دانلود رمان جدید دانلود رمان رمان پدر جوان اختصاصی دی ال رمان ( قسمت چهارم ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
 
نرم افزار ازمون راننذگی10000

نرم افزار ازمون راننذگی

بهترین سوالات با تضمین قبولی در آزمون آیین نامه را می توانید پیدا کنید بخش زیادی از سوالات به صورت رایگان در اختیار شما قرار داده شده است ولی در صورتی که بخواهید با هزینه ناچیز 10000تومان می توانید کاربر ویژه سایت شده و علاوه بر دسترسی به آزمون های ویژه به مجموعه فیلم های آموزشی در زمینه پارک دوبل، پارک موازی و سایر موارد مورد نیاز برای آزمون شهری دسترسی داشته باشید. قطعا از کیفیت انیمیشن های آموزشی شگفت زده خواهید شد. هزینه پرداختی شما صرف بهبود کیفیت سایت خواهد شد.

دانلود رمان رمان پدر جوان اختصاصی دی ال رمان ( قسمت چهارم )

فرمت کتاب رمان پدر جوان : PDF|APK|EPUB

رمان پدر جوان اختصاصی دی ال رمان قسمت اول
1.gif نام کتاب رمان : رمان پدر جوان
1.gif نام نویسنده : زهرا زارع
1.gifحجم رمان رمان پدر جوان : 5 مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان رمان پدر جوان :
همانظور که از اسمش پیداست این رمان درمورد زندگی یه پدره.پدر جوانی که سعی داره تمام عشق و محبتشو خرج تنها فزرندش کنه.فزرندی که ناخواسته وارد زندگی اش شده.پدر داستان من سعی داره تو همه کارها نمونه باشه.

دانلود رمان جدید

رمان جدید از زهرا زارع رمان پدر جوان

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب رمان پدر جوان : PDF|APK|EPUB

 سپند کتاب به دست روی تخـ ـت دراز کشیده بود و درس میخواند.احسان نیز دور اتاقش راه میرفت و کنجکاوی میکرد.
به سمت کمد بزرگ قهوه ای سوخته ای رفت که گوشه از اتاقش قرار داشت.طرح چوب نمای زیبایی داشت!
در سمت راستش که شیشه ای بود و داخلش پراز اسباب بازی های دوران کودکی سپند بودرا باز کرد!
سوتی کشیدو گفت:اینجارو باش! همه اسباب بازیاتو نگه داشتی؟!
سپند همچنان که میخوند اوهومی زیر لب گفت.
قوری کوچکی که در طبقه دوم,زیر کنترل هواپیمایش بود,نظر احسان را جلب کرد.
دست برد و آنرا به همراه فنجانش را از کمد سپند بیرون آورد و گفت:این کوچولو چیه دیگه؟!
وبعد از کوچکیش خندید!سپند کتابش را روی سیـ ـنه اش گذاشته و نگاهش کرد:یادگاریه!
:کی برات اورده؟
:دختر عمه ام!
احسان کمی فکر کرد:همون دماغواِ؟!
:دیگه دماغو نیست.بزرگ شده.
:چند سالشه؟
:چه میدونم؟!یه دوسالی بزرگتره ازمون فکر کنم!
احسان سری تکان داد.چنددقیقه ای به قوری تو دستش نگاهی انداخت و بعد آنرا سرجایش گذاشت.
دوباره به وسایل سپند نگاهی انداخت.رنگ کمد ست زیبایی با دیزاین اتاقش داشت! جوری که اگر فرد ناشناسی وارد این اتاق میشد به طور حتم میفهمید که این اتاق متعلق به پسر ست!
سپند بعد از چنددقیقه نگاه کردن به احسان, کتاب را دوباره در دستانش گرفته و شروع به خواندن کرد.
احسان که کارش تمام شده بود کنار سپند نشستو گفت:حوصله ام سر رفت.چی میخونی تو؟
:مگه کوری؟
:دینی هم شد درس که تو داری میخونی؟! بابا فردا پنج شنبه اس و دوروز بیکاریم!
:حوصله ات سرفته میتونی بری خونتون!
:داری بیرونم میکنی؟
:نه!
:چته تو امروز؟ چرا انقد بیحالی؟! من گفتم الان از خوشحالی داری پس می افتی!
:درس دارم! کلی عقبم.
کتاب را از دست سپند بیرون کشیدو روی پاتخـ ـتی اش گذاشت!
:بده من کتابو!
:تانگی چه مرگته کتاب بی کتاب آقای انشتین!
:کل اتاقمو که بازرسی کردی!خب برو تو اتاق باباهم بگرد و بزار من درسمو بخونم!
:بدم نمیگی!
وبعد بلند شده و به سمت در رفت.سپند که فکر نمیکرد احسان به حرفش گوش کند,از جایش نیمخیز شد و گفت:کجا؟
برگشتو متعجب نگاهش کرد:اتاق بابات دیگه!
:لازم نکرده.بگیر بشین!
:نگرانی من چیزی از اتاقش بلند کنم؟ دزد نیستم!
:خوشم نمیاد کسی تو وسایل شخصی بابام فضولی کنه!
احسان شانه هایش را بالا انداخته و باز کنارش نشست.
:احساس میکنم از یه چیزی میترسی!
نگاهش کرد:چیه اون چیز؟ من که نیستم؟!
:چرا باید از تو بترسم؟! تو دوستمی! مسلما کاریم هم نداری!
احسان ناراحت شده بود.کنارش سعی کرد دراز بکشد.سپند نیز کمی خودش را به سمت گوشه تخـ ـتش کشاند!
احسان دستش را به زیر سرش برده و خیره سقف شد.
گفت:بدترین کار زندگیم این بود که با آرش دوست شدم! آرش خیلی از اعتقاداتمو زیر سوال برد! چند ماه پیشم که..
چشمانش را بستو آهی کشید.ادامه داد:به خدا من مثل او نیستم سپند!
به سمتش چرخیدو نگاهش کرد و باز ادامه داد:من انقدر پست نیستم! میدونم ازم میترسی وهرموقع که تنها میشیم اخلاقت اینجوری میشه و میگیری میخوابی تا من کاریت نداشته باشم! من هیچ وقت به تو, به چشم یه خریدار نگاه نکردم!.تو دوست منی.نه بیشتر نه کمتر!غیر از اینه؟!
سپند چشمانش را بست وگفت:خب تو چندین سال دوست آرش بودی.بهم حق بده!
:تاالان کاریت داشتم؟! حرف بدی بهت زدم؟! دیدی که به خاطر تو رابطمو با آرش خط زدم! به خاطر اینکه سرنوشتت نشه مثل من باهاش دعوا کردم.حتی تو مدرسه! نزدیک بود چندرو پیش اخراج بشم! اون وقت تو…نامردیه اگه فکر کنی من بهت نظر دارم! تو خودت بهتر از هرکس میدونی که چه بلایی به سرم اومده! باهات دوست شدم چون میدونستم پاکی و دلم میخواست مثل تو بشم.حالا تو داری به خاطر آرش,با من اینجوری رفتار میکنی.
:درکم کن احسان!
:نمیکنم.اگه هرکس دیگه ای جای تو بودو اینو میگفت میگفتم باشه ولی تو فرق میکنی! من درکت نمیکنم ونخوامم کرد!
سپند فهمیده بود که زیاده روی کرده ست.سر به زیر و آرام گفت:ببخش..من زیادی تنهام و تو تنهایی زیادی فکر میکنم.به همه چیزو هرکس.شاید اگه مامان داشتم,سرمو بااو گرم میکردم.تنهایی بد دردیه احسان.الان اگه بری تو سالن و تنهایی روی مبل بشینی تا بابا بیاد,میفهمی من چی میگم.
:اون همه فکر هم به این نتیجه ختم میشه که من کثیفم.نه؟!
:نه.به این ختم میشه که چه قدر خودم آشغالم که دارم بهت تهمت میزنم!
:پس چرا وقتی تنهاییم اینجوری هستی؟
:چه جوریم؟ من همیشه عادت کردن بعد از ناهار استراحت کنم!بده؟
:عادت نداشتی که درس بخونی.اونم دینی!
:دوست داشتم.به تو هم ربطی نداره.
وبعد بلند شدو به سمت در اتاقش رفت.احسان نیز کلافه به سمتش دوید وگفت:کسی تاحالا بهت گفته خیلی لوسی؟
:آره.همه گفتن.من همینم.لوسمو قرار نیست عوض بشم! دیگه داری عصبیم میکنی! یا برو خونتون یادیگه حرف نزن.
وبعد از پله ها پایین رفت.احسان نیز دنبالش.
:بد گفتم؟ حرف حقو زدمو توهم ناراحت شدی؟ خب مگه بد میگم؟ من به خاطر تو زدم خودمو آرشو ناکار کردم.
ایستادو برگشت سمتش:نمیخوام به خاطر من کاری کنی! نمیخوام منت بزاری رو سرم! دست از سرم وردار!
:تو بدون من نمیتونی دووم بیاری!
:مگه تو کی هستی؟ مگه بابام نیست؟
:تو مدرسه باباته؟! نیست! منم!
:خفه شو از خونه امون برو بیرون!
:بابات میگفت به خاطر دوری من حالت بدشده افتادی گوشه بیمارستان!
سپند گوش هایش را گرفته و از پله ها پایین رفت! دلش نمیخواست کسی منت برسر بگذارد!
صدای بلند احسان را شنید:هی با تواَم! ببین بحث من فقط اینکه چرا بهم به چشم بد نگاه میکنی؟!.همین!
سپند روی مبل نشستو سعی کرد بغضش را قورت دهد!انگار که گلویش دیگر جایی برای نگه داشتن این همه بغض را نداشت که پایین نمیرفت!دلش نمیخواست جلوی دوستش گریه کند.دلش نمیخواست بیشتر از این شخصیتش خرد شود و او باز بگوید که چه قدر لوسی!عجیب دلش هوای مادری که هیچ موقع دستان گرمش,سرش را نـ ـوازش نکرده بود,کرده بود! احسان هرگز حالش را درک نمیکرد ونخواهد هم کرد! احسان دریک خانواده شلوغ بزرگ شده بود و هیچ موقع تنهایی را لمس نکرده بود!
بابالا وپایین شدن مبل,فهمید که احسان کنارش نشسته ست!
احسان لیوان آبی را به سمتش گرفته بود:بیا بخور!

.

.

رمان جدید از زهرا زارع رمان پدر جوان

.

.
وسپند بدون هیچ گونه حرفی لیوان را گرفتو یکسره سر کشید.این گونه میتوانست بغضش را قورت دهد!
:نمیدونستم انقدر بحثمون بالا میگیره.
آهی کشیدو زیر لب معذرت خواهی کرد.ولی سپند هیچ حرفی نزد.
ادامه داد:نمیتونم تنهات بزارم.چون هم بابات ازم خواسته بمونو همم اسمون ابریه!ممکنه رعدو برق بشه!
سپند زیر چشمی نگاهش کرد!خواست بگوید راست میگی یانه؟! که بیخیالش شد.مهم این بود که احسان حواسش به همه چیز بود و قرار نبود اورا تنها بگذارد!از در دل از خودش متشکر بود که بیش از آن اصرار به رفتنش را نکرده بود!ولی همچنان بااو سرد بود ولش نمیخواست اورا ببخشد.
باید در سر فرصت دوباره با او حرف بزندو بگوید که اگر باز میخواهد منت کشی کند,دیگر به سمت نرود!

