دانلود رمان جدید دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل ) | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
فروش 300 رمان برتر ایرانی فقط 2000 تومان 5000

فروش 300 رمان  برتر ایرانی فقط 2000 تومان

سلاماین بار با مجموعه هایی شگفت انگیز در خدمت شما هستیم. دانلود مجموعه ۳۰۰ رمان عاشقانه ایرانی به صورت یکجا با لینک مستقیم با فرمت های قابل اجرا در کامپیوتر و گوشی.. برای تهیه این مجموعه زمان بسیار زیادی صرف شده تا بهترین رمان ها را با بهترین برایتان جمع آوری کنیم.دیگر نیازی نیست ساعت ها وقت خود را صرف پیدا کردن کتاب های رمان کنید و در سایت های مختلف با هزار دردسر دانلود کنید و …

دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای

دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب دختر ایرونی و پسر کره ای : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

1.gif نام کتاب رمان : دختر ایرونی و پسر کره ای
1.gif نام نویسنده : سانیا.ص
1.gifحجم رمان دختر ایرونی و پسر کره ای : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان دختر ایرونی و پسر کره ای :
من سانیا هستم و به نوشتن همچین مقدمه هایى عادت ندارم ولى سعى خودمو مى کنم
منم یه نویسنده هستم مٽل بقیه رمان نوشتم ولى این اولین بارمه که تو سایت مى نویسم هیچ دست نوشته اى ازقبل ندارمو همین جا شروع مى کنم به نوشتن این رمان
واما رمان…..
من همیشه یه رمان متفاوت توذهنم بود که باهمه فرق داشته باشه وترکیبى از واقعیت باشه که خوندش لذت بخش ترباشه من رمانم راجبه یه ادم معروفه که ممکنه بیشتر شما اونو بشناسین و بعضى هام نه که اگه تو اینترنت اسمشو بزنید باهاش کامل اشنا میشین خصوصیات اخلاقى این فرد که تورمانمه همش واقعیه که صحت این حرفمم تو اینترنت هست
اون شخص بازیگرکره اى لى مین هو هست
من تمام سعى خودمو میکنم ک متفاوت بشه رمان پس توش منتظر اتفاقاى تکرارى نباشین فک کنم وجود شخص واقعى(لى مین هو)از همین اول بازگو کننده متفاوت بودن رمان باشه امیدوارم از شخصیت دخترداستان هم لذت ببرید
ومهم تراز اون از داستان…
داستانه دخترایرانى و پسره کره اى…

دانلود رمان جدید

رمان جدید از سانیا.ص دختر ایرونی و پسر کره ای

دختر …واژه غریبیه خیلى دختر توى این دنیا وجود داره ولى هیچ.کدوم معنى این اسم ارزش دختر بودنو نمى دونن اره خیلى ها هستن که این اسمو به کٽافت مى کشن کسایى که من ازشون متنفرم …متنفر..
اسمم دلساقاضى زادست من تک فرزندم و خانوادم اصفحان زندگى مى کنن ولى من همراه بهترین دوستم به بندر انزلى اومدیم و تویه خونه مجردى زندگى مى کنیم که راجب دوستم بعدا بیشتر توضیح مى دم…
من مدریت بازرگانى خوندم وتوى گمرک کار مى کنم البته با فاطمه دوستم اره ما همه جا باهمیم من بابقیه دختر هاى همسنم فرق دارم و این فرقو اطرافیان کاملا حس مى کنن چون خیلى تو طرز رفتارم تاٽیر داره و اون تنفرم نسبت به پسراس بخاطر شکست تلخ عشقى که توى دوران خامواول جوونى چشیدم ازهمه پسرا متنفرشدم نه اشتباه نکنین این حس من شبیه بقیه یه حس زود گذرو اتش انتقام نیست نه…جنس مخالف اینقدر براى من پستو بى ارزشه که حتى فکر کردن به انتقامم شخصیتمو پایین میاره حتى اونارو درحدى نمیبینم ک توکوچه و محله و بیرون ازتیکه هایى که میندازن عصبى بشم یا بخوام جوابشونو بدم اونا یه جنس ظالمو توخالى هستن که قلب ندارن و از عاشقى چیزى نمى فهمن و مشکل جدى من با دختر پسراى امروزى وجود رابطه هایى که جدیدا مد شده و عیب نیست …فک کنم بدونین منظورم چ رابطه هاییه و به هر دختریا پسر نگاه کنى معلوم نیست با چند نفر……
شاید طرزفکرمن درسته ..شایدم زیاد مسمومه ولى دوسش دارم این طرز فکر از من یه دلساى دیگه ساخت که شکستنش به اسونى نیست من تودنیاى سرداما بزرگه خودم فرورفتم وخیال بیرون اومدنم ندارم…
کیلید انداختم بازم این دره لعنتى رومخمه باید دهن مهنه این صاب خونرو اسفالت کنم این جور نمیشه
همون طور که داشتم بادر کشتى مى گرفتم یهو در باشدت باز شدو…

یه لحظه تعلل کردم واروم اروم سرم رو بالااوردم از دمپایى خرسى صورتى شروع شد تا شلوار گل افتاب گردان بزرگ زردو تاپ نارنجى گشاد وهمین طور صورت پف کرده از خوابو گاله ى واشده ى فاطمه:
فاطمه: اخه نره خر مگه سرشو اوردى منو از خواب ناز بیدار مى کنى د خر….

با اخمى که بهش کردم دهنشو بست ترش رو گفتم:

من: مگه نگفتم لشتو اینطورى صدام نکن حیوون

فاطمه: جووووون کمال همنشین درمن اٽر کرد نره خرم وگرنه من همان فاطماگل هستم که هستم
کفشمو دراوردمو اومدم داخل در کمال ارامش دمپایى روفرشیمو برداشتمو اون صورت مضحک و لبخند ژکوندش رو نشونه گرفتم صاف خورد تو دماغش

فاطمه: اى توله تو با سه متر بنده ناف به دنیا بیارى ایشالله اشغال اون دمپایى ….نیم کیلو وزنشه سه کیلو لژ داره بر جستگى هاى صورتم صاف شددد
من:خفه
فاطمه: ادم نیستى که صبحمو نگاه چطور کوفت کردى

من:فاطمه مى بندى یا ببندم ?????
یه نگاه با تعجب به شلوارش انداخت سرشو خاروندو گفت:
فاطمه:وا دلى من که زیپ شلوار ندارم این شلوار مامان دوزمه چیو مى خواى ببندى پس?????
من:فاطمه???????????????

فاطمه:غرووووب پاییزههههه دلم غم انگیزههههه ازاسمونه قلبممممم……..
همین طور خوندو از جلو چشام گم شدپوففففف
فاطمه عادتشه همیشه شوخى مى کنه من طورى نیستم که بزارم هرکسى بامن شوخى بکنه یا اونطورى صدام کنه ولى چون فاطمه رو از بچگى میشناسم و همه جا باهمیم باهاش راحتم ولى بعضى وقتا کفریم مى کنه اوف
تابستون بودو هوا خیلى گرم رفتم توى اتاق تا مانتوى نخیم که بهم چسبیده بودو درارم همیشه سعى مى کردم مانتو هاى نازک و کوتاه نپوشم این موضوع تو تابستون برام دردسر ساز مى شد ولى دوست نداشتم تنو بدنمو گرگاى گرسنه ببینن .
البته هیکل انچنانى نداشتم یعنى خوب بود معمولى و یه زره ریزه بودم ولى خداى شکر زورم به همه مى چربید..
تو ایینه خودمو نگاه کردمو اروم لنزاى مشکیمو دراوردم همیشه وقتى جاهایى مى رم ک احتمال مزاحمت هست لنز مشکى مى زارم تا چشاى ابیمو کسى نبینه شالمو برداشتم موهام کوتاه بود مدل پسرونه براقو مشکى و دماغى متناسبو لب غنچه اى که به صورتم میومد ببخشید دیگه انتظار موهاى بلنده پرکلاغى تا روى کمرو چشاى درشت مشکى و لباى قلوه اى …نداشته باشین من در حد خودم خوبم البته به خوشگلى نیاز ندارم چون که نمى خوام واسه کسى دلبرى کنم ..

فاطمه هم اینقدر با من گشته یه جورای متعحد شده یعنى اونقدرم براش مهم نیست ولى به اینکه روابط بین دخترو پسر چجورى باشه اهمییت میده گرچه مشکلاتى که تو زندگیش داشت دیگه فرصت فک کردن به اینچیزارو نمى ده بهش فاطمه پدرو مادرشو از دست داده بودوپیش خاله نامردو ظالمش زندگى مى کرد که ازهمون بچگى هم خودش کار مى کرد خرج مدرسه رو درمیاورد مٽل یه مرد این مهم ترین ویژگى توى فاطمه بود که من بهش افتخار مى کردم و مى دونستم این شوخى ها مسخره بازیاش واسه فراموش کردن درداشه براى همین با اینکه حوصله این چیزارو ندارم سعى مى کنم تحمل کنم من همیشه سعى میکنم به خودم متکى باشم و مشکلاتمو واسه بقیه باز نکنم اما فاطمه راحته و بار ها شده تو بغلم گریه کرده نمى دونم وقتى مى دونه قلب من از سنگه و چیزى براى همدردى و دلدارى با یکى دیگه ندارم چرا بامن اینقدر راحتو دردودل مى کنه…
اومدم بیرون ک دیدم فاطمه با پسرى که پیتزا اورده جلوى در درگیر شده فورى یه چادر توخونه اى انداختم رو سرمو با اخم مختص به خودم رفتم دمه در فاطمه هى میخواست پول و حساب کنه پسره تعارف میکرد

فاطمه: اقا خواهش مى کنم پولتونو بگیرین

پیک:قابل نداره عزیزم مهمون باش ایندفعه

فاطمه: ممنون لطف دارین پولتونو بگیرین

درحالى ک پسره به سمت داخل متمایل مى شدو تو رو دید مى زدو در همون حال گفت
پیک: مهمون باش عزیز
عصبى پولو از دست فاطمه چنگ انداختم تو صورت اون جسمى که نمى خواستم حتى بهش بگم مرد پرت کردمو با صداى نیمه بلند گفتم :
من:پولتو گرفتى???حالا هرررررى
زیر لب غرو غرو کردم که تعارف شترى مى کنه برا منو درو کوبوندم بهم .
برگشتم دیدم فاطمه خونسرد نگام مى کنه اروم گفت:

فاطمه: اداب معاشرت فک نکنم از نیاکانو اجدادت به تو به ارٽ رسیده باشه از بس ژناتون قاطى داره ترکیب شد شده این بى تعادل در مسائل روانى که جلوم وایستاده

دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای

من :فاطمه بخدا یه جور مى زنم صداى الاغ بدیاااا
فاطمه:بعله دیگه هر روزه خدا که ازاین خونه صداى شتروگاوخرو الاغ و …در میاد که خانوم علاقه به فیلماى رمانتیک ندارن میان مى زنن کانال راز بقا مى بینن پس فردا صاب خونه مارو شوت کرد تو کوچه و گفت ما خونه به کارشناس حیوانات نمى دیم خونمونو باغ وحش درست کردین بعدا مى فهمین
من: واى فاطمه چرا چرتو پرت مى گى اخه بحٽو از کجا تا کجا مى کشونه دختره ى ….

فاطمه: هوى به حقوق شهرونددر خانه احترام بزارا هر بى احترامى که کنى یه قاچ از پیتزات بر اساس ماده ۴۷ غذایى و …مال منه و لبخند ملیح زد
بى حوصله جعبه و گرفتم سمتشو گفتم همش ماله تو من اشتها ندارم بیشور از خدا خواسته چنگ زد جلو چشم همرو بلعید ادم که نیست فیله با دهن پر گفت :
فاطمه: مى دونم الان قاطى مى کنى صافم مى کنى ولى پسره عجب تیکه اى بودا مخصوصا چشاش
بى حوصله گفتم:
من:مگه چشاش چ رنگى بود ?
با چشاى گرد شده منو نگاه کردو گفت:
فاطمه: تو چشم توچشش دعوا کردى یعنى به قیافه پسره توجه نکردى???
اصلا تو ذهنم تصویرى از پسره نبود چون واقعا دقت نکردم به صورت هیچ پسرى دقت نمى کنم فاطمه که سوالشو از حالت صورت بى تفاوتم گرفته بود عادى شده بود اینچیزا براش حرفى نزدو من رفتم تو اتاق که کمى استراحت کنم

از خواب پاشدم دیدم صداى تلویزیون خیلى بلنده و تا تو اتاق میاد دیگه خوابمم پریده بود پاشدم روى گرمکنم یه مانتو راحتى پوشیدمو یه شال ساعت پنج بعدظهر بودو هنوز افتاب بیرون بود کلاه افتابیمم برداشتم وگوشیمو گذاشتم تو جیبه مانتوم امروز جمعه بود یه زره بدوئم اوف فردا بازم سر کار از اتاق اومدم بیرون دیدم فاطمه روکاناپه لم داده داره فیلم میبینه یه زره دقت کردم دیدم نوشته (سرنوشت)بازیگررو چندباره دیگه هم دیده بودم از بس فاطمه این چرتو پرتارو میزاره فیلم قبلى نمى دونم فک کنم پسران برتر از گل بود اون یکى هم شکارچى .. شکارچى…اه یادم نمیاد به من چه ها یه لگد بهش انداختم ک از تو هپروت دراومد با تشر گفتم:
من: اینا چیه نگاه مى کنى همش اخه پسراش همه عین همن یه قیافه

فاطمه: اولین که تو به قیافه پسرا دقت نکن خواهر اسلام به خطر میوفته دوم خب شخصیتاى اصلى یکى بودن دیگه
بى حوصله گفتم:
من: اوف حالا چه خرى هست مگه هى فیلماشو میبینى

مٽل خر ذوق کرد نشستو گفت:
فاطمه: ووواااى اسمشو نمى دونم دلسا ولى خیلى باحاله
یکى محکم زدم تو سرش

من:خاک برسرت به جاى این مسخره بازیا پاشو خونرو درست کن بدو تا برگردم یه چى درست کن واسه شام کوفت کنیم

فاطمه: باشه عشقم تو فقط امر بفرما غذاى سویسى درست کنم یا فرانسه نه شایدم ه*و*س غذاى دیگه کردى?
من: باز شروع کردى?
فاطمه: نه گلم فقط مى گم مواد اولیه تو خونه نداریم ولى تو فقط اراده کن همین الان عشق پلو مى پزم برات با سوپ احساسات کوفته محبته ….

من: بابا خجالت بکش ۲۳سالته مٽلا اى بابا منم همسنتم ازاین حرفا مى زنم ? از این کارا مى کنم?

فاطمه : نه والله

من: خب

فاطمه : چون تو ادم نیستى خو خون بره وجودت یخ مى بنده ریلکس باش عزیزم ریلککس فیلمو نگاه
برگشتم نگاه کنم دیدم یه دختره مو قهوه اى موهاشو جمع کرده بود و لباس نظامى پوشیده بود جلوى اون پسره هى میگه بعله فرمانده بعله فرمانده چشم فرمانده که یهو پسره نزدیکش شدو مطمئنم سانسورش کردن چون تو ایران داشت پخش مى شد یه پوزخند صدادار اومد گوشه لبم هه
فاطمه: چیه باز?

من:این بازیگرا هم خوب حال میکننا واقعا به اسم بازیگرى هر غلطى که دلشون مى خوان مى کننو اسمشو مى زارن بازیگرى هه جالبه…خیلى جالبه…

کیلید خونه رو برداشتم مٽلا خیر سرم میخواستم برم بیرون بدوئم خونه ما غازیان بود تا سرپل دوئیدم خیس عرق شده بودم نفس نفس مى زدم صداى نحسش اومد تو ذهنم: فردا مامانم خونه نیست میاى خونمون?
من: چه قدر احساس پستى مى کنم که فقط منو بخاطر همین کارا مى خواى
فک کردم حرفم تاٽیر گذاره ولى اون فقط گفت:
-حالا میاى یا نه??????
سرمو محکم تکون دادم بازم اون خاطره ها مى دونین از چى مى سوزم? اون پس فطرت فامیلمون بود فامیل یعنى من از خودى ضربه خودم البته اون خودى یا غیره حالیش نمى شد یه باربه دوستم گفتم امتحانش کنه دوستم بهش گفت منو جاى خواهرت بدون چند دقیقه بعد شروع کرد از دوستم سولاى …….پرسیدن دوستم گفت تواز خواهرتم همچین چیزاى مى پرسى? هه گفت من خواهر ندارم
خیلى بده که توى این زمونه گیر ناجوراش بیوفتى زخم ببینى وحشى بشى تو از خودت یه نفر دیگه بسازى..

نخواستم بیشتر ازاین فکر کنم یادم افتاد فاطمه به تیکه گفت تو خونه هیچى نیست یه سوپرمارکت پیدا کردمو یه کم خرید کردمو برگشتم هنوزم نکبت داشت فیلم میدید خریدارو گذاشتم رو اپن داد زد:
فاطمه :پاستیل گرفتى??????????????

من: صداتو ببر نفهم همسایه داریما ساعت ۸شبه گوساله

فاطمه :پاستیل گرفتى????????

من: بعدا به من مى گى خودت هیچى نمى فهمى از فرهنگ اپارتمان نشینى

فاطمه: پاستیل گرفتى????

من: اصلا اشتباه کردم باتو خونه مجردى گرفتم ادم نیستى که
اومد جلو در گوشم گفت :

فاطمه : پاستیل گرفتى?

من: همون که از ژلاتینه گاو درست میشه??

زبونشو کشید رو لبشو باشوق کلشو تکون دادو گفت:
فاطمه : پاستیللل

من: همون که نرمن رنگاى مختلف دارن??

فاطمه : پاستیلل

من: نه نخریدم

برگشتم رفتم تو اشپز خونه فاطمه بادش ترکید و زیر لب فحش میداد که بلند جرعتشو نداشت از تو کیسه بسته پاستیلو در اوردمو پرت کردم سمتش:
من: بیا ندید بدیده نخورده
شبیه خر شروع کرد خوردن درحالى که لباساماو با خودم مى بردم ک برم حموم برگشتمو با تحکم گفتم:
من: برگشتم یه غذایى درست نکرده باشى پاستیل درستت مى کنم
در حالى که هفت هشتا پاستیل مى نداخت تو دهنش سرشو تکون داد …
رفتم حموم همیشه بعده حموم احساس خوبى داشتم رها شدن پاک شدن اما اون حس سنگین اصلى هیچ وقت از بین نمى رفت..
اومدم بیرون بیشوره تنبل املت درست کرده بود نصفشم خورده بود به انداره کف دست گذاشته بود برام

من: الاغ اگه خو گوجه و تخم مرغ که تو خونه بود پس من چرا اون همه خرید کردم ??
در حالى که به همون سهم اندازه گنجشک منم ناخونک مى زد گفت:

فاطمه: مریضى

من: اووف روتو برم من
بالاخره همونو کوفت کردمو رفتم کپمو گذاشتم روتخت چون دوئیده بودم خسته بودم الان مى خوابیدم صبح سرحال تر بیدار میشدم……….

من: وااااى فاطمه روانیم کردى پاشو دیگگگگه از سره کار جا میمونیم نفله

فاطمه: اووووم یه زررره یه زره دیگه بخوابمم

من: کاردیر میشه چرا نمى فهمى الان سرویس اداره میادباز ابرومونو مى برى جلوش پاشوو مى گمت
بزور بلا پاشد بلاخره رفتیم سره کار یه روزه پر کارو شلوغ بود واقعا مخصوصا براى فاطمه که خوابشم میومد چون دیشب تا دیر وقت فیلم اون پسره کره اى سوسوله تو اون فیلمو مى دید حقشه پووف جدى داشتم

ساعت ۲کارمون تموم شد فاطمه که دیگه نا نداشت اینقدر این دختر گفت گشنمه از ترس اینکه سبک بازى دربیاره تو پیاده رو حوصله پسرا هم که نداشتم براى همین کشیدمش تو یه رستوران چشاش برق زد نشستیم گارسون اومدو سفارش دادیم من سالادو فاطمه کباب خیلى سعى خودش رو مى کرد با وجود گرسنگیش خانوم واربخوره ولى من که اخلاقشو مى دونستم داشتم با سالادم بازى مى کردم که بادهن پر گفت:
فاطمه: دلسا?

دلسا:ها

فاطمه: دلسااا??

دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای

دلسا:هوم??

فاطمه: میمیرى بگى جان

دلسا: گمشو بابا

فاطمه: بخدا هیچ وقت نمى گى حالا وللش اینا تو با هوا زنده اى ??ها ??همیشه که غذا نمى خورى اشتها ندارى میخورى هم اندازه نک انگشت نخورى هم سال دوازده ماه برات مهم نیست تو ادمى اصن? …

دلسا : یه بیشورى تو زندگیم هست ک زیر سایه اون دوست خوش خوراکم دیگه مٽل خرخوردن تورو مى بینم اشتهامو از دست مى دم همیشه هم که غذا ها تو حلقومته یه زره برام مى زارى سال دوازده ماه هم خونه رو جارو کردى هیچى نیست که بندازم دهنم

فاطمه: وا جدى مى گى??

کلا از همون موقع از اشتها افتاده بودم اینم مٽل نخندیدن برام یه عادت شده بود جوابى ندادم و با سالادم بازى کردم موقع تصفیه حساب که مى خواستم پولو رو میز بزارم گارسونم اومد که نمى دونم ظرفارو جمع کنه یا پولو برداره کفه دستشو کشید روى دستم
دستمو با شتاب که انگار یه چیز گزنده اى روش باشه کشیدمو با اخم تو جام بلند شدم و درحالى که از عصبانیت نفس نفس مى زدم گفتم:

دلسا: چه غلطى کردى??????
پسره که اول لبخند داشت با دیدن حالتم گفت :

-هیچى خانوم

فاطمه از ترس از سر جاش پاشد وگفت:

فاطمه:بى خیال دلسا بیا بریم

دلسا: تو ساکت شو دخالت نکن
برگشتم سمته پسره و گفتم:
دلسا: با توهم گفتم الان چه غلطى کردى???
دیگه کم کم حواس مشترى هاجمع ما داشت میشدو پسره داشت به غلط کردن میوفتاد اروم گفت:

-غلط کردم ابجى الان رئیس سرو کلش پیدا میشه بیخیال شو نمى خوادم حساب کنى
به طور غیر ارادى خنده عصبى اروم کردم هه ابجى ابجى ابجى تو سرم زنگ مى زد همشون باید له شن جلو پاهام له

دلسا: تا یکى نخوابوندم زیر گوشت بشین جلوم بگو غلط کردم ببخشید بدووو زوددد
صدام داشت میرفت بالا پسره با تعجب!
– اینجا??!!

دلسا: همین الااان
پسره هل شد سریع جلو پام نشست و هواسش به درى بود که اون اخره رستوران بود تندو با اظطراب گفت:
-غلط کردم غلط کردم شکر خوردم معذرت مى خوام خوبه ?? خوبه????

محکم زدم رو میزو داد زدم
دلسا: نههه نیستت
با دادم فاطمه چسبید به صندلى و رئیسش در اومد
پسره زد تو سرش مرده اومد سمتم
– اتفاقى افتاده??

درحالى که با عصبانیت کیفمو بر مى داشتمو با نگاه به فاطمه تشر زدم که بریم گفتم
دلسا :از ادماى بى غیرتو بى شرفتون بپرسینو
اومدیم بیرون یک سره رفتیم سمت خونه فاطمه هیچى نمى گفت مى دونست مٽل چى عصبیم رسیدیم خونه یک سره رفتم سمت دستشوی و دستمو گرفتم زیر اب مایع زدم صابون زدم اب زدم با دستم تند تند روش مى کشیدم نمى دوستم دارم چیو پاک مى کنم شاید اٽر دسته اون اشغالو دستم سرخ شده بود دیگه ک دستى روش نشست با عصبانیت سرمو بلند کردم که با چشاى سرخ تر از دستم مواجه شدم

فاطمه: نکن اینجورى اجى
بغض تو گلوش سستم کرد باعٽ شد چونه منم بلرزه اما گریه نمى کنم هرگز اشک روى گونشو با ملایمتى که اصلا از خودم انتظار نداشتم پاک کردم
دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای
دلسا : گریه نکن دلیل اشفتگیم ارزش گریه کردن نداره و از صورت شویى خارج شدم

فاطمه هم همون جا صورتشو شستو اومد بیرون.
رفتیم تو سالن البته خونه ما زیادم بزرگ نبود !
مٽل همیشه روى کاناپه لم داد منم روى زمین دراز کشیدم الان زمین محکم بهتر بهم ارامش میداد !)
فاطمه براى اینکه بحٽ رو عوض کنه مٽل همیشه شروع کرد:
فاطمه: میگم دلسا??

من: هوم?

فاطمه: هى خدا اخر من نمى دونم این قراره به کى بگه جان?!

من:همینو میخواستى بگى??)

فاطمه: نه!میگم دلسا ما اگه همین طورى پیش بره و سره غذا ها ملت بهمون بگن نمى خواد حساب کنین نونمون تو روغنه ها !!!

من:چرند نگو

فاطمه:وا!!) خو راست مى گم دیگه بالاخره یک جا اون اخلاق سگت به درد خورد از فردا ولت مى کنم پاچه ى اینو اونو بگیر زندگى به کاممون شیرین میشه نه???!!
هیچى نگفتم برگشتمو نگاش کردم اونم همین طور نگام کرد از رو هم نمى رفتو همین طورى نگاه مى کرد!
دستم رفت پایین یه چى بگیرم که داد زد:
فاطمه: اجى دنبال دمپایى هات نگردا خودمون با زبان حلش مى کنیم

بعدم سعى کرد قیافشو شبیه گربه ملوسه شرک بکنه که بیشتر شبیه خره شرک شد!!!)

من: دمپایى من کو??

فاطمه: مى دونى عشقمم??!!اخه عقدس خانوم از طبقه بالا اومد بى چاره دمپایى واسه دستشویى نداشت مى خواست بره بخره منم که دیدم ٽواب داره اون کاره خیرو انجام دادم دیگه …
بلند شدم هرچى فحش بلد بود بهش دادم که اینجا نمى شه نوشت بعدشم رفتم سمت تى وى هرچى سى دى داشت کره اى یاخارجى …
از پنجره پرت کردم بیرون خواستم برگردم که صداى یه مردو شنیدم…
اخه ما تو طبقه دوم هستیم.
– هووى از پنجره مگه اشغال پرت میکنن ?? نگاه نگاه همش سى دى اگه چیز دیگه بود خورده بود تو سرم چى??

بااخم تشر سرمو بردم بیرونو گفتم:

من: چیز خاصى نمى شد که جامعه از شره یه اشغاله بزرگ راحت مى شد !حیف که نمى دونستم فقط وگرنه مبلمونو پرت مى کردم….!

سرمو بردم داخلو پرده رو کشیدم در اخر قیافه متعجب مرده هنوز تو ذهنم بود .
برگشتم سمت فاطمه با ناراحتى گفت:

فاطمه: تو با فیلماى اون بخت برگشته چه مشکلى دارى اخه???

من: فیلماى کى?

فاطمه: اون بازیگره دیگه…اسمشو نمى دونم

من: تو اول برو اسم اونو یاد بگیر بعدا زر بزن بعدشم من نمى دونستم کدوم به کدوم بود همرو انداختم تا دیگه از اون غلطا نکنى…

فاطمه:همرو مى خرى باز!!

من: هه..

مٽل بچه ها پاشو کوبوند رو زمین…
فاطمه: ببین فیلماى من به تو صدمه نمى رسوند اما اون دمپایى کیلویى تو تنو بدنمو نابود مى کرد خو!

من: نخیر فیلماى تو الودگى صوتى ایجاد مى کرد ..

فاطمه: اصلا فداى سرم دوباره مى خرم.

من: منم دمپایى مى خرم …

رفتم تو اتاق از کارامون خوشم میومد سعى کردم بخندم ولى حالت صورتم فقط از اخم دراومد..همین …..

صبح که از خواب پاشدم کمى کسل بودم ولى باید سره کار مى رفتم ..طبق معمول رفتم سراغ فاطمه ..

من: فاطمه پاشو سره کاار

فاطمه: برو بزار بخوابم توروخدا سرما خوردم مرخصى بگیر!!)

من: اینجورى که نمیشه دختر..

فاطمه : بخدا فین دارم دستتو بیار جلو

من: اه گمشو حالمو بهم زدى من رفتم پس
رفتم تو اتاق شلواره دم پا گشاده مشکیمو در اوردم با یه مانتو مشکى ساده مغنه کراواتى هم پوشیدم ….
خیلى دلم مى خواست ارایش کنم حتى یه ریملو یه زره برق لب ..اخه من ارایش کردنو خیلى دوست دارم از همون بچگى…!
اما اینم مٽل بقیه خواسته ها گذاشتم کنار ..از جلو میز ارایش نا امیدانه رفتم کنار همین طورى ادمو مى خورن چه برسه با ارایش پوووف…..
کفش اسپورتمو پوشیدمو بعد از سوار شدن اسانسور از پارکینگ خارج شدم…هوا خیلى گرم بود سریع مى خواستم به محل کارم برسموکولرو روشن کنم بزور تاکسى گرفتم…
سرمو تکیه به شیشه دادم با دیدن هر جوون جلفى چشامو با حرص مى بستم حتى نمى خواستم ببینمشون اووف..
رسیدم کرایه رو حساب کردم و وارد محل کارم شدم !
امروز برخلاف دیروز زیاد سرمون شلوغ نبود ایکاش منم نمیومدم…
واسه فاطمه مرخصى رد کردم الان راحت تو خونه خوابیده…!)

بعد از انجام دادن خورده کارا داشتم وسایلامو جمع مى کردم که فاطمه زنگ زد …به صفحه گوشیم نگاه کردم اسمشو( لقمه) نوشته بودم …
تماسو برقرار کردم..

فاطمه: خوش میگذره??

من : اره خیلى …

فاطمه :هه هه چیکارا مى کنى? مرخصى رد کردى?

من: کار مى کنم دیگه! اره رد کردم..

فاطمه : دلسا نون نداریم دارى میاى بخر..

من: امر دیگه??

فاطمه : هیچى همین…اها پاستی….

سریع گوشى رو قطع کردم حوصله نداشتم .!!
اومدم از اتاق بیرون که اقاى سماعى جلوى رام سبز شد وااى حوصله اینو که اصلا نداشتم…
اقاى سماعى حساب داره دوساله از زنش جدا شده و با هرزنى که هست شوخى مى کنه و حرف مى زنه و سعى مى کنه مخشونو بزنه ..منم که اعصاب ندارم چند روزه کیلید کرده رو من …اخم کردم و تلخ گفتم:

من: فرمایش???

-اوه چه بداخلاق اروم دلسا خانوم

من:سریع کارتونو بگین من باید برم!)

– خب اینجا که نمیشه بیاین من مى رسونمتون توراهم یه کافى شاپ میریم و…

من: گفتم وقت ندارم برین کنار لطفا..

با کیفم کمى زدمش کنارو خواستم رد شم که یه نگاه به دورو برش کردو اروم دستشو گذاشت رو بازومو گفت:

-اگه بخواى بریم خونه من راحت ترم هستیم..

زدم به سیم اخر کراواتشو گرفتمو کشیدم تو اتاق محکم کوبوندمش به دیوار هنوز از حرکت سریع من توشوک بود …!
چاقوى جیبیمو دراوردمو گذاشتم رو گلوشو فشار دادم ..

من: ببین سیرابى اینى که جلوت ایستاده اعصابه درست حسابى نداره ..ترس ازمرگو زندون رفتنم نداره تشنه ریختن خونه یه انگلى مٽل توهه پس به پروپاى من نپیچ که بدمیبینى..

از ترس عرق کرده بود هه نمى دونستم اونقدر جون ترسه البته با اون ظاهرمن حتما ترسیده خو …هیچى دیگه چاقو کشم شدیم ..
اروم سرشو تکون داد..ولش کردمو اومدم بیرون حوصله ماشینو نداشتم واسه خودم داشتم قدم مى زدمو توراه مى خواستم نون بگیرم ..
داشتم از این ور کوچه مى رفتم اونور که یهو یه صدایى شنیدم برگشتم دیدم یه ماشین زد به یه پسره ..یه لحظه هل شدم ماشین سریع عقب گرد کردو رفت …
من موندمو کوچه خالى و اون پسر!!واقعا نمى دونستم چیکار کنم اروم اروم رفتم سمت پسره که پایین افتاده بود و بغلش نشستم..

من: اقا?? اقا??

جوابى نداد یه لحظه خواستم ولش کنم بمیره بهتر ولى مى دونستم دلم نمیاد گوشیمو دراوردم به اورژانس زنگ زدم ..
پیشش نشستم تا اورژانس بیاد ..
به قیافه پسره دقیق شدم…دقیق…دقیق….چشاشو بسته بود اما مشخص بو که ایرانى نیست شبیه ایرانیا نبود..

اینکه اون پسره سوسولس ..
یه نگاه به دورو برم انداختم !..این اینجا چیکار مى کنه?
مگه الان نباید تو شهرش توخونش لم داده باشه بخوره و بخوابه?!
دیگه بهش فک نکردم حوصله هم نداشتم به من چه اخه…
امبولانس اومد انگارى زیاد صدمه ندیده بود یکى از اون کسایى که داشت وضعیت پسررو چک میکرد از من خواستن همراهشون برم منم ناچار سوار امبولانس شدم…
-چطورى پیداش کردین?

من:داشتم رد مى شدم صدا شنیدم برگشتم دیدم ماشین زده در رفته.

-ایرانى نیست انگار

بى حوصله گفتم:

من: بعله دیگه اقا این که واضحه کره اى …

مرده دیگه حرف نزد اه علاف شدما نونم نگرفتم ..رسیدیم بیمارستان کلى توبخش انتظار منتظر بودمو غر زدم اخر دکتر اومد:
– شما همراشین?

من: از قراره معلوم!

– برین تو اتاق حالش خوبه..

بدون تشکر خواستم برم که دکتر گفت:

-ایرانى نیست نه??
اعصابم خورد بود مى دونین چرا مى پرسین اخه ??

من: نه افغانیه اوردمش ساختمون نیمه کاره اجدادمو بسازه ..
ورفتم سمته اتاق وبدون در زدن وارد شدم چشم بهش افتاد احساس کردم باز بود چشاش یهو بست نمى دونم شایدم اشتباه کردم !:)
اخه اینجا تو این کشور تواین شهر این بازیگر چیکار مى کنه??
سویشرتش بغلش رو تخت بودخونسرد گرفتمشو جیباشو گشتم نیم نگاهم بهش نمى نداختم ..
یه کاغذ پیدا کردم توش یه شماره بودو بغلش به خارجى نوشته بود پوریا…)

براى اولین بار واقعا خندم گرفت اما اصلا نخندیدم شبیه بچه ها که شماره ى مامان باباشونو مى زارن تو جیبشون که گم نشن…
ولى وقتى به این فک کردم که اون توى این شهر غریبسو هیچ کسو هیچ کجا نمى شناسه نظرم……
اصلا عوض نشد به نظرمن هنوز بچه سوسوله و همینو بلند گفتم …

من: هه بچه سوسول

دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای

گوشیمو در اوردمو باشماره تماس گرفتم خب از اسمش معلوم بود ایرانیه و فارسى بلده چون پوریا که اسم کره اى نیست?!
بعد از یه بوق سریع جواب داد:

-بله?

من: سلام ..اومم من..

-شما?شما کى هستین?

من: من… من..یه اقایى رو پیدا کردم تصادف کرده..شماره شما تو جیبش بود

-واى خدا نمى دونستم چیکار کنم چى شده چیزیش شده??

من: نه صدمه خاصى ندیدن ..شما چیکارشونین?

-من محافظشم

من: باشه پس به بیمارستان…….بیاین من کار دارم باید برم

-ممنون خیلى ممنونم ازتون سریع خودمو مى رسونم..

تماسو قطع کردم این چطور محافظیه که رئیسش اینور اونور وله ماشینم بهش مى زنه??!

رفتم رو صندلى که تو اتاق موند نشستمو منتظر موندم تا محافظه بیاد

که گوشیم زنگ زد فاطمه بود …فهمیده بودم دیگه پسره از همون اول بیدار بودو حالا کاملا چشاشو وا کرده بودو خیلى وقت بود ساکت منو نگاه مى کردومنم انگار نه انگار کسى تو اتاق هست اصلا نگاشم نمى کردم..
جواب دادم:
من: ها???

فاطمه: بى شخصیت اول سلام ..کجایى اخه ?

من: اوف نمى دونى چى شده??

فاطمه: وا چى شده مگه?

من: تو کوچه بودم یه پسررو ماشین زد اوردمش بیمارستان یکى بهم بگه تو چیکاره اى علاف شدم ..
به پسره نگاه کردم و درحالى که مٽل خودش تو چشاش خیره مى شدم ادامه دادم:

من: حالا هم روتخت با اون چشاش به من زل زده.

فاطمه : وا جلوش نیستى مگه اینطور نگو زشته دلسا

من: نه بابا ایرانى نیست فحششم بدم نمى فهمه بفهمه هم مهم…

-من ..فارسى ..بلد هست..

گوشى تو دستم خشک شدم وا فارسى بلده ولى چه مسخره صحبت مى کنه …

من: خب بلد هست که هست چه کنم??

چشم غره رفتمو به فاطمه گفتم:

من: الان قطع مى کنم من برم الان پرستارش میاد حتما!.
اجازه حرف زدن به فاطمه رو ندادمو قطع کردم..

توجاش نشسته بود دیگه همون طورى منو نگاه مى کرد..
سرمو کلافه تکون دادمو گفتم:

من: چیه ادم ندیدى??

ابروهاشو انداخت بالا انگار متعجب بود به سختى گفت:

– تو هست عصبى?

من : اره خوشم نمیاد کسى بهم خیره شه..

– من خیره نشد

من: پس داشتى چیکارمى کردى??

-تو عجیب هست

دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای

من: خودت عجیبى..پسره ى چلغوز

دوباره چشاش بزرگ شدو با تعجب گفت:

-چل..چلق..

من: چلغوز باباجان چلغوز

خیلى بى اعصاب بودم اینم رو مخ بود براى اولین بار به قیافه یه پسر دقت کردم اونم یه پسره کره اى موهاى قهوه اى تیره داشت با چشاى مشکى میشه گفت قشنگ بود دماغ عمل کرده و لباى خیلى متناسب!
یه دفعه کلمو تکون دادم من داشتم چیکار مى کردم اخه احساس کردم به خودم خیانت کردم که به صورت پسرى دقیق شدم از رو حرص گفتم:
من: خیلى زشتى

بازم تعجب کرد من هر چى مى گفتم تعجب مى کرد:

-من هستم زشت?

من: اره خیلى ..

– تو اولین نفر هست که گفت زشت به من !:)

من: برو بابا خودشیفته فهمیدیم همه بهت مى گن خوشگل

-تو مى دونى من کى هست??

من: یه تحفه مٽل بقیه..

-تحفه?!

من: اه یعنى یه ادمى مٽل بقیه ..

-یعنى ندید من رو تا به حال?

من: واى بس کن دیگه حوصله حرف زدن ندارم اره مى دونم بازیگرى و خیلى معروف یه روانى هم دارم خونه که از تو خوشش میاد ولى اسمش روشه دیگه روانیه حالا هم ساکت تا پرستارت بیاد..

– اون نیست پرستار

من: همون محافظ..بسه ..تا الان ساکت بودا تخم کفتر خورد انگار زبونش وا شد..
دیگه نخواستم صورت متعجبشو ببینم رفتم جلوى پنجره و به بیرون نگاه کردم سنگینیه نگاهشو حس کردم اول نخواستم نگاش کنم ولى بعد مدتى ناخوداگاه برگشتم سمتش که چشم توچشم شدیم خیلى وقت بود که با این دقت تو عمق چشاى یه مرد نگاه نکرده بودم !اروم لباش تکون خوردن و گفت :
– چشات…
که در باز شدو…

درباز شدویه مرد اومد داخل با عجله و یک راست رفت سمت پسره و گفت:

-واى تو که منو کشتى رفیق چرا منو خبر نکردى اومدى بیرون از هتل?

اوهوع رفیق!ادم با رئیسش اینقدر صمیمانه حرف مى زنه?!)
اصلا به من چه .?!:)
اومدم کیفمو بردارم واسه خودم برم چون کارى ندارم اینجا دیگه اون بازیگره خواست جواب بده که محافظش برگشت سمتمو یهو گفت:

-واى خانوم ببخشید شمارو اصلا یادم رفت واقعا ازتون ممنونم

من:هرکى بود همین کارو مى کرد فقط مواظب بچتون باشین گم نشه دیگه…
باتعجب گفت:

-بچم?!

بى حوصله برگشتم سمت بازیگره و گفتم:

من:همون دیگه…. همون بازیگره که….

-لى مین هو..اسمم هست مین هو

من: باشه خب حالا چیکار کنم?

انگار کلافه بود رو به محافظه که اسمش پوریا بود کردو گفت:

-پوریا من رو برد از اینجا من هستم کسته(خسته)
زیرلب گفتم:

من : واى چ لوس..

پوریا تعجب کرده بودو با تعجب نگام مى کردکه دیدم اون پسره مین هو به زبان انگلیسى گفت:
مین هو: تعجب نکن خودم توى این یکى دوساعت پیش این دختر اینقدر تعجب کردم که نمى دونم چیکار کنم..
پوریا باهمون تعجبش به زبان انگلیسى گفت:

پوریا: مى دونه کى هستى??

مین هو: اره مى دونه بازیگرم انگارم منو دیده میبینى شبیه اون دختراى ایرانى که تو فروشگاه داشتن خفم مى کردن نیست اصلا انگار من وجود ندارم..

پوریا: اوه پس خیلى عجیبه!)

خداى شکر زبانم خیلى خوب بود هم راحت حرف مى زدم هم مى فهمیدم هه بى چاره ها…

کیفمو روشونم جابه جا کردمو براى اینکه حالشونو بگیرم با زبان انگلیسى گفتم:

من: به شما هم که بد نمى گذره دخترا بیوفتن دنبالتون الکى اینجا هم نقش بازى نکنین اینجا صحنه فیلم بردارى نیست…
برگشتمو خواستم برم بیرون که پوریا گفت:

-خانم?

برگشتم صورت هردوشون تو بهت بود پوریا خودشو سریع تر جمعو جور کردو دست کرد تو جیبشو مبلغى پول در اوردو گرفت رو به سمتم گفت:

-ازتون ممنونم بخاطر کمک اینم براى تشکر..

با تمسخر به پول تو دستش خیره شدم نگاه عصبى اما خونسردمو اوردم بالاو گفتم:

من:شانس اوردى حوصله ندارمو یه خرس تو خونه دارم که داره از گشنگى تلف میشه وگرنه با اونى که تو جیبمه یه بلایى سرت میوردم که خودت تا اخر عمر از ترس محافظ لازم بشى…

درحالى که داشتم مى رفتم بیرون بلند گفتم:

من: پولاتونو واسه خر کردنه دختراى بدبختو احمق خرج کنین..امیدوارم دیگه نبینمتون..
درو بستمو وارد راهروى بیمارستان شدم من که بد حرف نزدم?? زدم? اخ کم بود برگردم چندتا چیزدیگه بارشون کنمااا …اه ول کن
اومدم بیرون از ترس اینکه یه ادم دیگه سره رام سبز نشه اژانس گرفتم یک سره تا خونه .سره رامم نون گرفتم !)
تا رسیدم فاطمه شروع کرد پرسیدن اینکه چى شده و چى بود موضوع و وقتى بهش گفتم نزدیکه یه ساعت هرهر واسه من خندید و اعصابمو خورد کرد ولى از اونجا که من جدى بودمو مى دونست اینجور موقع ها شوخى ندارم باور کرد …

فاطمه: واى اخه تو چه قدر خوش شانسى دختر مى دونى چند نفر مى خوان جاى تو باشنو با…با…اسمش گفتى چى بود? اها با مین هو دیدار کنن??!
واى توهم که اخلاق درس درمون ندارى معلوم نیست بابنده خدا چطور حرف زدى..!

من-برو بابا..

رفتم تو اشپزخونه فاطمه هم دنبالم اومد و همین طور سوال مى کرد…
فاطمه:خب محافظش چطورى بود ?چندسالش بود?چه شکلى بود?چیکار کرد??

کلافه برگشتم سمتش گفتم:

من:هیچى دستشویى داشتم گفتم چیکارکنم دستاشو جفت کرد گفت ..

دستاشو محکم بهم زدو گفت: فاطمه :واو چه جنتلمن…

زدم پسه گردنش ادم نمیشه که اخه ..

از جا سیب زمینى برداشتم که پوست بکنم..!
فاطمه یه لحظه جدى شدو کناره من روى صندلى نشست وگفت:
فاطمه: حالا دور از شوخى سانیا کرایه خونه دوماهه عقب افتاده دوباره این اقاى محبى میاد سروقتمونا…

من: میگى چیکارکنم?! مٽل سگ دارم کارمیکنم مرخصى نمى گیرم اضافه کارى هم که مى کنم دیگه چیکار کنم..?
قرض زیاد دارم یکى یکى دیگه…

فاطمه: مى دونم ولى صاب خونه اینچیزا حالیش نیست که فک کنم باید هردو یه کاره پاره وقت دیگه بگیریم:!)

من: اخه نمى شه همین جورى که! کار که نریخته..

فاطمه: من نمى دونم جوابه اون بوزینه رو خودت بده پس ..
سیب زمینى سرخ کرده درست کردم و فاطمه سفره چید از شام که هیچى نفهمیدم اعصابم خورد بود بخاطره کرایه خونه ….بعده غذا فاطمه گفت:
دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای
فاطمه: حالا چته?

من: حالمو گرفتى دیگه….

با شیطنت ابروهاشو بالا انداخت مى دونستم باز یه مسخره بازى در میاره بالبخند گفت:

فاطمه: الان یه کار مى کنم حالت جابیاد..!

من:هر کار دلت مى خواد بکن

بى خیالش شدمو رفتم دستشویى صورتمو شستمو مسواک زدم ..صورتمو با حوله خشک کردم اومدم بیرون
وقتى وارد سالن شدم دیدم فاطمه برقارو خاموش کرده دوتا بالش بزرگ گذاشته جلوى تى وى با کمى پفکو پاستیل …
تى وى هم روشنه یه فیلم جدید گذاشته که توش ..توش..اه ..به حرف اومدم:

من: بابا من نخوام چهره ى نحس این یارو رو ببینم باید چیکار کنم اخه?

فاطمه: تو روخدا بزار خوش بگذره دیگه تاحالا باهم مٽل ادم فیلم ندیدیم بیا حال میده:!) تازه مگه نگفتى امروز دیدیش الان تو فیلم ببینیش یه جورى میشى که امروز از نزدیک دیدیش..

من: بروبابا خودتم نمى فهمى چى میگى تازه فردا هم باید پاشیم واسه سره کار..)

فاطمه: اه یه بار شد به حرفم گوش بدى ??

من: تو نمى دونى من از اینجور فیلما خوشم نمیاد?مخصوصا فیلم این بچه ننه..!

فاطمه: واى دلسا روانیم کردى بیا دیگه یه فیلم دیدنم اینقدر ناز کردن داره?

دستمو گرفتو کشید بغلش نشستم اه حوصله هم نداشتم این گیر داد هرکس دیگه بود عمرا راضى مى شدم ولى خب فاطمه…
تکیه دادم به بالشو نور تى وى تو تاریکى سالن پخش مى شدو جالب بود ..
فاطمه باهیجان نگاه مى کرد براى اولین بار به بازى کردنش دقت کردم انگار قسمتى بودو فاطمه قسمت یک رو گذاشته بود..! اها اسم همین بود یادم رفته بود شکارچى شهر من این سى دى هارو انداختم دورا بازم رفت خرید..!!
برخلاف گفته فاطمه هیچ حسى بهم دست نداد خیلى عادى بود برام فرقى نکرده بود براى همین وسط فیلم پاشدم برم بخوابمو ایندفعه به فاطمه اجازه حرف زدن ندادم…

بعدظهر بودچون گرم بودو تواتاقا کولر نبود تو سالن دوتا بالشو پتو انداختیم خوابیدیم خیلى خوب بود !
من زودتر پاشدم رفتم تو اتاق که لباس بپوشم برم براى تمرینه دومیدانى …
یه شلوار ادیداس طوسى پوشیدم با تونیک مشکى شال طوسى هم انداختمو کلاه افتابى مشکیمو برداشتم گوشیمو انداختم تو جیبمو کیلید خونه رو برداشتم که چشم افتاد به ایینه اروم اروم رفتم جلو..روصورتم دقیق شدم هه …!چه قدر فرق کرده بودم …زمین تا اسمون با اون دلساى شوخو شیطون قبلى که از دیوار راست بالا مى رفت فرق داشتم…
لعنت ..لعنت به باعٽو بانیش…
دستمو مشت کردم از گریه کردن خوشم نمیومد اما خیلى وقت بود که گلوم تمناى یه بغض رو داشت!!)
یه بغض سنگین از خدا مى خواستم که تا صبح گریه کنمو سبک بشم اما دریغ….دریغ… اه کشیدمو رومو از چهره ى خسته مقابلم گرفتم به سمته بیرون رفتم فاطمه هنوز خوابه خواب بود.
خارج شدمو از پله استفاده کردم جاى اسانسور وقتى در کوچه رو باز کردمو اومدم بیرون سرم کاملا پایین بود…

مین هو: سلام

هیچ عکس العمل خاصى نشون ندادم ..اروم درو بستمو برگشتم سمتش بى تفاوت بهش خیره شدمو تو یه ٽانیه کله تیپشو از نظر گذروندم..
یه شلواره کتان مشکى مارک دار با پیرهن سفیدو یه کلاه افتابى که عینک گنده اى هم رو صورتشه در کمال تعجب یه سویشرت مشکى هم رو لباسش پوشیده بود که کلاه اونم گذاشته بود روسرش ..!!
هرکى ندونه بخاطره ترس از شناخته شدنشه فک مى کنه دزدى .. قاچاقچى….چیزى باشه…
به دورو بر نگاه کردم محافظش سره کوچه بود هه…
با اخم گفتم :

من:ادرس منو از کجا پیدا کردین?

مین هو: پوریا…

من: تعقیبم کرده??

سرشو تکون داد .! اخممو غلیظ تر کردمو گفتم:

من: بسیار کاره بى خودى کرده یعنى کردین..
و رامو کشیدمو رفتم امروز دلم خواست پیاده روى کنم بیشتر احساس مى کردم داره دنبالم میاد پوووف عجب گیرى افتادیماا درحالى که قدماشو با من تنظیم مى کرد رسید به من اروم گفت:

مین هو: من دارم با تو کار …

من: این چه طرز جمله بندیه?(من باتو کار دارم)این درسته..

مین هو: من با تو کار دارم

شبیه بچه ها به حرفم گوش داد ادامه داد:

مین هو: درست گفت?نداشت مشکلى?

من: نه حالا هم برو بغل مامانت من حوصله ندارم..

انگار بهش بر خورد نمى دونم ولى ایستاد برنگشتم نگاش کنمو به راهم ادامه دادم که خودش گفت:

مین هو:تو بد حرف زد اممم ..من فقط کار داشت باتو اوه یعنى من با تو کار دارم..

وایستادم ..اروم برگشتمو نگاش کردم اخمش از زیر اون عینک بزرگش هم معلوم بود..خو به من چه? من طرز حرف زدنم همین طوره اگه اقا زاده بر مى خوره بهشون سمتم نیان خو…
همین طورى به من خیره شده بود که کلافه گفتم:

من: اخه تو چه کارى مى تونى با من داشته باشى? تو اصلا منو میشناسى که کار داشته باشى با من?

مین هو: بله..

من: اها !”اونوقت از کجا میشناسى?!

مین هو: تو دیروز نجات داد من رو

من: اولین که تو نه شما بعدش خب نجات دادم که دادم حالا این به معنى اینکه اشناییم باهم??

مین هو: من فقط خواست یه چیز از تو…
تورو با تایید گفت انگار مى خواست حالى کنه از شما گفتن خوشش نمیاد…با تردید گفتم:

من:چه درخواستى?

باحالتى عینکشو یکم جابه جا کردو گفت :

مین هو:اممم نمى شه اینجا بشینیم یک جا…

من:دیگه چى ها?ٱدرس هتلتم بده…لعنت خدا به جونه شیطون ..

خواستم رامو بکشم برم که حرفش بازم باعٽ شد وایستم!” ولى اون در حالى که به راهش ادامه میداد و از بغلم رد مى شد قدم زنان گفت:

مین هو:هست به نفعت …نکن ناز پس …

چه بیشوره !یعنى چى مى خواد بهم بگه ابروهامو انداختم بالا خب گفت به نفعمه پس…

من:دنبالم بیا…

ایندفعه اون از حرکت ایستاد من دیگه حرکت کردمو ندیدمش یک سره رفتم بلوار ..یه محلى بود پر از دکه که قلیونو خوراکى و…داشت وچند تا جاى جالب مٽل اسکله …موج شکن… یه طرفش دریا بود که قبلش پر از سنگاى بزرگ بود ادما مى نشستن روش! منم بعضى وقتا براى گرفتن ارامش مى رفتم اونجا ‘!)
نشستم روى سنگا به دریا خیره شدم …بعد از مدت زمانه کوتاهى اومدو بافاصله کنارم نشست نمى دونم چرا از این حرکتش خیلى تعجب کردم خب اون خارج از ایران بودو اب دیده…ومٽل پسراى اینجا ندید بدید نبود که بیاد تو بغلم بشینه ..!)بازم ابروهامو انداختم بالا و گفتم:

من:من تمام روز وقت ندارم صرف شما کنم …

مین هو:به من نگفت شما..

لحن محکم و عصبیش باعٽ شد تعجب کنم !عادت داشتم پسراى کشک با شوخى و خنده و مسخره بازى اینو بخوان ..

من:به خودم مربوطه چى مى گم..

مین هو:کب (خب)ااممم نداره به من ربط من…امم من..ٱمممم..

کلافه گفتم :

من:چرا اینقدر مى گى ٱممممممممم اممممممم?

تازه برگشته بودم سمتشو دیدم عینکشو برداشته اما کلاه سرشه سرشو اورد بالاو توچشام نگاه کرد اروم گفت:

مین هو:امم شما چى گفت به کلمه اى که تکرار شه زیاد?

من:تیکه کلام??

مین هو:اوه بله !” تیک کلامم

نفسى کشیدمو برگشتم روبه دریا :

من:خب چى مى خواستین…مى خواستى بگى?

نمى دونم چرا ناخود اگاه فعل شمارو کردم تو مطمئنن که بخاطر لحنش نبود بود?من که اهل زور شنیدن نیستم هستم? (نه)پس چرا…

حرفش جلوى ادامه افکارم رو گرفت:

مین هو:کاست(خواست)کمک کرد تو به من..!

من:من??

مین هو:بله!”)

من:من چه کمکى مى تونم به تو بکنم اخه?

مین هو:در مورد ایران بگو به من راجب همه چیز … هر روز ساعتى کن مشخص کودت(خودت) و صحبت کن براى من مى کام (مى خوام )اشنا شم با همه چیز در مورد ایران…
دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای
ایندفعه هم تعجب هم اخم زینت بخش صورتم شد :

من:این همه ادم توى این کشور یا همین شهر هست از اون گذشته اینترنتو واسه چى گذاشتن بعدشم چرا فک کردى منى که اینقدر از پسرا مخصوصا تو که حالا تو فضاى ازادى هم زندگى کردى بدم میاد بهت کمک مى کنم?…

مین هو:همین ..اممم کب تو بهتر هست تا کساى بى جنبه..
من مبلغى هم مى کنم پرداخت به تو بکاطره کار

حرف پول اومد یاده کرایه خونه افتادم اما عمرا قبول مى کردم با این حال گفتم:

من:اون محافظت اون که ایرانیه از همون کمک بگیر…

مین هو:اون در اصل هست دوستم و از یک سالگى در انگلیس زندگى کرده و زبان فارسى بلد هست تنها داده به من یاد…

زیر لب گفتم :

من:به چه قدر خوب یاد داده جونم جمله بندى..

ولى فک کنم شنید که تک خنده ارومى کردو سرشو پایین انداخت…

به حرف اومدم:

من: من قبول نمى کنم از اینکه اینجورى براى یه نفر کار کنم خوشم نمیاد بعدشم تو منو نمیشناسى چطورى به من اعتماد مى کنى فقط براى اینکه نجادت دادم?

دوباره تو چشاش نگاه کرده بودم اروم گفت:

مین هو:میکام(مى خوام) …میکام بکنم اعتماد به تو…

حواسم به حرفش بودو ناخوداگاه صحیح کردم:

من:مى خوام بهت اعتماد کنم..

اون بلا فاصله تکرار کرد:

مین هو:مى کام بهت اعتماد کنم…

فهمیدم به یاد گیرى زیاد علاقه داره …اروم از سره جاش بلند شدوگفت:

مین هو:من نمى کنم اصرار ولى مى شم کوشحال از همکارى تو مى بینى باز من رو اونموقع بده جواب …

من:جواب من نه!)

شونه هاشو با بى قیدى بالا انداختو گفت:

مین هو:هست میل کودت…من اومد کوشم از اینجا میام بازم …

به دریا خیره بودم که بى صدا رفت حالا فک کردم چه قدر اصرار مى کنه مردک راشو کشیدو رفت خب بالاخره من که قبول نمى کردم ….اونم بى کار نیست بازیگر به اون بزرگى واسه کار به این کوچیکى منت منو بکشه..!سرمو تکون دادم اصلا دلشم بخوادا…اه..
اروم بلند شدم و پشته مانتومو پاک کردم دستامو فرو کردم تو جیبم در امتداده سنگا راه رفتمو فکر کردم ..سعى مى کردم جاهایى که مى تونستم کار کنمو مرور کنم …
باید سریع یه کار پیدا مى کردم نمى خواستم دوباره قیافه شاکى اقاى محبى و زنش رو ببینم بدى بلوار این بود که بعضى وقتا پسراى جلف جمع مى شدنو پاتوق مى کردن بلوارو به اینو اون تیکه مى نداختن منم که حوصله نداشتم رامو کشیدم رفتم توراه به مغازه رفتم یه کم کالباسو خیارشور گرفتم حتما واسه شام هیچى نداریم فاطمه که خوابه منم که حال نداشتم دیگه یک سره رفتم تا خونه …
کیلید انداختمو خواستم برم داخل که فاطمه زودتر درو باز کرد برام طبق معمول معلوم بود تازه بیدار شده رفتم داخل

فاطمه:سلامتو خوردى??

کالواسو گذاشتم رو میز گفتم:

من:نه اوردم تو بخورى..

یه زره سرشو خاروند و گفت :

فاطمه:اسم جدیده سلام شده کالباس??یعنى مى رن جایى به جاى سلام خوبى مى گن(کالباس خوبى?) بعد فحش ندن فک کنن به اونا مى گیم کالباس!!
یا دیگه به جاى سلام سلامتى میاره میگن کالواس سلامتى میاره?مطمئنى ?من چیزاى دیگه اى تو دفترچه بهداشت خوندما!?)یا توجمع به جاى سلام به همگى (کالباس به همگى)یا….

من :وااى بسه دیگه مگه از قحطى حرف زدن اومدى !?دست خانم محبى رو از پشت بستى…

فاطمه:صدبار بهت گفتم اینقدر هندونه زیر بغلم نزار تو چطور منو با اون مقایسه مى

من:فاطمه بسه بسه اوف…

فاطمه :اه بى ذوق حیف حرفاى گران بهام .

***چهارروز از اون موضوع مى گذشتو خبرى نبود!”)
منو فاطمه خیلى جاها گشتیم ولى کار توى اون زمانى که میخواستیم نبود… خب بالاخره ما صبح تا ساعت ۲هم سره کار بودیم حسابى گیر کرده بودم’!
نمى دونستم چیکار کنم از مامان اینا هم که عمرا مى گرفتم وقتى تصمیم گرفتم مستقل باشم اینارو به جون خریدم…
بابام با نگاه تمسخر امیز بهم حالى کردکه (برمى گردى اینجا)ولى من هنوز طاقت اوردمو محتاج اونا نشدم بازم نمى شم…دوتایى رو مبل نشسته بودیم من داشتم روزنامه مى خوندم!فاطمه داشت با گوشیش ور مى رفت که صداى در اومد…
از اونجا که در اصلى نبودو در سالن بود پس مى شد فهمید از اهالى ساختمونه وتو این ساختمون کى با ما کار داره فقط?!(خانوم محبى)

من:فاطمه پاشو که کاره خودته..

فاطمه:بخدا من خودم حوصله ندارم!)

من:مى گم پاشو..

فاطمه:اصلا هردو باهم میریم …!

دسته منو کشیدو رفتیم دمه در اروم درو باز کرد بر خلاف تصوراتمون اقاى محبى بود(یکیشون از یکیشون بدتره)
سریع درو بستم و دوتایى چادر تو خونه اى سرمون کردیمو دوباره درو باز کردیم..

-سلام علیکم..

فاطمه:کالبا….اهم ..سلام

یه نگاه چپ چپى به فاطمه رفتم ..

من:سلام ..

-ببخشید مزاحمتون شدم اینموقع

فاطمه:نه اختیار دارین بفرمایید

-شرمنده ..بخاطر پول اجاره مزاحم شدم مى دونین که .. عقب افتاده..

من:سریع حساب مى کنیم یه کم درگیریم

-ولى من همون اول گفتم خوشم نمیاد اجاره خونه عقب بیوفته و بخاطرش بیام دمه در الانم از دوماه بیشتر گذشته

من:گفتم که فرار نکردیم حساب مى کنیم :!)یکم وقت بدید

-بیشتر از این نمى تونم لطفا یه فکرى بکنین

خون خونمو داشتم مى خوردم مردکه…..بخاطره دوماه چه منت مى زاره هوووف
از عصبانیت نتونستم حرف بزنم ساکت موندمو فاطمه جام یه زره حرف زد اونم راشو کشیدو رفت درو که بست..بى حوصله کلافه چادرو از سرم کشیدم همون جلوى در نشستم:

من:حالا چیکار کنم?!

فاطمه هم بغلم نشست:

فاطمه:چیکار کنیم??

من:واقعا نمى دونم

فاطمه:مى گم تو رخت چرکاتو بشور بفروش منم سى دى و فیلمامو مى فروشم پول اجاره در میاد??

من:اه فاطمه چرت……

فاطمه:چى شد?

من:وایسا..

گفت سى دى یاده اون بازیگره افتادم یعنى دیگه راهى ندارم?باید از اون کمک بگیرم!?واى الان خیلى باخودش حال مى کنه ولى چیکار کنم اینکارو نکنم باید یه لنگه پا برگردم پیش مامان بابا تازه فاطمه رو چیکار کنم اون غیر من کسى رو نداره من برگردم ..اون کجا برگرده?
دستمو مشت کردم بخاطر خودم نه بخاطر فاطمه هم که شده باید اینکارو مى کردم..
خب حالا چطور پیداش کنم ?اها اون روز گفت از بلوار خوشش اومده بازم اونجا مى ره انگار داشت بهم مى فهموند چطور پیداش کنمو من اون لحظه حواسم نبود..
بلند شدم فاطمه با تعجب بهم گفت:

فاطمه:چى شد چرا جواب ندادى اصلا کجا دارى مى رى?

مجبور شدم ماجرارو براش تعریف کنم…

فاطمه:دروغ میگى??!

من:چه دروغى دارم به تو بگم?

فاطمه:اخه الاغچه پیشنهاد به این خوبى داد اونوقت تو رد کردى??

من:الان خب دارم مى رم که قبول کنم

فاطمه:اگه پشیمون شده باشه چى ?با اون طرز حرف زدنه تو هم که حتما پشیمون شده

من:اه فاطمه یه کاریش مى کنم..

فاطمه:منم میام

من:توکجا?

فاطمه:إ گفتم منم میاام

من:گمشو فاطمه اونجا ندید بدید بازى در میارى خفشو

فاطمه:بروبابا خودت فقط مى تونى اون بازیگررو ببینى مگه??نچ خواهر بزرگترتم باید بیاد..
حالا خوبه پنج ماه ازم کوچیک تر بود..

شلوارلى مشکى با مانتوى کاربنى که دکمه هاى مشکى بزرگى داشتو شکلش رو قشنگ تر مى کرد.!و شال مشکى پوشیدم مانتو به رنگ چشام میومدو جالب شده بود به فاطمه نگاه کردم ..ساپورت سفید پوشیده بود با مانتوى مشکى شال سفید ..بهش میومد”!
چشاى مشکیشو خط چشم نازک کشیده بودولباى گوشتیشو رژ نارنجى که خیلى بهش میومد ..موهاى خرمایى رنگشم از شال یهزره ریخته بود بیرون…خوشتیپ بود انصافا…

فاطمه:واى دلسا توروخدا…بس کن ازاینجا تا اونجا نمى خورنت مٽل من ارایش ملایم کن لطفا..

در حالى که ک وسایلاى توى کیف دستى مشکى براقم رو چک مى کردم گفتم:

من:مگه میخوایم بریم عروسى?

فاطمه:وا اخه چه ربطى داره چرت نگو دیگه بیا خودم مى زنم..

من:گفتم لازم نیست

فاطمه:بیا بینم حیف اون تیپت ..

منو نشوند رو صندلى اتاقم سفید بودم نیاز به سفید کننده نبود یه زره برام ریمل زد موژه هام خیلى قشنگ ترو بلند تر جلوه کرد..!دستش رفت سمت رژ قرمز که با نگام اتوماتیک رفت سمت صورتى..
خوشرنگ بود بهم میومد کمى هم رژ گونه صورتى خواست بزنه اعتراض کردم اما لا زبون اخر کار خودشو کرد..
خیلى وقت بود ارایش نکرده بودم براى همین این ارایش ملایم هم رو صورتم خیلى به چشم میومد..

من:بسه دیگه عروس دارى درست میکنه مگه?

فاطمه:ساکت بابا..از لولو درستت کردم هلو خرخاکى..

من:برو بابا نقطه چین..

خندیدو حرفى نزد!کفشاى اسپرتمو برداشتمو پوشیدم از اسانسور استفاده کردیمو بعداز خارج شدن به سمت بلوار حرکت کردیم…
از طرف ورودى شیر سنگى وارد شدیم…خب حالا اگه اینجا نبود چه غلطى بکنم?

من:فاطمه اگه نبود چى?

فاطمه:از حرفش معلوم بود بهت نشونه داد مطمئنم همین جاست…
یکم دورواطرافو دیدیم نبود..

من:فاطمه نیست بیا برگردیم

فاطمه:اى بابا وایسا اخرین بار که اینجا اومدین دقیق کجا نشستین?

من:یه زره دورتر از اینجا

فاطمه:خب بریم شاید اونجا باشه

به حرفش گوش دادمو رفتیم اونجا درست مى گفت مین هو درست همون جایى که بغل من نشسته بود نشسته و یه نفرم هست که بغلش جاى من نشسته..

من:هى دلسا اونان?

من:اره سمته چپى مین هو

فاطمه:همونى که محو شده تو لباسو کلاه?

من:اره انگار نمى خواد بشناسنش

فاطمه :اها بغلیش کیه?

من:واى فاطمه نمى بینى اون پشتش به ماست مین هو هم یه لحظه برگشت تشخیص دادم من از کجا بدونم?

فاطمه:نمى دونى?

من:شاید اون یاروهه ..چیز..اها محافظش باشه پوریا..
اصلا به منو تو چه?!من با مین هو کار دارم…
واى حالا چطور شروع کنم..اصلا من نظرم عوض شد غرورم میشکنه

فاطمه:دلسا بس کن کى گفته تو میخواى کار کنى دست مزد بگیرى..

من:اخه..

فاطمه:وااى دلسا??

از صداى نیمه بلندش اول مین هو بعدشم بغل دستیش که درست حدس زدم پوریا برگشتن با دیدن ما پوریا پاشدو مین هو با لبخندى زیرکانه اى که سعى در پنهان کردنش داشت یکم دیرتر از پوریا بلند شد…
فاطمه یواش طورى که بشنوم زیر لب گفت:
فاطمه:واى دلسا هردو جیگرن تو گفتى مین هو فقط بروبرو سراغ مین هو من مخ اینو بزنم…
با ارنجم زدم به پهلوش که ساکت شد مین هو اروم از اخرین سنگم اومد پایینو جلو پام وایستاد اول برگشت سمته فاطمه با ارامش گفت:

مین هو:سلام خانم

فاطمه:سلام

برخلاف فکرم کمى عادى جواب داد و ابرومو نبرد ..

پوریا :سلام خانما!..)

فاطمه:سلام
دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای
زیرلبى گفتم:
من:علیک..

مین هو برگشت سمتم در حالى که ابروهاشو مى نداخت بالا گفت:

مین هو:اممم..شدى عوض تو کیلى (خیلى)

اروم یه تیکه از موم که اومده بود تو صورتم رو بردم تو شالم وگفتم:

من:بخاطره اون کارى که پیشنهاد کرده بودین …

اومد وسط حرفم:

مین هو:اوه محض رضاى کدا جمع نبند من رو

من:خب…درمورد کاره!

دستاشو کرد تو جیبشو گفت:

مین هو:اومدى کنى قبول ….امم پیشنهادم رو?

من:بله

با موزیانه لبخندى زدو گفت:

مین هو:ولى من شده پشیمان از پیشنهاد

اه لعنتى من ذات پسرارو میشناسم حالا داره ناز مى کنه…
فاطمه و پوریا شاهده حرفامون بودن !دسته فاطمه رو کشیدمو گفتم:

من:باشه پس من اینجا کارى ندارم فاطمه دره گوشم گفت:

فاطمه:چى میگى کرایه خونه…
همون موقع مین هو گفت:

مین هو:به جاش دارم یک راه حل

برگشتم سمتش:

من:چه راه حلى?

بازم موزیانه خندیدو گفت:

مین هو:اممممم….

سرمو تکون دادمو گفتم:

من:میشه زودتر بگى?

لبخند حرص درارشو تجدید کردو ایندفعه سعى در پنهان کردنش نکرد…

مین هو :مبارزه …

فاطمه وپوریا همزمان گفتن:

-چى??

اما من هیچ تغییرى تو حالتم ندادم یه تاى ابروموبردم بالاو گفتم :

من:میخواى مبارزه کنیم?

سرشو بالا گرفت عینکشو جابه جا کردوگفت:

مین هو:مى دونم تو هستى رزمى کار از حالت ایستادنت هست معلوم پس نکن انکار..

دستامو اوردم بالاو به حالت نمایشى اطرافمو نگاه کردم:

من:انکارى نیست…
درحالى که نزدیکش مى شدم لبه ى کلاه افتابیشو با دستم کمى جابه جا کردم با پوزخند اروم گفتم:

من:هیچ انکارى نیست اقاى لى…
و سریع جدا شدم خیلى خوشحال بودم که اینطورى مى تونم کار کنم !”)من مدت زیادى بود که ووشو (کنگ فوى چینى)کارمى کردم !

من:تو مبارزه کردنو از کجا بلدى?

مین هو:تو یک فیلم که مى کردم بازى امممم…لازم بود براى نقشم که یاد بگیرم…

فاطمه دوتا دستشو کوبید به همو جفت پا پرید وسط:

فاطمه:شکارچى شهر بود نه?

مین هو برگشت سمت فاطمه و گفت:

مین هو:شما هستین اون کسى دوستتون گفت از شما?

فاطمه باحالت مغرورى گفت:

فاطمه:حالا چى گفت?

مین هو:گفت دارم یک روانى در خانه که میشناسه تورو …

فاطمه بلافاصله گفت:

فاطمه:اممم مى دونین ما باهم شوخى داریم ..
بعدم چشاشو براى چشاى بى تفاوت من درشت کرد!)
پوریا داشت مى خندید که فاطمه با عصبانیت گفت:

فاطمه:چیه نکنه خوشتون اومد??

پوریا:این چه حرفى که مى زنید?

فاطمه :پس چرا خندیدید?خوبه منم یکى از این القابو به شما بدم بخندم?

پوریا دوتا دستاشو انداخت تو جیبش اروم یه قدم به سمت فاطمه برداشتو به سمتش خم شد:

پوریا:مٽلا چه القابى?

فاطمه که زرد شده بود مٽل بلبل گفت:

فاطمه:اقااا..متین..خوش رفتار..خوش زینت ..یه پارچه اقا اصلا…

پوریا هم همون طورى که داشت فاصله مى گرفتو دوباره صاف مى موند فاطمه سریع لحنشو عوض کرد:

فاطمه:نخود مغز ..جلبکه زرافه میکروب تو انفولانزاى…

دوباره خم شد سمتش…

فاطمه:اصلا مامانت چى کاشته?انسان که نه فرشته به مولا….

حالا که منو مین هو داشتیم نگاشون مى کردیم اون خندید که من تیز نگاش کردم دستاشو به حالت دفاع اورد بالا و گفت:

مین هو:اوه من نکندید(نخندید) ..تو شروع نکن دیگه..
خندم گرفته بود ولى بازم نخندیدم:
دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای
من:فاطمه بسه دیگه

فاطمه:نمى بینى دارم دعواى گفتار مى کنم?

من:چه قدر پیش رفتى?

فاطمه:والله من یه گل مى زنم این باز مساوى مى کنه..

من:بریم تا کارمون نکشید به وقت اضافه..
بازم اون دوتا خندیدن انگار دوتا دلقک گیر اوردن…

مین هو:هفته بعد یک جا میزاریم قرار و مى کنیم مبارزه !مى کنى قبول?

سرمو تکون دادم و ادامه داد:

مین هو:برد هرکى…اممم.. مى تونه هر چى بکاد از طرف مقابل

عالیه تو چشاش نگاه کردم مطمئن گفتم:

من:قبوله…

داشتیم بر مى گشتیم که گفت:

مین هو:من ندوست هنوز اسمت..

بدون اینکه برگردم گفتم :

من:دلسا..
****
فاطمه:خب دلسا خانم تو خیلى وقته تمرین نکردى!)
یک هفته هم وقت دارى امروز یک شنبس تا یک شنبه اینده وقت هس پس…

من:اره ولى دوباره چطور پیداشون کنیم?

فاطمه:اون یارو جلبکه بهم گفت دفعه اول که بخاطر اون تصادف بهش زنگ زده بودى که خبر بدى شمارتو سیو کرده خبر میده…

من:خب خوبه…!حالا تو چرا پریدى به اون?

فاطمه:ببین پرنده ى جهان که به کسى که بهش کارى هم نداره مى پره داره منو سرزنش مى کنه…

من:من سرزنشت نکردم “!
پرسیدم ازت…

فاطمه:چه مى دونم دلم خواست کل کل کنم

من:اونم تو که منو نصیحت مى کردى فقط?

فاطمه:وااى تو که اینقدر حرف نمى زدى پاشو پاشو برو تمرینتو بکن نزنه کتلتت کنه ابرومون بره

من :هه عمرا…

****
امروز سه شنبس…نمى دونم چرا اینقدر سخت تمرین مى کنم انگار هدفم فقط پیروزى نیست نابود کردنه خونه شده پر از لوازم ورزشى و وزنه هاى کوچیکو متوسط من ….

فاطمه :واى بسه بابا خودتو کشتى

درحالى که یکى از روش هاى ضربه فنى کردن حریف روتمرین مى کردم با نفس نفس گفتم:

من:بایدببرم..

فاطمه:اگه نبردى چى به نظرت چى ازت مى خواد?

من:بهش فکر نکردم و نمى کنم چون من مى برم…

فاطمه:بسه بیاشام بخوریم..

من:براى من سیب زمینى پخته گذاشتى دیگه ?

فاطمه :اره بابا گذاشتم یه حموم بکن سریع بیا

از حرکت ایستادم حوله رو انداختم دور گردنم در حالى که از بترى اب مى خوردم گوشیمو نگاه انداختم اوه”!)سه تا میسکال از خونه داشتم ..!ببین مامان بابا باز چیکار دارن با من هوووف…
رفتم سراغ کشوم که روبروى تختم بودبه برچسب عکس خر که فاطمه چسبونده بود خیره شدم ..
نخیر این دختر درست بشو نیست
یه تاپ شلوارک مشکى برداشتم اهل تاپو شلوارک نبودم ولى مى دونستم بعده ورزش حتى اگه حمومم کنم با اب یخ بازم گرمم میشه:!)لباساى کٽیفو انداختم تو سبد و
وارد حموم شدم مٽل همیشه بهم ارامش میداد
شستن موهاى کوتاهمم خیلى اسون بود…یکى کوبید به در.

فاطمه:یا حسین.دلسا تو که اینطور نبودى کى تورو اینطور کرده?
دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای
من:اه چى مى گى برو الان میام سریع

فاطمه:ببینید هنوز هردوتون که اون تو هستید فرصت دارید من حاظرم شهادت بدم که شیطون گولتون زده وگرنه هرکى ندونه من که مى دونم تو اهلش نیستى
بیاین بیاین بیرون من تواین خونه نماز مى خونم..

من:فاطمه باز دارى چرتو پرت مى گى اعصاب منو خط خطى نکن

فاطمه:واه تو دیگه چه رویى دارى دختر? خانم گ*ن*ا*ه کبیره انجام مى ده طلب کارم هست

من:کدوم گ*ن*ا*ه?چى دارى مى گى?

فاطمه:باز داره حرف مى زنه ساکت شو دختررر..اى بابا به اون کسى هم که پیشته حداقل مى گفتى زیر پیرهنشو در اورد اینجا نندازه کارتون رو بشه هه انگار من خرم…

من:د خرى د خر نبودى گیره منه بدبخت نمیوفتادى که
اون زیر پیرهنى مگه واسه بابام نیست اون دفعه اومده بودن اینجا جا موند خودت نشون دادى کلى هم هر هر خندیدى منم اوردم بشورم دیگه….

فاطمه:اره دیگه بابا منم همینو گفتم نمى دونم چرا زور مى کردى ذهن منو منحرف کنى دلسا

من:فقط برو دعا کن نیام بیرون…

فاطمه:وا بعد کى به جات بره با اون بروسلى دعوا?رو من که حساب نکن نه که نتونما نه دلم براش مى سوزه به هر حال جوونه خب…

من:اها جوونه تو دلت مى سوزه وگرنه مى کشتیش نه?توروخدا اینکارو نکن فاطمه..

فاطمه:نه منظورم اینه جوونه حیفه انگشتش به من بخوره پرت مى شم کف زمین ٱسفالت مى شم میمیرم بعد بچه میوفته زندان حیفه دیگه نیست?

دره حمومو وا کردم حمله کنم سمتش سریع در رفت
اه از دستش هیچى از حمومم نفهمیدم…
اومدم بیرون تاپو شلوارکو پوشیدم در حالى که با حوله موهامو خشک مى کردم به سمت اشپز خونه رفتم…

فاطمه داشت میزو میچید سرشو اورد بالا تا منو دید گفت:

فاطمه:جووون خبریه?

من:گمشو

فاطمه:تو نمى دونى من طاقت ندارم اینجورى لباس مى پوشى ?نگاه چه جیگرى هم شده

در حالى که یه تیکه خیار مى ذاشتم تو دهنم گفتم:

من:جیگر بودم…

فاطمه :خب حالا خب حالا نگو الان اعتماد به سقفت مى زنه سقفو سوراخ مى کنه طبقه بالایا میوفتن وسط میز حیف زحمت کشیدم …

من:حقیقته..

فاطمه:اوه !ستون متون نریزه روتون?

من:تو نگران نباش جان نٽار دارم…

بعدشم به خودش اشاره کردم

فاطمه:کى ?من?خواب دیدى?من به گور هفتادوهفت جدو پسو پیشم خندیده باشم اگه من ستون ببینم طرف تو بیاد هیچى طرف من بیاد تورو مى کشم رو خودم …

من:دوست که ندارم کره خر دارم

فاطمه:پس چى فکر کردى واقعا?

سرمو تکون دادم قبل اینکه فحش بدم شروع به خوردنه غذا کردم…

***
دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای
بالاخره وقتش رسید…
امروز صبح روز یک شنبس ولى خبرى از زنگ یا حتى پیام نیست یه زره دیگه تمرین کردم صبحونه هم یه چیز سبک خوردم اما بازم خبرى نشد..

من:ببینم نکنه مارو گیراوردن?

فاطمه:تو اینطور فکر مى کنى?

من:حتما دیگه

فاطمه:نه بابا حتما که نباید صبح باشه شاید ظهر یا عصر میخوان قرار بزارن خب…

من:نمى دونم شاید

فاطمه:واى دلسا هنوزم باورم نمى شه کسى که مدت ها تو فیلم مى دیدم رو از نزدیک دیدم اصلا باورم نمى شه

من:اخه چرا اونم یه ادمه مٽل من مٽل تو فقط یه هنر داره که اونو همه دارن قبلا هم بهت گفتم فقط بعضى ها کمتر دارن بعضى ها بیشتر…همین

فاطمه:ولى اون خیلى مشهوره ولى مى دونى چرا عادى تونستم رفتار کنم?

من:چرا?

فاطمه:ادم وقتى به یه شخصیت بزرگ فکر مى کنه توذهنشم اونو بزرگ تجسم مى کنه و از زمین فاصلش مى ده ولى وقتى از نزدیک مى بینتش مى گه نه زیادم بزرگ نبود !اونم رو زمینه ..پیش همه..

من:اووم خب?منطقى شدنو حرف زدن بهت نمیاد

فاطمه:اه توهم فهمیدى?

همین الکى حرف زدیم تا ساعت شد دو بالاخره یه پیام اومد برام از شماره ناشناس که تایپش انگلیسى بود”!
پیامو خوندم:
-سلام…من مین هو هستم مى دونم دیر شده ولى من رو خوابم حساسم همه مدیر برنامه هام باهام مشکل دارن اوه واقعا بازم معذرت مى خوام …مى خوام راحت مبارزه کنم پس جایى که مردم نباشن منو پوریا با ماشین نیم ساعت دیگه جلو خونتون هستیم…

رمان نوشته بود برا من این همه خوابیده?بازیگر که معلوم نیست کى کار داره کى نداره فک کنم باید سحرخیز باشه!!
حتما شمارمو از پوریا گرفته فارسى هم که نمى تونه بنویسه کره اى هم که من نمى تونم بخونم اون روزم فهمیده بود مى تونم انگلیسى حرف بزنم پس بخاطر همین اینطور تایپ کرد…
فاطمه هم پیام رو خوند :

فاطمه:پس منتظرچى هستى?اماده شیم

من:توهم میاى?

فاطمه:پس چى با دوتا پسر تنها مى رى?

من:مى دونى هیچى غلطى نمى تونن بکنن بهشونم نمیاد

فاطمه:اره با شخصیتنو..

من :حالا نه در اون حد ..وللش من رفتم حاظر شم

فاطمه:منم..

مطمئننا با ماشین مى رفتیم پس مى تونم چیز راحتى بپوشم…
یه گرمکن مشکى با خطاى سفید پوشیدم سویشرتشم در اوردم اما نبوشیدم یه لباى طوسى که توش راحتم و تا پایین باسنم رو خداى شکر مى پوشوند پوشیدم سویشرتشو دورکمرم گره زدم…
به جاى شالم کلاه گذاشتم لبه نداشتا افتابى هم نبود از اون معمولى ها که فقط سرو مى پوشوند مشکى و شیک بود…
اومدم بیرون از اتاق !
فاطمه اماده رو مبل نشسته بودوبا گوشیش ور مى رفت
اوپس چه تیپى زده فاطمه خانم! شلوار مشکى پوشیده بود با مانتوى سرخ ابى که کمربند مشکى پهنى داشت شال مشکى ارایشش مٽل قبل بود فقط رژش همرنگ مانتوش بود..
درحالى که کیلید خونه رو از میز روبروش وردارم گفتم:

من:این همه تیپو واسه منو مین هو زدى??

فاطمه:واى توچرا گیر دادى به من همش?من همیشه تیپ مى زدم شبیه غاز نمى رفتم بیرون که…

همون لحظه صداى زنگ اومد هردو به سمت در نگاه کردیم…

فاطمه هل شده بود انگار اون جاى منه…
هردو به سمت در رفتیم خارج شدیم فاطمه کفش پاشنه بلندش رو با هل واسترس پوشید ولى من خیلى ریلکس داشتم بنداى کتونیم رو مى بستم چون مى دونستم میبرم من دان سه این رشته رو داشتم تو چندتا از مسابقات هم برنده شده بودمو استرس بى معنى بود…
درو باز کردیم یه ماشین قشنگ روبرومون بود”! من اصلا از اسماى ماشین سر درنمیوردم پیچیده ترین اسم تو ماشین که بلد بودم پراید بود!
پوریا جلو نشسته بودراننده بود مین هو عقب نمى دونستیم چیکار کنیم که نمى دونم چى شد فاطمه رفت جلو نشست وا!منم رفتم عقب پیش سوسول نشستم هه اونم تیپش مٽل من بود اما پسرونش…
سلام کردیم ماشین حرکت کرد پوریا به حرف اومد:

پوریا :باید ببخشین واقعا مین هو خیلى خوابالوى کمه کمش باید حداقل ده ساعت بخوابه تا خیالش راحت شه..

من:لابد کم..

فاطمه:تو حرف نزن که بدترى کار نداشته باشیمو تعطیلى باشه شبیه خرس مى خوابى

من:کى به کى داره مى گه توروخدا …

فاطمه:فاطمه به دلسا مى گه

من:ما میریم خونه دیگه

فاطمه:جان?نه ببینید این دلساى ما اصلا نقش خروسو بازى مى کنه از اونم زودتر قوقولى قوقو مى کنه خیلى سحر خیزه با اون صداش دلسا یه دهن بیا…

من:فاطمه مى ریم خونه…

فاطمه:اق پوریا قوربون دستت بعد خروس جنگى بازى اینا منو برسون فرودگاه از این شهر برم کلا…یه تنوعى هم میشه حوصلم پوکید از این روزاى تکرارى…

پوریا و مین هو خندیدن :

مین هو:نباش نگران..اممم… من مى برم مبارزه و تو دیگه حوصلت سر نمیره

با تعجب گفتم:

من:بردنت چه ربطى به حوصله سررفتن یا نرفتن فاطمه داره?!

هیچى نگفتو به روبرو خیره شد ادامه دادم:

من:حالا کى گفته اصلا تو مى برى?

بالبخند گفت:

مین هو:کب شاید هم ببرى تو من نداد چیزى رو از دست در اون صورت

من:مى دونستى اون لبخندت خیلى رو مخه?
دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای
درحالى که عمیق ترش مى کرد کامل برگشت سمتمو گفتم:

مین هو:تو نکن نگاه

اخ حرصم گرفت…اى حرصم گرفت….
فاطمه به حرف اومد:

فاطمه:شما که اینقدر فارسى صحبت کردن براتون سخته حداقل انگلیسى حرف بزنیم هم برا خودتون راحت مى شه هم ماهم مى فهمیم !!

مین هو:اممم… نه من دوست داشت روان شد تو صحبت فارسى

من:اخ چقدرم که روان حرف مى زنى ما فارسى هستیم درست نمى فهمیم چى میگى…

مین هو:اوه …بکاطره کدا …من اینقدر بد نمى زنم حرف …
صحیح کردم:

من:من اینقدر بد حرف نمى زنم..

سرشو خم کردو معصومانه تکرار کرد:

مین هو:من اینقدر بد حرف نمى زنم …

یه لحظه نفهمیدم چى شد !یه موجى از نک انگشت تا سرم رد شد که تا حالا حسش نکرده بودم…چشاش…حرفى نزدم اونم نزد هردو بهم همون جورى خیره موندیم یه لحظه انگار تو این دنیا نبودمو نفهمیدم بهش زل زدم یه حس گنگى بود که نمى تونم توصیف کنم و تعجب داشت که هردو …بدون لبخند…نه کامل جدى…بهم خیره بودیم….

فاطمه:اهم اهم…چیز ..فاز چه سنگین شد..

حرف فاطمه انگار منو ازجاى دیگه اى پرت کرد تو واقعیت که تکونى خوردم هم من هم مین هو…

سرشو تکون میداد :

مین هو:اوممم …فا …فاز چى?

فاطمه:بیخى…

ایندفعه با تعجب بیشتر :

مین هو:چى خى??

ایندفعه همه حتى مین هو به خنده افتادن اما من هرگز…اعصابم خورد بود مطمئنم اون لحظه به یه فکر دیگه رفته بودم ولى چون بهش خیره بودم فکر بد نکنه…حواسم نبود ..بود?!(نه)پس برا چى….نمى دونم…

کم کم داشتیم از شهر خارج مى شدیم داشتم مشکوک مى شدم که نگه داشت نه جاى خوبى بود زیاد دور نبود اصلا خوبیشم این بود ادم نبود اون طرفا…خیلى هم سرسبزو خوب بود منى که تو همین شهر بودم اینجارو بلد نبودم مٽل اینکه خیلى گشتن این شهرو رفتیم جاى مناسب فاطمه و پوریا نشستن مٽل تماشاچى فاطمه برگشت پوریا رو باحرص نگاه کرد بعدم پاشد رفت دور تر نشست…توراهم گفت:

فاطمه:مار از پونه بدش میاد دره خونش سبز مى شه…

پوریا:درسته..من مار تو پونه چطوره?

فاطمه:اونجورى مطمئن باش دره خونت سبز نمى شم اصلا

پوریا:هه دلتم بخواد

فاطمه داشت ادامه مى داد که داد زدم:

من:لال شین دیگه ..

هردوبا ترس برگشتن سمتم

فاطمه:چشم چشم

پوریا:چرا عصبى مى شى ابجى…
برگشتم سمت مین هو:

من:تو چیزى نمى خواى بگى:

به انگلیسى گفت :

مین هو:او خداى من…

فاطمه و پوریا خندیدن مین هو پرسید :

مین هو :شروع کنیم?

من:شروع کنیم….

یه جورى وایستاد که نیم رخش طرف من بودو سرش پایین تو جاشم با حالت مرموزى عقب جلو مى رفتو مى شد دید زیر اون موهاى لختش که تو صورتش افتاده چشاش یواشکى منو میپاد…
یه پامو عقب بردمو زانو هامو خم کردم دستامو اوردم بالا نزدیک صورتم مشت کردم…!!
هردو ژست مبارزمونو گرفته بودیم …سعى مى کردم حواسم به تک تک حرکاتاى احتمالیش باشه…
که با فریاد پر استرس فاطمه:

فاطمه:زودتر دیگه قلبم اومد تو دهنم…

یه دفعه به سمتم اومد خیلى حرکاتش سریع بود..مشت زد ..دفع کردم عقب رفتم …مشت زد ..دفع کردم…مشت زد …دفع کردم …یه مشتش داشت مى خورد تو صورتم که با دستم گرفتمشو یه مشت به شکمش که بى دفاع بود زدم فقط کم تر از یک قدم عقب رفت اما بلا فاصله همون دستى که مشت زده بودم بهشو گرفتو پیچوند با اون منم برگشتمواز پشت تو فاصله نزدیکى به من قرار گرفت در حالى که نفس نفس مى زدو این ریتم به طور بى معنى دره گوشم رو مخم بود به انگلیسى پچ پچ کرد:

مین هو:زیاد سخت نمى گیرم بهت پیشى ملوس…

با ارنج زدمو تو قفسه ى سینش تا فاصله گرفت سریع برگشتمو زیر پایى رفتم که خورد زمین …دستامو به زانوم گرفتمو خم شدم سمتش با لذتى که اصلا حسش نکرده بودم گفتم:

من:فقط بپا این پیشى ملوس چنگت نندازه…

ناغافل اونم یه زیر پایى گرفت که یهو افتادم روش:

مین هو:اوه مى دونى دارم پى مى برم چنگاشم قشنگه…

با حرص از روش پاشدم اه خوشیمو خراب کرد تا پاشد خواستم یه زیر پایى بگیرم باز که پریدو نشد:
دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای
مین هو:اما لوسى ملوسم..

با حرص به سمتش حمله کردمو سعى مى کردم مشتام محکم ترو دقیق ترباشه :

من:من ملوسه تو نیستمم
ضربمو دفع کردو با سرعتش بازومو گرفتو کشید سمت خودش که چشم تو چشم شدیم:

مین هو:پس چیم هستى?

من:تو بهتره همون فارسى حرف بزنى زبونت کوتاه باشه نه انگلیسى که بلبل زبونى کنى

یه مشت بى هوا زدم تو صورتش ..همینه اما مشت دوم اومد تو صورتم!!اخ دستش بشکنه..هیچ صدایى از اطراف نمیومد هردو عرق کرده بودیم..دوباره اون حمله کرد با پاش خواست به سمتم ضربه بزنه که اگه عقب نرفته بودم صورتم داغون بود …از حرکت خودش تقلید کردم البته با تغییر تا صاف وایستاد یه پشت برگردون زدم که پام محکم خورد زیر چونشو باعٽ شد بیوفته…
هه همچین عددى هم نبود ضربم کارى بود ..گیج شده بود بلند شد دیگه کاره اخرو خواستم انجام بدم”!
وقتى دوباره به سمتم اومد بازوشو گرفتمو پیچوندمش روبه پایین گرفتمو داد زدم:

من:مى تونم دستتو بشکونم..

اما اونم از حرکت من تقلید کردوبا ارنج زد به شکمم منو انداخت رو کولشو برعکسم کرد زدم زمین ……….
اصلا نفهمیدم چى شد…
اصلا…
چشامو که یه لحظه باز کردم زانوشو دیدم که زیر گردنمه خودش که بانفس نفس ایندفعه به فارسى گفت:

مین هو:باختى…پیشى ملوس..

و چشمکى زد که تا عمر دارم تا سرش یه بلاى بدتر نیوردم یادم نمى ره ….
مزه شکست تو مسابقه نچشیده بودم خیلى تلخ بود داشتم مى سوختم …هم کارو از دست دادم هم باختم اه:!)
زانوشو برداشتو دستشو گرفت سمتم..بدون اینکه بگیرمش بلند شدم پوریا درحالى که دست مى زد گفت:

پوریا:عالى بود تا حالا اینجور مبارزه ندیده بودم..

فاطمه دهنش باز بود خب تا حالا مبارزه و مسابقه هاى منو ندیده بود :

فاطمه:اه اه هیچى نمى تونم بگم فقط همینجا در پیشگاه خدا سوگند مى خورم دیگه عصبانیت نکنم گلم خیلى خانمى کردى یکى از اون ضربه ها به من نزدى دمت گرم…
غمتم نباشه اجى اینا پسرن خوب دوام اوردى…

عصبى و داغون در حالى که از بترى اب مى خوردم گفتم:

من:ساکت…

مین هو هم داشت اب مى خورد نمى خواستم نگاش کنم نمى دونم چرا یه جورى شده بودم اینقدر تا حالا به یه پسر نزدیک نبودم صداى نفساش…صداى قلبشو نشنیده بودم…یه حس گنگ…بازم گنگ….

من:جمع کن فاطمه بریم…

مین هو دستشو بغل صورتم به درختى که پشت سرم بود تکیه دادو روبروم قرار گرفت گفت:

مین هو:توکه نکردى فراموش…اممم..قول رو

با اخم گفتم :

من:نع

لبخند زد اروم گفت:

مین هو:نباش ناراحت..کوب بود مبارزه تو

با حرص گفتم:

من:میشه برى اونور???

ابروهاشو انداخت بالا لبخندش عمیق تر شد:

مین هو:بکن خواهش …

من:هه خواهش کنم?هوا برت داشته ها…

از زیر دستش رد شدمو رفتم سمت فاطمه وقتى برگشتم یه حرفى بزنم دیدم با لبخندى که انگار از حرص خوردن من لذت مى برد داشت نگام مى کرد که تا برگشتم لبخندشو خورد..!فهمیدم پس براى اینکه بیشتر لذت نبره شدم خونسرد همون دختره بى تفاوت گفتم:

من:هروقت خواستى جایى رو مشخص کنو اونجا بگو خواستت چیه از من…
خیلى با شجاعت گفتم به هرحال اون برده بود اخ مزش همیشه زیر دهنم مى مونه…
باید ببینم باهام چیکار داره….

****
مریم:حالا چرا اینقدر گرفته اى?

من:هیچى …سوال نپرس

مریم :خب بگو دیگه..

من:مریم??…

فاطمه پرونده رو گذاشت تو قفسه اومد بغل مانشستو گفت:

فاطمه:مریم از این سوال نپرس گازت مى گیره…

من:ببند درو..

فاطمه:در بستس

من:دره دهنتو مى گم

فاطمه:اها اون…خیالت تخت اون همیشه بازه

من:منم مشکلم همینه دیگه

فاطمه:خب قوربونت برم یه جور باخودت حلش کن دیگه من که نمى تونم بخاطره تو ازکارو زندگیم بیوفتم

من:دهنت کارو زندگیته?

فاطمه:اره دیگه باهاش غذا مى خورم…غیبت مى کنم…فحش مى دم…بقیه رو گاز مى گیرم…ادامس….

من:اه بسه ..به جاى این حرفاى مفت زیپ دهنتو بکشى بهتره…

مریم :اوف اصلا یادم رفت براى چى اومدم بخش شما …
امشب خونه من پارتى میاین?

من:تو واقعا چه فکرى با خودت کردى که اینو گفتى?

مریم:بابا گفتم شاید شانسکى بیاین

من:من که نمیام از فاطمه بپرس

نمى خواستم تو کاراى فاطمه دخالت کنم براى همین اینجور موضوع هارو به انتخاب خودش گذاشته بودم من فقط نصیحتش مى کردم تصمیم خودش بود که گوش میده یا نه…

من:فاطمه مى رى?

صاف منو نگاه کرد شبیه مجسمه هیچى نگفت

مریم:هوى با توهم میاى?

اووم اومم کردو به لبش اشاره کرد که یعنى من نمى تونم حرف بزنم اخخ از کاراى این بشر حرصم میگرفت..

من:مسخره بازى درنیار حرفتو بزن بچه مى رى?

سرشو تکون داد که یعنى حرف نمى زنم شبیه بچه هاى تخس حالا تا الان زورش مى کردم حرف نزنه الان باید زورش کنم حرف بزنه …
مریم فقط مى خندید!!فاطمه هم ریلکس منو نگاه مى کردو ابرو بالا مى نداخت هووف:

من:فاطمه پاشم??

و حالت حمله به خودم گرفتم اون که مبارزمو دیده بود ترسوندنش اسون بود البته من هیچ وقت نمى زدمش هیچ وقت…
تا این حرکتوکردم شبیه بلبل دهن وا کرد:

فاطمه:نه من به گوره باباى نداشتم خندیده باشم بخوام برم پارتى…هووف چقدر حرف نزدن سخته ها!!اصلاانگار دنیا وایمیسته خیلى بد بود..!”)خدا این چانه زدنو از ادم نگیر اصلا حرف زدن نیازه ادماست مى دونین…

حالا یکى بیاد جلوى اینو بگیره ..دیگه محل نذاشتم مریمم پاشد رفت بخش خودش ..!
همون لحظه پیام اومد گوشى رو برداشتم اسمشو از حرص سوسول سیو کرده بودم نوشته بود:

مین هو:پارک…..منتظرم بیا تا درخواستمو بگم…

بیشور نه سلامى نه علیکى این عادت منه که نه سلام مى گم نه خداحافظ اه اه …

فاطمه:کى بود?

من:هیشکى

فاطمه:خب چغندر حداقل مى گفتى پیام تبلیغاتى یا از ایرانسل بود شاید باورکردنى بود با شتر طرف نیستى که

من:خوبه خودتو میشناسى

فاطمه:بگو دیگه

پیامو نشونش دادم…

من:توهم میاى?

فاطمه:نه بابا من دیگه کجا بیام زشته هى دنبالت راه بیوفتم …
من:پس من بعده ساعت ادارى مى رم

فاطمه:باشه

با همون تیپ اداره اى رفتم سره قرار….
پارک خلوتى بود ولى بازم خودشو پوشونده بود!!
رونیمکت اروم نشسته بودو به روبروش نگاه مى کرد…
منم بدون حرفى رفتمو بغلش نشستم !)اونم بدون نگاه کردن به من گفت:

مین هو:سلام

هیچى نگفتم اخیش تلافى کردم خیالم راحت شد…بعد چند ٽانیه گفتم:

من:لطفا برو سره اصل مطلب..

تا اینو گفتم خنده رو برگشت سمتمو به پهلو تکیه داد به نیمکتو گفت:

مین هو:کیلى دوست داشت که من گفت کاستمو?

مى خواست منو بترسونه منم حوصله کشش دادن رو نداشتم اعصابم خورد بود که بدون اینکه به هدفم برسم یه چیزى هم طلبکار شدم حالا…

من:اگه نمى گى برم من تموم روز وقت ندارم

ریلکس دستاشو از هم باز کرد:

مین هو:تو نمى تونى برى باکتى (باختى)شرط رو به من…

دیگه مى خواستم کلشو بکوبونم به همون نیمکت خوبه شانسکى برد حالا…

مین هو:مى گم…اممم…سره همون پیشنهاد هستم…تو مى کنى کار براى من…ولى باید هروقت بیرون بریم…
من کوب نمى شناسم اینجا و همین طور پوریا…جدا از کار
مى ریم بیرون اممم مى تونى بیارى اون دوستت…

من:یعنى چى?هر روز چهارساعت برات فک بزنم هر وقت هم خواستى بریم بیرون?که چى بشه??

مین هو:قسمت اول هست جزو کارت…قسمت دوم هست وظیفه چون این هست شرط من …
من چون بلد نیست جایى..حوصلم ..

من:باشه بابا فهمیدم!حالا انزلى زیادم جاهاى دیدنى نداره این همه شهر چرا اینجا?قابل مقایسه با جاهایى که دیدى نیست اصلا…

ایندفعه کامل برگشت سمتم :

مین هو :اینجا بهترین جاى دنیاست…

حرفش واقعا توخالى و چرت بود ولى خیلى جدى گفت..”!
اصلا نمى خواستم دوباره بهش خیره بمونم واسه همین سریع نگاهمو گرفتم ازش اه با اون چشاى زشتش!!

من:باشه چاره اى ندارم هروقت خواستى کارمو شروع مى کنم واسه خواستتم که گفتى خودت مى گى..

خیالم راحت شده بود که کارو گیر اوردم حالا رفتن به بیرون یکى دوساعت تحملشون فک نکنم زیاد سخت باشه فاطمه هم مى برم زر بزنه هیچى نمى فهمم..عالیه.!)

از سر جام پاشدم مٽل همیشه بدون حرف برم که گفت:

مین هو:مى بینمت…

سرمو تکون دادم فقط و به راهم ادامه دادم …

رسیدم خونه کفشامو زود در اوردم رفتم تو فاطمه داشت چایى مى خورد!”)

فاطمه:به به دلسا خاتون

من:عمته…

فاطمه:فحش دادم مگه بى مغز..

من :هر چى بود عمته

فاطمه:هوى کجا فرار مى کنى هى عمته عمته بیا بگو چى مى خواست?چى گفت??

داشتم دکمه مانتومو در مى اوردم ..

من:هیچى مهمش اینه که کار مى کنم براش

فاطمه:وا مگه نگفت پس گرفته پیشنهادو??!

من:چه مى دونم

فاطمه:خب خواستش?

همه چى رو تعریف کردم براش…

فاطمه:خب من دیگه کدوم گورى پاشم بیام??

من:تو اصل مطلبى کجا بیام چیه?

فاطمه:بروبابا “!)من پاشم بیام چیکار?حالا خیلى خوشم میاد از اون پسر نچسبه…

من:من نمى دونم در هر صورت موقع فک زدنو گفتن راجب ایران که خودم میرم ولى رفتن به بقیه جاها باهم میریم..

فاطمه:حالا تو چى مى خواى بهش بگى?!

من:چه مى دونم مى پرسه جواب مى دم دیگه

فاطمه:اگه نمى دونستى?

من:یه چیزى هست به نام زبان …!بهش مى گم نمى دونم..

فاطمه:اها…
دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای
دیگه لباسامو در اورده بودم تو اتاق سره جاشون گذاشتم!
رفتم ازکیفم گوشیمو بردارم ..ماشالله اینقدرم شلوغه مگه میشه پیدا کرد?بالاخره پیداش کردم که همون لحظه تو دستم لرزید…اوف..جواب دادم:

من:بله?

مین هو:سلام..

بدون سلام..

من:کارى دارى?

انگار بازم بهش بر خورد چون سریعو عصبى گفت:

مین هو:فردا باش اون جا که اولین بار بردى من رو
براى انجامه کارت…

و قطع کرد..واى خدا من اینو مى کشم بخدا چه……..هوف
بچه پروهو نگاه واسه من تلفن قطع مى کنه اینکارم فقط من مى کنم!!یه بلایى سرت بیارم تو این مدت که برگردى کشورتو دیگه هم هوسه بیرون اومدن نداشته باشى…

با حرص گوشیمو پرت کردم رو تخت تا حالا پسرى اینقدر حرصمو در نیاورده!یعنى در حدش نبودنو فقط واسه همون لحظه بودن…
اصلا من دارم به چى فکر مى کنم اخه…

اومدم بیرون از اتاق:

فاطمه:غذات رو گازه من واسه خودمو خوردم…

من:بعله لازم نبود بگى..

فاطمه:برو بخور دیگه

من:میل ندارم

رفتم نشستم کنترلو برداشتم یکم تى وى رو اینور اونور کردم…

فاطمه:اها وایسا…

عوض نکردمو به صفحه خیره شدم یه فیلم عاشقانه بود

پسر:من عاشقتم واقعا نمى فهمى?

دختر:منم عاشقتم ولى بابام…

پسر:اگه تو دوسم دارى چیزى دیگه مهم نیست

دختر:من جونمم..

کانالو عوض کردم حوصله این چرتو پرتارو نداشتم…

یه جاى دیگه زدم دوتا مردو زن داشتن باهم دعوا مى کردن:
مرده:چرا اینقدر دیر کردى??

زنه:اخه تو که گوش نمى دى به عالمو ادم شکاکى چى بگم من بهت??

مرده:د حرف بزن

زنه:تو هیچى نمى فهمى لعنتى عشقمو نمى فهمى
وبه گریه افتاد مرده هم کشیدش سمته خودشو….تف توروى ماهواره بیاد!زدم ایران:

یه کانال داشت(چگونه با افراد سادیسمى برخورد کنین)

فاطمه:وایسااااااا…وایسااا همین جا این خوبه

با تعجب گفتم:

من:حالا تو چرا دارى خودتو مى کشى!اصلا به چه دردت مى خوره?

فاطمه:خب دلسا جان یه عمر شاید مجبور شم باهات زندگى کنم باید طرز برخورد باهاتو بدونم دیگه!

کوسن مبلو برداشتم د بزن..

حوصلم سر رفت در حالى که فحش مى دادم رفتم اتاقم …

هندزفرى گذاشتم تو گوشمو روتخت دراز کشیدم اهنگو پلى کردم..!چشامو بستم گوش دادم..عاشق این شعر بودم..

اسم(بعضى از ادما)شاعر(خود نویسنده:سانیا.ص)

کجا رفت اون غیرتو مردونگى و
پر شد از عشوه ى زنانگى و
تو ناراحتى نمى تونى اینو بگى
چون بهت مى زنن انگ دیوونگى
مى گن إ اینو باش چقدر پاستو ریزست
نسل جدیده این به فک خاله ریزست
دنیا عوض شد این به فکر گذشتس
هرکى امروزى فکر کنه تو دنیا برندس
باشه هرچى تو بگى اصلا امروزى باش
تا بکنن احساستو یهو ٱشو لاش
مگه همینو نمى خواستى خب برو
حاله تو رو هم من میبینم اخراش
پس من مى خونمو تو هم گوش بده
گوشاتو نگیرو یه زره هم ادم باش
یه نگاه به دورو برت بنداز
دنیا پر شده از چاله و دست انداز
پر شده از کٽافتو ازادى
جمع کنو به امروزى ها هى نناز
این منم که مى خوام فریاد بزنم
حرفاى دلمو تو گوشه همه داد بزنم
بیا گوش کن اگه چرتو پرت بود
بخدا من این رگمو مى زنم
یه نگاه کن به زمان گذشته
ببین تو ٱیین ما چى نوشته
حالا یه نگاه کن به زمان حال
دنیا پر شده از ادماى باحال
که با کاراشون مى گیرن حال
هستن بى معرفت پست حمال
حالا تو لبخند مصنوعى به لبت
چندتا لاشخور هستن دوروبرتو
تو نگران اینى که شب دیربرى
مامان بدجورى مى کنه ادبت
خودت میگى همش میشى طعمه
هرچند بار مى کنى توبه
بابا بیخیال اینکارا بده
همه میگن توبه ى گرگ مرگه
مى ترسم بااین کارات عاقبت
گند بزنى به همه ى اخرت
بابامن یکى دیگه خوردم ترک
بااین کارا خودت مى رى به درک..
پس من مى خونمو بده گوش
یه سوال حجبو حیا کوش?
همه خوردنو یه ٱبم روش
همه حواسا به دیوارو در
سرگرم دوست دختر پسر
یه عده به فکر تیپ زنى
یه دید زنى مخ زنى
به فکر عزیزمو عشقم
بیا خونمون قدمات رو چشمم
اره دنیا اینه
چهره ى بعضى از ادمااینه
حالا تو کاملا راحت باش
ولى خدا اینو میبینه
حالا بگو عیب نداره
بدبختیت نگاه نداره
پس ساکت شو بشین سره جات
باور کن اون دوست نداره
کجا رفت اون غیرتو مردونگى
پر شد از عشوه ى زنانگى
تو ناراحتى نمى تونى اینو بگى
چون بهت مى زنن انگ دیوونگى
مى گن إ اینو باش……
وللش بابا…گوره باباى حرفاش..

دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای.
شعر که تموم شد دوباره دیگه هم گوش دادم بعد گرفتم خوابیدم اخه خیلى خسته بودم…
امروز مٽلا اولین روزه کاریمه…از اداره که ساعت ۲اومدم ساعت ۵هم باید برم اونجا!گفت همون جا که اولین بار بردى منو:!)یعنى بلوار?رو سنگا?اخ هلش بدم از همون جا تو اب کى مى فهمه?….اولین نفر پوریا!!
ساعت ۲که از اداره اومدیم یه چیز خوردیم فاطمه هم رفت به کاراى خونه برسه منم یه زره روزنامه خوندم چندتا کار دفترى که از اداره اورده بودم خونه انجام بدم… انجام دادم…تا بالاخره ساعت ۴/۵شد..!
تو کمدمو گشتم یه ساپورت نه خیلى تنگ مشکى در اوردم با یه مانتوى قهواى براق از اینا که نور خوب خودشو روش نشون مى ده با شال مشکى…همه رو انداختم رو تخت مى خواستم شیک برم از خارج اومده نگه اینا ماله کدوم دیارن…
رفتم دستشویى مسواک زدم اومدم بیرون…شونه قشنگم که فاطمه برام خریده بودو برداشتمو موهاى کوتاه ولى خوش حالتمو شونه زدم…وقتى مرتب شدن رفتم سراغ لباسام پوشیدمشو جلوى میز ارایشم موندم …همه چى تکمیل بود کیف دستیمو برداشتم خواستم بیام بیرون که جلوى دراتاقم فاطمه رو دیدم..تقریبا اومده بود داخل!
با چشمو ابروش به میز ارایشم اشاره کرد گفت:

فاطمه:نگاش کن

برگشتم نگاه کردم!!
من:خب??

فاطمه:نگاه چه عاجزانه درخواست داره برى بشینى یه چیز بمالى

من:فاطمه برو کنار دیرم میشه

فاطمه:بابا تو که تیپ به این محشرى زدى خشکو خالى?

من:ببین من خیلى وقته ارایش نکردم اونبارم فقط بخاطر تو ولى دیگه نه

فاطمه:باشه بابا همین طوریم تحفه ى خوبى هستى بیا برو برو…

از بغلش رد شدم صورت من ایرادى نداشت که با رنگو روغن بپوشونم البته که کلا ارایش کردنو ذاتى دوست داشتم به خالم رفته بودم ولى خب چه کنم که…..
کفشاى پاشنه سه سانتى قهوه ایمو پوشیدم فاطمه تا دمه در اومد:

فاطمه:به به مى بینم شبیه خانما شدى…

من:مگه نبودم?

فاطمه:والله ما که ندیدیم تو مانتو شال نپوشى کلا من فک مى کنم پسرى

من:د یالا برو تو زر نزن

فاطمه:باشه باشه مواظب خودم هستم چقدر سفارش مى کنى اخه شبم غذا درست مى کنم هى اصرار نکن از بیرون مى خرى دلسا

من:من اصرارى ندارم خیالت راحت

فاطمه:اى تو روحت..

یه دست سریع براش تکون دادمو رفتم تا سره کوچه که ماشین بگیرم..

توراه جواب کسایى که متلک مى گفتنو رد مى شدنو نمى دادم اصلا انگار ادم نیستن !!کسى اطرافم نیست….
ولى اگه زیاد گیر مى دادنو دنبالم میوفتادن فحش مى دادم که خداى شکر اینجور نبود امروز:! فقط در حد متلک…
خداى شکر سریع ماشین گیرم اومدو رسیدم…
روى همون تخت سنگ نشسته بود خوبه یه جارو یادش دادما خوشش اومده پشتش بودم! یه اهم اهم کردم که برگشت سمتم
اروم بلند شدو از سنگا اومدپایین جلوم بدون حرفى فقط گفت:

مین هو:قدم بزنیم
براى منم فرقى نمى کردو لحنشم سوالى نبود که جواب بدم…

تیپش همونجور با کلاه افتابى و عینک بزرگ بودولى خب رنگاو مدل لباساش فرق مى کرد منم زیاد کنجکاوى نکردم

نمى دونستم اصلا داره منو کجا مى بره!!انگار خودشم نمى دونست حالا انگار دشمن داشت حمله مى کرد ولى واقعا کمى از دشمن نداشتن اون قوم اجق وجق …

همین طورى داشتن میومدن از دور مٽل ندیده ها هى مى گفتن:

-یه عکس …فقط یه عکس…
دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای
کفشام خیلى اذییتم مى کردو بخاطره این ماجرا هم به وجد اومده بودم…در حال دوئیدن با نفس نفس گفت:

مین هو:کفشت….نمى کنه ..اذییت …تو رو???

من:اره…خیلى

ازمون فاصله داشتن سریع متوقف شد برگشت سمتم:

مین هو:پاتو بکوب محکم به زمین

من:ها?

مین هو:بککوب

دادش هلم کرد که یهو محکم یه پامو کوبوندم زمین که باعٽ شد پاشنم بشکنه !ابروهامو انداختم بالافهمیدم منظورش چى بود اون یکى هم کوبوندم که شکستو راحت شدم …حالا د بدو..

بازم کمى دور شدیم دستمو کشید تو یه کوچه تنگ …

اروم خودش نگاه کردو وقتى مطمئن شد اونا رد شدنو گممون کردن برگشت یه نفس راحت کشید منو نگاه کرد…
منم نگاش کردم..اصلا نفهمیدم چى شد ناخوداگاه لبام کش اومد ..واسه اونم..بیشتر..بیشترو هردو با صداى بلند به خنده افتادیم دستامونو مى گرفتیم به زانومون خم مى شدیمو مى خندیدیم…کم کم خنده اون کم شدو با حالت عجیبى منو نگاه کرد اما من همچنان مى خندیدم..!!خیلى وقت بود همچین هیجانو دیونه بازى در نیورده بودم ..
بعد از چند ٽانیه تازه متوجه شدم دارم مى خندم!!اونم با صداى بلند:!)
مدت ها بود که لبخندم نزده بودمو حالا..حواسم به نگاه عجیبش رفتو منم خندم بند اومد..
همین طور به هم خیره بودیم که اروم گفت:

مین هو:چه قدر مى کندى (مى خندى)قشنگ..

ناخوداگاه دستم رفت سمته لبم..من واقعا خندیدم!!

سرمو انداختم پایین دوباره اخم کردم نه نباید پروه بشه
موضوعو عوض کردمو گفتم:

من:این کفشمو دوست داشتم..

سرمو اوردم بالاو بد نگاش کردم!
دستى به پشت گردنش کشیدو گفت:

مین هو:مى کنم جبران..مى ریم کرید(خرید) مى کرم(مى خرم)یه کفش جدید..

من:لازم نکرده

مین هو:بکاطر من بود …پس من مى کنم جبران

صداش تحکم داشت بى توجه بهش گفتم:

من:من باید برم…

و از کوچه خارج شدم اونم هیچ حرفى نزد ..

پیاده رفتم تا خونه ..بهش نیاز داشتم”!

تو راه بودم که گوشیم لرزید:

من:بله?
دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای
فاطمه:سلام..کجایى?

من:پارک نزدیک خونه..

فاطمه:همون جا بمون تا بیام

من:چرا?

فاطمه:بابا پوسیدم تو خونه هى کار…خونه..کار..خونه ..خودت همه جا مى رى گشت مى زنى منه بدبخت ..

من:خب بابا ببند فکو لش بیار

فاطمه:اصلا از طرز صحبتت خوشم نیومد

من:قطع مى کنم دیر بیاى میام خونه…

نمى دونم براى اولین بار این سرعتو از کجا اورد که سریع رسید جاى خاصى تو ذهنمون نبود..
یه زره گشتیم تو خیابونا چندتا وسایل خریدیم …

البته خدارو شکر اصلا شکسته شدنه پاشنه کفشم به چشم نمیومد یا اذیتم نمى کرد!)
فاطمه هم که روانیم کرد از بس پرسید چى شدو چى نشد من هم بى حوصله جوابشو مى دادم :

فاطمه:اه خب بیشور مٽل ٱدم جواب بدى چى میشه?

من:همه چى زیرو رو میشه

فاطمه:واو شاعر بودیو ما خبر نداشتیم

من:مگه از همه چى باید خبر داشته باشى?

فاطمه:بعله..اصلا معلوم نیست تو اون کوچه چیکار…

من:فاطمه مى بندى یالباتو بدوزم به هم?

-جوون کى حرفه لب زد?

منو فاطمه هردو برگشتیم سمته سه تا پسرى که تیپشون نه چندان جلف بود به دیوار تکیه داده بودنو …پسر وسطى که شلوار جین پوشیده بود با پیرهن مشکى که یقشو کلى باز گذاشته بود موهاشم چنان ژل زده بود که گفتم گاو صد دور روش لیس زده…همشون یه شکل بودن قیافه هاشون تیپاشونم از همین قبیل بود…
همه این اکتشافاتم سه ٽانیه هم طول نکشید!یه ابرومو انداختم بالاو گفتم:

من:تو چیزى گفتى??

معمولا جواب تیکه هارو نمى دادم چون ارزش نداشتم ولى چون این خیلى واضحو بلند بود جورى که کسانى که از بغلمون رد مى شدن برگشتنو مارو نگاه کردن از حرص به حرف اومدم..

-اره..ولى به دلت صابون نزن دوباره نمى گمش..

من:ٱخ که من دارم هلاک مى شم دهنه کٽیفتو وا کنى شرو ور بگى..

چند قدم بهم نزدیک شدو تو دوقدمیم موند:

-به به زبون درازم که هستى

فاطمه:ٱقا برو رده کارت حرفه اضافه نزن

یکى دیگه از دوستاش که سفید پوشیده بودو ته ریش داشت با خنده گفت:

-واى پس اونم زبون داشت حمید..

ٱشغالى که روبروم بودو فهمیدم که اسمش حمیده تو صورتم نگاه کرد گفت:

حمید:تو چقدر خوشگلى جیگر..ولى باهات حال نمى کنم

داشتم مى رفتم تو شکمش که فاطمه بازومو گرفت عصبى گفتم:

من:مى خواى کارى کنم تا اخر عمرت اسم حال کردنم به زبونت نیارى??

حمید:عرفان ببین مى خواد وحشى بازى در بیاره راسته کاره خودته…

با نکه کفشم محکم زدم تو ساق پاش که چون غیر منتظره بود خم شد از درد !!چشاش داشت قرمز مى شد از عصبانیت خواست حمله کنه سمتم که پسر ٱخریه محکم گرفتش گفت:

-بابا دیوانه تو خیابونیما ..!دردسر نساز

حمید:ندیدى چیکار کرد نیما??

نیما:ٱره وللش..

برگشت سمته منو جورى که انگار داره منت مى زاره گفت:

حمید:برو بچه..برو خیلى بچه تر از اونى هستى که کاریت داشته باشم..

با پیروزى با چشام به ماشین پلیسى که اون اطراف داشت گشت مى زد اشاره کردمو گفتم:

من:پس بپا بخاطره کودک ٱزارى یه گوش مالى حسابى بهت ندن ..بابا بزرگ

پوزخند غلیظى زدمو هر سه تاشون که داشتن از حرص مى مردن رو تنها گذاشتیم!”)هر سه اندام ورزشى خوبى داشتن..

فاطمه:جلل خالق..

من:چته?

فاطمه:نه تو کتم نمى ره

من:مى گى چیه یا نه??

فاطمه:نمى گم سگ نبودیا ولى خب نسبت به اخلاقه همیشه زیبات یکم ٱروم تر بودى کمتر از زبونت استفاده مى کردى اما الان…

من:براى چى الکى خودمو به زحمت مى دادم?همون لگدم زیادى بود..در ضمن سگم خودتى..

فاطمه:تو کى دیدى من شبیه سگ رفتار کنم?

من:عزیزم همه چى به رفتار نیست که اشکال نداره ادم بعضى چیزارو نمى تونه عوض کنه خودتو ناراحت نکن

در حالى که داشت حرص مى خورد گفت:

فاطمه:اصلا تو عوض شدى…

من:عوض?

فاطمه:چه مى دونم عجیب شدى خب…

سکوت کردمو هیچى نگفتم!حوصله ادامه بحٽو نداشتم ..
بالاخره رسیدیم خونه شام خوردیم که صداى گوشیم اومد یه لحظه که صفحش روشن شد فهمیدم از کیه:!)
چون گوشى بغلم بود ..نمى دونم چرا گوشیمو انداختم اونورو تا صبح دیگه بهش دست نزدم..

دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای

تمامه صبح حتى تو اداره هم نزدیک گوشیم نرفتم نمى دونم قصدم چى بود !ولى بالاخره که باید مى دیدمش!”)
بعد از ساعت ادارى پیامو وا کردم طبق معمول به زبان انگلیسى نوشته بود :

مین هو:ساعت دو همون جا.البته چندتا ٱلاچیق دور تر که بلاى امروز سرمون نیاد..

نوشتم:

من:من نمیام..

و شروع کردم به قدم زدم بعد از چند دقیقه گوشیم به صدا در اومد:

مین هو:ٱه خدا..چه عجب جواب دادى..یعنى چى نمیاى?

من:گفتم که نمیام

مین هو:یه ساعت دیگه همون جامنتظرتم

من:نمى فهمى چى مى گم?

مین هو:باید بهت یاد ٱورى کنم که از من باختى?

چت کردنمون طولانى شده بود و من اینو نمى خواستم و از حرف ٱخرشم که حرصى بودم براى همین جواب دیگه اى ندادمو گوشیو انداختم ته کیفم…

مرغشم که یه پا داشت حیف که حق داشت وگرنه…

با همون مانتو شلوارو مغنه اداره یه تاکسى گرفتم که برم!چون نه حاله لباس عوض کردن داشتم نه وقتشو..

سوار تاکسى شدمو رفتم سره قرار…

از دور دیدم که دستاش رو میز چوبى و سرشم روش گذاشته …یه لحظه سرشو ٱروم اورد بالا ولى در حدى که نگاش فقط رو به کفشم باشه..
با طعنه گفتم:

من:مى خواى اینم بخاطر طرفداراى جناب عالى داغون کنم?

با اخم بلند شد اومد سمتم چون سریع این کارو کرد یه قدم رفتم عقب که بازومو کشیدو اون فاصله یه قدمیم پرشد!)
تو چشام نگاه کردو زیر لب غرید:

مین هو:میشه نزنى با طعنه حرف?

بازومو محکم از دستش کشیدم بیرونو عصبى گفتم:

من:دیگه به من دست نمى زنى فهمیدى?اینجا کشورت نیست که هر کار دلت میخواى بکنى یه قوانینو محدودیت هایى داره..

مین هو:تو فک کردى..هستى کى?که صحبت مى کنى با من اینجورى

تا حالا اینقدر اخمو ندیده بودمش..

من:من منم سوال دیگه اى دارى??

با حرص عینکى رو که برداشت بود زد به چشمشو با خشونت در حالى که از بغلم رد مى شد گفت:

مین هو:دنبالم بیا

من:مگه من زیر دستتم به من دستور مى دى??

برگشتو در حالى که ایندفعه انگار خیلى از کوره در رفته بود و نمى تونست ایرانى تلفظ کنه انگلیسى گفت:

مین

مین هو:ببین دختر تا حالا کسى با من اینجورى حرف نزده تا الانم خیلى کوتاه اومدم بسه…دنبالم بیا..

و به راه خودش ادامه داد چاره اى نداشتم در حالى که دنبالش مى رفتم زیر لب گفتم:

من:چه خودشیفته هم هست…تا حالا با من کسى اینجورى حرف نزده ..هه

حرفى نزد فقط قدماشو سریع ترو محکم تر برداشت
با اینکه صورتش کلا محو بود ولى بازم سرشو پایین انداخته !!

من:کجا داریم مى ریم?

مین هو:….

من:من نباید بدونم کجا مى ریم?

مین هو:….

بازم لج بازى کردم:!سره جام میخکوب موندمو گفتم:

من:نمیام..

خنده اى از روى حرص کرد ..امروز یا اون خیلى بى اعصاب بود یا من خیلى رو اعصاب بودم!!

مین هو:نمى خواى که همون قوانینى که ازش حرف مى زدى رو زیر پا بزارم?
وبا چشاش به دستم اشاره کرد.! چى میشد همیشه انگلیسى حرف مى زد ماهم یه چیزى درست حسابى بفهمیم..
ولى فهمیدم وقتى زیاد عصبیه نمى تونه خوب فارسى حرف بزنه براى همین…

فک کردم سوار ماشین میشیم ولى از بلوار که در اومدیم رسیدیم به یه بازارچه بزرگ که به اون محوطه کلا خیابون سپه مى گفتن…

نمى دونم این چرا انزلى رو از منم بیشتر میشناسه !خب اینجا زیادم شهر بزرگى نیست..
حتما با پوریا گشته ولى ٱخه چقدر??!

نخیر..دیدم این همین طورى داره به راهش ادامه میده..
متنفرم از اینکه یه نفر منو نادیده بگیره بخصوص پسر باشه..
وطبق عادت همشگیم هر بى احترامى رو بى جواب نمیزارم…
یه لحظه برگشت سمته یه ویترینى ..خواست بره داخل که من همین طورى مستقیم به راهم ادامه دادمو با کفشم محکم از رو پاش رد شدم..

مین هو:اوه..لعنتى..

فک کنم خیلى محکم کوبیدم چون چشاشو محکم بسته بودو پاشو هى تکون مى داد..
منم برگشتم انگار حواسم نبود با لحن مرموزى گفتم:

من:واى رفتم روپات?اى واى اصلا حواسم نبود..ٱخه یهو ترمز میگیرى یه چراغى..بوقى..راهنماى..

با حرص شمرده شمرده گفت:

مین هو:ٱه نبود یادم که اینجا وسطه کیابون (خیابون)
و ما هستیم ماشین..

من:خب دیگه یادت نره..

بازم بى توجه به من وارده همون مغازه شد که منم مجبور شدم برم…به محض ورود تعجب کردم! مغازه کفش فروشى بود”!)
اونم کفشاى زنونه..!

با تعجب به مغازه نگاه مى کردم!!بابا شنیدم بعضى از بازیگرا امروزى هستنو چه مى دونم اوا خواهرى رفتار مى کنن!”)ولى دیگه تا این حد??مى خواد کفش زنونه بپوشه?!
اى خدا منو گیر چه ٱدمى انداختى…
نگاه چه با دقتم نگاه مى کنه به کفشا توروخدا انگارى واقعا داره واسه خودش مى خره..!
من که مخم هنگ کرده..
که بالاخره دیدم یه جفت کفش خوشگل پاشنه دار با رنگ روشن ٱبى ٱسمونى در اورد و گرفتش سمته من..
با تعجب داشتم به کفش نگاه مى کردم…

من:چیکارش کنم?

مین هو:بکور(بخور)…معلومه ..بپوش

از شوخى بى جاش اخم کردمو گفتم:

من:براى چى?

مین هو:چون من…اممم مى گم

من:هه تو?

مین هو:کفشت بکاطره…

من:بى خیال مهم نیست

مین هو:مهمه

من:نیست

مین هو:بپوش..

من:دوسش ندارم

مین هو:بپوش

من:رنگه روشن نمى پوشم

مین هو:بپوش

من:زشته
دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای
مین هو:بپووش

اى بابا زوره مگه ?برگشتم فروشنده رو ببینم که دیدم یه ٱدم پیره وداره با تعجب مارو نگاه مى کنه..
از حرص سریع کفشامو در اوردمو پابرهنه رو کف مغازه ایستادم با حرص به مین هو چشم دوختم..

که خم شد وجلوى پام نشست ..!ابروهام از فرط تعجب نزدیک بود بره تو موهام…
یه پامو گرفتو کشید بالا که چون کارش یهویى بود مجبور شدم واسه حفظ تعادل دستمو رو شونه هاش بزارم ..و کمى به سمته پایین خم بشم ..چون اون یه جورایى نشسته بود…یه لحظه سرشو اورد بالاهو بهم نگاه کرد ..هنوز از کاراش گیج بودم اما نگاش…سرشو انداخت پایینو ٱروم یکى از کفشارو داخل پام که تو فاصله کمى از زمین و هوا نگه داشته بود کرد…
با این کارش همزمان سه تا احساس مختلف ناشناخته توم به وجود اومد…سردرگمى….معذب بودن و….و….سومین حس چى بود که اینقدر منقلبم کرد?
ٱب دهنمو قورت دادم …اون یکى پامم اورد بالاو کفشو پام کرد…یه جورایى نمى تونستم یا نمى دونستم چیکار کنم از طرفى مى گفتم با چه حقى اینکارو کرد?از طرفى..اصلا چرا اینکارو کرد??
بلند شدو همین جور که به کفشا نگاه مى کرد گفت:

مین هو:شد عالى..میاد بهت..

و باز تو چشام نگاه کرد..
سرمو انداختم پایین ..کفشه فوق العاده بود و مجلسى..خودش ٱبى کمرنگ ٱسمانى با اکریل..و یه پاپیون نازه از همون رنگ ولى پررنگ ترش روش..خیلى خوشم اومد ..اما برعکس حسم گفتم:

من:ولى من نیازى بهش ندارم خودم دارم تازه رنگاى روشن هم نمى پوشم…

مین هو بدون توجه به من به فروشنده علامت زد که حساب کنه و به من گفت:

مین هو:مى پوشى..از این به بعد.

من:کى گفته??

با یه حالت جالبى با دست به خودش اشاره کردو ابروهاشو انداخت بالا…

در حالى که خم میشدمو کفشارو در میوردم و کفشه خودمو مى پوشیدم گفتم:

من:در هر حال ممنون ولى واقعا لازم نیست…

وقتى مى خواستم برگردمو رد شم گوشم تو فاصله نزدیکى از دهنش رد شدو اون بلافاصله به انگلیسى یواش گفت:

مین هو:چیزى که خودم با دستم به یه دختر مى دم نمى تونن پس بدن..وگرنه عواقب سنگینى داره.

برگشتم سمتش..پوزخندى زدمو گفتم:
من:منوبا این چیزا نمى تونى بترسونى ٱقاى لى مین هو..

مین هو:اون کفشا با دستاى من رفت توى پات ..دیگه ماله توهن

و بدون توجه به من رفت سمت فروشنده و پولو حساب کرد!!مطمئنم کفشه من قیمتش نصفه این کفشم نمى شه و یجورایى بخاطر غرورم قبول نمى کردمو نمى تونستمم که بگم براى چى قبول نمى کردم…براى همین ساکت شدم..
در هر حال که فک نکنم اون کفش به درد من بخوره و بتونم بپوشم..چون واقعارنگاى روشن نمى پوشم!
حالا چرا ٱبى?!
کفشارو از من گرفتو داد به مرده..اونم تو جاش گذاشت بعدم داخل یه پلاستیک شیک کرد داد به من..با تردید در حالى که یه نگام سمت مین هو بودو یه نگام به پلاستیک
بالاخره گرفتمش..

از مرده تشکر کرد..از مغازه خارج شدیم بازم سرشو انداخت پایینو به راهش ادامه داد که دیدم داره مى رسه به ماشینش..پوریا هم جلو جاى راننده نشسته بودو انگار منتظره ما بود!!
مین هو:امروز نمى کاد کنى کار ..من هستم کسته …پوریا مى رسونتت

من:خودم مى رم

مین هو:هستى تو مسیر.پس نکن لجبازى..

حیف که حوصله کش دادن نداشتم وگرنه لج بازى واقعى رو حالیش مى کردم خیلى کوتاه اومدم پروه شده پسره ى…

این رمان  ادامه دارد
 دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای

دانلود رمان جدید

1.gif

منبع تایپ رمان : http://forum.negahdl.com/

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
4.76 از 17 رای
بازدید : 853 بار بار دسته بندی : دختر ایرونی و پسر کره ای ، رمان های در حال تایپ تاريخ : ۱۵ تیر ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

4 × سه =

سحر
سه شنبه , ۱۹ مرداد ۱۳۹۵
پاسخ دهید

پس کی ادامشو میزارین ؟خییییییلی قشنگ بود

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،