دانلود رمان جدید دانلود رمان روژان قربانی یک رسم اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار ازمون راننذگی10000

نرم افزار ازمون راننذگی

بهترین سوالات با تضمین قبولی در آزمون آیین نامه را می توانید پیدا کنید بخش زیادی از سوالات به صورت رایگان در اختیار شما قرار داده شده است ولی در صورتی که بخواهید با هزینه ناچیز 10000تومان می توانید کاربر ویژه سایت شده و علاوه بر دسترسی به آزمون های ویژه به مجموعه فیلم های آموزشی در زمینه پارک دوبل، پارک موازی و سایر موارد مورد نیاز برای آزمون شهری دسترسی داشته باشید. قطعا از کیفیت انیمیشن های آموزشی شگفت زده خواهید شد. هزینه پرداختی شما صرف بهبود کیفیت سایت خواهد شد.

دانلود رمان روژان قربانی یک رسم اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب روژان قربانی یک رسم : PDF|APK|EPUB

روژان قربانی یک رسم
1.gif نام کتاب رمان : روژان قربانی یک رسم
1.gif نام نویسنده : آسایا آریایی
1.gifحجم رمان روژان قربانی یک رسم : 5 مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان روژان قربانی یک رسم :
این قصه حکایت روژان است . روژان بختیاریی که با کشته شدن جوانی ایلی دیگر توسط برادرش رادمان زندگیش متحول می شود .
آقابک که فردی خودخواه و خودرای است روژان را به خون بس می فرستد .
این تصمیم آقابک همه جوانب زندگی روژان را عوض میکند.
و از طرفی حکایت کیاوش است . کیاوش بختیاری که عموزاده اش توسط فردی روژان به قتل رسیده است وحالا بزرگان خاندان برای جلوگیری به ریختن خون های بیشتر پیشنهاد خون بس را قبول میکند .
این تصمیم بزرگان ایل همه جوانب زندگی کیاوش را عوض میکند . … پایان خوش

دانلود رمان جدید

رمان جدید از آسایا آریایی روژان قربانی یک رسم

از بچه ها خداحافظی میکنم و میرم خونه تا وسایلمو جمع کنم . یه ماه استراحت باید فوق العاده باشه بعد از اون همه کار تو بیمارستان و سرپا موندن . استراحت و سواری … دلم یه جوری میشه . میرم خونه که زودتر کارامو انجام بدم . عجله دارم نه به خاطر دیدن خانوادم ، نه به خاطر اینکه چند ماه ندیدمشون نه ، فقط به خاطر نازگلم ، اسب نازم ، عشقم . من عاشقشم ، از همون بچگی عاشقش بودم ، کمبود های زندگیمو با نازگل رفع کردم البته اون وقت هایی که نزدیکم بود که خیلی کم پیش می یومد . بعضی وقتها فکر میکنم خیلی بی عاطفه ام ، ولی باید از کی دوست داشتن و با عاطفه بودنو یاد میگرفتم ، از یه اسب ؟

رمان روژان قربانی یک رسم

از اون وقتی که فهمیدم چی به چیه ی فرق بود بین من و برادرام ، فرق بود بین تک دختر خاندان و پسرای ایل . تو کل زندگیم حسرت خوردم ، تو بچگی حسرت محبتی که پدر و مادرم به برادرام میکردن ، وقتی که آقابک همه ی نوه هاشو که از قضا همه پسر بودنو دور خودش جمع میکرد و من از دور فقط تماشاشون میکردم ، چون اجازه نداشتم برم تو جمعشون ، چون من یه دختر بودم . از همون بچگی تنها بودم ، خواهر نداشتم که هیچ ، هیچ دختری تو فامیل نبود که با من همبازی باشه . میخندیدم ، اذیت میکردم ، شیطونی میکردم ، تنهایی . انگیزه رفتن من فقط و فقط دیدن نازگلم بود و بس . دیدن خانوادم اونقدر اهمییت نداشت ولی باید می رفتم دیگه . من روژانم ، تک دختر خاندان بختیاری ، که 32 سال پیش چشم به این دنیای به اصطالح زیبا باز کردم ، خیلی از اون سالها گذشته و حاال من دانشجوی انترنی پزشکی هستم . دختری که به خاطر دختر بودن همیشه دور بود ،دور بود از خانواده ، دور بود از ایل . به سن مدرسه که رسیدم فرستاندم مدرسه شبانه روزی . از همونجا شروع شد دوری من و خانوادم تا اینجا که االن من ایستادم ، تا االن که 32 سالمه . خیلی ساله که فهمیدم اونقدری که پسرا واسه خاندان ما ارزش دارن دخترا هیچ ارزشی ندارن ، هیچی . تعطیالت هر سال میرم خونه ، میرم شهرم .. نه اینکه خوش بگذره ، نه اینکه دلتنگ باشم .. نه . از روی تکلیف و اجبار وگرنه من و چه به اونا . من خیلی ساله که فقط از خانواده اون پولی که هر ماه تو حسابم میریزن فهمیدم . شاید اگه از خانوادم محبت میدیدم اوضاع خیلی فرق میکرد ، با اینکه اونا هیچ احساسی به من ندارند ولی من یه دخترم با احساسات دخترونه ، ته دلم دوسشون دارم و دوست دارم مثل بقیه دخترا عاشق خانوادم باشم . از برادرام بگم ، رادفر ، رادمان و رادمهر . میگن دخترا عاشق برداراشونن . ولی واسه من همه چی یه جوره دیگه است . من متفاوتم ، متفاوت تر از همه دوستام . همیشه آرزو داشتم تو یه خانواده ی معمولی به دنیا اومده باشم تا اینکه تو خاندان آقابک. دوست داشتم مادر مهربون و فداکار داشته باشم ، مادرم مهربون باشه فداکار باشه . نه اینکه مادرم مهربون و فداکار نبود ، بود اما فقط واسه سه تا پسراش نه واسه من . میگن یه احساس قوی بین مادرا و دخترا هست، ولی ما که چیزی ندیدم

رمان روژان قربانی یک رسم

میگن پدرا عاشقش دختراشونن ، شاید ته دلش دوستم داشت ولی از ترس آقابک نمی تونست ابراز کنه . همیشه یه محبتی تو چشماش میدیدم ، ولی چه فایده من فقط تو گفته های دیگران فهمیدم خانواده چیه … روابط خانوادگی چیه … محبت و عشق بین خانواده چیه . چون آقابک میخواست ، آقابک یه اسطوره است واسه من ، یه اسطوره ترسناک ، اسطوره ای که تا اسمش می یاد چهار ستون بدنم شروع میکنه به لرزیدن . آقابک ، پدر بزرگ پدریمه ، بزرگ خاندان . مردی که کسی نمی تونه به چشماش نگاه کنه ، مردی که همیشه اخم داشت و وقتی منو میدید گره ابروهاش بیشتر می شد . همیشه میگفت ، علنا میگفت که دخترا هیچ ارزشی ندارن و فقط و فقط پسرا هستن که می تونن راه و رسوم خونواده رو ادامه بدن . باالخره مرد بود و عشق به پسر داشتن ، ولی خوب از بد روزگار من تک نوه ی بودم که دختر بود ، باید میمردم ؟ همیشه به خاطر شیطنتام اذیت کردن برادرام ، عموزاده ها و عمه زاده هام آقابک سرزنشم میکرد . بعد از مدتی که وقت مدرسه رفتنم شد ، رفتم ، رفتم که رفتم . هر سال یکی دوبار آقابک و میدیدم . تو تعطیالت می یومدم خونه ، ولی سخت بود پیش آقابک رفتن و اگه می رفتم باز هم باید اخم و تخماشو تحمل می کردم ، پس کمتر میرفتم دیدنش اینجوری هم واسه من بهتر بود و هم واسه آقابک . سالها تنها زندگی کردن ازم یه دختر آروم ساخت . دیگه از اون شیطنت های بچگی خبری نبود . ازم دختری ساخته بود که به شدت از آینده اش می ترسید . حاال االن دوباره دارم وسایلمو جمع میکنم تا برم شهرم .بلیط هواپیما پیدا نکرده بودم و جبود بودم با اتوبوس برم . بیلط اتوبوس واسه ساعت 5 بعدازظهره . االن باید راه بیوفتم تا به ترمینال دیر نرسم ، ترفیک تهران تو این ساعت اوج خودشه ، پس باید زودتر از خونه راه بیوفتم . دل تو دلم نیست تا زودتر برسم و برم پیش نازگل . اسب سواری رو از بچگی یاد گرفته بود البته به زور ، به نظر آقابک نیازی نبود که دخترا اسب سواری یاد بگیرن ولی اونقدر به بابا اسرار کردم که دور از چشم آقابک کمی بهم یاد داد و البته بعد از اون خودم کار کردم تمرین کردم زمین خوردم تا االن که کامال تسلط دارم تو سوارکاری . وسایل زیادی با خودم نمی برم چون یه ماه چیزی نیست زود باید برگردم سر کارم تو بیمارستان . وسایل خونه رو چک میکنم و راه میوفتم ، یه ربع زودتر میرسم ترمینال بعد از کمی خرت و پرت خریدن واسه تو راه میرم و سوار می شم .

رمان روژان قربانی یک رسم

یکم بعد ظرفیت تکمیل میشه و ماشین راه می یوفته و من میرم به سمت خانوادم و شهرم . میرم تو بی خبری بی اونکه بدونم اونجا چه خبره ، بی اونکه بدونم بدون درنظر گرفتن من آقابک تصمیمی گرفته که زندگیمو عوض میکنه. – خانم ، خانم چشمامو باز میکنم و کمک راننده رو میبینم که دارم صدام میکنه – رسیدیم خانم چشمامو میبندم و دوباره باز میکنم – مرسی همونجوری وایستاده و نگاهم میکنه – بیدارم سرشو میندازه پایین و میره ، منم یکم خودمو جمع و جور میکنم و از اتوبوس پیاده می شم . طبق معمول همیشه عمو علی اومده دنبالم . عمو علی یه پیرمرد مهربون بود و جز نادر آدم هایی بود که از من خوشش می یومد . از وقتی که یادم می یومد واسه آقابک کار میکرد . عمو هیچ خانواده ای نداشت و از بچگی با آقابک بزرگ شده و یه جورایی دست راست اون بود . – سالم عمو – به به روژان خانم ، دیر کردی دخترم ؟ لبخند میزنم – وای آره عمو ، تو راه ماشین پنچر شده – پس خسته ای ، ساک و بده به من بزارم تو ماشین – مرسی می رم و تو ماشین میشینم , چند دقیقه منتظر موندم ولی نیومدم ، سرمو برمیگردونم تا ببینم کجا مونده که دیدم داره با یه آقایی صحبت میکنه . منتظر موندم تا بیاد . چند دقیقه بعد به من تو ماشین ملحق میشه . – کی بود عمو اون آقا . – یکی از کاسب های بازار ، بنده ی خدا یه مشکلی براش پیش اومده خواست با آقابک مطرح کنم com.negahdl.www سایت نگاه دانلود محل دانلود رمان سایت نگاه دانلود رمان روژان قربانی یک رسم | آسایا آریایی کاربر انجمن نودهشتیا 5 – آهان ، چه خبر عمو ؟ – خبر که زیاده لحن ناراحتش باعث میشه کامال سمتش برگردم – چی شده مگه ؟ – حاال میگم با اینکه قانع نشدم ولی صالح ندونستم پیگیری کنم و فقط سرمو تکون دادم . – عمو اول منو ببر پیش نازگل . – ایشاهلل بعدا ، آقابک خواسته تو رو ببینه . – چــــــــــــی ..؟ آقابک ، من… واسه چی ؟ – میری می فهمی – عمو بگید تو رو خدا ، من که می میرم تا اون موقع . سرشو تکون میده ، دستم یخ شده ، یعنی آقابک با من چی کار داره ، نوه ای که سالی یکی دوبار بهش به زور جواب سالم میده ، یعنی چی کارم داره . همون ترس سابق می یاد سراغم ، ترس از نگاهش ، ترس از صداش ، ترس از خودش . عمو حرفی نمی زنه ، منم که دارم از ترس می لرزم انگشتامو فشار میدم که همش از استرس زیاده . آقابک منو خواسته ، یه چیزی هست . نزدیک عمارت میشیم . دو طرف جاده درخت های ………….. سربه فلک کشیده است . دوست ندارم به عمارت بریم . عمارتی که آقابک اونجا به دنیا اومده وبود و تا االن اونجا زندگی میکرد.. اونجا مقرر حکومتی آقابک بود . هر چه قدر جاده رو پیش می ریم استرسم بیشتر میشه . عمو دو تا بوق میزنه و در باز میکنن . کیپ تا کیپ باغ ماشین پارک شده ، قلبم میخواد از تو سینم بزنه بیرون نکنه آقابک مرده ، نه نه گفته میخواد منو ببینه . نکنه بابا یا مامان یا… وای نه خدا نکنه کسی مرده باشه . همونجا نزدیک در عمو ماشین و پارک میکنه و پیاده میشه ولی من همونجا تو ماشین نشستم ، نمیخوام پیاده بشم یه چیزی هست که آقابک میخواد منو ببینه ، یه چیزی هست که اینهمه ماشین اینجاست .

رمان روژان قربانی یک رسم

در ماشین باز میشه ، از فکر و خیال می یام بیرون و سرمو بلند میکنم ، عمو منتظرم ایستاده – عمو – پیاده شو دخترم ، خدا بزرگه با اکراه از تو ماشین پیاده می شم و دنبال عمو راه می یوفتم . تو راه باغ تا عمارت همه ی افکار بد هجوم می یارن به ذهنم واقعا نمی دونم چی شده که آقابک منو خواسته . بدون وارد شدن به عمارت از در پشتی میرم سمت دفتر آقابک . عمو در و باز میکنه و اشاره میکنه که برم تو ، میرم تو و در و می بنده . با شک و ترس به در بسته خیره شدم ، عمو چرا نیومد داخل ؟ – به در بسته زل زدی که چی بشی ، بیا اینجا . حتی صداش ترسناک ، ترسناک تر از همیشه انگار . با استرس از راهرو رد میشم و میرم داخل . تو این اتاق 55 متری با این دیوارهایی که پر از عکس های قدیمی و پر از وسایلی که حتی تو آنتیک فروشی های تهران هم ندیدمشون . پر از وسایلی که قدمتشون و داد میزدن ، پر شده . هر چی نباشه اینجا دفتر آقابک . نشسته رو صندلی همیشگیش ، صندلی که هیچ وقت تا حاال اینقدر از نزدیک ندیده بودمش همیشه از دور میدیم که بچه ها دور صندلی هاش نشستن و دارن به حرف هاش گوش میکنن و منم از دور تماشاشون میکنم. نشسته رو صندلی و عصاشو دستش گرفته ، از همون وقتی که من بچه بود این عصارو دستش میگرفت با اینکه خیلی سر حال بود و مشکلی نداشت عصاش همیشه دستش بود . یه پیرمردی که همیشه با گره ابروهاش به یادم می یاد ، از نظر ظاهری ، درشت ، چهارشونه ، چشم ابرو مشکی ، ولی با موهای که کم کم به سفیدی میگرایید . پیر شده بود ولی هنوز که هنوز ابهت و اقتدارشو حفظ کرده بود . دستامو مشت میکنم و یکم دیگه میرم جلوتر ، سرمو میندازم پایین . – سالم آقابک – علیک سالم ، بشین یکم میرم عقب تر و رو اولین مبل می شینم ، هنوز سرم پایین و دارم با دستام بازی میکنم .

رمان روژان قربانی یک رسم

میخواستم خودم قضیه رو باز کنم برات ، دو هفته پیش تو یه درگیری یکی از جوون های ایل باال مرد . مرد که مرد، به من چه آخه . – رادمان اون جوون و کشت . نگاهش میکنم با بهت ، آقابک چی گفت … رادمان آدم کشته ، این امکان نداره – بگیر بشین به خودم نگاه میکنم ، کی از رو صندلی بلند شده بودم و جلوی آقابک ایستاده بود ، دوباره میرم عقب و رو صندلی میشینم دوباره سرمو میندازم پایین ، وای خدای من رادمان . – وقتی دارم باهات حرف میزنم به من نگاه کن از صدای دادی که میزنه مو به تنم سیخ میشه . سرمو بلند میکنم . داره نگاهم میکنه ، همیشه وقتی میخواست نفوذ حرف هاشو بیشتر کنه به چشمای طرف مقابل زل میزد و حاال واسه اولین بار به چشماهای من زل زده . – میر حسین گفته رادمان و میخواد میر حسین بختیاری بزرگ همون خاندانی که رادمان یکی از پسراشو کشته . از وقتی یادم می یاد این دو تا ایل مشکل داشتند ، مشکالت قبیله ای که هر چند سال یه بار خیلی پیچیده می شد . زیاد از اون ایل چیزی نمی دونستم چون ممنوعه بودنند , چون از قدیم با هم اختالف داشتیم . حاال میر حسین ، رادمان و می خواد ، میخوان رادمان و بکشن ، اوه خدایا ، رادمان برادرمه . – ما یه پیشنهاد بهشون دادیم که البته اونام قبول کردنند . دارم به آقابک نگاه میکنم ولی تو دلم دارم خداروشکر میکنم که رادمان و نمیدند به اون ایل . – نمیخوای بدونی چه پیشنهادی ؟ با صدای آرومی می پرسم – چه پیشنهادی از رو صندلیش بلند میشه و میره سمت میزش ، همونجوری پشت به من میگه : – خون بس ، امشب وسایالتو جمع کن فردا می یان دنبالت ، می تونی بری . com.negahdl.www سایت نگاه دانلود محل دانلود رمان سایت نگاه دانلود رمان روژان قربانی یک رسم | آسایا آریایی کاربر انجمن نودهشتیا 8 انگار تو خالء ام ، آقابک چی گفت خون بس – گفتم می تونی بری از رو صندلی بلند میشم و میرم سمت در ، انگاری که باور نکردم آقابک چی گفته ، هنوز تو شوک حرفشم خون بس . برمیگردم دوباره به آقابک نگاه میکنم و میرم بیرون و در می بندم ، نمی فهمم چی می گفت. تو باغ دارم میرم … که تازه عمق حرف آقابک می فهمم یکی از جون های اون ایل مرد….. رادمان اونو کشت …. پیشنهاد دادیم … اونا قبول کرنند … خون بس… وسایلتو جمع کن … فردا می یان می برنت . خون بس ….خون بس…. خون بس با زانو هام می یوفتم زمین … نفسم در نمی یاد تازه می فهمم …. جیغ میزنم ، داد میزنم ، ضجه میزنم … حال خودمم نمی فهمم با دستم زمین و میکنم و جیغ میزنم … داد میزنم دستایی دستامو میگیرن و نمی زارن زمین و بکنم خودمو از حصار دستاش خارج میکنم ولی دوباره میگیره . سرمو بلند میکنم ، عمو علی دستامو گرفته – عمو چی میگن …خون بس ؟ – با خودت اینجوری نکن دخترم – چرا من باید تاوان پس بدم ، چرا من باید تاوان کس دیگه ای رو بدم . دوباره جیغ میزنم دوروبرم شلوغ شده مامان اومده .. بابا .. همه هستن ولی من فقط جیغ میزنم نمی دونم چطور گذشت ، نمیدونم چی شد که شدم عروس خون بس . به همشون التماس کردم ، خواهش کردم ، به دست و پاشون افتادم ولی انگار اصال منو نمیدیدن همه فقط سرشونو تکون میدادن . – بابا تو رو خدا شما یه کاری بکنید – چی کار کنم . حرف آقابک یکیه هیچ کس به من فکر نکرد ، هیچ کس موجودیت منو به حساب نیاورد و اهمییت نداد . اون شب تا صبح گریه کردم ، ناله زدم ولی هیچی نشد . آقابک از الف به ب نیومد . یادم رفته بود تو ایل حرف حرف آقابک و باز هم آقابک نوه های پسرشو به من ترجیح داد.

رمان روژان قربانی یک رسم

صبح روز بعد اومدن دنبالم . انگاری که عزا بود مامان گریه میکرد ولی چه اهمیتی داشت گریه اش . حرف هاش دلمو سوزونده بود حاال گریه هاش نمی تونست مرهمی باشه واسه دل سوختم . پیمان نوشته شد و چند تا زن اومدن دنبالم ، میخواستم بمیرم اما با اونا نرم . نمی خواستم برم نمی خواستم با رفتنم خودمو، آیندمو، زندگیمو تباه کنم اما راه فراری نبود ، راهی نبود که بتونم برم ، اونقدر برم که دست هیچ کدومشون به من نرسه . مثل اسیرا دنبال اون زنها راه افتادم و از اتاق دراومدم بیرون ، تو پذیرایی چند تا مرد ریش سفید نشسته بودن که با اومدن ما بیرون اونا هم بلند شدن و رفتن تو باغ . برنگشتم از هیچ کدومشون خداحافظی نکردم ، به روی هیچ کدومشون نگاه نکردم . اینا همون آدم هایی بودن که پسرشونو به من ترجیح دادن . من روژانم پس باید قوی باشم . مثل مرده های متحرک دسته ی ساکمو میگیرم و کشون کشون میبرم تو باغ منتظرم تا اون زن ها بیان تا با هم بریم . بریم به سرنوشتی که معلوم نیست به کجا ختم میشه . تو باغ دارم راه می رم که یهو دستم سبک میشه برمیگردم عقب عمو ساکم و از دستم گرفته با بغض نگاه میکنه . عمو از تعداد آدم های نادری بود که دوستم داشت و االن من احتیاج داشتم به آدمی که واقعا دوستم داشته باشه و کنارم باشه . میرم تو بغلش – قوی باش دخترم – چرا اینطوری شد عمو – صبوری کن عمو برات دعا میکنم اون زن ها صدام میکنن به حال روز خودم نگاه میکنم یا مانتو مشکی با شال مشکی سرم انداختم و از صورت زارم اسرار دلم مشخصه . یه نگاه دیگه به عمو میکنم و راه می یوفتم سمت اون زن ها باهم سوار ماشین می شیم . ماشین که راه می یوفته حسی نداشتم . حس جدایی نداشتم ، من از وقتی بچه بودم جدا شده بودم از این خاندان ولی امروز واسه همیشه این پیوند پاره شد . به عمارت نگاه میکنم به آدم هایی که اونجا وایستادن تا منو راهی کنن به خون بسی تا برن استقبال پسری که خواهرشو قربانی کرد . گوسفندی که واسه قربونی زیر پای رادمان گرفته بودن بهم دهن کجی میکرد . می رم از اون عمارت ، از اون ایل ، میرم به راهی که سراسر جاده اشو مه گرفته . – اسمت چیه ی دختر جان ؟ خیلی آروم سرمو بلند می کنم و به دوتا زنی که روبرو نشستن نگاه میکنم . گذر زمان رو صورتشون خط های زیادی انداخته ولی هنوز زیبا بود – روژان

رمان روژان قربانی یک رسم

– اسمت زیباست مثل خودت ، نمیدونم چطور آقابک از تو گذشت ، ولی هر چه بود گذشت و تو االن اینجایی تو عمارت میر حسین ، تو خونه ی من . من تاج مرواری ام . زن میرحسین و مادربزرگ کیاوش .نمیخوام پرچونگی کنم ، میخوام یه چیزایی رو روشن کنم برات . تو االن خون بس ، می فهمی چی می گم ؟ سرمو با درد تکون میدم ، معلومه که می فهمم .. من خون بس .. آدمی که شوم بود آدمی که قرار اینجا تحقیر بشه ، من خون بس بودم . – چند سالته دختر جان ؟ – بیست و سه سالمه – خوب اونقدر بزرگ شدی که بفهمی ، برادر تو یکی از نوه های منو کشته و باید تاوان پس می داد ولی تو رو به جای تاوان فرستادن خونه من . نمی خواستم یکی از نوه هام هم قربانی دشمنی با آقابک بشه ، به خاطر همین قبول کردیم بیای ، کیاوش از پسر بزرگمه پس برامون خیلی اهمیت داره ولی چاره ای نبود نمی خواستم دوباره خونه کسی ریخته بشه ، چه آرزوها داشتم واسش ولی االن تو خون بسشی .میخوام حاال که دارید میرید حواست باشه به کارات ، یاغی باشی با من طرفی کاری می کنم که از زندگی کردن سیر بشی . کیاوش مخالف خون بس گرفتن بود ، میخواست زنشو خودش انتخاب کنه ، پس هر کاری که میکنه تو حق حرف زدن نداری . دارم با بهت نگاهش میکنم ، مگه این زن نیست ، . چه با اقتدار صحبت میکنه ، چه کسی حمایتش میکنه که داره با این قدرت حرف میزنه . نمی فهم حرف هاشو ، کجا میخواستم برم ؟ – چرا اینجوری منو نگاه میکنی ؟ سرمو میندازم پایین و جواب میدم – ببخشید خانم – جواب من این نبود . – من … من .. کجا میخوام برم ؟ – آهان ، تهران . کیاوش من اونجا زندگی میکنه و ازش خواهش کردم تو رو با خودش ببره ، اون شوهرته و تو باید کنار اون باشی . از کلمه شنیدن شوهر سیخ میشینم – تنها نمی فرستمت ، میدونم تو تک نوه ی آقابکی پس حتما خونه داری بلند نیستی دایه باهات می یاد ،از بچگی کیاوش بزرگ کرده باهات می یاد پس جای نگرانی نیست . حرفامو متوجه شدی ؟

رمان روژان قربانی یک رسم

بله خانم – خوبه سرشو طرف دایه برمیگردونه – آمادش کن – چشم از جا بلند میشه ، جثه ی معمولی داره نه ریز و نه درشت .. به قدری با اقتدار راه میره که یادم میره کجام و زل میزنم به رفتنش . – به چی نگاه میکنی دختر جان ؟ به خودم می یام و به دایه نگاه میکنم – ببخشید با لبخند از رو صندلی بلند می شه و می یاد کنار من میشینه و دستمو میگیره . با تعجب به دستش که رو دستمه نگاه میکنم – نترس ، اینجا کسی نمیخواد آزارت بده ، خانم دل مهربونی داره ، نگران نباش ، کیاوش خان هم مرد خوبیه مثل پدرش ، بچم حیف شد نتونست عروسی که میخواست بگیره اینا رو زیر لب زمزمه میکنه ، انگاری که داره با خودش حرف میزنه . – فردا راه می یوفته اما ما پس فردا میریم ، آخه قرار دخترم بیاد ببینمش و بعد بریم با ترس دستمو از تو دستش در می یارم بیرون – نترس دختر جان ، میدونم سخته تاوان پسرای ایل رو تو بدی ولی چاره چیه ، تا بوده همین بوده . اشک تو چشمام جمع میشه ، سه روز پیش که از تهران راه می یوفتادم فکر نمیکردم دو روز بعدش تو یه خونه ای به عنوان خون بس نشسته باشم . فکر نمیکردم بها بدم واسه دختر بودنم و چه بهای سنگینی بود .. به سنگین کل زندگیم . یه روزه که تو این خونم ، هیچی نخوردم ، میخوام بمیرم .. دراز کشیدم و رو به سقف نگاه میکنم .. باید یه کاری بکنم ، من این زندگی رو نمیخواستم ، من نمیخواستم خون بس باشم ، نمی خواستم .

رمان روژان قربانی یک رسم

رو تخت میشینم و دور و برمو نگاه میکنم ، فکری به ذهنم میرسه ، دنبال چیزی میگردم تا خودمو خالص کنم ، بلند میشم توی تک تک کشوها رو نگاه میکنم ، چیزی نیست میرم سمت به آشپزخونه که اونطرف اتاق ، چشمم که به تیغ موکت بری می یوفته تو کشو برق میزنه . بهترین گزینه است ، رگه دستمو میزنم و راحت می شم از این زندگی ، من نمی خوام یه خون بس باشم ، من نمی خوام تا آخر عمرم طلب بخشش کنم اونم به خاطر کاری که نکردم . تیغ و برمیدارم و دوباره میشینم رو تخت . میبرم سمت مچ دستم ، می ترسم ولی ترس از آینده اینقدر قوی هست که دیگه چیزای دیگه رو نمی بینم ، اصال متوجه این نبودم که کارم یه گناه کبیره است . سوزش دستم منو به خودم می یاره ولی کار از کار گذشته خون بدون لحظه ای درنگ می یاد بیرون … سریز میشه از رو انگشتام پایین . به دستم نگاه میکنم تازه می فهمم چی کار کردم . چشمام داره سنگین میشه ، سوزشش بیشتر شده می ترسم چند دقیقه گذشت که افتادم رو تخت ، چشمام به قدری سنگین بود که دیگه تحمل سنگینیشو نداشتم . چشمام بسته میشه . با احساس سوزش دستم چشمهامو باز میکنم . اولین چیزی که می بینم قطره های سرم که می یاد پایین . چشمامو می بندم ، زنده هستم . – بهتره چشماتو باز کنی دختر جوان . تو حال خودم نبودم ولی میتونستم تشخیص بدم این صدای عصبانی تاج مرواری . آروم چشمامو باز میکنم – میخواستی خودتو بکشی ، آره ؟ حالم خوب نبود و صدای دادی که میزد حالمو بدتر میکرد . – میخواستی دوباره خون ریخته بشه ؟ میخواستی یکی دیگه از نوه هام هم قربانی خشونت آقابک بشه که نتونست از خون بسش نگهداری کنه .. آره ؟ تا کجا باید تاوان خاندان تو رو پس بدم ، تا کجا ؟ در اتاق باز میشه و یه مرد نسبتا پیری با دایه می یان داخل . – تاج مرواری بسه . تو صداش آرامش و مهربونی و در عین حال اقتدار موج میزنه . تاج مرواری با اینکه هنوز عصبانیه ولی حرفی نمیزنه . – میشه ما رو تنها بزارید ؟

رمان روژان قربانی یک رسم

تاج مرواری و دایه از اتاق میرن بیرون .اون مرد می یاد جلوتر و رو مبل میشینه . شبیه آقابک یه جورایی ولی گره ابرو رو صورتش نداره و چه تفاوت فاحشی هست بین داشتن و نداشتن این گره . – اسمت روژان بود ، درسته ؟ – بله آقا – من میرحسینم ، فکر میکنم اسممو شنیده باشی با تعجب نگاهش میکنم ، میر حسین ، پس چرا مثل آقابک نبود ، چرا می تونستم به چشماش نگاه کنم ؟ – اومدم باهات اتمام حجت کنم ، ببین دختر جان نمیخوام دوباره خون ریزی شروع بشه ، نمی خوام دوباره جوون های ایلم تو انتقام آقابک و ایلش بسوزن ، پس اینو بدون این آخرین باری بود که از این کارا کردی .آخرین بار بود که به خودت صدمه زدی . همون دیروز که اومدی تو خونه ی من و به عقد کیاوش دراومدی ، شدی خون بس ، کسی که بین دو تا ایل قرار میگیره واسه آرامش هر دو ایل . پس مواظب کارات باش . صالح نمیدیدم از اینجا بری ، تو جوونی ، جسوری و از همه مهم تر از ایل آقابک هستی باید اینجا می بودی اما از یه طرف کیاوش و از طرف دیگه عروسم که داغ اوالد دیده باعث شده اجازه بده که بری . اون داغ اوالد دیده و می تونه هر کاری باهات بکنه . با کیاوش برو ولی اینو بدون کیاوش قبولت نکرده ، مثل یه زن میری تو خونه اش و می مونی ، نباید ازش توقع داشته باشی هیچ توقعی ، تو خون بسی و حق هیج حرفی نداری ، یکم زمان میبره تا عادت کنید . کیاوش فقط به خاطر اینکه دوباره خون کسی از ایل ریخته نشه قبول کرد ، پس مواظب کارات باش . نمی خوام مثل زمونه ی قدیم خون بس بشی ولی مطمعا باش اگه حرفمو آویزه ی گوشت نکنی میشه مثل خون بس های قدیم که زجر میکشیدن ، پس ناخلف نباش .فکر میکنم حرف هام اونقدر واضح و روشن بود که جای هیچ ابهامی نذاشته باشم ؟ سرمو میندازم پایین – بله آقا فهمیدم . – شنیدم تو تهران درس میخونی ؟ – بله آقا – اگر خلف باشی و خوب به حرفام گوش بدی اجازه میدم درستو ادامه بدی تا کمتر زیر دست و پای کیاوش باشی میزاره درسمو ادامه بدم ، این امکان نداره – واقعا ..؟ – ولی اینو بدون اگه دست از پا خطا کنی ، کاری میکنم از زندگی کردن سیر بشی . نمی دونم شاید کیاوش زن دیگه ای تو زندگی اش باشه ، تو حقی نداره حرفی بزنی ، فهمیدی ؟

رمان روژان قربانی یک رسم

– بله آقا – به خاطر وضعیت دو روز می مونی بعد راه می یوفتید . من حرفامو زدم اگه خواستی زندگی آرومی داشته باشی گوش کن و گرنه زندگی رو واست جهنمی میکنم که حتی تو خوابم نمی تونستی ببینی . – چشم آقا از جا بلند میشه و میره سمت در ولی برمیگرده و میگه : – حرفامو یادت نره ، من می تونم اونقدر بد باشم که هر کسی رو تا مرز مردن پیش ببرم ، پس یادت بمونه – چشم میره بیرون ، با رفتنش نفس حبس شدمو آزاد میکنم . این که از آقابک بدتر بود . انرژی ندارم ، چشمامو میبندم و میخوابم . همه دارن میخندن ، حتی آقابک هم داره با لبخند نگاهم میکنه ، مثل همیشه نوه هاش دورش نشستن و دارن دستاشونو واسه من تکون میدم ، آقابک اما فقط میخنده … یکم میرم عقب تر مامان و بابا هم با خنده نگاهم میکنن چند نفر دارن می یان جلوم ، نمی شناسمشون ، عقب عقب می رم ولی فایده ای نداره اونا دستامو گرفتن و دارن منو با خودشون می بردن – مامان نذار منو با خودشون ببرن .. بابـــــا جیغ میزنم ولی توجهی نمی کنن ، میرن طرف آقابک . رادمان نزدیک آقابک نشسته میرن و دور رادمان می ایستن ، آدم های غربیه هنوز دارن منو می کشونن دنبال خودشون ، ولی کسی کمکم نمیکنه . عمو علی یه گوشه وایستاده و نگاه میکنه ، دستمو از دست کسی که داشت منو میکشید در می یارم بیرون و سمتش دراز میکنم ولی اونم سرشو میندازه و میره سمت رادمان . دور می شم از خانوادم ، دور میشم . هنوز دارن منو می بردن ، چشمامو میچرخونم تو یه جنگلیم که فقط نور کمی اونجا رو روشن می کنه از دور چند نفر و می بینم که کنار هم وایستادن .. منو می بردن اونجا .. چند تا مرد و زنن . چشمم می یوفته به طناب داری که از یه درخت بلند آویزون شده . با صدای گریه خودم و تکون های دستی از خواب بیدار می شم ، هنوز دارم گریه میگنم و نفس نفس میزنم – چیزی نیست خواب بد دیدی ، چیزی نیست میخوام از حصار دست هایی که دورم گرفتن در بیام بیرون ولی اجازه نمی ده

رمان روژان قربانی یک رسم

– دختر جان آروم ، چشماتو باز کن ببین منم صداش غربیه است ولی نه اونقدر که ندونم کیه ، یکم که فکر میکنم صدایه دایه رو تشخیص میده ، چشمامو باز نمیکنم ولی آسوده نفس میکشم . – بهتری – بله ، داشتم کابوس میدیدم ، یه کابوس واقعی – بلند شو یه لیوان… حرفش نیمه تموم میمونه در به شدت باز میشه و ناخودآگاه چشمهای منم باز میشه یه زن و 3 تا دختر شاید هم سن و سال من می یان تو ، لباس مشکی هایی که پوشیدن بد تو ذوق میزنه . – دایه ما رو تنها بزار – خانم جان االن… – همین که گفتم از فریادی که کشید رو تخت نیمخز شدم و نشستم ، دایه با اکراه و ترس از اتاق میره بیرون موقع رفتن نگاهم میکنه . یکی از دخترا درو پشت سرش می بنده و همونجا کنار در می ایسته ولی اون زن و یکی از دخترا می یان نزدیک تر ، نمی دونم چرا ولی می ترسم . تو چشمهاشون چیزی هست که می ترسم . – پس تو عروس خون بسی ؟ سرمو میندازم پایین – بله خانم – چرا سرتو انداختی پاییین ،هان ، سرتو بلند کن ببینم مردای بی غیرت ایلت کی رو فرستادن به جای تاوان خون پسر من . وای خدا پس پسر این زن به دست رادمان کشته شده بود ، اون چیزی که تو نگاهش دیدم داغ بود .. داغ اوالد . – کیاوش شانس آورد حداقل یکم بر و رو داری که بشه بهت دست زد – خانم من متاسفم – متاسفی ، تاسف یه خون بس واسه من چه فرقی میکنه .. بیچاره ی بدبخت .. می فهمی خون بس یعنی چی ، میگم برات

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب روژان قربانی یک رسم : PDF|APK|EPUB

دانلودرمان براي اندرويد،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان براي آيفون،ايپد،،اندرويد،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان براي جاوا بافرمت jar

دانلود رمان براي کامپيوتر PDF

منبع تايپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان روژان قربانی یک رسم اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
4 از 3 رای
بازدید : 986 بار بار دسته بندی : روژان قربانی یک رسم تاريخ : ۲۴ خرداد ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

سه × چهار =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،