حسام کلافه از بحثشان,سرش را روی میزش گذاشته بود!شروین موقعی که عصبانی میشید,هیچ چیز جلو دارش نبود!حسام مدام پایش را بروی زمین میزد!
شروین کلافه دور دفترش راه میرفت.
:چرا حرف نمیزنی؟! انقدر دعوات با زنت فجیع بوده که کارتو بدون اجازه من تعطیل کردی و رفتی تا از دلش دربیاری؟!نمیتونستی چندساعت صبر کنی تا ساعت کاری تموم بشه و بعد بری؟!..سرتو بلند کن حسام! وقتی من دارم باهات حرف میزنم نگام کنو جواب بده!
حسام بدون هیچ تغییری گفت:من از تو بزرگترم!پس احترامتو نگه دار!
:درسته که بزرگتری ولی…
پوفی کشید و ساکت شد.هیچ موقع سعی نکرده مقامش را بر سر دوستش بکوبد!آن لحظه هم نیز اینکاررا نکرد!
چنددقیقه ای شد تا دوباره به حرف آمد.اما اینبار با لحن آرامتر!
:ببین منو حسام! لااقل بگو دعواتون سر چی بوده که تو برای معذرت خواهی از کارت گذشتی؟! بگو تا یکم آروم شمو بتونم دوباره بهت اعتماد کنمو شرکتمو بسپارم دستت!
:اگه بهت بگم داغ میکنی!همونطور که من دیشب داغ کردم!
صدای حسام به وضوح میلرزید.سعی در مهار بغضش را داشت.
شروین کنارش نشستو دستش را روی دست حسام گذاشت:بگو خودتو راحت کن!البته اگه مسئله خصوصیه نه!اگه خصوصیه بهم بگو خصوصیه تا بیخیالت شم!..اگه نه که بگو!
حسام در دل از این شخصیت ومنطقش آفرین گفت!
ولی لحنش همچنان سرد ولزران بود:خصوصی نیست.ولی اگه ندونی بهتره!
:چرا؟
حسام سرش را بلندو نگاهش کرد.نگاهش پراز حسرت بود!
شروین که میدانست مسئله خصوصی نیست, با مهربانی گفت:من دردو دلامو بهت میگم! توهم بگو!
حسام سرش را مخالفش چرخاند آهی کشید.زیر لب گفت:تو چی داری که من ندارم؟!
شروین که متوجه منظور حسام نشد,دستش را روی فک حسام گذاشتو سرش را به سمت خود کشاند!
:چی میگی حسام؟
حسام با چشمای اشکی خیر چشمان متعجب شروین شد.
:حسام خوبی؟!
قطره اشکی از چشمان حسام بیرون آمد:زندگیم داره نابود میشه شروین!اونم به خاطر تو!
عصبی تر از قبل غرید:دارم داغون میشم شروین! غرورم داره میترکه ازاین همه درد! از این همه فشار.تو اِ لعنتی چی از زندگیم میخوای؟
شروین باچشم های گشاد به دوستش خیره شد:درست حرف بزن ببینم چی میگی؟ من زندگیتو نابود کردم؟
حسام میون گریه اش داد زد:آره تو! روژین چی تو تودیده که مدام ازت تعریف میکنه؟! که آرزوشه تو شوهرش باشی نه من؟!که داره خودشو نفرین میکنه که چرا دیر تورو دیده و متوجه ات شده؟!.
شروین تاآن لحظه انقدر حسام را عصبی ندیده بود! بدون حرف و سردرگم فقط نگاهش کرد!.
حسام باز غرید:مدام میگه من بشم مثل تو! مثل تو لباس بپوشم!مثل تو حرف بزنم!مثل تو غذا بخورم! مثل تو مدیریت کنم!..دیروز عصبانی شدمو بهش توپیدم که چرا زن تو نشد؟ اوهم گفت چون دیر تورو دیده! دیر متوجه ات شده!..هه!مسخره اس نه؟ من نمیتونم مثل تو باشم شروین! من نمیتونم انقد رسمی و خشکو خشن باشم! من تو نیستم! نمیتونمم باشم! نمیفهمه! نمیفهمههه!
شانه های حسام را گرفت ومحکم فشرد:حسام جان آروم باش!
:ولم کن لعنتی!دیگه نمیخوام دوستت باشم! امروز میخواستم بعد رستوران بیامو استعفامو بدم که این اتفاقات افتاد! شروین باور کن من بدون زنم میمیرم!
گریه امانش را بریده بود.ودل شروین را از همه اشک ریش میکرد!
سعی کرد ارام باشد:میخوای باهاش حرف بزنم؟
بادندان های کلید شده اش گفت:که بری و اونو برای تصمیمش جری ترش کنی؟
شروین دیگر داشت عصبانی میشد:چه تصمیمی؟!
:میخواد ازم جدا بشه و بیاد پیش …تو!
وبعد سرش را میان دستانش گرفته وزار زد!
شروین اما متعجب گفت:پیش من؟!.. واسه چی پیش من؟
:چیکارش کردی کردی که میگه تورو میخواد؟! آشغال چه بلایی به سرش آوردی؟!
آروم باش! من کاریش نداشتم و نخواهمم داشت! خودت که شاهدی من از هرچی زنه گریزونم!..اصلا او میدونه من یه پسر بزرگ دارم؟ بهش اینا رو گفتی؟ گفتی اخلاقم تنده و عصبیم؟!
نگاهش کرد:همه چیزو گفتم.حتی پدر بودنتو میزنه تو سرم!
:اگه باهاش حرف بزنم شاید بتونم نظرشو عوض کنم!
:نمیشه! میخوام از این شرکت برم! نمیخوام مدام بیاد اینجا و تورو ببینه و بعد دوباره دعوامون بشه!
:منوتو این شرکتو باهم ساختیم!تو نباشی یکی از پایه ها اصلی اینجا لنگ میشه!
:چاره دیگه ای ندارم! داره به غیرتم بر میخوره وقتی زنم مدام چشمم به تواِ
:تقصیر من چیه؟!تو که میدونی من همینجوری بودمو هستم!هیچ وقتم سعی نکردم جلو زنت خودم خودشیرین جلوه بدم!
:آره دیگه.همین کارارو کردی که …
:به خدا من منظوری نداشتم!
:داشتی!
شرویم عصبی از جایش بلنده شده و شروع به راه رفتن کرد!
:از کی دعواتون شروع شده؟
بغضش زا قورت داد:یه یک هفته ای میشه!
:فقط یک هفته اس؟!
:اوهوم!ولی این یک هفته برای من اندازه یک قرن گذشته!فکر نمیکردم روژین اینجوری باشه!
:بزار باهاش حرف بزنم.توکه باید منو شناخته باشی! تو که میدونی من چشمم دنبال کسی نبوده و نیست!بزار باهاش حرف بزنم!بزار بهش بگم که داره خودشو بدبخت میکنه!
حسام میدانست که دوستش بیگناهست:مطمئنی حرفات روش اثر داره؟!
:نمیدونم!ولی بی تأثیم نیست! باید بفهمه که من زن دارمو هنوز که هنوزه طلاقش ندادم!میتونه با هوو کنار بیاد؟! میتونه از یه پسری که فقط ده سال ازش کوچیکتره رو به عنوان پسرش به پذیره؟!مسلما نه!نمیتونه! بزار باهاش حرف بزنم! خودم میتونم په جوری آتیششو بخوابونم!
حسام که تاحدودی آرام شده بود,حرفی نزدو سرش را چند بار تکان داد!شاید روژین خشم شروین را ندیده بود که اینگونه هوایی شده بود!
:کی باهاش قرار میزاری؟
:هروقت که تو بخوای!
:نمیخوام بیاد شرکت! حتی نمیخوام باهم برین بیرون! غیرتی میشم و …میدونی که؟!
شروین سرش را تکان داد:خونه منم که نمیشه!سپند اگه شک کنه منو دیوونه میکنه!
حسام باآن همه غمی که دردلش بود,خندید! ولی زود آنرا خورد و آهی کشیدو دردل گفت:کاش کن جای تو بودم!
شروین حال دوستش را درک نمیکرد!چون هیچ موقع عاشق نشده بود و سعی هم نکرده بود کسی را عاشق خودش کند! تنها کسی که او عاشقانه دوستش داشت پسرش بود! هیچ موقع عاشق جنس ظریف و شکننده مؤنث نشده بود! ونخواهد هم شد!
:بلندشو برو یه آب به دستو صورتت بزن وبعد بیا برو طرحاتو درست کن! من خودم همه چیزو درست میکنم!
:تو روژینو نمیشناسی!
:توهم زنارو خوب نمیشناسی!..بلند شو! وگرنه خودم اخراجت میکنم..وتو این وضع بیکاری بدبخت میشی میره!اون وقت این روژین خانم هم کلا قیدتو میزنه!
:قول میدی کمکم کنی؟!
شروین چشمانش را بازو بسته کرد:قول مردونه!
:قول دادیا!
:تو منو نشناسی کی دیگه منو بشناسه؟هان؟ بهم اعتماد نداری؟
:دارم! به خدا دارم.ولی این غیرت لعنتی داره داغونم میکنه!
:آروم باش و بزار من کارمو انجام بدم.بهم اعتماد داشته باش!مثل همیشه!
حسام خیره چشمانش شد.دوستش را خوب میشناخت.سرش را چندبار تکان داد.میدانست سر شروین برود قولش از یادش نمیرود,نفس راحتی کشیدو لبخند غمگینی زد.بااکراه بلند شده و به سمت میزش رفت! دستو دلش به کار نمی آمد و میدانست شروین نمیگذارد به خانه اش برود!کاش شروین حالش را درک میکرد!

ساعت از هشت گذشته بود که شروین خسته از ماجراهای پیش آمده,وارد خانه ش شد.خانه غرق در سکوت وتاریکی بود.
شروین بعداز بستن در,کلید برق را زد.کیف وشالگردنش را روی مبل گذاشته و شروع به باز کردن دکمه های پالتویش کرد.
به سمت پله ها رفته وباصدای بلندی گفت:سپند؟ احسان؟ کجایین شما دوتا؟
بانشنیدن صدایی از سمتشان از پله ها بالا رفت.ناآرام بود و میترسید اتفاقی افتاده باشد.پالتویش را روی دستش گذاشته و وارد اتاق سپند شد.
اینبار آرام گفت:سپند؟
با دیدن صحنه روبه رویش نفس آسوده ای کشید.هرجفتشان روی تخـ ـت سپند به خواب رفته بودن!دست احسان زیر سر سپند بوده و دست سپند نیز بالای سراحسان!
آرام خندید!احسان سرفه ای کرده و کمی درجایش جابه جا شد!معلوم نبود که چه کاری انجام میدادن که اینگونه خوابشان برده بود!
به سمت چراغ خواب رفته و روشنش کرد.بادیدن کوشیهایشان که کنار دستشان افتاده بود,سرش را آرام به چپوراست تکان داد.
بدون حرف از اتاق خارج شد.گوشی اش را برداشته و به حسام پیام داد:امشب احسان پیش ما میمونه!
وبعد از آن وارد اتاقش شده و پالتویش را روی تخـ ـت انداخت و شروع به تعویض لباس هایش کرد.
چنددقیقه بعد از ارسال پیام,حسام جواب داد:چرا؟
شروین به سمت سرویس رفت .درحین حال جواب داد:خوابن!آخر شب فکر کنم بیدار بشن!منم حال ندارم ببرمش و هوا هم که سرده!آژانسم که خودش راضی نمیشه بره!به پدرومادرت اطلاع بده.
وبعد گوشی را روی تخـ ـت پرتاپ کرده و وارد سرویس شد!
***
احسان باصدای تقی که شنید,چشمانش را باز کرد!اگر یه مورچه کنارش هم رد میشد او از خواب بیدار میشد دیگر چه برسد به صدای تق!
گیج اطرافش را نگاه کرد.بادیدن سپند که کنارش دراز کشیده بود,نفس آسوده ای کشیدو روی تخـ ـت نشست!
باخود گفت:کی من چراغ خواب روشن کردم؟
به ساعت موبایلش نگاه کرد.نه و نیم را نشان میداد!
سریع از جایش بلند شد!
:چه موقع خواب رفتنه؟ آخ سرم!.
وبعد سرش را تکان داد!برایش عجیب بود که چرا تماسی از سمت خانواده اش ندارد!حتی یه پیام!
سرش را چند بار تکان داده به سمت در رفت!نمیدانست صدای تق برای چه بود!از اتاق که بیرون آمد ,براثر نور زیاد,چشمانش را بست!چراغ های خانه همگی روشن بود!
باچشمان نیمه باز, از پله ها پایین آمده و به سمت آشپزخانه رفت.شروین را دید که بالباس راحتی دارد آشپزی میکند.
سرش را کمی خاراند:سلام!
شروین چرخید و چهره خواب آلود احسان را دید!
یک خنده ای کرد:سلام آقای خواب آلود!شبت بخیر!
احسان لبخند زنان به سمت سینک رفته و صورتش را شست.بااین کارش شروین چهره اش درهم رفت:این چه کاریه که میکنی؟!
متعجب به شریون نگاه کرد:چه کاری؟!
:صورتت اینجا چرا میشوری؟
:خب کجا بشورم؟
:سرویس مگه نیست؟!
:آهان!خب دستشویی نداشتمو نرفتم!
وبعد لبخندی زده و لیوان به دست به سمت یخچال رفت!
شروین ولی در دل خنده اش گرفته بود از حرکات این پسر!
زیر چشمی به لباس و پیژامه ای به تنش بود و جفتشان کوتاهش بود,نگاه کرد!برای سپند بوده وسپند قدش از احسان کوتاه ترست!
:بهت میاد!

.

.

رمان جدید از زهرا زارع رمان پدر جوان

.

.

