پیش بینی فوتبال

برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان شیوه ی یک جنتلمن

رمان شیوه ی یک جنتلمن رویای من

دانلود رمان دلمو برگردون

رمان دلمو برگردون:banoo pardis

دانلود رمان بی قرار قلبم

رمان بی قرار قلبمazidan

دانلود رمان بانوی قصه

رمان بانوی قصهbeste

دانلود رمان بگذار آمین دعایت باشم

رمان بگذار آمین دعایت باشمshazde koochool

دانلود رمان به من بگو لیلی

رمان به من بگو لیلیمهسا زهیری

دانلود رمان ماهی سفید

رمان ماهی سفید : sherry.si

دانلود رمان در جگر خاریست

رمان در جگر خاریستنسیم شبانگاه

دانلود رمان زود قضاوت نکن

رمان زود قضاوت نکنmastaneh77

دانلود رمان دلتنگ اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
http://dlroman.ir/%da%a9%d9%85%da%a9-%d9%85%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d8%aa

دانلود رمان دلتنگ

دانلود رمان دلتنگ اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب دلتنگ : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان دلتنگ جاوا، اندروید، pdf، ایفون
1.gif نام کتاب رمان : دلتنگ
1.gif نام نویسنده : parnia asad
1.gifحجم رمان دلتنگ : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان دلتنگ :
ین رمان میتواند ادامه ی عشقی وصف نشدنی باشد..عشقی که با مستحکم بودنش حتی دیواری را ویران میسازد..اینجا،این عشقِ وصف نشدنی با شعله های سوزان از عشق و محبت ادامه میابد..اما چطور?
این عشق سرچشمه ای از تمام دلتنگی های گذشتست..دلتنگی که هرچه ریشه اش قوی تر شود عشق را بیشتر میکند..دلتنگی که علاوه بر تنگ تر کردن قلب،برای عشق بیشتر جا باز میکند
به گفته ی شاعری این ضرب المثل که میگوید از دل برود هرآنکه از دیده رود،اینجا نقص میشود..اینجا این معنی را میدهد که هرچه از دیده رود، عشق دیرینه تر خواهد شد
خاطره میخواهد با از یاد بردن گذشته اش آینده اش را بسازد و از گذشته ی همه درس و عبرتی گیرد!
اما…..
باز هم این دختر همچون مادرش برای مقابله با مشکلات تنهاست و داشتن این همه بار بر روی دوشش سخت است?
باز هم یک شب سرد و تاریک بدون تو ،
باز هم همان تلخکامی قدیمی ،
و باز هم قلبی مالامال از دلتنگی،
باز هم دلی نا آرام،
باز هم حالی پریشان،
بازهم نگاهی خسته،
باز هم چشمانی لبالب پر از اشک،
در عصری که بدون تو به غروب متصل می شود،
غروبی دلگیر
بیا که دلتنگم…خیلی هم دلتنگم!!
مقدمه:
دلتنگ?آری دلم تنگ است..دلتنگ گذشته..دلتنگ خیال..دلتنگ رویاهای محال..من چه بگویم از دلتنگیم?که دلتنگم?
من بااین دل تنگم چه کنم?دلی که تمام شب وروزش را بیهوده میتپد
دلم تنگ است..دلم برای آرزوهای پرپر شده ام تنگ است
کاش بودی!کاش میماندی تا دوباره با هرم دست هایت مرا گرم میکردی!
بی تو سردم..
تو نباشی من به که پناه برم?
یادت می آید!آن روزها که هردو باهم از تنهایی فرار میکردیم!دلخوشیمان از وجود یکدیگر بود
روزهاست به بن بست خورده ام..کوچه ی حیاتم به بن بست دارد ختم میشود و باز من دلتنگت هستم!
بیا..بیا که بی تو دفترعمرم دیگر برگی ندارد.برگی نیست که در آن از دردم نویسم!
چه بگویم?!?!فقط میتوانم بگویم دلتنگم..همین

دانلود رمان جدید

رمان جدید از parnia asad دلتنگ

بسم تعالی
در خونه رو با کلید باز کردم و وارد شدم!با صدای بلندی سلام کردم _سلام من اومدم صدایی شنیده نشد..رفتم توی اتاق.مامان روی تخت دراز کشیده بود و همونطور که یکی از دستهاش رو روی پیشانیش گذاشته بود،چشم هاش روبسته بود..

به چارچوب در تکیه دادم و بهش خیره شدم! هنوز بعد از سال ها زیبایی چشم گیرش رو از دست نداده بود.شاید از درون واقعا شکسته بود اما سال رو نداشت..من میفهمم..اون روز ۱۵ از ظاهر جز چند تا چروک روی پیشانیش،اثر از گذشتن که داشت با خاله نگین دردودل میکرد و میگفت که فقط بخاطر من زنده هست و هدفش فقط خوشبختی من هست،رو شنیدم!مامان نمیدونه که من شنیدم. فقط خدامیدونه که من چقدر عاشق مامانم هستم.وقتی به بلاهایی که سرش اومده فکرمیکنم جگرم کباب میشه! من هم مثل مامان;فقط بخاطر اون هست که اینجام.. باصدای مامان به خودم اومدم مامان_اومدی؟ لبخندی زدم و سلام کردم مامان_کی اومدی؟ببخش عزیز مامان اصلا حواسم نبود من_اشکال نداره مامانم.منم همین الان اومدم ابراز احساست زیاد و باهم رفتیم توی سالن..به کمک هم شام خوشمزه ای درست کردیم و خوردیم. متوجه شدم مامان امروز کمی دپرسه من_مامان چیزی شده؟احساس میکنم خوب نیستی سرشو انداخت پایین و گفت_نه عزیزم چیزی نیست فقط یکم سرم درد میکنه من_خب پس بلندشو برو بخواب من سفره رو جمع میکنم قبول نکرد اما بالاخره باکلی مکافات راضی شد که بره بخوابه.میدونستم دلیل این حالش از سردرد نیست سفره رو جمع کردم ورفتم توی اتاق و خوابیدم…
دانلود رمان دلتنگ
صبح باصدای آلارم گوشیم چشم باز کردم.سریع بلند شدم ولباس فرم مدرسه رو تن کردم و بعد از خوردن صبحانه از خونه زدم بیرون. مدرسه نزدیک بود واسه همین خودم میرفتم.همونطور که راه میرفتم کتاب تاریخ رو در آوردم و شروع کردم به خوندن (من سال چهارم رشته ی انسانی هستم) بعد از ده دقیقه رسیدم.بهار و مهدیس و پروانه روی زمین نشسته بودند و صحبت میکردند.بعد از سلام کردن باهاشون هر چهار نفر رفتیم سرکلاس بعد از دادن امتحان برگمو دادم و رفتم توی حیاط و کنار دخترا روی زمین نشستم. بهار با حرص گفت_این معلمه رو من آخر خفه میکنم بااین سوالای چرندش مهدیس_اول سال گفتم این یکی آدمه و کاریش نداشتم اما حالا حالاها در خدمتمونه چشمکی نثارمون کرد که بهار هم جیغ خفه ای کشید و تاییدش کرد بقیه هم فهمیدن نقشه ی خفیفی معلم بیچاره در انتظار خواهد داشت * * * بعد از اتمام مدرسه با بهار راهی خونه شدیم بهار_خاطره بیا عصر بریم جنگل من_وا..ترس داره اونجا..عمرأ بهار_بابا هیجانش بالاست.بریم مسابقه ی همیشگی همونطور که صورتم از یاد آوری اونجا توهم جمع شده بود،زیر لب گفتم_باشه پس عصر خودت بیا دنبالم و با مامان حرف بزن با لحن شیطنت آمیزی گفت_ای قربونت وبوس آبداری روی گونم نشوند.لبخندی زدم.چه کنیم همین یه دوست رو بیشتر نداریم! بهار با شخصیت شیطون و شادی که داشت،باعث میشد حال و هوام عوض شه.

دانلود رمان دلتنگ
دختری قد بلند با هیکلی متوسط که رو به لاغر میرفت،بود.پوست گندمگونی داشت با چشم های درشت مشکی و ابروهای پهن برداشته شده ی مشکی رنگش.بینی قلمی زیبایی داشت ولب های گوشی.موهای کوتاه مشکی رنگی هم داشت که به تیپ و شخصیت جدیش(یا به قول خودمون لاتش)میخورد. در کل دختر زیبایی بود.از سال اول دبیرستان باهم دوست شدیم.مامان هم بهش اعتماد زیادی داشت بخاطر خود شیرینی های زیادش… وقتی به خودم اومدم رسیده بودم دم در خونه ی ما.از بهار خداحافظی کردمو وارد شدم.بهم … آماده باشم ۶ گوشزد هم زد که ساعت .. ونیم هست و من منتظر بهار هستم تا بیاد ۵ الان ساعت باصدای زنگ خونه رفتم سمت در و درو به روش بازکردم.مامان هم اومد استقبال بهار_سلام خاله خوشگلم خوبی؟ مامان_سلام عزیزم خوش اومدی.خیره،چرا نفس نفس میزنی؟ بهار_خیر که چه عرض کنم.راستش خاله فردا امتحان عربی داریم میخواستم خاطره بیاد خونمون یکم باهم کارکنیم.صبح هم از همون راه باهم میریم مدرسه. مامان_خب این چه کاریه؟تو بمون بهار_وای خاله جون میدونید که مامانم خیلی گیرمیده.الان هم به زور اومدم اینجا به مغزم فشار آوردم.مگه مافردا امتحان عربی داریم؟! یادم اومد که ما فردا اصلا عربی نداریم.چشم هام گرد شد.به بهار که داشت دور از چشم مامان ریز ریز میخندید،نگاه کردم.پس بهونشه.چشم هامو نازک کردم واسش و حرفی نزدم مامان_خاطره میخوای بری؟ من_مامان تنها میمونی تو مامان_نه عزیزم من عادت دارم.شماهم برید درس بخونید یکم ناراحت شدم.آخه من چطور میتونم به این مامانی که بادنیا عوضش نمیکنم دروغ بگم؟
دانلود رمان دلتنگ
ابراز احساست زیاد وبدون حرفی رفتم و لباس پوشیدم.لباس و کتاب واسه فردا هم توی کیفم گذاشتم و بعد از خداحافظی از مامان،از خونه زدیم بیرون.هوا داشت روبه تاریکی میرفت من_بهار من میترسم بهار_ترس که نداره.فعلابیابریم دستمو کشید و باهم وارد جنگل شدیم.با وجود درخت ها تاریک تر از هوای آزاد به نظر میرسید. ایستادیم که بهار گفت_خب خاطر خانم حالا مسابقه میزاریم ببینیم کی میتونه بیشتر وسط جنگل بمونه.شرط هم اینه هرکی برد باید اون یکی رو مهمون کنه باترس گفتم_بهار بیخیال شو.بیا بریم مهمون من باش.اون دفعه با بچها بودیم شلوغ بودیم.الان دونفریم.اگر اتفاقی افتاد چی؟ بدون توجه به حرفم راه افتاد وگفت_من رفتم.توهم از سمت دیگه ای برو.هرکی نتونست دووم بیاره برمیگرده همینجا ورفت.نتونستم کاری کنم.با پاهای لرزون راه افتادم وسط جنگل.راستش خیلی میترسیدم.گوشه مانتوم رو توی مشتم میفشردم و زیرلب باهرگامی که برمیداشتم،صلوات میفرستادم..خدا نکشتت بهار… دقیقا رسیدم به وسط جنگل.همونجا ایستادم وسعی کردم به اطرافم نگاه نکنم.از همه ترسناک تر سکوت جنگل بود که در پی اون صدای جیرجیرک هایی به گوش میرسید که باعث بیشتر شدن ترسم میشد! توی همین حال و هوا بودم که متوجه صدای قدم هایی شخصی روی برگ های خشک شدم..دور خودم چرخیدم اما چیزی ندیدم.. سعی کردم به خودم دلداری بدم اما باز همون صدا به گوش رسید.اینبار تند تر قدم برمیداشت یعنی..یعنی داشت میومد اینجا؟ با تمام وجودم جیغ کشیدم وشروع کردم به دویدن..انگار اون هم داشت جیغ میزد

دانلود رمان دلتنگ
ترس من شدت بیشتری گرفت واین دفعه جیغ بنفش میکشیدم.طوری که حس کردم حنجرم پاره شد..همونطور که با سرعت میدویدم اسم بهارو صدا میزدم و گریه میکردم.خدایا غلط کردم.دیگه پامو اینجا نمیزارم یه دفعه سرم محکم به چیزی برخورد کرد و در پی اون صدا “آخ” کسی به گوش رسید.سر خودم هم به شدت درد گرفت اما مهم اون کسی بود که به من برخورد کرد با دقت به دختری که روی زمین افتاده خیره شدم.رفتم سمتش و صداش زدم من_خانم…خانم…خوبید؟ _سرم گوشیمو از توی کیفم .بیرون آوردم و بااستفاده از نور صفحه تونستم ببینمش..بعد از اینکه سرش به سر من برخورد کرده بود،افتاده روی زمین و سرش به سنگ برخورد کرده..یه قسمت از سرش انگار شکسته وخون ریزی کرده ترسیده بودم..دست و پامو گم کرده بودم..به اطرافم نگاه کردم..اثری از بهار نبود سریع بهش زنگ زدم.صدای توی گوشی پیچید بهار_کم آوردی؟ من_بهار سریع بیا وسط جنگل.زود بیا بیچاره شدیم بهار که انگار ترسیده بود گفت_خاطره چی شده؟حرف بزن دیگه جریانو به صورت خلاصه سریع براش گفتم واونم گفت که الان میاد..یکم بعد رسید..باکمک هم بازوی دختر رو گرفتیم وحرکت کردیم به بیرون از قسمت..یه گوشه روی زمین نشوندیمش بهار رو بهش گفت_خونتون کجاست؟بگو تا ببریمت اون هم آدرسو گفت و حرکت کردیم سمت خونشون وقتی رسیدیم با دیدن خونه فکم روی زمین افتاد..بهار هم همینطور..این ویلا چقدر بزرگ بود..تاحالا توی گیلان ویلایی به این زیبایی و شیکی ندیده بودم

دانلود رمان دلتنگ
بهار رفت و زنگ درو فشرد.مردی که مشخص بود نگهبان هست دروباز کردو بعد ازاینکه جریان رو فهمید مارو به داخل حیاط فرستاد و رفت که به گفته ی خودش آقا رو صداکنه. به حیاط دقیق شدم..زیبا بود..حیاط گرد مانندی بود که دور تا دورش رو اندکی درخت پر کرده بود و یکی دوتا هم آلاچیق بینشون قرارگرفته بود.وسط حیاط یه حوضی قرار داشت..واقعا شیک بود..کف حیاط هم از سنگفرش مصنوعی پوشیده شده بود همونطور که محو تماشای اطراف بودم،نشستن دستی روی شونم رو حس کردم. برگشتم.بهار با نگرانی بهم خیره شده بود بهار_وای خاطره سرتوهم که قرمز شده دستی روش کشیدم.جاش کمی سوز میداد اما با بی تفاوتی گفتم_درد نداره. وباچشم به اون دختر اشاره کردم..چرا نمیزاشتن اون بره داخل؟!؟ اه اه چه آقایی دارن بهار هم برگشت و نگاهش کرد.به درختی تکیه داده بود و با دستمالی که بهش داده بودیم،با دستش روی قسمت زخم رو ماساژ میداد.همون لحظه باصدای مردی برگشتیم عقب یه پسر نسبتا جوون با قدبلند و هیکل عضله ای(اینو از تیپی که زده بود فهمیدم.) صورتشو درست نتونستم ببینم..اما تیپش… یه شلوار گرمکن مشکی همراه تیشرت سفید برتن داشت.ترسیده بودم!از حرکت راه رفتنش که به طرز عجولانه ای به سمت ما میومد میشد فهمید که واسمون تیز کرده.. بدون توجه به مارفت سمت اون دختر _شادی چت شده؟ دختره که فهمیدم اسمش شادی هست گفت_چیزی نیست از حواس پرتیم بود پسررو کرد به ما و با خشونت گفت_چی شده؟

دانلود رمان دلتنگ
از ترس زبونم توی دهنم نمیچرخید..که خوشبختانه بهار جواب داد_توی جنگل هوا تاریک بود که ما به ایشون برخورد کردیم پسره اول نگاهی به بهار و بعد به من انداخت.نگاهش روی من متوقف شد چشم هاشو ریز کردو به پیشانیم خیره شد! اوه خدا حتما از سرم فهمید پسر_مگه کوری؟حواست کجاست؟ حرفی نزدم که شادی گفت_نه شهاب تقصیر من بود داشتم میدویدم وروکرد به ما و گفت_ممنون که منو تااینجا آوردید بدون هیچ حرفی لبخندکمرنگی نثارش کردیم.شادی دست پسره که اسمش شهاب بود رو گرفت و باهم وارد عمارت شدن..چه رمانتیک بابهار از اونجا زدیم بیرون.تا از در خارج شدیم روبه بهار توپیدم_همش تقصیر تو شد..بازم خداروشکر که چیزیمون نگفتن بهار_به من چه..خودش کور بود حرفی نزدم وباهم به سمت خونه بهار حرکت کردیم وقتی رسیدیم بعد از عوض کردن لباس و خوردن شام،بهار به سرم پمادی زد و رفتیم واسه خواب به اطاعت از من بهار هم کنار من روی زمین تشک پهن کرد همونطور که دراز کشیده بودیم،بهار روشو کرد سمتم و گفت_میگم خاطره پسره خوشگل بود من_دقت نکردم به صورتش بهار_خب منم دقت نکردم ولی فقط میدونم که خوشگل بود خنده کوتاهی کردم و گفتم_برو بابا توهمی..شوهر شادی بود بهار_اوهوم متوجه شدم.بگیر بخواب مااز این شانسا نداریم * * *

دانلود رمان دلتنگ
سرکلاس بودیم که متوجه شدم بهار هی زیرچشمی به مهدیس اشاره میکنه و اونم ریز ریز میخنده. با آرنج زدم به پهلوش که آخش بلندشد بهار_چته وحشی؟ من_باز چه نقشه ای کشیدی؟ با شیطنت گفت_خواهی دید دیگه چیزی نگفت.منم سمج نشدم..ولی مطمئن بودم که کارشون از بدهم بدتره که انقدر خوشحالن معلم شروع کرد به درس دادن که بالاخره زنگ به صدا در اومد و کلاس تموم شد داشتم وسالمو جمع میکردم که با صدای بلند(خدای من)توسط شخصی،رومو برگردوندم..این صدای معلم بود همونطور که صورتش توی هم جمع شده بود داشت به پشتش نگاه میکرد.فهمیدم کار این دوتا وروجک هست اما نفهمیدم چکارکردن!واسه همین دقیق شدم تا بفهمم چی شده!؟! اما ای امان از دل غافل…این دوتا کلی آدامس چسبونده بودن به صدنلی و همش به مانتوی معلم چسبیده بود..دقیقا خودشون گفته بودن که این معلم بیچاره نیاز به تنبیه داره!! معلم از عصبانیت صورتش سرخ شده بود.. _سریه بگید کار کدومتون بوده؟ کسی حرفی نزد..این دفعه جدی تر گفت_اگر نگید از کل کلاس نمره کم میشه. بازم کسی حرفی نزد.یعنی نمیتونستن حرف بزنن.همه از مهدیس و مخصوصا بهار حساب میبردند.. معلم چشم هاشو ریزکردو بعد از برداشتن کیفش،از کلاس خارج شد.همین که از در بیرون رفت بچها پقی زدن زیرخنده..بهار و مهدیس هم باخنده به هم(ایول )میگفتند بهار_دمت گم مهدیس

دانلود رمان دلتنگ
مهدیس_چاکر شما..بابا حقش بود دفعه ی دیگه سوالای درست بده پروانه هم جیغی کشید و اومد آویزونشون شد..انگار همه از این معلم عقده داشتند.منم بی صدا نشسته بودم و به ذوق زدگی بچها نگاه میکردم! همون لحظه در باز شدو ناظم وارد کلاس شد.. ناظممنون از اون زن هایی بود که اگر مدرسه رو میدادن دستش مدرسه نابود میشد..اونم باز جویی کرد که بادم جوابی نشنیدند و دوباره تهدید پشت تهدید!اما کی بود که اهمیت بده؟ * * * وقتی داشتیم برمیگشتیم،توی کوچه بهار اینا بودیم که متوجه شدم یه دختر بافرم مدرسه دم درخونه ایستاده روبه بهار همونطور که نگاهم به اون بودگفتم_بهار اون کیه؟ بهار_نمیدونم..شاید همینطوری ایستاده.حتما مال همسایه هاست حرفی نزدم..شاید حق بااون باشه..بی خیال به سمت خونه قدم برداشتیم.به اندازه کافی از مامان دور شده بودم..باید وسایل هارو برمیداشتم وبرمیگشتم خونه رسیدیم.بهار کلید رو در آورد وهمین که اومد توی قفل فرو کنه باصدای دختری برگشتیم عقب.اون دختر کسی نبود جز شادی یه تای آبروم رو بالا دادم وگفتم_سلام بهارهم بی هیچ حرفی منتظر بهش چشم دوخته بود شادی لبخند کمرنگی زد وگفت_ببخشید مزاحم شدم..راستش از دیشب تاحالا میخواستم بیام وازتون تشکر وهمچنین معذرت خواهی کنم اما خب حالم زیاد خوب نبود به پیشانیش چشم دوختم..باند پیچی شده..لبم وگزیدم وگفتم_خواهش میکنم شما ببخشید از حواس پرتی من بود شادی نگاهی به سرم انداخت وسپس گفت_سر شماهم آسیب دیده دستی به سرم کشیدم وگفتم_نه فقط خراش کوچیکی هست

دانلود رمان دلتنگ
بالاخره بهار لب باز کردو گفت_شما اون شب توی جنگل چرا میدویدید؟ شادی_بخاطر پروژه بابام وداداشم اومدیم رشت..منم که تنهابودم باهاشون اومدم.اونروز هم حوصلم سررفته بود داشتم توی جنگل قدم میزدم که از جیغ یه نفر که فکرکنم شما بودید(وبه من اشاره کرد)ترسیدم ودویدم که باهم برخورد کردیم من_پس شوهرتون چی؟ با چشم های گردشده گفت_چی؟ من_شوهرتون ومیگم دیگه..همون که اونشب.. قهقه ای زد وپرید میون کلامم _اون داداشم بود آخ خاطره آبروی خودتو بردی نگاه بهار کردم..لبخند برلب داشت انگار که داره خندش رو کنترل میکنه شادی_راستی یادم رفت معرفی کنم دستشو جلو آورد وگفت_شادی هستم بهار بهش دست داد وگفت_بهارم..خوشبختم شادی لبخند زدو منم از همونجا گفتم_منم خاطره هستم شادی_خوشحال شدم از دیدارتون..کلی گشتم دنبالتون تاآدرس اینجا رو پیدا کردم..منم تنها هستم توی این شهر واسه همین خوشحال میشم اگر که باز همو ببینیم من_باعث افتخاره شادی_واقعا؟ بهار_اوهوم خوب میشه… * * *
دانلود رمان دلتنگ
اون روز دیگه ما باشادی دوست شدیم وشمارشو بهمون داد وماهم همینطور..تااونجایی که سالش وخوبیش این بود که هم رشته ای ما یعنی ۱۸ فهمیدم شادی همسن خودمون هست یعنی رشته انسانی هست * * * بهار_چون تازه مدرسه ها شروع شده شادی میاد اینجا مهدیس_واسه چی؟ بهار_خب تنهاهست اونجا..الانم یک هفته هست باهاش دوست شدیم وگفت که میاد پیشمون پروانه_گفتی از اون خرمایه هاست؟ بهار هم چشمکی زد پروانه_پس بهش بگو یه پارتی راه بندازه بابا..بریم حالشو ببریم مهدیس_برو دختر کم اینور اونور میگردی کم مونده اینم اضاف شه پروانه چهره مظلوم به خودش گرفت وگفت_بابا حوصلم سر رفت از بس بااین معلم واق واقو ها سروکله زدم بهار خندید وگفت_خاک تو سرت مهدیس هم یکی زد پشت گردنش سرمو برگردوندم که شادی به همراه یه مرد خیلی متشخص وخوش پوش داشتن میرفتند سمت دفتر..حتما اومده ثبت نام کنه به اون مرد دقیق شدم..یه مرد قدبلند وچهارشانه با چشم آبی و موهای جوگندمی که از پشت بسته بودش..ازش خوشم اومد بهار_اوه شادی خانم ماهم اومد پروانه ومهدیس بهش چشم دوختن پروانه_میگم تولد شادی کی هست؟

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب دلتنگ : PDF|APK|EPUB  

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

منبع تایپ رمان :  http://www.negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

1
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

  1. خانوم خانما گفت:

    این رمان خیلی خوبههههه مرسی
    جلد اولش غروب خورشید رو هم حتما بخونید

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم