برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

رمان چهار تفنگدار ۲ از سارا اعتماد

رمان چهار تفنگدار ۲ از سارا اعتماد

دانلود رمان هورزاد ملکه ی آتش - فاطمه تاجیکی

هورزاد ملکه ی آتش فاطمه تاجیکی

دانلود رمان شبیه یک مرداب - ساحل زندی

رمان شبیه یک مرداب ساحل زندی

آموزش داستان نویسی قسمت پنجم آموزش داستان نویسی قسمت پنجم سلام، وقتتون بخیر همراهان همیشگی رمانسرا امروز میخوام درباره این موضوع صحبت کنم که وقتی طرحی می نویسیم و میخوایم اونو به داستان تبدیل کنیم از کجا متوجه شیم که طرحمون طرح به درد بخوریه و میشه اونو به داستان و یا اثر خوب تبدیل کرد. تکنیک اول برای پیدا کردن اینکه طرح، طرح خوبیه اینه که ببینید وعده ی خاصی در ایده وجود داره بعضی ایده ها طرح ها انتظارات خاصی رو به وجود میارن چیزهایی که باید اتفاق بیفته تا در صورت تبدیل ایده به داستان کامل در واقع موجبات رضایت خواننده رو فراهم کنه. این وعده ها میتونن شما رو به بهترین گزینه درباره بسط و گسترش ایده و طرح اولیه داستان، هدایت کنن. یک تکنیک بهتر برای دیدن امکانات طرح و ایده اولیه اینه که در داستان بپرسید (چی میشه اگه). پرسش چی میشه اگه به دوجا ختم میشه. ایده ی داستان شما و ذهن خودتون. به کمک این پرسش میتونید اون چه رو که در دنیای داستان مجازه یا نیست تعریف کنید. بعلاوه کمک میکنه درون ذهن خودتون در حالیکه این چشم انداز خیالی بازی میکنه کاووش کنید. هرچه بیشتر بپرسید (چی میشه اگه)، به شکل کامل تری میتونید در این چشم انداز مستقر بشید، جزئیات اون رو شرح و بسط بدین و اون رو برای مخاطب جذاب کنید. هدف اینه که ذهنتون رو آزاد بذارید، خودتون رو سانسور و یا قضاوت نکنید، هیچ ایده ای رو احمقانه ندونید؛ ایده هایی که شاید از نگاه شما احمقانه به نظر بیان معمولا منجر به موفقیت های بزرگ هنری میشن. برای اینکه اینهایی رو که عرض کردم بهتر متوجه بشید اشاره می کنم به بعضی از داستان هایی که قبلا نوشته شدن و مرور می کنیم ببینیم نویسنده های این آثار موقع نوشتن ایده و طرح اولیه به چه چیزهایی فکر کردن. جان تروبی در آناتومی داستان به چند نمونه از این آثار اشاره میکنه؛ توصیه میشه : آموزش نویسندگی قسمت چهارم از قضا این داستان ها به فیلم هم تبدیل شدن. مثلا: در قتل در قطار سریع السیر شرق که براساس رمانی با همین نام به نوشته ی آگاتا کریستی ساخته شده، ایده و طرح اولیه درباره کشته شدن مردی در کوپه قطاره که کوپه ش درست کنار کوپه ایه که هرکول پوآرو همون کاراگاه نابغه در اون خوابیده. این یعنی ایده ی یک داستان جنایی بکر و هوشمندانه ولی چی میشه اگه بخوایم ایده ی عدالت رو به فرای دستگیری معمولی یک قاتل ببرید؟ چی میشه اگه بخواید نهایت عدالت شاعرانه رو نشون بدید؟ چی میشه اگه مقتول مستحق مرگ باشه و هیئت منصفه ای طبیعی متشکل از دوازده مرد و زن قاضی باشن و هم مامور اعدام. در رمان گتسبی بزرگ که معروف ترین رمان اسکات فیتزجرالده و چند فیلم هم بر اساس اون ساخته شده چالش فیتزجرالد اینه که *ف*س*ا*د رویای امریکایی و تقلیل اون رو به رقابت بر سر شهرت و ثروت نشون بده. مشکلات او هم به همین اندازه بزرگن باید نیرو محرکه ی روایی خلق کنه در حالیکه قهرمان در واقع دستیار کس دیگریه و کاری میکنه که مخاطب جذب آدمای سطحی بشن و یه داستان عشقی کوچک رو به طریقی تبدیل به استعاره ای برای آمریکا میکنه؛ بنابراین در نظر داشته باشید که طرح کلی داستان شما که در یک جمله بیان شده، شاکله ی اصلی داستان شماست. و نکته ی آخر اینکه اصل طراحی چیزیست که داستان رو به عنوان یک کلِ واحد سازمان میده. منطق درونی داستانِ چیزی که باعث میشه قطعات به شکلی ارگانیک به یک دیگه پیوند بخورند به نحوی که داستان به چیزی بزرگ تر از مجموع قطعات خودش تبدیل بشه. چیزی که داستان رو اصیل و دست اول میکنه. تا آموزش مبحث دیگری درباره داستان نویسی خدا نگهدار. قسمت های قبلی آموزش داستان نویسی

