برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان بلندای زندگی

رمان بلندای زندگیالف

دانلود رمان مرسی که هستی

رمان مرسی که هستیshaghayegh_h96

دانلود رمان تمنای وصال

رمان تمنای وصال الناز محمدی

دانلود رمان جان و شوکران

رمان جان و شوکرانبهاره حسنی

رمان اشک هایم دریا شد

رمان اشک هایم دریا شد nojan

دانلود رمان من روحم

رمان من روحمسحر بانو

دانلود رمان نمایشنامه ریشه های سوخته

رمان نمایشنامه ریشه های سوختهنارینه

رمان پارک از ice girl

رمان پارک ice girl

دانلود رمان بالماسکه

رمان بالماسکهمهدیس

دانلود رمان دلربای من

دانلود رمان دلربای من اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب دلربای من : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان دلربای من اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
1.gif نام کتاب رمان : دلربای من
1.gif نام نویسنده : پریا ۷۵
1.gifحجم رمان دلربای من : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان دلربای من :
دلربا دختری که ۱۲سال یه حس انتقام داخل دلش نگه داشته انتقام پدرش مهرداد سرمد بزرگترین تاجرایران یک شبه برشکسته شد و هیچکس نفهمید این تاجر معروف چی شد که یک شبه برشکسته شد؟ هیچکس از اتفاق اون شب بارونی و مرگ تاجر بزرگ مهرداد سرمد و همسرش مانادانا سرمد باخبرنشد؟ حالا دلربا سرمد بعد از ۱۲سال برگشته تا انتقام بگیره از رادین صدر کسی که دلربا اون را باعث تمام بدبختی هاش میدونه !
شخصیت های اول داستان:
رادین صدر،دلرباسرمد

دانلود رمان جدید

رمان جدید از پریا ۷۵ دلربای من

ژانر: عاشقانه و اکشن و. شخصیت های اول داستان: رادین صدر،دلرباسرمد تعداد صفحات: ؟؟؟؟؟؟؟ به نام خدا مقدمه: به پنجره اتاقم زل میزنم! قطره های باران برام مالیم ترین موزیک هستن! نگاه به دفترم میکنم! دست هایم می لرزن! میخاستم از سرنوشت کسای بگم که دلخسته سرنوشت بودن ولی انتها قصه ام شد سرنوشت خورشید! خواستم از نقاب های که برصورت این مردم زده شده بود بگم نقاب زدن تاکسی چهرهی مظلوم آن هارا نشناسد ولی انتهاش شد نقاب غرور من خواستم از عشق بگم .از رسیدن های که میشدن نرسیدن و آخر به رسیدن ختم میشدن..ولی گلبرگ های فصل همه پرپرشدن….واسمش شد گلبرگ های عشق …. نگاه به پالک زنجیرم میکنم! پالکی به اسم دلربا…اینبار فرق داشت….زیر لب زمزمه میکنم من دلربام…. دختری ازجنس،آب و آتش ….به راستی چه شد آن دختری که روحش همانند آب زالل بود کجا رفت؟!

دانلود رمان دلربای من

 ۲ من همان دخترم که ۱۲سال پیش در شب بارانی مرد….ولی هنوزم نفس میکشم به اجبار….. فقط بخاطر مرگ پدر و مادرم ….اره من دلربام کسی که سال هاست تمرین بد بودن کرده….قصه ی من با تو فرق داره….من سرنوشت خورشید را ورق زدم..به نقابی پر از غرور رسیدم ….نقاب غرور من را نیمه رها کردم و به گلبرگ های عشق رسیدم …..حال فصل تازه ی از زندگی من در این کتاب نوشته میشه….اسمش را میگذارم دلربای من ازم نرنج من نه قصه ی عاشقی را بلدم! نه قصه ی دلدادگی را! قصه ی من قصه ی انتقام ….انتقامی که پایانش هنوز نمیدانم به چه ختم میشود! من دلربام دختری که قرار بود دل ببرد از مردان این شهر …مادرم مرا دلربا نامید چون امید داشت نگاهم هم هوش می برد از سرمردان این شهر .اره من دلربام.. فصل اول)دلربا( اصلحه رو لمس میکنم! رنگ مشکی اش بیشتر مصمم ترم میکنه تا به هدفم نزدیک بشم! سه سال دارم تمرین بد بودن میکنم….باید انتقام میگرفتم انتقام خون پدر و مادرم…صدای مالمت انگیز مونا باعث شد بهش زل بزنم …. مونا-ازخر شیطون بیا پایین دختر توکه رادین نمیشناسی ! اون تا دستشویی هم که میره محافظ داره باخونسردی کامل فقط به مونا خیره شده بودم! هواسم پی حرف های مونا نیست فقط دارم با افکار پریشانم دست پنجه نرم میکنم باکالفگی دستی به صورتم کشیدم! دنبال یه راه حل بودم که به اون خونه ی نفرین شده برم! مونا حرف میزد! ولی من هواسم جای دیگه پرت بود.مونا دستش جلوم تکان داد ازدنیای هپروت اومدم بیرون و باهواس پرتی گفتم: -چی میگفتی؟ باچشم های گرد نگاهم کردگفت: -تمام این مدت داشتم برات حرف میزدم کجا بودی؟!

دانلود رمان دلربای من

از روی صندلی ام بلند شدم…به عکس بابا مامان یک لحظه خیره میشم.تموم این مدت زجرعذاب کشیدم تا خودم ساختم….شده بودم یک تکه سنگ که فقط بهش نفس داده بودن و داشت به اجبار زندگی میکرد. مونا دست هاش بغل کرد و با دلخوری گفت: -دلربا چشم های بی روحم بهش دوختم و باسردی گفتم: -مونا تاصبح هم که برام حرف بزنی نظر من عوض نمیشه! حاال بذار تنها باشم! مونا اخم کرد وبعد ازچند لحظه از اتاق رفت بیرون…. به سمت پنجره بزرگ اتاقم رفتم…از نور زیادی نفرت داشتم.عاشق تاریکی بودم! پرده را کنار زدم.هوا ابری بود.عاشق هوای ابری بودم.پوزخندی روی لبم نشست….چقدر ۱۲سال زود گذشت…مثل یه فیلم مرور میشه ۱۲سال پیشم درست زمانی که من ۱۱سالم بود! بابا با آشفتگی وارد خونه و باصدای بلند مامان صدا زد: -ماندانا…ماندانا کجایی؟ مامانمم باعجله از پله ها اومدپایین و بانگرانی روبه بابا گفت: -چیه مهرداد؟ چرا خونه رو ریختی روسرت؟! بابا با حالت زاری نالید گفت: -بدبخت شدیم ماندانا! بابا تکیه اش به دیوار داد.سرخورد نشست روی زمین…سرش بین حصار دستاش گرفت..هق هق بابام بلند شد.مامانمم با گیجی گفت: -چی میگی مهرداد بابا-ماندانا باختم تموم زندگیم….. مامانمم زد روی گونه اش و لبش به دندان گرفت گفت:

دانلود رمان دلربای من

 -خدامرگم بده! یعنی… بابا سرش تکان دادگفت: -اره ماندانا هرچی داشتم باختم! مامانمم دستش روی قلبش گذاشت …نفس بلندی کشید و بابغضی که به گلوش چنگ انداخته بودگفت: -وای خدای من ….آخه مرد تو چکار کردی؟! بابام بیشتر گریه اش اوج گرفت….کنار نرده های چوبی نشسته ام و از اون باال نظارگره بابا و مامان شدم…. تقه ی به درخورد.از گذشته ی پر از دردم اومدم بیرون…با لحن سرد همیشگی ام گفتم: -بیا تو! درباز شد و قامت آرین نمایان شد…نگاهم کرد گفت: -برای شام نمیای؟ ساعد دستام باال آوردم و نگاه ساعت مچی ام کردم…۸شب بود.نفسم دادم بیرون و به آرین نگاه کردم گفتم: -چرا داداشی تو برو تا منم بیا لبخندی زد گفت: -منتظرم هرچه تالش کردم تا جواب لبخند آرین را بدم نشد انگار خنده با لب هام قهر کرده بود! از اتاق رفت بیرون…صدای گوشیم بلند شد…به سمتش رفتم…مهران بود….مشاور دست راستم کسی که تموم این مدت یکبارهم تنهایم نگذاشت… بدون معطلی جواب دادم.. -بله مهران؟! -سالم دلربا خانوم طبق دستوری که داده بودید عمل کردم پوزخندی زدم ….یک قدم به هدف نزدیک شدم….

دانلود رمان دلربای من

 -آفرین پسر عالیه ….حاال کی قراره این شاهزاده رو مالقات کنم؟ -همین فردا شب ….مهمونیش داخل ویالی خودشه…ازاونجایی که من و مشاور آقای صدر تنها باهم مالقات داشتیم امروز آقای صدربه مشاوره شون گفتن که شمارا دعوت کنیم! -اوکی ممنونم -کاری نکردم وظیفس فقط امیدوارم اشتباه نرفته باشیم!….کاری با بنده ندارید؟ -نه شب خوش -خداحافظ تماس قطع کردم! گوشی رو کف دستم کوبیدم..ناخداگاه اخم هایم درهم شد…اشتباه؟! این یک کلمه داشت بهم می ریخت منو! ممکنه حرف های عمو ….تمام افکارم پس زدم ..نه نه من خودم شنیدم با گوش های خودم! رادین صدر باید مثل من عذاب بکشه! ازپله های مارپیچ طالیی رنگ آروم می اومدم پایین…باغرور تکبر زیادی سرم باال نگه داشته بودم. آخرین پله رو پشت سر گذاشتم…..مونا و آرین منتظر نشسته بودن…به سمتشون رفتم…روی صندلی باالی میز غذا خوری نشستم…مونا هنوز ازم عصبی بود….ابروم دادم باال گفتم: -چرا غذا نکشید؟ آرین لبخندی زد گفت: -منتظر شما بودیم رئیس لبخند تلخی زدم گفتم: -بفرماید پس! مشغول غذا خوردن شدیم….مونا هنوز اخم هاش درهم بود…یکم ازنوشابه ام خوردم گفتم: -چیه مونا؟! کشتی هات غرق شده؟ تکیه اش به صندلی داد درحالی که باغذاش بازی میکرد گفت:

دانلود رمان دلربای من

 -نه! -پس چی؟ نگاهم کرد گفت: -ببین دلربا من نمیگم ازت بزرگترم ….نمیگم ازمنی که ازت کوچک ترم حرف گوش کن! ولی به عنوان خواهر کوچک ترت حق دارم نگرانت باشم! نمیگم انتقامت نگیر! باشه انتقام بگیر! ولی تورو خدا به فکر منو آرین باش…من چشم باز کردم توی دنیا یک سال بعدش مامان بابامم از دست دادم…منم به اندازه تو از اون شخص نفرت دارم ولی ….نمیخام یه نفرت باعث بشه یکی دیگه از افراد خانواده ام از دست بدم! خودت بهترمیدونی اگه مامان بزرگ و دایی نبودن ما االن باید توی خراب های این شهر زندگی میکردیم! تمام مدت نگاهش میکردم…آرین هم دست از غذا کشیده بود! اخم ظریفی بین ابروهام نشست…لیوان داخل دستم فشردم…تمام نفرتم روی لیوان خالی کردم…خوردشدن لیوان داخل دستم احساس کردم با تموم عصبانیتم خورده شیشه را توی مشتم فشردم.دلم میخاست االن بجای این خورده شیشه گردن رادین صدر توی دستام بود..کسی که باعث شد خواهرم ازبزرگترین دردش بگه تمام زندگیم فدا کردم تا مونا از نبود مامان بابا غصه نخوره! ولی موفق نشدم…اینو یاد گرفتم که بزرگترین دردها تا ابد باهاتن حتی موقعه مرگ ….آرین و مونا باعجله به سمتم اومدن …مونا با نگرانی گفت: -دلربا دستت! آرین داد کشید: -مریم خاتون ….مریم خاتون نگاه دستم کردم…غرق در خون بود.ازخون نفرت داشتم….باز به گذشته برگشتم” باچشم های گریون باالی سرمادرم نشستم…با زجه بلند صداش کردم -مامان تورو خدا چشمات وا کن مامان

دانلود رمان دلربای من

ولی مامانم …تمام هستی زندگی ام در خون غرق بود…نا امید از مادرم به سمت بابا رفتم…تکانش دادم و فریاد کشیدم: -بابا تورو خدا پاشو…بابا باباهم مثل مامان خوابیده بود! تکانی به بازوهام وارد شد….از گذشته ام فاصله گرفتم…مونا باچشم های گریون گفت: -غلط کردم دلربا دیگه کاریت ندارم…تو فقط عصبی نشو…. نگاهی به دستم انداخت گفت: -ببین باخودت چکار کردی اجی! با لحن همیشه سردم گفتم: -مهم نیست! چقدر خواهرم معصوم بود! کاش می تونستم سکوت سنگین بارچندین ساله ام بشکنم و بگم خواهرم سکوتم از دردهای روی سینه ام نه از نصیحت های خواهرانه ی تو! نگاه سردم بهش دوختم…سوزش دستم باعث شد به سمت آرین برگردم…بدون توجه به من داشت دستم باند پیچی میکرد…دلم می خواست محبت کنم به خواهر برادرم ولی نمیتونستم! منم توی اون تصادف چندین ساله مردم! فصل دوم )رادین( نگاه پرغرورم را به مهتاب میدوزم..انگشتانم را دربین موهای شرابی رنگش فرو می ببرم…پشت چشمی نازک می کند. عشوه گری را خوب بلد بود…ولی این عشوه گری برای منی که آوازه دوست دخترای رنگارنگم تمام شهر را پرکرده بود دردی را دوا نمیکرد…صدای ظریفش توجه ام را جلب کرد. -رادین دوسم داری؟ یک تای ابروم میدم باال و با تمسخر نگاهش میکنم …چه دلخجسته ی داشت با کنایه گفتم: دانلود رمان دلربای من

 مهتاب نکنه فکرمیکنی من فرهادم و تو شیرین؟! به بازویم چسبید و لب لوچه اش را آویزان کرد گفت: -ولی چی میشه تو فرهاد من باشی؟ اخم هایم درهم میکنم و باتشر گفتم: -مهتاب روش ازم میگیره! نه اینجا هم آرامش نداشتم…قید خوش گذرونی رومیزنم! ازجایم بلندمیشم و کتم برمیدارم….مهتاب با تعجب گفت: -کجا داری میری؟ درحالی که کتم تنم میکنم میگم: -شرکت مهتاب باپشیمونی گفت: -نمیخاستم ناراحت کنم! -ولی شدم! -ببخشید نگاه بی تفاوتی بهش میندازم و به سمت درمیرم …قبل ازاینکه در را باز کنم…همینطورکه پشتم بهش میگم: -مهم نیست! و بدون اینکه مهلت حرفی دیگه بهش بدم از خونه میزنم بیرون….سوار ماشین شاسی بلند سفیدم شدم و به سمت ویال رفتم. با ریموت کنترلی در ویالی خانه ی پدریم باز کردم.. ازاین فاصله کم به ماشین های آخرین سیستم نگاه میکنم. پوزخندی روی لبم نشست…بازهم مهمونی؟! ماشین پارک میکنم و پیاده میشم. نگاهم دور تا دور حیاط ویال می چرخونم….یک حیاط بزرگ با درخت های به فلک کشیده…سمت راست ویال یا عمارت استخر قرار داشت..سمت چب ویال چند دست میز صندلی و تاب….ساختمان عمارت هم وسط حیاط قرار داشت…به سمت

دانلود رمان دلربای من

ساختمان عمارت رفتم.صدای سنگ ریزهای زیر پایم سکوت چند لحظه ی حیاط عمارت را شکست… روبه روی در قهوه ای رنگ عمارت ایستادم.زنگ را فشردم. در توسط مستخدم باز شد……مستخدم طبق همیشه سر تعظیم کرد.ازکنارش عبور کردم. همه جمع بودن.عموها،دایی ها و….به لیوان های داخل دستشون نگاه کردم پوزخندی روی لبم نشست. مادرم با اون لباس شب مشکی رنگش نزدیک آمد…دست هاش مقابلم بازکردم.مادرم درآغوش کشیدم…ازآغوشش فاصله گرفتم…لبخندی زد گفت: -مامان جان چرا دیر اومدی؟ نگاه خونسردم بهش دوختم.گفتم: -کارای شرکت زیاد بودن. نگاهش میکنم با آن همه سن زیادیش باز حس حال دختر های جوان ۲۳ساله را داشت…صدای جیغی ضعیف توجه ام را جلب کرد.نگاهم به مسیر صدای که شنیده بودم انداختم…دختر عمه ام درحالی که داشت به سختی با کفش های پاشنه بلندش راه می رفت.به سمتم اومد. به بازویم چسبید و با خنده گفت: -رادین خوبی؟! با بی حوصلگی گفتم: -مرسی توخوبی؟! مادرم لبخندی از روی رضایت زد گفت: -من برم شماهم راحت باشید متعجب نگاه مامان کردم و با چشم ابرو بهش اشاره کردم که تنهام نذاره! ولی توجهی نکرد…بازوم ازدست میترا بیرون کشیدم…لبخند دندون نمای زدم گفتم: -دختر عمه من برم پیش بقیه توهم برو پیش دخترای فامیل زشته! لبخند روی لب هاش پهن تر شد گفت:

دانلود رمان دلربای من

-مهم نیست! همه میدونن که من تو قراره نامزد شیم! مغزم سوت کشید! این چی گفت!؟ نامزد؟! اخمی کردم.دستام داخل جیب شلوارم فرو بردم گفتم: -بهتر این مزخرفات تموم کنی من همیشه اینقدر آروم نیستم! باچشم های گرد نگاهم کردم…و با عجله از کنارش گذشتم…نگاهم به ساشا افتاد…که داشت با بابا حرف میزد! به سمتشون رفتم …ساشا متوجه حضورم شد.دستش به سمتم دراز کرد و باهام دست داد گفت: -به به آقا رادین گل پارسال دوست امسال آشنا! درحالی که دستش می فشردم لبخندی زدم گفتم: -قربونت بخدا گرفتارم بابا میدونه که کارای شرکت چطور رو سرم هوار شدن! بابا خندید گفت: -ای پدرسوخته …بگو خوشگذرونی ها رو سرم هوار شده نه کار … روبه ساشا کرد گفت: -ساشا جان رادین دروغ میگه کاری شرکت که همیشه هست ولی از موقعه ی که رفته خونه مستقل گرفته هرشب پارتیش به راه مگه سالی یه بار یاد من پیرمرد بکنه ساشا خندید…با دلخوری گفتم: -بابا بابا خندید…زد روی شانه ام گفت: -شوخی کردم بابا جان! لبخندی به روی بابا پاشیدم! ساشا با خنده گفت: -ولی خدایش رادین اسمت خوب افتاده روی زبون ها! یه تای ابروم دادم باال…مستخدم سینی آبمیوه را مقابلم گرفت.نوشیدنی برداشتم .و روبه ساشا گفتم:

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب دلربای من : PDF|APK|EPUB

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر

دریافت و درخواست رمان های جدید در کانال ما کلیک کنید