برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

رمان چهار تفنگدار ۲ از سارا اعتماد

رمان چهار تفنگدار ۲ از سارا اعتماد

دانلود رمان هورزاد ملکه ی آتش - فاطمه تاجیکی

هورزاد ملکه ی آتش فاطمه تاجیکی

دانلود رمان شبیه یک مرداب - ساحل زندی

رمان شبیه یک مرداب ساحل زندی

آموزش داستان نویسی قسمت پنجم آموزش داستان نویسی قسمت پنجم سلام، وقتتون بخیر همراهان همیشگی رمانسرا امروز میخوام درباره این موضوع صحبت کنم که وقتی طرحی می نویسیم و میخوایم اونو به داستان تبدیل کنیم از کجا متوجه شیم که طرحمون طرح به درد بخوریه و میشه اونو به داستان و یا اثر خوب تبدیل کرد. تکنیک اول برای پیدا کردن اینکه طرح، طرح خوبیه اینه که ببینید وعده ی خاصی در ایده وجود داره بعضی ایده ها طرح ها انتظارات خاصی رو به وجود میارن چیزهایی که باید اتفاق بیفته تا در صورت تبدیل ایده به داستان کامل در واقع موجبات رضایت خواننده رو فراهم کنه. این وعده ها میتونن شما رو به بهترین گزینه درباره بسط و گسترش ایده و طرح اولیه داستان، هدایت کنن. یک تکنیک بهتر برای دیدن امکانات طرح و ایده اولیه اینه که در داستان بپرسید (چی میشه اگه). پرسش چی میشه اگه به دوجا ختم میشه. ایده ی داستان شما و ذهن خودتون. به کمک این پرسش میتونید اون چه رو که در دنیای داستان مجازه یا نیست تعریف کنید. بعلاوه کمک میکنه درون ذهن خودتون در حالیکه این چشم انداز خیالی بازی میکنه کاووش کنید. هرچه بیشتر بپرسید (چی میشه اگه)، به شکل کامل تری میتونید در این چشم انداز مستقر بشید، جزئیات اون رو شرح و بسط بدین و اون رو برای مخاطب جذاب کنید. هدف اینه که ذهنتون رو آزاد بذارید، خودتون رو سانسور و یا قضاوت نکنید، هیچ ایده ای رو احمقانه ندونید؛ ایده هایی که شاید از نگاه شما احمقانه به نظر بیان معمولا منجر به موفقیت های بزرگ هنری میشن. برای اینکه اینهایی رو که عرض کردم بهتر متوجه بشید اشاره می کنم به بعضی از داستان هایی که قبلا نوشته شدن و مرور می کنیم ببینیم نویسنده های این آثار موقع نوشتن ایده و طرح اولیه به چه چیزهایی فکر کردن. جان تروبی در آناتومی داستان به چند نمونه از این آثار اشاره میکنه؛ توصیه میشه : آموزش نویسندگی قسمت چهارم از قضا این داستان ها به فیلم هم تبدیل شدن. مثلا: در قتل در قطار سریع السیر شرق که براساس رمانی با همین نام به نوشته ی آگاتا کریستی ساخته شده، ایده و طرح اولیه درباره کشته شدن مردی در کوپه قطاره که کوپه ش درست کنار کوپه ایه که هرکول پوآرو همون کاراگاه نابغه در اون خوابیده. این یعنی ایده ی یک داستان جنایی بکر و هوشمندانه ولی چی میشه اگه بخوایم ایده ی عدالت رو به فرای دستگیری معمولی یک قاتل ببرید؟ چی میشه اگه بخواید نهایت عدالت شاعرانه رو نشون بدید؟ چی میشه اگه مقتول مستحق مرگ باشه و هیئت منصفه ای طبیعی متشکل از دوازده مرد و زن قاضی باشن و هم مامور اعدام. در رمان گتسبی بزرگ که معروف ترین رمان اسکات فیتزجرالده و چند فیلم هم بر اساس اون ساخته شده چالش فیتزجرالد اینه که *ف*س*ا*د رویای امریکایی و تقلیل اون رو به رقابت بر سر شهرت و ثروت نشون بده. مشکلات او هم به همین اندازه بزرگن باید نیرو محرکه ی روایی خلق کنه در حالیکه قهرمان در واقع دستیار کس دیگریه و کاری میکنه که مخاطب جذب آدمای سطحی بشن و یه داستان عشقی کوچک رو به طریقی تبدیل به استعاره ای برای آمریکا میکنه؛ بنابراین در نظر داشته باشید که طرح کلی داستان شما که در یک جمله بیان شده، شاکله ی اصلی داستان شماست. و نکته ی آخر اینکه اصل طراحی چیزیست که داستان رو به عنوان یک کلِ واحد سازمان میده. منطق درونی داستانِ چیزی که باعث میشه قطعات به شکلی ارگانیک به یک دیگه پیوند بخورند به نحوی که داستان به چیزی بزرگ تر از مجموع قطعات خودش تبدیل بشه. چیزی که داستان رو اصیل و دست اول میکنه. تا آموزش مبحث دیگری درباره داستان نویسی خدا نگهدار. قسمت های قبلی آموزش داستان نویسی

آموزش داستان نویسیقسمت 5

دانلود رمان از بام تا آسمان - مریم موسیوند

رمان از بام تا آسمان مریم موسیوند

دانلود رمان تمنا وجودم - مهرنوش

رمان تمنا وجودممهرنوش

دانلود رمان دروغ شیرین - : saghar و sparrow

رمان دروغ شیریناز saghar و sparrow

دانلود رمان زندگی خصوصی - منا معیری

رمان زندگی خصوصی منا معیری

دانلود رمان غرور و تعصب - جین استین

معرفی رمان غرور و تعصبجین استین

دانلود رمان رخ دیوانه باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

دانلود رمان رخ دیوانه باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب رخ دیوانه : PDF|APK|EPUB

z5un3ct9exy36gx8881v
1.gif نام کتاب رمان : رخ دیوانه
1.gif نام نویسنده : sarihane
1.gifحجم رمان رخ دیوانه : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان رخ دیوانه :
گاهی وقتها قلب یک انسان پر از رازهای نهفته است
گاهی وقتها قلب یک انسان پر از درد دلهایی است که به زبان آوردنش
سخت است . من نیز درد دلم را ، درد دل همه را بی پرده و ساده
مینویسم تا همه ساده بخوانند و ساده درک کنند .

قصه من قصه دلدادگی تنها نیست قصه جدایی قصه خیانت وشاید تولدی دیگر
مقدمه:گاهی یک جمله یک زندگی جهنم میکنه گاهی یک جمله زندگی
بهشت هر چیزی ممکن پس فکر کن حرفت به طرف مقابلت بزن.
-دقیقا نمیدونم این بار چندم طول این چهار دیواری ۳*۴ طی میکنم بارها به
صفحه گوشیم نگاه میکنم.
شاید حتی یک پیام این دل نگرانی ازم دور کنه،اما هیچ چیز امیدوار کننده
ای نیست
با زنگ خور گوشیم از فکر بیرون میام نگاهم روی صفحه گوشیم قفل میشه
فقط یک کلمه توی ذهنم دوران پیدا میکنه خودش… دکمه اتصال میزنم
اجازه حرف بهش نمیدم معلوم هست کجایی کسرا میدونی چند بار زنگ زدم میدونی
چقدر پیام دادم در دست رس نبودی نمیگی نگران میشم کجایی الان چهار
ساعت پیش باید رسیده باشی
و فقط سکوت که باعث میشه ساکت باشم
خانم شیرازی؟خودم هستم بفرمایید !؟ میتونم بپرسم گوشی برادر من چرا پیش شماست؟
شما چه نسبتی با اقای شیرازی دارید ؟
اقا گفتم که گوشی برادرم پس منم میشم خواهرش
متاسفانه خبر ناگواری براتون دارم !
چه اتفاقی افتاده اقا نصف جان شدم ؟
متاسفانه ایشون تصادف کردن
چی تصادف الان کجاست ؟
خانم محترم تشریف بیارید خودتان متوجه میشید.
کجا باید بیام

دانلود رمان جدید

رمان جدید از sarihane رخ دیوانه

چی تصادف االن کجاست ؟خانم محترم تشریف بیارید خودتان متوجه میشید. کجا باید بیام ؟بیمارستان اپ..انا اهواز هراسان لباس میپوشم توی دلم میگم خدایا فقط بهم صبر بده نمیدونم چطور به برادر دیگم زنگ میزنم با اولین بوق جواب میده الو ریحان مهرزاد بیا فقط بیا باید بریم اهواز .چی چرا؟ چی شده ریحان؟ حال مامان بد شده؟نه کسرا …کسرا تصادف کرده .تنها یک کلمه میشنوم :امدم از اتاق میام بیرون نگاهم به مامانجون می افته کجا میری ریحان این وقت شب نگاهش میکنم نباید بگم چی شده هنوز ده روز از مرگ باباجون نگذشت این چند شبم بخاطر ترسش از تنهایی من پیشش بودم هیج جا مامان جون با مهرزاد میرم داروخانه امشب شاید بگم عمو بیاد پیش شما راستش فردا امتحان دارم .برو مادر خدا به همراهت .از دروغ گفتن بیزارم ،ان هم دروغ گفتن به عزیزانم .با تک بوق مهرزاد میام بیرون نگاهم میکنه میدونم االن رنگم شده مثل میت از توی جیبش یک شکالت تلخ بهم میده اینم عادت برادرام میدونن حالم که بده فقط شکالت تلخ میخورم بهم میگه بلیط رزرو کردی گفتم برای دو نفر اونم اهواز این موقع سال حتما بلیط هست تا فرودگاه نمیدونم چطور رانندگی میکنه من که تو حال و هوای خودم بودم نمیدونم بگم از شانس خوب یا شانس بد مهرزاد تونست برای یک ساعت بعد بلیط بگیره نمیدونم این سه ساعت چطور گذشت فقط گذشت من االن توی فرودگاه اهوازم با یک تاکسی مستقیم میریم بیمارستان به اطالعات که میرسم میپرسم اورژانس کجا ؟مسیولش این قدر خسته بود که یک بالش بهش میدادن همینجا میخوابید با دست نشان میده به پذیرش میرم نمیدونم چرا این قدر دلشوره دارم، حس میکنم حمایت مهرزاد وگرنه نمیتونستم روی پاهام وایسم دوتا پرستار میبینم مشغول بگو بخندن بهشون میگم وقت بخیر بیماری به نام کسرا شیرازی کجاست؟ یکیشون که اصال اهمیت نمیده اون یکی میگه چند دقبقه صبر کنید و به حرفاشون ادامه میدن عصبی میشم میز دور میزنم لباس یکیشون میگیرم بهش میگم خانم من اینجا نیومدم داستان های هزار یک شب شما بشنوم جواب من بده بعد هر چقدر میخوای غیبت کن با ایشی روش بر میگردون میبینم که میگه اسمش چی بود این بار مهرزاد با صدای که میدونم از عصبانیت داره میلرزه میگه کسرا شیرازی . وصدای پرستار : فوت شدن االن سرخانه هست و این منم که دیگه هیچی نمیفهمم ریحان اینجایی کسرا چی شده ما کجاییم ؟چرا ما تنهاییم ؟ هیچی اومدیم یک جا خوب .یعنی چی خوب مادر و پدرها باشن خوب بدون اونا خوش نمیگذره .میخوای بری پیششون ریحان؟اره بعد همگی باهم بیایم باشه بریم اما شایدخیلی طول بکشه دوباره بیایم اینجاحاال دستت بده بهم تا بریم کسرا دوباره که میایم ایجا خیلی قشنگ

دانلود رمان رخ دیوانه

 ؟میایم عزیزم میایم گلکم. بریم ریحان بریم داداش. یک قولی بهم میدی ریحان !چی داداشی؟ بهم دیگه نگو داداش .چرا کسرا؟دوست دارم اسمم بگی .هر چی تو بخوای….تاریکی صدای گریه صدا یک زن میشنوم چرا بیدار نمیشه مهرزاد؟بیدار میشه مامان مهیا مهزاد دخترم داره از دست میره مامان ناتاشا بیدار میشه مامان ناتاشا مامان مهیا میبری بیرون من پیش ریحان هستم فردا مراسم هفت کسرا حس میکنم صداش میلرزهو دوباره چیزی نمیفهمم چشمام درد میکنه اروم بازشون میکنم دستم توی دست مهرزادبا لبخند نگاهم میکنه ما کجایم مهرزادبیمارستان بیمارستان برای چی ؟هیچی نمیگه حلقه اشک توی چشماش میبینم یادم میاد زنگ گوشیم …اون مرد…. بیمارستان …اهواز ….کسرا میزنم زیر گریه میگم مهرزاد کسرا کجا من ببر پیشش بغلم میکنه اروم باش خواهری اروم اما نمیشه رفت پیشش چرا نمیشه من میخوام کسرا ببینم ؟مهرزاد:چون … کسرا یک هفته پیش دفن کردن .چی چرااا ؟بودن من مهم نبود چرا نذاشتین برای اخرین بار ببینمش اخ خدایااا نمیدونم وضعیتم چطور بود که مهرزاد محکم نگهم داشت بود میگفت اروم باش خواهری اروم داری میلرزی و بعد پرستاری که میاد با یک ارام بخش دوباره میخوابم امروز هفت روز که از مرگ عزیز ترینم میگذره حاال من محکم ترین پناهم از دست دادم رو به روی مزارش میشنیم هیچ نمیگم نه گریه میکنم نه حرف میزنم فقط خیره میشم صدای دکتر و دوست باباسهیلم میشنوم سهیل این دختر داره از درون داغون میشه باید گریه کنه میگی چیکار کنم حسین من وناتاشا کهن و مهیا همه نگرانشیم دکتر:تنهاش بذارید پیش مزار ریحان توی تنهایی همیشه با خودش کنار میادافتاب داره غروب میکنه من هنوز نشستم همه رفتن فقط مهرزاد میبینم که داره دور تر از من با گوشی صحبت میکنه حدسش نمیتونه سخت باشه چه کسی اون طرف خط منیر دوست چندین ساله من و مهرزاد و کسرا و نامزد فعلی مهرزادقرار بود بعد امتحانهای ما چهارتا مراسم عقدشون بگیرن نمیدونم چطور شد یا چقدر وقت گذشت اما از صورت خیس اشکم هوای تاریک شده میشد فهمید خیلی وقت تنهام ادم بی عاطفه نبود اما کسرا به شکلی من بزرگ کرده بود محکم باشم جلو کسی کمر خم نکنم یاد ندارم از کلمه چشم یا خواهش میکنم استفاده کرده باشم کسرا منو ریحان نکونام این شکلی بزرگ کرده بود به سمت ماشین مهرزاد حرکت میکنم مهرزاد بدون حرف پشت سرم میادمهرزاد یک بلیط برام بگیر میخوام برم اصفهان چی اصفهان ؟اره داداش میخوام این چند وقت تاچهلم کسرا برم توی خونش تنها نمیشه ریحان تنها نه چرا نمیشه بار اولم نیست تنها تو خونه میخوام باشم از نه سالگی تنهایی یاد گرفتم یاد نیست مامان ناتاشا و بابا سهیل که میرفتن تهران برای درمان مامان ناتاشا من تنها بودم

دانلود رمان رخ دیوانه

و گاهی مجبور بودم ار برادر برادر چهارسالم مراقبت کنم شما همیشه نبودین باشه هر چی تو بخوای خواهری ،نور چشمی کسرا .حس کردم چشمام از زور اشک نریختن داره میسوزه و ده ساعت بعد من و اصفهان و خاطراتم ساعت پنج صبح با یک تاکسی مستقیم میرم خانه کسرا همیشه کلید خونش داشتم از خصوصیات ما دوتا بود که بیشتر وسایل مصرفی مثل هم داشتیم حجوم خاطرات داره اذییتم میکنه  ۴ همیشه میگفت ریحان اگر یک روزی پیشت نبودم خانه من اون صندلی معلق میتونه ارامش دهنده باشه برات لباس هام عوض میکنم میرم توی بالکن همیشه اینجا نماز میخوندم پشت سرش دو رکعت نماز خوندم رفتم توی اشپز خانه قهوه جوش روشن کردم یک دفعه یاد اولین بار که قهوه درست کردم و برای شوخی با کسرا داخلش فلفل ریختم و تا دو روز مجبور شد سوال ریاضی حل کنم با این تصورش لبخند رو لبم اومد یک لیوان قهوه ریختم رفتم روی صندلی معلق نشستم این صندلی خود کسرا طراحی کرده بود وساختش برای من چون خیلی تاب دوست داشتم میخوام مرور کنم گذشته دور و گذشته نزدیک باید برگشت به سالیان قبل قبل سال۱۹۹۷ میالدی درست روز ۴فوریه یک عصر جمعه دلگیر زنی حامله با فشار باال هفت ماهه هیچ دکتری حاضر نیست عمل سزارین انجام دهد تا این که دکتری قبول میکند میگوید فرزند مرده فقط بتوان جان مادر را نجات داد اما در کمال نا باوری بعد از چهار ساعت دختری به دنیا میاد سه سال میگذره ریحان میشه عزیز دردانه فامیل توی یک روز گرم خردادی خانه کناری خانه اقای نکونام فروخته میشه و یک خانواده چهار نفری اهوازی همسایه اقای نکونام میشن ناتاشا همسر سهیل برای خوش امد گوشی به همراه ریحانه به خانه همسایه رفت توی همان نگاه اول مهر ریحان به دل مهیا نشست یاد دختر ۳ ساله خودش افتاد که شش ماه پیش از دستش داده بود ریحانه قریبی نکرد راحت توی بغل مهیا رفت همین طور که ریحان بغل مهیا حرف میزد کسرا ۱۲ ساله امد داخل مامان خانم مامانی کجایی و با دیدن دختری که بغل مادرش بودیک دقیقه فقط دخترک نگاه کرد ناخوداگاه به طرفش رفت ودخترک توی بغلش گرفت و صدای مادرش توی گوشش پیچید کسرا تا هستی همراهش باش ریحان دیگه نمیشد توی خانه اقای نکونام پیدا کردمخصوصا این که یک سال بعد ناتاشا فرزند پسری به دنیا اورد ریحان فقط با کسرا و مهرزاد بود هیج جا تنها نبود و کم کم ریحان بزرگ تر میشدحاال کسرا پانزده ساله بود ریحان شش سال کسرا موفق شد همان سال دیپلمش بگیرد و در رشته مورد عالقه اش به دانشگاه برود به پیش نهاد کسرا ریحان نقاشی و خطاطی زیر نظر چند استاد خوب اموزش میدید کسرا میگفت اینده ریحان یعنی احساس یعنی روح هیچ وقت نمیشد ریحان خواسته ای داشت باشه کسرا بر اورد نکند ریحان شده بود قسمی از وجود کسرا حس تعلق به ریحان داشت توی خیاالت خودم بودم که صدای زنگ در باعث شد از فکر بیام بیرون تعجب کردم کسی نمیدونست من خانه کسرام گیج شدم

دانلود رمان رخ دیوانه

دکمه تصویر زدم نمیدونم چرا دلم میخواست االن در باز نکنم تا شاید توهینی نکنم اما چه کنم که پشت سر هم زنگ میزد پانچو مشکیم پوشیدم همراه شالش یاد کسرا افتادم همیشه میگفت ریحان مشکی نپوش میگفت من رنگ قرمز دوست دارم شاد باش همیشه یادم یک بار که مانتو مشکی خریده بودم با این که خیلی دوستش داشتم اما انداخت دور من باهاش حرف نمیزدم چون نمیتونست تحمل کن قهر و دوریم برام همان مدل مانتو با رنگ روشن خرید درو باز کردم ،بفرمایید؟ کسرا کجاست؟ یادم نمیاد اقای شیرازی برای شما کسرا باشه برو کنار ببینم دختره دختر گدا خندم گرفت به چیش مینازید برو بیرون تا ننداختمت بیرونکسرای من رفت دیگه نیست میفهمی برو بیرون تا بهت بی احترامی نکردم یعنی چی نیست کجا رفت؟ یعنی کسرا االن هشت روز فوت کرده .چی کسرا مرده ؟ ببین خانم کوچولو حوصله ندارم باهات بحث کنم یعنی ارزش نداری عجیب تا حاالدختر عموی من خبرا بهت نرسونده البته فکر کنم تو مهره بازی برای شادی بودی چون تا جایی که یادم یک حرکات هایی انجام داده بود تا کسرا راضی بشه باهاش باشه که کسرا خداشکر نه تو قبول کرد نه اون دختر عموم حاال برو بیرون چون دیگه کسی اینجا نیست که بخوای با رفتارهای مثال متمدنت عاشقش کنی و درو بستم،الهام تک دختر اقای خشایاری دوست بابا کهنم بود وبا دختر عمو کیهانم دوست بود خانواده بابا کهن زیاد شلوغ نیست خان جان واقاجان باباکهن ،عموکیهان ، عمو کیانوشهمان طور که داشتم فکر میکردم ناخوداگاه به سمت پخش رفتمدکمه پلی زدم تو امتداد سرنوشت کی بود که از تو می نوشت زندگی من و تورو با قلب و با غصه می سرشت با این همه گ*ن*ا*ه و درد کی میره آخرش بهشت ببین ببین که دست من هر جا رسید از تو نوشت

دانلود رمان رخ دیوانه

گریم گرفت بود چطور من تنها شدم حاال چه کاری باید انجام بدم میون جادهها هنوز گرد مسافرا بجاس تو شهر تو غریبه ام غریبه ای که بی صداس نفس میخوام نفس میخوام تو رو یه همنفس می خوام تو شب انتظار تو برای دل قفس می خوام نفس میخوام نفس میخوام تو رو یه همنفس می خوام تو شب انتظار تو برای دل قفس می خوام اگه تو باشی پیش من سوت دالی در به در دوباره خورشید میکشم رو این شبای بی سحر سحر می یاد شب سر میشه درای بسته وا میشه بهارمی یاد تو باغمون برکه من دریا میشه میون جادهها هنوز گرد مسافرا بجاس تو شهر تو غریبه ام غریبه ای که بی صداس نفس میخوام نفس میخوام تو رو یه همنفس می خوام تو شب انتظار تو برای دل قفس می خوام نفس میخوام نفس میخوام تو رو یه همنفس می خوام تو شب انتظار تو برای دل قفس می خوام منو ببر منو ببربریم یه جای بی خطر یه جا که از توبشنوم بگی برام گریه بخر بگو بگوبه من بگوکه من نشستم پشت در بگوکه چهرم پر بشه از آدمای بی خبر نفس میخوام نفس میخوام تو رو یه همنفس می خوام تو شب انتظار تو برای دل قفس می خوام

دانلود رمان رخ دیوانه

فس میخوام نفس میخوام تو رو یه همنفس می خوام تو شب انتظار تو برای دل قفس می خوام این اهنگ مورد عالقه ما بود هیچ وقت بدون هم گوش نمیدادیم این اولین بار که این قانون من میشکنم نگاهی به اطراف گردش میدم باید از کجا شروع کنم نقشه هاشرکت ؟سرو سامان دادن به شرکت؟نمیدونم ساعت نگاه میکنم نزدیک یازده بهتر یک سری به خانه بابا سهیل بزنم میخوام زنگ بزنم اژانس اما یادم می افته میتونم از ماشینی که کسرا برام خرید استفاده کنم درست حق نداشتم تا سه سال دیگه استفاده کنم اما خوب پس برای چی از ده سالگی رانندگی یادم داد ریموت در با ریموت ماشین برمیدارم از در که میام بیان سورن دوست کسرا از واحد روبه رویی میاد بیرون سالم چطوری ریحان؟ممنون سورن تو خوبی؟ریحان کسرا کجا ؟تعجب میکنم یعنی خبر نداشت اما بیشتر دوستای کسرا برای مراسم از اصفهان امده بودن سورن خبر نداری چی شده؟نه چه خبری من این چند وقت درگیر پروژه ترکیه بود خطم خاموش بود االن روشن کردم دیدم مهرزاد پیام داده کارم داره چی شده ریحان حرف بزن !؟سورن کسرا… ! کسرا چی ریحان ؟ کسرا تصادف کرده .چی ؟کی چطوری االن کجا کسرا هشت روز پیش دفن کردن و من دیدم قامت خم شده سورن زانوهاش خم شدریحان بگو شوخی میکنی مثل همیشه اشک من سرازیر شده بود بخاک کسرام دروغ نمیگم کمک سورن میکنم بلند شه

دانلود رمان رخ دیوانه

میبرمش توی خانش کمک میکنم دراز بکشه باید میرفتم درست نبود من با سورن تنها باشم همیشه وقتی پیش پسرا بودم کسرا پیشم بودبه متین دوست سورن زنگ میزنم الوسالم متین ریحانم سالم ریحان خوبی تسلیت میگم ممنون متین سورن خبر نداشت کسرا فوت کرده راستش نه سورن ترکیه بود دست رسی بهش نداشتیم گفتم بذار بیاد بهش میگم االن داشتم میرفتم پیشش سریع بیا سورن حالش خوب نیست منم باید برم تو پیش سورن چیکار میکنی متین میدونی از جواب پس دادن خوشم نمیاد همین االن بیا چه بیای چه نیای تا پنج دقیقه دیگه میرم تمام و دکمه قطع زدم یک مسکن از توی کشوی اشپزخانه برداشتم همراه یک لیوان اب میوه برای سورن بردم)من چون خونه دوستای کسرا بودم با کسرا جای تمام وسایل میدونستم قریبا(سورن تا من دید نمیدونم چرا یک جوری نگاهم کردگفتم چی سورن چرا این شکلی نگاهم میکنی ؟ گفت کسرا مرده تو این قدر ریلکسی بهم بر خورد نمیدونم چرا فکر میکرد من بی عاطفم مگه باید براش شرح میدادم که یک هفته بستری بودم نه نباید میگفتم گفتم خودش گفت اروم باشم دارم به خواسته کسرا عمل میکنم و لیوان همراه قرص وسط اتاق ول کردم رفتم صدای شکستن لیوان شنیدم وقتی در باز کردم برم بیرون متین هم زمان با من رسید گفتم بیا برو به دوستت برس تا کار دست خودش نداده حوصله نداشتم با اسانسور برم دو طبقه پله من نکشته بودپس سی وشش پله رفتم پایین ریموت ماشینم زدم ماشین کوچیکم با اون رنگ قرمزش خیلی خاطره خوبی یادم میاره وقتی کسرا میخواست برام ماشین بخر گفت چی ماشینی میخوای گفتم هر چی کوچیک تر بهتر گفت یعنی چی گفتم حوصله ماشین بزرگ ندارم جا پارک

دانلود رمان رخ دیوانه

پیدا کردن سخت بعدشم ماشین تو مهرزاد مامان ها و بابا ها هستو اخر ماشین کوچک برام خریدسوار شدم به سمت خانه بابا سهیل حرکت کردماز طرف خیابان شهیدا صفه رفتم میخواستم سریع تر از اتوبان برم از طرف اتوبان اقارب پرست به طرف خانه بابا سهیل جلو در پارک کردم و بار این همسایه فضول که کارش گیر باباسهیل بیخیالش میشم در باز میکنم طبق معمول مامان ناتاشا داره داخل دفتر علمش مینویسه دفتر علم اسم کتاب مامان ناتاشا که در مورد تمام مواردی که یک زن در حد معمول باید بدون مینویسه)دوستان این کتاب واقعا چاپ شده میتونین با یک سرچ کوچک این کتاب دانلود کنید(از پشت سر بغلش کردم گفتم سالم مامان خوشگلم ریحان کی اومدی دیشب مامانم دیشب تا حاال کجا بودی خانه کسرا خانه کسرا تنهایی چکار میکردی فکر میکردم تصمیم گرفتم . و نتجش چی بود؟کارهای عقب افتاده انجام بدم راستی مامان به منیر زنگ میزنی بیاد اینجا تا من میرم حمام بایدکمکم کنه برای چه کاری کمکن کنه؟نقشه کشی کسرا قبل فوتش نقشه یک مدرسه طراحی کرده بود باید تحویل میداد که عمرش به این روز نرسید حاال من باید کاملش کنم باشه برو حمام تا من زنگ بزنم راستی با چی امدی خانه تو که این ساعت توی جاده حالت بد میشه فوبیا داری قرصم میدونم همراهت نبود ؟با ماشین خودم. چی ریحان تو چیکار کردی!؟ با ماشین خودم اومدم گ*ن*ا*ه کردم ؟معلوم گ*ن*ا*ه کردی! اگر اتفاقی می افتاد من چکار میکردم فعال که سالمم بعدشم مادر من اگر پنج سال پیست رفتن مسابقه دادن در نظر بگیری میشه گفت راننده حرفه ای هستم نه شلغم .برو حمام ریحان سرم بردی .خوب سوال کردی مادر من جواب دادم سر درد برای چی نکنه فکر میکنی کسرا نیست مثل این دخترا تیتیش فقط به فکر مهمانی و لباسم نه من کلی کار دارم شرکت هست کارهای خیریه هست و به سمت حمام رفتم میدونم

دانلود رمان رخ دیوانه

تند برخورد کردم اما دست خودم نبود بقیه روز خیلی سریع پیش رفت منیره اومد نقشه ها تکمیل کردیم امروز باید نقشه ها تحویل بدم نمیخوام تنهایی برم انجا به چند دلیل اول مدرسه پسرانه دوم شاید فکر کنه من بچم البته از این بابت خداشکر میکنم قد بلند و استخوان بندی درشت دارم و همیشه سنم بیشتر نشان داده میشه اما از معصومیت وجذابیتم کم نمیکنه هیچ خیلی خوب برام خداشکر طرف شک نکرد و نقشه گرفت پول همان زمان پرداخت کرد به حساب من قدم بعدی تعطیلی شرکت با بابا کهن تماس گرفتم ازش خواستم تا فردا بیاد پیشم طبق قرار بابا زنگ زد گفت ساعت ده اصفهان رفتم پیشوازش سالم باباکهنم .سالم عروسک بابا توی بغل بابا فرو رفتم اشک ریختم بریم بابایی خسته ای .بابا بردم خانه کسرا تا وارد شد حس کردم صورتش از ناراحتی جمع شد گفت.. کسرا این خانه درست کرد تا تو ع..تا من چی بابایی هیچی دخترکم باشه بابا استراحت کیند تا من ناهار درست میکنم نیاز نیست عزیزم خوب زنگ بزن کنتاکی سفارش بده شما دوتا خیلی فست فود های کنتاکی دوست داشتین نه بابا مگه میشه اصال حرفش نزنید شما معدتون مشکل داره غذا بیرون براتون خوب نیست بابا رفت تو اتاق کسرا استراحت کنه میدونم نمیخواب اما خوب حس کردم نیاز به خلوت داره مخصوصا که این چند ماه ازش دور بود نهار که اماده شد بابا صدا زدم وقتی امد چشماش قرمز بود

دانلود رمان رخ دیوانه

فهمیدم گریه کرده اما چیزی نگفتم خوب دختر بابا با من چیکار داشتی راستش بابا میدونید که من و کسرا با هم کار میکردیم توی شرکت یعنی من به اعتبار کسرا توی شرکتم اول این که بعد فوت کسرا من نمیتونم تنهایی انجا اداره کنم دوم تکلیف کارکنان باید مشخص بشه االن یک هفته شرکت تعطیل بهتر حقوق اخرشون با مزایاشون بهشون بدم تسویه کنیم حق با تو بابا اصال یادم نبود شرکت کسرا کارهاش مانده و یک مورد دیگه بابا نمیدونم اطالع داشتین کسرا خانه و ماشین و شرکت و تمام دارایی حقیقیش به نام من کرده هیچ وقت نفهیدم چرا اما میدونین تا هجده سالگی نمیتونم ازشون استفاده کنم اگر راضی باشین من برم دفتر اسناد همه به نام شما کنم چون حق شما و سهم ارث شما و مامان مهیا ومهرزاد. این چه حرفی میزنی دختر هان؟ کسرا اونا برای تو گذاشت همین بس سهم ارث کسرا به تو میرسه. یعنی چی بابا خوب کسرا ازدواج میکرد خانمش نمیگفت چرا تو همه داراییت به نام خواهرت؟ نمیفهمم این کارش چه معنی داشت ؟ بحث بعد دخترم راستی ریحان وقت نشد بپرسم کسی دیگه تعقیبت نمیکنه ؟ شک نکردی به چیزی!؟ نه بابا من متوجه چیزی نشدم اگر هم کسی تعقیب میکرده من متوجه نشدم راستش از شما که پنهان نیست چون کسرا بود دلم قرص بود که حواسش هست اما حاال باید خودم از پس خیلی چیزا بر بیام میفهممت دخترم و بعد بابا مشغول غذا خوردن شد

دانلود رمان رخ دیوانه

و من به گذشته نچندان دور سفر میکنم عصبی پاهام تکان میدم کسرا رو به روم ایستاده چی شده ریحانکم داداشی مامان ناتاشا میگه حتما امشب باید برم خانه، خاله بانو میاد انجا نمیخوام برم داداش خوشم نمیاد از رفتارش تظاهر میکنه ادمی که فقط ادعا میکنه خدا را میبینه اماخودم دیدم داشت غیبت میکرد یا خودم دیدم وقتی مهمانی میگیرن چقدر اصراف میکنن و… غیبت نکن دختر کسرا صورت ریحانه سیزده ساله که حاال نوجوانی مثل بقیه نوجوان ها با افکار سر در گم بین دستاش میگیره میگه ریحان میدونی خدا اولین چیزی که سفارش کرده چی؟نه داداشی چی احترام به پدر و مادر و نگهداشتن حرمت پدر و مادر حرف مامان ناتاشا زمین ننداز حاال سوارشو کوچولو قبل رفتن برات بستنی بخرم سوار میشم بین راه کسرا از سالطین برام بستنی میخره وبعد مقصد خانه پیاده که میشم دستم میگیره میگه ریحانم حرفام یادت نره ها چشم داداشی یک دفعه گوشیش زنگ خورد نمیدونم چی شده بود اما سریع قطع کرد گفت برو داخل خانه ریحان و با یک تیک اف رفت اولین بار بود بدون اینکه منتظر بمون تا برم داخل خانه رفت بود شانه ای باال انداختم به سمت خانه رفتم که فقط سه قدم باهام فاصله داشت ریحان خانم صدای یک مرد که من صدا میزنه بر میگردم و بعد هیچی نمیفهمم حالت تهوع دارم سرم گیج میره چشمام باز میکنم چه اتفاقی افتاده ؟من کجام نمیدونم چقدر فکرم بلند گفتم اما طرف مقابل که فهمیده بود بیدار شدم گفت عجله نکن خانم کوچولو میفهمی ترس دارم اما کسرا میگفت اگر اتفاقی برات افتاد نترس ترس تو باعث میشه اونا سخت تر کنن شرایط برات. راستی کسرا از کجا میدونست برای من قراره اتفاقی بیفته ؟

دانلود رمان رخ دیوانه

چند ساعتی هست اینجام اما خبری نیست شاید یکی از شوخی های مهرزاد اما مهرزاد شوخی به این وحشتناکی انجام نمیده یک دفعه در باز میشه بیدار شدی خانم کوشولو ؟ من کجام ؟بهت نمیاد کوچولو زبان درازی باشی زبونم برای الش خورا همین طوری هی دختر جون حواست باش من کیم خوب بگو تا بدونم کی هستی زود اما به وقتش میفهمی نمیدونم با گوشیش شماره کجا میگیره اما میذاره رو اسپیکر بعد چند دقیقه صدای بابا سهیل میشنم بله؟ احوال اقای نکونام ! ببینم دخترت اومده خونه؟ کی هستی ؟منظورت از حرفات چی؟ اسه اسه جناب …چه درجه بودی سر هنگ ،سرگرد، سروان؟ در هر صورت من فرمانده صدات میکنم بذار اسمم بگم شاید یادت اومد من کیم بهادر …بهادر محمودی یادت اومد؟بذار بقیشم بگم هجده سال پیش وسط زمستون ریختین خونم با یک پنج کیلو هرویین حکمم شد اعدام اما نشد مریض شدم بردنم درمانگاه زندان از اونجا فرار کردم االن هجده سال اوارم تنها هدفم انتقام گرفتن از تو فرمانده دخترت پیش من حکم اعدام در برابر مرگ دخترت فکر نکن میکشمش فقط اول خوب زجرش میدم تا بفهمی زجر کشیدن یعنی چی و قطع کردو چند دقیقه بعد… من بودم با دست های اویزان با قالب به سقف و ضربات کابل و ضربه مشت داخل شکم و روی صورت دختر ، چیزی از دختر سیزده ساله باقی نمی ماند با این ضربات شکنجه فقط میگفتم خدا ندونم چطور هنوز زنده بودم کل بدنم درد میکرد اما واقعا دلم مرگ میخواست نمیدونم به چه گناهی داشتم تاوان پس میدادم حس کردم صدای روشن شدن دستگاهی اومد و فلش دوربین االن یک روز اینجام نمیدونم

دانلود رمان رخ دیوانه

چرا زندم میاد پیشم با پاش ضربه بهم میزنه )زنده ای هنوز ت*و*ل*ه*س*گ(صدای شماره گرفتن میشنوم و بار دیگه صدای بابا سهیلم الو !؟چطوری فرمانده عکسا فیلمها به دستت رسید دخترت دیدی اخ صورتش دیدی چه خوشگل شده به نظرت خودش میمیره؟وصدای فریادکسرا:میکشمت ا*ش*غ*ا*ل. کارم تمام نشده فرمانده به اون پسره بگو عربده نکش برای من فرمانده اگر دخترت یک اسیب جسمی وروحی بدی ببین چکار میکنی ؟و این بار من میترسم خدایا هستی صدام میشنوی نذار اخر زندگیم باشه که اگه این مرد بخواد اخر زندگیم باشه خودم میکشم میاد طرفم خودم به سختی با درد میکشم عقب نترس خانم کوچولو باباجونت حقش اما خیلی بد اخر زندگیت اینجاست حیف دختر فرمانده ای حالم بده نفسم باال نمیاد سعی میکنم خودم دور کنم اما سخته چشمام داره سیاهی میره اما یک صدا اشنا میشنوم دستت بهش نمیخوره ….. پاورقی)دوستان بخاطر لحن قاچاقچی چی معدزت میخوام اما به یک دلیل نمیشه به شکل دیگری نوشت لحن یک قاچاقچی هیچ وقت مهربان نیست و خوب به دلیل فرهنگ پایین خوب صحبت نمیکنند(

دانلود رمان رخ دیوانه

 کل بدنم درد میکنه حتی نمیتونم چشمام باز کنم اما تالشم میکنم باریکه نور چشمام اذییت میکنه مامان مهیا میبینم و صدای ارامش میشنوم بیدار شدی مادر بذار برم دکترت خبر کنم چند دقیقه بعد مردی سفید پوش همراه دوتا پرستار امدن دکتر میشناختم از دوستان بابا سهیلم بودحالت چطور ریحان خانم چیزی نمیگم انگار میفهم حرف نمیتونم بزنم مامان مهیا نگران دکتر نگاه میکنه دکتر میگه چیزی نیست بخاطر شک خوب میشه بعد به من میگه هرجاییت دست میذارم درد داشت چشمات ببند تا بفهمم بعد از چکاب دکتر وعکس برداری که مشخص شد مشکلی نیست و فقط خون ریزی داخلی داخل شکمم داشتم و کبودی هام برگه ترخیص امضا شدبیشتر از همه خانوادم نگران حرف نزدنم بودن نمیدونم چرا کسرا ندیدم مامان مهیا میگفت کاری براش پیش اماده رفت مسافرت امامن خوب میدونستم کوچکترین خراشی کسرا دیوانه میکنه وای بحال این وضعیتم من همیشه براش در الویت بودم چطور االن پیشم نیست صدای در زدن میاد با زنگ که مامان ناتاشا برام گذاشتم متوجه طرف مقابل میکنم میتونه بیاد تو باورم نمیشه کسرا با صورتی اصالح نشده اما لباس هاش مثل همیشه خوب سالم ریحانم خوبی عزیز دلم صورتم به طرف دیگه کردم باهام قهری جواب سالم واجب دفترچه که کنارم بود ورداشتم نوشتم سالم من میبخشی ریحان میدونم باید پیشت میماندم اما من خودم مقصر میدونم اگر اون شب منتطر بودم تا بری داخل خانه االن این اتفاقات نیفتاده بودتمام خاطرات اون دو روز وحشتناک جلو چشمم مگه میشه فراموش کنم ؟بعد از ان کسرا تا یک سال من پیش یک مشاور به نام خانم مهدیان میبرد خانم مهدیان به کسرا گفت بود من خودم نمیخوام حرف بزنم کسرا کالفه کرده بودم مریض شده بودم تب داشتم اما دست وپاهام یخ بود هیچ چیز نمیخوردم سر درد شدید داشتم دکتر می گفت اسم

دانلود رمان رخ دیوانه

این بیماری تب المان بخاطر ضعف اعصاب متاسفانه همیشه تا اخر عمر اگر چیزی باعث شود استرس داشت باش یا عصبی بشه ویا هر شوکی همین طوری میشه سر دردش همیشه همراهش حتی وقتی خواب من اشک کسرا ندیده بودم اما ان شب اشک عزیزم دیدم خودش سر زنش میکرد التماسم میکرد حرف بزنم حداقل نمیتونستم این حالت کسرا ببینم با این که حالم بد بود اما فاصله سه چهار قدمی تا کسرا رفتم بغلش کردم تو گوشش گفتم من خوبم داداشی چون تو پیشمی …نمیدونم چقدر به گذشته فکر میکردم اما وقتی متوجه موقعیتم شدم بابا کهن نبود و میز جمع شده بود شرمنده بابا کهن شدم حتما چند بارم صدام کرده بودهپاورقی)دوستان بیماری تب المان وجود داره وتعداد محدودی به این بیماری مبتال هستن یکی از اون افراد خود من هست ( امروز به کمک حسابدار شرکت وبابا کهن حساب کارکنان تسویه کردیم و شرکت برای همیشه تعطیل شد چه روز هایی داشتیم یاد روز هایی افتادم که چقدر سر دکراسیون شرکت بحث میکردیم من میگفتم کالسیک باشه کسرا میگفت مدرن من میگفتم مشکی قهوه ایکسرا میگفت سفید و خاکستری چه روزهایی سر نقشه کشیدن تا ساعت دو یا سه نصف شب شرکت نبودیم البته نقشه کشی کسرا یاد من داده بود میگفت میخوام در اینده یک مهندس معماری بشی به پیش نهاد بابا کهن دفتر همان روز به یکی از دوستان مهرزاد که برای شروع کارش به یک مکان شناخت شده نیاز داشت فروختیم

دانلود رمان رخ دیوانه

 امروز چهلم کسرا تا دو ساعت دیگه اهوازم اخ خدایا چی در من دیدی که فکر میکنی تحملم این قدر باالست بازم شکرت خدا جونم، توی سالن انتطار مهرزاد همراه منیر میبینم چطور تونستم این قدر از عزیزانم دور باشم با مهرزاد دست میدم منیر بغل میکنم به سمت خانه بابا کهن میریم خانه بابا کهن منطقه کیان پارس بود خیابان پهلوان جلو در پارچه های سیاه که نام کسرا عزیزم روی همه ان ها خود نمایی میکرد صداگریه مامان مهیا میشنوم دلم براش تنگ دلم اغوش پر مهرش میخوادبه سمتش میرم مامان مهیا تا من میبینه خودش زود تر به من میرسونه بغلم میکنه کجایی دخترکم دردت به جونم دیدی کسرام رفت نیست دیگه کسی نیست که بگه مامان من یکی دوست دارم بگه مامان شدنی نیست پیشش باشم توی بغلم اشک بریزه پسرم برای عشقش که فکر میکرد بهش نمیرسه یک دفعه یکی با تمام قدرت کشید من عقب اگر خودم کنترل نکرده بود حتما سرم به جایی خورده بودجمعیت ساکت شده بود همه به دختر عموی عزیز و حسودم نگاه میکردن واقعا سادیسمی بود این دختر . به چه حقی امدی اینجا تو از خون گوشت ما نیستی دختر س*گ صفت نصف افرادی که انجا بودن میدونستن این مثال دختر عمو با من مشکل داره بخاطر نزدیکیم به کسرا اما من درک نمیکردم چرا این رفتار داره صدای مهرزاد اومد شادی این چه حرفی میزنی ریحان دختر پدر و مادر و خواهر من شادی:راست میگی پس چرا کسرا به چشم خواهر این دختر نمیدید چرا وقتی بهش گفتم بیا عقد کنیم گفت نمیتونم کسی دوست دارم سخت نیست فهمیدن این که این دختر که معلوم نیست پدر و مادرش کی هستن عشق کسرا بود نمیتونستم حرفاش حضم کنم کسرا عاشق من بوده دنیا گفت معلوم نیست پدر مادر من کی هستن نگاهی به اطراف کردم مهرزاد و مامان مهیا دارن با نگرانی نگاهم میکنن عمو داره سرش با تاسف تکان میده میرم

دانلود رمان رخ دیوانه

رو به روی دنیا می ایستم دستم بلند میکنم کشیده ای توی صورتش میزنم شوک میشه میخواد جواب سیلیم بده دستش میگیرم بهش نگاه میکنم میگم کسرا یادم نداده بذارم کسی دست روی من بلند کنه پدر و مادر من باید با طال قابشون گرفت بهت اجازه نمیدم در مورد خانوادم این طور صحبت کنی به حرمت احترام خانواده بوده که هیچی نگفتم بهت تا حاال فکر میکنی خبر ندارم تو مادرت نمیدونین حیا چی شرم چی عفاف چی نذار دهنم باز کنم هر چی در مورد تو مادرت میدونم بگم چهره زن عمو میبینم که سرخ شده از اول این مادر و دختر با من مشکل داشتن مامان مهیا دستم میگیره با چشماش به من میگه اروم باشم ریحان دخترم همراهم بیا با مامان مهیا از پله ها به طبقه دوم میریم خانه بابا کهن ویالیی دوبلکس طبقه پایین پذیرایی و نشیمن غذا خوری و تی وی روم فامیلی روم طبقه دوم اتاق خواب ها به سمت اتاق کسرا هدایم کردتا وارد اتاق شدم هنگ کردم باورم نمیشد اینجا اتاق کسرا؟ چقدر تغییر کرده همه دیوارها از عکس های من نقاشی های من پر بود تیکه تیکه از قسمت های اتاق دست نوشته هایی بود

