دانلود رمان جدید دانلود رمان دست هایم حافظه دارند | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
فروش 300 رمان برتر ایرانی فقط 2000 تومان 5000

فروش 300 رمان  برتر ایرانی فقط 2000 تومان

سلاماین بار با مجموعه هایی شگفت انگیز در خدمت شما هستیم. دانلود مجموعه ۳۰۰ رمان عاشقانه ایرانی به صورت یکجا با لینک مستقیم با فرمت های قابل اجرا در کامپیوتر و گوشی.. برای تهیه این مجموعه زمان بسیار زیادی صرف شده تا بهترین رمان ها را با بهترین برایتان جمع آوری کنیم.دیگر نیازی نیست ساعت ها وقت خود را صرف پیدا کردن کتاب های رمان کنید و در سایت های مختلف با هزار دردسر دانلود کنید و …

دانلود رمان دست هایم حافظه دارند

: با فرمت نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) , جاوا (JAR) و نسخه کامپیوتر (PDF)

 رمان دست هایم حافظه دارند

خب ژانر رمان دست هایم حافظه دارند چیه ؟
عاشقانه

خب رمان دست هایم حافظه دارند چند صفحه داره ؟

۱۳۶۹

خلاصه رمان دست هایم حافظه دارند

داستان درباره مردی به اسم کنعان هستش , درگیر در مشکلات خانوادگی و مالی،

اسیر گذشته و خاطره ی زخمی که به روحش آسیب رسونده،

در اوج مشکلات هجوم آورده به زندگی حالش، فرصتی برای گریز از

موقعیت خسته کننده ی زندگیش پیدا می کنه اما هر فرصتی فرصت مناسب نیست

و هر راه گریزی، راه گریز یا شاید هم….
داستان داستان زندگی سه پسره،

سه برادر که زندگیشون به وجود هم گره خورده و

البته شخص آشنای غریبی که منبع اصلی مشکلات این سه برادره…

چند صفحه ای اول رمان : دست هایم حافظه دارند با هم بخونیم

-مگه نگفتم بمون تا من بیام؟

سرمو بلند کردم و خیره شدم به قیافه ی طلبکارش!

سری به دو طرف تکون داد و گفت:
_هان؟! چیه؟! حرفهای منو نمی فهمی؟ نمی شنوی؟

دوست داری بشنوی و نمی شنوی؟

دوست داری بفهمی و نمی فهمی؟

گفتم من خودمو تا ظهر می رسونم!

حیف که ساعتی نبود که بخوام با نگاه کردن بهش متوجه اش کنم

که الآن دو ساعتی از ظهر گذشته.

بی حرف سرمو انداختم پایین و مشغول کارم شدم.

یه خرده تو سکوت نگاهم کرد،

بعد پرسید: کسرا نیومده؟

دلخور بودم و وقت دلخوری حوصله ی جواب دادن،

حرف زدن و حتی حرف شنیدن نداشتم.

با سر جواب منفی دادم و دست بی حس بابا رو آوردم

بالا و شروع کردم به لیف مالی کردن.

اومد جلو، دست گذاشت رو شونه ام و

گفت: بیا برو بیرون باقیشو من انجام می دم.

خسته بودم. تازه از شیفت برگشته بودم!

از ساعت ۱۰ شب قبل که رفته بودم کارخونه تا دم ظهر که برسم یه کله ایستاده بودم

و نیومدن کبریا، عمل نکردن به قولش و پشت گوش انداختنش کلافه ترم کرده بود.

بی توجه به حضورش وسط اون حموم گرم که شر شر عرق رو

همراه با قطره های آب از سر و صورتم سر می داد مشغول شستن بابا شدم.

دستم رو گرفت، لیف رو از دستم کشید و با لحن محکمی گفت: بیا برو بیرون بچه! اه!

خودم حوصله ندارم، اخم و تخم اینم باید تحمل کنم! برو بگیر یه خرده بخواب

از این گنددماغی در بیای بعد بهت می گم کجا بودم که دیر اومدم!

هه! حوصله ی پوزخند زدن هم نداشتم! کجا بود؟! چه اهمیتی داشت؟!

مهم این بود که قول داده بود صبح زود بابا رو حموم کنه

و باز طبق معمول زیر قولش زده بود.

باقی کارو سپردم بهش، پا گذاشتم تو رخت کن حموم خونه ی قدیمیمون،

با حوله سر و صورت و پاهامو خشک کردم و شلوارکمو پوشیدم.

برگشتم سمتش

رمان دست هایم حافظه دارند از رهایش

امیدوارم رمان دست هایم حافظه دارند خوشت اومده باشه اگه خوشت اومده پس یکم برو پایین تر رمان رو با فرمت های دلخواهت دانلود کن

اگر شما نویسنده رمان دست هایم حافظه دارند هستید و از انتشار این رمان در سایت  دی ال  رمان ناراضی هستین  در قسمت  نظرات  در میان  بگذارید !

منبع تایپ رمان :  romansara.org

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
بازدید : 68 بار بار دسته بندی : دست هایم حافظه دارند تاريخ : ۲۹ دی ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

بیست − هجده =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،