آموزش داستان نویسیقسمت 5

دانلود رمان از بام تا آسمان - مریم موسیوند

رمان از بام تا آسمان مریم موسیوند

دانلود رمان تمنا وجودم - مهرنوش

رمان تمنا وجودممهرنوش

دانلود رمان دروغ شیرین - : saghar و sparrow

رمان دروغ شیریناز saghar و sparrow

دانلود رمان زندگی خصوصی - منا معیری

رمان زندگی خصوصی منا معیری

دانلود رمان غرور و تعصب - جین استین

معرفی رمان غرور و تعصبجین استین

دانلود رمان خوشبختی های کوچک اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

دانلود رمان خوشبختی های کوچک

دانلود رمان خوشبختی های کوچک اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب خوشبختی های کوچک : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان خوشبختی های کوچک اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
1.gif نام کتاب رمان : خوشبختی های کوچک
1.gif نام نویسنده : مژگان زارع
1.gifحجم رمان خوشبختی های کوچک : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان خوشبختی های کوچک :
فیروزه، یه زن امروزیه. درس خونده و حالا هم کسب و کار کوچیک خودش رو راه انداخته اما در باطن هنوز یه زن سنتیه. از همون زنا که هویتش در گرو هویت شوهرشه. این فیروزه خانم قراره بیفته توی سراشیبی و ببینیم می تونه از سراشیبی بالا بیاد یا نه. ..پایان خوش
توضیح: من اصولا به موضوع کلیشه ای اعتقادی ندارم. هر موضوعی اگه بهش یه نگاه تازه بندازی تازه به نظر می رسه. زنا از خیانت بدشون میاد خب بله منم بدم میاد ولی ما قراره درست از جایی وارد زندگی فیروزه بشیم که یه اتفاقایی داره می افته. قرار نیست ماجرا خوب باشه و با خیانت تموم بشه یا با خیانت شروع بشه و با خوشبختی تموم بشه. قراره بفیتم توی دیگ قل قل جوشان و خب یا می سوزیم یا پخته بیرون میاییم. ما تو دل ماجراییم و همین الان هشدار می دم اگه تنتون از خوندن چنین موضوعاتی مور مور می شه نخونید. مچکرم

دانلود رمان جدید

رمان جدید از مژگان زارع خوشبختی های کوچک

کلمه ها توی سرم جدا جدا هجی میشوند: » لوح افتخار« » و « »نشان کارآفرین نمونه« رمان خوشبختی های کوچک | مژگان زارع کاربر انجمن ۲ com.negahdl.www برای دانلود رمان بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنید » در حوزه کسب و کار آنالین« » تقدیم می شود« » به « » سرکار خانم« » فیروزه صبور« » مدیر وبگاه سوگلی ….« پس این سمیه گور به گوری کجا مانده؟ سعی می کنم به کرکر کارآفرینان غیرنمونه ای که ازشان جلو زده بودم فکر نکنم ولی کلمه ی گوگولی مگولی سوگلی … حتی سمیه هم خندید. نامرد! من از کجا می دانستم یک روزی این فروشگاه فسقلی اسمی در میکند و کلی مشتری میآیند سراغش؟ اگر حدس می زدم حتماً اسمش را می گذاشتم بانو، یا چه می دانم مادر.خاله فَفَر )Fafar )هم گفت این اسم خنک و نچسب است. برای آنها خنک و نچسب است ولی برای من یک بچه است، که خودم زاییدمش و بزرگش کردم، بعله! سمیه در ماشین را به ضرب باز می کند و خودش را عین یک گونی پر از خرت و پرت توی صندلی پرت می کند. منتظرم دوباره کرکر بخندد به سرکار خانم فیروزه صبور و فروشگاه نمونه اش. خودم هم نیشم تا بناگوش باز است ولی سمیه نمی خندد. هی سمی چی شده؟ شانه باال می اندازد: خوشم نیومد دقیق می شوم در اجزای صورتش. به لب هایش و خط های نازک کنارش و به پل شکسته ی روی بینی اش. صورتش وقتی ناراحت است واقعاً وحشتناک می شود و حاال ناراحت است. نگران می گویم: از چی خوشت نیومد؟ دستش را توی هوا تکان می دهد: از همین لوس بازیا … چند ماهه جون کندم واسه شوی زنده، مجوز ندادن بعد میان پشت تریبون فرت فرت …. حرفش را می خورد و به آدم هایی نگاه می کند که حاال یا مثل من از اینکه اسمی ازشان برده اند خوشحالند یا مثل سمیه از هزار و یک چیز ناراحت و شاکی اند. آدم هایی که از آسانسور برج میالد

دانلود رمان خوشبختی های کوچک

بیرون می آیند و میروند سوار ماشینشان شوند. ماشین را روشن می کنم. اینجور وقتها باید ساکت بمانم. یک جورهایی بهم برخورده، حداقل حاال می توانست دلخوری مجوز نگرفتنش را نگه دارد برای یک وقت دیگر … تا بخواهم بقیه فکرم را بگیرم دستش می نشیند روی دستم و صورتش از هم باز میشود: آفرین، خیلی خوب بود. خیلی خوشم اومد. حاال که سوگلی جونت معروف شد باید یه سری مانتوی خوشگل موشگل طراحی کنم دیگه شادی اش سرایت می کند به من. شادیِ رنگی و کودکانه اش. خوشحالم که خودش را بخشی از کار من می بیند. با لحنی شوخ می گویم: آره، فقط جون هرکی دوست داری چهارتا طرح مردم پسند هم کار کن. نشه همش طرح های آوانگاردت هرچی زحمت کشیدی رو دستمون بمونه غشغش می خندد: ای عوضی…. چطو دانشجوهای دوزاری کار آوانگارد بکنن خوبه به من که میرسه بزنم تو خط سری دوزی؟ تا بخواهم جوابش را بدهم ادامه می دهد: اتفاقاً میخوام یه کالکشن بزنم روی اون انترخانم رو کم کنم انترخانم، رقیبش است. همان که به قول سمیه کارهایش فقط رنگ خالی اند و هیچ خالقیت و تکنیک جدیدی ندارند. همانکه به قول سمیه با باندبازی و مصاحبه در کردن اینطرف و آنطرف اسمی بههم زده. حرفهایش را چشم بسته قبول دارم. خالقیت و هوشش را هم همین طور. می گویم: سمی رفتم روی سن، ملت چی می گفتن می داند منظورم چیست. پقی می زند زیر خنده و تا بخواهد حرفی بزند می گویم: مرض، مثالً تو باید هوای منو داشته باشی، باهاشون کرکر خندیدیا خنده اش را می خورد و موهای چتری و لَختش را مرتب می کند: خب چیکار کنم. اسمش لوسه … دیدی که اون مجری عصا قورت داده شون هم »ی« آخرش رو درز گرفت گفت »سوگل« زیر لبی غر میزنم: ولی بچه ها از خجالتش دراومدن بلند بلند هوار کشیدن سوگلی می خندد: اونا هوار نکشن کی هوار بکشه؟ نون آورشون تویی مادر می زند پشت شانه ام: ولی مهم اینه که االن کارآفرین نمونه شدی. اگه ملت بدونن همهی نیروهات سرجمع خودتی و خاله فَفَر و من، نشون کارفرین نمونه رو ازت پس می گیرن

دانلود رمان خوشبختی های کوچک

به حرفش بلند می خندم اما عقب نمی نشینم: پس اون دانشجوهای یالغوزی که از فروشگاه من به نون و نوا رسیدن چی؟ اونا کشک؟ جدی و مهربان می شود: نه شوخی کردم. فیروزه. خیلی خوشحالم برات به جون مامانم قسم به جان مادرش، یعنی از ته دل برایم خوشحال است. صدای زنگ موبایلم نمی گذارد، ادامه بدهم. بی آنکه بگویم از الی دوتا صندلی ماشین کیفم را می آورد جلو و می گذارد روی پاهام. میگویم: حتماً وحیده می گوید: خب جواب بده شانه باال می اندازم: نمیخوام توی آیینه به چشم های خودم نگاه می کنم. حقم این قدر بود که برای این مراسم بیاید. نبود؟ سمیه می گوید: نری خونه بق کنی معترض می گویم: نه، توخودت جای من بودی ناراحت نمیشدی؟ موبایل دوباره زنگ می خورد. سمیه اصرا می کند: حاال جوابش رو بده، بعد برو باهاش اخم و تخم کن گوشی را می کشد بیرون و به شماره نگاه می کند: وحید نیس کیه؟ چه میدونم. تو هم با این زنگ موبایلت. جواب بده سرم رفت یک دست به فرمان، گوشی را جواب می دهم: بله؟ صدای سرزنده، پرانرژی و کمی تا قسمتی حرصی جنتی میریزد توی گوشم. قیافه اش موقع خواندن اسمم می آید جلوی چشم. مردک حسود. می گویم: سالم آقای جنتی سمیه صورتش می رود توی هم. انگار جنتی دشمن خونی او باشد. جنتی امان نمی دهد و شروع می کند به تبریک گفتن و آرزوهای خوب خوب کردن برای فروشگاه اینترنتی ام. ارواح عمه اش. من که می دانم توی دلش قل قل می کند. مردک کوتوله، با آن طرز مو شانه کردنش. هنوز مشغول چاپلوسی است و من جز ممنونم، شما لطف دارید و امیدوارم دفعه دیگر نوبت شما باشد و هزار

