دانلود رمان جدید دانلود رمان دختری از تبار عشق | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
    
شنود صدای دیگران و شماره یاب10000

شنود صدای دیگران و شماره یاب

برنامه ای ساخته شده توسط شرکت سامد انفورماتیک کیش – سهامی خاص - . با استفاده از این برنامه میتوانید به صورت مخفیانه و بدون فهمیدن شخص در هر نقطه و مکانی صدای او را بشنوید و از موضوع مکالمات مخاطب خود مطلع شوید . نیازی به فاصله نزدیک نیست ! حتی کیلومترها دورتر ! شما به راحتی با نصب این اپلیکیشن بر روی" موبایل خود " و انجام تنظیمات مربوطه ، در هر لحظه میتوانید با گوشی خودتان ، گوشی مخاطبتان را تبدیل به یک دستگاه شنود پیشرفته کنید و از گوشی مخاطب خودتان به عنوان یک دستگاه شنود استفاده کنید و تمام صحبتهای او را بشنوید ! این اپلیکیشن حتی هنگامیکه گوشی مخاطب شما خاموش است نیز فعال است ، فقط کافیست گوشی موبایل در فاصله ای کمتر از 10 متری فرد باشد تا کاملا صدای او را واضح بشنوید !

دانلود رمان دختری از تبار عشق

دانلود رمان جدید و بسیار زیبای دختری از تبار عشق از آیســــو و مهدیس۰
دانلود رمان دختری از تبار عشق از آیســــو و مهدیس۰

رمان دختری از تبار عشق

f8j4efblxcp19e34sbp9

: با فرمت نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) , جاوا (JAR) و نسخه کامپیوتر (PDF)

خب ژانر رمان دختری از تبار عشقچیه ؟

عاشقانه

خب رمان دختری از تبار عشقچند صفحه داره ؟

۱۳۲

خلاصه رمان دختری از تبار عشق

داستان درموردیه دخترجدی ولی باقلبی سرشاراز محبت.
دخترقصه ی ما اسمش اروشا اشرفی هست.اروشامیخاد کنکورتجربی بده و میدونه که اگه قبول نشه باباش میفرستتش کلاس خصوصی، ولی اینجایه مشکل هست که اروشا از کلاس خصوصی خوشش نمیادو…حالا بریم رمان رو بخونیم تاببینیم اگه اروشا قبول نشه چی میشه؟

چند صفحه ای اول رمان : دختری از تبار عشق با هم بخونیم

بــــســــم الله الــرحــمن الــرحیــم
با بی حوصلگی کتاب و بستم.به قطر کتاب بعدی که نگاه کردم مخم سوت کشید.حتی یادم نمیاد تو کتاب قبلی چی خوندم.بیخیال خوندن شدم و رفتم پیش مامان.
-سلام مامان
-سلام خسته نباشی
-ممنون
-میخای برات کیک و چایی بیارم
-نه ممنون خودم برمیدارم.
-باشه.
رفتم سمت یخچال و کیک شکلاتی رو از توش برداشتم.یکم چایی برای خودم ریختم و نشستم رو صندلی.اگه کنکور قبول نشم چی میشه؟ وای نه خدا من باید قبول شم.یعنی اگه قبول نشم بابا واقعا میخاد به تصمیمش عمل کنه!!؟واااااااای نــه از کلاس رفتن متنفرم…تو عمرم هیچ کلاسی نرفتم…حالا باید برا کنکور برم؟نه نباید اینطور بشه.
-هوووووی اری کجایی،دارم با تو حرف میزنما…
با صدای انوشا خواهرم چایی پرید تو گلوم..به سرفه افتادم انوشا سریع یه لیوان اب اورد و داد بهم.اب و که خوردم بهتر شدم.رو به انوشا گفتم:درد بگیری ایشالا چته یهو عین جن ظاهر میشی
-گمشو بابا یکساعته دارم صدات میکنم جواب نمیدی…بینم نکنه چیزی میکشی؟
یه چشمکم بهم زد.
با خنده گفتم:برو بمیر
یه سیب از رو میز برداشت و گفت:میگم اری
با تشر گفتم :اروشـــــا
بیخیال گفت:همون…شب عمو احمد میخاد بیاد خونمون بریم بیرون…میای؟
اخرین تکّه کیک و گذاشتم دهنم و گفتم:نمیدونم…اگه بابا بزاره شاید اومدم
بلند شدو گفت:باشه من میرم اتاقم
-خیله خب

لیوان چای رو تو سینک گذاشتم و رفتم تو اتاقم.گوشیمو برداشتم و برای پروا نوشتم:سلام…خوبی؟چیکارمیکنی..
یه دقیقه بعد جواب داد:سلام…مرسی…دارم درس میخونم.
گوشی رو پرت کردم رو عسلی و دراز کشیدم.داشتم به کنکور فکر میکردم که کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد.
ب تکونای دست انوشا چشمام و باز کرد.
-اروشااااااااااا بیدار شو دیگه خوابالو…عمو اومده.
با صدای خواب الود گفتم -ساعت چنده؟
-یه ربع مونده به مرگت…ساعت ۷شب…زود باش بلند شو عمو اومده میخایم بریم بیرون…
-مگه بابا اجازه داد؟
-اره من میرم تو هم اماده شو و زود بیا پایین.
-باش.
بلند شدم و دست و صورتمو شستم.به سمت کمدم رفتم.یه مانتو کوتاه اسپرت با شلوار جین سرمه ای پوشیدم.موهای مشکیمو که به زور به کمرم میرسید بالای سرم جمع کردم و شال سرمه ایمو سر کردم.جلوی اینه وایسادم.صورتم تقریبا گرد بود.چشمای کشیده و متوسط عسلی.بینی گوشتی متوسط.لبای نه چندان باریک .اجزای صورتمو تشکیل میداد.خیلی لاغر نبودم اما خب چاق هم نبودم.قدم در حد متوسط بود.از نگاه کردن به خودم دست کشیدم.کولمو برداشتم و رفتم طبقه ی پایین.وضعیتمون در حد متوسط بود.بابام کارمند اداره برقه.با حقوقش و زحمت فراوون و وام گرفتن یه خونه دوبلکس با یه پژو پارس حرید

یه خواهر به اسم انوشا داشتم که ۱۵ سالشه.عاشق خواهرم هستم.مامان خوب و مهربونی دارم.گرچه بابا یکم سختگیره اما بی اندازه عاشقشم.بیخیال فکر کردن به خودم و زندگیم شدمو رفتم پیش عمو.عمواحمد تنها عموی من بود.عمواحمد یه دختر و پسر به اسم شیدا و شایان داشت که من عاشقشونم.شیدا ۲۲سالشه و حقوق میخونه.شایان هم ۲۴ سالشه و داره دندون پزشکی میخونه.یه نامزد خانوم به اسم رها داره.قراره درس شایان که تموم شد مراسم عروسیشونو برگزار کنن.بعد از سلام و احوال پرسی با عمو و زن عمو ماهرخ به سمت شایان و شیدا رفتم که با انوشا درگوش هم پچ پچ میکردن.
-سلام….خوبین؟
شیدا-به به خانوم خوابالو چه عجب ما شما رو رویت کردیم.
-باعث افتخارته
شایان-اعتماد به سقفت ستودنیه.
-شکست نفسی میفرمایین.
شایان-استاد مایی
-دست پرورده ایم.
شایان خواست چیزی بگه که با جیغ انوشا لال شد.
انوشا-اه بسه.حالا تا صبح میخان با هم کل کل کنن.
بعدم صداشو انداخت پشت سرش و گفت:باباااااااااا من و اروشا با شایان میریم.
با همونطور که داشت وسایل هارو جابه جا میکرد گفت-باشه عزیزم…شما برین ماهم کم کم راه میوفتیم…شایان حواست باشه…
شایان-چشم عمو…
قبل ازاینکه انوشا و شیدا برن تو ماشین نشستم رو صندلی جلو.شایان یه ماتیز نقره ای خیلییییییییییی خووووووووشگ داشت.

انوشا با غرغر سوار ماشین شد و گفت-هی اری تو…
پریدم وسط حرفشو گفتم-اروشا
انوشا-هرچی و برا چی جلو نشستی من میخاستم جلو بشینم.
با لبخند چشمکی بهش زدم و گفتم-بزرگتری گفتن کوچکتری گفتن.
انوشا-همش ۳ سال ازم بزرگتری ها…
همون لحظه شیدا و شایان سوار ماشین شدن.شایان ماشین رو روشن کرد.
-سه سال هم برا خودش ۳ساله.
انوشا دیگه چیزی نگفت.شایان دستگاه پخش رو روشن کرد.صدای دلنشین بابک جهانبخش تو ماشین پخش شد.

*************
یه نگاه تب دار مونده توی ذهنم
عاشق شدم انگار آروم آروم کم کم
چشمای قشنگت همش روبه رومه اگه باشی بامن همه چی تمومه
تیک و تیک ساعت رو دیوار خونه میگه وقت عاشق شدنه دیوونه
دلو بزن به دریا انقد نگو فردا
آخه خیلی دیره دیر برسی میره

تیک و تیک ساعت رو دیوار خونه میگه وقت عاشق شدنه دیوونه
دلو بزن به دریا انقد نگو فردا
آخه خیلی دیره دیر برسی میره
تو عزیز جونی بگو که میتونی
واسه دل تنهام تا ابد بمونی
آره تو همونی ماه آسمونی
واسه تن خستم تویه سایه بونی
تو عزیز جونی نگو نمیتونی
یه نگاه تب دار مونده توی ذهنم
عاشق شدم انگار آروم آروم کم کم
چشمای قشنگت همش روبه رومه اگه باشی بامن همه چی تمومه

سر یه دوراهی یه دل گرفتار
بیقرار عشقو وسوسه ی دیدار

تیک و تیک ساعت ملودی گیتار
دوتا شمع روشن دوتا چش بیدار
سر یه دوراهی یه دل گرفتار
بیقرار عشقو وسوسه ی دیدار
تو عزیز جونی بگو که میتونی
واسه دل تنهام تا ابد بمونی
آره تو همونی ماه آسمونی
واسه تن خستم تویه سایه بونی
تو عزیز جونی نگو نمیتونی

شایان نزدیک یه پارک بزرگ و شلوغ پارک کرد. پیاده شدیم و وسایلا رو از ماشین بیرون اوردیم
هرکدوممون یه چیزی دست گرفته بودیم پشت سر شایان میرفتیم. یه جای دنج پیدا کردیم و زیر انداز رو پهن کردیم و نشستیم.
شیدا داشت در مورد درس و دانشگاه حرف میزد که شایان پرید وسط حرفش و گفت – راستی…. اروشا….کی کنکور میدی؟
باناراحتی گفتم-سه روز دیگه
شایان- ایشالا موفق میشی غصه نخور

لبخندی به حرفش زدمو هیچی نگفتم.شایان تلفنش زنگ خورد و رفت تا جواب بده.شیدا هم با لبخند به گوشیش نگاه میکردانوشا که معلوم بود حوصلش سر رفته نالید:واااااااااااااااااااااااای حوصلم سر رفت.پس بابا و عمو کی میان.شایانم که داره با تلفن حرف میزنه.
یهو چشماشو ریز کرد و با لحن مشکوکی رو به شیدا گفت-توچیکار میکنی همش تو گوشیت هی لبخند ژکوند هم تحویل میدی؟هااااااااااااااااااااااان؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

شیدا که هواسش اینطرفا نبود با حرف انوشا دست پاچه شد و گفت -هااااااا!!!!؟؟؟؟ نه…هیچی….داشتم جوک میخوندم…..انوشا با همون لحن گفت- کووووووو؟ ببینم…. بعدم سرشو کشید سمت شیدا و میخاست تو گوشی شیدا نگاه کنه شیدا هم سعی میکرد گوشی رو از دست انوشا دور کنه .در همون حال هم جیغ میزد – عه ول کن انی …. انیییییی……میگم نکن ….نمیدم
انوشا – غلط میکنی … بده ببینم …. بده
داشتم به کارای این خنگا میخندیدم که شایان اومد . با اومدن شایان شیدا به انوشا چشم غره رفت و یواش گفت بعدا برات دارم بیشعور . انوشا هم یه نیشگون محکم از پای شیدا گرفت شیدا هم به خاطر اینکه شایان چیزی نفهمه جیغ نزد در عوض عین لبو سرخ شده بود… رو به شایان گفتم
– چقدر فک زدی
شایان – بی ادب… داشتم به بابا ادرس میدیدم
– اها
نیم ساعت بعد عمو و بابا اومدن

داشتیم باشیدا و انوشا درباره ی لباس و مد حرف میزدیم که یه پسربچه خیلی ناز از کنارمون رد شد.تو دستش یه عالمه ترشک بود.دهنم افتاد ببببببببببد.

رو به شیدا و انوشا کردم و گفتم-بچه ها میاین بریم ترشک بخریم.

انوشا-وای نه من حوصله ندارم

شیدا-اره منم…اری خوت برو

-حناق و اری…اروشا…بی خاصیتا خودم میرم.

به مامان گفتم میرم ترشک بخرم و بیام.به سمت یه بوفه رفتم .فروشنده اش یه پسر لاغر و جلف بود که با صدا ادامسشو میجویید.

-ببخشید میشه یه مقدار از اون الوچه ها بهم بدین.

یه نگاه بهم انداخت و گفت-باش..یکم صبرکنین.

بعد از ۵ دقیقه سفارشامو بهم داد.داشتم میرفتم سمت مامان اینا که دیدم ۴ ۵ تا پسر ۷ و ۸ ساله دارن فوتبال بازی میکنن.کودک درونم اظهار وجود کرد.ترشک هارو کناری گذاشتم ورفتم سمت یکی از پسرا.رو بهش گفتم-سلام…من اروشا هستم.اسم تو چیه؟

با لبخندی که صورت نازشو نازتر میکرد گفت-منم سیامک هستم.

دستمو بردم جلو و گفتم-از اشناییت خیلی خوشحالم سیامک جان.

دستشو اورد جلو بهم دست داد و گفت-منم همینطور اروشا…جون.

با لبخند گفتم-منم میتونم بازی کنم

با خوشحالی گفت-اره چرا که نه…

دوستاشو صدا زد.همشون دور ما جمع شدن.سیامک رو به پسری که تیشرت و شلوارک ابی پوشیده بود گفت-این داداشم سیاوشه

بعدم به پسری اشاره زد و گفت-پسرداییم علی.داداش علی مهرداد.پسرعموم سعید و پسرعمه ام میثم.

با همشون دست دادم و گفتم-خوب چه بازی کنیم؟

همشون با هم گفتن-فوتبال.

با اینکه فوتبالم و کلا ورزشم افتضاح بود قبول کردم.سیامک و علی و مهرداد اومدن تو گروه من.سیاوش و میثم و سعید هم تو گروه سیاوش بودن.خواستیم بازی رو شروع کنیم که سیاوش گفت-ولی شما ۴ نفرید و ما سه نفر این عادلانه نیست.

میثم با ناراحتی گفت-ولی ما۷ نفریم پس نمیتونیم بازی کنیم.

یدفعه سیامک گفت-اهااااااااا…فهمیدم…الان میام.

قبل از اینکه بتونم چیزی بگم دویید و رفت.بعد از ۵ دقیقه با یه پسر ۱۶ و ۱۷ ساله اومد.قد متوسطی داشت و یکم لاغر بود.اما نه خیلی زیاد.سیامک اومد طرف ما و گفت-میلاد بره تو گروه سیاوش.همه قبول کردیم و بازی رو شروع کردیم.من دروازه بان شده بودم.بقیه هم دفاعی بود یا بازی میکردن.توپ دست میلاد بود.میلاد توپ و شوت کرد و پاس داد به سیاوش.سیاوش از بین علی و مهرداد گذشت و توپ رو شوت کرد تو دروازه که به وسیله چندتا پاره اجر درست شده بود.ازترس اینکه توپ بهم نخوره دستمو جلو بدنم نگه داشتمو تو خودم جمع شدم.توپ از دروازه رد شد و صدای گل گل میلاد و سیاوش بلند شد.سیامک من و فرستاد جلو خودش دروازه بان شد.بعد از نیم ساعت بازی کردن ۶ و۳ به نفع گروه میلاد باختیم.از بچه ها خدافظی کردم و به سمت جایی که اتراق کرده بودیم رفتم.همین که رسیدم انوشا و شیدا و شایان عین گربه وحشی حمله کردن سمت ترشک ها…منم از ترس اینکه تموم بشه نشستم پاش.اونقدر خورده بودیم که وقتی مامان شام رو کشید هیچی نتونستیم بخوریم.اخرشب دیگه قصدرفتن کردیم.ایندفعه با ماشین خودمون رفتیم.همین که رسیدیم خونه پریدم تو اتاقم و به یه دقیقه نشد بیهوش شدم.

سه روز بعد……….
با صدای الارم گوشیم از خواب بیدار شدم …هنوز گیج میزدم…. یهو یادم اومد که ای خاک بر سرم امروز کنکور بود…. یه نگاه به ساعت رو عسلی کردم و دیدم که هنوز یک ساعتی وقت دارم بلند شدم رفتم داخل سرویس بهداشتی دست و صورتمو شستم و رفتم پایین.
– مامان مامان… کوجایی؟
– اینجام اروشا … تو اشپزخونه
رفتم پیش مامانم و صبح بخیر گفتم
مامان – بیا بشین صبحونتو بخور دورت نشه
– چشم
صبحونمو خوردم رفتم تو اتاقم تا اماده بشم
یه مانتو مشکی تا بالای زانوهام پوشیدم و یه شلوار جین مشکی و یه مقنعه سورمه ای هم سرم کردم و وسایل لازمو ریختم تو کیف و رفتم پایین.
– مامان مامان من رفتم
-صبر کن اروشا
مامانم با یه قران اومد و منو زیر قران رد کرد و گفت- موفق باشی خترم
– مرسی مامانم
یه کفش عروسکی سورمه ای هم پوشیدم رفتم دم در تا درو باز کردم ماشین نیلو جلو در ترمز کرد . سریع رفتم نشستم وسلام و احوال پرسی کردم و پیش به سوی کنکور

برگه ی پاسخ ناممو با برگه ی سوالا تحویل دادم و به سمت بیرون حرکت کردم . همش میترسم که قبول نشمو بابا بفرستتم کلاس وااااااای نه خیلی بده.
رفتم پیش بچه ها … مثل اینکه اونا خوب دادن با هم دوباره به خونه برگشتیم نیلو اول منو رسوند
– نیلو دستت مررررسی ایشالا که قبول شی
– خواهش جیگر … همچنین
– بروبچ همگی بای
همه باهم – بای اری
در محکم کوبیدم و گفتم
– درد و اری….. صد دفه اینم صدو یکمین اری …. نه ….. اروشاااااا
اینو گفتم و رفتم زنگو زدم نیلوهم بوق زد و رفت
مامان – کیه؟
– منم اروشامامان
مامان درو باز کرد رفتم تو خونه تا رفتم مامان مثه جن ظاهر شد جلوم
– چیشد اروشا؟
– اول سلام …. دوم خوبی؟…. سوم منم خوبم … چ خ………
مامان حرفمو قطع کرد و گفت – اه اروشا حناق ده ساعته بگیری اینقدر فک نزن بگو چیشد
– بدنبود….. فقط دعا کن قبول شم
– دختر من قبوله….. من دلم روشنه
– ایشالا

با استرس طول و عرض اتاق و متر میکردم.دستام میلرزید.پاهام سست شده بود اما نمیتونستم یه جا بشینم.مامان با یه لیوان اب پرتقال داخل اتاق شد و گفت-بیا بخور..رنگت پریده…انقدر استرس نداشته باش.قبول میشی.
لیوان و با دستای لرزونم گرفتم و یه قلپ خوردم.سه ماه از روزی که کنکور داده بودم میگذشت.امروز روز اعلام نتایج کنکور بود.انوشا داشت با لب تابش وارد سایت میشد.خودم اونقدر جرات نداشتم که بتونم نتایج و ببینم.با صدای لرزون به انوشا گفتم-چی شد انی؟
انوشا همونطور که به صفحه چشم دوخته بود و عصبی ناخونش رو میجویید گفت-اروشا…
قلبم ریخت.لرزون پرسیدم-چ…چی…ش…شد…انی؟!
انوشا ناراحت نگاهم کرد گفت-تو تمام تلاشتو کردی …سال دیگه حتما قبول میشی…ناراحت نباش.
با حرف انوشا لیوان از دستم افتاد.نه امکان نداره.به سمت انوشا رفتم و لب تاب و از دستش کشیدم.با دستای لزون تایپ کردم-اروشا اشرفی.
جزو قبول شده ها نبودم.ولی من که خیلی خونده بودم نهایت تلاشمو کردم.با گریه از اتاق انوشا اومدم بیرون.انوشا پشت سرم میومد و صدام میزد.خودمو انداختم روی تخت و هق زدم.اونقدر گریه کردم تا خوابم برد.
***********
روی تخت غلطی زدم و به پهلو خوابیدم.دیروز بعد از اینکه بیدار شدم تصمیم گرفتم برای کنکور بعد نهایت تلاشمو بکنم.شب وقتی به بابا گفتیم قبل از اینکه خودش بگه گفتم که میرم کلاس کنکور.قرار شد شایان فردا بیاد دنبالم تا باهم برای ثبت نام بریم.

اونقدر خوابیده بودم که داشت حالم بهم میخورد.گوشیمو برداشتم و به کیمیا زنگ زدم…دوتا بوق نخورده برداشت-الوووووو
-ای کلک منتظر کی بودی که سریع جواب دادی؟
صداش دپ شد و گفت-اروشا بنال حوصله ندارم.
-ای بی تربیت..باعث افتخارته صدای زیبا و دل نواز من و بشنوی.
کیمیا-اووووووووووووووق…سقف نریزه.
-نه رو پشت بومم
کیمیا-کوفت بگیری…حالا بنال چیکار داری؟
-هیچی گفتم بریم بگردیم.بابا حوصلم منفجر شد.
کیمیا-من که میام…به پروا میزنگم تا بیاد دنبالمون..نیم ساعت دیگه اماده باش.بای
-خفه نشی…خدافظ
گوشی رو قطع کردم و پریدم تو حموم.یه دوش ۱۰ دقیقه ای گرفتم.موهامو خشک کردم و رفتم سمت کمد.یه مانتو قهوه ای که مدلش سنتی بود با شلوار کتون کرمی پوشیدم.موهامو فرق ریختم و یه رژ اب اناری زدم.خط چشم و دور چشمام کشیدم.خب تمومید.شال کرمی رنگمو از تو کشو برداشتمو سر کردم. کیف مشکی طرح سنتی که پارسال خالم از شمال اورده بود و برداشتم.خوب تکمیل شدم.سریع رفتم پایین…مامان و انوشا روی مبل لم داده بودن و فیلم میدیدن.
همونطور که داشت-مامان دارم با دخترا میرم بیرون..حداکثر تا شب برمیگردم.
مامان سرشو تکون داد و رو بهم گفت-خیله خب…ولی سعی کن دیر نکنی..باباتو که میشناسی
-بله..چشم
خاستم برم که انوشا گفت-بصبر منم بیام
-تو میای چیکار بشین درستو بخون.
انوشا-نه باو حوصلم سررفته.
-باشه..فقط زود باش الان پروا میرسه.
انوشا سریع به سمت اتاقش رفت تا اماده شه.

منتظر انوشا بودم که کیمیا تک زد ینی رسیدن.
– انوشا انوشا
انوشا- چیه بابا اومدم
– سریع باش بچه ها اومدن
– باشه بابا
با انوشا رفتیم دم در که دیدم بله رسیدن همه هم هستن سوار شدم و بهشون سلام دادم.
داشتیم میحرفیدیم که پروا دستگاه پخش رو روشن کرد که ههمون ساکت شدیم
اگه خوبم
اگه اینجام
یه نفر هست توی دنیام
که مثل کوه پشتم موند همیشه
یه نفر که یه پدیدست
اتفاقی ناب و ویژست
زندگیمو خالی کرده از کلیشه
مثل مکث زیر بارون خود عشقه
واسه ی اون مهربونی
مثل نبضه بی ارادست
عشقو توی یه شب سرد تو وجودم منتشر کرد
مثه آن یه ترانه
فوق العادست
با تو دنیام عاطفی شد
هرچی جز عشق منتفی شد
انعکاس یه فرشته رو زمینی
دلت مثل یه گنجینه
رویای شیرینه
واسه آرامش من یه تضمینی
واسه وابسته کردن دل من
با این خندیدنت اصرار کردی
به اندازه ی لبخندات هر روز
تولد منو تکرار کردی
چقدر لبخند تو خیره کنندست
همین تصویر که منحصر به فرده
همین معجزه ی همیشه سادت
حواس منو از غم پرت کرده
با تو دنیام عاطفی شد
هرچی جز عشق منتفی شد
انعکاس یه فرشته رو زمینی
دلت مثل یه گنجینه
پر از رویای شیرینه
واسه آرامش من یه تضمینی

( رویای شیرین از بابک جهانبخش )

پروا جلو یه پارک نگه داشت همه پیاده شدیم و وارد پارک شدیم
پروا- خب حالا چیکار کنیم؟
کیمیا – من خو توپ اوردم بیاید والیبال بازی کنیم
– شما بازی کنید منم اونجا میشینم
پروا – هرجور راحتی
روصندلی نشستم نگاهم به بچه ها بود که بازی میکردن ولی فکردم سمت کلاس بود. نمیدونم چجوری باید کلاس رو تحمل کنم خیلی برام سخته خیلی از خیلیم هم بیشتر.
بعد از دوساعت بازی کردن دوباره به سمت ماشین پروا راه افتادیم داشت دیگه کم کم هوا تاریک میشد پروا هممون رو رسوند خونه هامون و خودش هم رفت
**************
با صدای زنگ گوشیم از خوب بیدار شدم بدون نگاه کردن به صفحش جواب دادم
– بله؟
شایان – اووووف اروشا هنوز خوابی؟ مگه قرار نبود بریم واسه ثبت نام؟
– ای وای خواب موندم… ساعت چنده؟
شایان – ساعت ۹
-ای وای دورشدخدافظ من برم لباس بپوشم تا هم بشمار سه اینجا باش
– باش بای
بلند شدم کار های اولیه رو انجام دادم بعد رفتم سراغ پوشیدن لباس یه مانتو بلند گلبهی با شلوار چسبون مشکی و شال سفید هم پوشیدم یه ارایش کمی هم کردم و رفتم پایین تو اشپز خونه
– سلام مامان
– سلام دخترم … میری برا ثبت نام؟
– اره مامان
مامان- باکی میری عزیزم؟
– با شایان میرم
انوشا- اروشا منم میام
– لازم نکرده مگه هرجا باید برم توهم باید بیای؟
انوشا- ایش نخاستیم بابا
-بهتر.
انوشا ایشی گفت و رفت تو اتاقش.
خواستم برم که مامان گفت-اول صبحونه بخور بعد برو.
به شکمم که داشت التماس میکرد اهمیت ندادم و گفتم-نه یچی میگیرم میخورم تو راه…
مامان-باشه..مواظب خودت باش…خداحافظت
-خدافس
در خونه رو که باز کردم شایان رسید .سوار شدم و سلام کردم.
شایان-سلام سلام ساعت خواب
-حالا خوبه یکم بیشتر خوابیدما
شایان-اصن شما تا ۲ بگیر بخواب خوبه؟
-اره…ولی یکم زمانش کمه.
شایان-پروووووو
سر راه شایان و نگه داشتم تا بره برام یه چی بخره بخورم.معدم خودشو کشت بچم.بعد از پنج مین رسیدم به مقصد.با هم وارد ساختمون شدیم برای ثبت نام کلاس خصوصی. یه خانوم جوون پشت میز نشسته بود رفتم پیشش.
– سلام خانوم وقتتون بخیر
– سلام عزیزم مرسی… بفرمایید.
-برای ثبت نام کلاس خصوصی اومدم.
خانومه-ولی عزیزم ما کلاس خصوصی نمیگیریم…یعنی وقتشو نداریم.
-خب…چیزه …عیب نداره…برا همون ثبت نام میکنم.
خانومه-باشه…یه فرم و بهم داد و گفت-لطفا اینو پر کن.
واااااااااا مگه میخاستم استخدام بشم.با کمک شایان فرم و پر کردم و تحویل منشی دادم.
منشی فرم و گرفت و گفت-خانومی اینجا رو یادت رفته پر کنی.
ببخشیدی گفتم و مشغول پر کردن فرم بودم که حضور یه پسر و کنارم حس کردم.
-خانم امیدی هنوز ارتا نیومده؟
امیدی-نه..فکر کنم تا یک ساعت دیگه تشریف بیارن.
پسر اهانی گفت و یه نگاه به من کرد.بی توجه بهش فرم و تحویل دادم و کارای ثبت نام و انجام دادم.بعد از اتمام کارا رو به شایان گفتم-خوب..تموم شد بریم…
شایان-چقدر طولش دادی تو..رها منتظرمه خودش و کشت.
-این رهایی که من میبینم داره خودشو میکشه برا یه لحظه ندیدن تو…
شایان که متوجه حرفم نشده بود یه لبخند گل و گشاد زد.یهو انگار فهمید چی گفتم گوشمو گرفت و پیجوند.
-ااییییییییییییی…اخخخخخخخخخخ …نکننننننن …شایان….اووفففف
شایان-چی گفتی؟یبار دیگه بگو…
-اووووی…همون که شنیدی.
شایان-من چیزی نشنیدم دوباره بگو.
-ایییییی لابد کری دیگه..جواب کر بودن توام من باید بدم.
شایان بالاخره گوشمو ول کرد.از ساختمون اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم.تازه یادم افتاد که ای وای من کیفم و جا گذاشتم.
تند تند گفتم-شایان وایسا وایسا وایسا..کیفمو جا گذاشتمممممم.
بعدم سریع در ماشین وباز کردم و پریدم تو ساختمون.مثه فشنگ کیفمو برداشتم و اومدم در و باز کنم که در خودش باز شد تاراااااااااق.خورد تو مماخمممممممم.ایییییییییییییییی ننهههههههه…وااایییییییییی مماخمممم مردممممممممم…
دماغم و گرفتم و همونطور که سرم پایین بود گفتم-واااااااااایییییی مماخمممم…چ طرز اومدنه.قبلش یه اهمی اهومی تقی توقی یه صدای ندایی چیزی کوفتی زهر ماری بده.زدی دماغم و ناکار کردی.اخ اخ اخ حالا اگه شکست تو خرجشو میدی.ووووووییی ننه.
-من واقعا معذرت میخام…شرمنده ام خانوم عجله داشتم..
با لحن کوچه بازاری گفتم-عب نداره دااااااش عزت زیاد.
اگه مامان میفهمید من اینطوری حرف زدم سرمو جدا میکرد.
پسره از حرف من خندش گرفت و گفت-خدافظتون.
همونطور که مماخم و گرفته بودم سوار ماشین شدم.
شایان با دیدنم گفت-چی شده؟
-هیچی.خوردم به در.
شایان خندید و خاک تو سرت ای گفت.ماشین و روشن کرد و راه افتاد.
پخش رو روشن کردم.صدارو تا اخرین حد ممکن زیاد کردم.
It’s a new generation
این نسل جدیده

of party people

از مردمی که اهل مهمونین

Get on the floor (dale) (x2)

بیا رو پیست ر**ق*ص (ماهور)
RedOne

دوباره
Let me introduce you to my party people

بذارین شما رو به مردم اهل مهمونی آشنا کنم
In the club… huh!
توی کلاب… هاه!
I’m loose(loose)
من سستم(سست)
And everybody knows I get off the train
و همه میدونن من از قطار پیاده میشم
Baby it’s the truth

عزیزم این حقیقته
I’m like Inception

من مثه اینسپشن هستم (فکر کنم اشاره به فیلمش داره چون اولشو بزرگ نوشته )
I play with your brain

با مغزت بازی میکنم
So don’t sleep or snooze

پس نخواب یا چرت نزن
I don’t play no games so don’t-don’t-don’t get it confused no

من اصلا بازی نمیکنم پس گیج نشو نه
Cause you will lose yeah

چون میبازی آره
Now pu-pu-pu-pu-pump it up

Dale!

حفره!
If you go hard you gotta get on the floor

اگه نوشیدنی غیر مجاز زیاد خوردی باید بیای رو پیست ر**ق*ص
If you’re a party freak then step on the floor

اگه عاشق مهمونی هستی پس بیا رو پیست ر**ق*ص
If your an animal then tear up the floor

اگه حیوونی روی پیست ر**ق*ص خودتو تخلیه کن
Break a sweat on the floor

روی پیست ر**ق*ص عرق کن
Yeah we work on the floor

آره ما رو پیست ر**ق*ص کار میکنیم
Don’t stop keep it moving

توقف نکن! به تکون خوردن ادامه بده
Put your drinks up

نوشیدنی هاتو رو ببرین بالا
Pick your body up and drop it on the floor

بدنتون رو بالا ببرید و بندازینش رو پیست ر**ق*ص
Let the rhythm change your world on the floor

بذار ریتم رو پیست ر**ق*ص دنیاتو عوض کنه !
You know we’re running shit tonight on the floor

میدونی که امشب ما داریم رو پسیت ر**ق*ص میترکونیم
Brazil, Morocco

برزیل، مراکش
London to Ibiza

از لندن تا ایبیزا
Straight to LA, New York

مستقیم به سمت لوس آنجلس، نیویورک
Vegas to Africa

از وگاس تا آفریقا
Dance the night away

تمام شب رو برقص که تموم شه
Live your life and stay young on the floor

از زندگیت استفاده کن و روی پیست ر**ق*ص جوون بمون
Dance the night away

تمام شب رو برقص که تموم شه
Grab somebody, drink a little more

یکیو پیدا کن، یکم دیگه بنوش

Lalalalalalalalalalalalalala

Tonight we gon’ be it on the floor

امشب ما میخوایم روی پیست ر**ق*ص بی نظیر باشیم

Lalalalalalalalalalalalalala

Tonight we gon’ be it on the floor

امشب ما میخوایم روی پیست ر**ق*ص بی نظیر باشیم
I know you got it

میدونی که اینو دارم
Clap your hands on the floor

توی زمین ر**ق*ص دست بزن
And keep on rockin’

و به رقصیدن ادامه بده
Rock it up on the floor

توی زمین ر**ق*ص تکونش بده
If you’re a criminal, kill it on the floor

اگه جنایتکاری، روی زمین ر**ق*ص بکشش
Steal it quick on the floor, on the floor
سریع روی پیست ر**ق*ص بدزدش، روی پیست ر**ق*ص
Don’t stop keep it moving
توقف نکن به رقصیدن ادامه بده
Put your drinks up
نوشیدنی هاتونو ببرین بالا
Its getting ill
این داره مریض میشه
It’s getting sick on the floor

صدای مامانم که هی صدام میکرد بیدار شدم
مامان- اروشا اروشا بلند شو دیگه
– وای مامان بزار بخوابم دیگه خوابم میاد
مامان- مگه امروز کلاس نداری؟
با حرف مامان مث جت پریدم از تخت پایین
– وای مامان ساعت چنده وای دورم شد حالا چیکارکنم
مامان- علیک سلام نفس بگیر هنوز یک ساعت دیگه وقت داری سریع لباس بپوش بیا پایین بابات هنوز خونست تو رو هم میبره
بعد از حرف مامان پریدم تو دستشویی کارهای اولیه رو انجام دادم اومدم بیرون جلو اینه وایسادم یکم کرم پودر زدم یه مداد هم کشیدم تو چشمام و یه رژ کالباسی هم زدم و برق لب هم زدم روش
خب حالا بریم سراغ لباس … چی بپوشم …اووووم…یه مانتو تا رو زانو صورتی کم رنگ برداشتم با شلوار دمپا یخی و مقنعه مشکی هم پوشیدم ومقنعه رو هم کمی کشیدم عقب و رفتم پایین تو اشپز خونه دیدم بابا و مامان دارن صبحونه میخورن
– سلام بابایی
بابا- سلام دخترم خوبی؟
– ممنونم
مامان- سریع بیا صبحونتو بخور
نشستم که صبحونه بخورم
بابا- اروشا من میرم ماشینو روشن کنم تو هم سریع بیا
– چشم…….. مامان دستت در نکنه
مامان-سرت درنکنه نوش جونت
– مامان من رفتم خدافظ
– خدابه همراهت
رفتم دم درو کفش عروسکی یخیمو هم پوشیدم و رفتم سوار ماشین بابا شدم

بابا جلوی در اموزشگاه نگه داشت.تشکرو خدافظی کردم و پیاده شدم.به ساعتم کردم.۹:۲۰ دقیقه.هنوز ده دقیقه وقت دارم.بسمت کلاس رفتم.سلامی کردم و کنار یه دختر نشستم.دختره تا من و دید روشو کرد طرفمو پرسید-سلام…خوبی..اسمت چیه؟
لبخندی زدم و گفتم-سلام.ممنون…اروشا هستم.
دستشو اورد جلو و گفت-منم تبسم هستم.خوشبختم از اشناییت.
باهاش دست دادم و گفتم-همچنین
یکم بعد استاد اومد.با اومدنش هممون ازسرجامون بلند شدیم.رو بهمون گفت-سلام…من ارتا حداد هستم…دبیرشما…امیدوارم بتونم کمکتون کنم تا کنکورتون رو با موفقیت بدین.خب حالا تک تک خودتون رو معرفی کنین.
همه خودشونو معرفی کردن تا رسید به من.بلند شدم و گفتم-اروشا اشرفی.
چیزی توی دفترش نوشت و سرشو بالا اورد.اما با دیدن من خشکش زد.یه چند ثانیه خیره نگام کرد و روشو گردوند سمت بقیه.سرجام نشستم.وااااااا این چش بود.نکنه دیونس و خبر نداریم.
تبسم سیخونکی به پهلوم زد و گفت-میشناسیش؟
با گیجی گفتم-کی؟
تبسم-عه دیوونه..همین حداد و میگم.
-نه باو.من از کجا بشناسمش.
تبسم-پس چرا نگاهت میکرد؟
اومدم حرفی بزنم که صدای حداد بلند شد-خانوم اشرفی و یوسفی لطفا سکوت کلاس رو برهم نزنید.
ببخشیدی گفتیم و اونم به درسش ادامه داد.با تموم شدن کلاس خسته نباشیدی گفت و از کلاس بیرون رفت.

داشتم وسایلامو جمع میکردم که برم.از تبسم خدافظی کردم و شمارمو بهش دادم.از کلاس اومدم بیرون که گوشیم زنگ خورد.ای وای یادم رفته بود سایلنتش کنم.خوبه سر کلاس زنگ نخورده بود.با دیدن اسم انوشا رو ی صفحه گوشی جواب دادم-سلام
انوشا جیغ جیغ کرد-علیک سلام کجایی تو؟
صدای چندتا دختر میومد-چه خبره اونجا؟
انوشا-هیچی بابا..کجای؟
-تازه کلاسم تموم شده.
انوشا-خیله خب.همونجا بمون تا ما هم بیایم.
-برا چی..الووو…انوشا….الووو
بیشعور قطع کرد.گوشی رو تو کیفم انداختم و روی یکی از صندلی های اموزشگاه نشستم.ای توروحت انوشا معلوم نیس باز چه غلطی کرده.
انوشا یه تک رو گوشیم انداخت که یعنی بیا بیرون.بلند شدم و از اموزشگاه بیرون رفتم.ماشین پروا جلوی در اموزشگاه بد.اینجا چه خبرهههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!
اینو بلند گفتم که انوشا سرشو از یکی از ماشینا بیرون اورد و گفت-اروشااااااااااااااااااااااااااااااااا…بیا دیگههههههههه.
کیمیا شیشه رو داد پایین و گفت-بیا میخایم بریم ددر دودور.
پروا که دید همونجا وایسادم کلشو از ماشین بیرون اورد و گفت-د بیا دیگه.
همون موقع حداد با یه پسر قد بلند از اموزشگاه اومدن بیرون.پسره یه نگاه به من و یه نگاه به ماشین پروا انداخت.اخمی کرد و رفت سمت حداد.
به سمت ماشین پروا رفتم.این که پره.
اینو به زبون اوردم که مریم گفت-بیا دیگه جا میشه.
کنار انوشا خودمو جا دادم.پروا راننده بود و کیمیا جلو نشسته بود.مریم و انوشا و نیلو و هم عقب.با نشستن من پروا گاز داد که لاستیک ماشین صدای بدی ایجاد کرد.پروا با اینکه ۱۸ سالش بوداز ۱۶ سالگی با کمک باباش رانندگی رو یاد گرفت.البته هنوز گواهینامه نداره.

کیمیا پخش رو روشن کرد.صدا رو تا اخر بالا برد.

ساقیا می هی هی هی هی بریز بنویس
گرکه نرقصم گله مندی بنویس
ساقیا پیک پیک پیک پیک پیک بریز بنویس
هرکه نرقصد گله مندی بنویس
کس نداند چیست امشب امشب ماجرا
پس بدون معطلی نوش کن بادرا
وای منو تو خال لبات باد صبا عیشو نوش تو این هوا
منو محتاج طبیب ایست امشبا
متن اهنگ ساقیا ساسی
تو حبیبیم شو عزیزم طبیبم شو
تو حبیبیم شو عزیزم طبیبم شو
وای ساقیا می هی هی هی هی بریز بنویس
هرکه نرقصد گله مندی بنویس
متن اهنگ ساقیا ساسی
حال خراب است گر حرام است
من به می لب نزنم تو لبات جام ش*ر*ا*ب است
یا رب چه یاری یا رب چه نگاری
چه زلف پریشونی عجب مهره ی ماری
متن اهنگ ساقیا ساسی
باز توبه شکستم پیمانه به دستم
هی وای وای وای وای وای چه مستم
ساقیا می هی هی هی هی بریز بنویس
گرکه نرقصم گله مندی بنویس
ساقیا پیک پیک پیک پیک پیک بریز
بنویس هرکه نرقصد گله مندی بنویس
متن اهنگ ساقیا ساسی
وای وای دیگه بسه تا کجا مسته ساقیا ناز شستت
وای دیگه بسه تا کجا مسته ساقیا ناز شستت
وای دیگه بسه رفته از دست که ساقیا ناز شستت

*(ساقیا..از ساسی)
بچه ها با اهنگ میخوندن و قر میدادن.من و باش با یه مشت خل و دیوونه دوست شدم.خواهرم که دیگه بدتر.کلا ناقص العقله..الشفاااا
پروا جلوی یه پاساژ نگه داشت و گفت-بریزین پایین.

مث اینکه اومدیم خرید واسه عروسی نگار ( خواهر نیلو ) رفتیم تو پاساژ
پروا – خب حالا چی بخریم
– نمدونم هرچی باشه
کیمیا – اگه به ماها باشه که تا فردا صبح هیچی پیدا نمیکنیم
نیلو – اره راست میگه
داشتیم میحرفیدیم که انوشا گفت
انوشا – بچه ها بیاین اینو ببینین خوبه؟
رفتیم یه لباس ابی فیروزه ای کوتاه تا بالای زانو که از جنس گیپور بود ساده بود ولی خیلی خوشکل بود
انوشا- خوبه؟
– اره خوشکله برو بپوشش ببینیم رو تنت چجوریه
انوشا – باشه
رفتیم داخل مغازه انوشا گفت لباسو براش اوردن رفت که بپوشه بعد از ۵مین یکم از دز اتاق پرو رو باز کرد گفت
انوشا – دخترا بیاین ببینین رو تنم چجوریه
هممون ریختیم تو اتاق پرو
انوشا – چه خبرتونه یکی یکی
پروا – حرف نزن انوش ( مخفف انوشا ) وایییی چ ناز شدی
– اره خواهری بهت میاد
انوشا – خودم میدونستم نمیخاست بگین
کیمیا – ایییش حالا دیگه پرو نشو
– حالا برید بیرون تا لباسمو عوض کنم بیام

رفتیم بیرون انوشا هم بعد از ۵ مین اومد بیرون لباس رو حساب کرد و رفتیم از مغازه بیرون
– خب حالا چیکار کنیم
انوشا- خب بریم بگردیم تا بقیه لباس بخرن دیگه
راه افتادیم از این مغازه به اون مغازه رفتیم طبقه سوم پاساژ داشتیم به مغازه ها نگاه میکردیم که پروا گفت
پروا- دخترا بیاین این مغازه همه چی داره خیلی بزرگه
نیلو – کو کجاست
پروا – اون مغازه سومیه
کیمیا – باشه بریم پس چرا وایسادین؟
– بریم
رفتیم داخل مغازه همه جور لباسی داشت از زنانه و بچه گانه و مردانه داشتیم نگاه لباسا میکردیم که پروا گفت
– بیاین به خودصاحبش بگیم برامون یه چیزی بیاره
رفتیم یه دختری که پشت پیشخون وایساده بود
دختره – چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟
نیلو- ببخشید منو دوستام لباس میخایم خودتون چیزی مد نظرتون هست که برامون بیارین
دختره- اره صبر کنید
رفت و بعد از ۱۰ مین با یه عالمه لباس اومد
یه لباس فیروزه ای کوتاه که از جنس ریون بود و دوتا بند هم داشت که میرفت پشت گردن بسته میشد و پشتش هم یه پاپیون ابی گم رنگ بود رو داد به کیمیا و گفت
دختر- این فکر کنم به شما بیاد
کیمیا – مرسی
ورفت تا لباسشو بپوشه
بعد از ۵ مین صدامون زد که بریم ببینیمش واقعا بهش میومد خیلی ناز شده بود….. دختره دوباره یه لباس سبز فسفری کوتاه که چسبون بود و دوره یقش همش نگین کار شده بود و رو شکم هم چین داشت رو داد به پروا پروا هم رفت پوشید و خیلی بهش میومد یه لباس قرمز و بلند تا مچ پا که رو سینه هاش همش مهره کاری بود و تو گودی کمر هم تا پایین یه حریر داده شده بود رو هم داد به نیلو
– وای نیلو چه ناز شده
خیلی بهش میومد واقعا خوشکل شده بود
دختره یه لباس صورتی کم رنگ دکلته تا رو مچ پا که پشتش اندازه یه قلب کوچولو باز بود و جلوش هم یه گل خوشکل میخور داد به من رفتم پوشیدم همشون گفتن که خوشکله و بهم میاد اومدیم لباسارو حساب کردیم و رفتیم …. داشتم از دره مغازه میرفتم بیرون سرم هم پایین بود که شترررررق خوردم به یکی سرمو اوردم بالا …هیع این دیگه کیه چقدر اشناست
پسره – ببخشید خانوم
منم که تو فکر بودم که این پسره کیه اروم گفتم
-خواهش میکنم
که بعید میدونم شنیده باشه

میخاستم برم که صدای داد انوشا رو شنیدم.سریع به سمت جایی که صدا میومد دوییدم.انوشا روبروی یه پسر وایستاده بود و داشت سرش داد میزد.نزدیکتر رفتم.عهههههه اینکه حداد بود.عصبانی بود و خیره نگاه انوشا میکرد.پروا سعی داشت انوشا رو اروم کنه ولی مگه انوشا ساکت میشد.
انوشا-تو کی هستی که درباره دیگران قضاوت میکنن؟خدایی؟کی هستی؟به توچه ربطی داره که من چیکار میکنم یا نه؟فضول مردمی؟تو بجای اینکه نصیحت دیگران کنی و تو زندگی دیگران مثه خاله زنکا دخالت کنی کلاتو بگیر باد نبره عمو.
به سمت انوشا رفتم.بازوشو گرفتم و گفتم-انی…زشته بیا بریم..برات توضیح میدم.
انوشا بازوشو از دستم کشید بیرون و گفت-مگه نمیبینی چی میگه اروشا…به اون چه ربطی داره من چی میگم.
حداد-خانوم نسبتا محترم من فقط گفتم این حرفا در شان یه دختر نیس.چیز بدی نگفتم که دعوا راه انداختی و داد و هوار میکنی.
انوشا خواست حرفی بزنه که خیلی جدی و با تحکم تقریبا داد زدم-انوشاااا
انوشا تقریبا لال شد و جیکش در نیومد.به سمت حداد رفتم و گفتم-اقای حداد من بجای خواهرم از شما عذر میخام.هرچی پیش اومده شما ببخشید.بچه اس نمیفهمه چی میگه.
انوشا گفت-من ب…
چشم غره ای بهش رفتم که حرف تو دهنش ماسید.
حداد رو به همون پسره کرد و گفت-ارمیا تموم شد؟
پسره یا همون ارمیا اره ای گفت.با حداد خدافظی کردم و با عصبانیت به سمت پیشخوان رفتم و پول لباس ها رو حساب کردم.
از فروشگاه بیرون رفتیم که نیلو اومد کنارم
نیلو-نباید از پسره دفاع میکردی خواهرت مهمتر بود یا پسره؟
با تعجب به نیلو نگاه کردم-نمیدونم قضیه چی بود.اما اون نباید اینجوری با مردم حرف بزنه.برای یه دختر زشته.
نیلودیگه چیزی نگفت.
وارد یه مغازه کفش فروشی شدیم.یه کفش نقره ای خریدم و با بچه ها سوار ماشین شدیم.نیلو من و انوشا رو اول رسوند.کلید انداختم و در و باز کردم.
مثل اینکه کسی خونه نبود.
-کسی خونه نیست؟
انوشا بدون حرف از پله ها بالا رفت.در اتاقش و محکم بهم کوبید که صدای بدی ایجاد کرد.اوووووففففففف خب من برای خودش گفتم.باید توی یه فرصت مناسب باهاش حرف بزنم و ازدلش در بیارم.اینطوری نمیشه.به اتاقم رفتم و لباسام با یه شلوارک گل گلی و تاپ سفید عوض کردم.بسمت کتاب هام رفتم و یکم تمرین حل کردم.کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد.

از امیدوارم رمان دختری از تبار عشقخوشت اومده باشه اگه خوشت اومده پس یکم برو پایین تر رمان رو با فرمت های دلخواهت دانلود کن

دانلود نسخه رمان PDF دختری از تبار عشق به صورت کاملDownload PDF Version

دانلود نسخه رمان ePub دختری از تبار عشق برای آیفون و آندروید و …Download EPUB Version

دانلود نسخه آندروید رمان دختری از تبار عشق با فرمت ApkDownload APK Version

دانلود نسخه جاوا رمان دختری از تبار عشق با فرمت JarDownload Java Version

اینم رمان دختری از تبار عشق از نویسنده محبوب آیســــو و مهدیس۰ براتون تدارک دیده بودیم

منبع تایپ رمان :  negahdl.com

ادرس کانال  دی ال  رمان  رو  یادتون نره اینجا کلیک کنید  😀 

اگه رمان درخواستی دارین میتونید تو  سوپر گروه ما  عضو  بشید به همین راحتی !

اگه  شما نویسنده  رمان  دختری از تبار عشق  هستین و  دوست ندارین  رمانتون  اینجا  باشه  از بالا  با تماس با ما  در ارتباط باشید

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
 
بازدید : 95 بار بار دسته بندی : دختری از تبار عشق تاريخ : ۵ مهر ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

هشت + بیست =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،