دانلود رمان جدید دانلود رمان درد و احساس اختصاصی دی ال رمان (قسمت ششم) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار ازمون راننذگی10000

نرم افزار ازمون راننذگی

بهترین سوالات با تضمین قبولی در آزمون آیین نامه را می توانید پیدا کنید بخش زیادی از سوالات به صورت رایگان در اختیار شما قرار داده شده است ولی در صورتی که بخواهید با هزینه ناچیز 10000تومان می توانید کاربر ویژه سایت شده و علاوه بر دسترسی به آزمون های ویژه به مجموعه فیلم های آموزشی در زمینه پارک دوبل، پارک موازی و سایر موارد مورد نیاز برای آزمون شهری دسترسی داشته باشید. قطعا از کیفیت انیمیشن های آموزشی شگفت زده خواهید شد. هزینه پرداختی شما صرف بهبود کیفیت سایت خواهد شد.

دانلود رمان درد و احساس اختصاصی دی ال رمان (قسمت ششم)

دانلود رمان, دانلود رمان ایرانی , رمان بدون سانسور, دانلود درد و احساس, رمان هایی , , رمان درد و احساس از , , درد و احساس, بیوگرافی نویسنده , رمان فارسی اولین سایت رمان ایرانی , ,رمان عاشقانه, ,dlroman, دانلود رمان, دانلود رمان عاشقانه, درد و احساس, , دانلود رمان بدون سانسور, ، رمان های , ، رمان, دانلود رمان درد و احساس, ، دانلود رمان برای اندروید درد و احساس, ، دانلود رمان برای جاوار درد و احساس, ، دانلود رمان درد و احساس برای کامپیوتر نسخه PDF, ، دانلود رمان درد و احساس برای موبایل نسخه پرنیان, دانلود رمان درد و احساس برای موبایل نسخه کتابچه , دانلود رمان درد و احساس برای موبایل اندروید و آیفون نسخه EPUB , دانلود رمان , خواندن رمان درد و احساس , خواندن انلاین درد و احساس , دانلود رمان عاشقانه , ، دانلود رمان زیبا ، دانلود رمان هیجانی ، دانلود رمان جدید ، رمان پربازدید, نود و هشتیا , تک سایت , رمانستان , رمانسرا , رمان نویس, رمان عاشقانه, رمانی ها , بوستان رمان , دنیای رمان, دوسـتـداران رمـان, رستوران رمان, شهر رمان, رمان عاشقانه جدیدو, رمان جدید, نگاه دانلود, رمان 98, رمان رمان رمان,
1.gif نام کتاب رمان : درد و احساس

1.gif نام نویسنده :
1.gifحجم رمان درد و احساس : negar1373

1.gifخلاصه داستان رمان درد و احساس :

این داستان درباره ی دختریست به اسم شبنم…دختری از جنس احساس…احساسات پاک و دخترونه…ظریف و شکننده
از جنس درد…از جنس تنهایی و آشفته دلی…دختری که از کودکی با مرگ همنشین بوده…با فقر…با خون
برای زنده موندن میجنگه…برای زندگیش…دختری از دل محنت و مشقت…معصوم و بی گناه..
صدای قهقهه ی مستانه پدرش…بجای لالایی های شبانه ی مادرش…
نوازش کمربند پدرش…بجای دست نوازش مادرش…سر میز قمار زندگی ورقی از زندگیش برمیگرده…
حالا این ورق…ورق آس زندگیشه…یا ورقی که ورق باخت زندگیشه…
ورقی که پیش آمدهایی در زندگیش رو باعث میشه که مسیر زندگیشو تغییر میده….

دانلود رمان جدید

رمان جدید از درد و احساس

دانلود رمان جدید

با تته پته گفتم:س..سیاوش..ا..این اینجا چیکار می کنه؟!مگه قرار نبود شما دوتا بیشتر با هم آشنا بشین؟!!!

در همون حال که نگاهش به فرزاد و بیتا بود که کنار در کافی شاپ مشغول بگو بخند بودن گفت:فعلاََ که می بینی سرش به این فنچ گرمه!!

منم بهشون زل زدم و پرسیدم:از کجا فهمیدی اینجا اومدن؟!

سرشو به سمتم چرخوند منم همینطور:واسه س فرزاد بپّا گذاشته بودم.یکی از دوستام هر جا می رفت دنبالش می رفت و بهم خبر می داد.وقتی از خونتون اومدم بیرون به دوستم زنگ زدم ازش پرسیدم کجاست که گفت اومده اینجا.

یه دفه یاد ترمز ناگهانیش و عصبانیتش افتادم پس اونی که دیده بود فرزاد نبوده برای همین پرسیدم:پس چرا وسط راه اونجوری زدی رو ترمز عصبانی شدی؟!

نفس عمیقی کشید و دستشو رو فرمون کشید:وقتی از در خونه دور شدیم از تو آینه دیدم یه دختر جلوی در خونه وایساده تیپش به نظرم آشنا اومد بعد یادم اومد که این تیپ همون دختره ست که توی فیلم بود فقط شالش قرمز نبود.ماشینو نگه داشتم ببینم کیه که دیدم بیتاست صبر کردم تا برگرده تو ماشینش و راه بیوفته که برم دنبالش…شک داشتم همون دختره باشه!!وقتی از کنارمون رد شد افتادم دنبالش.

چشمام گرد شد:تو تا الان دنبال بیتا بودی ؟!از کجا می دونستی میاد اینجا؟!

شونه اشو انداخت بالا و گفت:نمی دونستم میاد اینجا ولی تیری بود تو تاریکی…

نفسمو بیرون دادم:حالا فکر می کنی باهات چیکار داشته که اومده دم خونه؟!

سرشو دوبار به پشتی صندلی تکیه داد و با نیشخند گفت:احتمالاََ هم خدا رو می خواد هم خرما رو..فکر کرده منم مث این جوجه فُکُلی با چهارتا غمزه و کرشمه می تونه به خودش جذب کنه.

اینبار من بودم که گوشیمو درآوردم و ازشون عکس گرفتم.با حرص گوشی رو تو جیبم جا دادم…حالتو می گیرم فرزاد بشین و تماشا کن!!

بدون اینکه به سیاوش نگاه کنم گفتم:هر چی لازم بود ببینم دیدم میشه بریم؟!

چند ثانیه سنگینی نگاهشو رو خودم حس کردم بعد ماشینو روشن کرد و راه افتاد.

==========

تمام طول روز تو اتاقم نشستم و فکر کردم چجوری حالشو بگیرم و دستشو رو کنم.پست فطرت نامرد حالا با من بازی می کنی نشونت می دم!!دست از جویدن ناخونم برداشتم و گوشیمو تو دستم چرخوندم.اس ام اسی با این مضمون براش فرستادم:سلام خوبی؟!موافقی برای جبران ناهار اون روز که کوفتمون شد فردا بریم همون رستوران مهمون من؟!
بعد دو دقیقه جواب اومد:باشه گلم کی بیام دنبالت؟!
-ساعت یک سرکوچه!
-باشه تا فردا.

========

جمعه بود و از صبح وقت داشتم.لباسامو پوشیده بودم به ماه منیر گفتم یکم دلم گرفته میرم پارک قدم بزنم.گوشیمو تو جیبم انداختم و از خونه اومدم بیرون.

سرکوچه دیدم تو ماشین نشسته.نفس عمیقی کشیدم تا به اعصابم مسلط بشم.
سرعت قدم هامو زیاد کردم ماشینو دور زدم و نشستم.به محض بستن در راه افتاد.

با لبخند گفت:سلام عرض شد خانوم خانوما!آفتاب از کدوم طرف در اومده شما افتخار دادی؟!

لبخند کجی زدم و گفتم:احتمالاََ از مغرب در اومده.

اشاره ای به دوتا لیوان روی داشبورد کرد و گفت:آب پرتقال طبیعیه بخور خوشمزه اس.

گلوم خشک شده بود برای همین بدون اینکه تعارف کنم یکی از لیوانارو برداشتم و خوردم.خوشمزه بود.

-کم حرفی شبنم؟!

-چی باید بگم؟!

-از چیزی ناراحتی؟!

خونسرد گفتم:آره از تو.

از خونسردیم جا خورد و نیم نگاهی بهم کرد:اونوقت چرا؟!

-برای اینکه بهم دروغ گفتی.همه ی حرفات دروغ بود!

سرم یه دفه درد گرفت.دستمو رو پیشونیم کشیدم و به رو به رو خیره شدم.

اونم بدون اینکه ناراحت بشه گفت:اونوقت میشه بپرسم چجوری به این نتیجه رسیدی؟!

منگ شده بودم.به چهره ی آروم فرزاد نگاه کردم توقع این رفتارو ازش نداشتم انگار انتظار همچین لحظه ای رو می کشید.گوشیمو از جیب پالتوم درآوردم و عکس خودش و بیتا رو نشونش دادم

-این جوری… و گوشی رو جلوش گرفتم.

ابروهاش کمی بالا رفت و نیشخندی زد:پس کارآگاهم تشریف دارین.

چشمام تار شده بود.یه دفه یاد آب پرتقال افتادم نکنه…نکنه چیزی توش ریخته بود؟!
ولی فرصتی برای فکر کردن به سوالم نداشتم چون پلکام روی هم افتاد و بعد هم سیاهی مطلق…!!!

 

«سیاوش»

جمعه بود و طبق معمول دلگیر و کسل کننده.کنار پنجره مقابل در ورودی روی صندلی راحتی نشستم و به بیرون خیره شدم.خیالم از بابت شبنم راحت شده بود فکر نمی کردم هیچ واکنش احساسی نشون نده این نشون می داد وابستگی عاطفی به فرزاد پیدا نکرده بود.
خاطره ی دیروز وقتی تو اتاقش در آغوش کشیدمش تو ذهنم زنده شد و لبخندی به لبم آورد.مطمئنم این اتفاق یکی از بهترین اتفاقی زندگیم بود.با قطره قطره اشکی از چشماش می اومد همه ی وجودم از هم می پاشید.
نرمی موهای مشکی رنگش که مثل ابریشم نرم و برّاق بود هنوز روی دستم حس می کردم.ابروهاش که روی هلال ماه رو کم کرده بود و چشمان شب رنگش که سیاهی شب رو به زانو درآورده بود مقابل چشمام ظاهر شد.
با دیدن شبنم که به سمت در ورودی می رفت از رو صندلی بلند شدم.دستمو روی لبه ی پنجره گذاشتم و با دقت بهش نگاه کردم.کجا داره میره امروزم که جمعه ست.
حس نگرانی ناخواسته وجودمو فراگرفت..باید برم دنبالش! اختیار خودمو دست دلم دادم.لباسامو پوشیدم و سوییچ ماشینو از روی عسلی چنگ زدم و با سرعت خودمو به جلوی در رسوندم.صدای کوبیده شدن در خبر از رفتنش داد با سرعت باد خودمو به ماشین رسوندم.

استارت زدم.می بینمش که با قدم های بلند و محکم به سمت ماشین نوک مدادی که سرکوچه وایساده میره.به راننده نگاه می کنم…دستمو مشت می کنم و روی فرمون می کوبم…لعنتی بازم فرزاد!!!
برای چی دوباره قرار گذاشته؟!شاید می خواد باهاش بهم بزنه؟!آخه تو ماشین ؟!جا قحطیه؟!اگه ببرتش یه بلاییی سرش بیاره چی؟!
افکار مزاحمو که فقط به دلشوره ام اضافه می کنه پس زدم و به محض حرکت ماشینش پامو روی پدال گاز فشار میدم.
دوباره همون مسیر رستوران…شبنم چه فکری تو سرته؟!
انتظار داشتم نزدیک رستوران نگه داره ولی نگه نداشت و به راهش ادامه داد.
بعد بیست دقیقه متوجه شدم به طرف محله های پایین شهر میره.ترس و نگرانیم لحظه به لحظه بیشتر می شد.سعی کردم از شیشه پشت ماشین شبنمو ببینم ولی چیزی معلوم نبود.
انگشتامو روی فرمون فشار دادم و با خشم دنده رو جا زدم.انقدر رفت تا بالاخره جلوی در یه خونه گلنکی که دیواراش آجری و قدیمی بود و ریختگی داشت پیچید و ماشینو نگه داشت.از ماشین پیاده شد و به طرف در رفت.
ماشینو نگه داشتم.شبنم رو تونستم ببینم.نیم رخش مشخص بود.چشماش بسته بود و سرش پایین افتاده بود.چشمم به لیوان روی داشبورد خورد..از فکری که توی سرم جولان می داد داغون شدم..سرمو روی فرمون گذاشتم که با سر و صدای در خونه سرمو بلند کردم.سوار ماشین شد و ماشینو برد تو خونه.
به خونه نگاه کردم یه طبقه بود و معلوم بود خیلی وقته بهش رسیدگی نشده.

از ماشین پیاده شدم و به طرف خونه رفتم.خیابون خلوت بود حتی یه نفرم رد نمی شد.سرمو به در چسبوندم صدایی نمی اومد.از در چند قدم دور شدم.سرمو بالا بردم و به دیوار نگاه کردم…بلند بود و جایی برای تکیه گاه کردن دست و پا نداشت.
دستمو کلافه روی صورتم کشیدم.نگاهم به سمت کوچه ی باریکی که سمت راست خونه قرار داشت کشیده شد.رفتم سرکوچه وایسادم..انتهای کوچه سطل آشغالی مکانیزه چسبیده به دیوار خونه بود.
امیدوارانه با دو خودمو به سطل رسوندم.به دیوار نگاه کردم…حالا می تونستم راحت از روی دیوار رد بشم.
از سطل بالا رفتم از روی دیوار می تونستم داخل رو ببینم دستامو رو دیوار کثیف و خاکی گذاشتم.
به نظر می اومد حیاط پشتی خونه باشه.ساختمون با پله از حیاط جدا شده بود.باغچه ای که فقط توش خاک و زباله بود درست روبه روم زیر دیوار مقابل قرار داشت.کنج دیوار تو حیاط یه درخت خشکیده بود و روی زمین پر از خاک و شاخه و برگ خشکیده بود.
با کمک دستام خودمو روی دیوار بالا کشیدم.روی دیوار نشسته بودم.از گرد و خاکی که بلند شده بود به سرفه افتادم…با دست راستم جلوی دهنمو گرفتم و دست چپمو روی دیوار گذاشتم و پریدم پایین.

با احتیاط به سمت پله ها رفتم.پنجره ها با کاغذ پوشیده شده بود و چیزی از داخل خونه مشخص بود.
لباسامو تکوندم و از پله ها بالا رفتم.نفس نفس می زدم.از ترس بود از هیجان بود.از وحشت اینکه چه بلایی به سر شبنم میاد.صدای جیغ شبنم رو شنیدم.چسبیدم به در تا بفهمم چی می گن.ولی صداها نامفهموم بود.گوشیمو از جیبم بیرون کشیدم و بی درنگ اولین شماره ای که به ذهنم اومد گرفتم.

«شبنم»

با احساس دردی توی سرم سعی کردم تا پلکای سنگینمو باز کنم.از سر و صدای ماشینا خبری نبود.همه جا ساکت بود.چشمامو تا نیمه باز کردم.توی مکان نیمه تاریک بودم.همه چیزو تار میدیدم.چندبار پلک زدم تا دیدم واضح شد.ولی توی اون تاریکی چیزی مشخص نبود.

اتفاقای چند ساعت اخیر یادم افتاد. به حماقت و سادگیم لعنت فرستادم.بدنم کوفته شده بود.خواستم پامو تکون بدم تا از روی صندلی بلند بشم ولی پام تکون نمی خورد.دستامم همینطور!دهنم با پارچه بسته شده بود.
با ترس نگاهی به دستام کردم…طناب قطوری چند دور دستام پیچیده شده بود و گره اش زیر دسته ی صندلی قرار گرفته بود.
بوی موندگی و نا حالمو داشت بهم می زد.حس می کردم هوا تو اتاق کمه میل عجیبی به کشیدن نفس های عمیق داشتم ولی نمی کشیدم چون مطمئن بودم محتویات معده امو بالا بیارم.

اینجا دیگه کجاست؟!نگاهم از دستم به لباسم افتاد..پالتوم تنم نبود و با یه بلوز آستین بلند سفید یقه باز به صندلی بسته شده بودم.اتاق سرد بود..تنم مور مور می شد ولی کاری از دستم بر نمی اومد.

تقلا کردم تا دستمو آزاد کنم ولی نتیجه اش بریدگی عمیقی بود که روی دستم ایجاد شد.از درد صورتمو جمع کردم از تلاش بی نتیجه ام به نفس زدن افتاده بودم.
با صدای بسته شدن در به نقطه ی نامعلومی تو تاریکی خیره شدم.ترس مثل خوره به جونم افتاده بود.

-خوب خانوم کوچولو در چه حاله؟!

با شنیدن صدای فرزاد عصبانی شدم و با فریاد گفتم:نامرد پست فطرت با من چیکار داری؟! ولی تنها صدای نامفهوم و جیغ مانندی به گوشم رسید که شباهتی به حرفام نداشت.

تو تاریکی فقط سایه ای ازش می دیدم.خندید.صدای پاش تو اتاق پیچید و بعد صدای تیکی اومد.بالای سرم روشن شد.فقط صندلی و فضای اطرافش روشن شده بود ولی دیوارها همچنان نامشخص بود.چشمامو بستم نور شدید نبود ولی برای من که تو تاریکی بودم آزاردهنده بود.

لای چشمامو باز کردم که دیدم با لبخند به سمتم میاد با انزجار خودمو به صندلی فشردم.روی صندلی خم شد و پارچه رو از روی دهنم برداشت.

با خشم داد زدم:چی از جونم می خوای لعنتی؟!اینجا کجاست منو آوردی؟!
تو یه قدمیم ایستاد و دستاش روی سینه اش قرار داد:گاماس گاماس شبنم خانوم جواب همه ی سؤالاتو می گیری.

از جوابش و لبخند تمسخرآمیزش عصبانی تر شدم:کثافت گفتم چی از جونم می خوای؟!

ابروهاشو تو هم کشید فاصله ی یه قدمی رو پر کرد و گفت:مثل اینکه خیلی عجله داری باشه.
با خشم و نفرت تو چشمام خیره شد:می دونی چرا اومدم سراغت؟!هان؟!خوب معلومه نمی دونی!ولی من بهت می گم!!

شمرده شمرده گفت:چون تو عامل همه ی بدبختی های منی!!عامل همه ی مصیبتایی که تو این سالها کشیدم…تو هرزه کوچولو باعثش بودی!!

گیج نگاهش کردم و با صدایی که سعی می کردم لرزشش رو کنترل کنم گفتم:ولی من تا قبل از آشناییمون تو رو نمی شناختم.

نیشخندی زد.دور صندلی چرخید و پشتم قرار گرفت:

-بهم گفتی بهت دروغ گفتم..سرشو آورد کنار گوشم.نفساش روی صورتم فرود می اومد و حالمو خرابتر می کرد.

ادامه داد:بهت دروغ نگفتم ولی همه چیزو نگفتم!اینو بهت نگفتم که بابای من شاید تو مشروب خوردن زیاده روی می کرد ولی تو مواد مخدر هیچوقت..!!

نفسم تو سینه ام حبس شد.گذشته مثل فیلم از مقابل چشمام رد می شد…نه نه این امکان نداره!!
چشمامو بستم محکم روی هم فشار دادم..نفسام تندتر شده بود هرچی نفس می کشیدم حس می کردم نفس کم دارم.
موهام با شدت به عقب کشیده شد و سرم به پشتی صندلی خورد..نفسمو با آخ بلندی بیرون دادم.صداشو دم گوشم شنیدم:
-تو روسپی بابامو کشتی باعث شدی مجبور بشم از درسم بزنم و حمالی کنم.زخم زبون بشنوم تحقیر بشم خورد بشم!!

با صدایی که از خشم و بغض می لرزید گفتم:پ..پدر رذل بی صفتت خواهرمو کشت منم انتقام خون خواهرمو گرفتم.خ..خواهرم از برگ گل پاک تر بود ولی اون سه تا بی ناموس بهش رحم نکردن کشتنش..منم کشتمشون…خون در برابر خون!!!

سرمو به جلو هل داد و خودش مقابلم روی صندلی خم شد.پوست سرم گز گز می کرد و تیر می کشید.
فاصله ی صورتش با صورتم یه وجب بود..نفسشو تو صورتم بیرون داد:آره کشتیش حالا منم اومدم تا کار نا تموم بابامو تموم کنم…اومدم کار فرامرز و دوتا رفیقای شفیقشو تموم کنم!!

بعد سرشو کشید عقب.قهقهه ی بلندی زد:همون جایی که باید خدمتت می رسید..من!!خدمتت می رسم.
واقعاََ نفسم بند اومده بود.از حرفش…اینجا..تو این خونه ی نفرین شده!!
خونه ی پدریم…پسر فرامرز…!!

اشک از گوشه ی چشمم چکید.
با نفرت توی چشماش که مثل گرگ می درخشید زل زدم:هیچ غلطی نمی تونی بکنی!!همون بیتای بی همه چیزم از سرت زیا…ولی حرفم با سیلی که تو گوشم زد تو دهنم موند..گوشم زنگ می زد.صورتم می سوخت انگار آهن داغ روش گذاشتن.سرم به راست پرتاب شده بود و به پشتی صندلی خورده بود.
گرمی خونو روی گونه و لبم حس می کردم.

سرمو چرخوندم..دستش می لرزید فکشو روی هم می سایید:حق نداری در مورد بیتا حرف بی ربط بزنی!!

با پوزخند گفتم:همه ی صفاتی که به من نسبت دادی برازنده ی خودت و بیتا و آبا و اجدادتونه..

اینبار صورتم به چپ پرتاب شد.دهنم پر خون شده بود..سرفه ای کردم و خون از دهنم روی لبم ریخت.

موهامو تو دستش گرفت و صورتمو مقابل صورت خودش نگه داشت..نفس نفس می زد:
-فکر کردی می ذارم بیتا سهم اون دکتر دوزاری بچه ننه بشه؟!!اون لیاقت بیتا رو نداره!

فشار دستاشو بیشتر کرد و ادامه داد:فکر کردی نمی دونم این چرت و پرتا رو کی تو گوشت کرده؟!فکر کردی نفهمیدم جلوی کافی شاپ با همون دکتر جونت زاغ سیامو چوب می زدی؟!

لبخند ترسناکی زد و گفت:ولی فکر نکنم دکی جون از جنسای دسته دوّم خوشش بیاد..حتی اگه عاشقشون هم باشه!!

از حرفش بند بند وجودم به لرزه افتاد.یاد سیاوش افتادم..نگاه مغرور و مهربونش…آغوش گرم و امنش…دستای حمایتگرش!

اشک تو چشمام حلقه زد چونه ام می لرزید با صدای لرزونی گفتم:اگه یه تار مو از سر سیاوش کم بشه تو رو هم مث اون بابای حروم زادت به درک واصل می کنم!!

موهامو ول کرد و چونه لرزونمو تو دستش گرفت..با صدای آرومی گفت:نترس به جسمش کاری ندارم با روحش کار دارم.وقتی تو رو نابود کنم اونم نابود میشه!

بعد لبشو برد نزدیک گوشم:دوست داری بچه مون دختر باشه یا پسر؟!!

نفس کم آوردم چشمام تا آخرین حدّ ممکن گشاد شده بود..همه ی تنم می لرزید.انگشتش روی گردنم حرکت کرد..مثل بید می لرزیدم.
کنترلی روی حرکات و رفتارم نداشتم تا صورتشو کشید عقب همه ی نیرومو جمع کردم و تو صورتش تف انداختم.
چهره اش تو هم رفت.صورتشو با آستینش پاک کرد..فکش منقبض شده بود.
خم شد و دستامو باز کرد.
با صدای بمی گفت:حالا دیگه تو صورت من تف میندازی؟!بلایی سرت میارم که به دست و پام بیوفتی..پامو لیس بزنی دختره ی خیابونی!!

با دستم که آزاد شده بود سیلی به صورتش زدم و گفتم:لش خیابونی تویی بی شرف!تو هم مثل بابات حروم زاده ای!
پاهامو آزاد کرد.دوباره موهامو تو دستش گرفت و به سمت خودش کشید…از روی صندلی کنده شدم.بهش چنگ مینداختم..تقلا می کردم تا موهامو ول کنه ولی اثری نداشت.از اتاق اومدیم بیرون در یه اتاق دیگه رو باز کرد و پرتم کرد تو اتاق.
با شدت خوردم زمین زانو و آرنجم درد گرفت.سرمو تو دستم گرفتم و به اتاق نگاه کردم..اتاق مشترک خودم و شمیم بود.اشکام روی گونه ام روون شد.
خدایا خودت کمک کن اگه دستش بهم برسه خودمو زنده نمیزارم…قسم می خورم!!
چشممو دورتادور اتاق چرخوندم هیچی نبود که بتونم از خودم دفاع کنم.وسایل اتاق همون وسایل قدیمی بود.خواستم از رو زمین بلند شم که در با شدت باز شد.اومد تو اتاقو در قفل کرد.
از ترس خودمو رو زمین کشیدم و از در فاصله گرفتم..سکسکه ام گرفته بود.تمام تنم یخ زده بود.
یه بطری تو دستش بود..خوب می دونستم تو اون بطری چیه..
در بطری رو باز کرد و لبه ی بطری رو گذاشت رو لبش و سرکشید.اخم کرده بود.چشماش قرمز بود.بهم نگاه کرد و با لبخند چندش آوری گفت:

-می خوام همونجوری که بابام به خواهرت تجاوز کرد بهت تجاوز کنم.

به در کمد چسبیده بودم اومد طرفم دستمو گرفت و کشید و من مثل عروسک دنبالش کشیده شدم.به خودم اومدم..پاهامو روی زمین نگه داشتم و مقاومت کردم.
برگشت سمتم و با کفشش محکم زد تو ساق پام…از شدت درد و ضعف چشمام سیاهی رفت و افتادم زمین.ولی اون همچنان دستمو می کشید… روی زمین به دنبالش کشیده می شدم.
به تخت که رسید با قدرت پرتم کرد روی تخت…با صورت افتادم روی تشک…

 

از شدّت درد حتی نمی تونستم برگردم.صدای کوبیده شدن بطری روی عسلی باعث شد سرمو بیشتر توی تشک فرو کنم که موهام کشیده شد.
جیغ زدم:آیی موهامو ول کن کندیشون!!
زورم بهش نمی رسید.پامو گرفت و برم گردوند.سفیدی چشمش به سرخی میزد..نفس نفس میزد.نفسش بوی الکل می داد.احساس می کردم محتویات معده ام داره تو حلقم می جوشه.
ازش فاصله گرفتم.خودمو رو تخت بالا کشیدم و به پشتی تخت چسبیدم.
لبخندی زد و گفت:راه فراری نداری خانوم کوچولو!
دستشو کشید رو ساق پام از دردش بالشی که زیرم بودو چنگ زدم.لبامو روی هم فشار دادم که زخم رو لبم دوباره خونریزی کرد.
با لحن مشمئزکننده ای گفت:هنوز انتخاب نکردی دختر می خوای یا پسر؟!
مغزم به کار افتاد..باید وقت کشی می کردم شاید می تونستم از این مهلکه جون سالم به در ببرم.
با ترس پرسیدم:از کجا فهمیدی اونی که دنبالشی منم؟!
نیشخندی زد و گفت:می خوای وقت بگذرونی کوچولو؟!باشه ولی وقت بسیار است!!
تنم لرزید.راست می گفت.هیچکس خبر نداشت من اینجا گیر افتادم ولی حسی بهم می گفت نجات پیدا می کنم.
گفت:گذاشتم چند سال بعد دنبال قضیه رو بگیرم که آبا از آسیاب افتاده باشه و پلیس بی خیال شده باشه.اومدم اینجا از روی عکسایی که تو خونتون بود فهمیدم بابات بچه داشته..دوتا دختر.از اهل محلتون پرس و جو کردم.گفتن ماه آخر قبل از این اتفاق از دختر بزرگه و مادره هیچ خبری نبوده.همون روز قتلم یه رفتگر که همیشه کوچه تونو تمیز می کرده دیده یه دختر ازین خونه میاد بیرون ولی چون باباتو میشناخته چجور آدمی بوده حرفی به پلیس نزده.می دونستم بالاخره میری مدرسه.
یه نگاه به بطری کرد خم شد و برش داشت.دوباره ازش خورد و محکم تر از دفعه قبل کوبوندش رو عسلی.از ترس چسبیده بودم به پشتی تخت.
با پشت دستش چشماشو مالوند و ادامه داد:از رفیقم که تو آموزش و پرورش بود کمک گرفتم.اسما زیاد بود منم مجبور بودم با هر کدوم کمِ کم یه ماه باشم تا سفره دلشونو پیشم باز کنن…واسه همین پیدا کردنت سه سال طول کشید.
نگاه ترسناکی بهم کرد و گفت:ولی خب ارزششو داشت وقتی تو رستوران سرگذشتتو گفتی تا تهش رفتم..فهمیدم همونی هستی که زندگیمو به گند کشید با این حرفش همزمان پامو کشید سمت خودش…روی بالش افتادم و اون روی پام نشست.
با همه ی زورم پامو تکون دادم ولی تکون نخورد.روم خیمه زد .جیغ کشیدم و چشمامو بستم و ناخودآگاه به سمتش چنگ انداختم.چشمام که بسته بود رو آروم باز کردم..دیدم روی گونه اش خراش ناخونام افتاده..
همه وزنشو انداخت روم..آخی گفتم.راه نفسم بسته شده بود دستامو توی دستاش گرفت و برد بالای سرم و فشار دستاشو بیشتر کرد..صدای ترق توروق مفصلای انگشتام دراومده بود.

با حرص گفت:می خوام زیر دست و پام جون بدی بچه گربه!!
هق هق می کردم.یکی از دستاشو از روی دستم برداشت و به سمت کمربندش برد.
راه بینیم بسته شده بود…با دهن نفس های کوتاه و صدادار می کشیدم.دستش که دستامو نگه داشته بود شل شد.کمربندشو باز کرد.تکون شدیدی به پام دادم که تعادلش بهم خورد داشت میوفتاد روم که دستشو حایل کرد.
فاصله ی صورتش با صورتم یه وجب بود.از چشماش خون می بارید.دوباره خودشو متعادل کرد.دستشو گذاشت رو گلوم و از بین دندوناش غرید:یه کاری نکن اول نفستو بگیرم بعد ترتیبتو بدم جن..!!
نفسام یکی در میون شده بود.فشار دستش رو گلوم بیشتر میشد و صورتش لحظه به لحظه نزدیک تر.
خس خس می کردم.چشمام سیاهی می رفت.یکی از دستامو آزاد کردم دستمو رو تشک کشیدم به طرف عسلی.بدون اینکه چشم ازش بگیرم با دست دنبالش گشتم..بالاخره لمسش کردم.تو چشماش خیره شدم و انگشتامو دورش پیچیدم.
نفسمو حبس کردم و با همه ی توانم بطری رو تو سرش خورد کردم.صدای شکستن بطری با صدای شکستن در همراه شد.
صدای فریاد یه نفر تو گوشم پیچید..به فرزاد نگاه کردم نگاهش رو من مات شده بود..خون از بین موهاش و گیجگاهش رو پیشونیش ریخت و افتاد روم.
نمی تونستم نفس بکشم دست و پا میزدم.چشمام بسته بود و گریه می کردم.هیچی از صداهای اطرافم نمی فهمیدم.
احساس کردم سنگینیش از روم برداشته شد.نفس عمیقی کشیدم و سرفه های پی در پی به دنبالش.با هر سرفه ای که می کردم انگار دنده هام تو بدنم فرو می رفتن.قلبم تیر می کشید.
دستی دورمو گرفت که باعث شدبلرزم.تلاش کردم خودمو آزاد کنم که صداشو شنیدم…خودش بود.سیاوش بود!!
با بهت برگشتم طرفش..می خواستم مطمئن بشم که خودشه.نگرانی تو چشماش نی نی میکرد.خودمو پرت کردم تو آغوشش.از ترس به لباسش چنگ زدم.دستش دورم محکمتر شد.
سرمو رو سینه اش گذاشتم و زار زدم.دستشو رو سرم گذاشت و به سینه اش فشار داد.
صدای خشن مردی گفت:تموم کرده!!
جیغی از ته دل زدم و محکم تر لباسشو بین انگشتام فشردم.من قاتل بودم.بازم یه نفر دیگه رو کشتم.اینبار پسر فرامرزو!!
خواستم برگردم و ببینمش ولی سیاوش سرمو نگه داشت.صدای آروم و لرزونش رو شنیدم:چیو می خوای ببینی؟!
واقعاََ چی رو می خواستم ببینم؟!می خواستم آدمی که کشته بودم رو ببینم؟!
زیرلب ناله کردم:من کشتمش..من قاتلم.
انگشتاش تو موهام چرخید:تو فقط از خودت دفاع کردی.از پاکیت!!

اون نمی دونست..نمی دونست من پاک نیستم و خون سه نفر دیگه رو دستای منه.
با صدای جیغ زنی سرمو از سینه سیاوش برداشتم و هر دو به در نگاه کردیم.
ثریا جون و ماه منیر بودن.از چشمای ورم کرده و صورت رنگ پریده شون معلوم بود حال و روز خوبی ندارن.حتماََ سیاوش خبرشون کرده بود.
ماه منیر به صورتش چنگ زد و گفت:وای خدا مرگم بده.چی به روزت اومده؟!!چرا این شکلی شدی؟! به صورت خیس از اشکشون نگاه کردم.جوابی نداشتم بهشون بدم.سرمو چرخوندم به سمتی که فکر می کردم فرزاد اونجاست نگاه کردم. روشو پارچه ی سفید انداخته بودن که خونی شده بود. یه پلیس اومد تو.نگاهم روی پلیس می چرخید..با صدای خشدار و ضعیف صداش کردم..نشنید.با پارچه ای که روی سرم قرار گرفت نگاهمو چرخوندم.ثریا جون بود.با چشمای اشکی و لبخندی مهربون بالا سرم ایستاده بود. سیاوش صداش زد:سرکار!! چشم از جسد گرفت و به سیاوش نگاه کرد. به من اشاره کرد و گفت:با شما کار داره؟!
-بله خانوم؟!
زبونمو روی لبای خشکم کشیدم و گفتم:میشه بگید باغچه رو بکَنن؟!
همشون با تعجب به من خیره شده بودن.مرد پرسید:برای چی؟!
بی رمق گفتم:جنازه مادر و خواهرم تو باغچه ست..حقشون نیست اینجوری بی نام و نشون تو این باغچه بپوسن!!
مات و مبهوت بهم خیره شده بودن. اون مرد با صدای بیسیمش از بهت خارج شد و در حالیکه بی سیمشو از کمربندش جدا می کرد از اتاق بیرون رفت. سیاوش برم گردوند سمت خودش و با ناباوری پرسید:ت..تو خواهر داشتی؟!
اشک تو چشمام جمع شد.با بغض گفتم:داشتم ولی پر پرش کردن!!
از چهره هر سه شون معلوم بود هیچی از حرفم نفهمیدن.

دوباره همون پلیس تو اتاق سرک کشید و گفت:خانوم تشریف بیارید جای جسدارو بهمون نشون بدید.
با کمک سیاوش و ثریا جون از روی تخت بلند شدم.ضعف داشتم..دهنم خشک شده بود..چشمام می سوخت.درد و سوزش گونه ولبم هم مزید بر علت بود.

رفتیم تو حیاط دوتا سرباز بیل به دست کنار باغچه ایستاده بودن.دستمو از دست سیاوش جدا کردم و ازشو فاصله گرفتم.لنگ لنگون رفتم تو باغچه.بغض سنگینی گلومو گرفته بود.یاد تک تک روزایی که تو این خون شکنجه می شدم و کتک می خوردم افتاد.یاد کتکای مامانم و خواهرم.نگاهمو روی خاک چرخوندم و با انگشت به جایی که دفن شده بودن اشاره کردم.
یه قدم برداشتم تا بیام بیرون ولی سرم گیج رفت و روی زانو خم شدم.سیاوش خودشو بهم رسوند زیر بغلمو گرفت.کمکم کرد از باغچه بیام بیرون.بهش تکیه کرده بودم و اونم دستشو دور شونم حلقه کرده بود.ماه منیر دست سردمو تو دستش گرفته بود و با چشمای خیس از اشکش و لبخند مهربونش بهم دلداری میداد.ولی اون از دلم خبر نداشت…از حال و روزم حبر نداشت.

با آب قندی که ثریا جون بهم داده بود حالم بهتر شده بود اما هنوزم ضعف داشتم.با صدای یکی از سربازا که گفت اینجان پاهام سست شد.سیاوش حلقه دستشو محکمتر کرد.بهش نگاه کردم..اونم نگام کرد.آسمون چشماش ابری بود…می خواست بباره.چند نفر دیگه هم رفتن کمک.

با بیرون اومدن پارچه ی سفید و خاکی با خون هایی که جای جایش خشکیده بود چشمامو محکم روی هم فشار دادم.صدای گریه ثریا جون و ماه منیر بلند شد.
گذاشتنش رو زمین.اوّلین قدمو برداشتم.انگار با هر قدم جون از بدم خارج میشد.خیره به پارچه جلوتر رفتم تا رسیدم بهش.

چشمام از بالا به پایین و برعکس روی پارچه می چرخید.خم شدم و کنارش روی زمین نشستم…دستام می لرزید.
گره سر پارچه رو باز کردم.چشمامو بستم و پارچه رو کشیدم پایین…بغضم ترکید و دوباره اشکم سرازیر شد.چشمامو باز کردم.

شمیم بود..خواهرم بود..
با صدایی که از ته چاه در می اومد اسمشوصدا زدم:شمیم!
زل زدم به صورتش..صورت سفیدش که از همیشه سفید تر بود.
با یه دنیا دلتنگی بهش نگاه کردم…اندازه ی همه ی این سالها که به یادش اشک ریختم…
هیچ وقت نفهمیدم مامان و شمیم به جرم کدوم گناه اینجوری مجازات شدن!..هیچوقت نفهمیدم…
تو عالم خودم بودم که یه پارچه ی دیگه کنار شمیم قرار گرفت.توانایی بلند شدن رو نداشتم.انگار به زمین چسبیده بودم.اشکام صورتمو پوشونده بود.سوزی که می اومد مثل شلاق به صورتم می خورد و به ضعفم دامن می زد.دستام سر شده بود.
اون پلیس مقابلم سمت دیگه ی شمیم نشستوسنگینی نگاهش رو روی خودم حس می کردم.

-چرا این جنازه ها اینجا هستن؟!
نگاهمو از جسد شمیم بالا کشیدم و به صورت مرد نگاه کردم.
-بابام اینجا دفنشون کرده…

-چرا؟!

پوزخندی روی لبم نقش بست:چون خرج کفن و دفنشونو نمی تونست بده!

ابروهاش بالا رفت.

-علّت مرگشون؟!

-مامان از کتک خوردن و عفونت زخماش..خواهرمم…
گلوم درد می کرد.از این بغضی که لحظه به لحظه مثل دُمل چرکی سر باز می کرد ولی بهتر نمی شد.
-خواهرمم سه تا مرد مست بهش تجاوز کردن.

مات و مبهوت نگاهش رو صورتم می چرخید.
صدای سیاوش از پشت سرم اومد:سرکار فکر نمی کنم وقت مناسبی برای بازجویی باشه.
پلیس اوّل نگاهی به سیاوش و بعد به من انداخت.سری تکون داد و گفت:برای تکمیل پپرونده و بازجویی های تکمیلی تا اطلاع ثانوی از شهر خارج نشید..بعدم راهشو کشید رفت.
چند نفر اومدن و روی جنازه ه ها رو پوشوندن و روی برانکار گذاشتن.
دستای سیاوش زیر بغلم قرار گرفت.انقدر بی جون بودم که نمی تونستم بلند بشم.انگار خودش حالمو فهمید که فشار دسشتو زیاد کرد و با یه حرکت از روی زمین بلندم کرد.زانوهام سست یود و می لرزید.ماه منیر و ثریا جون سریع اومدن کنارمون چشمای هر دوشون قرمز بود..حتی چشمای سیاشو!!

ماه منیر دستشو رو بازوم گذاشت و گفت:بیایین بریم تو اینجا سرده مریض می شین.

وارد خونه شدیم.وسایل خونه دست نخورده بود ولی خاک گرفته و کهنه گی بیش از حدش تو ذوق میزد.ماه منی رراهشو به سمت آشپزخونه کج کرد ما هم رفتیم تو هال.رفت و آمد پلیسا رفته رفته کمتر می شد.چشمم به میز قمار بابا افتاد..خیره نگاهش کردم.خاطرات زیادی با هم به ذهنم هجوم آوردن.
مهم تر از همه آخرین خاطره ای که از اون میز لعنتی داشتم.
کنار ثریا جون روی مبل نشستم سیاوشم مقابلم نشست و با نگرانی به صورتم نگاه می کرد.
وقتی خیرگی نگاهمو دید مسیر نگاهمو دنبال کرد..نگاهش روی میز ثابت شد.نمی دونم تو ذهنش چی می گذشت ولی من خوب می دونستم تو ذهنم چی می گذره و چی می خوام به زبون بیارم..
رازی که این همه سال سر به مُهر توی گوشه ای از ذهنم خاکش کرده بودم اما الان خسته تر از اونی بودم که بتونم تنهایی باهاش دست و پجه نرم کنم.
نگاهم به گوشه گوشه ی خونه سرک می کشید ولی دریغ از یه خاطره ی شیرین.همش درد و رنج…همش سیاهی بود..
ماه منیر با لیوان توی دستش از آشپزخونه اومد بیرون..در حالیکه با سر و صدا قاشقو تو لیوان می چرخوند گفت:خوب شد این پلیسا شکر رو با خودشون نبردن.

لیوانو داد دستمو گفت:بخور جون بگیری..رنگ به رو نداری!

با دستای لرزون لیوانو گرفتم و محکم نگه داشتم تا لرزشش به چشم نیاد.
لیوانو به لبم چسبوندم..برخورد آب به لبم لبمو سوزوند ولی اهمیتی ندادم و یه نفس سرکشیدم.

لبامو با زبونم تر کردم و گفتم:بابام مهندس عمران بود.

توجهشون بهم جلب شد…

 

ادامه دادم:تو دانشگاه عاشق مامانم شد.چون کسی رو نداشتن یه جشن کوچیک با دوستاشون گرفتن و زندگیشونو شروع کردن.بابام آدم بی خیالی بود یعنی هیچ وقت سخت نمی گرفت حتی وقتی با مشکل رو به رو می شد.همین بی خیالیش ریسک پذیرشم کرده بود.بیشتر وقتام تو ریسک کردن موفق بود.خیلیا به زندگیشون حسرت می خوردن.وضع مالیشون روز به روز بهتر میشد.شمیم سه سالش بود که بابا تو بورس سرمایه گذاری کرد یه سرمایه گذاری کَلون!!علی رغم مخالفت های مامانم و همه ی اطرافیانش کار خودشو کرد.طمع سودی که از این سرمایه گذاری عایدش می شد چشماشو کور کرده بود.
زد و قیمت سهامی که بابام روش سرمایه گذاری کرد سقوط کرد.بابام موند و یه ضرر هفت صد هشت صد میلیونی…
آهی کشیدم و گفتم:تو اون وضعیت مامانم فهمید منو بارداره..می خواستن سقط کنن ولی خطرش بالا بود ممکن بود مامانم زنده نمونه.همین جور مشکل پشت مشکل پیش می اومد و بابام هر روز داغون تر می شد.به خاطر بدهیش مجبور شد شرکتی که با هزار جون کندن به سود دهی رسونده بود بفروشه …
برای اینکه از مشکلاتش فرار کنه رفت سراغ مشروب.انقدر ادامه داد که اگه تو روز یه بطری کامل نمی خورد مث مرغ سرکنده می شد.
برای اینکه بتونیم راحت زندگی کنیم بابا تصمیم گرفت خونه رو بفروشه بریم یه جای کوچیکتر. منم همون موقع به دنیا اومدم.بابام تو تصمیمش مصمم تر شد تا بتونه از پس مخارج دوتا بچه دربیاد.
همون موقع که خونه رو فروختیم دو سه روز بعدش قیمت خونه خیلی رفت بالا جوری که همه انگشت به دهن مونده بودن.
بابا هر چی می گشت خونه ای با پولی که داشت بخره نمی شد.وقتی می اومد خونه عصبانیتش رو سر ما خالی می کرد.اولین بار که مامانمو زد سر همین بود مامانم به خاطر سرمایه گذاریش بهش سرکوفت زد اونم تازه مشروب خورده بود کله اش داغ بود.همونجا کمربندشو کشید افتاد به جون مامانم.

پوزخندی زدم:انگار کتک زدن زیر دندونش رفته بود و مزه اش حسابی بهش چسبیده بود..تا تقی به توقی می خورد بی دلیل و با دلیل مامانمو می گرفت به باد کتک!!

چشم چرخوندم تا قیافه هاشونو ببینم.یکی از یکی مغموم تر و ناراحت تر..
-بالاخره انقدر گشت تا این خونه رو پیدا کرد.هه!خونه 400 متری تو بالاشهر کجا خونه 40 متری اینجا کجا!!
اینجا که اومدیم شرایطمون بدتر شد.چندتا آدم عوضی بابامو دوره کردن و کشوندنش تو کار مواد!!زندگیمون جهنم مجسم بود!
کار یادش دادن که با قمار خرج زندگیشو دربیاره.همه ی طلاهای مامانم سر این شرط بندی ها و باختناش رفت.آدم پخمه گیر آورده بودن رفیقاش.مجبورش می کردن تا خرخره بخوره بعدم باهاش قمار می کردن و هر چی داشت و نداشت ازش می گرفتن.
یه شب متوجه شدم سه نفر دیگه اومدن خونه اون قبلیا نبودن.مامانم هر وقت رفیقای بابام می اومدن منو شمیم رو می فرستاد تو اتاقمون و مجبورمون می کرد درو از پشت قفل کنیم.اون موقع معنی این کارشو نمی فهمیدم.
دستمو گذاشتم رو پیشونیم ادامه دادم:یه ماه بود از رفت و آمد این سه تا می گذشت.تا اینکه نمی دونم سرچی دوباره بابام با مامانم دعواش شد.
ما تو اتاق بودیم.به کتک زدنمون عادت کرده بود مثل آب براش حیاتی بود.وقتی رفت تو اتاقش رفتیم سراغ مامان..صدای ناله هاش می اومد.
یادآوری اون صحنه برام مثل مرگ تدریجی بود.صدام می لرزید:مثل یه تیکه گوشت خونین افتاده بود رو زمین.
انقدر کتک خورده بود می ترسیدیم بهش دست بزنیم.با بدبختی بردیمش تو اتاق.از ضعف و خستگی و کتکایی که خورده بود بیهوش شده بود.فرداش فهمیدیم تب داره..تو تب می سوخت.همه ی زخماش عفونت کرده بود.
سیاوش حرفمو قطع کرد:چرا نبردینش دکتر؟!
لبخند تلخی زدم و گفتم:چون بابام هرچی پول داشتیم با موادش دود کرد فرستاد هوا.
لباشو رو هم فشار داد و سرشو انداخت پایین.
-چند روز بیهوش بود تا چشماشو باز کرد.هر دومون پیشش بودیم.
اشک از گوشه ی چشمم چکید:یکم حرف زد و بعدش گفت حلالم کنید! تا بهش گفتیم حلالش می کنیم.نفس آخرو کشید و برای همیشه تنهامون گذاشت.بابام اومد تو اتاق شروع کرد آه و ناله کردن فکر کردیم هنوز مامانو دوس داره ولی نشست کنار درو زد تو سر خودشو گفت حالا پول کفن و دفن اینو از کجا بیارم.پاشد از اتاق رفت بیرون با یه ملافه برگشت.مامانمو پیچید توشو برد تو باغچه..خودمونو به آب و آتیش تا جلوشو بگیریم ولی نتونستیم.. هق هق می کردم.با دستم اشکامو از صورتم پاک کردم.شوری اشک زخمای صورتمو می سوزوند ولی اهمیتی ندادم.ماه منیر و ثریا جون داشتن گریه می کردن.سیاوشم انگشتاشو روی چشماش فشار می داد. -بعد از اون شمیم نمی ذاشت من زیاد از اتاق برم بیرون.روز به روز میدیدم پریشون تر از قبل میشه..لاغرتر شده بود.ولی هرچی ازش می پرسیدم جوابم سکوت بود. بابا یه مدت کاری بهمون نداشت.تا اینکه یه شب تو اتاقمون بودم که شمیم اومد تو اتاق.خیلی مضطرب بود.رنگش پریده بود.دستاش می لرزید.اومد پیشم و بهم گفت برم تو کمد هر اتفاقیم افتاد حق ندارم از اون کمد بیام بیرون..
دستام دوباره به لرزه افتاده بود.انگار همین الان این صحنه ها دوباره داره تکرار میشه… -رفتم تو کمد درو بستم.صدای کش دار چند نفرو شنیدم.از تو سوراخ کمد بیرونو نگاه می کردم.شمیم سریع رفت طرف در اتاق تا اومد درو قفل کنه در باز شد و خورد تو صورتش.نقش زمین شد.همون سه تا رفیقای بابا بودن.مست مست…رو پاشون بند نبودن.شمیمو دوره کردن..تا نزدیکش می شدن جیغ و داد می کرد.منتظر بودم تا بابا بیاد بندازتشون بیرون..ولی نیومد.سردستشون فرامرز بود.که آخرین بار به شمیم نزدیک شد..دیدم هیچ کاری نمی کنه تا فرامرز حرف زد با مشت کوبید تو چونش.. اونم عصبانی شد و به اون دوتا گفت شمیمو بگیرن.دستاشو گرفتن بردن طرف تخت… هق هقم اوج گرفته بود:انداختنش رو تخت..فرامرز اومد جلوی تخت وایساد.جلوی دیدمو گرفته بود..وقتی صدای جر خوردن لباس شمیمو شنیدم دنیا رو سرم خراب شد. بابام سر دختراش قمار کرده بود.. صدای گریه ماه منیر و ثریا جون اعصاب داغونمو کش می آورد.به سیاوش نگاه کردم.با دستاش محکم سرشو گرفته بود.سرش پایین بود. -سه تا مست افتاده بودن به جون خواهرم.با چشمای خودم دیدم.بهش رحم نکردن مثل گرگ دریدنش..بعد یه ساعت دیدم از شمیم صدایی در نمیاد.هرچی نگاه کردم نفهمیدم چش شده.تقه ای به در خورد.بابام بهشون گفت سه ساعته اون تو چه غلطی می کنین من گفتم یه ساعت !باز شما چشمتون به دوتا دختر افتاد.. بعد نیم ساعت از اتاق رفتن بیرون.از کمد اومدم بیرون رفتم سراغ شمیم.بدنش داغون شده بود یه جای سالم رو بدنش نذاشته بودن حیوونا… هر چی صداش کردم..تکونش دادم جوابی نداد..چون چون مرده بود. جیغ و داد کردم ..خودمو زدم..شمیمو زدم.بابا اومد تو اتاق.دیوونه شده بودم اونو مقصر می دونستم.بهش حمله کردم.داشتم با دستام خفش می کردم که پرتم کرد گوشه ی دیوار..رفت سراغ شمیم.بازم نگران خرج کفن و دفنش بود اصلا واسش مهم نبود اونی که رو اون تخت جون داده دخترشه…شمیم هم کنار مامان تو باغچه خاک کرد. از اون شب به بعد فکر انتقام بودم..فقط انتقام..شب و روز تو اتاقم نقشه می کشیدم برای بابا و اون سه تا رذل.با بابا راه می اومدم شده بودم ساقیش می خواستم سر از کارش دربیارم.تو اون مدت مشروبارو شناختم جاساز موادشم پیدا کردم..منتظر بودم تا اون سه تا دوباره بیان.تا انتقام خواهرمو ازشون بگیرم. بالاخره اومدن..رفتم تو آشپزخونه دو تا از قوی ترین مشروبارو برداشتم و توی جام هاشون ریختم بعدشم از جاساز مواد بابا توش مواد ریختم.رفتم بیرون گذاشتم جلوشون.رفتم تو اتاقم و لباس پوشیدم منتظر شدم. نمی دونم چقدر طول کشید تا صدای آه و ناله شون بلند شد.اومدم بیرون نگاهشون کردم..داشتن بال بال می زدن.از خونه اومدم بیرون. آب دهنمو قورت دادم:از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم.انتقام همه ی رنج و دردایی که تو اون خونه کشیدیم رو گرفتم.همون شب با ماشین تصادف کردم..بقیه اشم خودتون می دونین.. سیاوش-پس فرزاد برای چی آوردت اینجا؟! سرم همچنان پایین بود-اون پسره فرامرز بود. صدای هین گفتنی شنیدم.سرمو بلند کردم سیاوش با چشمای به خون نشسته نگاهم می کرد.
صدای مرد غریبه ای اومد:ببخشید باید خونه رو تخلیه کنید تا پلمپ بشه… همون مرد پلیس بود.داشت با تعجب به ما نگاه می کرد: -اتفاقی افتاده؟!
سیاوش سریع با صدای گرفته ای جواب داد:نه نه چیزی نشده!بعد رو کرد به ما و گفت بهتره بریم… ماه منیر با گوشه روسریش اشکاشو پاک کرد.ثریا جون با دستمال و همزمان همه به سمت در رفتیم. دم در یه زن با لباس نیروی انتظامی پارچه ی سیاهرنگی به طرفم گرفت. -اینو سرت کن تازه متوجه شدم مانتو تنم نیست.با لبخند کمرنگی چادرو ازش گرفتم و سرم کردم.سیاوش جلوتر از من از خونه بیرون رفته بود. برام سؤال بود که چطوری جنازه هاشون بعد اینهمه وقت نپوسیده. رفتم کنارش و صداش زدم.برگشت سمتم.چشماش سرخ سرخ بود. -سیاوش.اون جسدا چطوری سالم بودن؟! لبخندی زد و گفت:دوازده سال طول می کشه تا بپوسن تازه اگه پوششی دورشون نباشه…برای همین سالم بودن..حداقل ظاهرشون سالم بود. نگاهی به پلیسا که جلوی در بودن کرد وگفت:شبنم باید باهاشو بری اداره پلیس!
با ترس نگاهش کردم و گفتم:آخه چرا؟!من که از عمد.. نذاشت حرفمو ادامه بدم و با لحن اطمینان دهنده ای گفت: می دونم ولی تا قاضی حکم نده کاریش نمیشه کرد.
مستاصل نگاهش کردم:یعنی چقدر طول می کشه. تا دهن باز کرد صدای زنی از پشتم اومد که گفت:برو تو اون ماشینی که اون سمت خیابونه بشین. نگاهش کردم همون زنی بود که چادر بهم داده بود.مردم کم کم با دیدن ماشین پلیس جمع می شدن. دوباره به سیاوش کردم:برو مطمئن باش کاریت ندارن. از ماه منیر و ثریا جونم خداحافظی کردم و با پاهای لرزون به سمت خیابون رفتم.سرم پایین بود که با صدای ماشینی که می اومد سرمو بلند کردم یه ماشین با سرعت زیاد به سمتم می اومد…وسط خیابون خشکم زد. بعد تنها چیزی که حس کردم درد بود و درد..

برای خواندن قسمت های بعد  رمان درد و احساس اینجا کلیک کنید 

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
بازدید : 192 بار بار دسته بندی : درد و احساس تاريخ : ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

شش + 1 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،