دانلود رمان خوشبختی های کوچک

 تعارف بی خاصیت دیگر چیزی ندارم بگویم. توی صندلی ام جابهجا می شوم. انگار یکی زیر صندلی بخاری گذاشته. این آدم حتی وقتی حرف می زند. حتی وقتی آرزوهای خوب می کند عذابت می دهد. وحید می گوید: » انرژی منفی داره.« باالخره خفه خون می گیرد. پشت چراغ قرمز، پایم را آرام میکوبم روی پدال ترمز و می شنوم که می گوید: »هنوز پیشنهادم رو دارم. ایندفعه شرایط شما رو دربست قبول دارم.« لبم را کج و معوج می کنم و سمیه با دست می پرسد چی می گوید. ولی با این طرز نگاه بیشتر منظورش این است که چی زر می زند. سرباال می اندازم و رانندگی را بهانه می کنم: »چشم آقای جنتی….من االن دارم رانندگی میکنم. اجازه بدین فردا با هم صحبت می کنیم.« گوشی را که قطع می کنم نفسی میکشم و دوباره راه می افتیم. سمیه میگوید: یه وقت گولش رو نخوریا می خندم: مگه خلم. یادته دستی دستی می خواست کاری کنه سایت فی.لتر بشه؟ خاک بر سرش. مرد این قدرررر حسود؟ موبایلم دوباره زنگ می خورد و سمیه نچی می کند. این یکی حتماً وحید است. االن بعد از صحبت با جنتی واقعاً احتیاج دارم باهاش حرف بزنم. احتیاج دارم دلگرمی ام بدهد ولی هنوز ازش دلخورم. گوشی را می گذارم روی سایلنت و سمیه بی مقدمه می گوید: حاال چرا نیومد؟ چرا نیامد. چون کار داشت. چون مشتری مهم داشت. چون … نه هیچ توجیهی را قبول ندارم. مگر وقتی اولین بار سمینار گذاشت و نگران بود آن سالن پنجاه نفری پر نشود من از همه ی کارهایم نزدم؟ مگر بچه های دانشکده هنر را بسیج نکردم بیایند سمینار که آقا توی ذوقش نخورد؟ مهم نیست که گاهی تشویقم می کند، مهم این است که وقتی احتیاج دارم کنارم باشد. سمیه می گوید: فیروزه جان، خودتم برات پیش اومده، سرت شلوغ بوده، نبوده؟ من خودم، …. حرفش را قطع می کنم: اوالً که تو هروقت من الزمت داشتم پشتم بودی، دوماً آدم یک جاهایی باید اونقدر شعورش برسه… بفهمه بعضی چیزا فقط یه بار اتفاق میافته، فرصت جبران نیست کرکر می خندد: بنده خدا می اومد اونجا حوصله ش سر می رفت. من خودم اگه اون مردک ریشو یک دقیقه دیگه درباره ی ارزش و قداست زن و اهمیت زن در اجتماع حرف می زد یه تیر حرومش می کردم

دانلود رمان خوشبختی های کوچک

می خواهد موضوع بحث را عوض کند. من هم بدم نمی آید. دلم نمی خواهد اینجا هم سمیه عوض طرفداری از من هی سنگ وحید را به سینه بکوبد. حاال هرچی هم که نیتش خیر باشد. هرچی هم که بخواهد دوستش و شوهرش رابطه شان شکرآب نشود. میگویم: منم بدم نمی اومد شیشه دلسترم رو تا ته بکنم توی حلقش سمیه نطقش باز می شود: حالم رو به هم می زنن. اصن کی گفته هرجا برنامه هست اینا بیان افاضه فضل کنن؟ با لحن مسخره ای می گویم: اِوا نگو خواهر … اینا سرجهیزیه هرچی مراسم و جشنه که برگزار بشه. اصن اینا نباشن ما از کجا بدونیم چی خوبه چی بد؟ به خدا. تو بگو خیلی راست می گی کمتر چوب الی چرخ ما بگذارین. ما خودمون بلدیم گلیممون رو از آب بکشیم می خندم. با غرور. این یکی را بدجور راست گفته. به فروشگاه گوگل مگولم فکر می کنم. همان که اول کار یک دانشجوی کامپیوتر برایم طراحی کرد. همان که وحید می گفت حاال که چی. اینقدر از این فروشگاههای گنده و معروف روی اینترنت هست که مال تو با میکروسکوپ هم دیده نمی شه. وقتت را تلف نکن. همان فروشگاهی که گفتند بازده اقتصادی ندارد و وام خود اشتغالی بهش تعلق نگرفت. همان که پول راه انداختنش را خاله ففر داد و سمیه و چهارتا تکه طالی خودم. دست سمیه را می فشارم: سمیه خیلی دوستت دارم نیشش باز می شود: قربون دل مهربونت فقط فاصله ات رو با من حفظ کن می زنم پشت کله اش: تحفه. حاال کجا بریم جیب من رو خالی کنی واسه یه لوح زپرتی؟ همان جایی را می گوید که هردومان دوست داریم. که توی این چندسال هر وقت یک پله باالتر رفته ایم دوتایی توش جشن گرفته ایم. دوتایی …. سمیه می گوید: فیروزه گاهی باورم نمی شه شوهر کردی خودم هم باورم نمی شود.

دانلود رمان خوشبختی های کوچک

توی آیینه قدی راهرو نگاهی به مانتو ام می اندازم و باز مجسم می کنم روی سن چه شکلی بودم. مردم از آن پایین وقتی کف می زدند بیشتر حواسشان به این شال حنایی رنگ بود که کار بهرخ است یا به خودم؟ دست می کشم به شال کنفی و سکه های زنگاری پایینش را با انگشت لمس می کنم. اولین بار که رفتم پاساژ پروانه، اولین نفری که دیدم، بهرخ بود و بعد تینا. نشسته بودند جلوی میز بلند و کلی شال رنگی و خوش جنس پیش رویشان بود. رنگ شال ها جلوی چشمم زنده می شوند. سبز مغزپسته ای مالیم، صورتی چرک، شتری، اخرایی،اُکر. موسیقیِ روح لطیف دو دختر بیست و دوساله روی میز پهن شده بود و دست هایم مثل آهنربا وسطشان می چرخید. از آن باال مانتوم حتماً بیشتر توی چشم بوده، مانتو و برش های عجیب و غریب هندسی اش. سمیه هی غر زد که ببین آخر سالی با هزارتا کار نکرده، چه توقعاتی داریا … ولی ته دلش می خواست یکی از آن طرح های سخت را برش بزند که روی سن بدرخشم. درخشیدم؟ حاال همه ی آنهایی که برایم کف زده اند رفته اند دنبال کار و زندگیشان. تا سال دیگر حتی یادشان هم نمی ماند که فیروزه نامی بود و برنده شد. کارآفرین نمونه سال قبل کی بود؟ جنتی و حجره ی اینترنتی اش. خنده ام می گیرد برای بعضی ها دنیا عوض نمی شود بلکه از جایی به جای دیگر منتقل می شود. حاال جنتی، که زمانی توی فالن تیمچه ی بازار حجره داشت، شده کارآفرین آنالین و حجره اش را آورده توی اینترنت. خدا را شکر اینجا دیگر الزم نیست میلیاردر باشی تا بتوانی نیم وجب جا بگیری و کار و کاسبی ات را راه بیندازی. اینجا اندازه ی کار و کاسبی ات به بزرگی فکرهاییست که توی سرت داری. راست می ایستم و یک بار دیگر به خودم و به لوحی که توی دستم است با غرور نگاه می کنم. یک ساعته جلوی آیینه واستادی …. از جا میپرم. لوح تقدیر از دستم می افتد و صدای شکستن شیشه ی رویش می پیچد توی گوشم. وحید دستپاچه می آید جلو: ترسوندمت؟ خم می شود پیش پایم و تابلو را برمی دارد. چشمم به شیشه ایست که شکسته و قابی که دیگر قاب نیست. یک نگاه به من و یک نگاه به لوحم می اندازد و می گوید: فدای سرت، خودم بهترش رو می خرم برات … اصالً قاب منبت می گیرم دو طرف صورتم را می بوسد. ابروهایم به هم گره می خورند: سکته دادی من رو دست حلقه می کند دور شانه هایم و دوباره پیشانی ام را می بوسد: خواستم غافلگیرت کنم خب

