

 مهدی پرسید : – سرهنگ میتونه کار کبیری رو بسازه ؟ می ترسم پاش به دادگاه برسه و چاک دهنش رو وا کنه . اونوقت … بزرگمهر وسط حرفش پرید : – معلومه که میتونه ! خارج از این بحث ، کبیری خودش رو بکشه هم نمی تونه چیزی رو بر علیه ما ثابت کنه . مدرکی نداره ! البته خود مهدی همه ی اینها را می فهمید ، اما زیادی محتاط بود و عالقه ای به خشونت نداشت . بهرام با بی حوصلگی از او چشم گرفت و گفت : – نظر نهایی با پدره . هر چی که پدر بگه بهترین کاره ! بهرحال من می رم توی باغ . شمام بهتره فعال بی خیال این بحث شید . مردم دارن نگاهتون می کنن. و بلند شد و به سمت در خروجی رفت . توی آن فضای شلوغ و خفه کننده تنها چیزی که می توانست حالش را جا بیاورد ، ل*اس زدن با یکی از دخترهای خوشگل باغ بود . تازه پا توی مهتابی گذاشته بود . سیگاری گوشه ی لبش گذاشته بود و توی جیب هایش را دنبال فندک می گشت که ناگهان جسمی محکم به او خورد و باعث شد سیگارش روی زمین بیفتد . بیژن بود ، برادر چهارده ساله اش . از شدت فعالیت نفس نفس می زد و با چشم هایی پر از ترس به بهرام نگاه میکرد . – داداش ، ببخشید ! ندیدم ! بهرام ناگهان مثل تپه ای باروت منفجر شد . بدون اینکه فکر کند چند نفر در حال تماشای او هستند ، یقه ی لباس بیژن را گرفت و محکم پس گردن او کوباند . – بوزینه جلوی چشمتو بپا ! بزنم ناقصت کنم ؟ یکدفعه صدای جیغ دختر بچه ای توی گوشش پیچید . – ولش کن … ولش کن ! تو رو خدا ولش کن ! مهناز بود ، دختر مهدی سپهری . کمی آن سو تر ، مابین برادرش و بهار ایستاده بود و مثل بید می لرزید . یکدفعه از جا پرید و دو دست کوچکش را روی مشت گره کرده ی بهرام گذاشت . – نزنش . اون که تقصیری نداشت … من دنبالش کرده بودم ! بهرام با کالفگی توی چشم های سیاه و خیس او نگاه کرد ، و بعد ناگهان ماتش برد . مشتش بی اختیار شل شد و یقه ی لباس بیژن را رها کرد .

دانلود رمان آن سالها

 بیژن مثل فشنگ به سمت در ورودی ساختمان دوید و چون احساس امنیت کرد ، خصمانه فریاد زد : – به بابا میگم منو زدی ! اما بهرام بدون هیچ عکس العملی باز هم خیره خیره به دو ستاره ی خیس و لرزان چشم های مهناز نگاه کرد . بی اختیار گفت : – تو … تو چند سالته ؟! اما مهناز که به خاطر کتک خوردن همبازی اش از او دلخور بود ، فقط اخم کرد و از کنارش گذشت . بهرام نفس عمیقی کشید و مثل آدم های خواب زده از پله ها پایین رفت . هنوز توی شوک بود که نازآفرین ، یکی از دخترهای خوشگل فامیل ، به شوخی مشتی به بازویش کوباند و گفت : – کجایی بهرام ؟ خوب دلتو روی بیژن کوچولو خالی کردی ها ! بهرام فقط با گیجی نگاهش کرد . نازآفرین که از طرز نگاه او خنده اش گرفته بود ، دستش را گرفت و او را دنبال خود کشاند . در تمام آن ساعاتی که بهرام کنار نازآفرین نشسته بود ، با او حرف می زد و یا با دیگران حکم بازی میکرد ، ذهنش فقط و فقط درگیر آن دختربچه بود . از اینکه توجهش به یک بچه ی ده دوازده ساله جلب شده ، از خود خجالت می کشید . اما چشم های درشت و معصوم آن دختر رد پای آشنایی توی قدیمی ترین و تلخ ترین خاطرات بهرام داشت . نگاه آشنای او آنقدر به بهرام آرامش میداد ، که باعث میشد گریه اش بگیرد . درست مثل آرامش کسی که بعد از سال ها گمشده ی عزیزش را توی ازدحام یک خیابان شلوغ یافته . کسی توی مهتابی آمد و داد زد : – خانوما آقایون … فقط نیم ساعت تا لحظه ی تحویل سال مونده . بهرام بی توجه به دست های نازآفرین که دور بازویش حلقه خورده بود ، از جا پرید و توی عمارت رفت . بی تعارف و رودربایسی دنبال مهناز می گشت ، و او را خیلی راحت دید . مهناز با مهرداد و بیژن و بهار دور آکواریوم بزرگ کنار سفره ی هفت سین ایستاده بود و به ماهی ها نگاه میکرد . بهرام بدون اینکه نگاهش را حتی برای یک لحظه از او بگیرد ، روی یکی از صندلی ها نشست . مهناز میگفت ، می خندید ، جست و خیر میکرد ، و بهرام حریصانه به او چشم دوخته بود و همه ی حرکاتش را مثل یک معجزه با حیرت می پایید . نمیدانست چرا اینقدر دلش میخواهد گریه کند . توی ذهنش گفت : ” چقدر توبغلیه ! بزرگم که بشه همینجوری کوچولو می مونه ! خدایا چه ورجه وورجه ای میکنه ! چقد فعاله ! “

دانلود رمان آن سالها

وقتی همه دور سفره ی هفت سین جمع شدند و کسی شروع به خواندن دعای تحویل سال کرد ، بهرام تکانی به خود داد و کمی جلوتر رفت . اما نگاهش هنوز روی مهناز قفل بود . بالخره توپ تحویل سال شلیک شد و کسی گفت : ” آغاز سال یک هزار و سیصد و هشتاد و دوی خورشیدی ” آهنگ شادی نواخته شد ، دیده بوسی ها آغاز شدند . ناهید دستش را روی شانه ی بهرام گذاشت و او را با مهربانی به سمت خود کشید . پس از او نوبت پدرش و دیگران بود . بهرام به اجبار برای چند دقیقه از مهناز غافل شد . وقتی دوباره به خودش آمد ، مهناز و سه همراهش را کنار پدرش و مهدی سپهری دید . انگار آمده بودند عیدی بگیرند . لبخند کمرنگی روی لب های بهرام نشست . همان موقع بهار به سمت او برگشت و لبخندش را غافلگیر کرد . بهرام بی اختیار دست توی جیبش برد و اسکناسی را در آورد و برای بهار توی هوا تکان داد . بهار با خنده دست هایش را دور گردن برادرش حلقه زد و از او آویزان شد . – داداشی ، عیدت مبارک ! خواست اسکناس عیدی اش را بگیرد که بهرام دستش را باال گرفت و با انگشت اشاره سه بار به گونه اش ضربه زد . بهار از خنده ریسه رفت و گونه ی برادرش را نه یک بار ، که سه بار بوسید و بالخره عیدی اش را گرفت . بیژن گفت : – به منم عیدی میدی ؟ بهرام اخم کرد . – به تو کوفتم نمیدم ! و زیر لب ادامه داد : مادرسگ ! اما بیژن از رو نرفت . – عیدی بده دیگه ، داداش ! بابا میگه دم عیدی باید کینه ها رو بذاریم کنار ! بهرام پوزخندی زد و توی دلش گفت : ” اوهوم ! شعار قشنگی بود ! در سال جدید سینه ها را از کینه خالی کنیم ! بگیم سر در سازمان ملل بنویسنش ! ” و بعد بیژن را که از گردنش آویزان شده بود و سعی داشت او را ببوسد کنار زد و گفت : – خب بابا … اینم عیدی تو ! بگیر شرت رو کم کن ! بیژن عیدی اش را گرفت و کنار رفت . آنوقت بهرام توانست مهناز را ببیند که کمی آنسوتر ، با چشمانی پرخجالت ایستاده بود و به او نگاه میکرد .

دانلود رمان آن سالها

هرام ناخودآگاه لبخندی زد . حس نشئه داشت ، مثل کسانی که توی خواب شیرینی سیر میکنند . چیزی توی قلبش تکان خورده بود و او نمیدانست باید اسمش را چه بگذارد . – شما عیدی نمیخواید ، عزیزم ؟ مهناز لبخندی زد و جلو رفت ، درست مثل یک خانم متشخص . گفت : – عیدتون مبارک ! و دستش را برای دست دادن با بهرام پیش برد . بهرام دلش از خوشی ضعف رفت . گفت : – عید شما هم مبارک ! و با او دست داد و عیدی اش را با احترام تقدیم کرد . وقتی مهناز از او دور شد ، بهرام بی اختیار چشمانش را بست و لبش را گاز گرفت . بغض بزرگی توی گلویش النه کرده بود و مدام باال و پایین می رفت . با خودش فکر کرد : ” چشماش چقدر مشکی و معصومه ! وقتی خندید روی گونه هاش چال افتاد ! ” نفس عمیقی کشید تا جلوی گریه اش را بگیرد ، و بعد بی اختیار لبخندی زد . – به قلب تنها و بدبخت من خوش اومدی ، مهناز کوچولو ! *** آفتاب سمج ساعت ده که مستقیم روی پلک های بسته ی مهناز می تابید ، آنقدر او را کالفه کرده بود که سر جا با حرص غلتی زد و زیر لب گفت : – کدوم مردم آزاری پرده رو کشیده سر صبح ؟! – من پرده رو کشیدم ، عروس خانم ! مهناز با شنیدن صدای بهار درست بیخ گوشش ، پلک هایش را به سرعت باز کرد و سر جا نیم خیز شد . بهار ادامه داد : – قصدم هم فقط بیدار کردن تو بود ! مغز خواب رفته ی مهناز کم کم داشت فعال میشد . دهان دره ای کرد و گفت :

دانلود رمان آن سالها

– بگو قصدم مردم آزاری بود ! از این به بعد من با تو میخوام چه جوری توی یک خونه سر کنم ؟ بهار خندید و خود را روی تخت ولو کرد . – نترس بابا ! همین فردا برمیگردم اصفهان ، از دستم راحت میشی ! ته دل مهناز به یکباره خالی شد . از اینکه بهار بخواهد از آن خانه برود ، حس بدی داشت . بهار تنها دوست و آشنای او توی آن خانه محسوب میشد . – حاال نمیخوای از رختخواب بلند شی ، عروس خانم ؟ مگه تو دیشب چه غلطی میکردی که اینقدر خسته و کوفته ای ؟! مهناز بی توجه به شوخی رکیک او ، پرسید : – ساعت چنده ؟ – ده و ربع ، با اجازه تون ! مهناز به یکباره از جا جست و با وحشت گفت : – وای خدا آبروم رفت ! و به سرعت به سمت سرویس بهداشتی دوید . وقتی برای دوش گرفتن نداشت . به تندی صورتش را شست و مسواک زد . باز بیرون دوید و سر کمد لباسش رفت . – حاال چی بپوشم ؟! با دست هایی لرزان همه ی لباس هایش را زیر و رو کرد . اما چیز مناسبی نیافت . گفت : – بهار ، یه چی پیدا کن بپوشم ! زود باش ! و خودش را مقابل میز آینه انداخت و برس را روی موهای آشفته اش کشید . تافت ها و ژل های توی موهایش آنقدر زیاد بود که شانه زدن آن خرمن موی آشفته غیر ممکن به نظر می رسید . مستأصل و ناراحت توی آینه به چهره اش خیره شد . زیر چشم هایش هم که هنوز سیاه بود ! با بیچارگی کف اتاق نشست . – وای خدا ! چرا این شکلی شدم ! باید برم حموم ! وقت ندارم … آبروم رفت ! بهار که تا آن لحظه با خنده به حرکات شتابزده ی او نگاه میکرد ، بالخره جلو رفت و دستش را روی شانه ی او گذاشت . – خب بابا ! هی میگه آبروم رفت آبروم رفت ! خب عروسی دیگه ، خسته ای !

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب آن سالها : PDF|APK|EPUB  

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
بازدید : 183 بار بار دسته بندی : آن سالها تاريخ : ۳۰ خرداد ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

پانزده − پانزده =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،