دانلود رمان جدید دانلود رمان به رنج اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
فروش 300 رمان برتر ایرانی فقط 2000 تومان 5000

فروش 300 رمان  برتر ایرانی فقط 2000 تومان

سلاماین بار با مجموعه هایی شگفت انگیز در خدمت شما هستیم. دانلود مجموعه ۳۰۰ رمان عاشقانه ایرانی به صورت یکجا با لینک مستقیم با فرمت های قابل اجرا در کامپیوتر و گوشی.. برای تهیه این مجموعه زمان بسیار زیادی صرف شده تا بهترین رمان ها را با بهترین برایتان جمع آوری کنیم.دیگر نیازی نیست ساعت ها وقت خود را صرف پیدا کردن کتاب های رمان کنید و در سایت های مختلف با هزار دردسر دانلود کنید و …

دانلود رمان به رنج اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب به رنج : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان به رنج (موبایل و PDF)

ژانر اثر  :اجتماعی  ,عاطفی

1.gif نام کتاب رمان : به رنج
1.gif نام نویسنده : علیرضا محبوب نیا
1.gifحجم رمان به رنج : 5 مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان به رنج :
محمود مردی میانسال و متاهل است. او در آستانۀ ورشکستگی قرار دارد. همۀ آنچه سالها در پی کسبِ آن بوده را در حوزۀ ساخت و ساز سرمایه گذاری کرده و وامِ زیادی نیز از بانک اخذ کرده است. ساختمان را کامل کرده و آمادۀ فروش است، اما به دلیلِ رکودِ اقتصادی، با بد اقبالی رویرو شده و نمی تواند مشتری مناسبی پیدا کند. چون زیرِ فشار بدهی قرار دارد و قادر به بازپرداخت وام به بانک نیست، دچار افسردگی شده است. همۀ این مشکلات باعث شده تا در آستانۀ تصمیمِ بزرگی باشد. اینکه همۀ ارثیه و زمینهای روستایی را بفروشد و بحرانِ مالی خود را حل کند. اما از سویی دیگر وابستگی یه گذشته مانع اش می شود.
ضمیرِ ناخودآگاهش در ارتباط با گسستنِ پیوند با گذشته، مقاومت می کند و خاطرات ایامِ جوانی اش زنده می شوند.روزهایی از **** دیگر که امروزه کمتر می شود از آن سراغ گرفت و…

دانلود رمان جدید

رمان جدید از علیرضا محبوب نیا به رنج

دانلود رمان جدید

چند  صفحه اول  رمان

آقای محمود شمس پنجاه و یک ساله، با قدی بلند و شانه ای پهن و اندامی پُر، توی خیابان قدم می زند .هوا در شبِ زمستانی سرد است .گرچه اثری از برفِ سبکی که دیشب باریده نیست، اما سوز می وزد و آسمان سرخ است و شاید دوباره برف ببارد. ساعت نُه است .محمود که احساسِ گرسنگی می کند، روبروی ساندویچ فروشی می ایستد .شک دارد که چیزی بخورد یا نه !به عکسِ خودش که توی شیشۀ سُکوریت افتاده، خیره می شود .خیلی از موهای سرش ریخته و ته ریش دارد .چشم های درشتش غمگینند و خطوطی دورشان پیدا شده که تا چند وقتِ پیش نبود …در را باز می کند و وارد می شود. همیشـه زندگی در جریان است و کسی نمی ِ تا ساعتِ یازده توی خیابان ها پرسه می زند .مثل رهگذری که از کنارش رد می شود، چه می گذرد .مردم با قیافه های جدی، بی ِ داند توی دل آن ها و سوتِ ِ حوصله و گرفته، و اکثراً شتابان، در گذرند .خیابان ها مملو از ماشینند و صدای بوق پلیس ها، با صدای بلند و آزار دهندۀ افسرها که از توی اتومبیلِ پلیس با فریاد، سرِ رانندۀ خاطی، او را به قانون هدایت می کنند، غافل از آزاری که به شنونده ها می رسانند، به گوش می رسد. باران شروع می شود .دانه های باران سرد و ریزند .محمود یقۀ کتش را برمی گرداند و سرش را توی یقه فرو می برد .خسته است و کمی هم سردش شده .حوصله اش از پرسه زدن توی خیابان سر می رود و تصمیم می گیرد، به خانه برود. حدود ساعتِ دوازده به خانه می رسد .توی محلۀ شلوغ و پـُرجمعیتِ راضی، انگار سرِ شب است . مغازه ها بازند و قهوه خانه ها پُر از مشتریند و هنوز بچه ها توی کوچه و خیابان، می لولند. حوصله ندارد، ترجیح می دهد بدونِ این که توجه کسی را جلب کند، واردِ خانه شود .خانه دو طبقه است و هشتاد متر زیربنا دارد .بیست و پنج سالِ پیش ساخته شده و حالا کُلنگی ست .همه چیزش

عیب کرده و هر روز نیاز به تعمیر دارد .در طبقۀ پائین صاحبخانه می نشیند و طبقۀ بالا شامـلِ دو خوابِ کوچک و یک سالن و سرویسِ بهداشتی، در اجارۀ محمود است. همین که وارد می شود، با شنیدنِ صدای زنش دوباره سنگینی غمی که توی دلش جا خوش کرده را حس می کند. – کجا بودی تا حالا؟ دلم هزار جا رفت …آخه تو که بچه نیستی، که یه هُو غیبت بزنه …موبایلت چرا خاموش بود؟… . می خواستم تنها باشم، یه کم قدم زدم ، – شارژش تموم شده .جایی نبودم – نگفتی من از ترس پس میفتم؟ نمی دونم چرا اِنقد بی خیال شدی! – خانم خواهش می کنم …ببخش !اشتباه کردم !دیگه تکرار نمی کنم …فقط خواهش می کنم تمومش کن. زن چهل و پنج ساله است .کمی چاق با قدی متوسط و پوستی سفید .چشم هایش درشت و سیاهند و گونه های گرد و قرمزش، زیبایی بی نظیری به او داده است .گرچه این روزها وقتی اما زیباست و چیزی از دخترانِ ، خودش را توی آینه می بیند، آه می کشد و فکر می کند پیر شده جوان کم ندارد. ! رفتی که خبر خوش بیاری …ولی دیگه پیدات نشد ً – چه خبر؟ مثلا – هیچی بابا، باز سرِ کار بودم .مرتیکه می خواد مفت بخره .باور کن خیلی سخته به این قیمت بدم …آخه مالِ دزدی نیست که، یه عمر زحمت کشیدم و خونِ دل خوردم، چطو می تونم به این قیمت بفروشمش؟ درسته که رُکودِ اقتصادیه …بحرانه …ولی به هر حال هر چیزی یه نرخی داره . باور کن این یه جور راه زنیه که چون کسی پول داره و به یه آدمِ نیازمند، مثلِ من بر می خوره، بخواد مال شو مفت از چنگش در بیاره. – مگه چه قیمتی داد؟ . سند تو دفتر خونه ِ – نود میلیون .اونم نصف الان، نصف موقع تنظیم – راس می گی؟ …این که خیلی کمه…!اگه این طوری باشه پس حسابی ضرر کردیم و بی چاره شدیم …حالا چی کار می خوای بکنی؟ …چه فکرایی می کردیم !و چی از آب دراومد!

محمود آه می کشد .نفس چسبیده است به ریه اش و نمی خواهد در بیاید .به سختی س*ینه اش بالا می آید، انگار توی یک قالبِ گچی نفس می کشد .به سمتِ پنجره می رود تا هوای تازه بخورد، شاید نفس تنگی اش بر طرف شود .پرده را کنار می زند و پنجره را باز می کند .می داند مقصر است و دستی دستی خـودش را تـوی هَچل انداخته. -خُب برای همین، به قولِ تو غیبم زده بود …نمی دونم …به خدا نمی دونم …فعلاً فقط می خوام استراحت کنم .تا ببینم چی پیش میاد. از پنجره به بیرون نگاه می کند .نورِ چراغِ برق، کوچه را روشن کرده .باران می بارد و زمستانِ سرد ، و طولانی خیالِ تمام شدن ندارد .مدتی به کوچه نگاه می کند و وقتی غرولندِ زن بلند می شود کوچه را که حالا از تک و تا افتاده و در سکوتِ سردِ شبِ زمستانی به خواب رفته، رها می کند تا به بسترِ خیال های بی پایانِ آزار دهنده، برود… توی رختخواب مثلِ هر شب دست و پا می زند و از این پهلو به آن پهلو بر می گردد و سعی می کند افکارش کنار بیاید .بدهکاری ها …اقساطِ معوقِ بانکی …قیافۀ طلب کارها و نزول خورها، ِ با هجوم همۀ شبش را پُر می کند، و او گاهی که بیش از حد خسته می شود می تواند لا بلای فکر و خیال شب مضطرب است و ته دلش خالی می شود و توی خواب های کوتاهش ِ ها، چُرت بزند .تمام سقوط می کند و با شُوک از خواب می پرد. حاصلِ بیست سال تلاشش در شُرُفِ نابودی ست .و او بعد از همۀ تلاش هایی که کرده حالا فقط ایستاده و نظاره گر این روندِ تخریب است .مثلِ کسی که شاهدِ آتش گرفتنِ خانه اش باشد و هیچ کاری از دستش برنیاید… دلش می خواهد فریاد بزند و از خدا کمک بخواهد .اما به یاد می آورد خدا به او پاسخ نمی دهد ! شاید او را فراموش کرده و یا شاید تنبیهش می کند… توی تخت می نشیند .باز نفسش گرفته و گرمـش شـده .بـا کـفِ دسـت پیشانی خود را پاک می کند .دستش خیس می شود، حسابی عرق کرده .زنش خوابست .به آرامی از جا بلند می شود و به طرفِ پنجره می رود .بازش می کند و سرش را می برد توی هوای آزاد و چند نفسِ عمیق می کشد، حالش بهتر می شود .بادِ سرد به چهره اش می خورد و سر حال می آید…

-خدای من، فراموشم نکن، تنهام نذار !چون فقط می تونم به کمکِ تو امیدوار باشم. صدای زن بلند می شود: -چیه محمود، مگه دیوونه شدی؟ داری با خودت حرف می زنی؟ بازم خوابت پریده؟ سرتو بیار تو سرما می خوریا… -نگران نباش، دارم هوا می خورم .تو بگیر بخواب. به آسمان نگاه می کند، سیاه و ابری ست .مثلِ همۀ زمستان های سرد، مثلِ وقتی خیلی جوان بود و پُر از امید و آرزو …وقتی فقط بیست و چند سال داشت .وقتی که تازه از جنگ برگشته بود و می خواست مرد شود و پول دربیاورد و خوشبخت شود .وقتی که آرزوهای بزرگ داشت… قهوه خانه شلوغ است .دو نفر دُبنا بازی می کنند، و مهره ها را با شدت روی میز می کوبند .بعد از هر حرکت شان، کسانی که دورشان جمع شده اند آنها را تشویق می کنند، یا با سر و صدای زیاد، احساساتِ خود را بروز می دهند. نقی سیای قهوه چی، که از تلاشِ روزانه خسته شده، با هیکلِ چاق و سنگینش، بسختی چای می آورد .خوابش گرفته و دلش می خواهد، مشتری ها بروند پی کارشان .اما به خاطرِ این که آن ها را از دست ندهد و به طرفِ رقیب نروند، مجبور است بی خوابی را تحمل کند و با خود خوری به مشتری ها که تازه آخرِ شب چایی خوردن شان تند می شود، سرویس بدهد. محمود و حسین کنارِ بخاری هیزمی نشسته اند و دزدکی سیگارمی کشند و دوددش را می ریزند پشتِ بخاری و گپ می زنند .روزِ خوبی را با هم در رشت گذرانده اند، و حالا با شادی از لحظاتِ جالبی که خیلی سریع گذشت، می گویند .سینما …ساندویچ …و خرید. -محمود برنامه ت چیه؟ -چتو مگه؟ …می خوام برم خونه بخوابم. -نه دیوونه امشبو نمی گم !برای زندگیت چه نقشه ای داری؟ الان که سـربازیت تموم شده می خوای چیکار کنی؟ -نمی دونم .فعلاً می خوام یه کم استراحت کنم .می خوام سرمو از فکر و خیالِ سختی هایی که تو سربازی کشیدم آزاد کنم .می دونی چن تا از بهترین دوستام، یا بهتر بگم از بهترین آدمای روی

زمین، جلوی چشام شهید شدن؟ می تونی بفهمی دیدنِ این صحنه ها چقد سخت و کُشنده ست؟ می دونی چن بار از خدا مرگمو خواستم؟ وقتی بدنِ تکه تکه شدۀ دوستامو می دیدم، دلم می خواست بمیرم، ولی نمی دونم چطور شد که منِ بدرد نخور، جونِ سالم بدر بردم، و اون همه آدمای پاک رفتن؟ سکوت می کند .به شعلۀ آتش خیره می شود و دستش را برای پاک کردنِ اشک، به چشم ها می رساند .حسین دستش را روی شانۀ محمود می گذارد و فشار می دهد. -می دونی داداش، از دستِ تو که کاری بر نمی اومد، تو زحمتِ خودتو کشیدی، و دینتو به کشور ادا کردی، باز منِ خرو بگو که از ترسم، جرأت نمی کنم برم سربازی و دنبالِ معافی و کفالتم… حسین می خندد و ضربۀ محکمی به پشتِ محمود می زند و ادامه می دهد: -…البته تو از بچگی خوش شانس بودی و خُب معلومه که تونستی از میونِ این همه تیر و تفنگ جونِ سالم در ببری، ولی باور کن اگه من برم جبهه، هنوز نرسیده به خطِ اول، تیری، فشنگی، آجر پاره ای، چیزی می خوره تو فرقِِ سرمو، خلاص …افقی بَرَم می گردونن. -نمی دونم اسمش شانسه، یا چی .ولی به هرحال عمرم به دنیا بود .اگه نه، خیلی از من تر و فرز تراش، تا به خودشون بیان، تیر خوردن .اون وقت، من حتی بدونِ این که یه خراش بردارم، بعد از پـونـزده مـاه خـدمـت تـو خـط، برگشتم. -رو راست باید بگم خدا دوستت داره .چون دلِ همۀ ما رو که خودمونو گذاشته بودیم حلواتو بخوریم، شکست و تو رو سالم برگردوند. -برو بابا تو هم که همه چی رو به شوخی می گیری. -نه جونِ تو با خبرایی که می رسید، هیچ کس فکرشم نمی کرد که تو سالم و روی پاهای خودت برگردی. -ولش کن …بیا دیگه را جع به این چیزا حرف نزنیم. -خُب بلخره نگفتی چه برنامه ای داری؟ -والا فعلاً نمی دونم .یه مدت استراحت می کنم، بعدش شاید برم رشت و دنبالِ یه کارِ درس حسابی بگردم.

-بَه …اینو، مگه آقا مرتضی می ذاره، پوست از کله ت می کنه .می دونی چقد انتظارتو کشیده؟ اووه …چقد با مش عبدالله سرِ این زمین که از ستار مناسبه گرفته کَل کَل کردن .می دونی تو همین قهوه خونه چقد فخرتو فروخته، که وقتی تو برگردی، اِل می کنیو، بل می کنی .حالا تو می خوای بری رشت؟ به همین آسونی؟ -این زمینِ لعنتی یم برای ما شده دردِ سر .نمی دونم چی می شه. -وای پاک یادم رفته بود، پاشو بریم .بابا گفته فردا کلۀ سحر باید بریم، مرز بگیریم .لعنت به این شانس. -اتفاقاً مام می خوایم بریم سرِ زمین. باران تند شده و چاله های جادۀ خاکی پُر از آب شده انـد .سـوزِ سـردی می وزد و پارسِ سگ ها که در سکوتِ شب طنینِ خاصی دارد، به گوش می رسد .جلوی خانۀ حسین، از هم جدا می شوند، و محمود به راهِ خود توی جادۀ خاکی ادامه می دهد .در خلوطِ شب، بارانی که سرد و تند است، از میانِ شالیزارهای وسیع می گذرد و وقتی حسابی خیس می شود ِ زیر به خانه می رسد .از پرچین عبور می کند، با پا سرِ سگ را که به استقبالش آمده و برایش دم تکان می دهد، نوازش می کند و او را به سکوت دعوت می کند .نمی خواهد مادر یا پدرش را بیدار کند و غرولندشان را بشنود .از پله ها بالا می رود، از ایوانِ بزرگ که رده های باران فرش هایش را خیس کرده می گذرد و توی تاریکی اتاق، بی آنکه کسی متوجۀ آمدنش بشود، می خزد زیرِ رختخواب. بوی سیگارِ دهانش با بوی نمِ رختخواب می آمیزد و خیلی زود خوابش می برد. *** -بابا جون پاشو .سفیدی زده، پاشو یه آبی به صورتت بزن زودتر بریم سرِ زمین. محمود بیدار می شود .توی رختخواب تکان می خورد، ولی از جا بلند نمی شود و چشم های خود را باز نمی کند .پُر از خواب است و حاضر است، هر بهایی پرداخت کند تا کمی بیشتر بخوابد. مرتضی از این که مجبور شده به پسرش التماس کند، ناراحت است .عادت ندارد، خودش را کوچک کند .بیشتر دوست دارد توی خانه تَشر بزند، تا این که قربان صدقه برود .ولی حالا حسابی گیر کرده و می داند بدونِ محمود کارش پیش نمی رود .زمینِ زیادی مناسبه گرفته، که به ثمر رساندنش، نه درتوانِ اوست و نه آن قدر پول دارد که از کارگر استفاده کند، و می ترسد نتواند از

پسِ کار بر بیاید .ضرر و آبروریزی را شاید بتواند تحمل کند، اما کِنِف شدن جلوی مش عبدالله را نه .نمی تواند ریسک کند و مجبور است لیلی به لالای محمود بگذارد… سیگارش را می گیراند و پُک می زند و رو به هاجر می گوید: -بیدارش کن زن، ظهر شد .پسرۀ لندهور خجالت نمی کشه. هاجر که از هر نوع برخورد پرهیز دارد، با نگرانی غرولند می کند و سعی می کند مرتضی را آرام کند. -خیله خُب …صبر کن دیگه …الان پا می شه. زن، چاق است .موهای سیاه و بلندش را بافته و پشتِ سرش، زیرِ روسری جمع کرده .صورتش گرد و گوشتی ست، و پوستش در اثرِ کارِ زیاد توی شالیزار و باغ، توی آفتاب سوخته و سبزه شده . چشم های سیاه و درشتِ زن توی صورتش می درخشند و هنوز فروغی از جوانی و انرژی در آن پیداست .گرچه دور چشم هایش چروک خورده، ولی فقط پنجاه و چهار ساله است .پنج فرزند آورده که دو تاشان مُرده اند .به همۀ بچه ها بیشتر از دو سال شیر داده و به همین علت، استخوانِِ پاها و کمرش درد می کند .شب ها پاهایش ذوق ذوق می کنند و گاهی از شدتِ درد نمی تواند بخوابد …محمود تنها پسر اوست و برایش آرزوهای زیادی دارد .دلش می خواهد او را داماد کند و بچه هایش را ببیند… خودش را تا بالای سرِ محمود می کشد، و به آرامی زمزمه می کند: -پاشو پسرجون .الانه که پدرت جِنـّی بشه .پاشو قربونت برم .بلخره که باید بری سرِ زمین، پس چرا می خوای با اوقات تلخی پاشی؟ پاشو قربونت برم …پاشو. محمود غَر می زند .دهانش را باز و بسته می کند و با چشم های بسته، توی رختخواب می نشیند . چهره اش پُف کرده و دهانش تلخ است .دلش نمی خواهد حرف بزند و از این که مجبور است نیمه شب رختخوابِ گرم را ترک کند، ناراحت است .بلند می شود و با چشم های نیمه باز از اتاق بیرون می رود. هوا هنوز تاریک و سرد است و اثری از روشنائی روز دیده نمی شود .روی پاگردِ پله ها به طرفِ حیاط خم می شود و از سطل، آب برمی دارد و به صورت می زند، می لرزد و خواب بکلی از سرش می پرد .به چشم اندازِ روبرو که تا چشم کار می کند شالیزار است، نگاه می کند، لجش در می آید

1.gif

فرمت کتاب به رنج : PDF|APK|EPUB

دانلودرمان براي اندرويد،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان براي آيفون،ايپد،،اندرويد،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان براي جاوا بافرمت jar

دانلود رمان براي کامپيوتر PDF

منبع تايپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
بازدید : 61 بار بار دسته بندی : به رنج ، علیرضا محبوب نیا تاريخ : ۲۰ خرداد ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

هجده + شش =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،