دانلود رمان خوشبختی های کوچک

 ازش کنده می شوم: اینجوری؟ مظلوم می شود: هرچی صبر کردم بیای داخل ذهله ترکت کنم نیومدی حوصله ام سر رفت خباثت فکرش و قیافه مظلومش خنده ام می اندازد. مشت می کوبم توی کتفش: خاصیتت فقط همینه دیگه ته حرفی که زده ام تلخ است. همان طور که دستش دور شانه ام چفت مانده همراه هم می رویم داخل سالن تاریک. توقع دارم شمعی روشن کرده باشد ولی نکرده. برمی گردم طرفش: کو پس زیر نور کم رمق و نارنجی رنگ توی چشم هایم خیره می ماند: چی کو؟ لحنش نرم است ولی حس می کنم آنقدر ازش دلخورم که اگر خواهشی داشته باشد فقط یک توهین بزرگتر است. ازش جدا می شوم: برو بابا کلید سالن را می زنم. خانه همان شکلی است که وقتی رفتم، درهم برهم و نامرتب. وحید را پشت سرم جا می گذارم و همین طور که دکمه های مانتو را باز می کنم می روم طرف اتاق خواب. اما جلوی در می ایستم. یک ستون کتاب روی تخت خوابمان است. اسم وحید هم روی شیرازه اش نشسته. می چرخم طرفش و ذوق زده می گویم: کی در اومد؟ حاال صورتش، زیر نور سفید اتاق خواب واضح است و خسته. اما می توانم رگه های غرور را توی چشم هایش ببینم. او هم مثل من حس فتح کردن یک قله را دارد. می دوم و خودم را توی بغلش جا می کنم. گونه ام را می مالم به گونه ی زبرش ولی زبانم نمی چرخد بگویم تبریک. منتظرم او شروع کند و می کند: امروز اگه نیومدم واسه خاطر همین بود. یاحقی زنگ زد گفت برم پیشش. گفت واجبه واسه کتابمه. گفتم البد یه گیری افتاده توی کار کتاب مونده تو چاپخونه … دیگر حرف هایش را نمی شنوم. می دانم این کتاب را چقدر دوست دارد. او هم حاال برای خودش یک بچه دارد. یک بچه که خالقش است. امیدم این است که حاال بفهمد از هیچ همه چیز شدن چه کیفی می دهد. حاال که جرات کرده و یک کتاب نوشته و هفت خوان را رد کرده تا رسیده به اینجا. ذوق زده می بوسمش. مثل بچه ای که رفیقش را ببوسد. به خاطر بردن یک مسابقه ی مشترک. می گویم: وای وحید نمی دونی جنتی چقدر سوخت. خودم یه صفحه خوشگل درست می کنم واسه کتابت. تبلیغش می کنم روی سایتم می نشیند لبه ی تخت: که جنتی رو بیشتر بسوزونی؟

دانلود رمان خوشبختی های کوچک

 لحنش پرسشگر است. صورتش بی تفاوت. مشغول ورق زدن کتاب است. می نشینم کنارش: اونم هست ولی دلم می خواد خوب بفروشه مردم بخونن همان طور که پاهایش از تخت آویزان است دراز می کشد و کتاب را می گیرد جلوی چشمش. من هم می خوابم و یک جلد دیگر برمی دارم. کتابِ سبکی است. جنس کاغذش را نمی دانم ولی رنگ کاهی اش را دوست دارم. جلد کتاب را هم می پسندم. یک تنگ ماهی و آبی که تویش موج برداشته. پس زمینه ی کتاب آبی کمرنگ است ماهی گلی انگار از کادر بیرون پریده باشد و فقط دمش گوشه ی کتاب مثل لکه ی نارنجی خوشرنگی جا مانده. این ترکیب رنگ را هم دوست دارم. انگشت می کشم روی اسمش: »خودت را پیدا کن« و بعد درست زیر اسم کتاب: » وحید موالیی«. می چرخم طرفش: به نظرت گل می کنه؟ هنوز غرق جمالتیست که خودش نوشته. شیرازه کتاب را می گیرم و کتاب را از الی انگشت هایش بیرون می کشم: یه جور می خونی هرکی ندونه فکر می کنه یکی دیگه نوشته سر می چرخاند طرفم و بعد نیم خیز می شود رویم: چی پرسیدی؟ می خندم: می گم به نظرت گل می کنه؟ لبم را می بوسد: امیدوارم یک بوسه ی دیگر. این بار روی گودی چانه ام: هر کدوم از مراجعام یکیش رو بخره به نمایشگاه نرسیده می ره واسه چاپ دوم یک بوسه ی دیگر: توهم که قراره تبلیغش کنی بعد سایش لب هایش روی نرمه ی گوشم و زمزمه ی مالیمش: تازه گل نکنه فدای سرت. مهم این بود از تجربه هام بنویسم که نوشتم قلقلکم می شود. لوس می شوم: نمی خوای به خانوم کارآفرین نمونه ات تبریک بگی؟ مانتو را در می آورد. بی حرف. می شود همان مرد دلخواه خصوصی هایمان. همانی که روی کار سوار است و قلق من را بلد است. جان می کنم فکر سمجی را مثل آدامس چسبیده به چروک های مغزم پاک کنم. فکری که نهیبم می زند: فیروزه خاتون، کارش است. این ها را از تجربه می داند.

دانلود رمان خوشبختی های کوچک

 شیرینی نوازش هایش مثل زهری که قطره قطره بچکد توی لیوان آب، خوشی ام را تلخ می کند. آدمی که کارش پیاده کردن مخ بقیه است….کسی که نانش را از گوش دادن به صدای آدم های زخم خورده در می آورد …. بی اختیار، مچ دستش را می گیرم: وحید؟ سرش را میان سینه هایم فرو می کند: جونِ دلم؟ نیم خیز می شوم و یقه پیرهنم را مرتب می کنم: نگام کن چشم هایش را لوچ می کند. خنده ام می گیرد: بی مزه دوباره می رود توی جلد همان آدم دلربایی که بود: قربون خندیدنت بره وحید جان می کنم تا بپرسم: دوستم داری؟ ابرو باال می اندازد. حرصی ام می کند از این طفره رفتن ها. از این غیرمستقیم گفتن ها. دلم لک زده برای یک لحظه که جدی زل بزند توی چشمم و بگوید: آره دوستت دارم و بعد پشت بندش همان سوال تکراری را بپرسد که خیلی وقت است نپرسیده. بگوید: تو چی؟ از وقتی اسمی در کرده، یک چیزی بین ما عوض شده. حس دائمی بیمار روحی بودن؛ حس تبدیل شدن به یکی از همان هایی که توی کلینیک می بیند و برایشان حساب شده گوش شنوا می شود، این حس سمج و موذی بزرگ می شود. ابر می شود یا که نه، سایه می شود و می افتد روی تمام حس خوبی که عصر داشتم، درست همان یک لحظه کوتاه وقتی روی سن آن لوح را گرفتم. زهر تلخ وسواس حاال ته دلم را زیر و رو می کند و وحید متوجه نیست. *********** خاله فَفَر یک وری روی مبل لم داده و سیگار گوشه ی لبش دود می کند. این جور که زل زده به صفحه ی تلویزیون انگار که خودش سرمربی تیم فوتبال است و اگر ببازند بدبخت می شود. برای هزارمین بار به این فکر می کنم که باید اسمش را می گذاشتند خاله فریدون نه خاله فرزانه و این فکر هربار که می بینمش آنقدر تر و تازه است که باز هم خنده ام می گیرد. کف دست هایش را محکم می کوبد به هم و جلوی تلویزیون راست می ایستد. چند ثانیه خیره می ماند به بازیکنانی که یکی یکی از توپ جا می مانند بعد غر می زند: تف تو روحتون با این فوتبال بازی کردنتون

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب خوشبختی های کوچک : PDF|APK|EPUB

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم