دانلود رمان جدید

سلام دوستان گرامی ، خوشحالم که دی ال رمان رو واسه بازدید انتخاب کردید ;) امیدوارم لحظات خوبی رو باهم داشته باشیم :)
خانه / رمان / رمان های دانلودی / دلتنگیهای ستاره / دانلود رمان دلتنگیهای ستاره باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

دانلود رمان دلتنگیهای ستاره باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

دانلود رمان دلتنگیهای ستاره باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب دلتنگیهای ستاره : PDF|APK|EPUB

1.gif نام کتاب رمان : دلتنگیهای ستاره
1.gif نام نویسنده : نارینه
1.gifحجم رمان دلتنگیهای ستاره : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان دلتنگیهای ستاره :
داستان زندگی عاشقانه ستاره وفراز ونشیب هایش است.
این داستان بیشتر در مورد انسانیت وآن مدینه فاضله ای است که آرمان شهر خیالی من این است…
مادرم می گفت.تو آسمان هرکس یه ستاره ای وجود داره.مال یکی پر نور ،مال یکی کم نورتر ولرازنتر…عزیز بی وفایم این همه برای توست!!!
این ناچیز تقدیم دوستی که از من دور هست.سارای عزیزم
“توجه”
این رمان با ذکر منبع و ذکر کامل خلاصه کپی آن در جاهای دیگر بلامانع است.
سلام.امروز دقیقادو روز است .از من دوری ومن از تو خبری ندارم،آبان …تو رهایم کردی در این برزخ ومیان حسهای متفاوتم!!!درماندگی ویاس وحرمان وافسوس…هنوز دنبال چرایی سوالم هستم.همه خانه چهل وپنج متری برایم مثل قفسی است که از هر طرف به رویم فشار میاورد.شب خودش را از لای پنجرها به درون خانه ام کشانده…من مچاله شده ام لای مبلها..خیره به در وگوشم حساس به صداهای قدمهایت شاید تو بیایی!!!
ولی لحظه هایی که بدون تو میگذرد.هردم نفسهایم را می گیرد.دیگر اشکی هم برایم نمانده.از لای پنجره باز باد سرد پاییزی به درون خانه سرک می کشد.وپرده حریر سفید را در چنگال خودش می فشارد..اشکهایم جاری است.زیر لب دعا می خوانم .دعای سفر برای تو بی وفا ،من تو بودم ،تو من کاش بودی ….کدامین جاده وکدامین مکان پی ات بیایم..آبان من از تنهایی بیم دارم.از سایه های دراز که روی دیوار به سان دیوان شاهنامه کش میاین،می هراسم…بیمناکم آبان از صداها ونجواهااا وهجوم خاطرات دور وگذشته می ترسم…
آبان سال تحویل نگاهم را به نگاه درخشانت دوخته بودم.چشمان تو راز چشمانم مرا می خواند.اگر غم داشتم ،تو با غمهای دل من آشنا بودی!من وتو ازدو جهان متفاوت بودیم.
.یادت است ماته بن بست کوچه شهید

دانلود رمان جدید

رمان جدید از نارینه دلتنگیهای ستاره

رمان دلتنگی های ستاره نویسنده نارینه خالصه: داستان زندگی عاشقانه ستاره وفراز ونشیب هایش است. این داستان بیشتر در مورد انسانیت وآن مدینه فاضله ای است که آرمان شهر خیالی من این است… مادرم می گفت.تو آسمان هرکس یه ستاره ای وجود داره.مال یکی پر نور ،مال یکی کم نورتر ولرازنتر…عزیز بی وفایم این همه برای توست!!! این ناچیز تقدیم دوستی که از من دور هست.سارای عزیزم سالم.امروز دقیقادو روز است .از من دوری ومن از تو خبری ندارم،آبان …تو رهایم کردی در این برزخ ومیان حسهای متفاوتم!!!درماندگی ویاس وحرمان وافسوس…هنوز دنبال چرایی سوالم هستم.همه خانه چهل وپنج متری

دانلود رمان دلتنگیهای ستاره

برایم مثل قفسی است که از هر طرف به رویم فشار میاورد.شب خودش را از الی پنجرها به درون خانه ام کشانده…من مچاله شده ام الی مبلها..خیره به در وگوشم حساس به صداهای قدمهایت شاید تو بیایی!!! ولی لحظه هایی که بدون تو میگذرد.هردم نفسهایم را می گیرد.دیگر اشکی هم برایم نمانده.از الی پنجره باز باد سرد پاییزی به درون خانه سرک می کشد.وپرده حریر سفید را در چنگال خودش می فشارد..اشکهایم جاری است.زیر لب دعا می خوانم .دعای سفر برای تو بی وفا ،من تو بودم ،تو من کاش بودی ….کدامین جاده وکدامین مکان پی ات بیایم..آبان من از تنهایی بیم دارم.از سایه های دراز که روی دیوار به سان دیوان شاهنامه کش میاین،می هراسم…بیمناکم آبان از صداها ونجواهااا وهجوم خاطرات دور وگذشته می ترسم… آبان سال تحویل نگاهم را به نگاه درخشانت دوخته بودم.چشمان تو راز چشمانم مرا می خواند.اگر غم داشتم ،تو با غمهای دل من آشنا بودی!من وتو ازدو جهان متفاوت بودیم. .یادت است ماته بن بست کوچه شهید اسماعیلی می نشستیم.کوچه ای که درخت بزرگ بید مجنونی داشت.عصرهنگام زنهای همسایه دور هم جمع می شدیم .بچه ها با توپ پالستیکی چهل تکه بازی می کردند.زنهای همسایه آش دوغ می پختیم واز زندگی می نالیدیم از دست بزن شوهرصغری خانم تا بچه معلول زهرا!!!! روزآخر تابستان هوای تبریز هنوز هرم تابستان را دارد.مرکز حرفها خانه با نمای سفید وسقف شیروانی بود.حرف خانواده مرموزی بودکه آن خانه را خریده بودند!!! حرف از پولداری ومرموزی شما بود.آبان وقتی با قوم وفرهنگی زندگی می کنی.ناخودآگاه فرهنگ آن قوم در تار وپودت نفوذ می کند.آدمی مثل مایعی است که درون هر ظرف بریزی.شکل آن را می گیرد.خمیر مایه وجودی من در میان قوم مهربان وکمی متعصب شکل گرفته بود،سردم است آبان!!!! در خود مچاله شد ه ام.ذهن سیالم مابین گذشته وحال در سفر است.کجایی بی وفا؟؟؟

دانلود رمان دلتنگیهای ستاره

خرده های شکسته قاب عکست زیر نور صبحگاهی می درخشند.سوزش پایم به قلبم زده…کجایی آبان؟؟؟ سالم آبان بی وفایم! زندگی همش خوردن وخوابیدن وزاد ولد نیست.زندگی لذتهای آنی وزودگذرنیست. وقتی دل به کسی سپردی!وقتی دنیای کسی شدی!اون شخص همه دنیای تو می شود… دنیایی که درهمدیگرحل می شویم.تو من ومن تو می شوم.حق نداریم پاپس بکشیم!!حق نداریم نامهربان باشیم مثل تو!!! آبان من روحم را تقدیم تو کرده بودم.به خاطرت پا روبه سنت ها گذاشتم.کاش آن روز شوم؛غروب دلگیر زمستان همدیگر را نمی دیدیم.

دانلود رمان دلتنگیهای ستاره

مادرم بود ومن وبرادرم عباس،بابای نبود؛بابا فقط عکسی روی تاقچه بود.مادر میگفت بابا اسیره ومفقوداالثره،بچه تر که بودم خیال می کردم بابا مثل رستم به جنگ دیو سپید رفته ودرچنگال دیو اکباتان اسیراست. عباس بزرگتر بودمرد خانه،فاصله سنی مثل دره ژرفی میانمان دهان گشوده بود؛نه دنیامان یکی بود نه افق نگاهمان خودم بودم وغرق دنیای دخترانه ام،آشپزی وهروکربا ترانه وشادی همسایه مان،حرفهای مخفی ودخترانه مان الی کتابهای درسی رمانهای عاشقانه میخواندیم.هرچند دنیای ساده بود.دوستی های پنهان وعاشقی های پرسوزوگدازنداشت. دوست داشتم عاشق شوم !آن هم عشقی اساطیری ولی مادرم ازخدا تصویر دهشتناکی ساخته بود.خدایی که باگناه کوچکی مرا به چاه ژرف دوزخ می فرستاد.برایم ازآتش سوزان جهنم که لهیبش قلبها را می سوزاند قصه ها ساخته بود. آبان تو برایم دنیای دیگری ازعشق وایمان گشودی! آبان توکه نامهربان نبودی! آبان تو به من گفتی خدا الی شبنم های صبحگاهی است.درون قلبهای مهربان که ندانسته قضاوت نمی کنند وحکم نمی دهند. آبان سپیده زده ونورصبحگاهی ازالی پنجره به درون اطاق کشیده شده ومن مچاله خاطرات آن غروب پاییزی هستم. آبان عزیزتر ازجانم،آن روز پاییزی را یادت هست. احوالی عصربود وسرمای تبریز کم کم خودش را نشان می داد..برگهای پاییزی زمین را فرش کرده بود. از کالس خیاطی برمی گشتم. نمی دانم مادرم به چه امید مرا به کالسی می فرستاد که از آن متنفر بودم. گاهی دید ما به انسا نها خیلی تنگ نظرانه است. مادرم فکر می کرد من با یاد گرفتن خیاطی منبع درآمدی برای خودم خواهم داشت،ولی این رادرنظر نداشت چرا من طی شش ماه هیچ پیشرفتی نداشتم.هنوز درحد الگو و برش درجا می زدم. کوله پشتی ام روی دوشم سنگینی می کرد.صدای خندیدن چند مرد جوان را می شنیدم،خیالم کمی راحت بود که نزدیک محله وخانه هستم. وای چه می دانستم شیطان هرلحظه وهر دم درقلوب مردم حاضر است،خطر درکمین دخترکان این شهر!!

دانلود رمان دلتنگیهای ستاره

صداها نزدیک می شدند وخطر را حس می کردم.تمام قوای پنجگانه ام آماده فرار بود.من فرارکردم،قدمهایم سرعت گرفت.صدای خنده ها وهیاهوی غ*ر*ی*ز*ه خفته مردان را حس می کردم. آبان ترسیده بودم چه بگویم برایت ،وقتی مردان آینده ساز یکی کوله ام را کشیدودیگری دست برچادرم برد. جیغ می زدم ودست وپا ،التماسشان می کردم!!!! باورم شده بود تمام شده ام وسند مرگ را امضا کرده ام!!! جام زهر را سر کشیده بودم. آبان !آبان صدایی شنیدم،آبان اگر آن لحظه وآن دم هزاران تن الماس هم داشتم،خوشحال نمی شدم، آبان تو نمیدانی برای دختران سرزمین آفتاب ،پاکی و وجود وجسم مثل الماس گرانبهاست،دختران سرزمین آفتاب می خواهند قلب و جسمشان به ناپاکی آلوده نشود.قداست روح وبکری جسمشان مثل خون در شریان زندگیشان است. با صدایت جان گرفتم.هق می زدم ومچاله شده بودم.موهای بلند وخرمایم از زیر شال بیرون ریخته بود.آبان صدایت نجات بخش بود،گویا هیاهو وصدای مردان دیگر را می شنیدم،متجاوزان دور شده بود.ریشه موهایم می سوخت.مرده بودم،زنده ام کردی… کسی کمکم کرد وکوله را برداشت و زنی چادرم را درست کرد،مابین هیاهوها وزمزمه ها نفسم رفته بود واشک مثل ابربهاری از همه وجودم جاری بود.توی تاریک و روشن خود را جمع کردم وکوله سنگین را برداشتم وفرار کردم به خانه امن ترین جای دنیا، درتاریکی و روشن کوچه بن بست هیکل الغر ناجی ام را دیدم،آبان تو بودی توی سکوت همراهیم کرده بودی،آن روزها مهربان بودی پس چه شد. حاال در کدامین سو وکدامین مکان دنبالت بگردم. آبان تو که مهربان بودی،پس کجا رفتی…. آبان بی وفا،دوراز من وکلبه عشقمان خوش می گذرد. دوراز ستاره، آن ستاره ای که می گفتی ستاره شبهای تارت است، ستاره دلتنگ است سنگدل کجا رفتی؟ تنم سرداست وقلبم از کوبش افتاده ،صورتم را زیر آب سرد می گیرم.

دانلود رمان دلتنگیهای ستاره

کسی اینجا سراغ من نمی آید! تو که فراموشکار نبودی.  اگر یادت رفته،ستاره یادآوری می کند…. روزهای بعدازآن عصر دلگیر پاییزی درخود فرو رفته بودم،دوروغ گفته بودم با موتوری تصادف کرده ام. آنای مهربانم مثل پروانه دورم می گشت وزخمهایم را مرهم می گذاشت! آنای مهربانم بلد نبود راز چشمهایم را بخواند،عباس هم دست وپا چلفتی وسر به هوا خواندم ومن لب گزیدم. کسی نفهمید چرا ستاره شیطان وپراز شوق زندگی به یک باره فروکش کرد. مثل ستاره در آسمان خاموش وبه تاریکی گرایید. نقل ونبات حرفهای همسایه ازخانواده تو بود،خانواده مروت!!! هرکس افسانه ای می گفت ازمبل های گران قیمت وفرشهای ابریشمی وتابلوهای گران قیمت وماشین آخرین مدلتان!!!! خاصیت زنها بدین گونه است.مردها هر آنچه که دیده اند باور می کنند،زنها از کاه کوه می سازند، رسم کوچه ما برای آشنایی آوردن کاسه ای آش نذری بود،این بهانه ها نشات گرفته از روح کنجکاو وفضولی سیری ناپذیرشان بود،تا بتوانند جورچین ذهن شان را حل کنند. آنای مهربانم برای اینکه از قافله عقب نماند آش دوغی پخت.من بیچاره مجبور شدم تمام هنرهای دخترانه ام را به کارببرم تا مادرم بین زنهای همسایه سر بلند باشد. ساعتی گذشته بود،پاهایم را از بالکن اتاقم آویزان کرده بودم…بافتنی می بافتم،برای فراز از آشفتگی های ذهنم.!! امان ازآشفتگی های ذهنم!!! امان ازفکر ودغدغه مثل خوره روح آدم را می خورد.کابوس آن روز هنوز با من بود.شبها خودم رادرکوچه تنگ می دیدم که چند نفر دنبالم هستند،با صدای جیغ خودم از خواب می پریدم،ولی هیوال درون ذهنم بود. آنا با لبخند درخشان وکاسه پراز گل برگشته بود.با چشمهای پراز ستاره،می شناختمش!!!! من برخالف مادرم انسانها را ازدرون چشمانشان می شناختم.. وقتی دختری می دید.او را برای عباس لقمه می گرفت.پیش خود رویابافی می کرد،عروسش را توی واحد باالیی خانه مان می آورد. خودش را هم با نوه های گل وگالبش روی تخت کوچک کنار سماوری که قل قل می کرد،توی حیاط آبپاشی شده وپر عطر یاسمن تصور می کرد.

دانلود رمان دلتنگیهای ستاره

همیشه جای من دراین قاب تصویر خالی بود.آنا هرگز درترسیم تصوراتش از من نمی گفت،در خیالش من خانه خودم بودم وخوشبخت!!!!! برخالف همیشه که حوصله حرفهای مادرم را نداشتم همه تن شدم گوش برای شنیدن خبری از تو.. توی مهربان بی وفایم… چه می دانی فقط یک شب ازتو دورم!!! شبی که هزاران سال کابوس برای من بوده.ببین قلبم شکسته…. عزیزمهربانم!!! روی تختخواب مشترک نیلی رنگمان خوابیده ام،عکسهای مشترکمان روی تخت وزمین رافرش کرده است،روی سقف آبی رنگ موجهای در هم نقاشی کرده اند،موجها مرا به موج حوض خانه وسیبهای شناور در آن می برد. آنای مهربانم،شگفت زده از کنجکاوی من شروع کرد از تو وخانواده ات گفتن: -ستاره نمیدونی !!! چه خونه زندگی دارند،مادرش چه خانم،چه قلب مهربونی، دخترشم چه قد وباالیی!!! چقدر متین چه جواهری!!!! آبان می خواستم ازتو بگوید، ولی آنای بی خیال وبی توجه از احوال من شروع به تعریف از محاسن وسیمای ماه گون خواهرت کرد… دلم می خواست تو را ببینم واز ناجی ام تشکر کنم. درخیالم در سیر وسفر بودم،صدای آنا مثل پارچ آب یخ بر سرم ریخته شد، -ستاره برای سه شنبه دعوتشان کردم،خدارا چه دیدی شاید داداشت آهو را ببینه وخوشش بیاد.. لب گزیدم،چهره در هم کشیدم،حسودی برادرم را می کردم اینکه آنا به ریزترین مسائل او توجه دارد، ولی ترس وکابوسهایم را نمی فهمید. برای مادرم پسر بودن یعنی مجوز، مبری بودن از هر عیب وخوب بودن… گاهی فکر می کردم اگر عباس بگوید ماست سیاه است!!! مادرم بدون درنگ می گفت آری سیاه است، آبان دنیای ما زن ها خیلی عجیب است،ما زنها خود پسرانمان را باال می بریم وتا مرحله تقدیس، هاله ای از خود شیفتگی دورشان رسم می کنیم،آنان تبدیل به خود شیفتگان مغرور می شوند.یادمان می رود قبل از هر چیز باید انسان باشیم.

دانلود رمان دلتنگیهای ستاره

 هیاهوی در خانه مان برپا بود.عباس غرمی زد به جان آنا،ولی آنای با ترفند مخصوص خود او را رام کرد، ازصبح علی الطلوع مثل مهمان ندیده ها به جان خانه وزندگیمان افتاده بودیم.گویا رئیس جمهور می خواهد بیاید. چادر آبی حریر را به به سرم انداختم،صدای زنگ در مثل ناقوس کلیسا توی سرم دنگ دنگ می کرد.چشمهایم می سوزد از خواب!!! آبان چه کردی با من!!!! چه کنم بدون تو!!!!! آبان بی وفایم این همه برای توست، عکسهای خانوادگی را برمی دارم .با انگشت روی تصاویر انگشت می کشم.آهوی زیبا با چشمان سیاه وغزال وارش هنوز هم زیباست مثل آن شب مهمانی، وقتی پیچیده در مانتوسبز یشمی خرامان به داخل حیاط آمد.مادر وپدرت مردمان با کالس وبا فرهنگی بودند. من همه تن چشم از پشت پرده پنجره آشپزخانه تو را جستجو می کردم. آبان غرق صحبت با عباس بودی،گویا فراموش کرده بودی من نیز ساکن این خانه ام… خانواده ات صمیمی وگرم بودند.با سینی چای وارد شدم وبا سالم گفتن من، زمزمه ها خاموش شد. سر به زیر گوش به عباس سپرده بودی،گویا تن صدایم برایت آشنا بود،سر بلند کردی وته چشمان قهوه ایت جرقه ای آشنایی زده شد ودوباره سر به زیر انداختی…من هم مشغول پذیرایی شدم. خواهرت آهو به حرفم کشید از درس ودانشگاه پرسید ومن گفتم دانشجوی پیام نورم! لبخند برلب از دنیای موسیقی وتئاتر گفت..من شرمگین زیر چشمی تو را رصد می کردم.دلم می خواست از مهربانیت تشکر کنم.ولی رسم وسنن فرق می کرد.حتی اگر از لطف ومهربانی کسی هم تشکر کنی!! باید مواظب باشی.. دختر که باشی باید مواظب همه چیز باشی حتی نگاه کالغها وپشه های نرینه!!!! مواظب زنهای فضول تا نقل محافلشان نشوی وآبرویت به باد نرود. شب در میان مهربانی وصمیمت خانوادها یمان گذشت، کاش همیشه این گونه می ماند. کاش …کاش… اگر عشق ستاره برایت گران بود فقط کافی بود می گفتی!!!!

دانلود رمان دلتنگیهای ستاره

 آبان عشق من به تو واقعیت بود نه وهم وخیال… آبان بی وفایم…چند روزاست رفته ای؟! نمی دانم،گویا غ*ر*ی*ز*ه زنده ماندن به دلتنگی ام از تو پیروز شده است. اگر مرا نمی خواستی چرا سخن از عشق گفتی؟ ایمان وباورهایم را چرا شکستی؟!! پاییز آن سال گویا سال سرنوشتمان بود. پاییزی که آنایم برای عباس نقشه ها وخیالهای بزرگ در سر داشت..زندگی من بی موج بود و روتین، تنها ماجرا جویی عظیم زندگیم رفتن به دانشگاه بود و برگشتن به خانه ! زندگی اکثر ما دخترها ساده است.در زندگی معمولی خبری از پارتی آنچنانی نیست. سنت و رسوم خانوادگی بر دست و پایمان زنجیر شده اند!! اگر دختر باشی مجبوری به سنن سرخم کنی، تا آبرویت و همه هستی و گوهر وجودیت در امان بماند. دریای زندگی من با وجود تو موج برداشت. درساحل امن زندگیم نشسته بودم… پاییز آن سال، برادر همیشه بد خلقم تغییر رویه داده بود، دست ودلباز شده بود.گردشی برای روز تعطیل وباغ عمویمان ترتیب داده بود.از خانواده توام دعوت کرده بود. آبان نمی خواستم بار دیگر ببینمت، چون دیدار دوباره تو مرا به یاد بدترین کابوس زندگیم می انداخت. درک نمی کردم چرا حس قدر دانیم نسبت به تو تبدیل به نفرت شده بود. دیدن دوباره تو این حس را در من القا می کرد که بی دست وپایم وآسیب پذیرم را یادم می انداخت. زیرلب به جان آنا غر می زدم: -یعنی چی؟ هر روز هر روز …آنا این دختره به درد داداش نمی خوره!! قرتیه..لباساشو ندیدی؟!!! آنا لباسها را توی آب حوض باال وپایین می کرد: -نمی بینی داداشت از یکی خوشش اومده!! برو خواهرهای دیگه رو ببین واسه اینکه داداششون خوشبخت شه چیکار ها که نمی کنند، ولی تو!!! بچم شانس نداره ….آنای مهربانم هی می گفت کار همیشگیش بود،یک طرفه قضاوت کردن !!! بیچاره برادرم ،پس من چی؟ چرا آنا بیقرارهایم را نمی فهمید !! زندگی در خانه ما برخالف دل من می گذشت،

دانلود رمان دلتنگیهای ستاره

 روز تعطیل از کله سحر صدای آنا در انتهایی ترین نقطه زمین، گویا می شنیدم… – ستاره بلند شو ظهر شد!!!!! سرم را میان بالشها فرو کردم، زیرلب غری زدم،چشمانم آیینه دلم بود ودلگیری وناراحتیم را منعکس می کردند. ****** آبان زندگی در دنیای واقعی خیلی سخته!!!نمی دانم خورشید چند بار طلوع کرده وچند بار غروب، تک وتنها در خانه ای کوچک مثل حشره کوچک در تار عنکبوت شده ام. دنیای خیالی من آدمها مهربان هستند.کسی قلب دیگری را نمی شکند، انسانها با ندای قلوب و مهربانی زندگی می کنند. آبان تو که نا مهربان نبودی…پشت پنجره رو به خیابان دراز که برگهایش زمین را فرش کرده اند، خیره می شوم زندگیم شبیه این خیابان خزان زده است. کجا رفتی؟ آبان آن سوی آبها چه خبر بود که تر کم کردی…یادته آن باغ گیالس را،آنای گرد وچاق من پوشیده در چادر، مادر الغر وبا کالس تو نمی دانم آبشان در یک جوب می رفت یا چه حرف مشترکی با هم دارند، گویا درک من از دنیای آدمها به گونه ای دیگر است. در دنیای واقعی می توان آدمها را با تفاوتها وشباهتهای همدیگر شناخت…دنیای واقعی گاهی خیلی نامهربان است.. با اینکه هنوز اوایل پاییز بود.باغ صفای خودش رااز دستبرد خزان حفظ کرده بود. خواهرت آهو مثل غزالی خرامان دورا دور با برادرم آشنا می شد.عجیب بود دنیای دخترانه خواهر تو با دنیای رنگی وخیالی من فرق داشت!!! دنیای خواهرت آهو پراز ناز وغمزه برای جذب یار بود، از اشارت های ابرو گرفته تا ناز صدایش !!! من چون کودکی نابالغ انگشت بر دهان گزیده حیران دنیای خواهرت بودم.برادرم با چشمهای بیرون زده از کاسه چشم خواهرت را صید می کرد، خواهرت چو آهویی گریز پا دل ستانده بود از برادرم… من سر در گریبان با ریشه های گلیم نخ نما و پوسیده ور می رفتم. سنگینی نگاهت را حس می کردم درشعله چشمهایت هزاران سوال چشمک می زد،مبهوت بودی به اخم وتخم من.!! سربلند کردم سنگینی نگاهت مثل نیزه های زهرآگی

دانلود رمان دلتنگیهای ستاره

به خنکای آب سپردم وچشمانم را بستم،لذتی سکر آور درونم جاری شد،صدای لغزیدن سنگی را درون آب شنیدم،چشمانم را گشودم، حواسهایم هشیار شد.آدرنالین خونم باال رفت،به عقب جهیدم!! تو بودی آبان !با پوزخندی بر لب نگاهم کردی !! دو قدم عقب جهیدم ،متعجب دو قدم جلو گذاشتی :ستاره خانم.. صدایت مثل زمزمه و خنکای باد پاییزی بود.دو قدم باز عقب رفتم..کالفه بودی دستی بر موهایت کشیدی: -من کاری کردم؟ دویدم و دور شدم. گاهی باید رفت و دور شد !! من از خاطره مشترک آن غروب دلگیر با تو فرار می کردم. آبان ما انسانها از درد کشیدن بدمان می آید.طاقت درد را نداریم و دوست هم نداریم تجربه اش کنیم، از زدن به دل طوفان می ترسیم.دنبال حاشیه امنی هستیم ! حاشیه امنی که خودمان را از گزند حوداث دور کنیم… آبان چند روز است رفته ای، نمی دانم…. روزهای اول خیلی سخت بود.ساعتها کشدار و طوالنی بود جانم را می ستاند تا ثانیه ها جایش را به دقیقه ها بدهد. کجا بروم در این شهر غربت زده گرم، نفسم را می گیرد از گرما بدم میاید..هوای داغ ریه هایم را پر می کند.سرمای تبریز را می خواهم،همان شهری که با سرمایش خو گرفته ام. آبان تو آتش درونم را سرد کردی،مرا تبدیل به کوه یخ کردی!! رفتنت درد داشت… روز دهم یا یازدهم است.خورشید بدون تو طلوع می کند و شب بدون تو سیطره اش را به زمین می گستراند… لباسهایم را می پوشم.روسری بلند ترکمنی ایم پر از گلهای قرمز، را به سر می کشم.از خانه چهل وپنج متری بیرون آمدم.این خانه زمانی قصر رویاهایم بود.پله های ترک خورده را پایین می آیم. دست به نرده ها می گیرم.در وجودم زلزله آمده است انگار پاهایم می لرزد، دستهایم تمام جانم، همه اینها را تمام مدیون تو هستم ! مدیون تو !!! اگر قصد سفر داشتی؟! چرا مرا جلب بوم محبتت کردی؟!! آزاد بودم وشاد ولی تو پرهایم را ریختی… آبان گاهی انسانها به دلیل نداشته هایشان سفر می کنند.مثل تو که برای برآوردن آرزوی کودکیت قصد سفر کردی، تو گفتی عاشق من بودی.تاوان کدامین گ*ن*ا*ه را از من کشیدی؟!!

دانلود رمان دلتنگیهای ستاره

 پیرزن صاحبخانه نیست،حیاط کوچک پر از برگهای زرد وخزان زده است،درخت پیر گیالسمان هم دلتنگ تو است مثل من، در قرمز رنگ ورو رفته را باز می کنم، می روم به شهر خزان زده، شهری که بدون تو ام نفس می کشد،خیابانها پر از جنب وجوش ومردم در حال رفت و آمدن هستند. گوشه خیابان می ایستم!! زن ومردی دست کودک نوباوه را گرفته و در خیابانهای شهر قدم می زدنند. نظاره گر ویترین مغازه ها، پیرزنی لنگ لنگان زنبیل قرمز پر سبزی را با خود حمل می کنند.کالغها روی درختان سمفونی سر داده اند.مرد دستفروش گاری خود را به انتهای خیابان می برد و نوای زندگی ساز می کند.مردمان برای رزق و روزی دست بر هر کاری می زنند، انگار تمام هستی در تالش اند برای کسب رزق و روزی…. به درخت بید مجنون تکیه می زنم.حالم بد و دورنم طوفان است.دست بر تنه زمخت درخت می گذارم.درخت پوسته اش سخت است درونش هزاران ساقه وریشه آب را از اعماق زمین می گیرند به درون برگها می برند تا سرسبزی ونشاط را به درخت هدیه دهند.نگاهم را به آزمایشگاه می دوزم.دستم را به پر روسریم می کشم.نمی دانم می شود در بیداری کابوس دید یا نه؟آبان من حاال خود کابوسم….

دانلود رمان دلتنگیهای ستاره

با پاهای لرزان از پله ها باال می روم.پاهایم می لرزند مثل آن زمان که توی باغ از کنار با تو بودن می دویدم.ولی تو سرعت باد داشتی انگار، خسته بودم ونفس نفس زنان کم مانده بود با سر به زمین برخورد کنم حصار امن دستهایت مرا در بر گرفت. هنوز توی شوک بودم.نمی دانستم دستهای توست که مثل مهر گیاه دورم پیچیده شده است،خود را کنار کشیدم و لگدی نثار پایت کردم.مثل صید رمیده از صید فرار کردم. صدای خنده هایت درسکوت انتهایی باغ طنین انداخت. گفته بودی از آن زمان عاشقم شدی. اینکه موجود بی صفتی بودم،تو ناجی ام بودی ومن تو را تحقیر می کردم.خسته ام آبان…. زن پشت باجه نگاهش به رنگ و روی زرد من است.پیش خود فکر می کند من هم شاید یکی از هزاران دختر فریب خورده امروزیم.که با غرق شدن در رویاهای کودکانه ونشان دادن درب باغ سبزی ،باارزشترین گوهر خویش را مفت می بازند.. دستم برگه آزمایش را مچاله می کند.قدمهایم دراز شده وپاهایم مثل چوب خشکی دنبالم کش می آیند، روی صندلی پالستیکی آبی رنگ نشستم و دستهایم دور شکمم حلقه شد.حس سرمایی مثل مار در وجودم می خزید.در هپروت شناور بودم. آبان بی وفا بگو به کدامین سودا ولم کردی.آخر من که تمام جانم را تقدیم تو کرده بودم. چرا شما مردان به آنچه دارید قانع نیستید…به دنبال ماجراجویی هر چه ساخته اید را فدا می کنید و می روید.. حساب پر بانکی به چه دردم می خورد وقتی مرا فروختی به لذایذ و عالیقت!!!

دانلود رمان دلتنگیهای ستاره

خیلی عجیب است عمر عشق وعاشقی ما فقط دوسال بود.چرا حس می کنم هزاران سال گذشته وگذشته چو خاطره محو از پشت پنجره کدر گرفته در نظرم می آید. انگار زنی غریبه ام و از پشت پنجره به آدمها و زندگیشان نگاه می کنم.. خنده های برادرم بعد از آن گردش روزانه، برادر خجالتی من..که خنده های ماهی یک بار بر لب داشت.گویا در مسابقه ای شرکت کرده و میلیونها پول برده.آنای مثل زنی کارکشته از محسنات داشته و نداشته خواهرت می گفت… چرا مادرها اینگونه هستند برای ازدواج پسرهایشان از دخترها فرشته هایی می سازند.پسرها بعد از ازدواج می بینند گویا محسنات دختر را در خواب شنیده بودند. من به تصویر ساخته شده خواهرت و به تصویر واقعی خواهرت فکر می کرد. توی تاریکی شب به ماه درخشان آسمان نگاه می کردم.دستهایت چه گرمای خوبی داشت وحامی بود. نم نم باران را روی صورتم حس کردم، عجیب بود ابری در آسمان نبود.شال سیاه را دور خودم پیچیدم،

دانلود رمان دلتنگیهای ستاره

شگفت انگیز بود که با فکر کردن به تو باران می بارید.. حسهایم به تو ناشناخته بود..تومثل جزیره ای ناشناخته در دریای زندگی من بودی..بعداز آن ماجرا محافظه کار شده بودم. حرفهای عباس بعد از آن ماجرا خبر از دلدادگی می داد.اینکه بعد از چندین سال دلش را یکی برده،آنا را خوشحال ازاینکه به آرزوی دیرینه اش رسیده،چند قدم به واقعیت نزدیک شده در پوست خود نمی گنجید..مادرم فاصله های طبقاتی را نمی دید،فقط می خواست عزیز دردنه اش را سروسامانی بدهد. آبان نا مهربانم سرد و یخ زده ام،به گذشته ها که می نگرم و به مسیر عشق وعاشقی مان،من عاشق تر بودم… زن های شهر من عاشق ترند،با کوچکترین مشکالت می سازند،حتی وقتی که درد به استخوانشان می رسد،می مانند و می جنگندند تا آشیانه پرمهرشان از هم نپاشد. زنهای شهرمن شیرزنانی هستند که با چنگ ودندان تا آخرین لحظه می ایستند .. زنها زندگی می دهند ودنیا از درون جسمشان بارور می شود و به درخت بزرگ وتناوری تبدیل می شود.زن ها سنگ زیر بنای خلقت هستند می توانند عاشق شوند …زندگی ونور وگرما ببخشند،ولی امان از روزی که دلشان بشکند وترک بردارد ….امان آتش می زدنند وجهان را می سوزانند… جسم خسته ام را به درون خانه می کشانم، در رنگ و رو رفته را باز می کنم.پیرزن فضول از پشت پنجره کدر گرفته اش نگاهم می کند.گویا امواج خشم ونفرت را از وجودم مششع می شود را حس می کند پرده را می اندازد…

دانلود رمان دلتنگیهای ستاره

دوباره برگشتم به زندان کوچکم، یک لحظه دلم خانه مان را می خواهد،دلم آغوش آنای مهربانم را می خواهد،در پی حس کمبود دستم رابه چفت در می برم تا برگردم به شهرم با سرمایی خوبش.ولی دستم به در می خشکد، جایی ندارم بروم آبان بی وفا!!! به خاطر تو همه کسان وشهرم و زندگی ام را باختم… بعد از دیدار توی باغ نوبت خانواده تو بود که باب آشنایی را باز کنند.گویا عباس را پسندیده واین بار سفره طمع را خانواده تو گسترده بودند.عجیب بود همه ما منظور از این مراورده ها را می دانستیم،ولی گویا درلفافه هردوخانواده همدیگر را سبک و سنگین می کردند… آبان !!! آبان !!! چرا ما آدمها سطحی نگریم،اینکه بر اساس موقعیت وثروت اجتماعی انسانها قضاوت می کنیم.چرا بر اساس انسانیت وانسان بودنمان از روی هم قضاوت نمی کنیم.چشم عقلمان بر همه چیز حاکم است. عروسی مجلل توی باغی بزرگ بود.آبان عروسی برای هردختری آمال و آرزو است،از کودکی لباسهای تور به تن دخترکان می پوشانند،در گوشش نجوا می کنند روزی مردی سوار بر اسب سپیدپوش می آید او را به قصر آرزوهایش می برد. عروسی پراز رنگ ونور و میزهای انباشته از غذاهای هزار رنگ،موسیقی و هیاهوی که رنگ وتزویر که آدمها برای خودنمایی یک شب انجام می دهند. هرچه رنگ ولعاب بیشتر باشد،جایگاه اجتماعی و حس خودنمایی شان بیشتر ارضا می یابد. صدای موسیقی وجنون افسار گسیخته جوانان به اوج رسیده بود.ما را چه به عروسی دیوانگان… عروسی ما صدای ساز و دهل بود. که عاشقانه دوستش می داشتم تا آنچه را که جلوی چشمانم به نام تمدن به خورد جوانان می دهند. گویا هرچه متمدن تر باشی باید از خود بیگانگی بیشتری را قبول داشته باشی…فرهنگ یک جامعه پیوند خورده با آداب و رسومات محلی،چه غریب شده اند رسم و آیین هایمان…. چشمان آنا از تعجب مثل در قابلمه شده بود.گویا در سیرکی نشسته و منظره محیرالوقوعی را می بیند.با کفشهای پاشنه بلندم مثل دلقکان تلو تلو می خوردم، مرا چه به کفشهای ده سانتی!!! عجیب است با کفشهای ده سانتی نمی شود راه رفت، چه برسد به حرکات جلف،چگونه است دختران رمانهای عاشقانه ای که می خوانم همه پاشنه های باالی سی بر پا دارند و شده اند الگوی دخترکان نوجوان..

دانلود رمان دلتنگیهای ستاره

به جسمی برخورد کردم،چه وقت تشنه شدن بود.خود را کنار کشیدم،در لباسهای پررنگ و لعاب زیبا شده بودم،چشمان و قیافه مرد آشنا بود..یاشار دوست برادرم عباس، مردی که مسیر زندگیم را تغییر داد. موهایم را زیر شال جمع کردم.چشمهای یاشار برق می زد …برقی که لرزی در جانم ریخت.یخ زدم..اینجا چه می کردم..به طرف داخل باغ خواستم برگردم،صدای غرشی شنیدم تو بودی آبان!!!! از چشمهایت آتش می بارید،چشمهای قهوه ایت پر از گدازه های آتش بود… به من بگو دقیقا نصف شب میان چراغها و ریسه های رنگی و هیاهوی ارکستر، من و تو و یاشار چه کار می کردیم!!!! انگشت به طرفم گرفتی و زمزمه کردی: برو تو… دویدم داخل وهراسها و تنشها را پشت سرم جا گذاشتم. کنار در ورودی منتظرم بودی با پوزخندی برلب: -تو عقل نداری؟ دفعه آخرت باشه…ممکن بود هر بالیی سرت بیارند… اگر هر دم با یاد و خاطرات تو جان می دهم..آبان …آبان… خشمگین برآشفتم: -به تو چه ربطی داره؟ مگه مفتشی؟؟!!! چشمهایت رادرچشمخانه چرخاندی: -به شما خوبی نیومده؟؟؟ معلومه گیج و گولی… شال روی سرم را که هی کج و معوج می شد را درست کردم: -من گیجم؟ به شما که چه هی زاغ سیاه منو چوب می زنید!!! دو قدم به من نزدیک شدی: -دختره احمق !!! یه چیزی بهت میگما، هی با من بحث وجدل می کنی..اعصاب درست و حسابی ندارم من…. چشمهایم گرد شد: -شما خجالت نمی کشید نصف شبی با من بحث می کنید؟ پوزخندی برلبت نشست، تکیه دادی بر دیوار پشت سرت:

دانلود رمان دلتنگیهای ستاره

 -شما موجود عجیبی هستید ستاره خانم، بعد اون ماجرا هرکس دیگری بود الاقل یه تشکر می کرد ولی شما انگار نه انگار…چرا از من بدتون میاد؟ از صراحت لهجه ات جا خوردم و به من و من: -من ،نه چرا باید از شما بدم بیاد..من قدر شناسم… از دیوار کناره گرفتی: -واقعا؟؟؟ ولی رفتارت اینو نشون نمیده، مثل االن که کم مانده منو بکشی، از چشمات معلومه… خشم مثل گدازه های آتشفشانی در وجودم جاری شد: – شما …شما…خیلی…خیلی… قهقهه ات به آسمان رفت: -خیلی خیلی خوش تیپ…قهرمان.. پا به زمین کوبیدم: – قهرمان؟؟؟!!! اصال من چرا دارم با شما بحث می کنم…خدافض آقای آبان… صدای خنده هایت را از پشت سرم شنیدم… آن روزها دیگ غیرتت پر جوش بود.پس چه شد که این روزها در این شهر گرم و پرخاک ولم کردی. دوباره باز گشتم به زندانم، تقصیر من چه بود نمی دانم!!! درون آیینه اطاق خواب زنی افسرده، با لباسهای ناهمرنگ و نا همگون به من دهان کجی می کند، بگذار بکند. همه جهان بگویند این دختر احمق است. اگر احمق نبودم زندگی درشهر مهربان و هم زبانم را رها نمی کردم، به صرف زندگی رویایی با تو پشت پا به همه سنت ها نمی زدم. خودم را روی تخت می اندازم .شاید خواب بتواند بر کابوس بیداریم غلبه کند. دست گرد شکم می کنم.یعنی کودکی درون من سکنی گزیده،چه عبث کودکم مادر بی عقل به چه دردت می خورد. مردم به من سخره می گیرند مگر تو عقل نداشتی..

دانلود رمان دلتنگیهای ستاره

همین پیرزن فضول طبقه پایین،مردم احمق که نیستند فهم دارند، از دعواهای پر هیستریکمان تا حرمت شکنی این اواخرمان… برایم دل می سوازند اینکه چرا با قلبت انتخاب کردی؟ بیچاره نمی دانست عاشق که باشی، مجبوری… دختران سرزمین آفتاب مجبورند، کم کسانی پیدا می شوند که نبض سرنوشت خود را به دست بگیرند. آبان من نیز اسیر این خاله زنکها شدم.اسیر مردمانی که فقط به دیده هایشان مردمان را می نگرند. شده دردی بر گلویت چنبره بزند،نتوانی فریاد زنی و جیغ کشی، دردهایت را کسی نتوانی بگویی… آبان تو هم ندانسته قضاوتم کردی؟؟ توهم قلبم را شکستی،آبان ما مردمان چرا اینگونه ایم… به فرض حدسها و گمانهایمان دستور تیر می دهیم و قصاصش می کنیم. عشقم به تو از هر گونه تزویر و ریا دور بود… شب ها صبح نمی شود، زن که باشی با تمام وجود همه چیزت را در طبق اخالص می گذاری و تقدیم می کنی… ما زنها آفریده شدیم تا زندگی ببخشیم،عاشق شویم… عشق را در غذاهایمان می ریزیم، نجوای عاشقانه در گوش کودکان می خوانیم… آبان امان و امان وقتی کینه بورزیم…. آبان تاریخ را دیده ای، چه کسی تخت جمشید را به آتش کشید، نصف جنگها زیر سر زنان است…ما زنها خود را پشت صحنه نگه می داریم ، همه اعمال پشت صحنه را انجام می دهیم!!! شما مردها فکر می کنید همه دنیا را نجات دادید… ولی من ساده بودم، من رنگ و ریا بلد نیستم. درون من آشفته بازاری است از تضادها… آبان !!آبان!!! این دنیا خیلی بی ارزش است. آبان این دنیای پست ارزش دل بستن ندارد. آبان حقیقت این است، من همیشه تنها هستم و همه وقت… تو ای نامهربانم نیز مرا درک نکردی. ستاره چیز زیادی از زندگی نمی خواست، مگر یک زن از زندگی چه می خواهد، تنها خانه ای و مردی که عاشقشان باشد.

دانلود رمان دلتنگیهای ستاره

 دنیای خیالی من پراز نور و رنگ بود،شاید خواب زده بودم. ما دخترها را خیال باف بار می آورند، فقط راه و رسم خانه داری و آشپزی را می آموزند. به ما نمی آموزند کسی قلبت را زیر چکمه هایش لگد کوب کند، وقتی اشکهایت را زیر پتو مخفی کنی ،کسی نباشد مرهم باشد یک لیوان آب دستت دهد و دستی بر شانه اش بکشد و بگوید عیب ندارد درست می شود. ***** آبان مهربانم گویا ستاره زندگی عباس و آهو با هم بودند. شب خواستگاری عباس در گرانترین کت و شلوار ابریشمی عرق می ریخت. آنای مهربانم در لباسهای فاخر که تقلیدی کور کورانه از مادرت بودو آهوی زیبا که چون ستاره درخشان می درخشید. در لباس حریر بنفش خانه تان پر از میوه و گل بود. ساکت به کمدی و اشارتهای برادرم به خواهرت که می گفت آن روسری را پایین تر بکشد،نگاه می کردم

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب دلتنگیهای ستاره : PDF|APK|EPUB

 

 

 

منبع تایپ رمان :  negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post


برای داشتن رمان های جدید در کانال ما عضو شوید فقط با یک کلیک