احسان که درحال خوردن آبش بود گفت:چی؟
وبعد روی صندلی نشستو لیوان را روی میز گذاشت.
:لباساتو میگم! فقط سایزش یکم کوتاهِ برات!
:وتنگ!..خب همینه دیگه!از مدرسه منو یکراست اوردین اینجا!باید به خودم افتخار کنم که لااقل یه چیزتونستم از کمد وحشتناک پسرتون پیداکنم!
:وحشتناکیشو خوب اومدی!فقط خودش میتونه لباساشو پیدا کنه!
احسان زیر لب اوهومی گفتو با گوشی اش سرگرم شد:عجیبه که هیچکدوم از خانواده ام احوالی ازم نپرسیدن!
:چون من بهشون زنگ زدمو گفتم که اینجایی!قرارم نیست شب بری خونه!
بااین حرف احسان متعجب به شروین نگاه کرد.ته دلش دلشوره عجیبی ایجاد شد که خودش دلیلش را میدانست!
بااین حال سعی کرد آرام خودرا نشان دهد:زحمت نمیدم.میرم خونه.
:نمیشه.نه من حالشو دارم ببرمت و نه میزارم که تواین سرما و این موقع شب بری بیرون!
:پسرم!دختر که نیستم!میرم خونه!
:اگه من گذاشتم حتما برو!
احسان نوچی کرده و دیگر این بحث را کش نداد.:برم سپندو بیدار کنم؟
:نه! بدخواب بشه اخلاقش سگی میشه!حتی نمیشه باهاش حرف زد!
:اوهوم.مثل ساعات اول تو کلاس درس!
شروین یاد عسکری افتاد.شامی هارا در تابه ریخته و درش را بست!
کنار احسان نشست و گفت:موضوع عسکری چی بود؟ وقت نشد از سپند بپرسم!
:سپند بهتون گفت؟
:آره.
احسان بعد مکثی گفت:خب آقای عسکری از یک سال پیش,که معلم زیستمون شد با سپند مشکل داشت.نمیدونم چرا! سپند هم که تلافی گره مدام سر کلاسش میخوابه! حالا بعضی اوقات هم به طور عمد نیست ولی خب بیشتر اوقات لج میبره!
شروین اخمی کرده و گفت:تو نمره دادن چی؟ اذیت میکنه؟
:خب یه بار آره.همین اوایل همین امسال بود که امتحان گرفت.سپند قرار بود تقلب کنه ولی نکرد!من دیدم که نکرد! اما عسکری برگه اشو جلوی بچه ها ریز ریز کرد!هم من وهمم سپند بهش گفتیم که تقلبی درکار نبوده که اونم هردومونو ساکت کرد! بالاخره هرپسری یه غروری داره و دلش نمیخواد جلو بچه ها معلمش بی خود زایعش کنه!
:خب؟
:یه بارم فکر کنم تو نمره مـ ـستمر نوبت اول پارسال اذیتش کرد!به همه بچه ها مسمترشونو بالای هجده رد کرد الا سپند!بااینکه سپند درسش خوب بود ولی اون چهارنمره پایین تر بهش داد!سپند حتی یکبارهم اعتراض نکرد! ولی از اون موقع به بعد سرکلاسش میخوابه و بهش میگه استاد! عسکری دوست نداره کسی بهش بگه استادو سپند هم که سو استفاده گره و اینکاررو میکنه!
:دلیل این همه لجو لج بازی و اذیت کردناشو نمیدونی؟
:نه.سپندم نمیپرسه.به نظرم اگه شما برین و باهاش حرف بزنید,شاید بگه مشکلش با سپند چیه.تاحالا اونو دیدین؟
:اوهوم.تو یکی از جلسات اومده بود و مدام از بچه ها گله میکرد.ولی حرفی از سپند نزد!
وبعد چندبار سرش را تکان داد:باید باهاش حرف بزنم.شماره ای ازش نداری؟
:من ندارم ولی آرش داره!
:آرش؟همونی که چندروز پیش افتاده بودی به جونش؟!
احسان سرش پایین انداخت و آرام بله گفت!
:چرا زدیش؟ سپند میگفت به خاطر او بوده که داشتی میزدیش!
احسان نفس عمیقی کشید وگفت:عسکری هرچه قدر اذیت سپند میکنه,سپند حتی یکبار هم به فکر انتقام ازش نیافتاده!ولی چندروز پیش آرش این پیشنهادو بهش داد و گفت باهم بزنن عسکری رو ناکار کنن!که منم رفتمو قضیه رو فیصله دادم.
کمی خودش جلو کشیدو ادامه داد:من بارها به سپند هشدار دادم که از آرش دور بمونه ولی انگار گوشش شنوا نیست به حرفام! به شما میگم تا بهش هشدار بدین! آرش خیلی کثیفه! بیش از اون چیزی که شما فکرشو بکنین!
:موادیه؟!
:هه!خیلی کثیفتر از ایناست!
:میشه بگی دقیقا چه قدر کثیفه؟!
احسان سرش را باز پایین انداخت و حرفی نزد!
شروین صندلی اش را جابه جا کرده و کنار احسان نشست ونگاهش کرد.
آرام گفت:به من بگو آرش کیه تا من بفهمم سپند داره با کیا میگرده!
احسان نیز نگاهش کرد:سپند با آرش نمیگرده! یعنی من نمیزارم!
:تو از کجا میدونی آرش کثیفه؟!
:چون یه مدت باهاش دوست بودم.ولی چند ماهی میشه که رابطه امو باهاش بهم زدم!
:چرا؟
:خب..اون یه بلایی به سرم آورد که دیگه روم نشد بهش بگم تو دوستمی!
:چیکارت کرده؟!
:نمیتونم بگم!ازم نخواین این یه چیزو تعریف کنم!
شروین چند دقیقه عمیق نگاهش کرد وبعد آرام گفت:باشه!
باصدای تپ تپ کفشی از پله ها پایین می آمد,سرهردو چرخید به آن سمت.
شروین درحالی که از جایش بلند میشد ,سرش را نزدیک گوش احسان کردو آرام گفت:بیشتر تو مدرسه مواظبش باش تا من یه تحقیقی درباره آرش بکنم! تو که حرف نمیزنی!..راستی شماره آرشو هم حتما بهم بده!
متعجب و ترسیده به شروین نگاه کرد وبعد چندبار سرش را به چپو راست تکان داد:نه تورو خدا!
ولی شروین دون توجه به چهره درهمو ترسیده احسان به سمت اجاق رفت!
سپند وارد آشپزخانه شدو سلامی کرد.کنار احسان نشست و گفت:از کی بیدار شدی؟
:یه چنددقیقه ای میشه!توکی بیدار شدی؟
:همین الان!فکر کردم رفتی!
:نه.میبینی که اینجام!
:خوبه! بابا یه چایی میریزی!
شروین سرش را تکان داده وبعد از هم زدن شامی ها به سمت چای ساز رفت.کلید را زد تا چایی ساز روشن شود وچایی نیز داغ.تما فکرش به حرفای احسان بود! دلش میخواست بیشتر درباره آرش بداند! باید از سپند سوال میکرد!به طور حتم سپند میدانست که چه بلایی به سر احسان آمده است!
:بابا؟
باصدای سپند به خود آمد:جانم؟!
:کجایی؟ به چی فکر میکنی؟!
:هیچی! احسان توهم چایی میخوری بریزم؟!
:نه ممنون.خواستم خودم میریزم!
شروین درحالی که چایی را میریخت,احسان آرام سرش را به گوش سپند چسباندو گفت:همین کارارو کرده که انقدر لوس شدی!
سپند چپ چپ نگاهش کردو لیوان را که شروین کنارش گذاشته بود را برداشت!شروع به خوردنش کرد.
:قند نمیخوری؟
:نه! بابا نمیزاره!
وبعد به شروین که درحال آشپزی کردن بود نگاه کرد!:دستپختش حرف نداره!
به احسان نگاه کرد و ادامه داد:بهتر که موندی!
:نمیزاره برم خونه.شب پیشتم!
سپند که دیگر از احسان ترسی نداشت خندیدو گفت:بهتر.تا صبح فیلم میبینم و حرف میزنیم.
احسان فقط به یک لبخند بسنده کرد.دردلش غوغایی برپا بود.کاش درباره آرش حرفی نمیزد.میدانست شروین تا از قضیه سردر نیاورد ول کن ماجرا نمیشود.کاش سپند روی پدرش تسلط داشتو نمیگذاشت پدرش درباره آرش تحقیق کند!

:خب؟
روژین متعجب گفت:خب چی؟!
شروین نفس عمقی کشیدو گفت:حسام چند روز پیش همه چیزو بهم گفت..وحالا من اودم تا تورو از این اشتباهت آگاه کنم!
روژین که انتظار چنین حرفی نداشت,سرخ شده و سرش پایین انداختد وحرفی نزد.
شروین خودش را جلو کشیده وگفت:چه قدر منو میشناسی؟!
روژین آب دهانش را قورت داده و بی ربط پرسید:حسام بهتون چی گفته؟!
:خودت نمیدونی؟!
:نه!میخوام بدونم دقیقا چی گفته بهتون؟
:رک میگم,گفت تو عاشقم شدی!
روژین سرش را آنچنان با سرعت بالا آورد که گردنش درد گرفته وآخی گفت!دستش را بروی گردنش گذاشتو ماساژش داد.و همانطور گفت:من کی بهش گفتم که عاشق تو اَم؟!
جفت ابروهای شروین به بالا پرید:یعنی چی؟!
:من فقط گفتم که دوست دارم رفتاراش مثل تو بشه!همین!
شروین سعی کرد خودش را متعجب نشان ندهد!
گفت:همونی که میگی!او مرده و دلش نمیخواد زنش اونو با کس دیگه ای مقایسه کنه! یعنی تاحالا به این موضوع فکر نکرده بودی که بااین حرفات,چه قدر داری غرورو غیرتشو زیر حرفات له میکنی؟! دوست داری حسام الان بیاد پیشت بشینه و از کمالات دوستت بگه و بگه هرجور که شده توهم بشو مثل اون,وگرنه طلاق مگیرم؟!
:اگه ببینم واقعا داره عذاب میکشه,میگم باشه و خودمو میکنم مثل دوستم!اگه من واقعا دوستش داشته باشم همین کاررو میکنم.پس اگه او واقعا دوستم داره باید بشه مثل تو!
شروین نفس عمیقی کشیدو سعی کرد آرامو خونسرد باشه!
:تو هنوز منو خوب نشناختی!
:دوماه نامزد حساممو هفته ای سه بار دارم میبینمت! دیگه میدونم چه جور شخصیتی داری!
شروین چندبار سرش را به چپو راست تکان داده و گفت:هه! فقط این روی منو یدی! میخوام اون روی منو هم نشونت بدم؟!
:من از حسام خواستم که مثل همین این رواِت بشه!
:پس هنوز این روی منو نشناختی! ببین خانم شکیب,من دست بزن دارم! سپندو میبینی,آرزوشه که از خونه ام فرار کنه! هرروز دارم میزنمش! دلت میخواد حسامم تورو هروز بزنه؟!
رئزین ناباور نگاهش میکرد.شروین ادامه داد:حسام چندینو چند ساله که رفیقمه!باهم بزرگ شدیم و باهم درس خوندیم!الانم باهم شرکتو زدیم! او راحت میتونه بشه مثل من!چون نصف بیشتر عمرشو با من گذرونده!اخلاقم تو دستشه!ولی دلش نمیخواد بشه مثل من.چون میدونه چه قدر اخلاق من سگه!.همین الان برو از سپند بپرس بگو اخلاق من چه جوریه! به خدا جوری بهت میگه که اشکت دربیاد! من مریضم!سادیسم دارم! الان ببین دستمو..داره میلرزه! اگه من یه حرفی رو زدمو سپند همون دفعه اول بگه نه,میوفتم به جونش وتا میخوره میزنمش!
روژین از این همه خشونتو عصبانیت شروین,کمی ترسیده بود!
شروین ادامه داد:من زن طلاق دادم! دلت میخواد حسامم تورو بعد از یکسال طلاق بده؟
روژین آب دهانش را قورت داد.تاحالا این روی شروین را ندیده بود!
شروین باز گفت:من الان 17 ساله خدارو فراموش کردم! توهم دلت میخواد حسام خدارو فراموش کنه؟!…من خشنم..کل بچه های شرکت ازم میترسن! دلت میخواد تو از حسام بترسی؟!..جای جای بدن سپند کبوده! توهم دلت میخواد جای جای بدنت پراز زخم و کبودی باشه؟!..حرف من تو خونه حرفه! دلت میخواد حرف حسامم تو خونه حرف باشه وو تونتونی یه کلوم حرف بزنی؟!..من وسواس دارم.جوری که سپندو هرروز مجبورش میکنم کل ساختمونو تمیز کنه!دلت میخواد حسام تورو مجاب کنه تا کل خونه رو تمیز کنی!.من اهل مساترتو ازاین قرتی بازیا نیستم!دلت میخواد حسام هیچ وقت تورو نبره مسافرت؟!..من دیوونه ام! دلت میخواد حسامم دیونه بشه و بزنه به سرش؟!
روژین که آرام گریه میکرد گفت:داری دروغ میگی!
:میخوای سپندو بیارم تا حرفام باورت بشه؟!
وبعد بدون اینکه منتظر تاییدیه حرفش از سمت روژین باشد, از جایش بلند شده و به سمت سپند رفت!
سپندکنار آرش ایستاده بودو آرام داشت بااو حرف میزد,که آرش گفت:بابات داره میاد این سمت!
وسپند رویش را برگرداند.بادیدن پدرش,به سمتش رفتو گفت:طوری شده؟
:آره! یه چند لحظه بیا.
صدای آرش را شنید که سلامش کرد واو نیز جوابش را داد.
همراه سپند نزدیک میزشان میشدن که شروین سریع گفت:ازت یه نمایش میخوام! میخوام جوری ضدمو به یه نفر بگی که حال کنم!
باتعجب به پدرش نگاه کرد:چرا؟!
:تو فقط نمایشتو خوب بازی کن! اگه مورد قبولم قرار بگیری قول میدم باهم بریم شهربازی!
سپند لبخندی زد:واقعا قول میدی؟!
:آره.فقط نزار شک کنه!
:حالا باید جلو کی نمایش بازی کنم؟!
:روژین..بعدا میگم چرا!
کنار میز قرار گرفتن.شروین نشستو گفت:بگو سپند! به این خانم بگو اخلاق من توخونه چه جوریه! بگو دیگه!
سپند که متعجب داشت به روژین که به خاطر گریه اش,آرایشش بهم خورده بود,نگاه میکرد,هیچ حرفی نزد!
شروین آرام به پای سپند ضربه زدو سپند به خود آمد.
سرش را پایین انداخت با بغض گفت:خب چی بگم؟! خب من پسرشم دیگه!
وبعد سرش را انداخت پایین.روژین اشکش را پاک کرد و به شروین گفت:میخوام با پسرت تنها باشم!
جفت ابروهای شروین بالا پرید.ولی بدون حرف از جایش بلند شد.دوراز چشم روژین به سپند چشم غره ای رفت تا بفهمد قضیه را! سپند که نمیدانست قضیه از چه قرارست,فقط سرش را تکان داد!باید خوب نقشش را بازی میکرد.
بارفتن شروین,روژین گفت:بشین!
سپند نیز نشست.
:خب!بگو!
:چیرو بگم؟
:بابات میگفت تو خونه اونقدری میزنتت که بدنت سیاهو کبوده!
سپند میخواست همانجا بزند به خنده و بگوید:دروغ گفته بابا! ولی با توجه به حرفی که پدرش زده بود,سعی کرد چهره اش را ناراحت نگه دارد!

روژین آرام گفت:سپند جان!بگوقربونت برم!
سپند نمیدانست چرا بغض کرده است!با همان بغض گفت:خب..بابام همیشه تو خونه منو میزنه! یه آب خوش نمیزاره از گلوم پایین بره!مدام میگه این کارو بکن و اون کارو نکن!نمیزاره هرچی خودم خواستم بخورم یا بخرم! همش دستور میده! اگه هم بگم نه ..میزنتم!
روژین نیز صدایش پراز بغض شده بود:دیگه چیکارا میکنه؟
:خب..اون عصبیه..خشنه..دیوونه اس! نگاه به چهره مظلوم نماش نکنین! خیلی بد دهنه!آبرو برم نزاشته!
باچشمای اشکی به روژین نگاه کرد:من نمیدونم شما چی به بابام گفتین که او میخواد من اعتراف کنم,ولی بدونین واقعا اخلاقش بده! از دستش خسته شدم! دیوونه اس!یکدفعه ای میزنه به سرشو به زمینو زمان گیر میده!
سپند که انگار داشت عقده هایش را هرچند که دروغ بود,برسر یکی خالی میکرد خوشحال بود!
دیگر حرفی به ذهنش نیامد که بر ضد پدرش باشد.ساکت شدو سرش را پایین انداخت!
روژین اشک گوشه چشمش را پاک کرده و گفت:از پدرت میترسی؟
:خیلی!
وبعد به صورت نمایشی اشکش را پاک کرد!
روژین دیگر نتوانست طاقت بیاورد.گفت:برو پیش دوستت!به بابات بگو بیاد!
سپند آرام چشمی گفته سریع به سمت آرش رفت! دردل خوشحال بود!خوشحالی اش حدومرز نداشت.چون توانسته برای اولین ضد پدرش را به یک نفر بگوید!کاری که هیچ موقع توان انجام دادنش را نداشته بود!
شروین به سمت میز برگشت و سرجایش نشست!گفت:فبهمیدی من کیم؟
وبعد دستمالی را به سمت روژین گرفت:بسه دیگه!انقدر که نباید گریه کنی! پاک کن صورتتو الان حسام میاد!زشته!
روژین دستمال را گرفته وگفت:بیچاره بچه ات! خیلی بی فرهنگ و آشغالی! یادم باشه برم به بهزیستی بگم بیاد پسرتو ببره! چی میکشه بیجاره از دستت! خیلی پستی!
شروین که میدانست سپندش مثل خودش,بازیگر قهاریست و کارش را به نحو احسنت انجام داده است,باخودنسردی گفت:دلت میخواد حسامم پست باشه؟! الان خوشت میاد حسام خودشو مثل من بکنه؟!
خودش را جلو کشیده وگفت:برو پیش شوهرتو نزار از دستش بدی!حسام اون قدر مرد هست که تو بتونی به راحتی بهش تکیه کنی!برو و خودشو بخواه! نزار مثل من بشه! من واقعیتم همینه! خودتو بدخت نکن بااین کارات!بلند شو برو پیشش!بدو!
روژین زیرلب فحشی نثار شروین کرده و ازجایش بلند شد وسریع از آن میز فاصله گرفت!
حسام که از پشت ستون,نظاره گر همه این اتفاقات بود,با بلند شدن روژین به سمتش رفت.
روژین بادیدنش گریه اش شدت گرفته و خودش را درآغـ ـوشش پرت کرد.آن موقع بود که فهمید چه قدر شوهر ساکتو آرامش را دوست دارد!شادی این شوک برایش لازم بود!شاید تاالان با مردهای بد اخلاق سر نکرده بود که انتظار داشت شوهرش مثل آنان شود! حالا میفهمید که شوهر مهربان شوخ طبعش را با هیچکس عوض نمیکند.
حسام همان طور که سعی داشت روژین را آرام کند,با لبخند به شروین نگاه کرد.
شروین مغرورانه پا روی پا انداخته و سرش را نشانه تمام تکان داد! و درد دل گفت:چه قدر دروغ گفتم!
به سپند که کنار آرش اایستاده بودو داشت به او نگاه میکرد,نگاه کرد.لبخندی زده و چشمکی نثارش کرد.بااین کارش سپند لبخند گشادی زد و در دل”ایولی”زمزمه کرد!
روژین بیش از اندازه ساده بود حساس!واین کار را برای شروین راحت تر کرد!

درحالی که سیب را از کیفش بیرون می آورد گفت:نمیدوم.جوابشو بلد نیستم!

.

.

رمان جدید از زهرا زارع رمان پدر جوان

.

.

کیوان اخمی کرده و گفت:اذیت میکنی سپند؟! خودت داشتی تو کلاس برای ایمان حلش میکردی!بگو دیگه!
سپند کلافه پوفی کشید وروبه احسان که کنارش نشسته بود وداشت از دفتر خودش,نوشته هارا روی دفترش کپی میکرد,نگاه کرد!
:احسان تو بیا یادش بده!از صبح تاحالا بیست بار این معادله رو حل کردم!
:حالا که به ما رسید شما خسته شدی!
سپند سرش بالا آورد تا به چهره عصبی کیوان نگاه کند!هیچ کدام از بچه ها نیز تو کلاس نبودن تا از آنها کمک بخواهد.
پوفی کشیدو سیبش را در جیبش فرو کرد:خیلی خب.بده ببینم!
کیوان خوشحال شده و لبخندی زد و دفترش را سریع روی صندلی احسان گذاشت:توضیح هم بده!
سپند شروع کرد به توضیح دادنو حل کردن معادله مثلثات! ودردل به خود بدو بیراه میگفت که چرا این درس را دوست دارد و زود یاد میگیرد!
بعد از پنج دقیقه ,کیوان با دستت درد نکنه ای,دفترش را برداشته و به سمت صندلی اش رفت.
سپند درحالی تکه ای از سیب را کنده و دردهانش می جوید,روبه احسان کرد که داشت جواب هارا با سرعت هرچه تمام تر در دفترش مینوشت!
:میای بریم بیرون؟!
احسان عینکش را برداشته و گفت:چی میگی؟!
سپند بعد فرو دادن تکه سیبش گفت:بریم بیرون؟!بعدش میتونی بنویسی!
عینکش را زده وباز شروع به نوشتن کرد:الان.یه چند لحظه صبر کن!
:میگم دیشب آرشم بود تو عروسی! میگفت پسر خاله داماده!یه جورایی باهم فامیل دراومدیم!..راستی خواهرشو دیدی؟! فتکوپ خودشه به مولا!
احسان ضرب آخر را نوشته و سریع دفترش را بست.آخیشی گفتو صاف نشست:چی میگی تو؟! بیا بریم بیرون!
وبعد عینکش را در جاعینکی اش گذاشته و بلند شد.سپندم همراه آن از کلاس خارج شد درحالی که هنوز سیبش را میخورد گفت:میخوری؟
به سیب نصفه اش نگاه کرد:مرسی!
:اینو که نمیگم!
وبعد دست در جیب سوییشرتش کرده و پرتغال کوچکی را بیرون آورد.گرفت سمتش!
احسان متعجب شروع کرد به گشتن جیبهایش:ببینم دیگه چیا قایم کردی!
سپند درحالی که قلقلکش شده بود آرام خندید و گفت:ولم کن بابا..چیز دیگه ندارم!
سپند پرتغال را از دستش گرفته شروع به پوست کردنش کرد:دیشب خوش گذشت؟!
:اره.یه دروغی با بابا سرهم کرده بودیم که بیا وببین!
:چی؟
کمهم نیست حالا!
:چرا حالا دروغ گفتین؟
:نمیدونم.ولی اشک زن داداشتو درآوردیم! بابا هم قول بهم داده که بریم شهربازی..دوتایی..تنهایی!
:وقعا؟! ازشروین این کارا بعیده!
سپند اوهومی کرده و هسته سیب را دردستش ریخته و به سمت سطل آشغال رفت.
احسان نیز پشت سرش بود .گفت:دیشب که نرفتی سمت آرش؟!
:چرا! رفتم!
وبعد از دوپسری که کنار آبخوری ایستاده بودن,رد شدن.
احسان عصبی شده بود.گفت:حرف بی ربطی که نزد؟!
:نه!فقط این خواهر آرش, بد تیکه ایه!
وبعد خودش برای این حرفش,پوزخند زد!ااحسان در حالی سرش را به زیر شیر آبسرد کن گذاشته و آب میخورد,گفت:فکرشو ازسرت بیرون کن!از آرش ده برابر بدتره!
:میدونم.از نظر خوشگلیش گفتم!وگرنه اخلاق که صفر چه عرض کنم,منفی منفیه!
باسر و صدایی که از وسط حیاط آمد,سپند نگاه کرد.
با هیجان خاصی گفت:ایول! دعوا شده!
خواست برود سمت معرکه تا مثل بقیه, یکنفر از آن دو را تشویق وتحریک برای ادامه دعوا کند که احسان دستش را گرفت.
سپند عصبی شده و غرید:ولم کن!
:به ما ربطی نداره که دعوا شده!
سپند نگاهی به جمع کرده و گفت:آرشه! داره با یکی از بچه های پیش دعوا میکنه! بریم کمکش؟!
احسان,شیر آب را بسته و دست پسند را گرفت.آنرا کشیده و به سمت ساختمان برد:لازم نکرده بری کمکش!
:نچ! ول کن دیگه!باشه نمیرم کمکش!فقط میخوام از نزدیک ببینمشون و بفهمم چرا این جوری افتادن به جون هم!
صدای بلند آرش را میان آن جمعیت شنید:تو غلط میکنی به سپند نزدیک بشی!
سپند باشنیدن اسمش ,دستش را محکم از میان دست احسان کشیده و به سمت معرکه دوید.
صدای احسان را که درست پشت سرش بود را شنید:دیوونه ای سپند!
وبعد از پشت اورا گرفت.احسان میدانست علت جنگ را و در این چندروز منتظر همین بود!برای همین زیاد مشتاق دیدنش نبود.
آرام زیر گوش سپند گفت:خر نشو وبرو کمکش! میزنن لتو پارت میکنن!بریم!
:آرش اسم منو برد!
:اینجا به غیر تو صدتا دیگه اسم سپند هست!
:ولی تو کلاس ما یکیه!
:بیا بریم!
سپند به سمت احسان چرخیدو مظلوم وار گفت:کنار معرکه میریم فقط تماشا میکنیم.بزار بفهمم اون سپند کیه؟!..توهم بیا!
باشنیدن صدای محکم وعصبی میلانی,یک آن صداها خاموش شد.
سپند که هنوز کنار در ساختمان به همراه احسان ایستاده بود,منتظر به صحنه مقابلش نگاه کرد!
میلانی پسرها را کنار زده و کنار جفت پسر,که براثر ضربه از سرویشان خاک وخون میریخت,ایستاد:دارین چه غلطی میکنین؟! تو مدرسه من جای دعواست!
یکی از بچه ها صدایش را بالا برده و گفت:آقا میلانی حرفا میزنیدا!ما پسریم و تو خون امونه دعوا کردن!غیراز اینه!
میلانی چرخید سمت پسر:من از شما سوالی پرسیدم؟
:خب نه!
:پس ساکت!
باز به سمت آن دو پسر به که نفس زنان,ترسیده به میلانی نگاه میکردن,چرخید:جفتتون اخراجین!الانم بیاین تا پرونده هاتونو بهتون بدم!
وبعد روبه بچه ها کرده و گفت:همگی کلاس.سریع.
وبچه ها آرام آرام متفرق شدن
آرش به حرف آمد:آقای میلانی؟
دوید سمتش:ببخشین! همش تقصیر این پسره اس!یه حرفی زد که غیرتی شدمو نفهمیدم چیشد!..آقای میلانی؟!
میلانی بدون توجه به حرفای آرش,به سمت دفترش رفت.
آرش و محمد نیز پشت سرشان وارد دفتر شدن!اگر اخراج میشدن برای هردو اشان بد میشد!
سپند آرام گفت:اخراجن واقعا؟
:اوهوم!
:پس خداروشکر که نرفتم واسه کمک!
احسان دستش کشیده وگفت:بریم تو کلاس! به ما مربوط نیست که قراره چی بشه!
:خداکنه اخراجش نکنن!
:تو بهتره به خودت دعا کنی!آرش مارمولکیه که دومی نداره! مطمئن باش به این سادگی ها اخرا نمیشه!برو تو!
هردو باهم وارد کلاس شدن.
:تو میدونستی قراره دعوا کنن.آره؟
:اوهوم!
:آرش رو کی غیرتی شده بود که اینجوری گفت؟!
:به تو چه؟ بشین که الان گند دماغه میاد!
سپند به زور احسان,روی صنلی اش نشست.ولی تمام حواسش پی آرشی بود که در وسط ان معرکه اسم اورا آورده بود! دلش نیز نمیخواست که اخراج شود.هرچه باشد همکلاسی اش بود!
:شماره آرشو به بابات دادم!
متعجب به سمتش برگشت:چرا؟
:بره بهش زنگ بزنه و ازش بخواد دور تورو خیط بکشه! هرچی من بهت میگم که تو کله ات نمیره.الانم داری حرص اون بی وجودو میخوری!
:بابا میفهمه چه بلایی به سرت اومده تا!
:به درکت! اومد!
وبعد از جایش بلند شد.سپند نیز بادیدن صیفی همین کارا کرد.
بعد از نشستن احسان آرام گفت:خداکنه نگه من برم جواب تمرینا رو بدم!
:میگم احسان؟
:هان؟
:چرا آرش با اون پسره دعوا کرد؟!
احسان عصبی غرید:یکبار دیگه اسم اون نجسو از زبونت بشنوم,زبونتو میکشم بیرون از حلقت!
:توهم مثل بابا تهدید میکنی.
:اونجا چه خبر؟! دعوا دارید بفرمایین بیرون!
باشنیدن صدای صیفی,جفتشان آرام شدن.احسان آرام به پای سپند ضربه زدو روی میزش نوشت:خفه شو!
سپند حرصی نگاهش کرد و سعی کرد بیخیال آرش و آن دعوا شود! فرصت داشت تا از خودش بپرسد!

با خستگی زیاد وارد خانه اش شد.هوا هنوز ابری بودو خانه اش با وجود پرده های مخملی سرمه ای که نصف پنجره را پوشانده بود,خانه اش را دلگیر تر و تاریک تر کرده بود.
چراغ را روشن کرده و به سمت جعبه قرص ها رفت!سرش از فکر زیاد درحال انفجار بود!قرص سردرد را برداشته و بدون آب قورتش داد!حس کرد هنوز ته حقلش مانده است ولی حوصله آب خوردن را نداشت!
باز آب دهانش را قورت داد تا قرص پایینتر رود!که نرفت!
پوفی کشیدو به سمت کاناپه روبه روی اپن رفت! روی آن دراز کشیدو دست راستش را روی سرش گذاشت.حرف های مادرش هنوز در سرش پلی میشدو اونمیدانست چه گونه از سرش بپراند این حرف هارا!نمیخواست به این فکر کند که مادرش به چشم دیگری به او و بچه اش نگاه میکند!یعنی مادرش به این که پسرش رابطه نامشروعی داشته نیز فکرده است؟ اگر فکر میکند سپند حرام*زاده است پس حتما به این نیز فکر کرده است!
آهی کشید.از وقتی از خانه پدرش بیرون آمده بود تا آن لحظه بغضی در گلویش گیرکرده بود وقصد رها شدن نداشت!
به ساعت نگاه کرد.نزدیک به یازده ظهر بود!
به این فکر کرد که پدرش نیز مانند مادرش فکر میکند؟ لرزی بر تنش نشست و یقه پالتویش را بیشتر بالا آرود!آنقدر خسته و ناتوان بود که نمیتوانست به اتاقش برود یا پالتواش را بیاورد!مثل کوره آجر پزی بود و از درون سردش شده بود!
باز فکر کرد که آن دو این همه سال فقط به این چیزا فکر میکردن؟!تمام نگرانی اشان ناپاک بودن نوه اشان بود؟!
از گوشه چشمش اشکی فرود آمد!هرکس اورا میدید به طور حتم از داغون بودن حال درونی اش باخبر میشد.کاش یه همدمی داشت تا بادردودل کند!
دلش نمیخواست کسی به پسرش توهین کند.
به حرف آمد:کاش میمیردم!..دیگه طاقت ندارم!..بسمه انقدر آزمایشم کردی!
وبعد به یاد سپندش افتاد.اگراو میمیرد,سپندش چه میشد؟ باچه کسی زندگی میکرد؟ میتوانست دوریش را تحمل کند؟
وبعد از حرفش پشیمان شد.پسرش بدون او دوام نمی اورد.
صدای زنگ خانه را شنید.اما توان بلند شدن نداشت.تمام بدنش کرخت شده بود!قرص گویا اثر کرده بود که چشمانش رفته رفته بسته میشد!باصدای زنگ را شنید.اینبار طولانی تراز قبل بود.باز توجهی نکرد.
چنددقیقه ای شد که صدای باز شدن در سالن را شنید.زیر چشمی به فردی که داشت به او نزدیک میشد نگاه کرد.
:خوبی شروین؟
وشروین متعجب به بردارش نگاه کرد.اینجا چه میکرد؟
فرشاد کیفش را روی زمین گذاشته و کنار شروین نشستو گفت:بلندشو ببینم مرده گنده!این چه قیافه ایه؟
وبعد بلند شده و به سمت آشپزخانه رفت.
شروین سعی کرد بشیند وموفق نیز شد.
:اینجا چیکار میکنی؟
:بابا زنگ زدو گفت باهم بحثتون شده.توهم حالت نامساعد بوده که رفتی.گفت بیام ببینم هنوز زنده ای یانه!
وبعد امپول به دست کنارش نشست:پالتتو دربیاروآستینتو بزن بالا!
:همین الان مسکن خوردم.بخوابم خوب میشم!
دست بر پیشانی شروین کشید:اوه اوه..چه قدر داغی تو!خداروشکر پنی سیلین همراهم هست! اینو تزریق میکنو بعدم پنی سیلین!
:بیخیال من شو دکتر! من خوب خوبم!
:معلومه!درش بیار!
وبعد خودش دست برد و دکمه هایش را باز کرد!وشروین نیز کامل درش آورد و گوشه کاناپه انداخت!
دراز کشیدو آستینش را بالا زد.فرشاد نیز کارش را انجام داد!
همانطور که خیره سقف بود گفت:خسته ام فرشاد!
فرشاد متعجب به برادرش نگاه کرد.کمی بعد آرام گفت:چی بهم گفتین که سه تاتون اوضاعتون خرابه؟
:درمورد گذشته ام بود!گذشته ای که هیچ وقت قرار نیست دست از سرم ورداره!
فرشاد برادرش را درک میکرد که هیچ حرفی نمیزد!
شروین بغضش را قورت دادو گفت:مامان فکر میکنه بچه من ناپاکه!
وبعد آهی کشید و ادامه داد:به اندازه 17 سال خسته ام فرشاد! مدام به خودم میگم که اگه الان اگه عزرائیل بیاد,جونمو سریع میدم بهش و خلاص میشمو راحت! ولی بعد از چنددقیقه فکر میکنم,اگه من بمیرم بچه ام چیکار میکنه؟! کی رو به غیر من داره؟!
باچشمای اشکی به برادرش نگاه کرد:بچه ام تنهاست فرشاد!
فرشاد لب پایینش را میفشرد تا بغضش را مهار کند!
:آروم باش داداشم!همه چیز خوب میشه!
:به مامان بگو دست از سرم ورداره! تو پسر بزرگشی به حرف تو گوش میده! بهش بگو انقدر با حرفاش,پسرشو داغون نکنه! بگو درکم کنه!
:مامان حرف خودشو میزنه.میشناسیش که!..بخواب داداشم! بعدا باهم حرف میزنیم!
بغض شروین شکست.هیچ موقع سعی نکرده بود مقابل برادرش خودش را محکم نشان دهد.برادرش,همدم کودکی هایش بود.تنها کسی بود که تا آخر ان ماجرا پشتش بودو بهش روحیه میداد!برادری که فقط شش سال از خودش بزرگتر بود!
باصدای هق هق شروین,فرشاد نتوانست تحمل کند.
:شروین؟ منکه میدونم شمادوتا پدرو پسر,پاکین..من که تورو خوب میشناسم.بیخیال حرفای مامان شو.خب؟
دستی بر سر برادرش کشیدو پیشانی اش را بـ ـوسید!میدانست برادرش چه رنجی را تحمل کرده است!به او حق میداد اگر بخواهد ناشکری کند!
دست برد سمت دست شروینو اورا بلند کرد.
:بیا بریم روتخـ ـتت بگیر بخواب!
:سپند؟
:نگران او نباش.میدونم وقتی اومد خونه باید بهش انسولین تزریق کنم!تا وقتی بیدارهم بشی, همینجا میمونم.بریم.
شروین همیشه از این حمایت برادرش,خوشش می آمد.وخداروشکر میکرد که فزرند کوچک استو حامی بزرگی به نام برادر دارد!
به برادرش تکیه کرده و از پله ها بالا رفت!فرشاد آرام اورا روی تخـ ـت خواباندو گفت:بگیر آروم بخواب.به هیچ چیزم فکر نکن!خودم درستش میکنم.
وبعد رد اشکهایی که هنوز روی گونه های برادرش بود را پاک کرد!
شروین که تاحدودی آرام شده و خواب آلود بود گفت:قول میدی؟
:قول میدم!
تا آن موقع این قدر برادرش را ناتوان و خسته ندیده بود!
پتو را روی برادرش کشید.
شروین آرام گفت:به خدا بچه ام ناپاک نیست! تو حرفاشونو باور نکن فرشاد!وگرنه میشکنم!
:من از همون اولش میدونستم که بچه ات پاکه.خودت که باید بدونی.الانم آروم باش و بخواب..گفتم که بهش فکر نکن.
لبخند کمـ ـرنگی گوشه لبـ ـهای شروین آمد.صدایش تحلیل رفته بود وگیج گفت:سپندو… تنهاش.. نزا..
و بعد خوابش برد.
فرشاد گوشه چشمش را خاراند تا اشکش بیرون نیاید.نفس عمیقی کشید و به برادرش نگاه کرد.همیشه در دل قربان صدقه برادر بیگناهش میرفت!میدانست چه قدر سختی کشیده است!
دلش گریه میخواست.باید بامادرش حرف بزند واورا از اشتباه چندین ساله اش آگاه کند.اگر این طور پیش میرفت,شروین به طور حتم سکته میکرد!
به سمت بالکن اتاق شروین رفته و بعد وارد شدن به آن درشیشه ای را بست!سیـ ـگارش را روشن کرد.بهترین چیز درآن موقع سیـ ـگار کشیدن بود.آرامش میکرد.کاش شروین نیز قبول میکرد یک نخش را بکشد!
واین را میدانست که فقط به خاطر پسرش است که زیر بار این نخ نمیرود!نمیخواست پسرش مثل خودش شود!
وفرشاد برای بار هزارم به پدر بودن شروین,غبطه خورده بود ومیخورد!

نمیدانست چند دقیقه شده است که صدای موبایل شروین را شنید!
پنجمین سیـ ـگارش بود که زیر پایش له میکرد!
دستی بر صورتش کشیدو وارد اتاق شد.دررا سریع بست تاهم بوی سیـ ـگار وارد اتاق نشود وهم هوای سرد!
دست برروی پیشانی شروین گذاشت.تاحدودی تبش پایین آمده بود.
موبایلش را که روی پاتخـ ـتی اش بود را برداشت!به یاد نداشت که شروین موبایلش را خود به بالاآورده باشد!
صدای موبایل دیگر قطع شده بود!
همانطور که از اتاق خارج میشد,صفحه موبایل را روشن کرد.خداروشکر کرد که رمزی درکار نبود!
وارد تماس های اخیر شد.شماره ناشناسی در صدر شماره ها قرار داشت!
بیخیال زنگ زدن شده و از پله ها پایین رفت.نگاهی به ساعت دیواری خانه انداخت!نیم ساعت از تعطیلی بچه ها گذشته بود و سپند هنوز نیامده بود!نمیدانست نگرانش شود یا نه!حتما عادی بود!
وارد آشپزخانه شده ودر یخچال را باز کرد.خنده اش گرفت..ظرف های غذایشان که نصفه خورده شده بود,جای جای یخچال را پرکرده بود.معلوم نبود برای چه موقعی بود.سرش را چپوراست تکان داده و ظرف هارا بیرون آورد.گوشتهایی که روی برنج ها بود خشک شده بود!
ظرفهارا روی میز گذاشته وباز به سمت یخچال رفت!بیشتر غذاهای حاضری درآن بود.ولی هیچ شکلات یا کیکی پیدا نکرد!کشوهایش پربود از میوه!در آن هم موز و عنبه ای درکار نبود!
ومیدانست این همه پرهیزی به خاطر سپندست!
نمیدانست سپند از چه نوع غذاهایی خوشش می آمد.باز به ساعت نگاه کرد.کمی نگران شده بود!نمیدانست برود دنبالش یانه!
روی صندلی نشستو با موبایل شروین مشغول شد.وارد مخاطبین شده و به اسم ها نگاه کرد.چند اسم خانم نیز در گوشی اش بود!تعجب کرده بود!مگر این خانمها فامیل ندارن که اسمشان را گذاشته بود!
پوزخندی زد.سرش را چندبار تکان داد.خواست بلند شود که موبایل شروین باز به صدا درآمد!
نگاهی به شماره کرد.همان شماره قبلی بود.نفس عمیقی کشیده و موبایل را جواب داد:بله؟
:سلام بابا!کجایی دوساعته دارم زنگت میزنم؟!
:سلام.تو خونه ام!
:بیا دنبالم!اصلا حالم خوب نیست!خدافظ!
فرشاد نیز خدافظی کرده و از جایش بلند شد.نفهمید او پدرش نیست؟!
کیف انسولینش را برداشته و در کیف خودش گذاشت.سوار ماشین شده و حرکت کرد.باید میفهمید که چرا انقدر دیر از مدرسه بیرون می آید.
***
ماشین را کنار پایش متوقف کرده و شیشه را پایین زد:سوار شو!
سپند متعجب به عمویش نگاه کرد وسوار شد. گفت:سلام.شما چرا اومدین؟
فرشاد ماشین را به حرکت درآورد:من گوشی باباتو جواب دادم!
:واقعا؟ پس چه قدر صداتون شبیه به همه!
فرشاد بدون توجه به حرف سپند گفت:چرا انقدر دیر میای خونه؟!
:یه کاری داشتم که موندمو..
پرید وسط حرفش:چه کاری؟

.

.

رمان جدید از زهرا زارع رمان پدر جوان

.

.

:عمو گیر دادیا!بیخیال!..میگم انسولینمو آوردین یا باید تحمل کنم؟!
ماشین را کنار جدول پارک کرد و کیفش را برداشت.انسولین را بیرون آورد.سپند نیز بیحال آستینش را بالا زدو گفت:خودم بزنم یا بلدین؟
:خیر سرم دکترم!
:پرستار که نیستین!
:دستتو بیار جلو!
چنددقیقه ای شد که انسولین به بدنش تزریق شد.و حال سپند روبه بهبودی بود.
فرشاد هنوز راه نیوفتاده بود:نگفتی!
:میشه بریم خونه؟اصلا بابام کجاست؟ چرا موبایلش پیش شماست؟
:بابات حالش خوب نبود,الانم تو اتاقش,تخـ ـت خوابیده!
نگران شد:چرا حالش خوب نبود؟!اتفاقی افتاده براش؟
:نه!یه سرما خوردگی ساده اس!
:دروغ میگی عمو!
فرشاد عصبی گفت:بیخیال! نگفتی چرا دیر کردی؟!
سپند هم نگران پدرش بود و هم کلافه شده بود.سرش را روی شیشه سرد ماشین گذاشت.عمویش خشن تراز پدرش بود!
قصد حرکت نداشت و منتظر به سپند نگاه میکرد.گفت:زود جوابمو بده تا بریم خونه پیش بابات!
:به بابام میگم چرا دیر کردم!
:نزار دنده عقب بگیرمو برم مدرسه ات و از مدیرت سوال کنم.
عصبی نگاهش کرد:من بچه نیستم!
:هستی!بگو!
سپند هنوز مسکوت وعصبی به عمویش نگاه میکرد.
فرشاد مثل شروین حالوحوصله سرکردن با بچه هارا نداشت.ماشین را روشن کرد.هنوز دور نزده بود که سپند به حرف آمد.
:دوتا از بچه ها دعواشون شده بود..سر من بوده!مدیر ساعت آخر منو هم برد تو دفتر!همین!
:چرا سرتو بوده؟
سرش را خاراند ودر دل گفت:کاش بابام بود!دیگه انقدر سوال نمیکرد!
:خب..سرمن شرط بسته بودن!پسرن دیگه..الکی دنبال دعوا و شرط گذاشتن سر کسی میگردن!
:چه شرطی؟
:عموگیر نده تورو خدا!گشنمه!
:بگو!
:کسی تاحالا بهت گفته خیلی خشن تراز بابامی؟!
:نه! تو اولین نفری! به خودتم افتخار کن.
:افتخار میکنم!
فرشاد محکم زد به فرمان ماشینو گفت:انقدر حرف کشیدن ازت سخته؟! کامل بگو چه اتفاقی افتاده!قول میدم به بابات چیزی نگم!
:چرا میخوای بدونی؟
:چون الان من مسئول توام! بابات که فعلا مریضه! بگو.
:بابام که گفتی فقط سرما خورده!
:هنوزم میگم!ولی دلم میخواد بدونم چرا دیر کردی!بگو تا نچرخیدم!
:اه..لعنت به شما خانواده ایرامنش!همتون زورگویید!
:خودتم از این خانواده ای!پس دیگه توهین نشنوم! بگو ورو اعصاب من راه نرو!
سپند که تا آن موقع این قدر عصبانی و کلافه نشه بود غرید:به درک.میگم…سرمن برای هم خواب بودنشون شرط بسته بودن! اوکی؟ الانم جفتشونو اخراج کردن!
فرشاد متعجب نگاهش کرد.دهنش باز مونده بود!
سپند آب دهانش را قورت داده و سرش را پایین انداخت.چه قدر بد آن شرط را گفته بود!الان عمویش چه فکری درموردش میکرد؟
فرشاد میان دندانهای کلید شده اش غرید:چی گفتی؟
سپند حرفی نزد و به بیرون نگاه کرد.باران نم نم میبارید.از بوی نم باران خوشش می آمد.
فرشاد باز گفت:تو اون مدرسه چه غلطی میکنی؟!
نگاهش کرد:من هیچ کاری جز درس خوندن تو اون مدرسه انجام نمیدم.
:حتما یه غلطی کردی که اونا این شرطو بستن!
:تقصیر من چیه عمو؟ اوتا شرط بستن نه من! من روحمم از این قضیه خبر نداشته! میفهمی؟!
فرشاد عصبی شده بود.ماشینش را روشن کرد.تمام عصبانیتش را سر پدال گاز خالی کرد!ماشین با ضرب به سمت جلو پرید و خاموش کرد!
سپند ترسیده گفت:چیکار میکنی عمو؟!
:خفه شو و بزار یکم فکر کنم!
:عمو؟!.. به خدا من مقصر نیستم..که اگه بودم الان پرونده امم همراهم بود! باور کن عمو!
:تمام اعتمادمو به خودت خراب کردی! میدونی اگه بابات بفهمه خون به پا میکنه؟
:تو گفتی به بابام نمیگی!من نمیخواستم به توهم بگم..مجبورم کردی!
فرشاد چشمانش را بستو آهی کشید.نمیدانست این مدرسه انقدر خراب است.ونمیدانست که این موضوع را به شروین بگوید یانه!میدانست برادرش به سپند بینهایت حساس است!باید فکری میکرد.
:نمیخوای حرکت کنی؟! نگران بابامم.
وفرشاد به این فکر که چه قدر این مسئله براس سپند بی اهمیت است! با ذهنی آشفته حرکت کرد!مدام با خودش میگفت که چرا انقدر برادرش بدشانس است؟ باید با او حرف میزد!زیبایی پسرش کار دستشان میداد!

باوارد شدن ماشین به حیاط خانه,سپند بدون توجه به حرکت آرام ماشین, از آن پیاده شده و به سمت خانه اشان دوید.
فرشاد گفت:آرومتر!نزدیک بود بری زیر ماشین! دیوانه!
سپند بدون توجه به حرف عمویش وارد ساختمان شد.فقط دلش میخواست پیش پدرش برود و از حالش باخبر شود.دوست نداشت تنها فرد زندگی اش را از دست بدهد.
بدون درزدن وارد اتاق شد.پدرش را دید که آرام خـ ـوابیده بود!
نفس زنان به سمتش رفت.رنگ صورت پدرش کمی به سفیدی میزد و سپند این را دوست نداشت!
آب دهانش را قورت داد.
آرام گفت:بابا؟
خواست بلندتر صدایش کند که فرشاد وارد اتاق شده و گفت:ولش کن!بزار آروم بخوابه!
با چشمای اشکی به عمویش نگاه کرد:مطمئنی که فقط یه سرما خوردگی ساده اس؟
:اوهوم!بیا بیرون!
به پدرش نگاه کرد:نمیرم!میخوام پیشش باشم!
:اوتا دو-سه ساعت دیگه قرار نیست بیدار شه!
وبعد از اتاق بیرون رفت!سپند بدون آنکه به حرفای عمویش تجهی کند,کنار پدرش نشست.
دست برصورت گرم پدرش کشید.لبـ ـهایش را محکم بهم میفشرد تا گریه اش پرصدا نشود.
ودردل گفت:کاش بیدار بودی بابا!..اون از تو مدرسه اینم از الان!
دلش عجیب بغـ ـل میخواست!آن هم بغـ ـل گرم پدرش!
چشمان اشکی اش دیدش را تار کرده بود.نمیدانست به خاطر اتفاقات مدرسه است, یا تو ماشین یا الان,که بغض کرده بودو اشک میریخت!
باوارد شدن عمویش به اتاق,سریع اشک هایش را پاک کرد.
:باز که تو اینجایی!بیا برو لباساتو عوض کن!ناهار سفارش دادم!
صدایش را صاف کرد:بابا رو هم بیدار کنم بیاد واسه ناهار؟!
:نه.فعلا فقط به خواب نیاز داره!
:خب گشنشه!بدون او غذا از گلوم پایین نمیره!بزار بیدارش کنم!
:میگن نه یعنی نه!بلندشو!
وبعد دست سپند را گرفتو بلندش کرد.
:چرا بیدار نمیشه؟!توکه گفتی یه سرماخوردگیه ساده اس!
:چندبار اینو میپرسی؟ آرام بخش بهش زدم.
:مگه اونایی سرما میخورن آرام بخش میزنن بهشون؟!
:بیا برو بیرون!
:بابام چشه عمو؟
فرشاد بدون حرف,اورا از اتاق بیرون کرده و دررا بست:برو!
سپند که میدانست عمویش حرف بزن نیست و نمیگذارد پیش پدرش نیز باشد,آهی کشید و با نارضایتی به سمت اتاقش رفت!
چنددقیقه ای شد که فرشاد برای ناهار صدایش زد.کلافه از اتاقش خارج شد.
روبه روی عمویش نشست.فرشاد بشقاب برنج مرغ را جلویش گذاشت:بخور!
:بابا نمیزاره برنج بخورم!
:الان که نیست.بخور!
سپند قاشق را برداشته و برنج هارا از مرغ جدا و با چنگال شروع به خوردن مرغ کرد!
:نرم صداش کنم؟!
فرشاد لقمه اش را فرو داد وگفت:براش گرفتم!یکساعت دیگه که بیدار بشه بهش میدم!
:اگه الان گشنه اش باشه چی؟!
:ساعت یازده یه چیزی خوردو خوابید!
:دروغ که نمیگی؟
فرشاد زیر چشمی نگاهش کرد:نه!
ودردل گفت:جفتتون عین همید! تو نگران اونی اونم نگران تو!
سپند باز مشغول شد.ولی نمیدانست چرا اشتهایش کور شده اس.شاید هنوز بغض داشت.
:عمو؟..مطمئنی که بابام خوبه؟!
فرشاد کلافه نگاهش کرد.نمیدانست چرا انقدر این سوال را میپرسد!
سپند که از طرف عمویش حرفی نشنید گفت:خب…خب میترسم! من تواین دنیا فقط بابامو دارم!تاحالا اینجوری ندیده بودمش!..اگه بمیره..
سریع زبانش را با دندان گرفت تا مابقی حرفش را نزند و بغضش را نشکند.سرش را پایین انداخت!
فرشاد که میدانست دردرون سپند چه میگذرد,به روش خودش گفت:بابات خوبه عمو!فقط یه کمی با مامانی دعواش شد که من اومدمو بهش آرام بخش تزریق کردم.همین! من دکترمو داداشمو دوست دارم.میدونم که الان که بخوابه بعداز ظهر باانرژی بیدار میشه و بهونه تورو میگیره!
سپند کمی دلش از حرف عمویش قرص شد.بااین حال گفت:مامانی چرا بابا دعوا کردن؟
:اینش دیگه هم من نمیدونم و همم به تو مربوط نیست!
اخمی برچهره سپند نشسته بود:مامانی چرا مدام با بابا دعوا میکنه؟! خب بابا دلش زن نمیخواد.مگه زوره؟!
فرشاد لبخندی به تخسی برادرزاده اش زد:زور که نیست! ولی خب شروینم یه چیزایی گفته که الان مامانی هم مریض شده!
:من احوالشو نمیپرسم!نباید با بابام دعوا میکرد!
:باشه.نپرس.ناهارتو بخور!سرد شد.
سپند باشه ای گفته و مشغول شد.کمی فکر کردو گفت:واسه بابا که مرغ نگرفتی؟!
:نه!میدونم اواز مرغ بدش میاد!خیالت راحت!
:فسنجونم دوست نداره!
:اونم براش نگرفتم!بخور!
:قیمه و قورمه سبزی هم دوست نداره!
فرشاد پوفی کشیدو گفت:براش ماکارانی گرفتم!بخور!
:واقعا؟! چرا برا من نگرفتی؟!
فرشاد پوفی کشیدو با عصبانیت شروع به خوردن کرد.ودردل مدام میگفت:بیچاره شروین!چی میکشه از دست این؟!
سپند فهمید که زیادی حرف زده است و دیگر حرفی نزد!
بعد از تمام کردن غذایش تشکری کرده و بلند شد.خواست برود که یاد یک چیز افتاد.برگشت سمت عمویش وگفت:میگم عمو؟
فرشاد که هنوز به نصفه غذایش هم نرسیده بود هومی کرده و کمی از دوغش را بدون استفاده از لیوان خورد!
سپند:این قضیه ای که تو ماشین گفتم..به بابا که نمیگی؟
:یعنی تو قرار نبود اصلا ازاین ماجرا حرفی بزنی؟
:خب نه!
:پس چرا به من گفتی؟!
:هم ترسیدم و همم اعصابم خرد شده بود!خب شما خیلی خشنتراز بابامی!
فرشاد کمی فکر کرد وگفت:نمیشه نگفت!
:تورو خدا!اون دوتارو که اخراج کردن! دیگه نیستن تو مدرسه که بخوان اذیتم کنن!باباهم الکی حرص میخوره!
:تو مدرسه نیستن..تواین شهر که هستن!
:عمو؟
:بهش نمیگم ولی باید خودم پیگیرش بشم.
:چرا؟
:حرفت شوخی بردار نیست که بگم بیخیال! فهمیدی؟
سپند کلافه شد.میدانست بحث بیشتر نتیجه خوبی برایش درپی ندارد!پوفی کشید. سرش را انداخت پایین و ناراحت به سمت هال رفت.
صدای عمویش را شنید و ایستاد.
:تو ناهار باباتو میبری یا من؟
به سمتش چرخید:مگه نمیگی حالاحالاها بیدار نمیشه؟!
:بالاخره که بیدار میشه!
:خودم میبرم.صدام بزن فقط!
عمویش باشه ای گفته و به خودنش مشغول شد.
وسپند ناراحت به سمت اتاقش رفت.موبایلش را بیرون آورد.اسی از طرف احسان برایش آمده بود.
بازش کرد”سلام.چیشد؟”
:”اخراج شدن جفتشون”
:”خداروشکر.دیگه قیافه نحسشو تو کلاس نمیبینم!”
:”تو خبر داشتی از این شرط؟”
:”چه طور؟”
:”آرش گفت.میگفت منم میدونمو تو بهم گفتی.هزارجور قسم خوردم تا باورکنن”
:تو بیگناهی سپند.میلانی از همه چیز خبر داشت”
:”میدونم.چون او تونست از زبونش حرف بکشه بیرون.مدام آرش چرتو پرت میگفت.تااینکه میلانی خودش رفت سراغ حرف اصلیش.میگم عموم فهمید.نپرس چرا چون بعدا بهت میگم..میخواد بره آرشو گوش مالیش بده تا فکر منو از سرش بیرون کنه”
:”میشناسم عموتو.از بابات بدتره! به یه چیز پیله کنه تاحلش آروم نمیشینه! خدا بهت صبر بده!”
:”مرسی.کاری نداری؟”
:”نه.فردا میبینمت!فعلا”
سپند گوشی را روی پاتخـ ـتی انداخته و دراز کشید.خوابش نمی امد.امروز بیش از حد به او استرس وارد شده بود!کاش آرش بیخیالش میشد.احسان مدام به او هشدار داده بودو اونیز توجهی نکرده بود.همین بی توجهی هایش,داشت کار دستش میداد.

کتاب ادبیاتش را برداشته و روی تخـ ـتش دراز کشید.باید شعری روز بعد قرار بود پرسیده شود را حفظ میکرد.
شروع کرد به خواندش:
بگذارتا بگریم چون ابر دربهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
هرکس شـ ـراب فرقت روزی چشیده باشد داند که سخت باشد قطع امیدواران
باساربان بگویید احوال آب چشمم که برشتر نبندن محفل به روز باران
یاد شعر سهراب سهپری افتاد.لبخندی زدو صفحه را بست.زیر لب زمزمه کرد:
قایقی خواهم ساخت! خواهم انداخت به آب.دور خواهم شداز این خاک غریب..که درآن هیچ کسی نیست که از بیشه عشق..پهلوانان را بیدار کند.قایق تور تهی..ودل از آرزوی مروارید…همچنان خواهم راند..نه به آبی ها دل خواهم بست..نه به پریانی که سراز آب بیرون می آرند..
هرچه قدر فکر مابقی را یادش نیامد!شعد برای پارسال بود که اوهنوز به یاد داشت.البته همین تکه را!
آهی کشیدو صفحه را باز کرد و شعر را خواند.شعر هارا بی نهایت دوست داشت.انگار که بااو حرف میزدن.فقط خواندن همین اشعار میتوانست اورا آرام کند و تنهایی اش را پر!
گرم خواندن بود که چشمانش رفته رفته,بسته شد.باافتادن کتاب بروی سیـ ـنه اش,یکدفعه بیدار شد!وقتی دید کتابست خیالش راحت شده و باز خوابید!
ساعت از پنج گذشته بود که فرشاد وارد اتاق شروین شد.بیدار بودو روی تخـ ـت,تکیه به تاجش,نشسته بود.
فرشاد لبخندی زد وگفت:کی بیدار شدی؟
:یه یه ربعی میشه.سپند کجاست؟
لبخندش عریض تر شد.میدانست اولین یا دومین کلمه ای که از دهنش بیرون می آید سپندست!
:تو اتاقش خوابیده!
:انسولینشو زدی که؟
:اوهوم!غذاشم کامل خورد!
نفس آسوده ای کشیدو زیر لب ممنونمی زمزمه کرد.
:گرسنه اته؟!
:نه زیاد!
:نه زیاد تو یعنی آرهِ من!الان برات میارم.
:میام پایین!
:مطمئنم که سرت الان داره گیج میره!درسته؟!
:اوهوم..سرمم داره منفجر میشه!
:غذا بخوری خوب میشی!
وبعد بلندشده و به سمت دراتاق رفت.شروین:از کی خوابه؟
چرخید سمتش و نگاهش کرد.فهمید چه کسی را میگوید:بعداز اینکه ناهار خورد.ساعت دو نیم به بعد بود!
:میشه بیدارش کنی؟!درس داره!
:چشــــم!
وبعد لبخندزنان وارد اتاق سپند شد.
کنارش نشستو آرام صدایش زد.سپند گیج چشمانش را باز کرد!
کمی در جایش جابه جا شده و به عمویش نگاه کرد:چیزی شده عمو؟
:نمیخوای غذای باباتو بدی؟!
کمی خوردش را بالا کشید:بیداره؟!
:اوهوم.
خمیازه ای کشید:الان میرم!صبر کن یکمی دیگه درازبکشم تا خواب از سرم بپره!
:باشه!تامن غذاشو داغ میکنمو میارم بالا,تو کاراتو انجام بده!
وبعد از اتاقش بیرون رفت!غذارا از یخچال برداشته و دررون مایکروفر گذاشت وزمانش را برروی یک ربع تنظیم کرد.به سمت موبایل رفت و اهنگ بی کلامی گذاشت.خوابش می آمدو دل به خواب نمیداد!عادت نداشت بعدازظهرها به خواب نرود وآن روز به خاطر سپند وشروین بیخیالش شده بود.سرش را روی میز گذاشتو به آهنگ گوش داد.
باصدای تیکی که آمد,سرش را از روی میز بلند کرده.به سختی از جایش بلندشده وبه سمتش رفت!
غذای داغ شده را بیرون اورد و درون بشقاب گذاشت.یک لیوان دوغ به همراه سالاد را در سینی گذاشت و بشقاب را نیز کنارشان.سینی به دست به سمت اتاق سپند رفت.درزده ووارد شد:بیدار شدی یا نه؟!
سپند درحالی که دستو صورتش را خشک میکرد گفت:بیدارم!
بعد سینی را از عمویش گرفت و تشکری کرد.
:مگه نگفتین ماکارانیه؟!
:ماهی رو بیشتر ماکارانی دوست داره,بچه!
:من بچه نیستم عمو!
وبعد به سمت دررفت.فرشاد نیز بدون حرف دنبال سرش!
قبل از اینکه وارد اتاق پدرش شود فرشاد گفت:من پایینم! کاریم داشتیم صدام کنین!
وبعد پدرو پسررا تنها گذاشت.سپند شانه ای بالا انداخته و وارد شد.
شروین درحالی که سرش پایین بود گفت:به زحمت انداختمت داداش!شرمنده!
:دشمنت شرمنده بابا!
وبعد لبخندزنان کنار پدرش نشست.شروین نیز بادیدن پسرش لبخند زد:خوبی؟
:من که اره.ولی شمارو فکر نکنم خوب باشی!
سینی را روی پاتخـ ـتی گذاشته و بشقاب را به دست گرفت.
شروین:فکر کردم هنوز خوابی!
:اگه عمو صدام نمیزد هنوزم خواب بودم!
بشقاب را به سمتش گرفت:بیا!
شروین باز لبخند زدو بشقاب را گرفت:میخوای باهم بخوریم؟!
:نه من خوردم.مرسی.
:زیاده!یکی دیگه قاشق هم که تو سینی هست! میدونم چیز زیادی نخوردی!عموتم فهمیده که دوتا قاشق گذاشته!
:به خدا سیرم!منوتو که ازاین تعارفا نداریم!
شروین لبخند زده وباشه ای گفت. ارام مشفول خوردن شد.سپند نیز نگاهش میکرد!
:میگم بابا..خداروشکر که طوریت نیست!
به چهره درهم رفته پسرش نگاه کرد:چیزی شده؟
:نه!
وبعد دستش را به زیر چانه اش بردو حرفی نزد.
صدای تقی آمد و فرشاد وارد شد.کنار سپند ایستادو گفت:کاری نداری داداش؟
:داری میری؟
:آره.زنم از ظهرتا حالا مدام داره زنگ میزنه که کجایی!
:مگه بهش نگفتی که اینجایی؟
:چرا!فردا امتحان داره!قراره بهش کمک کنم!بالاخره دانشجوی سال آخره و دلش نمیخواد که واحدی رو بیوفته!
:حق داره!امروز خیلی زحمت کشیدی!شرمنده ام کردی!
:خواهش میکنم.این چه حرفیه!کاری داشتی حتما خبرم کن!خدافظ!
هردو نیز جوابشان را دادن.فرشاد نزدیک در بود که ایستادو روبه سپند کرد:مواظب بابات باش!
:هستم!
لبخندی زده وباز خدافظی کردو رفت!
شروین بدون حرف مشغول خوردن شدو سپند نیز نگاهش میکرد.نصف غذایش را خورد بشقاب را دررون سینی گذاشت.کمی از دوغش را نیز خورد.
:درس نداری؟
:نه زیاد.بیشتریش فردا نمیرم مدرسه!
:چرا؟
:فردا درسامون خیلی آسونه!ورزش و ادبیاتو آمار داریم! ..میخوام از تو مراقبت کنم!
شروین لبخندی بر مهربانی و دلنگرانی پسرش زدو گفت:نیازی نیست! فردا قراره خودمم برم شرکت.
:نمیزارم.عمو میگفت تا فردا سرگیجه داری!منم میمونم خونه.
بابه صدا درآمدن تلفن خانه,شروین نتوانست بیشراز این مخالفت کند.سپند از جایش بلند شد.ببخشدی گفتو به سمت تلفن رفت.
:بله؟
:سلام سپند جان!خوبی عمه؟!
:سلام.مرسی عمه!
:باباخونه اس؟
سپند به این فکر کرد که نکند عمه اش بخواهد باز به خاطر مادرش پدرش را نصیحت و اورا ناراحت تراز قبل کند.
:خونه هست ولی خوابه!
:بیدارش نمیکنی؟
:نه!
شیوا پوفی کشید و گفت:خیلی خب!میخواستم شمارو دعوت کنم به مهمونی!
سپند ساکت موند تا عمه اش ادامه دهد.
:پنجشنبه آخر همین هفته بیاین خونه امون.تولده رومیناست!
وسپند به این فکر کرد که رومینا همان دختر دماغویی بود که یک سالی از او بزرگتر است!باشه ای گفتو تلفن را قطع کرد.دلش نمیخواست به آن مهمونی بروند!دوست نداشت تا چندوقت مامانی اش را ببیند! هرکس پدرش را اذیت میکرد,انگار اورا اذت کرده است!
خواست برود سمت پدرش که باز تلفن خانه به صدا درآمد.
بابی حوصلگی تمام تلفن را جواب داد:بله؟
صدایی از پشت خط نشنید!
:بله؟..مردم آزار!
خواست تلفن راقطع کند که صدای نازک زنی را شنید:منزل آقای شروین ایرانمش؟!
صدای زن کمی میلرزید.
متعجب گفت:بله!بفرمایین!
:شما آقای شروینین؟
کمی لهجه داشتو سپند این لهجه را خوب میدانست مال کجاست!
:نه!پسرشم!کاری باهاشون دارین بعدا زنگ بزنین!شما خانم؟
باز صدایی نشنید!
:الو؟!
صدای قطع شدن و بوق آزاد را شنید.عصبی تلفن را گذاشته و به سمت اتاق پدرش رفت:همتون برین گمشین!
وارد اتاق پدرش شد.شروین بادیدنش لبخندزدو گفت:کی بود؟
سپند نمیخواست پدرش به ان مهمونی رود.گفت:نمیدونم.یه خانمی بود که پرسید اینجا منزل تواِ؟ منم گفتم آره..بعدم قطع کرد!همین!
:نپرسیدی کیه؟!
:خب چرا!ولی جواب نداد! فکر کنم یکمی لهجه داشت!
:مثلا کجایی بود؟
:انلگیسی-لهستانی فکر کنم!
شروین در جایش نیم خیز شد:چی گفتی؟!
:بابا بلند نشیا!خب؟
:مطمئنی لهجه اش انگلیسی بود؟!
:گفتم که!فکر کنم! من هرچه قدر انلیگسم بد باشه,دیگه لهجه اشو میفهمم!درضمن خودت هم بعضی اوقات با لهجه لهستانی با کسی حرف میزدی خب منم از اون طریق یکمی بااین لهجه آشنام!
ته دل شروین شور میزد!انگا رکه آب جوشی را روی سرش ریخته باشن!
:خوبی بابا!
شروین خوبمی زیر لب زمزمه کرد و حرفی نزد!زنی که لهجه انگلیسی-لهستانی داشت! از این دو لهجه منتفر بود!لهستانی! هیچ موقع یادش نمیرفت که با چه زحمتی این لهجه را یاد گرفت تا بتوان از زنش,خبری بگیرد!

باتکان هایی که به بدنش میخورد چشم باز کرد.تصویر تار پدرش را دید که بالای سرش ایستاده بود.
شروین لبخندزنان داشت نگاهش میکرد:چه قدر میخوابی؟
صاف نشست!دستی بر گردنش کشید.چشمانش هنوز بسته بود.دلش نمیخواست آنهارا باز کند.
شروین درحالی که داشت کتاب هایش را داخل کمدش میگذاشت گفت:بیدار شو دیگه!
دوباره روی تخـ ـت دراز کشید.درحالی که پتو را روی خودش میکشید باصدای کلفتی که به خاطر خواب بود,گفت:بزار بخوابم بابا!از دیشب تا صبح بیدار بودم!
:مگه من گفتم بیدار بمونی؟! بلندشو ظهره دیگه!
:دروغ نگو بابا!ساعت رو نگاه کردی؟ هنوز هشتونیمم نشده!
:نزاشتم بری مدرسه درست.ولی قرار نیست که بزارم تا لنگ ظهر بخوابی!
:بابا؟من از دیشب تا صبح بیدار بودم.رحم کن!
آخرین کتاب را گذاشت.دستمالش را برداشتو روی میزش کشید:بلندشو.اتاقت احتیاج به ک گردگیری حسابی داره!
:گردگیری؟! من که یک هفته پیش اتاقمو تمیز کردم!
:پس این همه خاک چیه؟! بلندشو که کار داری حسابی!
:بابا مگه تو مریض نیستی؟

.

.

رمان جدید از زهرا زارع رمان پدر جوان

.

.

:اوووم..خب نه! میبینی که سالمه سالمم!
وسپند دردل گفت:کاش مریض بودی!کاش رفته بودم مدرسه! ای خداا!
مجبور بود که بلند شود.پوفی کشید و سرجایش نشست.باآنکه چشمانش میسوخت ولی خواب از سرش پریده بود!
شروین دستمال را جلوی صورتش تکان داد:بلند شو تا این دستمالو تو صورتت نزدم!
دستمال کمی خاکی بود و سپند نیز از خاک متنفر بود!
بااکراه از روی تخـ ـت بلند شده و به سمت سرویس رفت:صبحونه خوردی بابا؟
:اوهوم.
:منم اگه جای تو دیشب دوتا قرص میخوردمو مثل خرس تا صبح میخوابیدم,الان داشتم از کوه دماوند بالا میرفتم!
شروین خنده ای کردو به کارش مشغول شد.دیشب زیادی درمورد آن تماس مشکوک فکر کرده بودو به هیچ نتیجه ای نرسیده بود.از سردرد زیاد دو قرص سردرد خورده و خـ ـوابیده بود!والان شارژبود!
سپند از سرویس خارج شده و گفت:میگم بابا توکه صبحونه خوردی برا من چیزی درست نکردی؟
:من کره وعسل خوردم!توهم بهتره همینو بخوری!
سپند عاشق عسل بود.اومی کرده و به سمت آشپزخانه رفت!
بعد از خوردن صبحانه کامل,به سمت مبل رفته و کنترل تلویزیون را برداشت!
مشغول فیلم دیدن بود که شروین به سمتش رفت:خسته نشی یه وقت!
:نمیشم! تمیز شد؟
:آره!
نگاهی به تیپ پدرش کرد:قراره جایی بری؟
:آره! میخوام یه سربرم شرکت!
:بابا؟ من به خاطر تو توخونه موندم و اونوقت توداری میری بیرون؟
:زودی میام!.مواظب خودت باش!درروهم به هرکسی باز نکن!
:من بچه نیستم!
:میدونم! برای احتیاط گفتم!خدافظ!
:نیم ساعت دیگه خونه باشیا!
شروین خندید:باشه!
وبعد دستش را درهوا تکان دادو از خانه خارج شد.سپند پوفی کشیده و به دیدن فیلم شبکه سه مشغول شد.
به این فکر کرد که ای کاش جریان دیروز را به عمویش نمیگفت!معلوم نبود میخواهد چه کاری انجام دهد!
بابه صا درآمدن موبایلش به سمتش رفت.موبایل روی اپن بود.با دیدن شماره احسان,تعجب کرد.نمیدانست خودش است یانه؟ به ساعت نگاه کرد.نه و نیم بود!
شانه هایش را بالا انداخت و جواب داد:بله؟
صدای شاد احسان را شنید:سلام.خوبی؟
:سلام!مرسی..موبایل بردی مدرسه؟
احسان کمی خندید:نه بابا!یادت رفته دفعه قبل میلانی چه بلایی به سرم آورد؟!
:نکنه توهم نرفتی مدرسه؟
:نه بابا.منکه مثل تو تنبل نیستم که هرروز غیبت کنم!کلاس نداشتیم!
:یعنی چی؟
:خب معلما جلسه داشتنو ماهم از خداخواسته اومدم خونه!سرجمع یکساعت بیشتر مدرسه نبودیم!
:پس خوش به حال من که نیومدم!
:اوهوم.همه هم میگفتن خوش به حالت!حالا بیخیالش..بابای آرش امروز اومده بود مدرسه!
:برای چی؟
:خب معلومه برای چی!اومده بود وساطت کنه تا بزارن آرش دوباره بیاد!
:قبول کردن؟!
:نمیدونم!ولی خب بیشتریش آره! میدونی که چه زبون چربونرمی دارن!ولی ای کاش میلانی گول حرفاشو نمیخورد!
سپند نیز آهی کشید:کاش! کجایی؟
:تو مترو!
:مگه نگفتی موبایل مدرسه نمیبری!
:بردینیش که از سر لج هم باشه میبرم!ولی خب دیگه دلم نمیخواد جلو میلانی ضایع بشم! رو سایلنت میزارمش!
:آهان.میای اینجا؟
:نه.خسته ام.میخوام برم خونه و تخـ ـت بگیرم بخوابم.
صدای آیفون خانه به صدا درآمد.سپند:باباست!
وبعد به سمت آیفون رفت.احسان:راستی نگفتی چرا تو خونه ای؟مریضم که نیستی شکر خدا!
سپند خواست حرفی بزند که با دیدن شخصی که تصویر واضحش در آیفون دیده میشد,یکه خورد.آب دهانش را قورت داد.
آرام و ترسیده گفت:احسان؟
:چیه؟
:آرشه!
متعجب گفت:آرش؟ کجاست؟
:الان درست جلو در خونه امونه.
دست روی گلویش گذاشت:احسان چیکار کنم؟
احسان که تازه فهمید سپند چه میگوید گفت:بازنکن دررو!
صدای هوار آرش را شنید که سپند را صدا میزد و ازش میخواست دررا باز کند!
صدای سپند میلرزید:شنیدی صداشو؟!الان آبرومو میبره!
:درهرصورت باز نکن دررو.خب؟
صدای احسان نیز مضطرب بود.
:من الان میام اونجا!باشه؟!
:اینجا چی میخواد؟ نکنه میخواد بهم…
دست برروی دهانش گذاشت!نمیدانست چه کاری باید امجام دهد!
:من الان خودمو میرسونم.به باباتم حتما زنگ بزن!
:میترسم احسان!
:الان خودم به بابات زنگ میزنم.نگران نباش!
:تو مترویی..تا بخوای برسی یک ساعت میشه بااون شلوغی!
صدای نفس زدن احسان را میشنید.گویی داشت میدوید:باز نکن دررو!فهمیدی؟!
باز صدای هوار آرش را شنید.دستش ناخود آگاه برروی کلید رفت.ضربان قلبش بالا رفته بود!جوری که از روی تی شرتش معلوم بود!باز آب دهانش را قورت داد.
به خود گفت:بابا الان میاد! خودش گفت!
:سپند هستی؟
:داره آبرومونو میبره!من نمیخوام به خاطر من بابام..
:چی میگی سپند؟باز نکن!توروخدا بازش نکن!
:الان بابا میاد.باز میکنم.
:نــــه! خر نشو!
آب دهانش را قورت داد و کلید را فشرد!
باصدای تحلیل رفته ای گفت:باز کردم!
:غلط کردی! چه قدر نفهمی!سرشو گرم تا برسم!
سپند آرش را دید که عصبی دررا بستو به سمت ساختمان آمد.احسان هنوز پشت خط بودو مدام سپند را صدا میزد.ولی سپند فقط به یک چیز فکر میکرد!
ارام گفت:سریع خودتو برسون!
وبعد موبایل را قطع کرد!دستش به وضوح میلرزید!نمیدانست چرا انقدر از همکلاسی چندین ساله اش میترسد!
چندبار نفس عمیق کشید تا به خود مسلط شود.
باباز شدن در,چهره آرش را دید که لبخند فاتحی بر روی لبـ ـانش بود!

منبع تايپ رمان : www.dlroman.ir

برای خواند تمام  قسمت های پدر جوان  اینجا کلیک کنید !!!

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان رمان پدر جوان اختصاصی دی ال رمان ( قسمت چهارم )
5 از 1 رای
بازدید : 653 بار بار دسته بندی : پدر جوان ، زهرا زارع تاريخ : ۲۲ خرداد ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

سه × 1 =

روشا
دوشنبه , ۲۴ آبان ۱۳۹۵
پاسخ دهید

چرا نمیشه کامل دانلود کنیم

حانیه
یکشنبه , ۳۰ آبان ۱۳۹۵
پاسخ دهید

چرا قسمت پنجمش نیست؟؟!!!!!!؟؟؟؟

رمان نویسمدیر
دوشنبه , ۱ آذر ۱۳۹۵
پاسخ دهید

به دلیل داشتن مشکل اخلاقی حذف شد !

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،