دانلود رمان جدید

سلام دوستان گرامی ، خوشحالم که دی ال رمان رو واسه بازدید انتخاب کردید ;) امیدوارم لحظات خوبی رو باهم داشته باشیم :)
خانه / رمان / رمان های دانلودی / دختر تنها / دانلود رمان دختر تنها باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

دانلود رمان دختر تنها باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

دانلود رمان دختر تنها باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب دختر تنها : PDF|APK|EPUB

دختر تنها

1.gif نام کتاب رمان : دختر تنها
1.gif نام نویسنده : فاطمه سالاری
1.gifحجم رمان دختر تنها : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان دختر تنها :
یه دختریه که تو زندگیش یه روز خوش ندیده از هر راهی که رفته بد آورده تو زندگیش زیاد سختی کشیده دختر قصمون یه دختر پولدار نیس یه دختر فقیره …..یه دختر تنها

دانلود رمان جدید

رمان جدید از فاطمه سالاری دختر تنها

وای بازم یه روز دیگه خسته شدم از گرفتاریام …… مامان: دختر گلم بیدار شو من: باشه مامانی بلند شدم رفتم دستو صورتمو شستم اومدم نشستم کنار مامانم من : عه مامان مگه نگفتم دیگه حق نداری خیاطی کنی مامان : دخترم من که چیزیم نیس بعدشم اگه من خیاطی نکنم خرجمونو از کجا بیاریم من: آخه مادر من شما تحمل کن من باالخره یه کاری پیدا میکنم دیگه مامان: خدا کریمه دخترم من: مامان من برم دنبال کارو بدبختیم مامان: دختر گلم مواظب خودت باش من : چشم مامان گلم یه مانتوی کهنه رنگو رو رفته رو پوشیدمو از خونه زدم بیرون خیلی دوس داشتم مث همسنیام آرایش کنم ولی پولی نبود که وسایل ارایشی بگیرم همینحور پیاده رفتم تا باالخره بعد از یک ساعت رسیدم به شهرک صنعتی رفتم تو اولین شرکت من: سالم خانوم خوبین خانم: مرسی امرتون من: ببخشین برا کار اومدم آگهی تو روزنامه زده بودین خانم : بله بشینین تا صداتون کنم آخیش اینا چه جای باحالی نشستن وای که چقدر خنکه اه کاش ما هم به جا پنکه کولر داشتیم تو فکر بودم که خانمه صدام زد ۳ من: بله خانم: بفرمایین اتاق ریس من: ممنون …کدوم طرفه خانم: سمت چپ ته راه رو من: خیلی ممنون خانم: خواهش رفتم در اتاقو زدمو رفتم داخل اوه اوه چه خبره بابا جناب ریس سرتو بیار باال نگات کنیم حداقل ریئس: بشینین منم نشستم رو مبل ریئس همینجور که سرش پایین بود پرسید… ریئس : نام و نام خانوادگی من: ترانه ساالری ریئس: چن سالته من:۱۸ ریئس: چرا با این سن کمت اومدی برا کار کردن من: مشکل مالی داریم ریئس : پس بچه گدایی�� دلم گرفت از این حرفش

دانلود رمان دختر تنها

من: اره بچه گدام عزت زیاد خدانگهدار بلند شدم برم که… ریئس: بشینین خانم منطور بدی نداشتم غزل بانو منم نشستم سرشو آورد باال اول یه نگاه سرد و بی حس تو صورتم کرد بعدم یه نگاه به مانتوم کرد ریئس : خب خانوم محترم از امروز میتونین مشغول به کار بشین من :�� واقعا ریئس : بله واقعا اما….. من: چی ریئس : قوانین اینجارو بهت میگم باید بهشون عمل کنی در غیر این صورت اخراجی من: باشه چشم قوانینو بگین ریئس: اول اینکه سر ساعت ۷ صب شرکت باشین و ساعت ۵ عصر هم میرین خونه…… واینکه فقط با لباس فرم میرینو میاین ….سوم اینکه شما قراره منشی من بشین در واقع خانمی که االن منشی من هستن مشکلی براشون پیش اومده نمیتونن بیان سر کار خب اینم از قوانین من: باشه چشم قبوله ریئس : خب حاال بفرمایین بیرون به خانم شاکری منشیم بگین کارتونو یادت بده من: باشه خیلی ممنون با لبای خندون از اتاق ریس بیرون اومدم رفتم پیش خانم شاکری ۵ من: آقای ریئس گفتن بیام پیشتون کارمو یادم بدین خانم شاکری: باشه گلم خب بزار بگم بهت آقا سر ساعت ۸ صب میرسن شرکت قبل از ایشون تو باید اینجا باشیو تا اومدن قهوه شیرین براشون درست کنیو ببری و تلفنارو جواب بدی کارت همینه عزیزم من: باشه چشم �� خانم شاکری : خب بیا بریم کار گاه لباس فرم اندازتو بدم بهت بعد از اینکه قرارداد بستمو فرمم گرفتم اومدم خونه من: وای مردم از گرم مامان: علیک سالم دخترم بیا بشین خنک شی مادر من: مامان یه لیوان آب خنک برام میاری مامان: باشه عزیزم لیوان آبو که خوردم نگاه مامان کردمو گفتم من: مامان کار پیدا شد قرار دادم بستم مامان:خداروشکر حاال چجور کاری هست من: کارش خوبه منشی یه شرکت جای اسمو رسم داریه خیلی خوبه مامان: هر جور خودت میدونی دخترم من به اندازه چشامم بهت اعتماد دارم من: مامان جونم مطمن باش هیچوقت از اعتمادت سواستفاده نمیکنم�?� مامان: میدونم عزیزم بیا بریم نهار بخوریم سر سفره نشستم مامان ماکارانی درست کرده بود برا خودم یه بشقاب پر کشیدمو خوردم خیلی گشنم بور آخش سیر شدم خدارو شکر

دانلود رمان دختر تنها

 من : مامان من خستمه یکم میخوابم مامان: باشه عزیزم برو بخواب نیلوفر بعدش بی روح بلند شدمو ی ابی ب دستو صورتم زدم نشستم یکم ذوق داشتم پاشدم یه ورق کاغذ برداشتمو شروع کردم ب کشیدن هرچی توذهنم بود مامان:ترانه داری چیکارمیکنی ترانه:رفتم پیشش دیدم شام حاضره داشت میکشید یهو چشام ب دستش خورد ک زخم شده من:مامان��دستات چیشده قربونت برم مامان که سعی داشت قایمش کنه دستاشو گرفتمو دیدم کل دستاش زخم شده بود اشک تو چشام جمع شده بود زل زدم ب مامانم بغلش کردمو با هق هق بلند گریه کردم اشک ریختم بخاطر تمام بدبختیام شبایی ک با گرسنگی میخوابیدیم شبای که از سوز سرما به خودم میپیچیدم دستامو جلو دهنم گرم میکردم …….واقعا چرا یکی تو پر قو بزرگ میشه یکی از گرسنگی ب هر دری میزنه زندگی ما اصال به وفق مراد نبود مامانم میگه ناشکری نکن ولی من به چی شکر کنم؟؟؟؟ بخاطر وجود خانوادم ک از دار دنیا یه مادر پیر دارم…به زندگیم ک هیچوقت بام سازگاری نداشت…به خونمون که شبایه بارونی از سقفمون آب میچکه….به چی واقعا ب چی شکر کنم؟این خدا که میگن کجاس ک ببینه وضعیت مارو واسه همه خدایی واسه ما کجایی باخودم حرف میزدم مامانم اروم اشک میریخت چشامو بازکردم ساعت چهارصبح بود وا دیشب چیشد یهو فکرم رف پیش دستای مامانم دویدم رفتم پارچه سفید برداشتمو دستاشو بستم ب*و*سیدمش بعدش یه دوش گرفتم موهامو شونه کردم یواش یواش آماده شدم برای رفتن به شرکت اولین روز کاریم بود تو دلم آشوب بود کارام تا پنج نیم تموم شدو هنوز یه ساعت وقت داشتم تا برم درازکشیدمو چشامو بستم توفکر فرو رفتم فکر اینک اولین درآمدمو چیکارکنمو چیجوری خرجش کنم اول بدهی بقالی سرکوچه بعدشم کلی خرید واسه خونه و یه دست لباس واسه خودمو مامان اگ اضافه موند نگه میدارم واسه روزی ک احتیاج شد باهمین فکرا مشغول شدم ک ساعت شیش ربع شد رفتم موهامو بستم لباسمو پوشیدم کیفمو برداشتم ۷ مامان:ترانه مادر مواظب خودت باش منتظرتم در پناه حق من:چشم امیدوارم ناامید برنگردم خدافظ بعد رفتم نیلوفر رأس ساعت هفت رسیدم شرکت رفتمو با خانم شاکری رو ب رو شدم خانم شاکری فرد کمی تپل قد کوتاه با پوست سبزه بود خانم مهربونی بود تا منو دید خانم شاکری: سالم اومدی من: سالم خوبین خانم شاکری: مرسی ممنون خوبم …خب عزیزم من وسایلمو جمع کردم دارم میرم از امروز مشغلول به کار شو من: باشه خانم شاکری : موفق باشی خدانگهدارت من: خدانگهدار خانم شاکری از شرکت رفت بیرون منم نشستم رو صندلیم بعد از حدود نیم ساعت آقای ریئس اومدن از رو صندلی بلند شدمو من: سالم آقای ریئس ریئس: خانوم ساالری من آقای دهقانی هستم فامیلمو بگین همه اینارو با اخم میگفت من: چشم آقای دهقانی دهقانی: قهوه منو بیار اتاقم

دانلود رمان دختر تنها

من: بله چشم شما بفرمایین من االن میارم رفتم تو آبدار خونه دوتا خانومم نشسته بودن باهاشون سالم کردم یکیشون جوابمو داد یکیم کال جوابمو نداد قهوه رو درست کردمو ریختم تو فنجون رفتم سمت اتاق آقای دهقانی تق تق تق دهقانی: بفرمایید درو باز کردمو رفتم داخل قهوه رو گذاشتم رو میزشو اومدم بیام بیرون که صدام کرد دهقانی: خانم ساالری من: بله دهقانی: از این به بعد تمیز کردن اتاقمم با شماست من: ولی اینکه وظیفه من نیست دهقانی : خانم از این به بعد این کارم وظیفه شماست قبل از اینکه من بیام شرکت بیاینو اتاقمو تمیز کنین وای در حال انفجارم این پسره احمق فکر کرده من نوکرشم ولی با این حال فکرم رفت پیش دستای مامان اشک تو چشام جمع شد من: باشه از اتاق اومدم بیرونو رفتم سر جام نشستم بازم فکر بدبختیامم بازم فکر اینم که چجوری مامانو ببرم دکتر تلفن زنگ خورد که از فکر اومدم بیرون من: بله بفرمایین دهقانی: خانم ساالری تو کشو یه پرونده زرد رنگه بیارینش اتاقم من: بله حتما تلفنو گذاشتمو پرونده رو هم از تو کشو برداشتم رفتم سمت اتاقش در زدم رفتم داخل بهش دادم یه نیم نگاه بهم کرد ۹ من: کاری ندارین بامن دهقانی: نه میتونی بری رفتم بیرون نشستم رو صندلی کاره دیگه نمونده بود یکم نشستم که یه دختره اومد کنارم رو میزم نشست قیافه زننده ای داشت چش غره ای رفت دختره : منشی اقای رییس دختر جوونیه من:ایرادی توش میبینین دختره :إ زبونتم ک درازه من:خانم از رومیز بلند شین و به صندلی اشاره کردم ک بشینه چش غره ای رفت پاشدرفت این دیگه کی بود ساعت پنج شدو وقت رفتن رفتم سمت اتاق ریئس در زدم اقای دهقانی:بفرمایید رفتم تو و گفتم من : آقای دهقانی کار ندارین مرخص شم دهقانی:میتونی بری فردا زودتر بیا کلید اتاقم از مش غالم بگیر من: چشم خدافظ غزل بانو

دانلود رمان دختر تنها

سوار اتوب*و*س نشدم تا یکم قدم بزنم نم نم بارون میبارید حس خوبی بهم میداد به ایندم فکر میکردم چه آینده ای درانتظارمنه دخترا و پسرار و میدیدم دست تو دست هم میرفتن چه زندگی قشنگی چه زندگی خوبی بدونی ایندت چیجوریه و باکی سپری میکنی تو همین فکرا بودم که بوق ماشینی توجهمو جلب کرد اهمیت ندادمو به راهم ادمه دادم بوق بوققققققققققق سرمو برگردندم که دیدیم بله آقای دهقانین ولی این اینجا چیکار میکرد دهقانی : خانم چرا دوساعته بوق میزنم نگاه نمیکنین پشت سرتونو من: خب از کجا میدونستم شمایین دهقانی : خب حاال داره بارون میاد بیاین سوار شین میرسونمتون من: ممنون خودم میرم دهقانی: تعارف نکنین بفرمایین میرسونمتون من: باشه ممنون رفتم طرف ماشینو خواستم در عقبو باز کنم که گفت دهقانی: خانوم من راننده شخصیتون نیستم که میرین عقب بشینین من: باشه ببخشین رفتم در جلو رو باز کردمو نشستم اونم ماشینو روشن کردو راه افتاد بازم رفتم تو فکر ای خدا چی میشد ماهم یکم پولدار بودیم چی میشد منم یه دختر نازنازی بودم اههههههههه…. دهقانی: خانوم ساالری از چیزی ناراحتین من: نه چرا ۱۱ دهقانی : آخه اه کشیدین من: ببخشین نه از چیزی ناراحت نیستم میخواستم بگم به تو چه ولی میترسیدم اخراجم کنه همه ی این سرخم کردنام چشم گفتنام برا این بود که اخراج نشم دهقانی : خانوم کدوم سمت برم من: سمت راست یه کوچه فرعی هست اونجا خونمونه دهقانی فقط سرشو تکون داد بیشعور انگار زبون نداره باالخره منو رسوند در حیاطمون منم پیاده شدم اصالنم خجالت نکشیدم که خونمون چنین جاییه من: آقای دهقانی خیلی ممنون ببخشین مزاحمتون شدم دهقانی : خواهش اشکال نداره و گاز ماشینشو گرفتو رفت منم در حیاطو باز کردم رفتم داخل خونه من: مامان ….مامان جونم مامان: سالم دختر خوشگلم اومدی من : بله مامان جونم مامان : برو دستو صورتتو بشور تا برات یه شربت خنک بیارم من: باشه رفتم دستو صورتمو شستمو اومدم مامان شربتو جلوم گذاشت یه لحضه چشمم دوباره به دستای مامان خورد بازم بغض کردم ولی برا اینکه مامان ناراحت نشه شربتو برداشتمو یه نفس خوردمش مامان: خخخخ دختر اروم بخور من: اخه مامان خیلی تشنم بود

دانلود رمان دختر تنها

یلوفر نوش جونت حاال پاشو لباساتوعوض کن اونجا ناهار خوردی؟ من:آره مامان همه چی خوبه پاشدم لباسمو عوض کردم یه دوش گرفتم اومدم یکم طراحی کردمو اتفاقای امروزو یاداشت کردم یکمم طبق معمول غرق در رویاهای دست نیافتنیم شدم جاهای حساس رسیدم که مامانم برا صرف شام صدام کرد مامانم:ترانه تا تو دستاتو بشوری من غذارومیکشم رفتم یه آبی به دست صورتم زدم نشست سر سفر و شروع کردم پراشتها بودمو تا جا داشتم میخوردم بعد شام ظرفارو جمع کردمو شستم شب بخیرو گفتم رفتم تو اتاق جامو انداختم ولی خوابم نمیومد پاشدم آلبومو برداشتم مشغول تماشا کردن عکسامون شدم پوففف چه زمانی بود تا وقتی بابام بود زندگی عالی نداشتم ولی در این حد بدنبود بابام یه تاکسی داشت مشغول مسافر بری بود منم درس میخوندم مامانم ناتوان نبود و خیاطی میکرد مشکل از اونجایی شروع شد که بابام با چن نفر رفیق میشه بابام باوجود اونا ب مواد مخدر اعتیاد پیدا میکنه روزایی سختی بود بابام انقدر مصرف میکرد که میومد خونه با شالق به جونه منو مادرم میوفتاد یه روز بابام از بس مواد مصرف کرده بود حالش بدشدو سنگ کوب کرد و مرد بابام ازدنیا رفت من موندمو مامانم و مشکالت االن یه ساله از فوت بابام گذشته و ما به زور زندگیمو ادامه میدیم و فقط به امید اینده بهتر آلبومو گذاشتم و خوابیدم یهو با صدای مامانم از خواب پاشدم واااااای ساعت چنده مامان :نترس دخترم شیشه من :مامان دیرم شده سریعه دستو صورتمو شستم موهامو بستم لباس پوشیدم مقنعمو گذاشتم مامان یه لقمه نون پنیر بهم داد کفشمو پوشیدم دویدم سوار اتوب*و*س شدم از خانم بغل دستیم پرسیدم ساعت چنده گفت شیشو نیم واای دیرم شده اتوب*و*س که رسید سریع پیاده شدمو رفتم تو اسانسور یادم اومد که کلید رو از اون مشتیه که اسمشو نیس نگرفتم رفتم پاایین یه پیر مرد با چهره مهربون بود… پیرمرد: دنبال چیزی هستی دخترم ۱۳ من: مشتی شمایی؟؟؟؟ پیرمرد: بله دخترم امرت رو بگو من: کلید اتاق ریئس رو میخواستم پیرمرد: ولی شما من :منشی جدید ایشونم پیرمرد:آها االن میارم رفت وبعد سه دقیقه اورد برام تشکر کردمو رفتم رسیدم باال دراتاقشو باز کردم از داخل قفل کردم ک کسی نتونه بیاد تو غزل بانو یه نگاه به اتاق کردم ای جان چه اتاق باحالیه رفتم رو صندلی ریئس نشستم دیدم یه برگه آچار رو میزه شروع کردم به نقاشی کردن نمیدونم چقدر گذشته بود که مشغول بودمو سرمم پایین بود سرمو آوردم باال که دیدم ریئس جلوم رو مبل نشسته زل زده بهم درجا از رو صندلی بلند شدم من: میگما چیزه ببخشین بخدا زمان از دستم در رفت دهقانی: واقعا چه فکری کردی نکنه فکر کردی عاشق چشمو ابروت شدم که میای رو صندلی مخصوص من لم میدی من: معذرت میخوام دهقانی: ساکت شو زود برو بیرون من: باشه ببخشین از اتاق نحسش اومدم بیرونو رفتم نشستم سر جام دیدم یکی اومد تو شرکت ولی من سرمو باال نکردم ببینم کیه مرد: خانوم ببخشین

دانلود رمان دختر تنها

 من: بفرمایین سرمو گرفتم باال و نگاش کردم مرد: داداشم هست من: ببخشین داداشتون�� مرد: همین ریئس دیگه من: بله هستن صبر کنین هماهنگ کنم باهاشون مرد: نمیخواد هماهنگ کنی خوشگله�� اینو گفت رفت اه انقد بدم اومد ازش پسره پرووووو به من چشمک میزنه رفتم تو آبدار خونه قهوه درست کردم تو دوتا فنجون ریختم رفتم طرف اتاق ریئس تق تق تق دهقانی: بفرمایین من: ببخشین قهوه آوردم دهقانی: بزارش رو میز برو سرمو تکون دادمو داشتم میرفتم طرف میز که پام به صندلی خورد با کله افتادم سینی هم افتاد فنجونا شکستن دهقانی: اه خانوم این چه کاریه مرد: عه داداش گ*ن*ا*ه داره از جام بلند شدمو مانتومو تکون دادم دهقانی: تو که این دختره گدا گشنه رو نمیشناسی این کارا رو میکنه که من بهش توجه کنم ۱۵ همینجور که داشتم مانتومو تمیز میکردم با این حرفش دستم از حرکت وایستاد سرمو گرفتم باال نگاش کردم اشک تو چشام جمع شده بود بغض گلومو گرفته بود میخواستم یه چیزی بگم ولی نتونستم فقط دستمو گرفتم جلو دهنمو از اتاق اومدم بیرون کیفمو از رو میزم براشتمو با دو از شرکت رفتم همش میدویدم خیلی دلم گرفته بود بخاطر بی پولیم بخاطر گدا بودنم بخاطر سختیایی که کشیدم انقد دویدم که خسته شدم… تاکسی گرفتمو رفتم خونه درو با کلید باز کردم من: مامان مامان: سالم دختر تو چرا االن اومدی من: مامان از فردا دیگه نمیرم سر این کار دنبال یه کار دیگه میکردم مامان: وااااا خو چرا من: بعدا میگم االن خستم میخوام استراحت کنم مامان: باشه برو استراحت کن رفتم تو اتاقمو خوابیدم وقتی بیدار شدم ساعت ۵ عصر بود وای باورم نمیشه انقد خوابیدم نیلوفر بلند شدمو رفتم یه آبی به دستو صورتم زدمو رفتم پیش مامان عه این خانومه کیه اینجاس آها فخری خانمه همسایمون من: سالم خوبین مامانو فخری خانم هر دو جوابمو دادن و فخری خانم به مامان اشاره کرد مامانم لبشو گاز میگرفت من: چیزی میخواین بگین فخری خانم: سودابه جون به دخترت بگو

دانلود رمان دختر تنها

من: مامان بگو مامان: راستش یکی از فامیالی فخری خانم گفتن یه پرستار بچه میخوان من: خب مامان: هیچی دیگه فخری خانمم تو رو معرفی کرده من: واقعا فخری خانوم خب چجور جاییه فخری خانم: راسش برادر زاده شوهرم چن سال پیش زنش فوت کرد یه دختر ۵ ساله داره میخواست یکیو استخدام کنه که تو خونه از بچش مراقبت کنه منم تو رو پیشنهاد دادم من: فخری خانم خیلی کار خوبی کردین من واقعا به یه کار نیاز داشتم فخری خانم: خب عزیزم منم برم االناست حاجی بیاد خونه آدرس خونش اینه و یه تیکه کاغذ داد دستم خودندمش سرم سوت کشید اوه اوه چه جاییه خونشون مطمنم خیلی پولدارن فخری خانوم رفت من مامانم نشستیم باهم عصرونه بخوریم من: مامان بنظرت کارش خوبه مامان: اره دخترم هر چی نباشه حداقل آشناست میدونم که فامیالی فخری خانمه من: باشه فردا ساعت ۸ صب میرم ببینم چجوریه کارش مامان:باشه حاال نمیخوای بری اون شرکت دوباره من:نه مامان فکرشم نکن به کار جدیدم فکر کردم مشغول فکر کردن بودم که یاد حرف اون مرتیکه افتادم دوباره تو دلم یه غمی نشست که از ته قلبم بغض سنگینمو حس کردم یعنی در این حد باید خوار باشم؟؟؟؟ کجای کارم اشتباه بود ؟؟؟؟ ۱۷ پاشدم رفتم جلو آینه چقد زیر چشام گود افتاده رفتم پیش مامان که مشغول خیاطی بود من:مامان مامان:جانم دخترم من :دلم گرفته میرم یکم قدم بزنم مامان :باشه دخترم مواظب خودت من:چشم پس من رفتم لباسمو پوشیدم رفتم پارک سر کوچمون تو پارک داشتم قدم میزدم اخش چقد ب آدم آرامش میده همینطور قدم میزدمو رویا پردازی میکردم حس خیلی خوبی داشتم یکم سبک میشدم که حس کردم کفشم پاره شده حاال که نگاش کردم دیدم کفشم پاره شده لنگان لنگان رفتم به طرف خونه کفشم پام نبود دلم برا خودم میسوخت از بدبختیام باالخره رسیدم خونه در حیاطو با کلید باز کردمو رفتم داخل بدون اینکه مامان بفهمه رفتم تو خونه من: سالم من اومدم مامان: خوش اومدی دختر گلم من: ممنون …میگم مامان کفشاتو میدی صبح برم سر کار مامان: عه این چه حرفیه کفشای من در اختیار خودتن عزیزم من: ممنون جیگرم مامان: الت شدیا من: چاکریم دا �� مامان: برو شامو بکش عزیزم من: چشم بانوی من

دانلود رمان دختر تنها

 مامان با صدای بلند خندید و منم رفتم سفره رو پهن کردم مامان نیمرو درست کرده بود بهترین غذاییی که از حفظ بودمو تو این مدت خوردم نیمروعه دلم نمیگیره بخورم ولی برا اینکه مامان ناراحت نشه مجبورم چن لقمه که خوردم سیر شدم من: مامان من سیر شدم ممنون مامان: عه ترانه تو که چیزی نخوردی خیلی الغر شدیا من: به جون خودت سیر شدم مامان: باشه عزیزم نوش جونت

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب دختر تنها : PDF|APK|EPUB

نسخه PDF به صورت کامل

دانلود با لینک مستقیم

نسخه ePub برای آیفون و آندروید و …

دانلود با لینک مستقیم

نسخه آندروید با فرمت Apk

دانلود با لینک مستقیم

منبع تایپ رمان :  roman4u.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post




نوروز پیروز
نوروز پیروز