دانلود رمان جدید دانلود رمان زیبای من باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
فروش 300 رمان ایرانی10000

فروش 300 رمان ایرانی

این بار با مجموعه هایی شگفت انگیز   در خدمت شما هستیم. دانلود مجموعه ۳۰۰ رمان عاشقانه ایرانی به صورت یکجا با لینک مستقیم با فرمت های قابل اجرا در کامپیوتر و گوشی.. برای تهیه این مجموعه زمان بسیار زیادی صرف شده تا بهترین رمان ها را با بهترین برایتان جمع آوری کنیم. دیگر نیازی نیست ساعت ها وقت خود را صرف پیدا کردن کتاب های رمان کنید و در سایت های مختلف با هزار دردسر دانلود کنید و …

دانلود رمان زیبای من

دانلود رمان زیبای من باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب زیبای من : PDF|APK|

دانلود رمان زیبای من
1.gif نام کتاب رمان : زیبای من
1.gif نام نویسنده : م.عبدی
1.gifحجم رمان زیبای من : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان زیبای من :
درباره دختری به نام آیه که دزدیده میشه و به تهران برده میشه.اونجا به دست مردی به اسم نریمان میوفته که برای رسیدن یه حاضره هرکاری بکنه و….

دانلود رمان جدید

رمان جدید از م.عبدی زیبای من

میترا زد به شونم و گفت: نظرت در مورد این لباس چیه _میترا مطمئن باش این دیگه واقعا خیلی عالیه میترا چشم چرخوند و رفت تو اتاق پرو…سارا خودشو با حالت غش زد و گفت: مردم دیگه…کاش اینو انتخابـ.. میترا_خودشه!!!! و خوشحال اومد بیرون و لباس رو داد به فروشنده تا حساب کنه…خرکیف شدم…باالخره میریم خونه.از صبح پدر پاهام در اومد که این میترای ذلیل مرده یه چیزی انتخاب کنه… به همراه میترا و سارا از فروشگاه زدیم بیرون که سارا گفت: بریم کافه یه چیری بخوریم بعد آیه رو برسونیم؟ _نه مرسی شما برین من میخوام قدم بزنم میترا_با اینهمه خوشگلی پیاده بری میدزدنت ها _نه بابا نمیدزدن… و گونه دوتاشونو ب*و*سیدم و گفتم: فعال بای بای سارا_بای بای عسلم میترا_ب*و*س ب*و*س بای ۳ دست تکون دادم و از پاساژ خارج شدم…قدم زنان به سمت خونه راه افتادم…اسمم آیه است… ۲۰سالمه و دیپلم رو گرفتم دیگه درس نخوندم…وضعیت مالی مون زیاد مناسب نبود…

دانلود رمان زیبای من

میشد گفت نه پولدار بودیم نه فقیر…میترا و سارا از اون پولدار های شیراز هستن ولی خب بهترین دوستای منن…معموال برای کمم تو خرید باهاشون به اینجا میام… #۲ با اینکه از صبح رفته بودیم خرید و منم خسته شده بودم اما دلم میخواست از راه کوچه باغ برم خونه … دور ترین راه ممکن به خونه اما دلم هواى صفاى کوچه باغ و کرده بود .. بوى گل یاس و رز و عطر تازه اى که توى اون کوچه بود نشاط رو تک تک سلول هام تزریق میکرد. راهمو به سمت کوچه باغ کج کردم. به خانوادم فکر کردم مامانم … که تو این چند سال همه چیزشو براى ما گذاشت بابام … که صبح تا شب کار میکنه خواهر کوچولوم … آیلین … همش ده سالش بود.هم من اونو خیلى دوست داشتم هم آیلین منو با هم خیلى ارتباط خوبى داشتیم … با یادآورى خانوادم لبخندى رو لبام نشست… به کوچه باغ رسیدم تا تهش رو یه دور با چشم گذروندم خیلى خوشحال بودم … درخت هاى بید مجنونى که خیلى تنومند بودن و االن شاخه هاشون با نسیم مالیمى تکون میخوردن .. به راهم ادامه دادم کیفمو رو شونم جا به جا کردم …

دانلود رمان زیبای من

داشتم از منظره هاى بکر لذت میبردم و قدم میزدم که یه دفعه با صداى نکره یه مرد برگشتم -به به، خانم خانم ها … احوال شما ؟ خواستم برگردم و سریع از کوچه برم بیرون که یه دفعه دستهام تو حصار دستاش قفل شد و بعد یه دستمال سفید با یه بوى زننده که جلوى بینیم گرفته شد دست و پا زدم با صداى خفه کمک خواستم ولى کم کم دیگه بى جون شدم و رخوت همه بدنم رو گرفت … و صحنه زیباى کوچه باغى بود که پیش چشمام تار و تار تر شد و سیاهى مطلق … #۳ با سرگیجه چشمامو باز کردم…تو یه جایه تاریک بودم…هیچ چیز رو نمیدیدم ولی فهمیدم که دهنم و دست و پاهام بسته شده…با وحشت به اطراف نگاه کردم…یخ کرده بودم…یهو در باز شد و نور زیادی فضا رو پر کرد که باعث شد چشمامو ببندم و محکم فشار بدم…کم کم چشمامو باز کردم و به دونفری که به سمتم میومدن چشم دوختم….خواستم جیغ بکشم ولی چون دهنم بسته بود چیزی شنیده نشد…یکی از مردایی که به سمتم میومد هیکل گنده ای داشت که با اون کت و شلوارش میخورد بادیگارد باشه…پوزخندی زد و گفت: صبح بخیر خانوم خانوما. با نفرت بهش چشم دوختم…چشم برگردوندم و به مرد دیگری نگاه کردم…پسر بوری بود…با یه لبخند مرموز نگام میکرد…

دانلود رمان زیبای من

به سیگارش پک عمیقی زد و با لهجه ی بریتانیایی گفت: واو! پشت سرش یه مرد چهارشونه و دوتا بادیگارد وارد شدن…به اونا نگاه کردم…مردی که وارد شده بود قد بلند و چشمای آبی داشت…بیخیال آنالیز کردنش شدم و بازهم صداهای نامفهومی از خودم ایجاد کردم…مرده اولی سیگارشو انداخت زمین و رو به مردی که تازه وارد شده بود گفت: ۵ نریمان پسر شاه ماهی تور کردی ! و بعد رو به من با ه*و*س گفت: اینو فقط باید پرستید!چشاش… نریمان_فکرکنم تعریف کردن از یکی از دخترایی که برای من آوردن زیاد برام جالب نباشه بردیا! بردیا_بهرحال این دختره رو راستش… نریمان_این دختره چی بردیا_دزدیه! #۴ _بردیا هزاربار بهت گفتم دزدیارو نیار آخر واسمون دردسر میشه … اونى که اسمش بردیا بود یه لبخند مرموزى زد و گفت: باشه اگه نمیخوایش مشکلى نیست میبرمش داشت بهم نزدیک میشد که اونى که فک کنم نریمان بود گفت: صبر کن بردیا…بیا عقب این یکى چه دزدى باشه چه خریده شده باشه مال خودمه… به بردیا نگاه کردم … رفت عقب و ایستاد … منم با ترس نگاهم بین اینا رد و بدل میشد … باورم نمیشد یه همچین روزى هم تو زندگیم وجود داشته باشه …. اشک تو چشمام حلقه زده بود … اونى که نریمان بود اومد جلوم وایستاد

دانلود رمان زیبای من

 یکم خم شد که سرش درست رو به روى سرم قرار گرفت … نریمان_گریه نکن… از گریه خیلى بدم میاد… گریه نکن چون االن به جاى اینجا میتونستى با وضع فالکت بارى جاى دیگه باشى فهمیدى؟ با حالت زارى بهش نگاه کردم اشکام از رو گونم سر خورد کمرشو صاف کرد و ایستاد _بردیا ببرش امارت به مادام هم بگو به سر و وضعش برسه که چند روز دیگه خبر میدم بیاریش… بعد هم رفت بیرون و منو بهت زده تنها گذاشت… #۵ حاال من مونده بودم این چند تا غولتشن عظیم الجثه… نکنه بالیى سرم بیارن؟چرا منو دزدیدن؟؟؟خداااا… اما نه اون یکى که رفت گفت ببرینش امارت … امارت؟ واى یا خدا خونه این پسره ؟یعنی دیگه منو واقعا دزدیدن؟؟؟؟اشکم داشت درمیومد… خدایا خودت کمکم کن اى خداااا یه دفعه پسره که بردیا بود اومد جلو غیر ارادى تو خودم جمع شدم و با وحشت بهش نگاه کردم… اومد جلوم زانو زد و شروع کرد به باز کردن طناب پام…. پاهام سفت به هم چسبیده بودن آخیش راحت شدم …

دانلود رمان زیبای من

زیر بازومو گرفت و بلندم کرد و من و کشون کشون برد به سمت در .. از در که خارج شدم با یه جایى مثل یه سوله روبه رو شدم … من و دنبال خودش میکشید از سوله خارج شدیم. یه جایى مثل بیابون بود . یه جاده باریک خاکى هم بود نه آب بود نه آبادى واقعا قالب تهى کرده بودم و از ترس نمیدونستم چه خاکی به سرم باید بریزم… منو به سمت ماشین شاسى بلندى که شیشه هاش دودى بود برد … اون دو تا بادیگارد هم پشت من راه میومدن…بهتر از این نمیشه! سوار ماشینم کرد و درو بست خودش رفت سمت راننده و بعد از اینکه سوار شد با وجود دسته بسته من قفل مرکزى رو زد … این دیگه با خودش چى فکر میکرد خدا میدونه!!!! راه افتاد و بى مقدمه گفت: تو هم خوابالویى هااااا یه روز کامل واسه یکم ماده بیهوشى زیاد نیست ؟ دهنم که با چسب بسته بود رو باز کرد دور لبم بدجور سوخت انگار مجبوره اینجورى چسبو بکنه یهو گفت: اسمت چیه ؟ با بهت بهش نگاه کردم و گفتم : آ…آ…آیه

دانلود رمان زیبای من

 سرشو متفکرانه تکون داد و چند بار زیر لب اسممو تکرار کرد … یهو گفت : باید بدونى که تو رو آوردن تهران. اونطور که به من گفتن تو رو از شیراز آوردن … درسته؟ فقط تونستم با وحشت و ترس نگاهش کنم و آروم سر تکون بدم… تو بهت بودم من کجا و تهران کجا؟ خانوادم…. مامانم و بابام االن چقدر پریشونن یه دفعه از دهنم پرید و گفتم : خانوادم … _دیگه باید فراموششون کنى االنم دیگه ساکت شو چیزایى که باید میدونستى رو فهمیدى حاال هم میبرمت امارت بقیه چیزارو مادام بهت میگه … باورم نمیشد …. چرا داشت چرت و پرت میگفت آخه؟! من چجورى خانوادمو فراموش کنم؟ آیلینم … مامان …. بابا …. انقدر فکر کردم که خوابم برد . با صداى ۳تا بوق متوالى از خواب پریدم موقعیتم یادم اومد رو به روى در بزرگ سفید رنگى بودیم در باز شد و یه حیاط فوق العاده زیبا ۹ بردیا وارد حیاط شد دو طرف راه ساخته شده باغچه هاى پر از گل و درخت بود و انتهاى راه به یه امارت خیلى بزرگ و زیبا ختم میشد داشت نزدیک اون امارت میشد که یه دفعه پیچید سمت راست باورم نمیشد اینجا خیلى بزرگ بود خیلى هم زیبا انواع گل ها کاشته شده ۵٠٠ متر رفت و ایستاد اینجا یه خونه ویالیى بود به نظر میومد دو طبقه باشه

دانلود رمان زیبای من

ولى هیچى به زیباى اون امارت وسط باغ نبود از طرف راننده پیاده شد و اومد در سمت منو باز کرد زیر بازومو گرفت منو به سمت در خونه برد و زنگ خونه رو زد و منتظر شد….اونقدر نگران و ترسیده بودم که زیبایی باغ هم توجه ام رو جلب نمیکرد… #۶ کف دستم عرق کرده بود و خیلی استرس داشتم…در باز شد و چهره ی زنی که میخورد ۴۵سال داشته باشه تو چارچوب در نمایان شد…با ترس بهش نگاه کردم…با دیدن من لبخندی نشست کنج لبش.اما سریع رو به بردیا اخم کرد…بردیا گفت: سالم مادام…دختر جدیده نریمان سفارش کرده به سر و وضعش برسین چندروز دیگه میاد آماده باشه _چی هی آماده باشه آماده باشه؟ولم کنین میخوام برم خوووونمممممم مادام_دزدیه؟؟؟مگه نریمان نگفـ.. بردیا_آره خوده نریمان هم اینو گفت ولی خب بهرحال نمیتونه از همچین حوری بگذره با نفرت نگاهش کردم ولی اون تو چشمای مادام زل زده بود…دندونامو روهم فشردم و به مادام نگاه کردم…پوووفی کشید و گفت: بیاتودختر

دانلود رمان زیبای من

و منو کشید داخل و در رو روی بردیا بست…با التماس بهش گفتم: بذارید من برم… مادام_من هم اگه بذارم از دست صدتا نگهبانی که بیرون هست نمیتونی فرار کنی.پس ساکت باش و دنبالم بیا و دستامو باز کرد…با ترس دنبال مادام راه افتادم….خونه خیلی بزرگ بود…یه نشیمن خیلی بزرگ که از دو طرف پله میخورد به باال…سمت چپ نشیمن یه آشپزخونه بزرگ.بود و سمت راست یه اتاق که درش بسته بود…همه چیز سفید مشکی بود…مادام دست منو گرفت و از پله ها برد باال…ووووووواو کلی اتاق اینجا بود…مادام داد زد: دخترا بیاین بیرون پنج دقیقه بعد چهارتا دختر خوشگل اومدن بیرون…یکیشون که از همه خوشگلتر بود با غرور نگاه میکرد…مادام به دختری که موهای بلوند و چشمای ریز سبز و صورتی گرد و سفید داشت اشاره کرد و گفت: شمیم بعد به دختر بعدی که چشمای سبزآبی و موهای عروسکی فر و طالیی و لبای صورتی شبیه قلب و صورت گرد و سفیدی داشت اشاره کرد و گفت: غنچه بعد به دختری که موهای مشکی و چشمای آبی و صورتی ساده داشت اشاره کرد و گفت: پارمیس و مکثی کرد و رو به همون دختر مغرور که موهای خرمایی بلند و چشمای درشت سبزآبی و لبایی قلوه ای و سرخ داشت اشاره کرد و گفت: سوگلی نریمان،آنا مادام به من گفت: خودتو به دخترا معرفی کن با لکنت گفتم: ۱۱ من آیه ام… اما هنوز متعجب بودم…منو دزدیدن و آوردن به حرم سرای اون عوضی؟؟؟؟داشت گریه م میگرفت اما نمیخواستم جلوی اینا مخصوصا آنا گریه کنم…مادام گفت: خب آیه بیا تورو ببرمت به اتاقت… همون موقع موبایلش زنگ خورد و جواب داد: جانم آقا؟…..

دانلود رمان زیبای من

چی؟؟…..مطمئنین؟….چشم هرچی شما بگین و قطع کرد…با نگرانی نگاهش میکردم…رو به آنا گفت: آقا گفت که اتاق تورو بدیم به آیه آنا_چیییییی؟ مادام_همینکه گفتم وسایلتم جمع کن ببر بدو دختر آنا با حرص وارد اتاقی که از بیرون هم معلوم بود از بقیه اتاق ها بزرگتره شد…کمی بعد با یه ساک اومد بیرون و بی هیچ حرفی وارد یکی دیگه از اتاقا شد…مادام دست منو کشید و به سمت اون یکی اتاق برد… #۷ در رو باز کرد…با دیدن اتاق کف کردم…خیلی بزرگ و خوشگل بود…با دکور سفید_مشکی…یه تخت مشکی که مالفه های روش سفید بود…یه دست مبل چرم مشکی هم سمت چپ اتاق بود…دوتا عسلی هم چپ و راست تخت بود…دوتا در هم تو اتاق بود که یکیشون سرویس بهداشتی و اون دیگری هم حمام بود…مادام گفت: داخل کمد هرنوع لباسی بخوای هست…االنم برو حموم کن حوله پشت دره… و از اتاق رفت بیرون…نشستم رو تخت و بیصدا گریه کردم…واقعا ترسیده بودم…چرا من؟چرا این بال سر من اومد؟؟؟…بلند شدم و لباسامو در آوردم انداختم گوشه ای از اتاق…وارد حموم شدم…یه حموم لوکس و زیبا بود…سنگ های مرمر و روشویی که برق میزد از تمیزی…وان بزرگ و

دانلود رمان زیبای من

 سفید…آب رو باز کردم و آروم دراز کشیدم تو وان…بعد از کمی گریه کردن و حموم کردن،حوله رو پیچیدم دور خودم و اومدم بیرون…همون موقع در باز شد و نریمان اومد تو…دستمو گذاشتم جلوی دهنم که جیغ نزنم…نگاهی به کل بدنم انداخت و لبخندی زد.. سریع برگشتم تو حموم و در رو قفل کردم….بعد بلند گفتم: تو اینجا چیکار میکنی؟ نریمان_اینجا اتاق منه _یعنی من تو اتاق توام؟؟؟؟ نریمان_آره _پس بیزحمت اتاق منو عوض کن اینو با کنایه و نفرت گفتم…حرفی نزد و فقط قهقهه زد…گندش بزنن لباسام بیرونن…چشمم به لباسای این عوضی افتاد…یه پیراهن سفید و شلوار ورزشی بود…در اینکه توشون گم میشدم شکی نبود اما برشون داشتم و پوشیدم….شلوار که مدام به پام گیر میکرد…پیراهن هم تا یکم باالتر از زانوم بود…اومدم بیرون و موهامم با حوله پوشوندم…نریمان منو دید و با تعجب گفت: چرا لباسای منو پوشیدی؟ جوابی ندادم و فقط ترسیده نگاهش میکردم اما با پرویی گفتم:

دانلود رمان زیبای من

دست از سرم بردار! نریمان_همچین تحفه ای هم نیستی _اگه نیستم پس بزار برم! نریمان چیزی نگفت و نزدیک اومد که با ترس عقب گرد کردم…دستشو گذاشت کنار سرم و با دیوار چسبوند و گفت: من از دخترای سرکش خوشم میاد و بعد ازم دور شد و درحالی که بیرون میرفت گفت: ۱۳ من دارم میرم زیرلب گفتم: بری برنگردی پوزخندی زد و رفت بیرون…با عصبانیت پامو کوبیدم به زمین و به طرف کمد رفتم… #۸ در کمد رو باز کردم … اوووو… چقدر لباس اینجاس اصال حوصله انتخاب کردن نداشتم مغزم زیادى درگیر بود. اتفاقات اخیر تو ذهنم تکرار میشد و فقط این جمله اکو میشد: چرا من؟ همینطورى دستم رو کردم تو کمد و یکى از چوب لباسى ها رو کشیدم بیرون هر چوب لباسى یه ست لباس داشت به لباس نگاه کردم یه شلوار کتون سفید بود با یه تاپ دکلته که طرح چهارخونه سفید صورتى داشت و وسط سینه چین خورده بود سریع لباس ها رو با لباساى اون غول عوض کردم قشنگ اندازم بود یه دمپایى سفید هم برداشتم و پام کردم حاال باید یه تلفن پیدا میکردم

دانلود رمان زیبای من

یه دور تو اتاق رو نگاه کردم هیچ تلفنى نبود رفتم سمت در رفتم بیرون دخترها رو دیدم تو حال نشسته بودن اونى که اتاقشو با من جا به جا کرده بود پاشو انداخته بود رو پاش و عصبى پاشو تکون میداد اون سه تا هم دورش نشسته بودن تا من و دید به سرعت اومد جلو با حرص گفت: وایسا بینم… چى کار کردى که هنوز نیومده نریمان منو از اون اتاق انداخت بیرون؟ آها گرفتم خانم سوخته بود به اون سه تا نگاه کردم دم مبل ها ایستاده بودن و بر و بر ما رو نگاه میکردن همینجور مشغول آنالیز کردن بودم که یه ضربه زد به تخته سینم و هولم داد و با فریاد بلند گفت : مگه با تو نیسـ… مادام روى پله ها بود. با داد گفت : اینجا چه خبره ؟!! یه دفعه رنگ از روى چهار نفرشون پرید اومد جلو و گفت: آیه با من بیا … آنا بعدا باهات یه صحبت مفصل دارم … مادام از پله ها رفت پایین و منم دنبالش رفتم . من اگر شانس داشتم اصال دزدیده نمیشدم که حاال این دختره بخواد براى من عرض اندام کنه…. ۱۵ #۹ مادام وارد آشپزخونه شد.

دانلود رمان زیبای من

.دنبالش رفتم.جلوم ایستاد و گفت: این خونه یه سری قوانین داره…اولیش که از همه مهمتره:دعوا نداریم! دومیش:اگه آقا تورو خواست حق ناز کردن نداری و باید کاری رو که میخواد انجام بدی! درضمن آقا امارت شخصی خودشونو دارن…در هفته، فقظ چند شب میان امارت.تا حاال کسی تو اون امارت هم نرفته سومین قانون اینه:سعی نمیکنی فرار کنی! چهارم یا همون آخرین قانون:موقع شام یا ناهار میای سر موقع غذاتو میخوری! _باشه فقط مادام یه خواهشی داشتم مادام_بگو _من میخوام با خانواده ام تماس بگیرم… مادام_امکان نداره!اگه آقا بفهمه صد در صد عصبانی میشه _توروخدا خواهش میکنم… مادام_بهتره وقتی آقا اومد خودت بهش بگی…حاالهم برو باال و با دخترا بیشتر آشنا شو اما زیاد دور آنا نپلک… و از آشپزخونه رفت بیرون…سعی کردم آروم باشم….از پله ها باال رفتم…دخترا داشتن حرف میزدن و آناهم خداروشکر کنارشون نبود…غنچه با دیدن من لبخندی زد و گفت: بیا اینجا بشین و جایی کنار خودش برام باز کرد…نشستم کنارشون و لبخندی زورکی زدم…شمیم پا روی پا انداخت و با لحن بدی گفت: شنیدم دزدی هستی!

دانلود رمان زیبای من

و پوزخندی زد…پارمیس زد به شونه شمیم و با گله گفت: شمیم! غنچه با تندی گفت: شمیم شروع نکن شمیم_اه اصال من میرم پیش آنا…شما با همین دختره دهاتی بمونین بهم برخورد اما حرف مادام تو ذهنم تکرار شد:دعوا نداریم! شمیم وارد اتاق آنا شد و درو کوبید پشت سرش…پارمیس با شرمندگی گفت: خواهرمو ببخش!یکم حسوده! _خواهرته؟ پارمیس_آره فکر میکردم از شباهت بینمون بفهمی _آره اما تشابه اسمی نداشتین پارمیس_اوهوم غنچه_بگذریم.چندسالته؟اسمت فکر کنم آیه بود…درسته؟ _اوهوم…بیست سالمه… غنچه_هنوز بچه ای و آهی کشید…با تعجب گفتم: شما چطور به اینجا اومدین؟ پارمیس_منو شمیم به علت وضع مالی بدمون فروخته شدیم ۱۷ غنچه آهی کشید و گفت: منم همینطور! _آنا چی؟ غنچه_اووف ول کن اون دختره ی لوس و حسود رو! پارمیس_غنچه!!! و بعد رو به من گفت: اون هم دزدیه!البته از روزی که اومد هیچ مشکلی با این قضیه نداشت! غنچه با حرص گفت: نبایدم داشته باشه!اونکه مثل ما دختر نبود! #۱۰ خیلى تعجب کردم !!! دختر نبوده … همونطوره با بهت تو فکر بودم که پارمیس گفت _موافقین که بریم تو بالکن و یه چایى بخوریم؟! اونم با کیک مخصوص مادام! غنچه_ آره عالى میشه…پاشو آیه، پاشو خودش بلند شد و دست منم کشید و بلندم کرد … رفتیم طبقه پایین یه دفعه پارمیس و غنچه رفتن تو آشپزخونه خونه وا ! اینا که گفتن بریم بالکن !

دانلود رمان زیبای من

منم دنبالشون رفتم _مگه نگفتین بریم بالکن؟! پارمیس_خب آره _پس چرا اومدین آشپزخونه؟ _خب باید چایى و کیک ببریم که بخوریم. دیگه رفتم جلو گفتم: خب حداقل بگید بشقاب از کجا بردارم؟ پارمیس_تو کابینت باال سرت پیش دستیه پارمیس کیک رو برش زد. غنچه چای ریخت بعدش از آشپزخونه خونه اومدیم بیرون به ساعت توى حال نگاه کردم ساعت ۱رو نشون میداد رفتیم تو بالکن دور میز نشستیم کیک و چاى برداشتیم و شروع کردیم به خوردن کلى صحبت کردیم من بیشتر از خودم گفتم از سارا و میترا از وضع خانوادگیمون از آیلین و اینکه چقدر بهش وابستم و االن دلتنگشم خیلى با غنچه و پارمیس گرم گرفتم. دختراى خوبى بودن ۱۹ میشد به عنوان یه دوست روشون حساب باز کرد …

دانلود رمان زیبای من

گرم صحبت بودیم که یه دفعه مادام اومد و گفت: دخترا ساعت دو شد. بیاین ناهار… من از اونجایى که کیک خورده بودم اصال گشنم نبود… غنچه و پارمیس هم خیلى کیک خورده بودن وسایل روى میز رو جمع کردیم و بردیم آشپزخونه و من از اونجایى که خیلى خیلى خسته بودم بر خالف اصرار غنچه که مى خواست tvببینه رفتم تو اتاقم که بخوابم وارد اتاق شدم و بعد از عوض کردن لباسم با یه لباس راحتى گل گشاد بدون شلوار رو تخت بیهوش شدم … #۱۱ با حس تشنگی چشمامو باز کردم…از تو پنجره میشد فهمید شب شده…سنگینی نگاهی رو روی خودم حس میگردم…با ترس برگشتم نگاه کردم که با دیدن نریمان یه متر پریدم و با ترس خودم رو چسبوندم به تخت…رو مبل نشسته بود و چشمای آبیش که خمار بود نگاهم میکرد…پا روی پا انداخت و کرواتشو شل کرد….با ترس نگاهش میکردم و زبونم نمیرفت چیزی بگم…بلند شد و اومد سمتم که با پرویی گفتم: چی میخوای؟ نریمان_الزمه بگم؟ _به من نزدیک نشو…برو کنار نریمان_االن به حرفتون گوش میکنم سرورم با نزدیک شدنش بوی گند الکل رو حس کردم…صورتم رو مچاله کردم و گفتم: مشروب خوردی…گفتم نیا نزدیک جیغ میکشما

دانلود رمان زیبای من

 نریمان_خب بکش _غول بی شاخ و دم… و خواستم در برم که تو حصار دستاش اسیر شدم..در مقابل اون خیلی ریزه پیزه بودم…مثل مورچه تو بغل فیل…دستو پا زدم که در برم ولی سرشو نزدیک گوشم آورد و نفس عمیقی کشید که مور مورم شد….یاد حرکتی که بابا از شوخی بهم یاد داده بود افتادم…سریع با انگشتام نقطه حساس کمرشو گرفتم که یهو شروع کرد به مکزیکی رفتن و سریع منو هل داد اونور…عصبی یورش آورد سمتم و گفت: میخواستم باهات مالیم باشم…خودت خواستی… و اومد به سمتم…. #۱۲ به سرعت اومد سمتم که فرار و بر قرار ترجیح دادم … از زیر دستش در رفتم و پریدم رو تخت چهار دست و پا اومدم برم اون طرف که جفت پاهام رو از ساق گرفت و کشید دیگه کارم تموم بود دیگه داشت گریه ام درمیومد و فقط خدا رو صدا میکردم دستاش رو نوارش گونه روى پام میکشید نفسم حبس شده بود مغزم ارور داده بود نمیدونستم چى کار کنم… ولى با صداى تلفنش نفسم رو آزاد کردم یه پوف بلند کشید و گفت : بر خرمگس معرکه لعنت ۲۱ وتلفنش و جواب داد … _بله بردیا؟ مگه نگفته بودم هیچوقت این موقع با من تماس نگیر؟ _……… _جداً؟ پیداش کردین؟ _…………

دانلود رمان زیبای من

_خیلى خوب منم االن میام.شما ببینین تا من بیام چى میتونین از زیر زبونش بکشین بیرون. منم اومدم منم وقتى این داشت صحبت میکرد سریع پریدم تو دستشویى و در و قفل کردم یه دفعه منو صدا کرد _آیه….باالخره که میاى بیرون. باید با مادام صحبت کنم اینجور که پیداس درست قوانین رو تو گوشت نکرده … ولى یه چیز و خوب بدون کار من رام کردن اسب هاى چموشى مثل توئه بعد هم صداى در اومد که بهم کوبیده شد. با احتیاط از دستشویى اومدم بیرون و رفتم کنار پنجره تمام قدى پرده حریر سفید رنگ رو زدم کنار و دیدم که با ماشین از باغ خارج شد…

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب زیبای من : PDF|APK|EPUB

نسخه PDF به صورت کامل

دانلود با لینک مستقیم

نسخه ePub برای آیفون و آندروید و ..

.دانلود با لینک مستقیم

نسخه آندروید با فرمت Apk

دانلود با لینک مستقیم

منبع تایپ رمان :  roman4u.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
بازدید : 257 بار بار دسته بندی : زیبای من تاريخ : ۱۳ شهریور ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،