دانلود رمان جدید دانلود رمان رخساره اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر 10000

نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر

در هر مکانی هستین نیازی نیست از مکانتون خارج بشین به راحتی در لحظه کار رو تو خونه سفارش بگیرین، انجام بدین و پولش رو تو خونه دریافت کنین اگه دنبال یه شغل خونگی یا شغل دوم هستین این نرم افزار بهترین انتخاب ممکن هست در اینجا میخوایم شما را با روند انجام پروژه آشنا کنیم. پس با ما همراه باشین

دانلود رمان رخساره

دانلود رمان رخساره اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب رخساره : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان رخساره (موبایل و PDF)
1.gif نام کتاب رمان : رخساره
1.gif نام نویسنده : star-69
1.gifحجم رمان رخساره : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان رخساره :
داستان درباره ی دختری به اسم رخساره هستش که فارق از هر دغدغه ای روزگار می گذرونه اما با برگشت ناگهانی خانواده ی عموش به ایران زندگی رخساره به هم می ریزه ، سالها قبل پدر بزرگ رخساره اون رو به اسم پسر عموش میکنه و از پسرهاش میخواد اون دو نفر با هم ازدواج کنن ، رخساره هم وقتی متوجه برگشت خانواده ی عموش میشه می ترسه مجبور به ازدواجی ناخواسته بشه که…..

دانلود رمان جدید

رمان جدید از star-69 رخساره

به نام خدا فصل اول سر و صدایی که از طبقه ی پایین می آمد مرا از خواب ناز صبح جمعه بیرون کشید.زیر لبی ناسزایی نثار رضا و همسرش فرشته کردم. همیشه صبح های جمعه با کله پاچه یا حلیم سرو کله شان پیدا می شد و با سر و صدا که جزء جدایی نا پذیر وجود هر دویشان بود خواب روز تعطیل را به همه حرام می کردند!بابا هم که از این عادت رضا و فرشته خوشش می آمد کلید ورودی ساختمان را به آنها داده بود که راحتتر بتوانند ما را زابه راه کنند و از خواب ناز بیدارمان کنند! بیدار کردنشان هیچی خودم را قانع کرده بودم سحر خیزی خوب است چرا که از قدیم گفته اند “سحر خیز باش تا کامروا شوی” حالا چه اشکال داشت فرشته و رضا باعث کامروایی ما شوند؟! چند ماه که گذشت کوه نوردی هم به برنامه ی صبح جمعه اضافه شد!و هر دو هم اصرار شدید برای همراه بردن من داشتند. با حرص پتو را روی سرم کشیدم شاید دوباره خوابم ببرد و آن دو دست از سرم بردارند و به تنهایی به کوه بروند.چشمانم تازه داشت گرم می شد که در اتاق با صدای بلندی که نشان از شتاب زدگی فرد پشت در داشت باز و فرشته داخل اتاق پرتاب شد و در را از داخل قفل کرد.صدای داد و بیداد رضا هم بلند شده بود و ضربات پیاپی به در می کوبید و از پشت در هی تهدید می کرد. دیگر تلاش برای خوابیدن دوباره هم فایده نداشت بلند شدم و روی تخت نشستم. – سلام فرشته جون خوش اومدی احتیاج نبود اجازه بگیری راحت باش اتاق منو تو نداره. فرشته مثل همیشه با صدای بلند خندید و گفت:

دانلود رمان رخساره

سلام عزیزم تو که هنوز خوابی زود باش بلند شو می خوایم بریم دیر می شه. صدای رضا هم از پشت در بلند شد: – رخساره ترو جون هر کی دوست داری درو باز کن بذار من اینو آدم کنم. خنده ام گرفت این دو تا کی می خواستند بزرگ شوند؟ – چی شده رضا مگه چی کار کرده؟ – بگو چی کار نکرده بهش گفتم یه لیوان آب بهم بده با همون لبخند موذیانه همیشگیش گفت چشم عزیزم شستم خبر دار شد کاسه ای زیر نیم کاسشه گفتم نهایتش آب رو می ریزه روم حواسم رو جمع کردم رفت آب رو آورد و خودشو مظلوم کرد و لیوان رو داد دستم خیالم راحت شد که روم نمی ریزه با خودم گفتم نه تو فکر بد می کنی فرشته دیگه بزرگ شده رفته خونه ی شوهر آدم شده با خیال راحت لیوان رو یه نفس سر کشیدم که یه دفعه ته گلوم سوخت لیوان کاملا از نمک اشباع شده بود انقدرآب رو شور کرده بود که به تلخی می زد. فرشته با خنده گفت: – خوب خودت می رفتی برای خودت آب می ریختی مگه نوکر گرفتی؟ نه اشتباه می کنی آقا شما تاج سر گرفتی. با خنده گفتم: – فرشته جان گناه داره اذیتش نکن. – ااااا تو چرا ساده بازی در میاری یعنی باورت شد اول من شروع کردم؟نه خیر عزیزم دیروز صبح داشتم میرفتم سر کار دیدم بدو بدو اومده دم در یه لیوان چایی و یه لقمه نون پنیر گرفته سمت من می گه نمی زارم بدون صبحانه بری مگه این که از روی جسد من رد شی منم دیرم شده بود برای این که دست از سرم برداره لقمه و چایی رو از دستش گرفتم تا یکم از چایی خوردم گلوم آتیش گرفت لیوان پر از فلفل بود. صدای اعتراض رضا بلند شد:

دانلود رمان رخساره

– من کار ترو تلافی کردم که پریروز توی غذام قرص کار کن انداخته بودی و باعث شدی تا صبح توی دستشویی بخوابم. خنده ام گرفت این دو تا هنوز بچه بودند.قبل از آنکه فرشته بتواند جواب رضا را بدهد سریع گفتم: – باشه حالا تقصیر هر کی بوده حالا دیگه تمومش کنید اگه به شما باشه تا فردا ادامه می دید یکی تو می گی یکی اون انقدر ادامه می دید تا به شب عروسی یا شایدم خواستگاریتون می رسید زود باشید کوه دیر می شه! حوصله ی بحث با آنها را نداشتم پس مجبور شدم به کوه رفتن رضایت بدهم. توی ماشین تا رسیدن به مقصد روی صندلی عقب دراز کشیدم و راحت خوابیدم .وقتی هم از ماشین پیاده شدم هوای پاک و تمیز صبحگاهی خواب را از سرم کاملا پراند و سر حالم کرد. ۴ ایستگاه که بالا رفتیم برای خوردن چایی و رفع خستگی در استراحتگاه نشستیم.ساعت حدود ۳۰:۱۱ بود که به سمت پایین حرکت کردیم.در تمام طول راه فرشته و رضا شوخی می کردند و مرا می خنداندند. مثل هر هفته به این نتیجه رسیدم که کار خوبی کردم که باهاشان آمدم و بازهم با خود عهد کردم که جمعه ی بعد در خانه بمانم و درسهای عقب افتاده ام را مرور کنم و همان لحظه می دانستم که هفته ی بعد هم می آیم! پدرم ۲ برادر و ۳ خواهر دارد که جز محمد و عمه مرجان همگی خارج از ایران زندگی می کنند.وابستگی من به عمو محمد خیلی زیاد است چون فاصله ی سنی کمی داریم و دوران کودکی خوشی را با هم گذراندیم.محمد فقط ۵ سال از من بزرگتراست و همیشه مرا درک می کند برخلاف رضا که هیچ وقت کاری به من و احساسم نداشته است و حریم بین من و خودش را حفظ کرده است. از در که وارد شدم با دیدن کفشهای جلوی در حالم گرفته شد زیر لبی گفتم: – وای دوباره مهمون! ولی وقتی وارد شدم سارا و محمد را دیدم ذوق کردم و با تمام احساسم هر دو را بوسیدم و از دیدنشان ابراز خوشحالی کردم.

دانلود رمان رخساره

رضا با خنده گفت: – محمد این جوری نگاش نکن جلوی در همچین آه عمیقی کشید و گفت وای مهمون که جیگر ما کباب شد و تصمیم گرفتیم هر کی اومده خونمون رو بیرون کنیم و حالا چنان شما دو تا رو بغل کرده انگار در حسرت دیدارتون داشته می سوخته باور نکنی ها این تیاترشه وگرنه از دیدنت اصلا خوشحال نیست حالا لطفا زحمت رو کم کن برو خونتون!!! با حرص نیشگونی از بازوی رضا گرفتم و گفتم: – لطفا حرف بی خود نزن من اگر می دونستم قراره محمد و سارا بیان پامو از در بیرون نمی ذاشتم که یک لحظه همنشینی باهاشون رو از دست ندم. محمد مرا بوسید و با خنده برای رضا شکلکی در آورد به نشانه ی اینکه “حالتو خوب گرفت” رضا لب برچید و گفت: – می خوای منو و فرشته بریم؟ – توکه برو نیستی پس بی خود حرف نزن. همه خندیدن و محمد گفت: – ول کن رضا ادامه نده وگرنه جای ما ترو بیرون می کنه. – محمد جان من نمی دونم تو چیکار برای این چش سفید کردی که من نکردم….یه عمر در حقش برادری کردم آخر سر هم منو به توی غریبه به یه ماچ فروخت…بشکنه این دست که نمک نداره. در حالی که به سمت اتاقش می رفت رو به فرشته گفت: – فرشته وسایلتو جمع کن که اینجا جای ما نیست! همه خندیدیم جز مادر که لب گزید و گفت: – رخساره این چه طرز حرف زدن با برادر بزرگترته؟ – مامان ما شوخی کردیم جدی نگیر این برو نیست.

دانلود رمان رخساره

کنار محمد نشسته بودم و داشتم کارای صبح رضا را برایش تعریف می کردم که رضا با یکی از پیژامه های قدیمی آقاجون که مادر توی چمدان بالای کمد گذاشته بود برگشت.پیژامه را تا سینه اش بالا کشیده بود و با حالت خنده داری راه می رفت. در حالی که سعی می کردم خنده ام را کنترل کنم با لحنی افسوس وار گفتم: – مامان دیدی این برو نیست تازه پیژامه هم آورده بود که اگه فامیل شدن شب بمونه. رضا با خنده گفت: – اونی که رفتنیه شمایی خانم خانما از قدیم گفتن گندم گل گندم ای خدا دختر مال مردم ای خدا.من از اول فامیل بودم شما یه فکری به حال خودت بکن که شوهر کنی باید جل و پلاستو جمع کنی و بری. خندیدم و سرم را تکان دادم و گفتم: – آقا رضا اشتباه نکن برادر من اون مال گذشته بود دوره زمونه عوض شده حالا باید بخونی گندم گل گندم ای خدا پسر مال مردم ای خدا. رضا سری تکون داد با لحنی غمگین و بغض دار گفت: – ای خواهر جان نگو که دلم خونه.عروس نگرفتید که شمر گرفتید امروز هم با کتک بهم اجازه داد بیام خونه ی شما وگرنه بازم منو می خواست ببره خونه ی مامانش اینا آخه مگه من چه گناهی کرده بودم که منو به دام این شمر انداختید مگه من چقدر تو این خونه جا می گرفتم یا غذا می خوردم؟….ای خدا……. این جملات را با چنان لحنی می گفت که اگر کسی فرشته را نمی شناخت فکر می کرد هر روز رضا را فلک می کند هر چند که کار این دوتا از فلک گذشته است. خانواده ی فرشته بعد از ازدواج فرشته و رضا به شمال نقل مکان کرده بودند.آقای زمانی پدر فرشته مشکل تنفسی داشت و پزشکش تشخیص داده بود اگر خارج از تهران زندگی کند برایش بهتر است و آنها هم حدود یکسال می شد

دانلود رمان رخساره

 که به شمال رفته بودند و آنجا زندگی می کردند. سارا با حالتی خنده دار گفت: – رضا فکر شبت هم باشا وقتی رفتی خونه و فرشته راهت نداد اونوقت که مثل هاپو از حرفات پشیمون می شی. رضا دوباره با همون صدای بغض دار گفت: – ای زن عمو جان دلت خوشه ها من حرف نزدم سیاه و کبودم می کنه همش از خونه پرتم می کنه بیرون حالا حداقل بزار یه چیزی بگم که با دلیل کتکم بزنه و بیرونم کنه که دلم نسوزه. جمع خانوادگیمان همیشه برایم دلپذیر است چرا که با حضور رضا و فرشته و محمد و سارا خانه همیشه رنگ و بوی شادی می گیرد لحظاتی که به اینجا می آیند آنقدر خوش می گذرد که دلم می خواد همیشه پیشمان بمانند. دلم برای روزهایی که با محمد و رضا آتیش می سوزاندیم و هنوز سارا و فرشته ای نبودند تنگ شده است.چه شبهایی که تا صبح توی حیاط می نشستیم و بازی می کردیم و حرف می زدیم. روزهای خوبی که گذشتند مثل روزهای خوبی که در گذرند.دلم نمی خواهد کاری کنم که فردا هم افسوس امروز را بخورم.دوست دارم از تمام لحظاتم نهایت استفاده را ببرم. از زمانی که رضا و محمد ازدواج کردند با اینکه دورتر شدند ولی در عوض دو نفر جدید به جمعمان اضافه شدند که حضور پر رنگشان در خانه برای همه باعث خوشحالیست.فکر نمی کنم عروس و خواهر شوهری در دنیا به خوبی من و فرشته باشند یا زن عمو و برادرزاده ای به خوبی من و سارا.سارا و فرشته را به اندازه ی خانواده ام دوست دارم. به قول مادر” از هر چی شانس نیاوردیم به جاش از عروس شانس آوردیم فرشته و سارا هر دوخیلی خانوم اند.” شبمان با خبر فوق العاده خوب سارا هیجان انگیزتر شد…من به زودی صاحب یک دختر عمو یا پسر عموی جدید می شدم! فصل دوم

دانلود رمان رخساره

صبح بی حال و کسل از خواب بیدار شدم سخت ترین کار دنیا صبح زود بیدار شدن است.با اینکه تمام دوازده سال دوران تحصیلم و سه سال دانشگاه هر روز ساعت ۷ بیدار شدم ولی هنوز عادت نکرده ام و به سختی و هزار مکافات از خواب بیدار میشوم.وقتی می خواهم ساعت ۷ از خانه خارج شوم از ۶ ساعت کوک می کنم تا ۷ هر ۵ دقیقه یک بار ساعت بینوا زنگ می زند و دوباره من برای ۵ دقیقه بعد تنظیمش می کنم.این برنامه تا راس ساعت ۷ ادامه دارد با دیدن عقربه های ساعت به خودم می آیم و مثل جت حاضر می شوم و تمام مسیر را تا سر خیابان می دوم.البته از وقتی به دانشگاه می روم فقط تا جلوی در خانه می دوم در نتیجه من چندین سال است که جز روزهای تعطیل صبحانه نخوردم.این کار برایم عادت شده و گاهی حتی گذر زمان را از ساعت ۶ تا ۷ حس نمی کنم. امروز هم مثل همیشه بیدار شدم و به شیوه ی همیشگی حاضر شدم و به سمت راه پله ها دویدم.پدر و مادر سر میز صبحانه نشسته بودند و صحبت می کردند.مادر با دیدن من که جلوی در ورودی ساختمان مشغول پوشیدن کتانیم بودم با حرص گفت: – سلامت کو دختر؟چی می شه اگر دو دقیقه زودتر از خواب بیدار شی؟قرآن خدا غلط می شه؟ با خنده گفتم: – ببخشید سلامم یادم رفت سلام مامان سلام بابا.نه قرآن خدا غلط نمی شه ولی من عادت کردم و از قدیم گفتن ترک عادت موجب مرضه! با بستن دومین بند کتانیم برای مامان و بابا دستی تکان دادم و به سمت در دویدم. در را که باز کردم مهسان را دیدم که توی ماشینش نشسته و سرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود. در جلو را باز کردم و با لبخندی ملیح و عذر خواهانه گفتم: – سلام دوستم ببخشید دیر کردم قول می دم فردا زودتر بیام که معطل نشی. مهسان با خنده سرش را از پشتی صندلی بلند کرد و گفت:

دانلود رمان رخساره

– علیک سلام خانم خانما.من می تونم از تو خواهش کنم قول ندی؟این جمله رو سه ساله که هر روز صبح برام تکرار می کنی. سعی کردم خودم را شرمنده نشان بدهم ولی مهسان فوری گفت: – ترو خدا از این اداهای تکراری در نیار هم من می دونم هم تو که اصلا پشیمون نیستی و خواب رو به قول و قرارت ترجیح می دی منم دیگه عادت کردم و زود نمیام و زیاد معطل نمی شم. خنده ام گرفت دستم کاملا برایش رو شده بود.من و مهسان سال اول دانشگاه با هم دوست شدیم و دوستیمان ۳ ساله بود ولی عمق دوستیمان خیلی بیشتر بود و مهسان برای من مثل خواهر نداشته ام عزیز بود شاید حتی عزیزتر.گاهی حتی تصور می کنم اگر یک خواهر هم داشتم نمی تونستم به اندازه ی مهسان دوستش داشته باشم.مهسان بهترین دوست دنیا بود. مثل همیشه سر کلاس خمار و خواب آلود بودم.بعد از کلاس با مهسان نهار خوردیم و توی شهر گشتی زدیم نه من حوصله داشتم به خانه بروم نه مهسان پس ترجیح دادیم توی شهر دوری بزنیم و بعد به خانه برویم. وقتی وارد خانه شدم از بی حوصلگی چند ساعت قبل خبری نبود و کاملا شاد و سرحال بودم.بوی خاک باران خورده روحم را تازه کرده بود و قطراتش که به صورتم می خورد جسمم را. با صدای بلند شروع کردم به خواندن شعر محبوبم: بارون رو دوست دارم هنوز چون تو رو یادم میاره حس می کنم پیش منی وقتی که بارون می باره ….

دانلود رمان رخساره

مامان کنار در ایستاده بود و چرخیدن مرا زیر باران نگاه می کرد چند ثانیه بعد خودش هم کنار نرده ها ایستاد و هم صدا با من ترانه را خواند.ولی خواندن من کجا و خواندن مامان کجا!مامان انگار با اعماق وجودش این شعر را می خواند. شیطنتم گل کرد و با لبخندی مرموز گفتم: – سلام مامان خانم.واسه کی با این همه احساس شعر می خونی؟ لبخند زینت بخش چهره ی مهربان مامان شد. – سلام دخترم. برای بابات!من و بابات از این ترانه خاطره زیاد داریم…ترانه ی مورد علاقه ی هر دومون بود و همیشه ورد زبونمون… ولی تازگی ها بابات انقدر سرش شلوغ شده که شماها رو یادش رفته چه برسه به من. لحن مامان دیگر شاد نبود انگار غمی داشت آه عمیقی کشید و سرش را تکان داد. با این که به عشق ایمان دارم و مطمئنم که زندگی بدون عشق هیچ لذتی ندارد ولی می دانم که غم همسایه ی دیوار به دیوار عشق است همین هم باعث شده تا به امروز از عشق و علاقه به جنس مخالف دوری کنم. یک بار که نظرم را به مامان گفتم با حالت خاصی نگاهم کرد و گفت: – عشق قشنگه به غمش. با تعجب به مامان نگاه کردم و او ادامه داد: – تو هنوز عاشق نشدی وگرنه منو این جوری نگاه نمی کردی.یه روز منظورمو می فهمی. ولی امروز که ۲۱ سال سن دارم هنوز هم نمی دانم که عشق چرا به غمش قشنگ است. صدای مامان مرا به خودم آورد: – دختر چرا وسط حیاط خشکت زد؟دوباره من یه چیزی گفتم تو رفتی تو خیال؟بدو بیا تو که الان هر دوتامون سرما می خوریم. دستم را گرفت و مرا همراه خودش به داخل ساختمان برد اما ذهن من هنوز درگیر عشق و غمش بود!

دانلود رمان رخساره

 ***** امروز هم مثل هر روز برنامه ی بیدار شدن از خواب و دیر کردن پا برجا بود فقط یک چیز فرق می کرد.این بار مهسان عصبانی بود و اگر ثانیه ای دیرتر رسیده بودم برای اولین بار مجبور می شدم تنها به داشنگاه بروم. در ماشین را باز کردم و سوار شدم صدای داد و بیدادش بلند شد: – می میری یه کم زودتر از خواب بیدار شی؟مردم از بس جلوی در خونه ی شما انتظار کشیدم. صدایش می لرزید و بغض داشت.با تعجب نگاهش کردم باید حرفی می زدم: – سلام مهسان چی شده؟ دوباره با همان صدای بغض دار داد زد: – زهر مارو سلام. با تعجب بیشتری به او نگاه کردم.مهسان هم به سمت من برگشت و نگاهم کرد.یک دفعه اشکهایش جاری شد. سرش را در آغوش گرفتم چند دقیقه ای گریه کرد و بعد که کمی آروم شد خودش را از آغوشم بیرون کشید و نجوا گونه گفت: – ببخشید. بدون هیچ حرف دیگری ماشین را روشن کرد و راه افتاد.از خانه تا دانشگاه سه بار نزدیک بود تصادف کنیم و دو بار هم مسیر را اشتباهی رفت توی حال خودش نبود .جلوی در دانشگاه که رسیدیم با تذکر من ایستاد.۲۰ دقیقه از شروع اولین کلاس گذشته بود!برگشت و نگاهم کرد غم مبهمی درون چشمهای به رنگ شبش شناور بود احساس کردم که نیاز دارد برای کسی حرف بزند.از ماشین پیاده شدم و در سمت راننده را باز کردم و به مهسان گفتم: – برو اون ور بشین. این بار او با تعجب نگاهم کرد.باید حرفی می زدم یا دلیلی می آوردم دلم نمی خواست فکر کند او باعث شده به دانشگاه

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب رخساره : PDF|APK|EPUB

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
بازدید : 255 بار بار دسته بندی : رخساره تاريخ : ۳۱ خرداد ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

ده − 3 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،