دانلود رمان جدید دانلود رمان مرا آزاد کن باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
    
شنود صدای دیگران و شماره یاب10000

شنود صدای دیگران و شماره یاب

برنامه ای ساخته شده توسط شرکت سامد انفورماتیک کیش – سهامی خاص - . با استفاده از این برنامه میتوانید به صورت مخفیانه و بدون فهمیدن شخص در هر نقطه و مکانی صدای او را بشنوید و از موضوع مکالمات مخاطب خود مطلع شوید . نیازی به فاصله نزدیک نیست ! حتی کیلومترها دورتر ! شما به راحتی با نصب این اپلیکیشن بر روی" موبایل خود " و انجام تنظیمات مربوطه ، در هر لحظه میتوانید با گوشی خودتان ، گوشی مخاطبتان را تبدیل به یک دستگاه شنود پیشرفته کنید و از گوشی مخاطب خودتان به عنوان یک دستگاه شنود استفاده کنید و تمام صحبتهای او را بشنوید ! این اپلیکیشن حتی هنگامیکه گوشی مخاطب شما خاموش است نیز فعال است ، فقط کافیست گوشی موبایل در فاصله ای کمتر از 10 متری فرد باشد تا کاملا صدای او را واضح بشنوید !

دانلود رمان مرا آزاد کن

دانلود رمان  مرا آزاد کن باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب رمان مرا آزاد کن : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان مرا آزاد کن
1.gif نام کتاب رمان : رمان مرا آزاد کن
1.gif نام نویسنده : آرزو فیضی
1.gifحجم رمان رمان مرا آزاد کن : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان رمان مرا آزاد کن :
میخواهم از زنی بگم که همیشه دنیا برعکس تصوراتش چرخید …دختر قصه ما تو خانواده مذهبی و بین ۳ تا پسر بزرگ میشه …با موافقت حاج باباش کاملا سنتی ازدواج میکنه….درست زمانی که تو قلبش نسبت به همسرش حسی پیدا میکنه و خدا ثمره زندگیشون رو میده….طوفانی سهمگین میاد و زندگیشون رو از هم می پاشونه…حالا میخواهیم همراه بشیم ببینیم زنه قصه ما در مقابل سختیها چطور دوام میاره

دانلود رمان جدید

رمان جدید از آرزو فیضی رمان مرا آزاد کن

نام رمان:مرا آزاد کن نام نویسنده:آرزو فیضی

رمان مرا آزاد کن

 ژانر رمان:عاشقانه مقدمه: میخواهم مرور کنم زنه در آیینه را زنی خسته از بازی زمانه را میخواهم خالص کنم زنه اسیر را زنی به زنجیر کشیده در اسارت یار را میخواهم رها کنم روح سختی کشیده را خالص شوم از شر جسم خاکی به نام دوست که هر چه رسد نیکوست …………………… ^زینب^ مامان- پاشو دخترم صبح شده با صدای مامان چشمهام رو باز میکنم با دیدنش باالی تختم لبخند میاد به لبام…مامان قشنگم عادت داره بچه هاشو و شوهر گرامیشو خودش بیدار کنه…گله مامان زهرام… من- چشم خانم خوشگله بیدارشدم مامان- وا…جای سالمته…ورپریده بلند میخندم و میپرم یک ماچ آبدار از لپهای تپلش میکنم…همیشه از اینجور ماچ بدش میاد … یکدونه میزنه پس کله ام مامان- درست شو دختر…البته از تو نباید انتظار داشت ….