دانلود رمان رخ دیوانه

 نزدیک ترین دست نوشته خواندم یعنی می شود روزی بیایی،آرام دستانم را بگیری وبا ب*و*س*ه ای سد کنی هزار بغض نشکسته ام و زمین و زمان را دوباره به خنده هایم آشنا کنی؟یعنی می شود بیایی در شب های دلگیری مرا به بهشت زیبای آغوشت مهمان کنی و این بنده نوازی زیبای تو مصادف شود باجان دادن دوباره من در آغوشت ؟یعنی می شود روزی بیایی و فقط باشی اینجا،در کنارم ؟یعنی می شود … و نوشته بعدی دل خوشم با غزلی تازه، همینم کافی ست تو مرا باز رساندی به یقینم. کافی ست! قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست! گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن! من همین قدر که گرماست زمینم کافی ست من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز که همین شوق مرا، خوب ترینم کافی ست و بعدی یک نفر در هـمین نزدیکــی ها چــیزی …. به وسعت یک زنــدگی برایت جا گذاشته است خیالـــت راحت باشد آرام چشمهایت را ببــند یکنفر برای همه نگرانـــــی هایت بیــدار است یکنفر که از همه زیبایی های دنیــا تـنهـا تـــو را بـــــاور دارد ………..

دانلود رمان رخ دیوانه

برام قابل درک نبود حس های ضد و نقیضی ازارم میداد یعنی کسرا من دوست داشت یعنی من فقط به چشم برادر نگاهش میکردم امانمیتونم منکر این بشم دوست داشتن من خیلی فراتر محبت خواهر وبرادر بود مامان مهیا دفترچه ای از کشو میز کسرا برداشت بهم داد دفترچه ای با جلد چرم خوب یادم چقدر کسرا به چرم عالقه داشت تمام کیف ،کفش، کمر بند همه چرمی بودن حتی برای من چرمی میخرید صدای مامان مهیا میشنوم تنهات میذارم سری برایش تکان میدم نگاهی به دفترچه میکنم و صفحه اول باز میکنم تاریخ پانزدهم فروردین سال هزار و سیصد و هشتاد وپنج امروز نه سالش میشه باروم نمیشه شش سال گذشت انگار همین دیروز بود که با اون لباس عروسکی و موهای فر طالییش توی بغل مامان مهیا بود حاال دختر کوچولو من نه سالش براش یک روسری با رنگ مورد عالقش گرفتم با یک چادر میدونم زود چادر سرش کنه اما میخوام بدون با چادر حرمتش حفظ میشه چند صفحه بعدتاریخ سوم مهر هزار و سی صد وهشتاد شش امروز مدرک لیسانسم گرفتم ریحان گفت باید شیرینی بدی و گرنه باید بپری توی استخر خانه منم مثال ترسیدم میدونم شوخی میکنه برای همین منم ریحان مهرزاد بردم رستوران شب نشین هم غذا ایرانی داره هم غذا چینی ریحان خیلی غذا های چینی و روسی دوست داره اما باید اعتراف کنم البالو پلو ریحان نمیشه با هیچ غذایی مقایسه کرد با این سن کمش گاهی از مامان مهیا اشکال میگیره تاریخ سوم تیر هزار سی صد وهشتاد ونه امروز بدترین روز زندگیم هیچ وقت نمیتونم خودم ببخشم چطور نتونستم مراقبش باشم اخ خدا چطور تنهاش گذاشتم وقتی عکس ها فیلم ها دیدم داغون شدم عشق من عروسکم خونین بود اگر اون کثافت دست خودم بود یک گلوله حرومش میکردم امروز پیداش کردیم االن بیمارستان نمیتونم برم پیشش ازش خجالت میکشم چند صفحه بعدتاریخ پانزدهم فروردین هزار سی صد و نود امروز تولد عشقم امروز باالخره به مامان مهیا از عشقم گفتم بهم گفت میدونست ریحان دوست دارم اما اول این که االن ریحان کوچیک دوم این که اگر حرفی بزنی حرمت هایی بین تو ریحان و خانواده اقا سهیل شکست میشه صبر داشت باش عزیز دلم تاریخ نه خرداد هزار سی صد ونود امروز پدر بزرگش فوت کرده بابا حسین برای منم بابابزرگ بود محبتش برای همه نوه هاش بود ریحان خیلی حالش بده تب داره نباید بهش استرس وارد میشد نگرانشم کبوتر کوچولو من خیلی کالفه و منزوی میشه.

دانلود رمان رخ دیوانه

 من یاد زمانی افتادم که پدر بزرگ فوت کرده بود شصت روز پیش ان زمان کسرا بود ان روز امتحان داشتم پدر بزرگ چند سالی بود سکته کرده بود و نصف بدنش از کار افتاده بود و به سختی حرف میزد ان روز برعکس همه روز ها خانه ساکت بود رفتم طبقه باال خانه خودمان مامان جون مادر مامان ناتاشا خانه ما بود داشت با تلفن حرف میزد تا من دید حول شد گوشی گرفت طرفم داییت زنگ زده کارت داره برام عجیب بود من شاید سالی یک بار با دایم حرف میزدم االن با من کار داره سالم دایی جان خوبین سالم ریحان تو خوبی تسلیت میگم تسلیت برای چی دایی حس کردم دایی حول شد اخ میدونی خاله من فوت کرده برای همین تسلیت گفتم دایی خاله شما فوت کرده به من تسلیت میگین هیچی ریحان جان کاری نداری نه دایی جان خداحافط وقطع کرد من به بابا سهیل زنگ زدم) بعد ها فکر کردم چقدر بد خبر فوت پدر بزرگ چه از دایی چه از بابا شنیدم ( الوسالم بابا کجایین ؟ سالم ریحان جان باغ رضوان . باغ رضوان برای چی بابا؟ ریحان حول نکنیا باباجون امروز صبح فوت کردو من هیچ چیز دیگه نفهمیدم بهوش که امدم خیلی بی تابی میکردم و خداشکر میکنم هنوز کسرا پیشم بود دو روز به مراسم هفت مانده بود بخاطر مشکالتی بجای روز هفتم روز نهم مراسم هفت قرار بود بگیریم کسرا کار داشت باید میرفت اهواز میخواست نره اما اصرار من مجابش کرد بره با کلی نصیحت و دل داری رفت عاشق این اخالق نگرانش بودم و این که فقط برای من بود این نگرانی خیلی خوب بود قول داد برگرده تا دو روز دیگه برای مراسم پیشم باشه البته میشنیدم حرف وحدیث هایی که پشت سر من وکسرا توی مراسم ها میگفتن الهی دلم برای بابا جونم میسوزه که بجای دعا براش دارن غیبت میکنن

دانلود رمان رخ دیوانه

دانلود رمان جدید

1.gif

 

تعداد صفحات کتاب : پی دی اف ۱۲۸ جار ۱۰۰۰

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

 

منبع تایپ رمان : negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم