برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان دمپایی

رمان دمپاییپ . عرفانی

دانلود رمان اقای مغرور خانم لجباز

رمان اقای مغرور خانم لجباز بهارک مقدم

دانلود رمان مازوخیسم

رمان مازوخیسمگالیور

دانلود رمان تقاص

رمان تقاصV.rahimi1

دانلود رمان ترانه ی هستی من

رمان ترانه ی هستی منیاسی

دانلود رمان به سبزی دست های تو

رمان به سبزی دست های توBeste

دانلود رمان ارباب زاده مغرور من

رمان ارباب زاده مغرور من الهه اتش

دانلود رمان آرام اما طوفان

رمان آرام اما طوفانShaghayegh27

دانلود رمان ازدواج توتیا

رمان ازدواج توتیانیلوفر قائمی فر

دانلود رمان رازهای پنهان

دانلود رمان جدید و بسیار زیبای رازهای پنهان از maryam.ghaziani
دانلود رمان رازهای پنهان از maryam.ghaziani

رمان رازهای پنهان

[IMG]

: با فرمت نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) , جاوا (JAR) و نسخه کامپیوتر (PDF)

خب ژانر رمان رازهای پنهانچیه ؟

معمایی_اجتماعی و عاشقانه

خب رمان رازهای پنهانچند صفحه داره ؟

۲۳۰

خلاصه رمان رازهای پنهان

داستان رازهای پنهان حول محور ویدا زندی نقش اصلی رمانه که مادرشو توی دوران بچگی از دست داد و بعد مدتی دست روزگار پدرشو هم ازش گرفت.
بعد مرگ پدرش،خسرو زندی،اداره ی شرکت به عهده ی ویدا قرار گرفت.ویدا در همون دوران با سام ملکی،دوست دوران بچگیش و همینطور دست راست
خسرو، نامزد کرد.ویدا دختر در ظاهر آرومی بود اما روح و روان نا آرومی داشت و همه ی این ها از کابوسای شبانش نشاُت می گرفت
که پنج سالی بود که راحتش نمیذاشت.سام و ویدا تصمیم به ازدواج گرفتن اما رفتار مشکوک سام و همچنین تماس های یه مزاحم
که سعی داشت چیزهاییو درباره ی سام به اون بفهمونه، ویدارو توی دوراهی تصمیم گیری گذاشت.این تماس ها تا جایی ادامه پیدا
کرد که ویدا ناگزیر برای کشف واقعیت، پیشنهاد مزاحم رو برای یه ملاقات قبول کرد و با مسیری که در پیش گرفت مسیر زندگی و سرنوشتشو عوض کرد!
رازهایی که در گذشته پنهان مونده بودن،آشکار میشن و با آشکار شدنشون زندگی چندین نفرو دستخوش تغییر می کنن!
مقدمه:دل می رود ز دستم صاحبدلان خدارا
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که باز بینم دیدار آشنارا
ده روز مهره گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

چند صفحه ای اول رمان : رازهای پنهان با هم بخونیم

مقدمه:دل می رود ز دستم صاحبدلان خدارا
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که باز بینم دیدار آشنارا
ده روز مهره گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

صدای جیغ های پر از هیجان یه دختر………..یه دختر از جنس من و تو……….صدای خنده های مستانش………دورهمی با دوستا و غش غش خندیدنا………مانتوهای هم رنگ مدرسه……….زنگ آخر و خوشحالی برای تعطیل شدن……….آغوش پر مهر پدر…………..دست پخت خوشمزه مادر……..!
دانلود رمان رازهای پنهان

صدای نامعلوم……….جیغ های گوش خراش…………..صدای آهنگی که گوش آدمو کر می کنه………….بوم بوم باندهای بزرگ………..خنده های دست جمعی………صدای لیوانایی که به هم برخورد می کنن و محتویاتشون تو معده
خالی میشه………..!

یه جسم بی جون و بی روح………….یه قلب شکسته…………..چشمای خسته…………اعصاب داغون……….پاهای لرزون………….خاطراتی که هیچوقت از ذهن پاک نمیشه………!

چند تا قبر درست کنار هم……صدای شیون های یه زن……..قرآنی که با صوت تلاوت میشه…..زن ها و مردهایسیاه پوش…….غمی که به دل چنگ میزنه…..اشکی که میغلته روی گونه…..دستایی که توی خاک فرو میرن…..مشت میشن…..دستای مردونه ای که شونه های ظریفی رو لمس می کنه……صدای بمی که توی گوش میپیچه…..دلی که آروم نمیشه……تاسفی که تموم شدنی نیست……احساس گناهی که پاک نمیشه از ذهن و خاطرات…..!

چشامو تا آخرین حد ممکن باز کردم و نگاه تیز و تندی به اطرافم انداختم،بعد از اینکه مطمئن شدم توی اتاقمم نفس آسوده ای کشیدم و چشامو برای ثانیه ای بستم.ویدا آروم باش توی اتاقتی،همه چی امن و امانه،تو بیداری خواب نیستی.
با این حرفا خودمو آروم می کردم.نگامو توی تاریکی چرخوندم و روی تصویر قرصای روی پاتختی کوچیک کنار تختم استپ کردم.دستمو به سمتش دراز کردم،اما با یادآوری جلسه فردا دستمو پس کشیدم؛اگه اینو میخوردم مسلما تا صبح راحت می خوابیدم اما از جلسه جا می موندم،تا الان که تحمل کردم چند ساعتم روش.پتورو دور خودم پیچیدم بالشتمو به پشتی تخت تکیه دادم و توش فرو رفتم.بازم کابوسای همیشگی و بازم بی خوابی های همیشگی،دیگه برام عادی شده بود،یه جورایی جزئی از زندگیم شده بود،کابوسایی که حتی قرصای آرام بخش و خواب آور تجویزی دکترم توی مهار کردنش ناتوان بودن.

دانلود رمان رازهای پنهان
روی تخت نشستم و پامو روی سرامیکای سرد گذاشتم از سرماش لرزی به تنم نشست اما با سماجت از جا پاشدم و به سمت نمای شیشه ای اتاقم رفتم؛اتاق من یه اتاق بزرگ بود که سمت راستش سرویس بهداشتی و حمام و کمد و ….بود و سمت چپش نمای شیشه ای که واقعا خوشگل بود،خودم خیلی دوسش داشتم،مخصوصا شبایی مثل امشب،مثل هرشب که میومدم و روبه روی این شیشه و روی کاناپه کوچیک کنارش می نشستم و تاصبح آسمونو تماشا می کردم.یه روزایی اینکارو با پدرم توی باغ توی خونه انجام می دادم،روی میز حصیری کوچیک توی باغ،با یه ملافه ی کلفت دورمون باهم آسمونو نگاه می کردیم،چقدر دلم برای اون موقع ها تنگ شده.نگاه خیرمو به ماه که وسط ستاره ها چشمک میزد دوختم؛انقدر بهش نگاه کردم که چشام روی هم افتاد.
فکر کن بیدار بشی و خودتو جایی ببینی که حتی یه بارم نرفتی!
بین جمعیتی که حتی نمی شناسیشون!
با صداهایی که ترسو توی وجودت مینداختن!
با قلبی که گواه می داد اتفاق بدی در راهه!

دانلود رمان رازهای پنهان
من توی اون برهه ی زمانی همین وضعیتو داشتم.
صدای آهنگی که گوش آدمو کر می کرد،تصاویر گنگی جلوی چشام رژه میرفتن اما قادر به تشخیصشون نبودم،تصویر جلوی چشام کاملا تار بود مثل این بود که یه چیزی مثل یه نور مانع میشد تا بتونم چیزیو ببینم،چشامو روی هم فشردم و بعد چند ثانیه بازش کردم اما بازم نتونستم چیزی ببینم،ترسم هرلحظه بیشتر می شد.چرا نمی تونم ببینم چیزیو؟
قلبم تند تند میزد و حتم داشتم که همین الان از سینم در میاد،دوباره و چندباره اینکارو تکرار کردم اما بازم نتیجه ای نگرفتم.
صدای جیغایی که به گوش می رسید ترسمو بیشتر می کرد،من اینجا چی کار می کنم؟اصلا اینجا کجاس؟
شاید من نتونم ببینمشون اما اونو که منو می بینن!!
با این فکر زمزمه کردم:یکی کمکم کنه!
اما اونقدر صدام ضعیف بود که حتی خودمم نشنیدم چه برسه به بقیه.ویدا بلندتر،بلندتر بگو شاید صداتو بشنون و از این جهنم در بیای.
این بار صدامو بردم بالا و تقریبا فریاد زدم:
_کمــــــــــک کســـی اینجـا نیـست؟
اما جوابی نشنیدم.خیلی وضعیت بدی بود،ترس کل وجودمو گرفته بود.من یه دختر تنها توی مکانی که اصلا نمی دونم کجاس،چیزیو نمی بینم،کسی صدامو نمی شنوه این اوج ترس و اضراب و نگرانیه!
چشمامو دوباره بستم ونفس های عمیق و پی در پیم رو رها کردم.
ویدا آروم باش،ببین هیچی نیست!
الانه که چشاتو وا کنی همه چیو می بینی،از اینجا میری،هوم؟ پس آروم باش!
وقتی بازش کردم تصویری جلوی پرده ی چشام نقش بست،تصویر یه جفت چشم سبز،چشایی که نظیرشو جایی ندیدم.
یه سبز خاص،شفافیتش چشامو میزد،انگار از چشماش نور تراوُش می کرد.
ولی……
ولی جز چشاش هیچیو نمی دیدم حتی صورتش!
انگار کل صورتش در حاله ای از ابهام فرو رفته بود و فقط چشماش قابل روئیت بود.
شاید بتونه کمکم کنه:
_هِــی اینجا کجاست؟ میتونی کمکم کنی؟صدای منو می شنـوی؟هِــی!
انگار نشنید چون خیره موند تو چشمام،بدون هیچ حرکتی! حتی پلکم نمیزد.
یه بار دیگه گفتم:
_صدای منو می شنوی؟؟
بازم عکس العملی نشون نداد،دیگه داشتم می ترسیدم.چرا حرکتی نمی کنه؟ چرا حرف نمیزنه؟ چرا اینطوری و انقدر نافذ نگاهم می کنه؟ انگار که اونم جز چشمام چیزیو نمی بینه!
ازش ترسیده بودم.از شفافیت و سبز خاص چشماش!
با ترس و لرز گفتم:
_تو باید کـمـکــــــم کـنـــی لعنتـــــــــــــی!یکــــی منـــــو نـــجــــاتــم بـــده!

با صدای فریاد خودم از خواب پریدم.کل بدنم خیس از عرق بود.گلوم خشک شده بود و قلبم تند تند میزد،مثل بار اول.
دقیقا مثل بار اولی که خوابیدم و با این کابوس از خواب پریدم.تا چند دقیقه فقط گریه کردم!
دقیقا کِی بود؟ فکر کنم پنج سال پیش!
آره از پنج سال پیش این کابوسا خوابو از چشمام گرفتن.هربار همین صحنه رو توی خواب می بینم.هربار پر از ترس و اضطرابم و هربار اون چشمای سبز…
وای نه بهش فکر نکن!
نمیخوام یادش بیفتم!
دانلود رمان رازهای پنهان
سبز چشماش منو می ترسونه! یه حس خاصی پشت چشماشه که بهم منتقل میشه،هرچی هست حس خوبی نیست.یه حس بد که نمیتونم با کلمه ای توصیفش کنم.
راه نفسم بسته شده بود دکمه های بالایی پیراهنمو باز کردم تا کمی از عطش درونیم کاسته بشه.به پیشونیم دستی کشیدم و با گیجی و خواب آلودگی از روی کاناپه پا شدم و به سمت تختم رفتم و روش نشستم.
از روی پاتختی لیوان آبی که برای خوردن قرصام آورده بودم رو برداشتم و یه نفس سر کشیدم.نگاهی به ساعت دیواری بزرگ توی اتاقم انداختم،عقربه ها ساعت۵صبحو نشون می داد.مسلما دیگه خوابم نمی برد و بهتر بود به جای بیکار نشستن و فکرای بیخود و تکراری یه دوش آب گرم بگیرم تا آروم بشم.به سمت کمد دیواری سمت راست اتاقم رفتم و یه شلوار راحتی دمپا و بلوز آستین بلندمو در آوردم تا بعد حمام بپوشم.اواسط مهرماه بودیم و هوا یواش یواش رو به سردی می رفت.حولمو هم برداشتم و با لباسام توی رختکن آویزونشون کردم.شیرو باز کردم تا وان پر بشه و خودم مشغول کندن لباسام شدم.تو همون حالت فکر می کردم؛به پنج سالی که درگیر این کابوسم،به پنج سالی که یه خواب آروم ندارم،به پنج سالی که فقط قرصای خواب و آرامبخش آرومم کردن،به پنج سالی که هرشب این کابوسو میبینم،به پنج سالی که یه جفت چشم سبز شده علامت سوال تو ذهنم،به پنج سالی که ترسو بهم هدیه داده؛ترس از شب و تاریکیش،ترس از اینکه نکنه تاریکی شب منو ببلعه؟؟ترس از اینکه بین اون جماعت و تو مکانی که نمیدونم کجاست بی پناه بمونم،سوالای زیادی تو ذهنمه توی این پنج سال که حتی جواب یه دونشو هم نگرفتم.
دانلود رمان رازهای پنهان
با افتادن لباسا از دستم به خودم اومدم،وان پر آب شده بود پس شیرو بستم و آروم توی وان دراز کشیدم.گرمای آب پوست بدنمو نوازش می کرد،با تمام وجود آرامشی که بهم تزریق میشدو حس کردم،همیشه یه دوش آب گرم میتونه بهترین راه حل برای درمان هر دردی باشه،حتی بی خوابی های من!
نیم ساعتی تو همون حالت موندم و فقط از گرمای آب لذت بردم.واقعا توی این هوای تقریبا سرد این دوش آب گرم،بد می چسبید به آدم و تمام خستگیِ آدمو در می کرد.بعدِ نیم ساعت، خودمو شستم و اومدم بیرون.امروز بعد از جلسه حتما باید یه سری به رویاجون میزدم،خیلی حرفا داشتم که باید بهش می گفتم و خیلی حرفایی بود که دلم می خواست بشنوم.قبل رفتن به جلسه هم که باید وستارو برسونم مدرسه.لباسامو پوشیدم و از حمام بیرون اومدم.
جلوی آینه ایستادم و حوله به دست مشغول خشک کردن موهای نم دارم شدم.حقیقتا اصلا و ابدا حوصله ی سشوارو نداشتم و ممکن بود سر و صداش وستارو که اتاقش کنار اتاق منه رو بیدار کنه!
تصویر توی آینه نظرمو جلب کرد.دقیق نگاهش کردم.به صورت بی روحش!
دانلود رمان رازهای پنهان
به چشمایی که زیرش حلقه ی بزرگی از سیاهی به چشم می خورد و این از خستگی بود.من این خستگیو خوب می شناسم.
نگاهم به طور اتومات به پایین تر کشیده شد و روی تصویر لبای خشک دختر توی آینه ایستاد.لباش مثل یه کویر خشک بودن و بی رنگ تر از همیشه به نظر میومدن!
نگاه کلی ای به چهرش انداختم.یه دختر با صورت کاملا معمولی و لاغر و شاید می شد به این صفات،استخونی بودن رو هم اضافه کرد.چشمای قهوه ای که حالا بی روح بودن و شفافیتشونو از دست داده بودن اما من برق این چشمای قهوه ایو خوب یادمه،خوب!
نگاهم به بلندای موهای دخترک افتاد.بلندیش تقریبا تا روی کمر بود و حس خوبی بود این موهای بلند.
با “پـــــوف” بلندی که کشیدم تصویر توی آینه رو رها کردم و ازش دل کندم. مانتو و شلوار خوش دوخت مشکیم و به همراه مقنعه ی هم رنگشو از کمد بیرون کشیدم و پوشیدمشون و بعد گذاشتن وسایل مورد نیازم توی کیفم از اتاق خارج شدم.
خونه ای که من توش زندگی می کردم یه عمارت بزرگ بود که بی شباهت به کاخ نبود،گاهی وقتا ازش می ترسیدم،می ترسیدم توش گم بشم،بچگانس اما همین بود!
دانلود رمان رازهای پنهان
از در ورودی که وارد خونه می شدیم یه راه پله بزرگ به چشم می خورد که سمت راستش آشپزخونه و سمت چپش اتاق مخصوص خدمتکارامون بود،طبقه اولم اتاق من و وستا و سالن غذاخوری بود و طبقه دوم سالن پذیراو اتاق عمه خانوم و فرهاد و یه اتاق دیگه مخصوص پدر و مادرم بود اما الان درش قفل شده بود و کسی حق ورود به اون اتاقو نداشت،یه جور منطقه ممنوعه برای اهالی خونه محسوب می شد.با صداهایی که از سالن غذاخوری میومد فهمیدم که مهری خانوم داره بساط صبحونه رو آماده می کنه.با لبخند به سمتش رفتم؛پشتش به من بود و تند تند مشغول چیدن میز بود:
_صبحتون به خیر مهری خانوم خسته نباشید
با عجله به سمتم برگشت و با لهجه شیرین رشتیش گفت:
_سلام خانوم جان صبحتون به خیر.
دستمو روی شونش گذاشتم و گفتم:
_ممنون عزیزم،کسی بیدار نشده؟
مهری خانوم_چرا خانوم جان،مهوش خانوم بیدارن ولی آقا فرهاد و وستا خانوم خوابن.
لبخندی زدم و در جواب گفتم:
_میشه وستارو بیدار کنید؟آخه امروز یه جلسه مهم دارم و ممکنه دیرم بشه!
مهری_چشم خانوم الان ملیحه رو می فرستم بیدارشون کنه!
و با سرعت از سالن خارج شد؛به سمت میزناهارخوری بزرگ وسط سالن رفتم و جای همیشگیم مستقر شدم.از بیکاری مشغول خوندن روزنامه ای که گوشه میز بود ،شدم که صدای عمه خانوم توجهمو جلب کرد.
عمه_کی به تو اجازه داد که سما رو بفرستی خونش؟
با عصبانیت از جام بلند شدم:
_خودم..
نزدیک تر اومد:
عمه_ویدا بزرگتر از توهم تو این خونه هس که وظیفه مدیریت خونه رو داره!
دانلود رمان رازهای پنهان
پوزخندی زدم و دستامو روی سینه به هم گره کردم:
_حالا نمیشه این بزرگترا اجازه بدن تا ما کوچیکترا خودی نشون بدیم؟
مثل خودم پوزخندی زد:
عمه_میخوای به چارتا خدمتکار خودی نشون بدی؟باشه من مشکلی ندارم!
پیر زن خرفت اعصابمو داغون کرد،دست به کمر زدم و با صدای لرزونی که همیشه وقت عصبانیت سراغم میومد،گفتم:
_من مثل بعضیا عقده ریاست به چارتا به قول شما خدمتکارو ندارم،اونا کین؟ما کی هستیم؟ما هممون آدمیم عمه جان! اگه بخواین به خاطر چارتا ورق کاغذی به اسم پول به اونا فخر بفروشین واقعا واستون متاسف میشم! ضمنا سمارو هم برای این مرخص کردم چون مادرش مریض بود و کسی نبود که ازش مراقبت کنه اون دختر بیچاره هم اینجا آروم و قرار نداشت! اگه میموند هم نمی تونست درست کار کنه چون همه ی هوش و حواسش پیش مادرش بود.
عمه با عصای دستش محکم به زمین کوبید که چون فقط فرش یه قسمت از سالنو می گرفت و عمه هم دقیقا رو قسمتی که فرش نبود عصاشو کوبید،صدای بدی ایجاد شد دستامو به گوشم نزدیک کردم و سرمو تکون دادم که درحالی که صورتش از عصبانیت قرمز شده بود فریاد زد:
عمه_خیلی گستاخ شدی ویدا چطور میتونی به من این حرفو بزنی هان؟!دیگه علنا داری بهم توهین می کنی حواست هست؟
بعد درحالی که نفس نفس میزد ادامه داد:
عمه_تو،توی نیم وجبی به خاطر یه خدمتکار با من باعمت اینطوری حرف میزنی؟اون سما هم پول میگیره که کار کنه دیگه به ما چه ربطی مادرش فلانه پدرش بهمانه..
صدای پاهایی که به سرعت به طرفمون میومدو شنیدم اما توجهی نکردم و منم باعصبانیت داد زدم:
_من هیچ توهینی به شما نکردم عمه،شمایید که همش دارید شخصیت من و افراد این خونه رو زیر سوال می برید….ما داریم با هم زیر یه سقفه زندگی می کنیم و من واقعا نمی فهمم هدفتون از این توهینا و حرفای بی موردچیه؟ من دلیل اینکاراتونو نمیفهمم واقعا!
دانلود رمان رازهای پنهان
چشم چرخوندم و فرهادو دیدم که با بالاتنه ی ل*خ*ت و موهای پریشون و نامرتب و چشای خواب آلود پشت عمه خانوم ایستاد و بادهن باز به مکالممون گوش میداد.
عمه_من بد کردم به خاطر تو و خواهرت بعد از فوت برادرم اومدم توی این خونـــــه؟ای کاش قلم پام می شکست و نمیومدم ! تمام عمر و جوونیمو گذاشتم پای بچه های برادرم بد کردم؟شمارو مثل فرهادم دوستون داشتم و ازتون مراقبت کردم اینه جواب زحمتای من؟
همین تویی که الان با اون زبونت داری منو قورتم میدی،چه کارا که واست نکردم.روی تمام اشتباهات کوچیک و بزرگت سرپوش گذاشتم و به خاطر بـــرادرم ازشون گذشتم بعد تو میای جلوی من وامیسی بلبل زبونی می کنی و از حـــق و حـقــــوق چارتا خدمتکار دفاع می کنی؟مدافع حقوق بشری شدی واسه من آره؟

اخمی کردم و درجواب گفتم:
_اولا منت نزارین رو سرما شما قیم قانونی ما بودید و پدر خودش خواست بعد مرگش حضانت من و وستا به عهده شما باشه و شما خودت قبول کردی مگه ما خواستیم؟با پای خودت اومدی توی این خونه،بعدشم من که یادم نمیاد که کار اشتباهی کرده باشم که شما بخوای روش سرپوش بزاری!
و پوزخندی چاشنی حرفام کردم.
چشای عمه برقی زد و بابدجنسی ذاتیش گفت:
_خیلی چیزا هست که تو یادت نیست ولی من همه چیزو خوب یادمه ویـــدا !
دستمو تو هوا تکون دادم و همزمان فرهاد به سمت عمه رفت و سعی داشت اونو روی صندلی بنشونه:
_منظورتون چیه؟

دانلود رمان رازهای پنهان
با دستش خودشو باد زد و چیزی نگفت.با حرص نگاهش کردم.از حرفای بی سر و تهش هیچی نفهمیدم.حتما یه چیزی پرونده تا حرصم بده و انگار موفقم شد!
با عصبانیت کیفمو از روی میز برداشتم و به طف عمه خانوم رفتم و روی میز سرمو خم کردم ،لبخند حرص درآری زدم و آروم گفتم:
_حیف که یه جلسه ی مهم دارم وگرنه برای همه این حرفاتون جواب داشتم!

توی چشماش نگاه کردم و قهقه ای زدم و از سالن خارج شدم اما به محض خارج شدنم لبخند از رو لبام پاک شد.از پله ها پایین رفتم که دیدم مهری خانوم پایین پله ها مضطرب ایستاده و به بالای پله ها نگاه می کرد.به سمتش رفتم:
_مهری خانوم یه آژانس بگیر که وستارو برسونه مدرسه من عجله دارم!

و بعد سریع از خونه خارج شدم و نفسمو فوت کردم؛واقعا عصبانی بودم و هیچ جوره نمیتونستم پنهونش کنم.خشم توی صورتم بیداد می کرد.

با اعصاب داغون وارد شرکت شدم؛سکوت محضی کل راهروی ورودی گرفته بود و تنها صدای پاشنه های کفشم سکوتو می شکست!
به سمت آسانسور رفتم و دکمه رو فشردم و منتظر ایستادم،آسانسور با صدای “دینگی ” باز شد و باعجله وارد شدم.صدای موسیقی ملایمی توی فضای کوچیک آسانسور پیچید بعد ثانیه ای صدای مجازی زنی پخش شدکه اعلام می کرد به طبقه پنج رسیدم.
سریع از آسانسور بیرون رفتم و وارد راهروی طویل رو به روم شدم که فقط دوتا اتاق داشت، که شامل اتاق من و اتاق کنفرانس بود.با وارد شدنم به اتاقم که سمت چپ راهرو بود، خانوم عظیمی(منشیم)از جاش بلند شد و گفت:
عظیمی_سلام خانوم زندی صبحتون به خیر.
زورکی هم که بود لبخندی رو لبام نشوندم و درجواب گفتم:
_سلام عزیزم صبح شماهم به خیر اگه میشه به مش رجب بگین یه قهوه غلیظ برام بیاره وخودتونم اگه زحمتی نیست لیست کارای امروزو بیارین تو اتاقم.
چشمی گفت و تلفن روی میزشو تو دست گرفت و مشغول شماره گیری شد.
وارد اتاقم شدم و درو محکم بستم به اطراف نگاه کوتاهی انداختم و با عصبانیت به سمت مبلای قهوه ای سوخته رفتم . رو به روی مبلای راحتی، میز و صندلی شکلاتی قرار داشت.خودمو روی مبل رها کردم و کیفمو پرت کردم روش ، سرمو توی دستام گرفتم؛واقعا عمه غیر قابل تحمل شده،آخه اون کیه؟
چطور به خودش اجازه میده بامن اینطوری حرف بزنه؟
هه تازه منتم میزاره سرمن آخه یکی نیست بهش بگه صدقه سری همون قیم بودنش کلی پول و پله به خودش و پسرش رسیده،با اموال پدرم یه عمر بی نیازه،تا چند سال پیش هم که نائب رییس شرکت بود.دیگه چی می خواست واقعا؟
اصلا همچین چیزاییو توی زندگی خودش می تونست به دست بیاره؟
با اون شوهر عیاشش که فقط به باد کتک می گرفتتش؟
هنوز یادم نرفته روزاییو که عمه با صورت کبود و سرخ از سیلی به پدر پناه می آورد.حالا که یه کم پوله و پله گیرش اومده اینطوری خودشو می گیره که انگار ملکه الیزابته!
دانلود رمان رازهای پنهان
وای پدر این چه کاری بود آخه؟تو که همیشه به فکرمون بودی چطور تونستی مارو با این عفریته تنها بزاری و بری؟
ما که بعد مادر فقط تورو داشتیم،پشتمون به تو گرم بود،چرا تنهامون گذاشتی؟
میخواستی ثابت کنی که انقدر بی لیاقتیم که نمیتونیم طعم داشتن پدر و مادرو بچشیم؟
میگن عشق اول هردختری پدرشه!یه چیز دیگه هم میگن؛میگن هیچ عشقی تو دنیا مثل عشق اولین نیست!من دردم یکی دوتا نیست،از چی بنالم؟
از یتیم بودنم؟یا از عشق اولم که ولم کرد و رفت؟یا از عمه ای که ادعا می کنه خیلی برای زندگی من و خواهرم فداکاری کرده و درعمل برعکسشو نشون میده؟ آخه از کدوم دردم بنالم؟ اشکام راهشونو پیدا کردن و آروم روی گونه هام سرازیر شدن، دلم ه*و*س یه خواب آروم کرده،یه خواب آروم از جنس مرگ!
با تقه ای که به درخورد فورا دستی به صورتم کشیدم و اشکامو پاک کردم،تک سرفه ای کردم و گفتم:
_بفرمایید.
در باز شد و مش رجب مهربون با لبخند همیشگیش وارد شد،لبخندش به آدم انرژی میداد.
مش رجب_قهوتونو آوردم دخترم!
لبخندی زدم و گفتم:
_ممنون بابارجب.
به سمتم اومد و از توی سینی توی دستش قهوه و شکرو برداشت و روی میز روبه روم گذاشت:
مش رجب_امر دیگه ای نیست دخترم؟
لبخند مهربونی زدم:
_مرسی بابارجب دستتون درد نکنه!
با اجازه ای زیر لب گفت و خارج شد.به قهوه نگاه کردم،فنجون قهوه رو برداشتم،با دیدن شکر پوزخندی رو لبم نشست؛مش رجب می دونست همیشه قهوه رو تلخ می خورم اما همیشه شکرو میاورد دلیلشو هنوزم نفهمیدم!
فنجونو به لبام نزدیک کردم و جرعه ای از قهوه رو خوردم،طعم آشنای گسش پوزخندمو به لبخند عمیقی تبدیل کرد؛تلخ.

دانلود رمان رازهای پنهان

پشت میز کارم نشسته بودم و با خانوم عظیمی مشغول آماده کردن گزارشاتی بودیم که باید امروز توی جلسه ارائه می دادیم.
عظیمی_خانوم زندی این قسمت باید تصحیح بشه….
به جایی که با انگشت اشاره نشون می داد،چشم دوختم که تقه ای به در خورد و من و عظیمی همزمان سرمونو بالا آوردیم و به در نگاه کردیم:
_بفرمایید..
در باز شد و هیکل مردونه ى سام از پشت در پدیدار شد:
سام_اجازه هس خانوم رئیس؟
خندیدم و گفتم:
_بله بفرمایید آقای مدیر داخلی.
عظیمی که تا قبل اومدن سام روی میز خم شده بود آروم ایستاد و مشغول جمع و جور کردن کاغذای روی میز شد و بعد از برداشتنشون با اجازه ای گفت و خارج شد.سام به سمتم اومد و میزو دور زد و کنارم ایستاد:
_چطوری خانوم خانوما؟
_عالیم عزیزم مرسی.
سام_خوبه که خوبی عزیزدلم.
و بعد نزدیکتر اومد و پیشونیمو بوسید. لبخند زورکی ای تحویلش دادم و سریع ازش جدا شدم که پوفی کرد و گفت:
سام_جلسه امروزو میخوای چی کار کنی؟
با خستگی گفتم:
_وای اسمشو نیار همینطوریشم دارم از خستگی می میرم .
خنده ای کرد و گفت:
_مگه کوه می کنی توی خونه؟
نا خود آگاه پوزخندی رو لبام نشست تحمل کابوسایی که هر شب دنبالم می کنن از کوه کندنم سخت تره،کاش می شد بهت بگم سام تا بفهمی مقایسه این کابوسا با چیزی که گفتی چقدر بی معنی و مزحکه ولی حیف که نمیشه.
_تو نظرت چیه؟به نظرت سود بیشتری در خواست می کنن یانه؟؟
پوزخندی زد:
سام_این که جوابش کاملا مشخصه معلومه که سود بیشتری میخوان!
خط های اخم روی پیشونیم پررنگ تر شد:
_این جماعت واقعا گرگن .
سام در حالی که از پنجره پشت سرم به بیرون نگاه می کرد گفت:
سام_این حقشونه ویدا.
و بعد به سمتم برگشت و ادامه داد:
سام_اونا توی کلمبیا کار می کنن مهد قاچاق،اونوقت فعالیتشون کاملا قانونیه اما سود بیشترو کی می کنه؟قاچاقچی،اوناهم مجبورن برای به دست آوردن در آمد بیشتر سود بیشتری از شرکتای طرف قراردادشون بخوان.
سرمو تکون دادم و گفتم:
_آره خب اینم هست.

دانلود رمان رازهای پنهان
سام_بعدشم صدری و مولایی از طرف اونا فرستاده شدن و هیچ کنترلی روی میزان سود ندارن اونا فقط دستوارتو اجرا می کنن.
چشامو ریز کردم و گفتم:
_دقیقا منم همینو میگم؛چرا اونا یه بارم خودشون برای بستن قرارداد نیومدن؟من قبول دارم که مسافتش زیاده اما خب حتی برای یه بارم نیومدن ما از مشتری های قدیمیشونیم این یه جور احترام گذاشتن به ما محسوب میشه اما به خودشون زحمت نمیدن بیان..
دستمو روی میز کوبوندم و با ذوق گفتم:
_تازشم با ارتباط مستقیم که برقرار میشه،میتونیم کنترل بیشتری روشون داشته باشیم چک و چونه زدن با صدری و مولایی ممکن نیس ولی با اونا که میشه ها؟؟من هر طور که شده می کشونمشون اینجا حالا ببین.
و با چشایی که از ذوق برق میزد تو چشای سام خیره شدم،سام همونطورکه به چشام نگاه می کرد جلوتر اومد. نزدیکم که رسید خم شد و صورتش و به صورتم نزدیک کرد.قلبم تند تند میزد،عرق سردی رو پیشونیم نشست و با صدا آب دهنمو قورت دادم.سام که حالا روی صورتم خم شده بود چشاشو با عصبانیت بست و درحالی که صاف می ایستاد بازشون کرد و با تحکم گفت:
سام_چند بار باید بهت بگم که من لولو نیستم که ازگ بترسی هــــــان؟
“هان” رو با صدای بلندی گفت و بعد مشتشو روی میز کوبوند که چشام بسته شد.
با مِن و مِن گفتم:
_ن…..نه….این…طوری…. نیس…
دوباره مشتشو رو میز کوبید و من از ترس دوباره چشمامو بستم.
گفت:

دانلود رمان رازهای پنهان
سام_بچه گول میزنی ویدا؟تو این چند سال هروقت که بهت نزدیک شدم همین عکس العملو نشون دادی،هربار میگم عیب نداره عادت می کنه بهتر میشه برعکس تو بهم میفهمونی که بهتر که نمیشی هیچ بدترم میشی!
با ناراحتی نگاهش کردم که ادامه داد:
سام_احمق جان بفهم من نامزدتم تا چند وقت دیگه هم زنم میشی،تا کی میخوای ازم دوری کنی؟تا کــِـی؟بعد ازدواج میخوای چه غلطی کنی آخه؟
اشک روی گونه هام غلتید و با دست جلوی دهنمو گرفتم تا صدای هقهقم بیرون نره.به چشای اشکیم نگاه کرد و محکم دستشو برد لای موهاش و اونارو به سمت بالا کشید و مشتی حواله ى دیوار کرد طول و عرض اتاقو با گام های بلند طی کرد جلوی در ایستاد.نگاه خشماگینشو حواله ی صورت اشک آلودم کردو بعد خارج شد.به سرمو روی میز گذاشتم و هقهق کردم،به خدا دست من نیست به خدا نیست آخه چطوری بهت اینو بگـم سـام؟
چند دقیقه ای گریه کردم تا سبک بشم .آینه کوچیکمو از توی کیفم بیرون آوردم و درحالی که به تصویر نقش بسته خودم توی آینه نگاه می کردم با دستمال مشغول پاک کردن اشکام شدم.زیر چشام و بینیم خیلی قرمز شده بود،یه کرم سفید کننده توی کیفم داشتم اونو برداشتم و مشغول شدم.بعد از اتمام کارم ،یه نگاه دیگه تو آینه کردم؛خوب شده بودم.

دانلود رمان رازهای پنهان
نفس آسوده ای کشیدم و چند دقیقه ای سرمو به صندلیم تکیه دادم و چشامو بستم که تقه ای به در خورد،در همون حالت زمزمه کردم:
_بفرمایید.
در باز شد وصدایی تو گوشم پیچید:
عظیمی_خانوم زندی آقای صدری و مولایی تشریف آوردن!
اینارو دیگه کجای دلم بزارم؟
پوفی کشیدم،اصلا حوصلشونو نداشتم اما مجبور بودم که برم خودمو به زور از روی صندلی پاین کشیدم:
_راهنماییشون کن اتاق کنفرانس بقیه رو هم خبر کن منم الان میام!
چشمی گفت و درو پشت سرش بست.

پوفی کردم و تره موهای رها شده روی پیشونیمو توی مقنعم فرو کردم، از رو صندلی بلند شدم و مانتومو صاف کردم.پشت مانتوم چروک افتاده بود و تا کمرم بالا رفته بود صافش کردم و نفس عمیقی کشیدم تا به اعصابم مسلط بشم.
ویدا هیچی نیست،هیچی تو آرومی ،تو ریلکسی،تو آماده ای تا توی اون جلسه لعنتی شرکت کنی،الان تو آرومی ویدا،نه نه تو گریه نمی کنی،نه نه هیچی نیست.تصویر رو به روم با پرده اشک نقش بسته روی چشام محو شد.
سریع انگشتامو به زیر مژه هام و بعد پلکم کشیدم تا از سرازیر شدن این مایع گرم و شور روی گونه هام جلوگیری کنم،خودمو آروم دلداری میدادم.نفس های عمیق و پی در پی می کشیدم تا آروم بشم.تک سرفه ای کردم و از اتاق خارج شدم پشت در اتاق کنفرانس مکثی کردم و دستموروی قلبم گذاشتم و آب دهنمو با صدا قورت دادم.
چشمامو بستم تو یه حرکت آنی تقه ای به در زدم و وارد شدم.
نگاهمو به جمعیت رو به روم که دور میز مستطیل شکل اتاق کنفرانس نشسته بودن،دوختم:
_سلام
***********************************************
با خستگی وارد خونه شدم،به محض ورودم وستا که روی مبلای سلطنتی سالن پذیرایی نشسته بود به سمتم دوید:
_سلام خواهرجونم خسته نباشی!
لبخند خسته ای زدم:
دانلود رمان رازهای پنهان
_سلام عشق من توهم همینطور،مدرسه چطور بود؟
و بعد روی موهاشو بوسیدم؛تو بغلم فرو رفت.قدش بلند بود و تا زیر چونم می رسید،شباهتمون زیاد بود به جز فرم صورت که فرم صورت من شبیه پدر کشیده بود و فرم صورت وستا مثل مادر گرد و تو پر.با ناراحتی گفت:
وستا_خوب بود…….دیشب قول داده بودی که امروز خودت میرسونیم مدرسه ولی بدقولی کردی و زود رفتی.
دستای ظریف و کشیدشو تو دستم گرفتم و گفتم:
_ببخشید وستا به خدا جلسم دیر می شد.
سرمو نزدیک تر بردم و کنار گوشش گفتم:
_تازشم امروز صبح با عمه خانوم دعوام شد اصلا اعصابشو نداشتم براهمین زودتر رفتم که ریختشو نبینم.
به حرصِ مشهود توی صدام خندید و به تقلید از من سرشو آورد کنار گوشم و گفت:
وستا_میدونم مهری جون گفت بهم ؛ آفریـن خوب دمشو چیدی!
و بعد دوتا ریز ریز خندیدیم که از پشت صدایی اومد و باعث شد من و وستا سه متری به هوا بپریم.با تعجب به عقب برگشتم.فرهاد بود که می گفت:
_اگه چیز خنده داری هست بگین ما هم بخندیم،تنها تنها؟
دستمو رو قلبم گذاشتم و گفتم:
_وای فرهاد حداقل یه ندایی بده بابا ترسیدیم.
دانلود رمان رازهای پنهان
وستا با چشای گرد شده از تعجبش دستشو روی قلبش گذاشت و درهمون حالت گفت:
وستا_مثل عجل معلق ظاهر میشه یه دفه!
و پشت چشمی براش نازک کرد.رو به اون دوتا گفتم:
_خب حالا بی خیال،بزارین من لباسامو عوض کنم بعد بریم باهم حرف بزنیم چطوره؟
وستا چینی به بینیش داد:ایــــــش ویدا خب من و تو حرف میزنیم اینو بیاریم چی کار؟
به شیطنش لبخندی زدم:
_شیطون خانوم انقدر آتیش نسوزون برو تا من بیام”ضربه ای به کمرش زدم”بدو شیطون بلا.
و به سمت اتاقم رفتم و وستا و فرهاد که مثل همیشه در حال کل کل بودنو تنها گذاشتم.درو پشت سرم بستم و بهش تکیه دادم و به اتاقم نگاه کردم،از در فاصله گرفتم و مشغول تعویض مانتو شلوارم با لباسای منزلیم شدم!
می خواستم یه کمی استراحت کنم اما به وستا و فرهاد قول دادم دورهمی بشینیم و حرف بزنیم پس به ناچار به سمت جایگاه مخصوصمون رفتم ولی قبلش یه سویی شرت گرفتم که یه وقت سردم نشه،خونمون یه خونه ویلایی بود که جلوش یه حیاط کوچیک بود اما پشتش یه باغ بزرگ و قشنگ.
من که عاشقش بودم.توی باغمون یه میز و صندلی حصیری به رنگ سفید بود،با اینکه قدیمی و تقریبا زوار در رفته بود من دوسش داشتم.
یاد خاطرات قدیمیم می افتادم،شبای اولی که مادرو از دست داده بودم،هرشب روی یکی از این صندلی ها می نشستم و گریه می کردم.پدرم میومد پیشم و یه پتوی گرم مینداخت رو شونه هام و کنارم می نشست.
لبخندی رو لبام نشست این خاطرات یکی از دردناک ترین و زیبا ترین خاطراتم بود،دردناک چون مادرو تازه از دست داده بودم و داغش تازه بود ولی زیبا چون پدر کنارم بود و هنوز تنهام نذاشته بود.
فرهاد_بدو دیگه ویدا کجایی پ؟
تو خاطراتم غرق بودم،به سمتش برگشتم:
_الان میام بابا.
دانلود رمان رازهای پنهان
و دویدم و به سمتشون رفتم و جای همیشگیم نشستم.هوا خیلی خوب بود و بوی گلا تو فضای باغ پیچیده بود. سرما زیر زیرکی هوارو تو آغوش داشت،اما خیلی حس خوبی بود،هوای این باغ روح آدمو زنده می کرد.انگار نه انگار که تا چند ساعت پیش، دلم گرفته بود و مثل ابر بهار گریه می کردم.
لبخند قشنگی رو لبام نقش بست،دستامو دور خودم انداختم و خودمو تو آغوش گرفتم،آدم واقعا با طبیعت زندست.با قهوه ای که رو به روم قرار گرفت از حس و حالم خارج شدم،بخاری که حاصل گرمای قهوه بود همین که از فنجون خارج می شد تو فضای سرد باغ محو می شد،قهوه ى داغ تو این هوا می چسبه!
دستامو دور فنجون گذاشتم و فنجونو به لبام نزدیک کردم،جرعه ای از قهوه تلخمو خوردم،طعمش عالی بود. وستا و سام هم مشغول چشیدن قهوشون بودن.
فرهاد سرِ صحبتو باز کرد:
فرهاد_ویدا امروز صبح چی شد که با مامان بحثت شد؟
لبخند رو لبام ماسید:
_ولش کن فرهاد نمیخوام راجبش حرف بزنم.
فرهاد سری تکون داد و بازم مثل همیشه مشغول کل کل با وستا شد:
فرهاد_میگما وستا رمز موفقیتت چیه؟
وستا با تعجب فنجونو از لباش دور کرد و گفت:
وستا_رمز موفقیت چی؟
فرهاد با شیطنت گفت:
_روز به روز اضافه وزن!
دانلود رمان رازهای پنهان
وستا با این حرفش جیغی کشید و گفت:
وستا_فرهاد می کشمت بی شعور من کجام چاقه آخه نکبت؟
وستا ابدا چاق نبود و فقط هیکل توپری داشت و خیلیم خوش هیکل بود و مثل من اسکلت نبود.من بی اندازه لاغر بودم.
_بچه ها بس کنین دیگه ای بابا.
هردو برای لحظه ای به من نگاه کردن و آروم از هم فاصله گرفتن.
فرهاد کمی مکث کرد و برای عوض کردن جو گفت:
فرهاد_بچه ها یادتونه بچه بودیم تو این استخر شنا می کردیم؟ویدا یادته چقدر دست و پاچلفتی بودی؟
و بلند بلند خندید،منم خندیدم و گفتم:
_آره یادمه،هی جوونی یادت به خیر….
با یادآوری چیزی سریع گفتم:
_یادته وستا کوچولو بود و تازه راه رفتن یاد گرفته بود،دم به دقیقه میفتادو تو هی میرفتی بغلش می کردی؟همش مراقبش بودی،یادته؟
سرفه مصلحتی کرد:
فرهاد_نه کی گفته؟ من با تپولو ها کاری ندارم!
وستا چپ چپ نگاش کرد:
وستا_هه هه بانمک،خوب لو رفتی عاغا دیگه ماست مالیش نکن.
بعدش مشغول تعریف کردن خاطرات مدرسش شد و منم با حوصله به حرفاش گوش دادم.
*********************
بعد چند ساعت گپ و گفتگو با فرهاد و وستا که البته نصفش به کل کل اون دوتا و تلاش من برای آروم کردنشون گذشت،به اتاقم برگشتم تا کمی استراحت کنم چون واقعا دیگه حالم بد شده بود و نیاز شدیدی به خواب داشتم.روی تختم خزیدم و پتورو دورم پیچیدم،عادت همیشگیم بود که حتی توی تابستونم پتورو دور خودم جوری می پیچوندم که انگار دارم از سرما یخ میزنم.البته تو تابستونم که کولر روشن بود و اوضاع همین بود پس فرقی به حالم نمی کرد.
خمیازه ای کشیدم و خودمو پخش کردم روتخت،خیلی بدخواب بودم و تو خواب شلنگ تخته می نداختم،براهمین تخت موجود توی اتاقم دونفره بود تا از سقوطم جلوگیری کنه.
دستی به موهام که بلندیش تا گودی کمرم بود کشیدم،موهامو دور انگشتم تاب دادم.از بس خسته بودم بی درنگ چشام بسته شد و به خواب عمیقی فرو رفتم.
دانلود رمان رازهای پنهان
وقتی از خواب بیدار شدم ساعت از۱۲گذشته بود،اوه چقدر خوابیدم،واقعا خسته بودم.از روی تخت بلند شدم لیوان آبی که همیشه روی پاتختی بودو برداشتم و بی درنگ سر کشیدم.پوفی کشیدم،چه زندگی کسل کننده ای دارم .قار و قور شکمم بلند شده بود .دستمو آروم روی دستگیره گذاشتم و سعی کردم با کمترین سر و صدای ممکن بازش کنم.از اتاق بیرون اومدم و درشو نبستم تا موقع برگشتن تو اتاق باز سر و صدا نشه.
پاورچین پاورچین از پله ها پایین می رفتم و به پشت سرمم نگاه می کردم،به پایین پله ها که رسیدم با خیال راحت به سمت آشپزخونه رفتم و از توی یخچال غذایی که مهری خانوم برام گذاشته بود رو برداشتم.
ای جونم قرمه سبزی،عاشقش بودم.با ولع مشغول خوردن شدم.خداروشکر که کسی نبود تا منو تو این حالت ببینه چون واقعا آبروریزی بود انگار از قحطی اومده بودم.دهنم پر بود و آروم با خودم می گفتم:
_وای عالیه عالی،خدایا مرسی که مهری خانومو بهمون دادی.
چندتا قاشق پشت سرهم ریختم تو دهنم که توی گلوم گیر کرد و به سرفه افتادم،همونطوری که قفسه سینمو فشار میدادم پارچو برداشتم و لیوانو پر آب کردم و یه نفس سر کشیدم،وای نزدیک بود خفه شم!
با حسرت به ظرف پاک شده از غذا نگاه کردم،یعنی همشو خوردم؟پوفی کردم و مشغول جمع کردن ظرفا شدم و توی سینک گذاشتمشون.
از آشپزخونه خارج شدم و سلانه سلانه به سمت پله ها رفتم،بازم مثل قبل پاورچین پاورچین پله هارو بالا رفتم و وارد اتاق شدم و آروم درو بستم.
با اون لباسا گرمم شده بود مخصوصا اینکه عادت داشتم پتوروهم روی خودم بندازم پس بهتر بود عوضشون کنم.از توی کمد لباسام لباس خواب ساتن یاسیمو برداشتم و تنم کردم و بعد روبدوشامبرمو روش پوشیدم،کمر بندشو بستم و به سمت میعادگاه همیشگیم رفتم.
امشب خیلی ناراحت بودم،از دست خودم از دست سام!
توقع همچین رفتاریو از سام که همیشه صبور بود و بهم توجه می کرد،نداشتم.برام قابل هضم نبود که امروز توی جلسه حتی بهم نگاهم نکرد.حتما از دستم ناراحته اما زیادی لوسم کرده بود و طاقت بی توجهیاش نسبت به خودمو نداشتم.
دانلود رمان رازهای پنهان
سرمو رودستام که حائل پاهام کرده بودم گذاشتم و به فکر فرو رفتم.رابطه من و سام از کجا شروع شد؟
یادم نیست دقیقا از کی و چه زمانی،اما یادمه که همیشه باهام بود،پدرم بهش اطمینان زیادی داشت و دست راستش محسوب می شد و عین پسرش دوسش داشت،شاید این یکی از دلایل اعتماد بی اندازه من به سام این بود که پدر بهش اطمینان کامل داشت.سرمو کج کردم که موهام یه طرف صورتم ریخت.انگشتامو فرو بردم تو موهامو به بالا هلشون دادم،بازم شب تکراری هه!
کتاب شعری که روی پاتختی بودو برداشتم،دیروز صبح وقتی با وستا رفتیم کتابخونه تا وسایل مورد نیازشو بخره،این کتاب بدجور چشممو گرفت و خریدمش.
به اسم بزرگی که روش نوشته بود خیره شدم”دو بیتی های سرگشتگی”
اسمش بدجور به دلم نشسته بود.اسم نویسنده زیرش با یه خط ریزتری نوشته شده بود”امیر غفار بیگی”
بازش کردم و به شعری که درست تو صفحه اول و بعد مقدمه و فهرست بود چشم دوختم
دلم آلوده درد و گ*ن*ا*ه است
خدایا زندگی افسوس و آه است
چو شبهای تهی دستان پگاه است
سیاهست و سیاهست و سیاه است!
دانلود رمان رازهای پنهان
کتابو بستم و گذاشتم سرجاش،می خواستم هرشب یکی از شعراشو بخونم،نمیخواستم یه شبه تمومش کنم و برای شبای دیگه کاری برای انجام دادن نداشته باشم!
همونطور که به تاریکی ای که اتاقمو فرا گرفته بود نگاه می کردم مشغول زمزمه کردن آهنگی شدم که این چندوقت به دلم نشسته بود،اصولا کم پیش میاد که یه آهنگ به دلم بشینه و گوش بدم!
_ Uyku nedir bilmeyen ben,
Bu aralar dertten midir kendimi yataklara atıyorum.
Ağzımın tadı pek bir bozuk, herkes havalardandır diyor.
Ben esas sebebi çok iyi biliyorum.

Korkuyorum cesaretim kayıp.
Dünya mı zor bünyem mi zayıf?
Derdime suları katıp katıp
İçiyorum…
Üzülüyorum kayıplarımı sayıp.
İçinden aşkları ayıklayıp
Geriye hiçbir şey kalmadığını
Görüyorum…
دانلود رمان رازهای پنهان
Sanki hayata bir buzlu camdan bakıyoruz.
Metreyi kaybetmişiz dolaylara çok sapmışız.
Sarf edilen güçle orantılı büyüyor içteki aşk.
Biz çabalamamış sadece güç birliği yapmışız.
Korkuyorum, korkuyorum…

Korkuyorum cesaretim kayıp.
Dünya mı zor bünyem mi zayıf?
Derdime suları katıp katıp
İçiyorum…
Üzülüyorum kayıplarımı sayıp.
İçinden aşkları ayıklayıp
Geriye hiçbir şey kalmadığını
Görüyorum…
آهنگ ترکی بود و وستا هم که عاشق فیلمای ترکی بود دانلودش کرده و بود و هر روز گوش می داد،هیچوقت از آهنگاش خوشم نیومد اما نمیدونم چرا از سوز این آهنگ دلم سوخت!
حتی نمی فهمیدم چی میگه اما موزیک غمگینش بهم آرامش می داد.
*************************

دانلود رمان رازهای پنهان
سردرگمیم……تاریکی شب…………ر**ق*ص نور……………بوم بوم باندای بزرگ………………صدای لیوانایی که بهم میخورن و محتویاتشون تو معده خالی میشه………جیغ هایی که نمیدونستم از چه چیزی منشا می گیره،ترس؟؟خوشحالی؟؟؟هیجان ؟؟………………ضربان قلبم که روی هزار بود…………………ترس و ترس و ترس……………و در آخر چشمای سبزِ درشتی که خیره خیره نگام می کرد و بازم پریدن از خواب با صدای جیغ خودم اینو بهم فهموند که این کابوسا”هیچوقت رهام نمی کنن”
دستام می لرزید،دیگه عادی بود،قلبم تند تند میزد،دیگه عادی بود،می ترسیدم،دیگه عادی بود!
دستای لرزونمو به سمت قرصا کشوندم و یکیو از جلد خارج کردم و بدون آب قورتش دادم و بعد لیوان آبو برداشتم و سرکشیدم.به دیوار رو به روم خیره بودم که چشمام روی هم افتاد و بالاخره این قرصا اثر کردن.
_ویدا خانوم؟
دانلود رمان رازهای پنهان
سعی کردم صدایی که مثل سوهان داشت اعصابمو خراش میداد و نمیذاشت بخوابمو نادیده بگیرم،اما سعیم با شنیدن دوباره ی صدا بی اثر موند:
_ویدا خانوم دیرتون میشه ها..
دانلود رمان رازهای پنهان
با خستگی چشمامو باز کردم و به مهری خانوم که کنارتختم ایستاده بود نگاه کردم،با صدای گرفته ای گفتم:
_امروز نمیرم شرکت مهری خانوم می تونید برید.
چشمی زیرلب گفت و خارج شد!دوباره توی بالشت فرو رفتم و سعی کردم بخوابم اما نشد!
تو اون لحظه دلم میخواست کله مهری خانومو بکنم.افکارمو پس زدم و از جا بلند شدم و بعد شستن دست و صورتم صبحونه ای که مهری خانوم برام آورده بود خوردم.به سمت اتاق فرهاد که توی طبقه دوم بود رفتم و تقه ای به در زدم:
_فرهاد؟
صدایی نیومد.با کنجکاوی در اتاقو باز کردم و در حالی که دورتادور اتاقو از نظر می گذروندم گفتم:
_پس کجاست این بچه؟
با صدای فرهاد که می گفت:
فرهاد_این بچه خیلی وقته که بزرگ شده،تو نگران خودت باش کوچولو.
از ترس یک متر پریدم هوا و هینی کشیدم:
_هیــــن،دیوونه ترسیدم.
ابروهاشو بالا انداخت و گفت:
فرهاد_سزای آدمای فضول همینه.
اخمی کردم و گفتم:
_فضول خودتی دیوونه من فقط یه کمی کنجکاوم.
خندید و در حالی که به داخل اتاق هلم میداد گفت:
فرهاد_کنجکاویت مارو کشته خانوم!چی شد یادی از این بنده حقیر کردین؟
درحالی که بهش می خندیدم روی تختش نشستم و گفتم:
_حوصلم سر رفته فرهاد بیا باهم بریم دنبال وستا که الان زنگ مدرسشون میخوره بعد باهم بریم بیرون !
دانلود رمان رازهای پنهان
سرشو کج کرد:
فرهاد_نمیشه فقط من و تو بریم و اون مزاحمو باخودمون نبریم؟
غش غش خندیدم و گفتم:
_نه اصلا راه نداره من بدون وستا باتو جایی نمیام جز اون کسی حریفت نیست!
اونم خندید و گفت:
فرهاد_پس چطوره به سامم زنگ بزنم که باهامون بیاد.
لبخندم رنگ باخت،سرمو پایین انداختم و گفتم:
_نمیاد….مطمئنم!
بانگرانی که توی حرکاتش هویدا بود به سمتم اومد و کنارم روی تخت نشست،چونمو توی دستش گرفت و صورتمو به بالا هدایت کرد.
فرهاد_چی شده ویدا؟دعواتون شده؟
با این حرفش بغضم سر باز کرد و اشکام صورتمو خیس کردن،فرهاد دستپاچه گفت:
فرهاد_چی شده ویدا؟چیز بدی گفتم؟سام ناراحتت کرده؟
صورتمو با دستام پوشوندم و سرمو چندبار به چپ و راست تکون دادم.فرهاد خم شد به سمتم و گفت:
فرهاد_ویدا یه چیزی بگو،مردم از نگرانی.چی شده؟
بغضمو قورت دادم و سرمو به پایین گرفتم و موهامو به دوطرف سرم هدایت کردم و پشت گوشم قرار دادم و همونجا بهشون چنگ انداختم.
_سام از دستم ناراحته فرهاد،خیلی ناراحته،حقم داره
فرهاد_خب چرا؟؟
وقتی دید چیزی نمیگم با لحن دلخوری گفت:
فرهاد_غریبه شدم؟
لبخند خسته ای بهش زدم و گفتم:
_نه اصلا..
فرهاد_پس بگو چی شده؟
و بعد دستامو که به موهام چنگ انداخته بودو از موهام جدا کرد و روی پام گذاشت.
_فرهاد شاید درست نباشه که اینو بهت بگم اما من تورو مثل برادرم دوست دارم و بهت اعتماد دارم و کلا احساس نزذیکی باهات می کنم.
به چشمای منتظرش نگاه کردم و گفتم:
_من مشکل دارم،خودمم نمیدونم چرا؟اما من از نظر روحی مشکل دارم،اونم یه مشکل جدی..
فرهاد_داری گیجم می کنی ویدا.تو چه مشکلی داری؟چه ربطی به سام داره؟
_خب چطوری بگم فرهاد من هنوز آمادگی پذیرش سام به عنوان نامزدمو ندارم،تحمل محبتاش و توجهاش برام سخته،یعنی از نزدیکی می ترسم متوجهی که؟
فرهاد_آره اما این طبیعیه مخصوصا دختری مثل تو که اولین باریه که با یه مرد یه رابطه پرنگ و مهم و تجربه می کنی.به نظرم باید به خودت وقت بدی.
دانلود رمان رازهای پنهان
بهش نگاه کردم و گفتم:
_چی میگی فرهاد؟دو سال وقت کمیه؟خودمم از دست خودم شاکیم چه برسه به سام!
دستی به ته ریشش کشید و گفت:
-شاید مشکل از اینه که تو ،سامو دوست نداری یعنی هیچ احساسی بهش نداری.تو باید اینو بهتر بدونی که وقتی یه دختر از ته دلش عاشق باشه از جونش برای عشقش مایه میزاره و بلعکس،تو عاشق سام که نیستی هیچ حتی علاقه هم بهش نداری!
تو فکر فرو رفتم.من سامو دوست دارم؟ندارم؟
خودمم نمی دونستم.دستمو روی گیجگاهم گذاشتم.
فرهاد_ببین ویدا نمیخوام مثل پیرزنا بشینم نصیحتت کنم اما اگه دوسش نداری خودتو با یه عمر زندگی بی رنگ و روح نابود نکن،این حرف آخرمه خوب بهش فکر کن.
وقتی قیافه درهممو دید با لبخند گفت:
_البته بعد از اینکه بر گشتیم،حالاهم بدو لباستو بپوش که اگه دیرکنیم وستا دارمون میزنه!

خندید و از جا بلندم کرد،برای خالی نبودن عریضه لبخندی تحویلش دادم اما بدجوری تو فکر حرفاش،مخصوصا حرف آخرش بودم از اتاق فرهاد بیرون اومدم و پله هارو دوتا یکی طی کردم تا به اتاقم برسم.درحال تعویض لباس به حرفای فرهاد فکر می کردم.چی کار باید بکنم؟نمیتونم بگم عاشق سامم،اما نسبت بهش بی علاقه هم نیستم خب در هرصورت اون نامزدمه و قراره شوهرم بشه.اسم شوهر چندبار تو ذهنم زنگ زد.چه واژه غریبی!
گوشیم زنگ خورد،برش داشتم و جواب دادم:
_الو

دانلود رمان رازهای پنهان
وقتی جوابی نگرفتم باتعجب گفتم:
_الو؟؟؟؟
صدای نفساییو از پشت تلفن می شنیدم ،باحرص گفتم:
_مرض داری مزاحم میشی؟
و بعد قطع کردم و با حرص مشغول گذاشتن شال روی سرم شدم،یه آرایش کوچولوهم کردم و بعد از اتاق خارج شدم.
وارد اتاق وستا شدم و از توی کمدش یه دست مانتو و شلوار و شال گرفتم تا بعد مدرسه بپوشه چون می دونستم سرهمین موضوع خیلی غر میزنه که لباس مدرسه به تنم زار میزنه و مگه با لباس مدرسه هم میرن بیرون؟
پس اینکارو کردم تا جونمو از دست غر غراش نجات بدم!
تصویر صورت خوش تراشش پشت پرده ی چشمام نقش بست و لبخندی رو مهمون لبام کرد!خواهر کوچولوی من!
فرهاد_ویدا کجایی؟بیا دیگه دیر شد!
سریع از اتاق وستا بیرون اومدم و لباساشو توی ساک کوچیکی گذاشتم و از خونه خارج شدم.فرهاد توی ماشینش منتظرم بود!
ماشین فرهاد یه بی ام دبلیو خوشگل به رنگ مشکی بود!سرجام مستقر شدم و مشغول بستن کمربندم شدم!وقتی دیدم ماشین حرکت نمی کنه باتعجب به سمت فرهاد برگشتم که دیدم داره چپ چپ نگام می کنه!
_ها چیه؟چرا اینجوری نگام می کنی؟
دانلود رمان رازهای پنهان
فرهاد_ویدا چند کیلویی؟
تعجبم دو برابر شد.به وزن من چی کار داشت؟اونم الان؟
_حالت خوبه فرهاد؟
لباشو جمع کرد.
فرهاد_تو فقط بگو.
با تته پته گفتم:
_۴۵چطور؟
وقتی دیدم چیزی نمیگه گفتم:
_به چی فکر می کنی؟
دستشو روی لباش کشید و حالت متفکرانه ای به خودش گرفت.
فرهاد_داشتم فکر می کردم این همه پررویی چطوری توی یه بدن۴۵کیلویی جامیشه؟
از فرط تعجب سکوت کردم.این پسر دیوانست!
با صدای قهقهه اش به خودم اومدم و کیفمو برداشتم و خواستم بکوبم توی سرش که به در ماشین چسبید و دستاشو هائل سرش کرد تا از ضربات احتمالی در امان باشه!
دانلود رمان رازهای پنهان
با حرص کیفمو به بازوش کوبیدم!
_خیلی بیشور و لوس و مسخره ای.تو خونه داشتی منو می کشتی که دیر شده حالا دوساعته مخ منو کار گرفتی؟؟!احمق بی شعور.
قهقهه ای سر داد و گفت:
فرهاد_وای وقتی عصبانی میشی چه جذاب میشی!
و چشمکی هم بهش اضافه کرد که بیشتر حرصم گرفت.دلم می خواست خفش کنم!
ناخنامو به کف دستم فشردم!همیشه وقتی عصبانی می شدم این کارو می کردم!یه جور تیک عصبی بود.
فرهاد_اگه اجازه بدین راه بیفتیم ویدا خانوم؟
چپ چپ نگاش کردم و چشم غره ای حوالش کردم.
_از کِی تا حالا از من کسب اجازه می کنی آقا فرهاد؟
دستشو به حالت نمایشی روی چشماش گذاشت و گفت:
_اختیار دارین خانوم،شما سرور مایین!
_خوبه خوبه.مسخره بازی هاتو ول کن.زود باش دیر شد!
باشه ای گفت و ماشینو به حرکت در آورد.
به دانش آموزایی که با لباسای فرم یکی یکی از در مدرسه خارج می شدن چشم دوختم!حال و هوای مدرسه به سراغم اومد.یاد روزای گذشته.
یاد روزایی که با معلما سر نمره بحث می کردیم!
یاد روزایی که با شوق منتظر زنگ مدرسه می موندم!
یاد روزایی که پدر میومد دنبالم و با ذوق و شوق می پریدم بغلش و تا خود خونه از اتفاقاتی که توی مدرسه می افتاد براش می گفتم!
یاد روزایی که مادر غذاهای مورد علاقمو درست می کرد و یواشکی به غذاش ناخنک میزدم و اونم مچمو می گرفت و با قاشق آروم رو دستم میزد!
لبخندی روی لبام نشست!یادش به خیر.
چه روزای خوبی بود.روزای خوبی که خاطره شدن.خاطره یِ خوب!
یاد حیاط مدرسمون افتادم،وقتی با بچه ها گرد هم می نشستیم و غیبت معلما و مدیر معاونارو می کردیم!
یاد دوست صمیمیم افتادم،درسا!یه دختر بانمک و تو دل برو!خیلی بیشتر از سنش می فهمید و همیشه نصیحتمون می کرد!وای خدایا چه روزای خوبی بود،حالا که از دستش دادم می فهمم چه دورانی بود!چقدر حیف شد.چقدر احمق بودم که قدر اون لحظاتو ندونستم!چقدر احمق بودم که از دقیقه به دقیقش لذت نبردم!
وقتی به خودم اومدم که وستا توی ماشین نشسته بود و داشت می گفت:
وستا_سلام ویدا جونم..
به عقب برگشتم تا درست ببینمش:
_سلام عزیزدل من.خوبی؟مدرسه چطور بود؟
وستا چینی به بینیش داد و گفت:
_چی میخواستی باشه آجی؟معلما یه سره درس دادن حوصلمونو سر بردن واقعا روز کسل کننده ای بود.
فرهد که تا اون لحظه ساکت و صامت به من و وستا نگاه می کرد به حرف اومد و گفت:
فرهاد_ادب بهت یاد ندادن فسقلی؟به بزرگترت سلام کن.
وستا_بزرگتری نمی بینم.
دستمو به حالت نمایشی روی سرم گذاشتم و گفتم:
_وای باز که شما دوتا شروع کردین!
فرهاد بی توجه به حرف من گفت:
_پس من اینجا بوقم عایا؟؟۶سال ازت بزرگترم!
وستا_به سن نیست که.به عقله! از نظر عقلیم تو شیش سالتم نمیشه…نه نه…هنوز از قنداق درت نیاوردن..
وقتی نگاه خشمگین وناراحت فرهادو دیدم رو به وستا گفتم:
_وستا زشته فرهاد ازت بزرگتره این چه طرز حرف زدنه؟!
و اخم کمرنگی کردم.سرشو انداخت پایین و گفت:
وستا_ببخشید آجی اما خب تقصیر خودشم هست دیگه حرص آدمو در میاره!
و یه نگاه خشماگین حواله فرهاد کرد.فرهاد پوزخندی زد و ماشینو به حرکت در آورد.دستمو به سمت ضبط کشوندم و روشنش کردم.
با رسیدن به مقصد که یه رستوران شیک بود از ماشین پیاده شدیم.وستا لب ورچید و گفت:
وستا_با این لباسای ضایع بیام بین این همه جمعیت ناهار بخورم!؟کوفتم میشه که.کاش قبلش میرفتیم خونه من لباسامو عوض کنم.
و بعد به مانتوی گشاد مدرسش دست کشید و با انزجار روشو به سمت دیگه ای برگردوند.با لبخند به سمتش رفتم و گفتم:
_برو از صندلی جلوی ماشین اون ساک دستیو بگیر توش برات مانتو و شلوار و شال گذاشتم.
خنده ای سر داد و محکم بغلم کرد و زیر گوشم گفت:
وستا_عاشقتم آجی جونم.
در جلورو باز کرد و ساکو برداشت و بعد رفت صندلی عقب تا راحت بتونه لباسشو عوض کنه.من و فرهادم باهم به داخل رستوران رفتیم و دور یه میز چهار نفره نشستیم!
چنددقیقه ای گذشت و وستا با مانتوی قرمز جذب به همراه شلوار دمپای مشکی و شال همرنگش به داخل رستوران اومد و وقتی مارو دید به سمتمون اومد و درست کنار من نشست!
با لبخند نگاش کردم و همون لحظه گارسونم سر رسید.
گارسون:خوش اومدید..چی میل دارید؟
فرهاد نگاه سوالیشو به سمتم پرتاب کرد.
رو به گارسون گفتم:
_من که زرشک پلو با مرغ
وستا هم به تبعیت از من زرشک پلو با مرغ سفارش داد و فرهادم سبزی پلو ،که عاشقش بود در حدی که حاضر بود جونشم براش بده!
با رفتن گارسون گفتم:
_بچه ها من برم دستامو بشورم و بیام.
هردو سری تکون دادن و منم ازشون دور شدم و به سمت سرویس بهداشتی ای که پشت دیوار کوچیکی قرار داشت رفتم.وارد شدم و یک راست به سمت روشویی رفتم و کیفمو گذاشتم کنارش!بعد از شستن دستام خواستم با دستمال لوله ای که اونجا بود خشکشون کنم که گوشیم به صدا در اومد.هول شدم و باهمون دستای خیس گوشیو از زیپ پشتیِ کیفم خارج کردم و دکمه انسرو توی دستم فشردم:
_الــو
_………………….
باتعجب گوشیو از گوشم فصله دادم تا ببینم هنوز تماس برقراره یا نه.که دیدم هنوز تماس برقراره.با عصبانیت گفتم:
_الـــــــــــو؟
وقتی بازم جوابی نگرفتم با حرص گفتم:
_مرض داری مزاحم میشی؟
و سریع قطع کردم!به سمت میزمون رفتم و دیدم که غذامونو آوردن.با شوخی و خنده مشغول خوردن غذامون شدیم!واقعا روز خوبی بود و به من که خیلی خوش گذشت!
بازم شب بود!
بازم من بودم،تنها!
بازم دوست شبهام غم بود!
بازم ترس بود!
بازم زجر بود!
بازم دلتنگ بودم؛دلتنگ پدری که قول داد تا ابد پشتم باشه،اما رفت!
دلتنگ مادری که قول داد تا ابد موهامو واسم ببافه،اما رفت!
دلتنگ مردی که قول داد هیچوقت ناراحتم نمی کنه،اما کرد!
دلتنگ دوستایی که می گفتن همیشه باهاتیم،اما نموندن!
دلتنگ خودم،خودی که خیلی وقته خودم نیست!
دلتنگ زندگیِ آرومم،که خیلی وقته آروم نیست!
بازم به ماه خیره موندم!
بازم ترس وجودمو گرفت!
بازم دستم به سمت قرصا دراز شد!
بازم قرص و آب تو معدم حل شدن!
بازم به خواب رفتم،خوابی که تهش یه کابوس تلخ و همیشگی و بیدار شدن از سر فریاد خودم بود!
بازم ترس و گریه و یه دوش آب گرم!
آخ که چقدر زندگیم یکنواخت و بی روح مونده بود!
آخ که چقدر تنها و بی کس موندم!
آخ که چقدر دلم از نامردیِ دنیا به درد اومد!
و بازم حل شدن توی خاطرات و فراموش کردن زمان و مکان و بعد یه خواب عمیق که اثر قرصای خواب بود!
**
نور خورشید یواشکی از روزنه های پرده نازک کرم رنگ نصب شده روی پنجره بیرون میومدن و پشت پلکمو گرم می کردن!
چشامو به آرومی باز کردم و سریع بستم،نور چشامو زد!
تا جایی که یادمه پرده رو کشیده بودم!حتما کار مهری خانومه.این چند روزه عجیب با خودش قرارداد بسته که صبح زود منو از خواب بیدار کنه!
پوفی کردم که موهای آویزون روی صورتم به حرکت در اومد.
با یه جست روی تخت نشستم و چشامو مالیدم!دست دراز کردم تا ساعت کوکیو بردارم اما پیداش نکردم.
با کلافگی چشامو باز کردم و به سمت پاتختی برگشتم که…….مات موندم!
اون اینجا چی کار می کرد؟
این موقع صبح…..!
آب دهنمو قورت دادم و زمزمه کردم:
_سلام..
اخمی کردم وسرمو انداختم پایین و مشغول بازی کردن با گوشه لباس خوابم شدم.
سرشو به سمت پنجره برگردونده بود و به بیرون خیره شده بود!
خم شده بود و دوتا دستاشم توهم گره خورده بودن!
آروم زمزمه کرد:
_سلام.
حتی برنگشت که ببینتم!
چقدر حرصم گرفت از این کارش!با لحن حرصی گفتم:
_اینجا چی کار می کنی؟
پوزخندی زد که اخمام توهم رفت و دستام مشت شد!
تو کسری از ثانیه به سمتم برگشت و با صدای بلندی گفت:
_اومدم نامزدمو ببینم.
با صدای بلندش یکه ای خوردم و تکونی به بدنم دادم!چه عصبانی!
از روی تخت بلند شدم و دستمو به کمرم زدم و برخلاف اون با صدای آرومتری گفتم:«اولندشم داد نزن همه خوابن،دوماً نکنه اول صبحی اومدی دعوا؟ الان شدم نامــــزدت؟ دیروز که انقدر ناراحت و عصبنی بودم و تو به روی مبارکتم نمیاوردی نامزدت نبودم؟
سام_آره اومدم دعوا، واقعا بعد از اون حرکتت توقع چه عکس العملیو از سمت من داشتی؟ بعدشم چرا دیروز نیومدی شرکت؟هــــــا؟
{ها}رو با صدای بلندتری ادا کرد که از ترس نو جام پریدم.
عصبی گفتم:
_به توچه؟من رئیس اون شرکت کوفتیم.هروقت بخوام میام و هروقتم نخوام نمیام،به تو و دیگرانم هیچ ربطی نداره.
سام_کی گفته نداره؟
_کی گفته داره؟
سام_من میگم،مــــن!
پوزخندی زدم:
_تو کی هستی مگه؟
فریاد زد:
سام_شـــوهــــــرت!
چنان با تحکم گفت که هیچ جوابی براش پیدا نکردم!
از جاش بلند شد و به سمتم اومد و دستامو که روی سینه به هم گره کرده بودمو گرفت وبا لحن آروم و پر از آرامشی گفت:
_تاوان اشنباه منو تو که نباید پس بدی!تا کی میخوای به خاطر من نیای شرکت؟هیچ فکر کردی که اگه تو نباشی چه بلایی سر اون شرکت میاد؟ فقط به خاطر لجبازی با من…
سرمو انداختم پایین.چونمو با انگشت به بالا هدایت کرد:
سام_ببخش ویدا،واقعا متاسفم……من……من…اون لحظه واقعا کنترلمو از دست دادم به من حق بده!
با کلافگی روی کاناپه نشست و چنگی به موهاش زد!
خدای من،من چقدر احمقم که محبتای اونو درک نکردم!
چقدر احمقم که نفهمیدم اون انقدر متواضعانه با من برخورد می کنه!
چقدر احمقم که نفهمیدم هرکی جای اون بود خیلی زود از کارای من و لوس بازیام خسته می شد و میزاشت می رفت!
چقدر خنگم که نفهمیدم اون یه مرد واقعیه!
حلقه درشت اشک نقش بسته دور چشمم سر خورد و روی گونم ریخت!
خدای من،من چطور تونستم با تمام لطف و محبتش باهاش اینطوری حرف بزنم؟؟
اون که توی هر شرایطی باهام بود!
وقتی پدرمو از دست دادم مثل یه دوست و بدون هیچ چشم داشتی بهم کمک کرد تا روحیه ام خوب بشه!
وقتی که دبیرستان بودم و یه شاگرد تنبل اون بود که توی درسا کمکم می مرد!
وقتی که دلم می گرفت اون بود که سریع مثل یه فرشته ی نجات ظاهر می شد و باهام حرف میزد و آرومم می کرد!
وقتی بعد یه سال پشت کنکور موندن خسته شدم و دست از تلاش کشیدم اون بود که تشویقم کرد و با حضور بی وقفه و همیشگیش بهم دلگرمی داد!
من چقدر پست بودم که اینارو نادیده گرفتم و با اینکه می دونستم مقصر خودمم این رفتارو از خودم نشون دادم و اونم با تمام فداکاری هایی که درحقم کرده بود ازم معذرت خواهی کرد برای اشتباهی که مرتکب نشده بود!
هنوز روی کاناپه نشسته بود و هنوزم موهاش در حصار انگشتایی که محکم بهش چنگ میزدن بود!
با پاهای لرزون به سمتش رفتم و دستاشو از موهاش جدا کردم،با چشای اشکیم تو چشاش خیره شدم!
_سام …..من……من….میخواستم ….میخواستم بگم…….وا…واقعا…متاسفم!حتما تو دلت میگی چقدر نمک نشناسم که تمام کارایی که برام کردیو نادیده گرفتم……اما من….من همه اینارو درک می کنم و ازت ممنونم…..باور کن این رفتارا دست خودم نیست….من بیشتر از تو به این رابطه اهمیت میدم و بهش مدیونم……دلم میخواد با تمام وجود تورو به عنوان همسرم قبول کنم…..اما…..اما یه چیزی مانعم میشه….نمیدونم چیه….باور کن دست خودم نیست.
هقهقم به اوج خودش رسید!دستامو از موهاش جدا کرد و کشید به سمت خودش و روپاهاش نشوندم!
دستشو روی صورتم به حرکت در آورد و اشکامو پاک کرد!
سام_ویدا حرفایی که زدم از ته دلم بود نمیخواستم تورو از کاری که کردی پشیمون کنم،کارایی هم که توی گذشته برات انجام دادم حسابش جداس!این چیزا واسه من مهم نیست،هروقدر که طول بکشه منتظر میمونم که با تمام وجود قبولم کنی!
با شنیدن حرفاش دیگه طاقت نیاوردم و توی آغوش گرمش فرو رفتم!
چه اون بگه و چه نگه من مدیون این مرد و خوبیاشم!
زمزمه کرد:
_میزاری کمکت کنم؟میزاری کمکت کنم که دوسم داشته باشی؟
ازش فاصله گرفتم و به صورتش خیره شدم،اشک و لبخندم قاطی شده بود،با صدایی که از ته چاه میومد گفتم:
_آره،من به کمکت نیاز دارم!
و بدون اینکه اجازه بدم حرفی بزنه تو آغوشش خزیدم!
با به صدا در اومدن زنگ گوشیم از سام فاصله گرفتم،با چشم دنبال گوشیم گشتم که بالاخره روی تخت دیدمش.از روی پای سام اومدم پایین و به سمت تختم رفتم که با صدای سام وسط راه متوقف شدم.
سام_ویدا من میرم پیش عمه اینا،تا الان حتما از خواب پا شدن توهم وقتی آماده شدی بیا که بعدش بریم شرکت.
با لبخند سری تکون دادم که خارج شد،سریع جواب دادم:
_الـو؟
_……………
چشامو با عصبانیت روی هم گذاشتم و با حرص و صدای کنترل شده ای گفتم:
_چرا مزاحم میشی؟ایندفعه از طریق مخابرات پیدات می کنم میدم پدرتو در بیارن!
و محلت حرف زدن بهش ندادم و قطع کردم،هرچند حرفم نمیزد.
با سرعت لباسامو تنم کردم و از اتاق خارج شدم!
صداهایی که از پزیرایی میومد لبخندو مهمون لبام کرد!
وستا_سام بیا این مسئله ریاضی منو حل کن،اصلا نمیتونم حلش کنم کلی فکر کردم!
و مدادو پشت گوشش گذاشت.دست به سینه و با لبخند نگاشون می کردم!
سام با خنده دستشو کشید و روی مبل کناری نشوندش:
سام_چقدر تو خنگی بشر!
وستا با حرص گفت:
وستا_حیف که میخوای مسئلمو حل کنی وگرنه یه جواب توپ برات داشتم!
سام دستشو به چونش کشید و گفت:
سام_خب بگو اون جواب توپتو.
وستا_اه بیخی زود حلش کن بهم یاد بده فردا امتحان دارم.
سام_بیا بشین اینجا برات توضیح بدم.
وستا سریع کنارش روی مبل تک نفره نشست و به توضیحات سام گوش سپرد،مثل معلم و دانش آموز بودن،خندم گرفت.فکر کن یه درصد سام معلم باشه ویدا!و خودم از این فکر به خنده افتادم که دوتاشون متوجهم شدن.
سام_ویدا چرا می خندی؟
و لبخندی به روم پاشید.
_شبیه معلما شدی.
لبخند کمرنگی زد و بازم با وستا مشغول شدن.
به سمت اتاق فرهاد رفتم تا صداش کنم و باهم صبحونه بخوریم،آخه فرهادو ول می کردی تا ظهر می خوابید.تقه ای به در زدم و بدون منتظر موندن جوابی از طرف اون وارد شدم.
با بالا تنه ی ل*خ*ت روی تخت دراز کشیده بود و پتورو تا حدودی دور خودش پیچیده بود.از طرز خوابیدنش خندم گرفت،بالشتو جوری بغل کرده بود که انگار زنشه!دهنشم نیمه باز بود و صدای خر و پفش کل اتاقو برداشته بود.به سمت پنجره رفتم پرده رو کشیدم تا هوای اتاق عوض بشه و هم نور حاصل از تابش خورشید فرهادو بیدار کنه،دقیقا مثل کاری که سام امروز با من کرد!
چشای فرهاد توهم مچاله شدن و صدای زمختش به گوش رسید:
فرهاد_اه مهری خانوم اون پرده رو بکش کور شدم.
چه جالب پس مهری خانوم روی همه ی افراد این خونه این فنو اجرا می کرد!
_بلند شو تنبل،بلندشو بیا باهم صبحونه بخوریم.
با شنیدن صدام خواست وشماشو باز کنه که نور چشمشو زد و مجبور شد دوباره ببندتشون!
فرهاد_ای ویدا بگم خدا چی کارت نکنه،مگه کرم داری؟بدو اون پرده رو بکش صبحونه هم نمیخوام کوفت کنم،نکبت!
و سرشو روی بالشت کوبوند.
با حرص به سمتش رفتم و پتورو از روش برداشتم و پرت کردم پایین که صدای دادش در اومد:
فرهاد_عه ویدا چی کار می کنی؟امروز نیت کردی که نذاری من بخوابم؟
_آره حالا پاشو.
فرهاد_کور خوندی.
به سمتش خیز برداشتم و بالشتو از زیر سرش کندم و زدم تو سرش.
فرهاد_ویدا الهی سنگ قبرتو با تف بشورم.
_خفه شو ببینم زود باش پاشو سام اومده میخوایم باهم صبحونه بخوریم.
چشاش برقی از شیطنت زد و تو جاش نشست.چشمکی حوالم کرد.
فرهاد_ای کلک پس بگو چرا انقدر شارژی و صبح به این زودی پاشدی،شوورت اومده که سحرخیز شدی.
از لحنش خندم گرفت و خندمو کنترل کردم و بار دیگه با بالشت توی سرش کوبیدم که آخی گفت.
فرهاد_آخ بی شعور دست بزنم که پیدا کردی،الان به سام میگم که سه طلاقت کنه.
طلبکارانه دست به کمرم زدم و گفتم:
_فقط خفه شو و گمشو دست و صورتتو بشور.
حالت زاری به خودش گرفت و رو به آسمون گفت:
فرهاد_خدایا من چه گناهی کردم که یه دختردایی وحشی نصیبم کردی؟
بالشتو به بالا گرفتم و خواستم دوباره بزنم تو سرش که با دوبه سمت سرویس بهداشتی توی اتاقش دوید.
بالشتو روی تخت انداختم و درحالی که به فرهاد می خندیدم از اتاق خارج شدم.

عقب،جلو!
عقب،جلو!
به حرکت پاهام چشم دوختم. عقب،جلو!
به طور ناگهانی به سمتش برگشتم،هنوزم با لبخند نگاهم می کرد:
_من چِمه؟ تو بگـو…..چرا اینطوری ام؟
دستاشو تو هم گره کرد و گفت:
_تو چیزیت نیست،فقط داری برای خودت همه چیزو پیچیده می کنی….تو افکارت گم شدی! تو خودت داری برای خودت مشکل ساز میشی متوجهی؟

اینطور نیست،من فقط سعی می کنم خوب بشم!سعی می کنم خودمو از این باطلاقی که نمیدونم کی و چجوری توش افتادم،نجات بدم!
من فقط میخوام معمولی باشم!
میخوام وقتی نامزدم بهم نزدیک میشه نترسم!
میخوام ازش چندشم نشه!
میخوام با جون و دل قبولش*کنم!
میخوام جواب همه ی کارا و محبتایی که در حقم کردو با پذیرفتنش بدم!
من میخوام عاشق بشم!
چرا نمیتونم؟
چرا وقتی نزدیکم میشه قلبم تند تند نمیزنه؟
چرا حسی بهش ندارم؟
چرا حرفای عاشقانش دلمو گرم نمی کنه؟
من میخواستم خوب بشم!
می خواستم معمولی بشم!
میخوام عادی باشم!
چیز زیادیه؟
رویا جون نگاه عمیقی بهم انداخت،زیر زره بین نگاهش موندم!
چی باید بگم؟
نمیدونم!
بغضم شکست و در همون حال مشغول زمزمه کردن شدم:
_رویا جون؟؟من**…………..من….فقط میخوام خوب بشم…….یه دختر……با احساسات دخترونه………..توقع زیادیه؟فقط یه زندگی.ً…..یه زندگی معمولی…..یعنی یه زندگی معمولیم سهم من تو این دنیا نیست؟آخه چرا؟…….مگه چی کار کردم؟……چی کار کردم که باید تاوانشو اینجوری پس بدم؟
از روی صندلی پاشد و به سمتم اومد و درست کنارم نشست،دستاموکه زیر بارش استرس یخ شده بودو توی دستای گرم تر از کوره ی نونواییش گرفت:
رویا جون_ویدا،آروم باش،نمیتونم بگم درکت می کنم ولی میتونم بگم می فهممت،سخته اما شدنیه!
تو سامو داری،سامی که همیشه باهات بوده و ثابت کرده تا آخرشم باهات میمونه،اعتماد کن،همین.
دستاشو روی دستام به حرکت در آورد و در آخر محکم روی پاهام فشار داد،پاهام از حرکت ایستاد.
رویاجون_یه قانونی هست،به اسم قانون جذب؛این قانون میگه ما اون چیزیو به سمت خودمون جذب می کنیم که بیشتر بهش فکر می کنیم و به این نکته هم اشاره داره که اگه میخوای یه چیزیو یا یه کسیو به دست بیاری فقط لازمه بهش فکر کنی،این افکار ممکنه مثبت و منفی باشه،گاهی اوقات فکرای منفی به ذهنت هجوم میارن و گاهی اوقات مثبت و این بستگی به خودِتو داره،که چی میخوای!
دستش از پام جدا شد،پای راستمو روی پای چپم انداختم،دلم می خواست گوش بدم،این موضوعی که دربارش باهام حرف میزد داشت کنجکاوم می کرد.
ادامه داد:
رویاجون_به نظر این قانون مهم ترین مسئله توی هرکاری فکریه که دربارش می کنیم،نظریه که دربارش داریم!اگه می خوای چیزیو به دست بیاری فقط مثبت فکر کن و امواج منفیو به سمت خودت جذب نکن،فکرای بد به ذهنت نرسه،مثلا نگی من اگه اینکارو کنم اینطوری میشه،بد میشه،زشت میشه،به اینا فکر نکن اصلا!اگه ما امواج مثبتو از خودمون بفرستیم مسلما کنش ما واکنش مثبت دیگرانو به دنبال داره.
ساکت شد و به صورتم نگاه کرد تا ببینه عکس العملم نسبت به حرفاش چیه وقتی دید مشتاقم ادامه داد:
رویاجون_مثلا فکر کن توی مهمونی ای هستی که کسیو نمیشناسی و میخوای باهاشون آشنا شی،اگه فکر کنی که عه ممکنه این فرد منو تحویل نگیره،از من خوشش نیاد،باهام خوب صحبت نکنه مطمئن باش دقیقا باهمین اتفاق مواجه میشی میدونی چرا؟
_نه،چرا؟
رویاجون_چون از یه طرف تو این انرژی منفیو از خودت ارسال کردی و از طرف دیگه هم این افکار روی چهرت تاثیر میزاره و توی صورتت خودشو نشون میده.
توی ذهنم حرفاشو هجی کردم،آره راس میگه!
لبخند مهربونی زد:
رویاجون_ویدا اینا حرف نیست،اینا به صورت علمی ثابت شدست،درباره ی تو؛تو همش فکر می کنی که وای من حس خوبی به سام ندارم،وای من وقتی بهم نزدیک میشه بدم میاد،وای من چرا الم؟وای من چرا بِلَم؟
خب همین میشه دیگه عزیزم،تو خواه ناخواه دارب بهش فکر می کنی،هی میگی من سامو دوست ندارم و در آخر همین بلا سرت میاد،یه کم مثبت فکر کن عزیزم.
حالا که دارم فکر می کنم،می بینم حرفای رویاجون درسته،من همیشه به همین موضوعات مسخره فکر می کنم،چرا یه بار فکر نکنم که عاشق سامم؟دوسش دارم؟میخوام باهاش ازدواج کنم؟
من از سام و ازدواجِ با اون برای خودم یه غول ساختم و هردفعه بزرگترش می کنم.
نفهمیدم رویا جون کِی از جاش بلند شد و پشت میزش قرار گرفت،نفهمیدم کی قهوه سفارش داد تا برامون بیارن!نفهمیدم کی باهاش خداحافظی کردم و نفهمیدم کی پشت میز مدیریتم قرار گرفتم؛چون داشتم به حرفای رویا جون فکر می کردم،حرفاش واقعا به دلم نشست و قبولش داشتم!

از امیدوارم رمان رازهای پنهانخوشت اومده باشه اگه خوشت اومده پس یکم برو پایین تر رمان رو با فرمت های دلخواهت دانلود کن

دانلود نسخه رمان PDF رازهای پنهان به صورت کاملDownload PDF Version

دانلود نسخه رمان ePub رازهای پنهان برای آیفون و آندروید و …Download EPUB Version

دانلود نسخه آندروید رمان رازهای پنهان با فرمت ApkDownload APK Version

دانلود نسخه جاوا رمان رازهای پنهان با فرمت JarDownload Java Version

اینم رمان رازهای پنهان از نویسنده محبوب maryam.ghaziani براتون تدارک دیده بودیم

منبع تایپ رمان :  negahdl.com

ادرس کانال  دی ال  رمان  رو  یادتون نره اینجا کلیک کنید  😀 

اگه رمان درخواستی دارین میتونید تو  سوپر گروه ما  عضو  بشید به همین راحتی !

اگه  شما نویسنده  رمان  رازهای پنهان  هستین و  دوست ندارین  رمانتون  اینجا  باشه  از بالا  با تماس با ما  در ارتباط باشید

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر

دریافت و درخواست رمان های جدید در کانال ما کلیک کنید