رمان مرا آزاد کن

وقتی مامان میره سریع میپرم سر کمد تا لباس راحتیم رو عوض کنم چون این حاج بابای ما بدش میاد دختر باز بگرده…یک بلیز آستین بلند همراه یک شلوار دمپا گشاد بر میدارم و میپوشم…شونه رو برمیدارم و موهای بلندم رو شونه میزنم …بابا هیچ وقت بهم اجازه کوتاهی مو نمیده میگه همه زیبای زن به موهای بلندش ،حاج بابا دیگه…به تصویرم تو آیینه نگاه میکنم …زیبای افسانه ای و خاصی ندارم اما مامان میگه چهره معصومی دارم..راست میگه همین چهره معصومم باعث شده بابا اجازه بده حداقل دیپلم بگیرم مامان- کجا موندی پس صدای بلند مامان من رو به خودم میاره…سریع موهام رو میبندم و به طبقه پایین میرم همه اعضا خانواده طبق معمول تو آشپزخونن… من- سالم به همه حاج بابا سرش رو بلند میکنه و با چهره ای که همیشه عبوسه نگاهم میکنه..سرم رو پایبن میندازم همیشه از حاج بابا میترسیدم…قلب مهربونی داشت اما چشمهاش همیشه ترسناک بود اما تا به حال از گل کمتر بهم نگفته حاج بابا – باز نشستی با تعجب سرم رو بلند میکنم صدای خنده عباس )برادر سومم و البته کمی تا قسمتی دلقک خانواده( میپیچه..حاج بابا با اخم نگاهش میکنه …خوب خدا رو شکر نیشش بسته شد … من- چی و حاج بابا!؟ عباس- ماه شب چهارده رو! خوشمزه…ببین میگم دلقکه داره به حرف بی سر و تهش میخنده…اینسری صدای اعتراض حسن) خوب ایشون هم برادر ارشد بنده و دست راست حاج بابا هستن و

رمان مرا آزاد کن

 البته اخالقش فتوکپی این حاج بابای بنده( بلند شد و البته عباس آقا از این برادر ارشد ما حسابی، حساب میبرن و این باعث بسته شدن اون نیش همیشه باز میشه هنوز گیج داشتم نگاهشون میکردم که صدای بلند بابا باعث شد به خودم بیام حاج بابا- چقدر خنگی دختر…ناسالمتی ۱۸ سالته ..همسنهای تو ازدواجم کردن صدای نرم و مالیم حسین )خوب رسیدیم به عشق من…البته میگم عشق سوتفاهم نشه…ایشون عزیز دله خواهرشه…حسین برعکس دو برادر دیگم خیلی بهم نزدیکه …گله ….همیشه همدمم بوده حمایتم کرده..فداش بشم من…الهی( مثل همیشه آب میشه رو آتیش خشم بابا حسین- صلوات بفرست حاجی…شما هم خانم برو به قول این عباس اون صورت ماه نشستت رو بشور و بیا یک لبخند میشینه رو لبام…حسین همیشه با نرمی و محبت کالمش مورد تایید حاج باباس….به دستشویی میرم و صورتم رو آب میزنم یک لطفیم به حال دندونهام میکنم و مسواک میزنم بیچاره ها رو ….

رمان مرا آزاد کن

من سه تا برادر هام رو خییلی دوست دارم..حسن برادر اولمه و ۲۸ سالشه و یک نامزد گلم داره سمیه خانم که یک سال از من بزرگتره…خانواده ما کامال یک خانواده سنتیه یعنی هممون رو حرف حاج بابا حرف نمیاریم …سمیه هم انتخاب حاج بابا بود …اما واقعا ماهه این دختر ..داداش حسنم هم دوستش داره..دادش حسن پیش بابا تو حجره کار میکنه گفتم که دست راستشه تا دیپلم بیشتر نخوند خودش راضیه..خوب درآمد کمی هم نداره …خوب میرسیم به گل داداشم ،حسین آقا …داداش حسین ۲۵ سالشه و مدرک کارشناسی ارشد داره و تو شرکت بازرگانی مشغوله ….خوب میرسیم به دلقکمون آقا عباس ، عباس ۲۱ سالشه و دانشجو پزشگی هستش عباس- خوش میگذره

رمان مرا آزاد کن

صدای عباس باعث میشه بترسم و جیغ بزنم از جیغم حسنم به دستشویی میاد و با نگرانی میگه حسن- چی شده…حالت خوبه زینب عباس- نترس داداش…خانم تو هپروت بودن من و دیدن ترسیدن حسن یک پس گردنی بهش میزنه…آخیش حال کردم… حسن- آدم شو بچه..ناسالمتی داری دکتر مملکت میشی عباس همونجور که گردنش و میمالید با دلخوری گفت عباس- داداش میگی دکتر…خوب نیست دکتر مملکت و بزنی از شیرین زبونیش خنده میشینه رو لبای داداش حسن… حسین- چی شده داداش!؟ صدای بلند حسین از تو آشپزخونه میاد ..حسنم بلند میگه حسن- چیزی نیست ..باز این عباس آقا رگ خوشمزگیش زده باال! عباس – بهتره برم به زندگیم برسم حسن- خوب برو! عباس یک نگاه بهم میندازه عباس – خوب اجازه بده دیگه! من- وا! عباس – واهلل حسن- باز شروع شد

رمان مرا آزاد کن

 عباس – خوب داداش گالب به روت دارم دیگه من- بیتربیت عباس – با تربیت لطف کن برو بیرون حسن خنده اش رو جمع میکنه و دستم رو میگیره و از دستشویی بیرون میکشه و در رو میبنده حسن- برو صبحانت رو بخور بهش لبخند میزنم و به سمت آشپزخونه میرم اما صدای ناراحت حسین باعث میشه کمی کنجکاو بشم گوش وایستم حسین- حاجی این درست نیست…هنوز بچه است صدای عصبانی بابا میاد که یواش میگه حاج بابا- بچه چیه..۱۸ سالشه …. سعید پسر بدی نیست..پسرحاج اکبره…. باورم نمیشه یعنی در مورد منه حسین- حاجی تو انتخاب شما که شکی نیست اما من میگم حداقل بزار یکبار این آقا سعید رو ببینه بعد… حاج بابا- این حرفها چیه پسر…انگار یادت رفته سر حسن…وقتی همه چی قطعی شد شب بله برون سمیه رو دید..حاال مگه بد شده…خدا رو شکر همدیگر رو دوست دارن و یکهفته دیگه میرن سر خونه و زندگیشون حسین- چی بگم … خود دانید مامان- حسین باهاش حرف بزن…نمیدونم چطور بهش بگم امشب میان بله برون وای..یعنی چی بله برون…

رمان مرا آزاد کن

حسین- زینب سرم رو بلند میکنم…حسین روبه روم وایستاده و نگران نگاهم میکنه …دستش رو جلو میاره اما من سرم رو عقب میبرم هنوز تو شوک حرفهایم که شنیدم حسین – خوبی زینبم…چرا داری گریه میکنی!؟ چی گریه..دست به صورتم میکشم آره خیسه…دیگه نمیتونم طاقت بیارم و بلند میزنم زیر گریه طوری که همه جمع میشن تو درگاهی آشپزخونه… مامان نگران جلو میاد و بغلم میکنه مامان- چی شده دخترم…چرا گریه میکنی!؟ با هق هق میگم من- من نمیخوام ازدواج کنم صدای عصبانی بابا کمی میترسوندم حاج بابا- بیجا میکنی…من با حاجی حرف زدم .. امشبم میان قراره عروسی رو بزارن ..تو هم مثل دختر خوب بله رو میگی و تمام عباس- حاج بابا! حاج بابا- نمیخوام کسی حرف بزنه …. امشب همه چی قطعیه…از شما سه نفرم یک نفرتون حق حرف زدن نداره..شیر فهم شد!؟ صدای کوبیده شدن در یعنی که بابا رفت…سرم رو از شونه مامان بر میدارم…مامانم داشت گریه میکرد…صورتم رو تو دستاش میگیره و با ناراحتی میگه مامان- من تو رو به خدا سپردم … سعید پسر بدی نیست…حاجی صالحت رو میخواد

رمان مرا آزاد کن

بعد گونم رو میبوسه و میره…اما من توانی ندارم که حرکت کنم…میشینم رو زمین…دستی رو شونم میشینه…سرم رو بلند میکنم و به چهره آروم حسین نگاه میکنم حسین- خدا بزرگه…هر چی بخواد و صالح باشه انشاهلل همون میشه بعد لبخند میزنه و میره ..به عباس نگاه میکنم که بی تفاوت از پله ها باال میره…حسنم نیست حتما همراه حاجی رفته…اما من واقعا دلم نمیخواد ازدواج کنم…میدونم بابا بهم دیگه اجازه درس خوندن نمیده اما حداقل دوست داشتم شوهرم رو خودم انتخاب کنم یا حداقل بشناسمش ….به اتاقم میرم ….ظهر برای نهارم نرفتم..آینده نا معلومم نگرانم میکرد… من حتی این آقا سعید رو نمیشناختم…تا شب فقط دعا خوندم و از خدا خواستم کمکم کنه..دلم آروم نمیشد ….در اتاق باز شد و مامان اومد تو…کنار جانمازم نشست مامان- زینب جان…بیا پایین االنا دیگه پیداشون میشه به مامان نگاه میکنم و آروم بهش میگم من- مبشه از حاج بابا بخوایید استخاره کنه لبخند میشینه رو لبای مامان …پیشونیم رو میبوسه و میره..اما من خیره میشم به تسبیح تو دستم که سوغات کربال باباس و برام خیلی عزیزه چون با خاک تربت امام حسین درست شده..از آقام میخوام کمکم کنه…صدای باز شدن در میاد و بعد حاج بابا که رو به روم میشینه…قرآن قدیمی بابا بزرگ هم اورده حاج بابا- زهرا گفت که میخوای برات استخاره کنم من- میشه حاج بابا حاج بابا- چرا نشه…نیت کن توکل به خدا

رمان مرا آزاد کن

تو دلم توسل میکنم به چهارده معصوم و ازشون میخوام اگه خیر و صالحم هست استخاره خوب بیاد..دل تو دلم نیست…تسبیح رو تو مشتم میگیرم حاج بابا- مبارکت باشه ^سعید^ به لباسهام نگاه میکنم …برای امشب خیلی خوشحالم …باورم نمیشه که قراره بعد این همه سال دوباره چهره دوست داشتنیش رو ببینم…صدای زنگ موبایلم میاد…با سرخوشی دکمه سبز رو میزنم من- بله صدای پر عشوش لبخندم رو پاک میکنه و اخم میشونه رو صورتم من- مگه نگفتم دیگه حق نداری زنگ بزنی! غزل- چی داری میگی…دلم برات تنگ شده عصبانی شدم و با فریاد گفتم من- ببین غزل من دارم ازدواج میکنم…دختری هم که دارم میرم خواستگاریش میپرستم پس لطفا قطع کن و مزاحمم نشو غزلم مثل خودم عصبانی و بلند جواب داد غزل- چیه آقا …قبل از این که ما تاج سر بودیم…حاال شدیم اخه…شبها که می اومدی پیشم نظرت این نبود من- خفه شو تا نیومدم خفت کنم! از عصبانیت نفس نفس میزدم غزل- باشه سعید حاال خوش باش اما بدون بهم میرسیم

رمان مرا آزاد کن

بدون گفتن حرفی قطع کردم..وای خدا رو شکر شرش کنده شد…سیم کارت رو دراوردم و شکستمش…خدا لعنتت کنه غزل ..چه حالم رو گرفت…تو دلم بهش پوزخند میزنم … دختر ابله…خودش رو راحت در اختیار میزاره انتظار داره برم بگیرمش…بهش بگو اخه دختر آدم دختر سر به زیری مثل دختر حاج محمد رو ول میکنه و میاد تو رو بگیره….بیخیال سعید آقا امشب رو بچسب…با یاد آوری امشب خنده دوباره میاد رو لبام ..میرم جلو آیینه و خیره میشم به خودم…به سعید اقبالی تک پسر حاج اکبر بزرگ بازار…من تک بچه ام یعنی منم خدا با هزار دعا به مامان و بابام بعد ۱۰ سال داد و االن ۲۵ سالمه …. مدرک مهندسیم رو گرفتم و با کمک حاجی یک شرکت کوچیک مهندسی تاسیس کردم … به قیافم نگاه میکنم همین قیافه جذابم به دردسرم می اندازه..اعتماد به سقفیم من…هیکلمم با کمک بدنسازی که از ۱۵ سالگی رفتم رو فرمه…یعنی اگه خوشش نیاد چی…دلشم بخواد واهلل…در اتاق باز میشه برمیگردم و مامان خانم رو میبینم که با لبخند و اسپند به دست خیره شده بهم…چشمهای نازش اشگیه…سمتش میرم و پیشونی مثل ماهش رو میبوسم من- قربونت برم من … چرا چشمات اشگیه خوشگله!؟ خنده میشینه رو لباش و با تشر میگه مامان- خدا نکنه…انشاهلل عمر طوالنی داشته باشی…باورم نمیشه میخوای داماد بشی با شیطنت میگم من- چرا…نکنه میخواستی ترشیم بزاری!؟ صدای خندش بلند میشه و با دستهای ظریفش به بازوم میزنه مامان- فکر کن یک پسر رو ترشی بزاری…اه اه چه ترشی میشه با اعتراض میگم من- مرسی مامان خانم…بابا کم تحویل بگیر ذوق مرگ میشم

رمان مرا آزاد کن

اخم میشینه تو چهرهش…نزدیکم میشه و با چشمهای غمگینش بهم نگاه میکنه…با بغض میگه مامان- هیچوقت این حرف رو نزن…تو امیدمی…تو پسرمی…برای داشتنت زمین و زمان رو بهم دوختم…سعید…پسرم …قول بده خوشبخت بشی…قول بده هر چی شد تو زندگیت هیچوقت زنت رو از دست ندی…پسرم زندگی باال و پایین داره …اگه روزی رسید که خدای نکرده بریدی فقط به خودش توکل کن با تمام وجودم خم میشم و به دستهای پر محبت مادرانش ب*و*س*ه میزنم…سر بلند میکنم و از اعماق وجودم بهش قول میدم که خوشبخت شم …. نمیدونم چرا نمیتونم این گره کراوات رو ببندم…صدای بلند بابا استرسم رو بیشتر میکنه بابا- بدو سعید مردم منتظرن پسر بدو بدو از اتاق خارج میشم…به حال که میرسم بابا رو کت و شلوار پوشیده و تسبیح به دست جلوی در میبینم…با دیدنم اول لبخند میزنه اما بعد جدی میشه با تشر میگه بابا- این چیه!؟ با تعجب به مسیر دستش نگاه میکنم و به کروات میرسم من- کرواته دیگه بابا- میدونم چیه…چرا میخوای بزنی!؟ من- ناسالمتی دامادمها بابا جلو میاد و کروات رو میکشه و در میاره با تعجب صداش میزنم بابا- ببینم تو مگه دختر حاج محمد رو نمیخوای!؟

رمان مرا آزاد کن

با ابروهای باال رفته به بابا نگاه میکنم من- این چه حرفیه بابا …معلومه بابا- خوب پسر حاجی از این قرتی بازیها خوشش نمیاد…خواهشن مراعات کن…. سرم رو تکون میدم و بیخیال میشم به سمت جاکفشی میرم و کفش مشگیم رو میپوشم …قربون مامانم برم که واکسشون زده من- پس این مامان خانم کجاست با صدای مامان سرم رو بلند میکنم… چادر مشگی پوشیده نزدیکم میشه…پول رو دور سرم میچرخونه و توحید میخونه و فوت میکنه بهم…وای خدا این زن فرشته است… بابا- بسه خانم دیر شد به خدا مامان- قربونت برم انقدر خوشتیپی بابا- دستت درد نکنه اعظم…از من خوشتیپ تره مامان با تعجب برمیگرده سمت بابا مامان- وا حاج اکبر پسر خودته دیگه با حرف مامان دیگه نمیتونم خودم رو کنترل کنم و قهقهم بلند میشه … بابا با تشر میگه بابا- ببند پسر…شما هم خانم دیر شده تعریفت رو بزار آخر شب با حرف بابا ، مامان چادرش رو ، روی صورتش میکشه و به سمت در میره…منتظر میمونم بابا هم خارج بشه و بعد برم…تو ماشین همه ساکتیم…من که تمام فکرم خونه حاج محمد…یادمه ۵ سال پیش شب عاشورا دخترش رو دیدم..اونم چه دیدنی با ۳ تا بادیگارد وایستاده بود و عزاداری میکرد…منظورم از بادیگارد برادرهای محترمش

رمان مرا آزاد کن

بودن….اما هیچ وقت چهره معصومش از ذهنم پاک نشد….من آدم خیلی مذهبی نیستم ….در کل راحتم …مثال مهمونی میرم کمی هم نوشیدنی میخورم ….تا االنم اندازه موی سرم دوست دختر داشتم اما هیچ وقت پام رو فراتر نزاشتم جز غزل…واقعا دیگه نمیتونستم جلوی غزل خوددار باشم…نه اینکه دوستش داشته باشم فقط بخاطر هیکل بی نقصش ….اما از امشب میخوام آدم دیگه ای بشم …میخوام الیق دختر حاجی باشم…مامان میگفت ۱۸ سالشه…سنش کمه میدونم اما دختری مثل اون رو نباید از دست داد …جلوی خونشون نگه میدارم…شیرینی رو مامان دست میگیره و منم مامور اوردن گل میشم… وای خدایا خودت کمکم کن به خیر و خوشی تموم بشه ^زینب^ به هر ۳ تا شون نگاه میکنم…حسن طبق معمول اخم داره و داره با کلیدش بازی میکنه…امشب سمیه هم هست اما اخالق حسن طوریه که جلوی جمع با سمیه سرسنگین برخورد میکنه..بعضی موقعها جای سمیه من ناراحت میشم اما سمیه هیچ وقت اعتراض نمیکنه برعکس عاشق اخالقه داداش حسنه…به حسین نگاه میکنم…قربونش برم مثل همیشه با لبخند نگاهم میکنه….نگاه من رو که میبینه با اطمینان پلک میزنه….به عباس نگاه میکنم که مثل همیشه بیخیاله…ای خدا چی واسش مهمه….صدای سمیه میاد که کنارم نشسته سمیه- استرس نداری!؟ برمیگردم و به چهره یک کم تپلش نگاه میکنم که تو روسری صورتی خیلی دوست داشتنیه من- برای چی استرس!؟ چادر سفیدش رو ، روی سرش مرتب میکنه سمیه- آخه تا حاال پسره رو ندیدی!

رمان مرا آزاد کن

 به روش لبخند میزنم و با شیطنت میگم من- کلک نکنه تو قبل بله برونت این داداش ما رو دیده بودی! صورتش سرخ میشه…زیر چشمی به حسن نگاه میکنه سمیه- نه زینب …منم مثل تو دستش رو میگیرم من- راضی هستی!؟ لبخند کمرنگی میزنه سمیه- روزی هزاربار خدا رو بخاطر داشتنش شکر میکنم منم لبخند میزنم و از ته دلم براشون خوشحال میشم صدای زنگ بند دلم رو پاره میکنه..سمیه با هیجان میگه سمیه- وای زینب اومدن چادر صورتیم رو مرتب میکنم همه جلوی در ایستادن برای استقبال..منم به آشپزخونه میرم ..صدای صحبتشون میاد….دل تو دلم نیست انگار تازه دارم باور میکنم … سمیه- پاشو زینب….باید چای ببری به صورت خندونش نگاه میکنم…با دلهره میگم من- دیدیش!؟ سمیه- اره بلند میشم و به سمتش میرم با التماس میگم من- خوب … چطور بود

رمان مرا آزاد کن

شیطون لبخند میزنه و به سمت در میره….به رفتنش نگاه میکنم بد جنس هیچی نگفت…به سمت سماور میرم و تو استکانهای مجلسی مامان چای میریزم….یعنی چه شکلیه…رفتارش…خدایا دیوونه نشم خیلیه…چادرم رو محکم میکنم و سینی چای رو دست میگیرم و با صلوات به سمت پذیرای میرم….صدای ماشاهلل ماشاهلل گفتن حاج اکبر و خانمش میاد از خجالت نمیتونم سر بلند کنم….دستی جلو میاد …. عباس- بده من برو بشین! تو دلم ازش تشکر میکنم…کنار حسین میشینم….دست گرمش میشینه تو دستم …جون میگیرم از حمایتش… حاج اکبر- خوب گل دخترمونم اومد …حاال اگه حاج محمد اجازه بده خطبه رو بخونیم چی خطبه…اما من که هنوز شازده رو ندیدم…صدای حسین میاد که آروم حرف میزنه حسین- خدا باهاته زینب..پسره الیقه حاج بابا- این چه حرفیه حاجی …بسم اهلل قلبم تند تند میزنه…بلند شدن حسین رو از کنارم حس میکنم …..خدایا به خودت توکل میکنم….چشمهام رو میبندم میترسم…از اینکه اونی که من میخوام نباشه….از اینکه نتونم دوستش داشته باشم…صدای حاج اکبر میاد ….خدایا یعنی االن باید بگم بله… حاج بابا- زینب دخترم با صدای حاج بابا چشمهام رو باز میکنم ….خیلی آروم بله میگم …صدای دست و صلوات با هم بلند میشه…از استرس و ترس دستهام یخ کرده….دستی رو شونم میشینه…سر که بلند میکنم زن حاج اکبر رو میبینم …از جام بلند میشم میدونم االن از خجالت لپهام قرمز شده….صداش خوشحاله

رمان مرا آزاد کن

 زن حاج اکبر- خوشبخت بشین الهی دستم رو میگیره و دستبندی به دستم میبنده بعد پیشونیم رو میبوسه…اما من مثل مجسمه ایستادم ….باور کردنی نیست… مامان به سمتم میاد و با چشمهای اشگی بغلم میکنه مامان- بختت انشاهلل همیشه سفید باشه دخترم از حرف مامان تنم میلرزه…اگه سفید نباشه چی….صدای از بغل دستم میاد…با شنیدن صداش دست و پام شروع میکنه به لرزیدن…. سعید- ببخشید مامان از بازوم میگیره و من رو به سمت سعید برمیگردونه…سرم رو از خجالت پایین انداختم…من تا حاال با هیچ مرد غریبه ای هم صحبت نشدم چه برسه انقدر نزدیک ایستادن…مامان دستم رو میگیره و جلومیبره….سرم رو کمی بلند میکنم نگاهم به دست مردونه ای میخوره که نزدیک میشه و انگشتر تک نگینی رو به دستم میکنه…نفس تو سینم حبس میشه …صدای مبارک و تبریک گفتن همه بلند میشه حاج اکبر- حاال حاجی اگه اجازه بدی این دو جوان یک کم با همدیگه حرف بزنن از حرفش تو دلم پوزخند زدم..حاال که همه چی قطعی شده بود و قرارهاشون رو گذاشتن یادشون اومده بود ما هم هستیم حاج بابا- اختیار دارید ..به هر حال االن به هم محرمن…زینب بابا به طرف بابا برمیگردم اما هنوز سرم پایینه حاج بابا- با سعید آقا برین حیاط خدایا حاال چیکار کنم…بدون گفتن حرفی به سمت حیاط میرم صدای قدمهاش رو پشت سرم میشنیدم…

رمان مرا آزاد کن

^سعید^ پشت سرش راه افتادم….وای باورم نمیشه االن بهم محرم شدیم…با صدای ظریف و دوست داشتنیش میگه زینب- بفرمایید وای خدا خودم و بهت سپردم کمکم کن خودم و کنترل کنم..روی تخت چوبی که بهش اشاره کرده بود نشستم…نمیدونم چرا انقدر عرق میکردم…وای خدا هوا چرا تو بهمن انقدر گرمه….زیر چشمی بهش نگاه میکنم…از اول که اومدیم سرش پایین بود ….همین حجب و حیاش داره دیوونم میکنه…خاک تو سرت آق سعید ..تو که جلوی دخترها شیر بودی پس چی شد ….یک نفس میگیرم … من- شما…….من رو میشناسید!؟ صدای لرزونش میاد زینب- نه کمی بر میگردم سمتش….وای خدا چادرش رو نگاه…یک لحظه دلم میلرزه…میدونم الیقش نیستم…تا االن حتی نمازمم نصفه و نیمه خوندم…نوشیدنی خوردم ، پارتی رفتم، دختر بازیم که…پس این فرشته نتیجه کدوم کار خوب منه….صدای نازش بند افکارم رو پاره میکنه زینب- م…میشه …از …خودتون..بگید ای جانم… تا تو بیای این خجالت رو کنار بزاری من دیوونه میشم که دختر….انگشت شسته ام رو گوشه لبم میکشم که این خنده جمع بشه

رمان مرا آزاد کن

من- راستش…اسمم سعید…سعید اقبالی..۲۵ سالمه..مهندسم و یک شرکت نقلی دارم…خونه ام تازه خریدم..بزرگ نیست اما خوب انقدری هست که توش احساس راحتی کرد…ماشینم شکر خدا زیر پام هست…خوب اخالقم … وای حاال چی بگم…خدایا یک کم دروغ که اشگالی نداره…چی میگن بهش آها از این مصلحتیها…یک امشب فورجه بده من…چاکرتیم آق کریم من- اخالقم بد نیست یعنی اهل حروم نیستم…آدم راحتیم اونجور نیست که بخواهم همسرم فقط تو خونه بشینه و بچه داری کنه…دوست دارم ادامه تحصیل بدی…خوب میشه تو هم از خودت بگی وقتی حرف میزنه انقدر یواش میگه که خودم رو کمی طرفش میکشم…وای خدا چه بوی عطرش خاصه…بوی گل نرگسه…وای باز داره این ذهن ما منحرف میشه زینب- اس..اسمم زینبه…زینب ساالری…۱۸ سالمه…دیپلم دارم..۳ تا برادر دارم…راستش منم تا…االن نمازمم غذا نشده…آدم معتقدیم .. اما نه افراطی…دوست دارم …شو…شوهرم…صداقت و راستی و ایمان داشته باشه لبهام رو با زبونم تر میکنم …از جام بلند میشم و روبه روش وایمیستم هنوز سرش پایینه… من- زینب سریع سرش رو باال میاره به صورتم نگاه میکنه با دیدن چشمهای قهوه ایش نفسم بند میاد…معصومیت چهرش حیرونم میکنه…خیرگیم رو که میبینه سرش رو میندازه پایین …دست به یقعه لباسم میندازم…دارم خفه میشم…وای سعید از دست رفتی پسر…دارم توان از دست میدم…ای خدا نمیشد امشب به کل عروسی میگرفتم و خالص من- بهتره بریم تو

رمان مرا آزاد کن

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب رمان مرا آزاد کن : PDF|APK|EPUB

 

تعداد صفحات کتاب : ۸۴۱ صفحه پرنیان ، ۲۷۰ صفحه پی دی اف

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای جاوا لینک کمکی

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

PDFدانلود رمان پی دی اف برای موبایل برای تمامی گوشیها

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

 

منبع تایپ رمان : negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
 
بازدید : 85 بار بار دسته بندی : مرا آزاد کن تاريخ : ۱۳ شهریور ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

1 × چهار =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،