خلق هترین سال زندگی

برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

رمان چهار تفنگدار ۲ از سارا اعتماد

رمان چهار تفنگدار ۲ از سارا اعتماد

دانلود رمان هورزاد ملکه ی آتش - فاطمه تاجیکی

هورزاد ملکه ی آتش فاطمه تاجیکی

دانلود رمان شبیه یک مرداب - ساحل زندی

رمان شبیه یک مرداب ساحل زندی

آموزش داستان نویسی قسمت پنجم آموزش داستان نویسی قسمت پنجم سلام، وقتتون بخیر همراهان همیشگی رمانسرا امروز میخوام درباره این موضوع صحبت کنم که وقتی طرحی می نویسیم و میخوایم اونو به داستان تبدیل کنیم از کجا متوجه شیم که طرحمون طرح به درد بخوریه و میشه اونو به داستان و یا اثر خوب تبدیل کرد. تکنیک اول برای پیدا کردن اینکه طرح، طرح خوبیه اینه که ببینید وعده ی خاصی در ایده وجود داره بعضی ایده ها طرح ها انتظارات خاصی رو به وجود میارن چیزهایی که باید اتفاق بیفته تا در صورت تبدیل ایده به داستان کامل در واقع موجبات رضایت خواننده رو فراهم کنه. این وعده ها میتونن شما رو به بهترین گزینه درباره بسط و گسترش ایده و طرح اولیه داستان، هدایت کنن. یک تکنیک بهتر برای دیدن امکانات طرح و ایده اولیه اینه که در داستان بپرسید (چی میشه اگه). پرسش چی میشه اگه به دوجا ختم میشه. ایده ی داستان شما و ذهن خودتون. به کمک این پرسش میتونید اون چه رو که در دنیای داستان مجازه یا نیست تعریف کنید. بعلاوه کمک میکنه درون ذهن خودتون در حالیکه این چشم انداز خیالی بازی میکنه کاووش کنید. هرچه بیشتر بپرسید (چی میشه اگه)، به شکل کامل تری میتونید در این چشم انداز مستقر بشید، جزئیات اون رو شرح و بسط بدین و اون رو برای مخاطب جذاب کنید. هدف اینه که ذهنتون رو آزاد بذارید، خودتون رو سانسور و یا قضاوت نکنید، هیچ ایده ای رو احمقانه ندونید؛ ایده هایی که شاید از نگاه شما احمقانه به نظر بیان معمولا منجر به موفقیت های بزرگ هنری میشن. برای اینکه اینهایی رو که عرض کردم بهتر متوجه بشید اشاره می کنم به بعضی از داستان هایی که قبلا نوشته شدن و مرور می کنیم ببینیم نویسنده های این آثار موقع نوشتن ایده و طرح اولیه به چه چیزهایی فکر کردن. جان تروبی در آناتومی داستان به چند نمونه از این آثار اشاره میکنه؛ توصیه میشه : آموزش نویسندگی قسمت چهارم از قضا این داستان ها به فیلم هم تبدیل شدن. مثلا: در قتل در قطار سریع السیر شرق که براساس رمانی با همین نام به نوشته ی آگاتا کریستی ساخته شده، ایده و طرح اولیه درباره کشته شدن مردی در کوپه قطاره که کوپه ش درست کنار کوپه ایه که هرکول پوآرو همون کاراگاه نابغه در اون خوابیده. این یعنی ایده ی یک داستان جنایی بکر و هوشمندانه ولی چی میشه اگه بخوایم ایده ی عدالت رو به فرای دستگیری معمولی یک قاتل ببرید؟ چی میشه اگه بخواید نهایت عدالت شاعرانه رو نشون بدید؟ چی میشه اگه مقتول مستحق مرگ باشه و هیئت منصفه ای طبیعی متشکل از دوازده مرد و زن قاضی باشن و هم مامور اعدام. در رمان گتسبی بزرگ که معروف ترین رمان اسکات فیتزجرالده و چند فیلم هم بر اساس اون ساخته شده چالش فیتزجرالد اینه که *ف*س*ا*د رویای امریکایی و تقلیل اون رو به رقابت بر سر شهرت و ثروت نشون بده. مشکلات او هم به همین اندازه بزرگن باید نیرو محرکه ی روایی خلق کنه در حالیکه قهرمان در واقع دستیار کس دیگریه و کاری میکنه که مخاطب جذب آدمای سطحی بشن و یه داستان عشقی کوچک رو به طریقی تبدیل به استعاره ای برای آمریکا میکنه؛ بنابراین در نظر داشته باشید که طرح کلی داستان شما که در یک جمله بیان شده، شاکله ی اصلی داستان شماست. و نکته ی آخر اینکه اصل طراحی چیزیست که داستان رو به عنوان یک کلِ واحد سازمان میده. منطق درونی داستانِ چیزی که باعث میشه قطعات به شکلی ارگانیک به یک دیگه پیوند بخورند به نحوی که داستان به چیزی بزرگ تر از مجموع قطعات خودش تبدیل بشه. چیزی که داستان رو اصیل و دست اول میکنه. تا آموزش مبحث دیگری درباره داستان نویسی خدا نگهدار. قسمت های قبلی آموزش داستان نویسی

آموزش داستان نویسیقسمت 5

دانلود رمان از بام تا آسمان - مریم موسیوند

رمان از بام تا آسمان مریم موسیوند

دانلود رمان تمنا وجودم - مهرنوش

رمان تمنا وجودممهرنوش

دانلود رمان دروغ شیرین - : saghar و sparrow

رمان دروغ شیریناز saghar و sparrow

دانلود رمان زندگی خصوصی - منا معیری

رمان زندگی خصوصی منا معیری

دانلود رمان غرور و تعصب - جین استین

معرفی رمان غرور و تعصبجین استین

دانلود رمان ساطور اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

دانلود رمان ساطور

دانلود رمان ساطور اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب ساطور : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان ساطور اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
1.gif نام کتاب رمان : ساطور
1.gif نام نویسنده : دای اجبار
1.gifحجم رمان ساطور : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان ساطور :
داستان درمورد یه پسرِ جوونه که پر از قانونای مزخرف تو زندگیشه… همیشه خوشه اما… تالا کسی دیده آدمای همیشه خوش سختی توی زندگیشون نداشته باشن؟؟؟
به امید دوست داشتن شما،

دانلود رمان جدید

رمان جدید از دای اجبار ساطور

یکهو! یک چشمش را بست و دیگری را تا آنجا که میتوانست باز نگه داشت…گفت: -اینطوری خوبه؟؟؟ همه ی جماعت بلند زدند زیر خنده: -آخه دیوونه نمایشِ هنریه… طنز که نیست ، با این قیافت… این را پارسا گفت، البته نه همراه با خنده ی جماعت، بلکه عصبی… بهش نزدیکش شد و با تذکر و جدیت تمام گفت: -سیا بجانِ خودم مسخره بازی درآووردی با تیپا )لگد( میندازمت بیرون… جمعیت خنده ی خفه ای کرد… یکی از آن جمعیت که از اتفاق همگی دختر بودند گفت: -آقای پارسا ساعت شیشه ها…! سیاوش تکه ای پراند و گفت: -خب زود باش مردم میخوان برن سرِ قرار… باز همه ی دختر ها که حدودا ۵۱ نفری بودند، خندیدند… جز همانی که بهش متلک انداخته بود… او هم حرصی و آتشی جلو آمد و گفت: -نخیر جنابِ فتوحی… من قرارامو این موقع نمیرم…! خودِ دخترک هم نفهمید این دیگر چه جوابی بود که به سیاوش فتوحی داده اما سیاوش پیروزمندانه گفت: -آها… پس یه تریپ بزارید ساعتِ قراراتونو با من اوکی کنید!!! باز همه زدند زیر خنده که پارسا بلند داد زد: -بسه دیگه… همه ی جمع ساکت شدند جز آن دخترک که کلی بهش فشار آمده بود: -یعنی چی آقای پارسا… این هرچی دلش میخواد داره به من میگه…! پارسا دلش میخواست بزند زیر گریه… یا نه اصال… سیاوش را از همان باالی نردبان به پایین پرت کند تا دلش خُنک شود… اما حیف که امروز… پوفی کشید و گفت: -سیا… بفرما جواب بده…

دانلود رمان ساطور

سیاوش لبخندی خجالت آمیز زد که لبخند را به لب تمام دختران آورد و بعد گفت: -خب خانومِ پرویزی منکه چیزِ بدی نگفتم… شوخی بود بابا…! دختر ها همه آماده بودند تا سیاوش متلکی بیاندازد و بخندد اما انگار دیگر میخواست این نزاع مسخره را تمامش کند!!! دخترک حرصش را با فشردن پایش روی زمین خالی کرد و دیگر چیزی نگفت… یعنی میدانست که اگر چیزی بگوید، بازهم سنگِ روی یخ میشود… و همیشه همین بود… تمام دختران حریف زبان سیاوشِ فتوحی نمیشدند و همه اِشان هم بال استثنا یکبار طعم متلک هایش را چشیده بودند… اما همه اِشان این را میدانستند که او چقدر پسرِ مودبی است و همه ی حرفهایش از روی شوخی است… پس کسی به دل نمیگرفت… فقط همان اولش کمی حرصی و عصبی میشدند… سیاوش بالخره از نردبان پایین آمد و پارسا از اجرایش راضی بنظر میرسید… اما هنوز یک نکته ی منفی وجود داشت… همان چیزی که امروز و فردا یا باید از بین همین جمعیت دخترها حل میشد یا پارسا بفکر یک نفرِ دیگر می بود… **************** تمرین تمام شده بود و دختر ها تقریبا همگی رفته بودند… سیاوش داشت لباسش را عوض میکرد و پارسا پشت در اتاق کوچک پروو بلند بلند با او حرف میزد: -اگه نشد چی؟ پارسا کالفه گفت: -نفوس بد نزن… میشه… دو نفر از دختر ها که ظاهرا آخرین ها بودند به پارسا نزدیک شدند: -کاری ندارید آقا پارسا؟؟؟ پارسا لبخندی زد و گفت: -نه… برید بسالمت… دیگه کسی نمونده؟؟؟ سیاوش از اتاق خارج شد در حالی که یک رکابیِ سفید تنش بود و گفت: -ساکِ منو بده… و با دیدن دختر ها، باال تنه اش را پشت در اتاق پنهان کرد و گردنش را بیرون داد:

دانلود رمان ساطور

-پارسا جان ساکِ منو بده… پارسا از دختر ها خداحافظی کرد و با حرص لگدی به ساکِ سیاوش زد که جلوی در افتاد: -سیا به مرگ خودم اگه نشد… سیاوش چشمهایش را درشت کرد و گفت: -اگه نشد چی؟؟؟ بعد خم شد و ساکش را برداشت و در حالی که پیراهنش را میپوشید گفت: -ببین… اآلن مشکل دوتاست… بنظرم یکیشو بده من حل کنم… یکی رو هم تو!!! پارسا اخمی کرد و گفت: -سیا حوصله شوخی ندارم… بس کن… سیاوش از اتاق بیرون آمده بود و داشت بندِ کتانی اش را میبست: -نه دیگه… با عصبانیت هم اونو از دست میدی، هم این درست نمیشه…!!! پارسا بسمت اتاق پروو دختر ها رفت تا در هارا قفل کند: -سیا تو اگه خفه شی کسی نمیگه اللی بخدا…. سیاوش ساکش را روی شانه ی راستش انداخت و گفت: -از ما گفتن بود جنابِ پارسا… تشریف نمیارید بریم؟؟؟ پارسا در حالی که قفل کتابیِ نقره ای رنگ را داخل درِ قسمتِ گریم و اتاقِ پروو دختر ها میزد گفت: -بابا قراره بیاد بریم جایی… تو برو… سیاوش ابروهایش را باال انداخت و گفت: -کجا بدونِ من؟؟؟ پارسا که ناراحت بنظر میرسید گفت: -مثلِ همیشه… سیاوش زیر بینی اش را خاراند و گفت: -من بودم باهاش معامله میکردم نه اینکه لجشو در بیارم…

دانلود رمان ساطور

 پارسا شقیقه اش را مالید و گفت: -کسی از تو نظر خواست؟؟؟ سیاوش طئنه زنان گفت: -بدبخت کی جز من بهت از این نظرا میده؟؟؟ بعد در حالی که به سمت در خروجی سالن نمایش میرفت داد زد: -صبح یادت نره بیدارم کنیا… خواب موندم گردنِ خودته… پارسا “باشه بابا” ای زیر لب گفت و همانجا روی سِن نشست… بیشتر از یک سال میشد که خانه ی سمت چپی اِشان خالی بود اما حاال با دیدن در بازش و آنهمه اساسیه که هنوز در کارتن بودند، انگار یک همسایه ی جدید خواهند داشت… البته برای او فرقی نمیکرد… صبح از خانه بیرون میرفت و شب برمیگشت و حتی اگر یک روز هم بیرون از خانه کاری نداشت، به خانه ی پارسا میرفت یا پارسا پیش او بود و مورد دوم بیشتر رواج داشت زیرا هم پارسا و هم سیاوش ، اخالق مادر پارسا را نمی پسندیدند… تنهایی را اصال دوست نداشت و برعکس، از وقتی که تازه وارد ۵۱ سالگی شده بود، تنها زندگی میکرد… از همان روزی که پدر و مادرِ به اصطالح سرخوشش در رشته کوه های هیمالیا برای همیشه ناپدید شدند… آخر پدرش عاشق کوهنوردی بود و مادرش هم عاشقِ پدرش!!! محال بود بدون هم جایی بروند… و هیمالیا و فتح اورست آخرین آرزوی پدرش در کوهنوردی به شمار میرفت… که هنوز کسی جز خدا نمیداند این آرزوی پدرش محقق شد یا نه… اما همیشه برای روح پدر و مادرش طلب آمرزش کرده بود و هیچ وقت از کار آن ها ننالید که چرا او را تنها گذاشته اند… و شاید این به منطق مزخرفش برمیگشت که میگفت: ” هر آدمی زندگیِ خودش را دارد و دخالت در امور شخصیِ آنها مساوی با بدبخت شدن است… حتی شما پدر و مادرِ عزیزم!!!” البته خودش به هیچ وجه این منطقش را مزخرف نمیدانست… و تنها استثنائی که زندگی اش داشت، پارسا پسر عمویش بود… تنها کسی که فکر میکرد میتواند تا حدودی در زندگیِ خصوصی اش سرک بکشد و شاید در بعضی مواقع نظر دهد… اما خودش هم قلباً راضی نبود و این سرک کشیدن ها بخاطر این بود که پارسا ناراحت نشود… چون میدانست پارسا مطمئناً رفیق بی شیله پیله ای است و در زندگی او سرک میکشد و نظر میدهد!!! خانه ی نقلی اش را از پدر و مادرش به یادگار داشت… یک خانه که دیگر قدیمی و کلنگی شده…خانه ای با دو اتاق سه درچهار و آشپزخانه ای نسبتا بزرگ و یک سالنِ بزرگتر که جدیدا مبلمانش را عوض کرده بود…حیاط کوچک اما دلبازی که دو درخت نارگی داشت و یک زیر زمین ۵۱ متری… از هفت سالگی اش در این خانه بود و اآلن بیست و سه سال سن داشت…

دانلود رمان ساطور

یک دوش حسابی گرفت و غذایش را که دستپخت زن عمویش بود ، گرم کرد و جلوی کامپیوترش نشست… صفحه ی سایت مورد نظرش را باز کرد و بعد از خواندن خبر های ورزشی و چک کردن ایمیل هایش، کامپیوتر را خاموش کرد… غذایش هم تقریبا تمام شده بود… مثل همیشه ظرفش را شست و از تلنبار کردنش در سینک ظرفشوی جلوگیری بعمل آورد!!! شاید این پایان یک روز معمولی اش بود اما در ذهنش امروز را مرور کرد و کلی از روزش لذت برد… از صبح تا ظهر دانشگاه بود و بعد هم تمرین نمایش… او مثل پدر و مادرش ماجراجویی را دوست نداشت و به تئاتر روی آورد… اما همیشه کوهنوردی هایی که با پدر و مادرش رفته بود را بخاطر می آورد… روزهایی پر از هیجان و شوق بودند… همیشه یک مکان جدید و همیشه یک اتفاق جالب… و پدرش همه چیز را از سیر تا پیاز میدانست و برای او ومادرش توضیح میداد…و چقدر شیرین بود با اینکه کمی از این هیجانات بیش از حد میترسید… مثال یادش هست که یک روز یک مار در بساط غذایشان پیدا شد و یادش است که پدرش چطور با مهارت تمام مار را نه تنها نکشت، بلکه به مادر و خودش یاد داد چطور باید خطر یک مار سمی را دفع کنند و او زنده بماند… اما او ترسید… پیش خودش که نمیتواند انکار کند… با اینکه میداند چطور میشود خطرِ یک مار سمی را دفع کرد، اما حتما و قطعا اگر با یک مارِ سمی رو به رو شود، اولین جرقه در ذهنش، مبنی بر کشتن آن است چون میترسد و اهل ریسک کردن نیست!!! بالشش را به بغل گرفت و سعی کرد بخوابد اما انگار امشب از آن شبها بود که فکرش دلش میخواست به هرجایی سرک بکشد…بیاد روزهای اولِ تنها شدنش… که عمویش اورا به خانه ی خودشان برد و گفت از این به بعد من را مثل پدرت بدان و زن عمویت را مثل مادرت… و واقعا همینطور بود… اما زن عمویش کمی و تنها کمی غیر قابل تحمل بود… مثال وقتی او توانست به دبیرستانِ تیزهوشان راه بیابد و پارسا هنوز پشتِ کنکوری محسوب میشد، کلی سرِ پارسای بیچاره غرغر میکرد… و بعد ترش وقتی پارسا رشته ی بقول مادرش بی شغل وآینده ی هنر را انتخاب کرد و پیشه ی پدرش که قصابی بود را انتخاب نکرد، کلی در گوش سیاوش پچ پچ کرد تا برای انتخب رشته ی دانشگاه بهترینش را انتخاب کند و اگر هم نشد غصه نخورد… چون بهرام)عمویش( یک شاگرد برای قصابی الزم دارد!!! روی دست راستش جابجا شد و بالش را محکمتر روی سینه اش فشار داد… داشت فکر میکرد که چه شد وقتی او عاشقِ تئاتر و نمایش بود، رشته ی کشاورزی را در دانشگاه انتخاب کرد… صد درصد یکی از معیار هایش، فرار از دستِ شاگردی کردن قصابیِ عمویش بوده!!! به تصویر نوجوانی خودش در کنار پدر و مادرش در دامنه ی دماوند که همگی در تصویر میخندیدند ، نگاهی کرد و لبخندی زد… فاتحه ای برایشان خواند و بالش را روی صورتش فشار داد تا خوابش ببرد… مگر نه اینکه تازه خوابیده است؟؟؟ پس چرا گوشی اش به این زودی زنگ میزند؟؟؟ یعنی به این زودی صبح شده؟؟؟ آه… خدایا این دیگر چه شکنجه ایست؟؟؟ حاضر است قسم بخورد که هنوز سه دقیقه نیست خوابش

دانلود رمان ساطور

 برده!!! دست دراز کرد و گوشی را برداشت…دلش میخواست صبح با نشاطش را با چند ناسزای ناقابل به پارسا شروع کند اما صدایی خارج از انتظارش در گوشی پیچید: -سالم… پیش خودش کمی جا خورد: -سالم زن دایی… خوبی؟؟؟ دایی خوبه؟؟؟ سارا خوبه؟؟؟ خو… زن دایی اش حرفش را قطع کرد و گفت: -خوبیم سیاوش جان…خواب بودی؟؟؟ شما خوبی؟؟؟ خیلی بی معرفت شدیا… دیگه سراغی از ما نمیگیری!!! سیاوش فکر کرد:زندایی قطعا این وقتِ صبح برای گالیه کردن و احوالپرسی زنگ نزده…!!! -سعادت ندارم خدمت برسم زندایی… بخدا سرم خیلی شلوغه… آخه ساعت تازه هفته!!! خواب نباشم؟ در بین صدای زندایی اش که داشت بخاطرِ خیلی زود تماس گرفتنش عذر خواهی میکرد و همچنین حرف میزد، صدای دو بوق ممتد آمد… یعنی پشت خطی داشت و مطمئنا پارسا است… نفهمید چطور صحبتش را سرهم کرد، اما ،خوب فهمیدکه امشب به خانه ی دایی اش دعوت شده و ظاهرا هم این دعوت محتمل را پذیرفته است!!! در دلش فحشی نثار پارسا کرد و از تختش برخواست تا آماده شود و سر تمرین برود… ************** پارسا کالفه تر از همیشه بنظر میرسید… تمرینِ نمایش تمام شده بود و سیاوش داشت به دستور پارسا، سِن و دکور را برای نمایش بعد از ظهر مرتب میکرد… دختر ها هم تک و توک رفته بودند که صدای باز شدن مهیبِ در سالن، توجه همه را به خود جلب کرد… مردِ میانسالی که یک کیفِ پستی در دست داشت، ظاهرا پایش پیچ خورده بود و یک تنه به درِ نیمه باز زده … به طرف پارسا آمد… انگار پیک موتوری بود… رو به سیاوش گفت: -آقای پارسا فتوحی؟ سیاوش به پاکت نگاهی و به پارسا اشاره کرد و گفت: -ایشون هستن… بعد خودش هم کنار پارسا رفت… پیک نامه را داد و خداحافظی کرد… سیاوش گفت: -از طرف کی هس؟؟؟ پارسا پشتِ نامه را خواند: -پایگاه مقاومت بسیج شهید …

دانلود رمان ساطور

بعد بازش کرد و شروع کرد به خواندن نامه اما برای خودش نه بلند بلند… با هر خط خواندن نامه چشمهایش بیشتر از تعجب باز میشد… و وقتی تمام شد سرخوشانه زد زیر خنده و یک هوی بلند کشید… سیاوش نامه را از پارسا گرفت تا بخواند: -بسمه تعالی با سالم و عرض خیر مقدم به مناسبت فرا رسیدن ایام نوروز و نظر به درخواستی که در نامه ی قبل از شما خواستار شدیم، خواهشمند است جهتِ برگزاریِ مراسمِ آغازینِ فصل بهار، در روز سوم فروردین ، گروه نمایش خود را جهت اجرای برنامه ی هنری در حضور مقامات رسمی و بسیجیان متعهد، به سالنِ نمایشِ… اعزام نمایید… با تشکر… پارسا که گل از گلش شکفته بود گفت: -میدونی یعنی چی؟؟؟ سیاوش گفت: -خره بدبخت شدیم رفت… ما روز سوم عید این دخترا رو از کجا گیر بیاریم نمایش اجرا کنیم؟؟؟ سه نفر از دختر ها که قصد خداحافظیی داشتند این حرفِ سیاوش را شنیدند ویکی شان گفت: -روزِ سوم عید نمایش داریم؟؟؟ آن یکی گفت: -وای نه… چقدر بد… ما عید میریم شمال… آن دیگری گفت: -ماهم میریم کیش…! همه ی خوشیِ پارسا در انی به زهرِ مار تبدیل شد و سیاوش بود که داشت بلند بلند میخندید… البته برایش فرقی نداشت چون تئاتر را برای فرار از تنهایی هایش میرفت … اما همیشه در دلش دوست داشت یک هنرپیشه ی به تمام معنا شود… کسی که حقِ صحنه و سِن را به خوبی اداکند… و انصافا هم بازیگر خوبی بود… پارسا ناراحت و کالفه تر از قبل گفت: -دیگه تحمل ندارم سیا… سیاوش لیوان چایش را فوت کرد و گفت: -بیخیال بابا… بنظرم همون قصابیِ باباتو بچسبی بهتر باشه…

دانلود رمان ساطور

پارسا با غضب به سیاوش نگاهی کرد که سیاوش گفت: -بجونِ خودم شوخی بود… بعد چایش را هورت کشید که پارسا چندشش شد و گفت: -بزار یخ شه بعد بخور… سیاوش هم گفت: -مزه اش به اینه داغ بخوریش… بعد ادامه داد: -نتیجه صحبتا چی شد؟؟؟ پارسا که انگار تمایلی برای حرف زدن نداشت فقط گفت: -میگه به شرطی قبول میکنم که … مکثی کرد و چشمهای عسلی اش را در چشمان مشکیِ پارسا قفل زد: -میگه ازدواج میکنی، بعد با زنت هر جا خواستی برو!!! چای در گلوی سیاوش گیر کرد چون قصد داشت تمام خنده اش را یکجا از ریه ها و گلویش بیرون بریزد… بریده بریده و درحالی که لیوان یک بار مصرفِ چای از دستش افتاده بود گفت: -م… مر… رگِ من؟؟؟ پارسا لبی کج کرد و گفت: -کاش فقط همین بود… میگن باید همون دختریو بگیری که ما میگیم!!! سیاوش باز خندید… با شیطنت گفت: -خوبه واال… کاش زن عمو به فکر منم بود… حاال کی هست این عروسِ خوش قدم؟؟؟ پارسا چشم ریز کرد و خندید و جواب داد: -دختر داییِ جنابعالی…! سیاوش از بس خندید با پشت صندلی به زمین خورد و باعث شد پارسا بترسد و به سمتش بیاید… سیاوش از بس خندید با پشت صندلی به زمین خورد و باعث شد پارسا بترسد و به سمتش بیاید…

دانلود رمان ساطور

-خوبی؟ سیاوش همانطور که میخندید گفت: -ججج… ففف.. فکک.. فکرش… پارسا هم خنده اش گرفته بود… کمکش کرد تا بلند شود…گفت: -بسه سیا… حوصله ندارم… سیاوش تا حدودی خنده اش را خورد و گفت: -همین مونده داییم دختره از دماغِ فیل افتاده اشو بده به بچه ی یه قصاب!!! پارسا پسِ گردنی ای به سیاوش زد و گفت: -مرگ… خیلی ام دلش بخواد… سیاوش به پارسا تکیه کرد و گفت: -نه داییِ من، نه زنداییم، حاضر نمیشن دخترشونو به یه آدم که تمام خانوادش تحصیالت عالیِ دانشگاهی دارن شوهر بدن… خودِ دوماد مهم نیستا… مهم خانوادشن… و باز زد زیر خنده… بعد ادامه داد: -تازه دخترشون اآلن ترم دو پزشکیه… اآلن خانواده طرف فقط باید پزشک یا دندونپزشک باشن… اینبار هردو خندیدند و باز سیاوش ادامه داد: -البته شاید دامپزشکم بپذیرن…!!! و خب… قصابی هم به دامپزشکی ربط داره دیگه!!!؟ پارسا محکم به کمرش زد و گفت: -دیگه شر و ور نگو… خوش بحالت آقای خودتی… سیاوش چپ چپ نگاهش کرد و گفت: -آره… اگه سرِ خرایی مثه تو بزارن!!! پارسا لبخند کجی زد و گفت: -بیخیال حاال… بابا گفت برای شام حتما بیا خونه… کار واجب باهات داره!!! ابروهای سیاوش باال رفت… چقدر امشب از زمین و آسمان دعوتِ شام میرسد!!!

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب ساطور : PDF|APK|EPUB  

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم